سبك زندگي شماره 74
زهرا فاتحي نسب
من يك دختر 19 سالة (تعريف از خود نباشد) كدبانو هستم. يعني لااقل اين جوري كه ديگران مي گويند، آشپزي خوب انجام مي دهم. وقتي سبك زندگي تان را دربارة آشپزي فوري خواندم، كلي از آن ايراد گرفتم، حالا ريزه كاري هاي آن بماند. ولي شما نمي گوييد با جان بچه هاي مردم بازي مي كنيد؟! از شما توقع نداشتم. شما وقتي داريد چيزي مي نويسيد، واسة ما جوان ها بايد لااقل در درجة آخر هم كه شده، به موارد فني و نكات ايمني مسأله هم توجه كنيد. در مورد پختن عدس و خورشت فسنجان در زودپز صحبت مي كنم. حالا اگر من هم اشتباه مي كنم، دخترخالة بيچارة من كه دروغ نمي گويد. آخر آن بنده خدا، پارسال كه مي خواست فسنجان فوري(!) درست كند، دچار يك فقره تركيدگي زودپز و يك فقره هم سوختگي شديد در صورت و گردن شد. حالا با دوا و درمان بهتر شده و ديگر از هر چي فسنجان و زودپز است، متنفر است. دليلش هم اين است كه ذرات ريز گردو و عدس وارد سوپاپ يا همان سوت بخار زودپز مي شود و راه خروج بخار را بند مي آورد؛ وقتي هم كه بخار، داخل ديگ بخار جمع مي شود، خودتان بهتر مي دانيد چه مي شود.
بوووم! خلاصه از قديم به ما گفته اند عدس و گردو را توي زودپز نريزيم. حالا يا من اشتباه مي كنم و اين جوري نيست، يا شما درست مي گوييد!
نامه خوانندگان شماره 73
نيلوفر مظفري
شك نكنيد كه هر جا خانم ها تعدادشان بيشتر از آقايان باشد، صدايشان درمي آيد و... همه مان مي دانيم چه ها مي كنند! اما ببينيم در چه موضوعي. خود خانم ها كاري كرده اند، (به معناي حقيقي كار) يا دارند شورش را درمي آورند؟
شما چرا آن قدر ناسيوناليستي به قضيه نگاه مي كنيد؟ حرف هايي كه در اين يادداشت زده شد، اصلا بويي از مرد سالاري، خودخواهي و جاه طلبي نمي داد!
گفته ايد كه: مسأله نياز نيست و احساس تبعيض است.
اول اين كه چه موقع نياز ايجاد مي شود؟ درست همان وقتي كه شما احساس تبعيض مي كنيد. پس مسأله دقيقا همان نياز است.
دوم اين كه شما براي چه احساس تبعيض مي كنيد؟ مگر آقايان چه دارند كه ما آن ها را در درجة بالا مي بينيم و بعد زورمان را مي زنيم كه مثل آن ها شويم؟ اصلا چرا بايد زن و مرد مقايسه شوند؟! اين ها دو موجود كاملا متفاوت، با نيازهايي متفاوت هستند.
مسأله احساس تضييع حق است! چه ربطي به تضييع حق دارد؟ اول بايد حق بودن ماجرا را ثابت كرد و بعد سراغ تضييع آن رفت. اتفاقا در اين يادداشت، خانم ها بالا برده شدند و بعد نتيجه گرفته شده است كه خانم ها با چنين شخصيتي، چرا بايد همچين خواسته اي داشته باشند؟ يعني: از خانم ها انتظار چنين حرف هايي نمي رود.
يادداشت شماره 73
مهسا معياريان
وقتي يادداشت سيماي زني در ميان جمع را خواندم، پيش خودم گفتم يعني نوشتن و اشغال كردن ستون به هر قيمتي؟ چرا با اين طرز نوشتار؟ چرا با اين ادبيات؟ نمي گويم از كلمات امروزي استفاده نكنيد. وقتي نوشته هاي آقاي رحماني را مي خوانم، لذت مي برم. چون از كلمات امروزي كه بين مردم استفاده مي شود، خيلي هنرمندانه استفاده مي كنند و هيچ توهيني به هيچ كس در آن نوشته، احساس نمي شود.
آقاي مالي در خصوصي ترين بخش زندگي يك خانم وارد شدند و با عمومي كردن آن ها، خيلي راحت حريم خصوصي آن خانم را، نمي دانم با چه هدفي، از بين بردند و اين اصلا قشنگ نيست. هر چي خواندم نفهميدم منظور ايشان از نوشتن اين يادداشت چي بوده. فكر هم نمي كنم كه جاي خالي اي در اين قسمت وجود داشته و هيچ يادداشت ديگري نداشتيد كه نگران پر شدن ستون خالي تان باشيد. فقط مي توانم بگويم اميدوارم از اين به بعد، يادداشت هاي زيبايي را بخوانم كه هيچ توهيني به شخص و گروه و... نشده باشد. مثل يادداشت هاي قبلي. به نظر من بهترين صفحة نشرية شما، همين صفحة يادداشت هاست.
رقيه اسجعي
مجلة باحالي داريد و تلاشتان قابل تقدير است. به عنوان يك خواننده، به نظر من نكتة قوت مجله، نثر و ادبياتي است كه در همة مطالب و اكثر صفحات مجله مشترك است. چه زماني كه دربارة هنري هشتم (البته ششم بود!) مي نويسيد و يا زماني كه تشكيلات خشن و ضدبشري القاعده را بررسي مي كنيد و چه زماني كه به عدس پلو مي گوييد: خال خالي تنها!!
اين نوع ادبيات، سختي خواندن مطالب علمي و سياسي و... را از بين مي برد و جالب اين كه اگر خود من سالي يك بار هم صفحة سياسي روزنامه ها را ورق نمي زنم، تمام مطالب سياسي، جنگ اعراب و اسرائيل و... را در مجلة شما خواندم! منظورم را متوجه شديد؟ ترفند كارسازي است!
شوكا
من با مطلب برو پي كارت از مهدي صارمي فر و همين طور نوشته هاي سيامك رحماني خيلي حال كردم. در ضمن، آن كساني كه اين هفته حرف هاشان را چاپ كرديد، انگار خيلي چيزها را نمي دانند. ضمنا سبك زندگي كنكورتان هم خيلي چسبيد.
نامه هاي شما را هم خوانديم
ايمان صاحب اختياري، مهدي موحدي، محمد كربلايي جعفر، احسان موسوي، علي شفق، بهاره قريب، عماد ريحاني، محسن گل محمدي ، فهيمه سليمانيان، سمانه، پريسا اسماعيلي، مجتبي موسوي، سارا هنرپروران، يگانه اورومي، سوده اروجي، مريم قره داغي، بهار دانش جويان، م.ر.
ايليا ماهان
نمي دانم چقدر مي شود به اين حرف خنديد. ولي وقتي براي شماره جديد انتظار مي كشم، يكي از زمان هايي است كه مي توانم براي زندگي كوچكم دليل بياورم. مي شود اين را گذاشت پاي اين كه من عاشق خواندنم و سر كلاس ها به جاي اجتماعي و آمار و تاريخ مي نشينم و براي چندمين بار ناتور دشت را ورق مي زنم، يا به ذوق و استعداد داستايفسكي فكر مي كنم و يا با بينش كامل، ديوانه لني خداحافظ گاري كوپر مي شوم! و البته ثمره رمان خواندن من غير از اين كه باعث مي شود همكلاسي ها به من بگويند ديوانه و غم پرست، چيز ديگري هم هست: هر چي مي خوانم چشمانم دقيق تر مي شوند و وسواسي تر. زمان هايي كه تصميم دارم از چيزي غير از كتاب خواندن لذت ببرم، همشهري جوان مي خوانم. جايي كه مي شود در آن به دنبال چند خط ادبيات ناب گشت. ادبيات همشهري جوان، سليس، بي تكلف و البته هنرمندانه است. شما شاهكاريد. چيزي كه لابه لاي نامه هاي دوستان پيدا نمي شود، همين است. هيچ كس ادبيات همشهري جوان را ستايش نمي كند. خيلي ها خودشان را ميان مجله گم مي كنند.
ديگر اين كه آن قدر نامه اعتراض به نوع نوشته ها و گير دادن به محتواي صفحه يادداشت، چاپ مي كنيد كه ديگر همه باورمان شده كه به قول آقاي ناظم بكايي دهانمان از همان آغاز خلقت مثل كش تنبان كشيده بوده است. و اين چند باري كه عده اي اقدام به محكم كردن و گره زدن اين كش نموده اند، غلط كرده اند. اگر هم خداي ناكرده حادثه خبر نكند و يك دفعه خودش را ول كند، به لطف لب هاي هميشه خندانمان چشم ها را درويش مي كنيم و تنها از اين حادثه براي بيشتر خنديدن استفاده مي كنيم.
دست خودم نيست، ولي در كل اين ماجرا رد پايي از الطاف و احساسات خانم ها (شما بگوييد زنانه)، حس مي كنم. بد نيست آدم گاهي اوقات، واقعيات و حقايق را بدون دخيل كردن احساسات و عواطف ببيند و آن گاه به قضاوت بنشيند. روي صحبتم بيشتر با... ولش كنيد، تكرار چه فايده اي دارد؟ و يك نكته خيلي كوچك، ولي بسيار مهم: دعا مي كنم صفحه يادداشت مجله هيچ گاه تبديل به وسيله اي براي نيل به اهداف شخصي نشود.