- هفته نامه فرهنگي - اجتماعي -جوانان‎/شماره۷۲ - شنبه ۲۷ خرداد ۱۳۸۵ - - Jun 17, 2006
docharkhe
نامه  ها
javan@Hamshahri.org
ما فقط بايد بگوييم شرمنده ايم. اوضاع توزيع و اشتراك ما مناسب نيست و داريم تلاش و دعا مي كنيم كه بهتر شود. اين ها كه مي خوانيد مشتي از چند خروار گلاية شماست.

اشتراك و توزيع
نجمه مجتهدپور
... من عصباني ام. امروز بعد از دو هفته و آخرين شماره كه دريافت كرده ام  شمارة(66) هنوز شما ره هاي جديد به دستم نرسيده. چرا؟ وقتي با مجله تماس گرفتم، گفتند اشتراك شما قطع شده و از 69 به بعد باز برايتان مي فرستيم. پرسيدم چرا؟ گفتند دليل خاصي ندارد. به همين راحتي و شيكي...
توي دوره اي كه همة عالم و آدم ما را سر كار گذاشته اند، تو را به خدا شماها ديگر ما را سركار نگذاريد. توي نمايشگاه هم آمدم. بابا درست كه مجله تان خيلي خوب و منحصر به فرد است، ولي صبر ما هم اندازه دارد. (البته خودم هم مي دانم كه نمي توانم از مجله دل بكنم.)
خواهش مي كنم اين شماره هاي 67 و 68 را هم بفرستيد و بي دليل اشتراك را قطع نكنيد. اگر اين كار را نكنيد، دعا مي  كنم سوسك شويد.

يگانه اورومي
آقا ما خودمان را بكشيم، خداي نكرده اكس بتركانيم، يا اصلا فرار مغزها كنيم، شما راضي مي شويد اين وضعيت اشتراك تان را درست كنيد يا نه؟
مي بينيد كه خيلي عصباني ام. پس بهتر است تا كاري دست خودم و شما نداده ام، زودي شماره 67 را برايم بفرستيد. (چون اگر خودكشي كنم، در نامه ام قبل از خودكشي، مي نويسم كه همة اين ها تقصير همشهري جوان است.)
بهتر است زودي فكر كنيد وگرنه، يك روز بعد از امتحانات دانشگاه (تا آخر خرداد است) با دوستان روان شناس (شما بخوانيد ديوانگان فراري از تيمارستان) خدمت مي رسيم! شما كه نمي خواهيد جوانمرگ شويد يا تابستان به اين خوبي را از دست بدهيد. پس بهتر است زودتر دست به كار شويد. هميشه چند چيز را به ياد داشته باشيد. اول اين كه با يك وكيل زياد حرف نزنيد، چون ممكن است فردا حرف هايتان عليه خودتان به كار برده شود. دوم اين كه يك روان شناس را ناراحت نكنيد، چون از فردا در روزنامه ها مي نويسند يك ديوانة خطرناك فراري، دستگير شد و در تيمارستان تحت نظر روان شناسان و روان پزشكان مجرب قرار گرفت تا درمان شود (بخوانيد ديوانه شود). در ضمن چرا در غرفة اندازة عدستان، وسايلي براي پذيرايي از ماها كه بعد از كلي پرس  و جو شما را پيدا مي كرديم، نگذاشته بوديد؟ از غرفة مقابل تان (روزنامه خراسان) ياد مي گرفتيد كه حداقل آب سردكن گذاشته بود و آدم مي  توانست گلويي تازه كند. اين قدر هم مطالب افسرده كننده در يادداشت ها ننويسيد. گذشت دوران افسردگي و فلسفي بودن. اگر اين جور پيش برويد، فكر كنم به درمان با شوك الكتريكي نياز داشته باشيد. ان شاء الله خودم در خدمت مسائل رواني شما عزيزان خواهم بود. فقط اگر كمي دندان روي جگر بگذاريد.
(ان شاءالله اگر در تيمارستان هم زيارت تان نكرديم سال ديگر در نمايشگاه شما را خواهيم ديد و از خجالت تان درخواهيم آمد.)

