آخر چرا اين قدر زود؟ دير و زود ندارد كه! وقتي مي بيني يك نفر به ات نمي خورد بايد ولش كني ديگر!
ليدا قهرمانلو
اين جا ميدان ونك است، با كره هاي سفيد توپر كه نمي دانم مفهومش چيست. نبش ميدان، دست راست، بين مغازه هاي خوش آب و رنگ و پاساژهاي آنچناني كه مي تواني بي خيال همة گرفتاري هاي زندگي ساعتي در غوغاي رنگ ها و مدل ها گم شوي، ساختماني با نماي گرانيت سبز رنگ است كه تا نزديكي هاي آسمان بالا رفته است: دادگستري كل استان تهران ، مجتمع قضايي خانواده (2) . نگاه خالي آدم هاي جلوي در ورودي، دچار ترديدت مي كند... با نگراني وارد بازرسي خانم ها مي شوم. اگر سؤال كنند اين جا چه كار دارم... كسي به من شك نمي كند و داخل مي شوم. وقتي بين آدم هاي آن طرف ديوار مي روم، دليل اين شك نكردن را مي فهمم. دختران و زنان جوان بسياري آن جا هستند. من هم يكي مثل همه!
بخش اول: بچه هاي طلاق، نه! جوان هاي طلاق
حياط شلوغ است. طبقة همكف را هم با نگاه كلي از نظر مي گذرانم. اين جا هم ازدحام هست، اما دادگاهي در كار نيست. طبقة اول شامل دادگاه هاي كوچك در اتاق هاي كوچك است كه با پلاكي در سردر اتاق از هم متمايزند. با آن چه كه دركتاب ها خوانده بودم، خيلي فرق دارد. هر از گاهي جواني با مشتي پرونده بيرون مي آيد و نامي را صدا مي زند.
از جايي كه من نشسته ام، بيش از ده خانم جوان را مي توان در نگاه اول تشخيص داد. سه آقاي ديگر هم هستند. هر كدام با كلافگي منتظر نوبت دادگاهشان هستند. آدم هاي غمزده اي نيستند. اگر از ظاهرشان قضاوت كنم، بي اغراق شايد كمي شبيه سالن مد باشد. يعني براي آمدن به چنين جايي، حال و حوصلة به خود رسيدن هم دارند؟ از خانم بغل دستي ام شروع مي كنم. تمام تلاشم اين است كه كسي به قصد واقعي ام پي نبرد.
ببخشيد سؤال مي كنم، شما هم منتظر دادگاه ايد؟
آره.
براي طلاق آمديد؟
اين جا همه براي همين كار آمده اند. شما چطور؟
(دستپاچه مي شوم، ولي مي توانم جوري راست و ريستش كنم. صحبتمان ادامه مي يابد.)
چند وقت باهاش زندگي كرديد؟
اصلا زندگي نكردم. هنوز عقديم!
(خود سوژه است. زدم به هدف!)
تو دوران عقد داريد جدا مي شويد؟ آخر چرا اين قدر زود؟
دير و زود ندارد كه! وقتي مي بيني يك نفر به ات نمي خورد، بايد ولش كني ديگر!
قبلا مي شناختي اش؟
پسر خاله ام بود!
الان دو سال است كه دارم مي روم و مي آيم. اول مهرم را گذاشتم اجرا. ولي اين قدر اذيت شدم كه از خيرش گذشتم. الان توافقي آمديم جدا بشويم.
مشكلتان چي بود؟ شايد وقتي زير يك سقف مي رفتيد، حل مي شدها!
دهن بين است! فايده اي ندارد. مي داني، فقط كافي است يك بار پايت به اين جا باز شود. ديگر عادت مي كني. آن وقت هر مشكلي كه تو زندگي پيدا شود، هي يادت مي آورد كه مي خواستم از تو جدا شوم!
بزرگترها سعي نكردند پا درمياني كنند؟
(پوزخندي مي زند) بزرگترها خودشان مقصرهاي اصلي اند.
آخر اين زندگي مال شما دوتاست...
(شانه اش را با بي تفاوتي بالا مي اندازد و مي گويد) ازدواجمان روي حرف آن ها بود، طلاقمان هم همين طور. باور مي كني، هيچ كداممان الان ته دلمان راضي نيستيم! ولي چي كار كنيم ديگر. اتفاقي است كه افتاده!
هيچ وقت سعي نكردي با خودش صحبت كني؟
يكي دوبار!... راستش، فقط دارم به شما مي گويم.70 درصد مقصر من ام. مي داني، زن بايد تو زندگي كوتاه بيايد، كه من نيامدم.
(دختر ديگري در آن طرف سالن نشسته است. با ترديد كنارش مي نشينم. سر صحبت را كه باز مي كنم، تازه متوجه چشم هاي غمگينش مي شوم.)
آمدي جدا شوي؟
(سرش را تكان مي دهد.)
چند وقت است ازدواج كرده اي؟
(نگران است. اين را از نگاه هراسان اش مي فهمم.)
شوهرت الان اين جاست؟
(به پسر جواني كه روبه رويمان ايستاده، اشاره مي كند. ديگر سؤال نمي كنم تا جوان برود. خودش به حرف مي آيد.)
از من خيلي سر تره؟
(صادقانه جواب مي دهم) نه اصلا!... خودت چي فكر مي كني؟
نمي دانم. نه ماه است كه عقديم. او مي خواهد جدا بشود!
آخر چرا؟ دليلش چيست؟
(لبانش را جمع مي كند) مي گويد نمي خواهمت!... با من خيلي سرده!
خب يعني چي؟ پس چرا آمد خواستگاري ات؟ غريبه است؟
نه. از اقوام خيلي دورمان است. اوايل خوب بود. يكهو اين جوري شد. من هم كه ديدم ديگر بي توجه شده، دنبالش را نگرفتم. توافقي داريم جدا مي شويم.
سعي نكردي باهاش صحبت كني؟ شايد بعد از ازدواج...
نه، ببين. فقط كافي است فكر طلاق تو ذهن آدم بيايد. ديگر تمام است! هيچ حرفي فايده ندارد. چرا خودم را كوچك كنم. او تصميمش را گرفته.
تو چي؟هنوز دوستش داري؟
آره...
فقط كافي است فكر طلاق تو ذهن آدم بيايد. ديگر تمام است! هيچ حرفي فايده ندارد
پسر جواني با موهاي لخت مشكي و پيراهن آستين كوتاه، به ديوار تكيه داده. امثال او را زياد در خيابان مي بينم. ولي ديدن او با اين چهره، آن هم در اين مكان حداقل جاي تعجب دارد. هرچه تلاش مي كنم نمي توانم بروم و از او همين سؤال ها را بكنم. نگاهش آن قدر خالي از جواني ا ست كه هرگونه راه ورود را مي بندد.
بخش دوم: به بعدش فكر كردي؟
اين جا راهروي طبقة چهارم است. بخش اجراي احكام. به حدي آدم هاي اين جا عصبي هستند كه اگر دستت به كيفشان بخورد، قيامتي به پا مي كنند كه نگو. خانم هاي جواني كه يا به شيوة ديرين مشغول صحبت با همجنسانشان هستند يا به نقطه اي نامعلوم خيره شده اند. آقاياني كه حق سيگار كشيدن ندارند و عصبانيت شان را سر گوشي موبايل خالي مي كنند. همه با هر اسمي كه از اتاق خوانده مي شود، نيم خيز مي شوند. نوعي شتابزدگي در رفتارشان مشهود است. كنار دختر جواني مي ايستم.
امروز حُكمت اجرا مي شود؟
آره... راحت مي شوم!
چند وقت است ازدواج كرده اي؟
۲ ماه!
چرا اين قدر زود داري تصميم مي گيري؟
دير و زود نداره كه. بعضي از مردها اخلاق هايي دارند كه بعد از عقد، آن ها را نشان مي دهند. من تازه فهميدم اين يك نوع بيماري است!... بدبين هستند و فقط روي همسرشان اين حس را دارند.
چند وقت باهاش نامزد بودي؟
دو ماه! اصلا نمي شناختمش. يكي از آشناهايمان معرفش بود. آن دو ماه هم اصلا پيش هم نبوديم. دنبال درسش بود. بعد از عقد، اخلاقش رو شد... مادرم گفت ازدواج كنيد درست مي شود! ولي بدتر شد... خودم آمدم توافقي جدا بشوم.
چند سالت است؟
۲۳ سال.
به بعدش فكر كردي؟
مهم نيست...
خانم ميانسالي كنار ما ايستاده و به حرف هاي ما گوش مي دهد. انگار فقط به دنبال گوش هاي شنوايي ا ست كه حرف هايش را بشنوند: من بعد از 27 سال آمدم جدا شوم. هم عروس دارم، هم داماد! ولي ديگر طاقت ندارم.
(نمي توانم تعجب ام را پنهان كنم) 27 سال زندگي كرده ايد! چرا حالا؟
ديگر تحمل ام تمام شد، بچه ها گفتند كه بروم جدا شوم...
فكر مي كنيد اول زندگي، مي توانستيد اين تصميم را بگيريد؟
جوان هاي حالا، با بيست سال پيش فرق مي كنند. ما آن موقع ها چيزي از ازدواج نمي دانستيم. الان ماشاءالله هركي، كدخداي خودش است. خودشان با هم آشنا مي شوند، خودشان هم از هم جدا مي شوند!
خانم جوان به ميان حرفش مي دود و مي گويد:
اگر قبلش با هم آشنا بوديم كه كار به اين جا نمي كشيد...
[رو به خانم ميانسال مي گويم:] شما فكر نمي كنيد بعضي از مشكلات در زندگي حل مي شود؟ فقط بايد سال هاي اول، هر دو طرف با هم كنار بيايند؟
نه! ببين دخترم، بعضي چيزهاي كوچك در زندگي حل مي شود مثل اختلافات سليقه اي. ولي اگر قرار باشد تفاهم نباشد۳۰، سال هم زندگي كني به دست نمي آيد! بيا، نمونه اش هم من!... اتفاقا اگر قرار به جدا شدن است، هرچي زودتر، بهتر! خوب است آدم چهار سال ديگر جدا بشود با يك بچه؟
(به چشمان خانم جوان تر نگاه مي كنم كه اين حرف را مي زند.)
شايد در زندگي به خاطر بچه گذشت كنيد.
گذشت بايد دوطرفه باشد. اگر هميشه تو كوتاه بيايي، مي شود سرنوشت من كه بعد از 27 سال سكوت، كارم به اين جا كشيد.
(خانم جوان همراهي اش مي كند.)
آره ديگر. من يك دختر عمو دارم كه سال اول مي خواست از شوهرش جدا شود، اما بزرگترها نگذاشتند. حالا بعد از۱۰ سال، باز هم كارش به طلاق كشيد. او، من را جلو فرستاد كه الان جدا شوم.
[به خانم مسن مي گويم:] ترك كردن يك آدم بعد از اين همه سال زندگي، چه جور حسي است؟
خانم شما جوري صحبت مي كني كه انگار مي خواهم قتل كنم. خب او مي رود سر زندگي خودش، من هم مي روم سر زندگي خودم. قرار نيست تا آخر عمر همديگر را تحمل كنيم كه. اين حرف ها مال قديم بود.
احساس مي كنم پرخاش خانم پير، زنگ اخطاري ا ست كه بيش از اين وارد جزئيات نشوم. بي خداحافظي از آن ها جدا مي شوم. چه مي توانستم بگويم. از ديدنتان خوشحال شدم! يا برايتان آرزوي موفقيت مي كنم!
بخش سوم: ديگر تمام شد
دعوايي در آن طرف سال درگرفته. خانم شيك و پيكي با ركيك ترين حرف هايي كه در عمرم شنيده ام با آقاي ديگري، اتمام حجت مي كند.
چهره هاي آدم ها به قالب هاي يخي شباهت دارد. آقاي جواني كنارم ايستاده و امتداد نگاهش به سمت خانمي است كه با بغل دستي اش مي خندد. هر از گاهي هم نگاهي سرشار از بي اعتنايي به آن آقا مي كند. مثل اين كه مي خواهد بگويد: برايم ديگر مهم نيستي! به درك!
چه كسي مي تواند باور كند زماني در اين نگاه ها عشق جريان داشته؟
اين طرف سالن، صداي هق هق گرية دختر جواني در آغوش پدرش شنيده مي شود.
ديگر تمام شد بابا!...
پله ها را فرار مي كنم و به حياط كه مي رسم، باد گرم بعدازظهر به صورتم مي خورد. از ساختمان بيرون مي زنم. اين جا باز هم ميدان ونك است. جمعيتي دارند به دنبال زندگي مي دوند. گاهي مي ايستند، گاه كنار جاده مي نشينند، اما در اين نشستن و دوباره برخاستن، شتاب رفتن و هميشه رفتن بيشتر مي شود و در اين ميان گويي ارزش آشنايي و خويشاوند شدن با نگاه و زندگي يك آدم، مثل ديگر اصالت هاي روزگار پر مشغلة ما، رنگ حقيقي خود را باخته است.