- هفته نامه فرهنگي - اجتماعي -جوانان‎/شماره۷۵ - شنبه ۱۷ تير ۱۳۸۵ - - Jul 8, 2006
docharkhe
بيگانه اي در نيويورك
خانم جزايري دوما توانسته است با كتابش خوانندگان بسياري را بخنداند و فرهنگ ايران و ايراني را تبليغ كند؛ و اين كار كمي نيست
003936.jpg
عطر سنبل عطر كاج آيينه تقابل و تعامل بين فرهنگ ها است، اما نه با تصويرهاي سياه و سفيد، يا حتي خاكستري
احسان اوسيوند
در كتاب مترجم دردها ي  جامپا لاهيري، نويسندة هندي تبار ساكن آمريكا، داستان كوتاهي هست به نام سومين و آخرين قاره كه در آن حرف از مهاجرت و سازگاري آن هايي است كه در كشورهاي ديگر براي ادامة زندگي، در جامعة پيرامون خود حل شده اند، و حالا عطر سنبل، عطر كاج فيروزه جزايري دوما هم، از همين جنس است، اما نه تلخ و دلمرده مثل شالي به درازاي جاده ابريشم مهستي شاهرخي،... نه! عطر سنبل، عطر كاج سرشار از زندگي است، حتي اگر به عشق بوي سنبل سال هاي كودكي، از عطر كاج پر شوي.

عطر سنبل، عطر كاج در اصل ترجمه كتاب Funny in farsi (خنده دار به فارسي) است كه توانسته جزو پرفروش هاي كتاب آمريكا در دو سال گذشته باشد و جوايز متعددي را كسب كند، از جمله يكي از سه كانديداي نهايي جايزة تربر (معتبرترين جايزة كتاب هاي طنز آمريكا) و كانديداي جايزة pen آمريكا در بخش آثار خلاقه غيرتخيلي در سال 2005. در ايران هم اين كتاب تا امروز به چاپ پنجم رسيده است. در آمريكا خيلي از معلم هاي درس زبان انگليسي، كتاب را به عنوان تكليف به بچه ها، براي خواندن توصيه كرده اند. به سايت amazon.com هم كه سر بزني و اسم انگليسي كتاب را جست وجو كني، مي بيني كه از آن، انواع و اقسام طرح جلدها يعني انواع چاپ ها هست، و خوانندگان اين سايت، از 5 ستاره، 5/4 ستاره به كتاب داده اند.
گمشده در غربت
در عطر سنبل، عطر كاج بعد از جلد كتاب و يك دختر با لب هاي گل انداخته، به يادداشت فيروزه جزايري مي رسيم كه براي ترجمة فارسي نوشته است: وقتي خردسال بودم، پدرم آن قدر از ماجراي دوران كودكي اش در اهواز و شوشتر برايم تعريف كرد كه حس مي كردم آن دوران را همراه او گذرانده ام. زماني كه خودم صاحب فرزنداني شدم، خواستم آن ها ماجراهاي من را بدانند، به همين دليل بود كه اين كتاب را نوشتم. ... و حالا 192صفحه كتاب پيش روي ماست، صفحاتي كه بيوگرافي يك دختر ايراني مهاجر، كه سي سال پيش به آمريكا مهاجرت كرده را، مثل يك دفتر خاطرات كه صفحاتش را پس و پيش كرده اند، روايت مي كند. دختري كه اساسا شوشتري است و تا هفت سالگي در آبادان بزرگ شده است و باوجود سي سال زندگي در آمريكا هنوز در متن فرهنگ ايراني نفس مي كشد: ... پدر من دارم زندگي نامه خودم را مي نويسم. ـ عاليه، ولي اسم ما رو ننويس. (صفحه 69) در ابتداي مهاجرت خانواده جزايري، قرار بر اين بوده كه با تمام شدن مأموريت پدر به ايران برگردند، اما انقلاب و حوادثي كه پس از آن پي درپي رخ مي دهد، آن ها را بدون اين كه دليل خاصي داشته باشد، در آن طرف آب ها پاگير مي كند و بعد پدر به تدريج تمام تير و طايفه را به آن جا مي كشاند. من كريستف كلمب فاميل هستم. (صفحه 73) و اين دختر تا امروز كه زني ميانسال است در آمريكا، ايراني زندگي كرده است. بدون خويشانم من يك رشته نخ هستم، با همديگر يك فرش رنگارنگ و پر نقش و نگار مي سازيم. (صفحه 153)

خانه اي از شن و مه
عطر سنبل، عطر كاج البته شاهكار خارق العاده اي نيست، اما ساده است و بي آلايش، و بي نهايت صميمي و سرشار از پويايي زندگي. كتاب كه مثل تكه هايي به هم ريخته از خاطرات مي ماند، مي تواند به ما تصوير روشني از زندگي ايرانيان مهاجر و روابط آمريكايي ها را با آن ها بدهد. در روايت اين تصاوير، آن چه كه اهميت دارد اين است كه نويسنده با طنزي ظريف كه گاهي در توصيف است و گاهي طنز موقعيت، يك خانوادة ايراني را با ما صميمي مي كند و به ما نشان مي دهد كه چگونه مي شود روي لبه تيز ايراني ـ آمريكايي بودن سُر خورد و زخمي نشد. و همة اين ها با زباني شيرين، واژه به واژه، قطار مي شوند بدون هيچ طعن يا تمسخر ويا گله و شكايت. ما با مادر، پدر و عمو نعمت الله همراه مي شويم و مي خنديم، درست مثل اين كه ما كنار هم نشسته باشيم و خاطره هاي شيرين دور و نزديك را مرور كنيم. اما ته اين خاطره ها، ته اين فصل هاي به ظاهر مستقل و در هم تنيده كتاب، قرار نيست به نتيجه گيري خاصي برسيم و كسي سرش بالاي دار برود، يا اين كه كلاغه به خانه اش برسد، نه! هيچ كس به خانه اش نمي رسد؛ چرا كه در عطر سنبل، عطر كاج به غير از لذت و سرخوشي، همه چيز حاشيه نشين است، حتي سياست كه مي توانست يا توجه به بستر تاريخي كتاب، تم اصلي باشد و مي بينيم كه نيست: پدر اعلاميه [استقبال از شاه] را مچاله كرد و دور انداخت گفت برويم ببينيم بوفه شام كجاست. (صفحه 12) البته بعضي جاها هم هست كه نگاه سرسري و گذراي فيروزه جزايري دوما مثلا از گروگانگيري كاملا غلط است و نشان از بي خبر بودن نويسنده از واقعيت هاي ايران دارد كه زماني همه پر از غرور بودند از تسخير لانة جاسوسي و مرگ بر آمريكا، مثل توپ از دهان ها بيرون مي آمد. با اين حال در خود اين روايت نادرست هم نكته هايي خواندني هست كه بايد حتما به آن ها توجه كرد: فروشنده ها شروع كردند به عرضة تي شرت و برچسب ماشين هايي كه رويشان نوشته بود: ايراني به خانه تان برگردد... مورد نياز: ايراني ها به عنوان هدف تمريني. (صفحه 117) عطر سنبل عطر كاج آيينه همين تقابل و تعامل بين فرهنگ ها است، اما نه با تصويرهاي سياه و سفيد، يا حتي خاكستري: اسم فيروزه كه مادرم برايم انتخاب كرده، در فارسي نوعي سنگ گران   بهاست، توي آمريكا، فيروزه يعني غيرقابل تلفظ (صفحه 69) يا تعجبي ندارد كه زبان فارسي نسبت به انگليسي كلمات دقيق تر و بيشتري براي نسبت هاي فاميلي دارد، برادران پدر، عمو هستند، برادر مادر، دايي است، شوهرهاي خاله و عمه، شوهرخاله و شوهرعمه هستند. توي انگليسي تمام اين مردها uncle ناميده مي شوند. (صفحه 96) و اين ها همه با چاشني طنز همراه مي شوند، طنزي كه به هيچ عنوان به هجو تنه نمي زند، و پر از سرخوشي زنانه، قصة يك همزيستي گاه آرام و گاه متشنج را روايت مي كند.

به نام پدر
در نگاه اول به نظر مي رسد كه عطر سنبل، عطر كاج كتاب راوي است و اين، فيروزه جزايري است كه سكاندار و قهرمان است. اما كم كم متوجه مي شويم كه اين كاظم، پدر راوي است كه در سطر سطر كتاب، هر چقدر جلو مي رويم، به قوام مي رسد و شكل و شمايل يك قهرمان نصفه و نيمه را به خودش مي گيرد و عمو نعمت الله و مادر كه زني است سنتي، هر دو در سايه كاظم محو مي شوند. كاظم، مثل همه ايراني ها است، او كه دوران كودكي اش را در تنگدستي گذرانده، ولع شديدي براي پولدار شدن داشته، پس مهندس شركت نفت آبادان مي شود و براي تحصيل و كار به آمريكا مهاجرت مي كند، اما بعد از انقلاب 57 كارش را در آمريكا از دست مي دهد و تخصص اش زير سوال مي رود و دچار بحران اقتصادي مي شود. پدر با اين كه در هنگام ورود، آمريكا را كشوري با توالت هاي تميز و مردم بسيار مهربان توصيف مي كند، اما هنوز بعد از سي سال آن را وطن خودش نمي داند و خوب انگليسي حرف نمي زند، و هر جا كه پايش بيفتد، مي خواهد از صنعت نفت ايران و پيشرفت ايران در جهان بگويد، حتي اگر مخاطبش آلبرت اينشتين باشد... كمي خرافاتي است، عاشق ديزني لند است، و دوست دارد هميشه فك و فاميل دورش باشند.

اي ايران، ايران ...
و در آخر اين كه بعضي ها مي گويند عطر سنبل، عطر كاج به خاطر توجه اي كه اين روزها، آمريكايي و اروپايي ها به خاورميانه دارند اين همه صدا كرده و در ليست پرفروش ها جا گرفته است. اما نبايد از ياد ببريم كه برگ  برندة كتاب در دو نكته است. يكي اين كه راوي در عين مقايسه زندگي در ايران و آمريكا، و اين همه اختلاف فرهنگي و مذهبي، بعد از اين همه سال زندگي در غربت، هنوز سنت ها و روح يك ايراني در رگ هايش جاري است. و دوم اين كه در برابر نمادهاي فرهنگ غربي منفعل نيست و همه را مثل قراردادهايي در جامعة جديد، كه گاهي بايد به آن تن داد، مي پذيرد و عطركاج را كه از كريسمس مي آيد در كنار عطر سنبل قرار مي دهد كه نماد نوروز است.

ازلبخندي كه مي زنيم
در كتاب عطر سنبل، عطر كاج از زبان طنز با تكيه بر دو كاركرد استفاده شده است، يكي توصيف طنز از يك تصوير كه بيشتر از طريق مقايسه حاصل مي شود و ديگري طنز موفقيت، كه در اين نوع طنز، يك بستر طراحي مي شود براي اين كه رفتار كاراكتر ها كلاسيك و عصاقورت داده نباشد و شخصيت ها دست به كارهايي بزنند كه اغلب كاريكاتورگونه و غلو شده اند. طنز توصيف طنز موقعيت
يك سنجاب هيچ وقت يك راسو را با يك سنجاب اشتباه نمي گيرد، و من هيچ وقت يك غيرايراني را با يك ايراني اشتباه نمي گيرم ... انگار يك فركانس راديويي خاص داريم كه فقط رادار ايراني ها آن را مي گيرد. (صفحه 26 و 27)
سر ميز ناهارخوري كپه اي از نقره جات تلنبار شده بوده از زنگار سياه شان معلوم بود آخرين باري كه تميز شده بودند، مردم هنوز با اسب و درشكه سفر مي كردند (صفحه 127)
پسرهاي بزرگ تر از من مي خواستند چند حرف بد در زبان خودمان يادشان بدهم... مشكل اين جور حل شد كه چند عبارت از قبيل من خرم را يادشان دادم... نتيجه اين كه تمام زنگ تفريح مي دويدند و داد مي زدند: من خرم، من خرم،... (صفحه 40)