معصومه كاظمي
وقتي توي مجلة شمارة 68 در قسمت دفترچه خاطرات نمايشگاه از قول آقاي مهدي شكري خواندم كه من از اول ارديبهشت عضو شدم اما هنوز مجله به دستم نرسيده است، ته دلم خنده ام گرفت كه آن بيچاره از اول ارديبهشت عضو شده و مجله دريافت نكرده، من كه از اسفند پارسال مشترك شده ام و هنوز خبري از مجله نيست. براي همين من پيشنهاد ايشان را دوباره تكرار مي كنم كه فرم اشتراك را حذف كنيد، تا وقتي كه اين اوضاع سر و ساماني بگيرد. حتما به من مي گوييد كه شايد فيش به دستمان نرسيده است. بايد حضورتان عرض كنم كه اتفاقا اين طور نيست، چون در يكي از ده ها تلفني كه به دفتر مجله زدم، اسم و مشخصات كامل و حتي آدرس من را خواندند و گفتند كه مجله تا يك هفتة ديگر به دستتان مي رسد. الان دو ماه گذشته و هنوز آن هفتة موردنظر نرسيده است. حتي يك بار به من گفتند كه اشكال از سيستم كامپيوتر (ببخشيد رايانه) است، برايتان مي فرستيم. باور كنيد كه يك بار با مادرم دعوايم شد. البته مادرم هم حق دارد، چون به قول او پول قبض تلفن به مجلة شما، از پول واريزي براي اشتراك هم بيشتر شده. كم كم  مدت اشتراك درخواستي من تمام مي شود و من، نه تنها مجله اي نگرفته ام، بلكه هر مجله براي من 400 تومان شده است، چون خودم باز مجله را مي خرم. ببينيد من چه آدم خوبي هستم كه با وجود بي مهري شما هنوز هم پاية مجله شما هستم.


سَم
من نمي دانم چرا با اين يك صفحه از صفحات رويداد*هفته تان كه در مورد اخبار هاليوود است، حال نمي كنم. چون هم اخبارش دست دوم است، هم اين كه آدم اگر بخواهد بداند تازگي ها كي تو چه فيلمي بازي كرده يا كي با كي براي چندمين بار ازدواج كرده، فقط كافي است يك ربع جلوي كيوسك روزنامه فروشي بايستد و يكي از مجله هاي معروف فيلم را ورق بزند. (ترفند: البته بايد سرت را بندازي پايين و انگار نه انگار كه آقاي دكه دار دارد حرص مي خورد و نگاه ات مي كند.)

س.ط
اين همه رويداد هفته از فوتبال مي نويسيد چي نصيبتان مي شود جز اين كه يك ماه ديگر آن قدر حال همه گرفته شده كه خواندني است. براي من يكي، تيم واقعي همان تيمي است كه براي دل ملتش دويد و هنوز دستگيرش نشده بود كه فوتبال يعني پول و براي اين نرفته بود. تيم واقعي، همان تيم سال نود و هشت بود و بس. اين قدر خودتان را اذيت نكنيد. البته ما احتياج داريم گاهي فرياد بزنيم. پس چه بهانه اي بهتر از تماشاي فوتبال! اميدوارم در مورد صفحة ادبيات، انرژي بيشتري بگذاريد و آن طور كه سزاوار وسعت و اهميت آن است، خلاقيت به خرج دهيد. اگر هم ما را قبول داريد، از پيشنهادات آتي ما استفاده كنيد.
من به قسمت روزها خيلي علاقه مندم و جا دارد از همة عوامل مجله به خصوص بچه هاي تحريريه به خاطر ذوق و سوادشان و به خاطر انرژي اي كه مي گذارند، تشكر كنم.

نامه هاي شما رسيد
كريم منافي، فاطمه توراني، محدثه، سايه جعفري، فاطمه ساني، امير اسماعيلي خوشرو، حسام، سيدجلال موسويان، م. شاكر، سلمان بديحي، ح. ريحاني، مهدي موحدي، جواد حاجي لو، اشكان شعبان پور، فاطمه كوهستاني، ساناز شهيدي، فرناز قريشي، محمد محمدي (با بخش اشتراك تماس بگيريد)، مسيح مكتبداران (با مجله تماس بگيريد، ممكن است بعضي شماره ها موجود باشد.)

مهديه دهقاني
از وقتي كه با همشهري جوان آشنا شدم، سَرِ كارم تا الان. آقا اين چه وضعش است؟ آخر اين هم شد مجله؟! شده عين بستني تو زمستان.
دومين شماره تان كه چاپ شد، همين جور دنبالش هستم تا حالا. هر چي اين در، آن در، نه بابا انگار نه انگار. پيدا نمي شد كه نمي شد. هر چي اين دكه آن دكه، اين كيوسك آن كيوسك، حتي آرشيو! مي گفتند نمي شود، نداريم. اعصابم خرد شد. نمي دانستم بايد چي كار كنم. هر كاري كردم، اما نشد. هي تلفن بزن، هي درخواست كن، هي التماس كن.
زنگ زدم آرشيو، گفتم: ببخشيد شمارة 2 رو مي خواستم، گفتم: آقا مي شه برام بفرستيد، هزينه ش رو مي دم. گفت: نه. گفتم: آقا مي شه اگر شد بيايم بگيريم؟ گفت: نه خانم نمي شه، يكي بيشتر نيست. گفتم: آقا توروخدا، ضروريه. گفت: نه!
غريبه كه نيستيد، راستش اين را كه گفت، دلم شكست. نخنديد، جدي مي گويم. بعد از اين همه گشتن و اين همه تقاضا، آخرش شما هم هيچي!
يك بار زنگ زدم به مجله. يك خانم كه خيلي هم خوش اخلاق بود، طوري جوابم را داد كه ديگر جرأت نداشتم زنگ بزنم و مثلا تشكر كنم.
خلاصه آن قدر ناراحت شدم كه ديگر دور هر چي همشهري جوان بود، خط كشيدم. بابا
بي معرفت  ها حداقل نمي توانيد يك كپي سياه و سفيد هم برايم بفرستيد؟
بعد از كلي وقت، اولين شماره اي كه توانستم بخوانم، شماره 45 بود (28 آبان 84).
دلم طاقت نياورد، فرم اشتراك را پر كردم، پول را هم ريختم به حساب. خلاصه با هزار تا شوق و آرزو پست كردم. فكر مي كنم نيمة بهمن ماه بود. مي خواستم شمارة قبل از عيد نوروز را حتما داشته باشم، به خاطر همين، اين كار را كردم. مي خواستم از ويژه نامة نوروز و شماره هاي بعدي، شروع كنم به خواندن. اما اسفند داشت تمام مي شد. ديدم هيچي به دستم نرسيده، زنگ زدم گفتم: پس چي شد؟ همان خانم
خوش اخلاقه گفت: به ما هيچ ربطي نداره! اگر اسمتون اين جا بود، حتما مي فرستاديم. شايد تو پست گير كرده! بعدش به بابام گفتم: مي رويد تهران، ويژه نامه رو برام بخرين، لطفا!
فرداش آمد، پرسيدم چي شد؟ گفت: ده دوازده تا كيوسك و دكه رفتم، هيچ  كدوم نداشتن. براشون عجيب بود.
خيلي خب اين يكي هم كه پريد! داداشم را فرستادم گفتم برو تهران، دفتر مجله ببين چي شده! بندة خدا با چه مصيبتي آن جا را پيدا كرد. دوباره فرم پر كرد و هزار تا دنگ و فنگ كه چي، از اولين شمارة بعد از عيد حتما براتون مي فرستيم. گذشت، گذشت فروردين هم داشت تمام مي شد. دوباره تماس گرفتم، اما باز هم هيچي! ارديبهشت شد، ديگر خسته شده بودم. زنگ زدم: گفتم: خانم من جزو مشتركين هستم اما تا حالا هيچ شماره اي به دستم نرسيده. گفتند ما از هيچي خبر نداريم، تازه آمده ايم. لطفا دو سه روز ديگر تماس بگيريد! اما اين دفعه يك فرق داشت. آن هم اين كه اين خانم جديده خوش اخلاق و مهربان بود!
نمايشگاه كتاب شروع شد. رفتم نمايشگاه، غرفة همشهري. باورتان نمي شود. شماره هاي فروردين، حتي شمارة قبل از عيد هم روي ميز بود! گفتم: ببخشيد از شماره هاي اولتون هيچي ندارين؟
ـ هه! نه خير، هيچي نداريم!
ـ حتما اينا هم كه روزي ميزه، فقط براي نگاه كردنه!
ـ بله، مي تونين فقط نگاه كنين. (آن قدر كج و كوله و خاكي بود كه معلوم بود با چه چنگ و دنداني گيرش آورده بود.)
قضيه را برايش گفتم (البته به طور خلاصه)، او هم يك كارت داد، گفت: با اين شماره تماس بگيرين، شرمنده!
چند روز بعدش دوباره زنگ زدم:
ـ ببخشيد من جزو مشتركين... (همان جملة قبلي!)
ـ اسمتون؟
ـ فلاني هستم.
ـ فلاني، بله اسمتون هست. آخ ببخشيد، اين شماره كه رفت، شمارة بعدي رو حتما مي فرستيم.
آن هفته كه گذشت هيچي، هفتة بعدش هم گذشت و چشم ما به جمال جوان جان عزيز روشن نشد. خرداد آمد و ديگر وقت اين را نداشتم كه بخواهم دوباره زنگ بزنم و دوباره همان جمله و دوباره يك حتما ديگر! تا اين كه يك روز توي روزنامه ديدم كه نوشته 6 خرداد ويژه نامة جام  جهاني! اولش خوشحال شدم، اما بعدش گفتم فكرش را هم نكن! آخر مي دانيد اين جاها جوان جان پيدا نمي شود. تهرانش به زور؛ ديگه چه برسد به كرج. آن هم كجا، محمدشهر مظلوم!
خلاصه شنبه شب داشتم براي امتحان زبان كتاب مي خواندم، كه داداشم آمد يك مجله داد دستم و گفت: فقط به خاطر تو! ويژه نامه بود. باورم نمي شد. نزديك بود سكته ناقصه را بزنم كه به خير گذشت.
مي خواستم تشكر كنم و بگويم خب چرا اين قدر عرضة وسيعي داريد؟ چرا اين قدر همگاني؟ يك خرده ملاحظة جوان ها را بكنيد. آخر بيچاره ها چه گناهي كرده اند كه بايد اين همه مورد علاقة همشهريان عزيز قرار بگيرند!
امروز كه جمعه بود، فردا حتما زنگ مي زنم به جوان جان، و دوباره همان جملة هميشگي و يك حتما ديگر!
داداشم گفت: فقط يكي، اگه فقط يك شماره به دستت رسيد، شاهكار است، بقية 6 ماه پيشكش. ولي من را كه مي شناسيد (اگر بگذاريد)، بالاخره موفق مي شوم. حتما! (اميدوارم!)

فهرست
يادداشت
يادداشت هاي بچه هاي تحريريه همشهري جوان
سينما و تلويزيون
بچه هاي خيابان پشتي‎/ وقتي سينمايي هاي گروه هفت
هوس مي كنند سري به عالم موسيقي بزنند
حاضرم تا صدا و سيما سينه خيز بروم‎/ رامتين حامي فر
مثل خود عادل فردوسي پور است اما خوش خنده تر
فرشتگان و ديوها‎/ مردان ايكس۳ آن قدر پرفروش
است كه نشود حضور كارگردان تازه اش را زير سؤال برد
گزارش
وَق نزن، خوشگلم!/ گزارشي از همزيستي با حيوانات
خانگي خوشي ها و بدبختي ها
حكايت لذت هاي كوچك زندگي‎/ يك ميزگرد شبانه
درباره تكنولوژي هاي جديد ارتباطي
ادبيات
آن ها به بادبادك ها شليك مي كنند‎/ چرا بادبادك  باز
كتاب پرفروش و خواندني اي است؟
سبك زندگي
ما فرشته نيستيم‎/ در اين شماره، با زندگي طلبگي بيشتر
آشنا شويد
ورزش
جام جهاني، هرروز در خانه‎/ با جديدترين بازي سري
Winning Eleven مي توانيد در قالب تيم ملي ايران با
حريفان بازي كنيد
دلم مي خواهد هم ايران ببرد ، هم پرتغال!/ گفت وگوي
اختصاصي همشهري جوان با سفير پرتغال درباره بازي دو تيم
خداحافظ تيم ملي محبوب من!/ اين همه دليل براي شكست
در جام جهاني، اين همه دليل براي حسرت خوردن
علي كريمي در ميان پنجاه چهره شاخص جام‎/
مهم ترين چهره هاي حاضر در جام جهاني 2006 چه
كساني هستند؟
دانش
ديوار چين‎/ عمليات ساخت بزرگ ترين سد دنيا روي
رودخانه يانگ تسه
جهان
بازگشت داينا سورها‎/ رقابت تنگاتنگ در دنياي
هواپيماهاي مسافربري
موفقيت
چيزي شبيه معجزه‎/ كاريزما يعني چه؟
رازهاي سرزمين من
شهري براي تمام قرون‎/ اين شماره با همدان بيشتر
آشنا شويد
گالري
چند پنجره براي ديدن‎/ نمايشگاه عكس پنجره هاي
نقره اي در موزه هنرهاي معاصر
مهمان هفته
وقتي اقتصاد شيرين بود‎/ يادداشتي از محمد شيري
بازيگر برنامة ماندگار سيماي اقتصاد
روزها
شهادت دكتر مصطفي چمران
عزل بني صدر
تولد علامه حلي
وفات عبدالمطلب، جد پيامبر(ص)
به توپ بسته شدن مجلس شوراي ملي
تأسيس نظميه (پليس)
تولد اشِر، گرافيست هلندي
تولد محمد البرادعي
شروع جنگ واترلو
تولد آنا آخماتووا
سارتر كه مي نوشت‎/ موجود عجيبي بود؛ هم از الجزايري ها طرفداري مي كرد هم از فلسطيني ها
رويداد هفته
زندگي
سينمايي
ورزشي
راهنما
سينما/تلويزيون
كتاب/هنر
رايانه/بازي

فهرست
نامه  ها
فهرست
سينما تلويزيون
مثل سركه براي شكلات!
حسني در پارك ارم
خيانتكاربه متن
رويدادهفته
تلويزيون
حاضرم تا صدا و سيما سينه خيز بروم
قلبم 2 ميليارد در دقيقه مي زد
ورزشي
رازهاي يك جام
آهنگ هايي كه عمه ام ساخت!
خودزني يك قهرمان
يار دوازدهم به جام نرسيد!
رويدادهفته
جام جهاني،هرروز در خانه
دلم مي خواهد هم ايران ببرد، هم پرتغال!
آناليز ايران ـ پرتغال از ز بان سفير
اجتماعي
ايمان دايره روشني در دل مي سازد و هرچه بيشتر مي شود، دايره بزرگ تر مي گردد
زندگي
معضلي به نام تخليه
كراك و قرص هاي برنج زير سايه جام جهاني
رويدادها
طرحي از يك جنون
سينما
فرشتگان و ديوها
ميوتانت ها را بشناسيد
دانش
ديوار چين
مو هبت آسماني يا عذاب اليم
موسيقي
بچه هاي خيابان پشتي
روزها
سارتركه مي نوشت
كافه نشين معترض
سارتر در ايران
رويدادها
جهان كوچك
بازگشت دايناسورها
هنر روز
شهري براي تمام قرون
|  فهرست  |  سينما تلويزيون  |  تلويزيون  |  ورزشي  |  اجتماعي  |  زندگي  |  دانش  |  سينما  |
|  موسيقي  |  روزها  |  جهان كوچك  |  هنر روز  |  شناسنامه  |  ادبيات  |  مهمان هفته  |  راهنما  |
|  سبك زندگي  |  گزارش  |  موفقيت  |  يادداشت  |  آلمان ۲۰۰۶  |  گالري  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |