|
ستاره ات را پرت كن توي اقيانوس
بهتر است به آينده مان بيشتر فكر كنيم چون قرار است بيشتر عمرمان را آن جا بگذرانيم
|
|
|
طرح/ فداي حسين
تفكر مثبت مان به آينده، مي تواند ما را از آدم هايي منفعل و كنش پذير تبديل كند به آدم هايي فعال و مؤثر
ژول آرتور باركر/ترجمه: محمد كياسالار
بهتر است به آينده مان بيشتر فكر كنيم، چون قرار است بيشتر عمرمان را آن جا بگذرانيم. متأسفانه اين جمله معروف، براي اغلبمان فقط و فقط يك جمله زيباست. بيشتر مردم، خودشان را آنچنان در زمان حال گرفتار مي كنند كه فرصت فكر كردن به آينده ندارند. اگر هم فرصت فكر كردن پيدا كنند، يا تفكراتشان نسبت به آينده كاملا مبهم و كلي است و يا رؤياپردازانه و دور از واقعيت. مي خواهم در اين فرصت كوتاه، بگويم كه چطور تفكر مثبت مان به آينده، مي تواند تك تك مان را از آدم هايي منفعل و كنش پذير تبديل كند به آدم هايي فعال، كنش مند و مؤثر.
من فكر كردن به آينده را دقيقا در سال 1973 شروع كردم. آن موقع، جنگ ويتنام رو به اتمام بود، اوپك اختيار بحران انرژي را در دست گرفته بود، ماجراي واترگيت داشت سر و صدا مي كرد و تورمي كه جهان را گرفته بود، مهارنشدني به نظر مي رسيد. فكر كردن به آينده در چنان شرايطي براي خيلي ها بي معنا بود، اما من در بحبوحه آن فضاي بدبيني، به آثار سه محقق برخوردم كه باعث شد مسير زندگي ام عوض شود. درك عميق آثار اين سه محقق به من ياد داد كه چگونه زندگي خودم، خانواده ام، سازمانم و جامعه ام را بامعناتر و ثمربخش تر كنم.
اثر اول
فرد پولاك: تصوير آينده
اولين كسي كه نوشته هايش در من رسوخ كرد، فرد پولاك محقق هلندي بود كه كتاب تصوير آينده اش را خواندم. مسأله مهم براي پولاك، كشف يك رابطه بود: رابطه اي ميان ملت ها و تصويري كه ملت ها از آينده شان در ذهن داشتند، مسأله اي شبيه به مسأله مرغ و تخم مرغ. سؤال اصلي پولاك اين بود: آيا تصوير مثبت يك ملت از آينده اش پيامد موفقيت آن ملت است و يا برعكس، موفقيت آن ملت، پيامد آن تصوير مثبت استه او براي پاسخگويي به اين سؤال، ادبيات ملل مختلف را مطالعه كرد و به اين نتيجه رسيد كه اگر قصر پارتنا در آتن ساخته مي شود، دليل اوليه اش فقط و فقط تصوير ذهني معماران آن قصر است كه بعدها همان تصوير، تجسم پيدا كرده است. پولاك بر اين باور بود كه همه چيز با يك رؤيا شروع مي شود و بعد، پاي چيزي به ميان مي آيد كه آن رؤيا را به چيزي نيرومندتر (به عمل) مي رساند. پولاك، اسم آن چيز را مي گذارد: چشم انداز روشن. رسيدن به آن چشم انداز روشن، در نگاه او، نتيجه رؤيا و عمل است. انگشت تأكيد پولاك بر اين نكته است كه چشم اندازهاي بزرگ، مقدمه اي بر موفقيت هاي بزرگ اند. او اين الگو را در نمونه هاي مكرري كشف مي كند و مي نويسد: هميشه در ابتدا رهبران، چشم انداز روشني از آينده ترسيم مي كنند و به دنبال آن ها، جوامع اين چشم انداز را مي پسندند و مي پذيرند و از آن حمايت مي كنند و بالاخره در نهايت، با همكاري همديگر به آن چشم انداز مي رسند. در يونان اين الگو تحقق پيدا كرد، و در رم، اسپانيا، ونيز، انگليس، فرانسه، آمريكا و...
نكته اي كه در تحقيق پولاك، براي من لذت بخش بود، اين بود كه بسياري از اين ملت هاي موفق، نه منابع مناسبي داشتند و نه جمعيت قابل قبولي. حتي اغلب شان برتري استراتژيك هم نداشتند. در حقيقت، آن ها برخلاف جهت جريان شنا مي كردند. تنها چيزي كه داشتند، چشم اندازي روشن و واضح از آينده شان بود و عنصر اصلي موفقيت شان هم همين بود. اين البته تنها عنصر موفقيت نبود ولي اولين و مهم ترينش چرا. ملت هاي داراي چنين چشم اندازي، ملت هاي توانايي هستند و ملت هاي فاقد چنين چشم اندازي، ناتوان و حتي در معرض خطر.
اثر دوم
بنجامين سينگر: تصوير، نقش متمركز آينده
من مدتي معلم مدرسه بودم و پس از خواندن كتاب فرد پولاك (تصوير آينده) احساس كردم آن چه او درباره ملت ها مي گويد، درباره شاگردان من هم صادق است. تجربه به من نشان داد كه بهترين شاگردانم آن هايي بودند كه مي دانستند هدفشان در زندگي چيست و مي خواهند چه كار كنند. وقتي تحقيقات بنجامين سينگر تحت عنوان تصوير، نقش متمركز آينده را خواندم، به اين نتيجه رسيدم كه مشاهداتم با تحقيقات او كاملا هماهنگ است. نتيجه پژوهش سينگر اين بود كه شاگردان ضعيف تقريبا هيچ تصوري از آينده شان ندارند و بيشترشان خيال مي كنند آينده شان فقط و فقط دست سرنوشت است. تحقيقات او نشان مي داد كه دانش آموزان قوي، در نقطه مقابل، بر اين باورند كه كنترل آينده شان عمدتا دست خودشان است و بيشترشان به افق هاي زماني 5 تا 10 ساله فكر مي كردند. نكته جالبي كه در تحقيقات سينگر وجود داشت، اين بود كه ضريب هوشي و زمينه خانوادگي دانش آموزان، ربطي به موفقيت شان نداشت. برخي از موفق ترين دانش آموزان از خانواده هاي فقير بيرون آمده بودند، اوضاع نابه ساماني داشتند و در آزمون استاندارد ضريب هوشي هم نمره خوبي كسب نكرده بودند. بر عكس، برخي از ناموفق ترين دانش آموزان، ضريب هوشي شان در حد نوابغ بود و از بهترين خانواده ها بيرون آمده بودند. پس اصلي ترين عامل تمايز چه بوده چشم انداز!
آن چه بين تمام دانش آموزان موفق، مشترك بود، فقط و فقط داشتن يك چشم انداز روشن و مثبت در آينده بود. فكر نمي كنم براي اثبات مدعاي سينگر بتوانم مكاني مناسب تر از اين جا پيدا كنم: مدرسه ابتدايي پي. اس 121 در هارلم واقع در نيويورك. در سال 1981 يو جينگ لنك در جشن فارغ التحصيلي دانش آموزان كلاس ششم توي همين مدرسه حاضر شد و سخنراني كرد. او سال 1933 از همين دبستان فارغ التحصيل شده بود و حالا ديگر به يك چهره موفق، سرشناس، ثروتمند و خودساخته تبديل شده بود. لنك، مي خواست با سخنراني اش به بچه هاي اين مدرسه فقير، اميد بدهد. اما وقتي شروع به صحبت كرد و چهره هاي مأيوس بچه ها و خانواده هاشان را ديد، تصميم گرفت مسير صحبتش را عوض كند. او با آن تغيير مسير توانست مسير زندگي آن بچه ها را براي هميشه تغيير دهد. لنك از خودش گفت و از حضورش در سخــنراني مشهــور مــارتــين لوتركينگ، سخنراني من رؤيايي دارم . بعد به بچه ها گفت كه رؤياي شما مهم است چون آينده تان را شكل مي دهد و تحصيل، كليد آن آينده است. لنك، خوب مي دانست كه براي بچه هاي آن مدرسه و اهالي آن محله، حضور در دانشگاه يك خواب و خيال بود. براي همين به آن ها گفت: من امروز در حضور شما، خانواده هاي شما و مسؤولان مدرسه قول مي دهم به همه كساني كه از اين جمع بتوانند از دبيرستان فارغ التحصيل شوند، شخصا بورسيه دانشگاهي بدهم. آن جا كلاس ششمي هايي جمع شده بودند كه هيچ اميدي به دانشگاه رفتن نداشتند و يك باره با چنين وعده اي روبه رو شده بودند. او مدتي بعد با همكاري اوليا و مربيان آن بچه ها و با حمايت مؤسسات اجتماعي، ساختاري ايجاد كرد تا دانش آموزان مطمئن شوند كه وعده لنك، جدي و قابل تحقق است. نشان به آن نشان كه از آن كلاس 52 نفره كه مسؤولان مدرسه حدس مي زدند در بهترين حالت ممكن، فقط 25 نفر از دبيرستان فارغ التحصيل شوند و از آن 25 نفر هم هيچ كدام شان وارد دانشگاه نشوند، 48 نفر فارغ التحصيل شدند و 40 نفر وارد دانشگاه شدند.
آن چه بنجامين سينگر نوشته بود، اين جا نمود پيدا مي كرد: چشم انداز روشن بچه ها نسبت به آينده شان اگر با كمك و حمايت اجتماعي همراه شود، اين قدرت را به بچه ها مي دهد كه به مشكلاتشان غلبه كنند و به موفقيت هاي خارق العاده برسند. وقتي از بچه مان مي پرسيم كه مي خواهي در آينده چه كاره بشوي، در واقع داريم كمكش مي كنيم درباره موضوع بسيار مهمي فكر كند. هيچ وقت نبايد جواب بچه ها را در چنين مواردي، بي ارزش تلقي كنيم، هر چند كه هر هفته نظرشان عوض شود. با گوش كردن به فرزندانمان مي توانيم به آن ها نشان بدهيم كه رؤياهايشان درباره آينده مهم است و علاقه ما به رؤياهاي آن ها به شان قدرت مي دهد تا بتوانند رؤياهاي آينده شان را تحقق بخشند. مي بينيده در ملت ها و در كودكان، الگو و قدرتي كاملا مشابه مي بينيم، قدرت يك چشم انداز روشن در آينده.
اثر سوم
ويكتور فرانكل: انسان در جست وجوي معنا
در جنگ جهاني دوم، بسياري از يهوديان و لهستاني ها و روس ها و كولي ها در اردوگاه هاي آلماني كشته شدند. سومين محققي كه بر افكار و زندگي من تأثير گذاشت، توي همين اردوگاه هاي مخوف به يافته هايش دست پيدا كرد. او ويكتور فرانكلِ روانكاو بود و در وين زندگي مي كرد. با آغاز جنگ جهاني، نازي ها او را همراه خيلي هاي ديگر به اين اردوگاه ها آوردند و شكنجه كردند. فرانكل خودش مي گويد كه وقتي به اردوگاه رسيد، سه هدف براي خودش تعيين كرد: اول، زنده ماندن. دوم، استفاده از مهارت پزشكي براي كمك به بيماران و مجروحان. و سوم، تلاش براي آموختن. فكرش را بكنيد در بحبوحة آدم سوزي، يك نفر سعي كند زنده بماند، كمك كند و بياموزد. او به هر سه هدفش رسيد و پس از جنگ به وين بازگشت و كتاب معــروفــش را نــوشت، انســان در جست وجوي معنا . او در كتابش نوشته كه اغلب زنداني ها را بلافاصله اعدام مي كردند ولي من توجه ام را به آن هايي معطوف كردم كه زنده مي ماندند و در شرايط دشوار، توي اردوگاه به كار گرفته مي شدند. خيلي ها جان باختند اما در ميان آن هايي كه ماندند، ويكتور فرانكل چيز مشتركي پيدا كرد: تمام آن هايي كه زنده ماندند، كار مهمي داشتند كه در آينده بايد انجام مي دادند. و اين جا دوباره همان الگو را مي بينيم، يك چشم انداز روشن در آينده براي غلبه بر ناملايماتي كه ظاهرا غيرقابل تحمل است. فرانكل مي گويد: چشم انداز روشن آينده براي يكي از زندانيان، فرزند كوچكش بود كه خيلي دوستش داشت و در كشوري غريب چشم انتظارش بود. براي ديگري، نوشته هايش بود كه هنور ناتمام بودند و كس ديگري جز خودش نمي توانست تمام شان كند و... اين عامل براي خود فرانكل نيز مؤثر بود. او مي نويسد: من مرتب به زندگي فلاكت بارم فكر مي كردم. اين كه امشب براي شام چه مي دهنده اگر به جاي جيره اضافي، سوسيسي به من دادند آيا بهتر نيست آن را با تكه اي نان عوض كنمه بهتر نيست آخرين نخ سيگارم را كه دوهفته پيش پاداش گرفتم، با يك كاسه سوپ عوض كنمه چه كسي مي تواند كمكم كند توي اردوگاه، كاري براي خودم دست و پا كنمه از اين كه هر روز و هر ساعت مجبور بودم به چنين مسائل بي ارزشي فكر كنم متنفر بودم. اما سختي ها گذشت و من به يك باره خودم را در جايگاه سخنراني ديدم. حضار فراواني را ديدم كه همگي روي صندلي هاي چرمي نشسته بودند و به حرف هايم گوش مي دادند و من داشتم درباره روان شناسي اردوگاه هاي كار اجباري سخنراني مي كردم... پيام فرانكل كاملا روشن است، براي من و شما ضروري است كه كاري براي انجام دادن در آينده داشته باشيم، چشم اندازي روشن و مثبت در آينده، كه به آينده مان معنا بدهد. فرانكل نوشت: اين ويژگي انسان است كه فقط با اميد به آينده مي تواند زنده بماند و اين تنها راه نجات اوست در دشوارترين لحظات زندگي.
همه ما در زندگي از رودي عبور مي كنيم كه آينده مان آن سوي رود است. گاهي جريان رود، آرام است و عبورمان آسان. گاهي جريان رود، متلاطم است و عبورمان دشوار و غيرقابل پيش بيني. بيشترمان سعي مي كنيم با پريدن توي آب و شنا كردن، از اين رود عبور كنيم، اما راه بهتري هم براي عبور از اين رود وجود دارد، داشتن يك چشم انداز روشن در آينده در آن سوي رود، مثل يك طناب است كه مي توانيم به آن چنگ بزنيم و به كمك آن، سختي هاي گذشتن از جريان رود را تحمل كنيم تا خودمان را به آن سوي آب برسانيم. در حالي كه رود سعي مي كند ما را به درون خودش ببلعد، ما بايد طناب را با عضلاتمان محكم بگيريم، با مغزمان فكر كنيم و با قلبمان به هدفمان (رسيدن به آن سوي رود) راسخ بمانيم. البته هيچ كس ديگري نمي تواند اين كار را برايمان انجام بدهد. اما اين چشم انداز روشن و اين بينش مثبت نسبت به آينده، مي تواند در يك مقياس كلان (مثلا در يك تيم، يك سازمان، يك شهر، يك كشور و ...) هم ترسيم شود. در آن صورت، اين چشم انداز بايد چه خصوصياتي داشته باشده
۱ـ چنين چشم اندازي را معمولا رهبران جامعه ترسيم مي كنند و گسترش مي دهند. توده ها معمولا آن را به وجود نمي آورند. اين نقش رهبران است. رهبران، اطلاعات لازم را جمع آوري مي كنند و چشم اندازي روشن براي توده ها ترسيم مي كنند.
۲ ـ توده ها بايد از بينش رهبر آگاه شوند و بر سر حمايت از آن توافق كنند تا اجتماعي بينش مند به وجود بيايد.
۳ ـ چشم انداز يا بينش مورد بحث، بايد جامع و پرجزئيات باشد. كليات به تنهايي مفيد نيستند. اين كه مي خواهيم در بازار، اول باشيم يا مي خواهيم بهترين شهر دنيا را داشته باشيم و... همه اين ها خوبند اما چشم انداز مورد بحثمان را ترسيم نمي كنند. براي داشتن يك چشم انداز روشن، بايد چگونگي، علت، زمان و ماهيت قضيه با دقت كافي ترسيم شود تا هر كسي بتواند در اجتماع بينش مند، مكان خودش را تعيين كند و بداند كه چگونه مي تواند و براي رسيدن به آن چشم انداز مشترك، مشاركت داشته باشد.
۴ ـ چشم انداز بايد مثبت و انگيزه بخش باشد، مقصد داشته باشد و همه را به يك بالندگي اساسي دعوت كند و خلاصه اين كه، بايد ارزش تلاش و كوشش را داشته باشد.
|