مراسم سفر هميشه يكسان اجرا مي شد، پنج صبح بيدار مي شديم و پنج و ربع توي جاده بوديم... در مهم ترين بخش مراسم، مادر، قرآن را مي گرفت بالاي چارچوب در و يكي يكي از زيرش رد مي شديم... من هميشه از توسل به مذهب در رابطه با لاس وگاس معذب مي شدم، مطمئن ام پيامبر(ص) هرگز چنين جايي را تأييد نمي  كند (صفحه 56)
زن صاحب زشت ترين بيني اي بود كه تا آن وقت ديده بودم، به نظر مي رسيد بيني اش را با منقار يك پرنده عجيب تاخت زده. حدس مي زدم جايي در اعماق جنگل هاي گرمسيري برزيل، بر فراز يك درخت انبه، يك توكان با يك بيني انسان زندگي مي كند (صفحه 165)
تنها دستشويي هاي بازار از نوع ايراني بود، كه تشكيل شده از يك سوراخ كف زمين. اگر بو را مي شد مثل صدا اندازه گرفت، اين توالت ها معادل صندلي هاي رديف جلو توي يك كنسرت شلوغ بودند. (صفحه 66)
اغلب مشتري هاي دائمي، ذرت بوداده خانواده سفارش مي دادند. خوراكي هايي كه از ظرفش مي شد به جاي وان حمام بچه استفاده كرد (صفحه 129)
رفت ادارة گذرنامه و شناسنامه اش را به كارمند آن جا ارائه كرد. كارمند، شناسنامه را ورق زد، به پدر پس داد و گفت: متأسفانه يك صفحه اش نيست صفحة آخر بخش مربوط به فوت، گم شده بود، پدر با التماس گفت من كه زنده ام . (صفحه 91)
وقت پرتاب دسته گل رسيد. اين رسم را در ايران نداشتيم، اما هر رسمي كه به يافتن شوهر مربوط شود به سرعت و سهولت در فرهنگ ما جا مي افتد. (صفحه 155)
پدر رمانتيك من آيينه و شمعدان خودشان را بعد از ازدواج فروخته بود. كمي بعد تصميم گرفته بود حلقه ازدواج مادر را بفروشد تا بتوانند يك هفته بيشتر كنار درياي خزر بمانند (صفحه۱۵۰)

از حرف هاي فيروزه جزايري دوما
فرانسوي پسند ننوشتم
003963.jpg
يكي از طرح جلدهاي Funny in farsi فيروزه شش ساله در كنار ميكي موس
ترجمه: حبيبه جعفريان
صداي فيروزه جزايري دوما پشت تلفن درست همان طوري است كه خواننده  هايش احتمالا انتظار دارند: دوستانه، شوخ و پر از انرژي. اين را كساني مي گويند كه براي گرفتن وقت مصاحبه از خانم دوما به خانه او در كاليفرنياي شمالي تلفن زده اند. فيروزه دوما، خودش هم از استقبالي كه از كتابش شده، غافلگير شده. مي گويد: خواننده  هاي آمريكايي شيفته كتاب شده اند و اي ميل هاي زيادي از اين طرف و آن طرف دنيا، مخصوصا ايران برايم رسيده. ايراني ها حس طنز فوق العاده اي دارند كه بيشتر آمريكايي ها از آن بي خبرند. فيروزه جزايري دوما متولد (1344) 1965 در آبادان است و Funny in Farsi يا همان عطر سنبل، عطر كاج ، اولين تجربه نويسندگي اوست.
چطور شد كه به فكر نوشتن اين كتاب افتاديد؟
پدر من يك قصه گوي واقعي است. من با گوش دادن به داستان  هايي كه او هميشه تعريف مي كرد، بزرگ شدم. او آن قدر از دوران بچگي اش براي من داستان مي گفت كه احساس مي كردم ما با هم بزرگ شده ايم. وقتي خودم بچه دار شدم، فكر كردم دلم مي خواهد آن  ها قصه مرا بدانند. بچه آخرم كه به كودكستان رفت، عضو يك گروه نويسندگان شدم و در ژانويه 2001 نوشتن را شروع كردم. اين  طوري بود كه اين كتاب نوشته شد.
حس خانواده و قوم و خويش هاي شما نسبت به اين كتاب چي بود؟ آن را دوست داشتند؟
خانواده بزرگ من، از خواندن اين كتاب لذت زيادي بردند. همه آن ها حس طنزي دارند كه شايد همان باعث شد اين كتاب به نظرشان مفرح و سرگرم كننده بيايد. بچه ها و شوهرم هم همين طور. البته شوهرم بيشتر مات و مبهوت (گيج) شده بود.
چطور؟ از چي گيج شده بود؟
من تا قبل از اين، هرگز چيزي ننوشته بودم و او مطمئن بود اين هم يكي ديگر از آن تفريحات من است؛ او فرانسوي است. در فرهنگ او، كتاب نوشتن (داستان نوشتن) كاري جدي تر از اين هاست. بنابراين، تمام مدت كه من داشتم مي نوشتم، وقتي ناشر پيدا كردم، مدير برنامه هايم را پيدا كردم و خلاصه در هر قدم از اين كار، او مي گفت: اوه خداي من! نمي توانم باور كنم اين اتفاق دارد مي  افتد.
بعد از اين چه كار مي كنيد؟
من دارم روي داستاني كار مي كنم كه قرار است در يك مجموعه، چاپ شود. دانشگاه بركلي از من خواسته اديتور (سرويراستار) اين مجموعه داستان باشم. داستان ها قرار است درباره 11سپتامبر و پيامدهايش باشند. به نظرم آدم ها واقعا دلشان مي خواهد درباره خاورميانه، اطلاعات شفاف و بي طرفانه  اي بشوند. مردم تشنه اين هستند.
فكر نمي  كنيد در هر چيزي، رويكرد زيادي مثبتي داريد؟
من فكر مي كنم ما ايراني ها ـ به عنوان بخشي از خاورميانه ـ يك فرهنگ فوق  العاده داريم. چيزهايي هست كه بايد ياد بگيريم، اما چيزهايي هم داريم كه مي توانيم به بقيه عرضه كنيم و ياد بدهيم.

فهرست
نامه  ها
فهرست
سينما تلويزيون
تلويزيون 500 فيلم پخش مي كند
بازيگر كارگردان
برانكو كافي شاپ دارد
رويدادهفته
تلويزيون
مجلات زرد با زندگي من شوخي كردند!
خشايار براي خود لولايي است
ورزشي
گرهارد چغندر
دنيا ديگه برانكو نداره!
مربي دوست داشتني من!
يوسفي: به حسن نيت شما شك دارم
رويدادهفته
مي روم اروپا
نيمه تاريك ماه
اين جا همه جادو جمبل مي كنند!
اجتماعي
روح ، تكيه گاه دين است و دانايي، تكيه گاه روح
گزارش تصويري
بالماسكه به آخر رسيد
زندگي
غرامت بادآورده!
وقتي گردوها تمام شدند
غزال ايراني در آشيانه
رويدادهفته
سينما
وقتي امام كودك بود
فقط 100 ميليون تومان
مرد همه فن حريف
با صداي امين حيايي
چند فريم از انيميشن پابه پاي آفتاب
رؤيا به پايان مي رسد
همه خاطره هاي ما از فوتبال و سينما
دانش
باز هم عميق تر
آن چه شما خواسته ايد
لوگوي ويكي پديا
زبان هاي فعال ويكي پديا
موسيقي
ترانه هايي كه روي دستمان ماند
ما براي ايران
روزها
انتشار نخستين شماره روزنامه اطلاعات 19 تير 1305
نه،عشق كافي نيست
با قلبت اندازه بگير
در جست وجوي رمان از دست رفته
رويدادها
هنر روز
از پاريز تا باغ سنگي
|  فهرست  |  سينما تلويزيون  |  تلويزيون  |  ورزشي  |  اجتماعي  |  گزارش تصويري  |  زندگي  |  دانش  |
|  سينما  |  موسيقي  |  روزها  |  هنر روز  |  شناسنامه  |  ادبيات  |  مهمان هفته  |  راهنما  |
|  سبك زندگي  |  گزارش  |  موفقيت  |  يادداشت  |  آلمان ۲۰۰۶  |  گالري  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |