- هفته نامه فرهنگي - اجتماعي -جوانان‎/شماره۸۰ - شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۸۵ - - Aug 12, 2006
docharkhe
ماجراي ترجمه مجدد كتاب هاي مشهور دارد به يك موج تبديل مي شود
چرا كلاسيك ها را دوباره بايد خواند؟
باور كنيد وقتي بگوييد حال به  هم خوردگي ، بيشتر دچار اشمئزاز مي شويم تا خود لغت اشمئزاز
006528.jpg
خيلي از كتاب هاي كلاسيك كه زماني در نوجواني ورقش زديم و در سال هاي بعد پز خواندنش را داديم و كلي سال بعدش دستمان آمد كه بايد دوباره بخوانيم، ترجمه هاي نسبتا دقيق اما كهنه اي دارند . كهنه را با صفت بد و خوب قياس نكنيد. كهنه را مي توانيم اين طور تعبير كنيم كه حال و هواي متن داستان و زبان محاوره اش پر از جمله هايي است كه اين روزها ديگر به زبانمان سنگيني مي كند. موج ترجمة دوبارة آثار كلاسيك، چيزي نيست كه بشود به آساني از كنارش گذشت.اين روزها مترجماني مثل سروش حبيبي دارند كارهاي كلاسيك و آشناي ما را از نو ترجمه مي كنند. بعد از پيامبر جبران خليل جبران با 18 ترجمه و شازده كوچولو آنتون سنت اگزوپري با 9ترجمه، رمان هايي مثل بينوايان و صدسال تنهايي هم دارند ركورد دار مي شوند.

كلاسيك ها هرگز همة حرف هايي را كه براي گفتن دارند، به خواننده نمي گويند و در خواندن هر بار آن، لذت درك نويافته ها و كشف نايافته هايش مانند خوانش اول است. اثر كلاسيك نبايد لزوما چيزهايي به ما بياموزد كه پيش از خواندن نمي دانستيم؛ بلكه گاهي اوقات چيزهايي مي خوانيم كه هميشه مي دانستيم يا فكر مي كرديم مي دانيم، اما نمي دانستيم كه پيش از ما يك اثر كلاسيك آن را بيان كرده است. البته اين زماني است كه كاركرد يك متن كلاسيك بتواند يك رابطة خصوصي با خواننده برقرار كند. خواندن آثار كلاسيك، تنها به خاطر جايگاه خاصشان يا از روي احساس وظيفه، لذتي ندارد و خواندن غيراجباري، تنها راهي است كه ممكن است يك كتاب تبديل شود به كتاب شما . باز هم نسبت به ترجمه هاي دوبارة كلاسيك ها بي تفاوت مانده ايد؟
محمد شهبا كه خودش مترجم است، در مصاحبه اي گفته كه بهتر است آدم هواي مخاطب اش را هم داشته باشد. مثلا اگر در متني خوانديد از ديدن آن منظره دچار اشمئزاز شد ، به نظرتان مي رسد كلمة اشمئزاز از آن كلمه هايي است كه براي نسل امروز، كمي دور از ذهن است يا ساده تر، در ديالوگ هايشان جايي ندارد. ترجيح مي دهند به سادگي بگويند حالش به هم خورد يا بدش آمد . براي همين، احتياط در انتخاب كلمه اهميت پيدا مي كند؛ آن هم وقتي كه مي فهمي كلمه اي كه جايي ميان كاغذها ثبت كرده اي، مي تواند فاصله اي بين خواننده و متن باشد .
از بين بردن اين فاصله، ديگر دست نويسنده نيست، چون دلش يكهو پر كشيده و خواسته كاغذ را مطابق ميلش پر كند. ولي چون خوشبختانه امروز هرچيزي را در همة هنرهاي آدميزاد با مرگ مؤلف توجيه مي كنند، مترجم مي تواند بازوي قابل تكيه اي براي خراب كردن اين فاصله شود.
شهبا موضع جالبي دارد. وقتي مي گويد: من از اين هم فراتر مي روم. حتي اگر قرار باشد در جايي ماجرا را به صورت شفاهي بگويم، به جاي اشمئزاز مي گويم: حال به هم خوردگي . اشكالي در اين نمي بينم كه از اين كلمه ها استفاده كنيم. باور كنيد وقتي بگوييد حال به  هم خوردگي، بيشتر دچار اشمئزاز مي شويم! اين جايش با شما، كه باور مي كنيد يا نه؟
قرار نبود من در نوشته ام موضع گيري مشخصي كنم. ولي ناچارم اعتراف كنم خواندن دوبارة جنگ و صلح تولستوي با ترجمة سروش حبيبي، برايم قوت قلبي در توانايي دوباره خواندن ادبيات كلاسيك شد.
اين روزها قلم شخصي مترجم ها روي دور آمده است و ديگر چندان هم كسي خرده نمي گيرد. اين تأثير، آن قدر روشن و صريح است كه يا به آن دل مي بنديد يا از آن متنفر مي شويد. معمولا براي خوانندة جدي ادبيات، گزينة سومي وجود ندارد. مثلا مطمئنا اگر ترجمه اي كلاسيك از نجف دريابندري بخوانيد، با ترجمة قديمي آن فرق مي كند. احتمال اش زياد است كه شك كنيد واقعا نويسنده اين قدر طنازي داشته است؟ يا شايد چند باري بيشتر به خنده يا گريه بيفتيد؛ البته اگر خودتان دستي از نزديك بر آتش ترجمه نداشته باشيد كه اين حس گريبانگيرتان شود كه دريابندري زيادي از قلم خودش مايه مي گذارد و نكند تعهد ترجمه را بعضي جاها كمتر ديده باشد. به احساستان فكر كنيد وقتي در صفحه اي از يك رمانِ چاپ چند ده سال گذشته، بخوانيد: ثقل ، رجحان ، علي الخصوص ، مضايقه ، مقتضي ، مستفاد ، لاجرم و از اين دست... باور كنيد هنوز هم كماكان تصميم دارم جبهه گيري نكنم!
مسألة رعايت سبك، از دهه شصت در فضاي ترجمة ايران اهميت خودش را پيدا كرد. وگرنه مترجمان دهه هاي قبل فقط به شيوايي زبان فارسي اهميت مي دادند و امانت داري در ترجمه را به امانت داري در رعايت سبك تعميم نمي دادند و با سبك نگارش خودشان ترجمه مي كردند. اين ها جمله هاي كاوه ميرعباسي است كه دنبالش به نوستالژي خيلي از كتابخوان هاي قديمي نسبت به م. آ. به آذين برمي گردد. جايي كه گفته است نثر به آذين در تمام ترجمه ها ديده مي شد، ترجمه هايش براي بعضي متن ها زيادي ادبي است و براي خوانندة امروز ثقيل است. ولي اهميت ترجمه هايش را بايد در چارچوب زماني خودش سنجيد.
نجف دريابندري هم گفته است ترجمه هاي به آذين ترجمه هاي خوبي است، اگرچه  فارسي اش يك فارسي خاص است. تزئينات و ترتيبات خاصي دارد كه ترجمه هاي او را خالص نشان نمي دهد. اما به هرحال رنگ تزئينات فارسي خود به آذين را دارد. البته شايد همين گفتة دريابندري است كه گوشي را دستمان مي دهد كه چرا ترجمه هاي به آذين را مي شود خوب شناخت و از بقيه جدا كرد. البته او ايرادي به آن مي گيرد كه اگر اجازه اش را به خودمان بدهيم به خود دريابندري هم برمي گردد. مي گويد لحن خاصي داشت كه كمي خلاف اصل ترجمه بود. به هر حال ترجمه بهتر است طوري باشد كه بيشتر از همه لحن نويسنده در آن منعكس شود، اما ترجمه هاي به آذين لحن خودش را دارد.
استعارة ذبيح الله منصوري ، اين جاي كار، حسابي به درد مي خورد كه خيلي از كارهاي كلاسيك، زماني ترجمه شدند كه كاركرد سرگرمي ادبيات به بقية چيزها مي چربيد. به چيزي در احوال پاورقي هاي جنايي ـ عاشقانة مجله ها مي ماند. اما امروز خواننده هاي ادبيات، حرفه اي تر شده اند. حالا ديگر درك تجربة نهفته در رمان، اهميت يافته است. رمان كلاسيك، به قول ايتالو كالوينو ، اصطلاحي است براي هر كتابي كه بتواند نماينده اي از تمام جهان باشد؛ چيزي شبيه طلسم هاي گذشته. طلسمي كه حالا ديگر كسي حوصلة رمزگشايي اش را ندارد.
در اين لحظه ديگر نمي توانم توضيح اين مسأله را به تعويق بيندازم. اين كه به جاي خواندن آثاري كه بينش عميق تري از عصر معاصر به ما مي دهد، چرا كتاب هاي كلاسيك بخوانيم؟ يا اين كه ما سيل زدگان هجوم نوشته هاي امروزي، كجا مي توانيم زماني بيابيم كه با آسايش خيال كتاب هاي كلاسيك بخوانيم؟ درست است كه دنياي معاصر گاهي خسته كننده است؛ اما هر وقت كه خواسته باشيم نگاهمان را به سوي آينده يا گذشته بچرخانيم، هميشه بايد بدانيم در متن جامعه اي كه ما را احاطه كرده است، كجا ايستاده ايم. شايد بهترين كار اين باشد كه به نوبت از نوشته هاي كلاسيك و جديد لذت ببريم و بگذاريم جار و جنجال اكنون، از پشت پنجره، ما را از راه بندان و وضعيت هوا آگاه كند و ما خانه مان را از طنين لطيف و شفاف نوشته هاي كلاسيك سرشار كنيم. موجِ باز ترجمة ادبيات كلاسيك هم پررنگ شدن نياز كشف دوبارة اين جهان است. آن هم با زباني كه زنده و رايج ميان آدم ها و روزمرگي آن ها است.
نخنديد، دارم تمام تاريخ كشور را راست و ريس مي كنم تا سر از ادبيات دربياورد. وقتي كه عباس ميرزا در جنگ با عثماني جز حفظ شرف، عِرق ملي و اين ها از چيزي به اسم تكنولوژي سردرآورد، احتمالا از آن لحظاتي بود كه غرغر هميشگي عليه مدرنيزاسيون را كنار گذاشتند و ضرورت اش را كشف كردند. در دوران رنسانس، ادبيات گذشتة يونان ناگهان مهم شد. دچار ترديد شدند كه احتمالا درگذشته مكتوبشان چيزهايي بوده كه با درك دوباره، مي تواند اسباب لازم خانه تكاني را براي رنسانس آماده كند. در جهاني پرتاب شده ايم كه درك موقعيت اش، دستاويزي به نام ترجمه دارد. پس زنده باد مترجم!
موج ترجمه هاي دوباره، البته يك حرف ديگر هم دارد. اين موج علاوه بر اين كه نشانة گرفتار شدن در وسواس است، نمادي از بازگشت دوباره به كوله بار قديمي و داستان هاي ترجمه هم هست. موجي براي كشف دوبارة دنياهايي كه به آن اطمينان داريم، منتها با درك و زباني امروزي. دغدغة دوباره كشف كردن فضاهاي آشنايي كه مقدمة لازمي براي گذاربه دنياي جديد هستند. اصلا چه مفهومي دارد داستاني از نويسندة فرانسوي ميشل بوتور بخواني وقتي كارهاي فلوبر يا بالزاك را هنوز ورق نزده اي؟ مثال بومي اش دست به قلم شدن شاعران شعر سپيد است كه به سختي مي توانند غزل هاي حافظ را از رو بخوانند.
از طرفي شايد موضوع آن قدرها جدي نباشد، چون اين برگردان هاي دوبارة متون كلاسيك دست آخرش، چند تا تفاوت ريز و درشت انتخاب واژه ها و بستن دوبارة تركيب جملاتي است كه يا از زمانه جامانده اند يا امروز اتفاقا معادل بهتري هم برايشان پيدا شده است.

دوترجمه از جنگ و صلح
سربازانِ ناپلئون
اعمال ناپلئون و الكساندر كه ظاهرا وقوع و عدم وقوع اين حادثه بستگي به گفته هاي ايشان داشت، به همان اندازه ارادي به نظر مي رسيد كه عمل هر يك از سربازاني كه در نتيجة قرعه كشي يا سربازگيري اجباري به جنگ مي رفت، ارادي و اختياري بوده است. راه ديگري وجود نداشت، زيرا براي آن كه ارادة ناپلئون و الكساندر (يعني همان كساني كه ظاهرا وقوع جنگ به ارادة ايشان بسته بود) اجرا شود، تركيب و تجميع اوضاع و علل بي شماري كه حتي بدون وجود يكي از آن ها اين حادثه نمي توانست به وقوع بپيوندد، لازم و ضروري بود.
جنگ و صلح‎/ ترجمه كاظم انصاري، 1356، جلد سوم

اعمال ناپلئون و الكساندر كه روي دادن يا ندادن جنگ ظاهرا به تصميم هاي آن ها وابسته بود، همان قدر از آزادي دور بود كه اقدام سربازاني كه به حكم قرعه كشي يا سربازگيري بسيج شده بودند و كار جز اين نمي توانست باشد؛ زيرا اجراي ارادة ناپلئون و الكساندر (يعني كساني كه وقوع جنگ بسته به تصميم آن ها پنداشته مي شد) به برقراري شرايط بي شماري مربوط مي بود كه بي تحقق يكي از آن ها، حدوث واقعه امكان پذير نمي شد.
جنگ و صلح‎/ لئون تالستوي، ترجمه سروش حبيبي، 1377، جلد سوم

دو ترجمه از فاوست
اي فلسفه و اي حقوق
اي فلسفه، افسوسا! و اي علم حقوق و اي دانش پزشكي و نيز اي الهيات مبهم و تاريك!... من با پشتكار و شكيبايي و با دقت فراوان به استقصاي شما توفيق يافته ام، اما اكنون، اكنون من، ناخردمندي زبون، با معرفتي همانند معرفت روزگار گذشته. آري، من خويشتن را فرزانه مي نامم و ده سال است پيروان خود را به دلخواه هر سو مي كشم و هر چند كه از همة مردم، از دانشمندان پليد و از مجتهدان و نويسندگان و رهبانان جهان، به رازهاي طبيعت بيشتر واقف ام، اما آشكارا مي بينم كه هيچ رازي از رازهاي جهان را نمي توانم گشود.
فاوست‎/ يوهان ولفانگ گوته، ترجمه اسدالله مبشري، 1360.صفحه 86

افسوس! فلسفه، حقوق، طب، وتو نيز الهيات ملال آور!... شما را من، با شور و شكيبايي، به حد اكمل آموخته ام: و اكنون من ام اين جا، ديوانة بينوا، كه از خرد و فرزانگي همان قدر برخوردارم كه پيشتر بوده ام. درست است كه عنوان دكتر و استاد دارم و ده سال است كه شاگردانم را، اين جا و آن جا به دلخواه خود مي برم. خوب مي بينم كه ما قادر به شناخت هيچ چيز نيستيم...!
فاوست‎/ يوهان ولفانگ فون گوته، ترجمه م.آ.به آذين، 1376، صفحه۱۶

موافق
گنج هاي فراموش شده
سيدجواد رسولي
تا كي بايد تحمل شان كرد؟ تا كي براي خواندن كلاسيك ها (كه كالوينوي دوست داشتني اين قدر توصيه شان را مي كند) بايد با متن هايي رو به رو شويم كه خواندنشان نه تنها لذت بخش نيست، كه خلق آدم را هم تنگ مي كند. زبان اين ترجمه ها ديگر مال ما نيست. ما ديگر، نه به اين زبان فارسي مطنطن و سنگين حرف مي زنيم و نه مي نويسيم. با اين حال، آن هايي از ما كه به داستايفسكي و تولستوي و بالزاك و فارستر و هسه و جويس و خيلي از بزرگ هاي ديگر دلبستگي دارند، مي خواهند ـ و اين حقشان است ـ كه با متن هاي بهتر و قابل تحمل تري رو به رو شوند. فكر مي كنم ديگر وقتش رسيده كه اين آثار كلاسيك، دوباره و با زباني امروزي تر ترجمه شوند. بگذاريد آن ترجمه هاي قديمي به تاريخ بپيوندند. به هرحال، آن ها بخشي از تاريخ ادبيات ما را تشكيل مي دهند و هميشه هم قابل احترام اند و البته علاقه مندان خودشان را هم دارند. اما نسل تازه هم ادبيات خودش را دارد و همين باعث مي شود فاصله اش از ادبيات كلاسيك دنيا هي دورتر شود. نهضت ترجمة مجدد اين آثار، يك جورهايي البته كليد خورده. نمونه اش برادران كارامازوف كه سروش حبيبي دوباره ترجمه اش كرده و نتيجه اش از كار قديمي مشفق همداني (تأكيد مي كنم كه براي نسل جديد) خيلي بهتر و خواندني تر از آب در آمده. اي كاش اين جريان سرعت بيشتري بگيرد و فراگيرتر شود. كلاسيك ها گنجينه هايي هستند كه زير غبار ترجمه هاي از مد افتاده و ثقيل، مدفون اند. بايد دوباره كشفشان كرد و بارها خواندشان.

مخالف
ترجمه هنر است
احسان رضايي
بورخس يك جايي گفته است كه اولين بار دون كيشوت را با ترجمة انگليسي آن خوانده و بعدها، وقتي اصل اسپانيايي آن را خوانده، آن را ترجمه اي بد از آن نسخة انگليسي يافته. (توجه داريد كه بورخس خودش هم اصلا اسپانيايي زبان بود.) حالا، قصه همين است. خيلي وقت ها مي شود كه يك اثر داستاني را با ترجمة سخت و قديمي مي خوانيم، و گاه از دست مترجم و سكته هاي متن، شكايت هم مي كنيم، اما داستان، هماني است كه ما خوانده ايم. ترجمه هاي جديد، ديگر آن حس و حال را در ما زنده نمي كنند. وانگهي همة ترجمه هاي قديمي كه بد و پرسكته نيست. خيلي از همان ترجمه ها شاهكار است. شما ترجمة محمد قاضي از دن كيشوت يا بهمن فرزانه از صدسال تنهايي را ديگر كجا مي توانيد پيدا كنيد؟ حيف است كه اين ترجمه ها فراموش شوند. ترجمه هايي مثل همين تكه از نمايشنامة شكسپير، با ترجمة ابوالقاسم خان ناصرالملك، از رجال عصر ناصري:
اتللو: دستت را به من بده. خانم! اين دست، تر است.
دزدمونا: هنوز سن و اندوه در آن اثر نكرده.
اتللو: اين دست مي نمايد برومندي و آزاده دلي را. گرم. وگرم تر. آن را كه اين دست است بايد كنج تنهايي گزيند، روزه بدارد، نماز بگزارد، تن را فرسوده و پرهيز پيش گيرد. دست خوبي است.
دزدمونا: اين را به راستي مي توانيد بگوييد، چون همين دست بود كه دلم را به شما داد.
اتللو: دست بادهشي است. در قديم دل دست را مي داد، اما به رسم جديد دست هست و دل نيست.
دزدمونا: من نمي دانم چه مي خواهيد بگوييد. بياييد سر وعده اي كه كرديم.

فهرست
نامه  ها
فهرست
سينما تلويزيون
بازگشت مديري
لطفا هري را نكش!
اصل ملودي، زيبا بود
رويدادهفته
تلويزيون
دهكده رؤياها
دختر حكايتي
شخصيت هاي سريال قصه هاي جزيره
ورزشي
دوشنبه شب هاي آرامش
گريه هايت را نگه دار عزيزم
سوءتفاهم بزرگ!
بهنام محمودي: براي امتحان فوق برمي گردم!
رويدادهفته
جام جهاني مال ماست
تنها نرو
ما قهرمانيم
تنها نخواهي رفت
با همه مردم شهر به زمين فوتبال بايد رفت!
قاليباف: مردم براي ورزش نبايد پول بدهند
آجورلو: 370 محله، 2500 تيم فوتبال!
كيوكيو، رنگ  رنگ
پينت بال ورزش است، نه سرگرمي
الكي نيست، قانون دارد!
نام هايي مثل باقلوا!
سردي فاصله ها را پنهان مي كنيم
پسران طلايي كوچك
اجتماعي
بهترين پارسايي، پنهان نگهداشتن پارسايي است
زندگي
و اينك اينترنت ملي
پرچم هاي سفيد بالا، لطفا!
بهاره؛ پليس شهر ميوه ها
رويدادهفته
سينما
محرمانه ميامي
حالا وقت تسويه حساب است
دانش
آتش بازي آسمان
بارش شهابي چيست
نام گذاري آسماني
ZHR ؛گولش را نخوريد
بارش شهابي برساووشي
روزها
تولد آلفرد هيچكاك
هيچكاك هميشه استاد
پسر بد و عاقبت كارهايش
من از بچه ها مي ترسم
رويدادها
جهان كوچك
در برابر باد
نقش هاي اول
مرد مردان
هنر روز
شهرتش فرهاد برد
|  فهرست  |  سينما تلويزيون  |  تلويزيون  |  ورزشي  |  اجتماعي  |  زندگي  |  دانش  |  سينما  |
|  روزها  |  جهان كوچك  |  هنر روز  |  شناسنامه  |  ادبيات  |  مهمان هفته  |  راهنما  |  سبك زندگي  |
|  گزارش  |  موفقيت  |  يادداشت  |  گالري  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |