- هفته نامه فرهنگي - اجتماعي -جوانان‎/شماره۷۰ - شنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۵ - - Jun 3, 2006
docharkhe
بذار بگم، نگو نه
001206.jpg
آقا به هم ريخت. كن فيكون شد. به قول مش قاسم، عينهو دود شد رفت هوا. چي را مي گوييم؟ بساط شرط بند ها را مي گوييم كه دو هفته قبل در موردشان گزارش رفته بوديم. نوشته بوديم كه چطور با استفاده از سايت هاي اينترنتي، سر برد و باخت بازي ها شرط بندي مي كنند و چطور گوش همديگر را مي برند.
اما اخبار رسيده حاكي از آن است كه بعد از گزارش  ما كلي از بساط دوستان جمع و جور شده. خيلي هايشان موبايل ها را خاموش كرده اند و رفته اند لاي باقالي ها. بقيه هم خود را زده اند به كوچة علي چپ و كلي هم شاكي اند كه عدل سر جام جهاني كه بازار داغ مي شود، ما چرا بايد بزنيم توي پرشان. خب شاكي اند كه شاكي باشند. خيلي ها از دست ما شاكي اند. شنيديم آقاي رضا گلزار و خانم مهناز افشار هنرمندهاي پرطرفدار كشورمان هم گفته اند ما با همشهري جوان مصاحبه نمي كنيم، چون مطالب اش توكاري است. اختيارشان دست خودشان است. مصاحبه نكنند. اگر فكر مي كنند مجله يعني اين كه همه اش براي همه به به و چه چه كنيم و مصاحبه هم يعني اين كه راجع به قرمه سبزي و كريستين ديور حرف بزنيم... همان بهتر كه نزنيم. كه نكنيم. ما بالاخره بايد دربارة شرط بندي گزارش بنويسيم. دربارة بازيگري نقد بنويسيم. اگر قرار باشد به جاي اين كارها براي اين و آن بوق بزنيم و تشويق كنيم، فرقمان با آواي بلدرچين و نواي قرقاول در چيست؟

اي ول ايرانوويچ
001197.jpg
فرداي بازي ايران ـ كرواسي، روزنامه هاي ورزشي تماشايي بودند. اين بازي فرصتي بود براي نوابغ كشورمان تا بتوانند بار ديگر استعداد بي  كران خود را به منصة ظهور برسانند! تيترهايي از قبيل ترس در اردوي مكزيك و پرتغال و همين طور برانكو حريف ابراهيموويچ نشد را مي توان مثال زد. مثلا در مورد قضية ابراهيموويچ ما اول فكر كرديم كه اين بازي چه ربطي به زلاتان دارد. اما بعد ديديم كه وقتي آي كيو بيداد كند، مي شود ابراهيم ميرزاپور را تبديل به ابراهيموويچ كرد تا هيچ كس سر از معني تيتر درنياورد.
با استفاده از همين شيوة معركه در مورد اين بازي مي خواستيم بگوييم كه راستش ما باز هم بيشتر از همه با بازي كريموويچ حال كرديم. در خط دفاع، يحيي گلوويچ و رحمانوويچ خيلي ترسناك  بودند و مي ترسيم در جام جهاني ما را سكته بدهند. عوضش در خط هافبك، آندوويچ عين چي مي دويد. اگر مهدي سميروويچ هم به جناح راست تيم اضافه شود، ما مطمئن ايم كه هاشموويچ و ثابتوويچ در خط حمله مي توانند راحت تر گل بزنند. اگرچه جواد رسولوويچ معتقد است در بهترين حالت هم ايران در آلمانوويچ براي رقبايش خوراكوويچ خواهد بود.

رويدادهفته
رضازاده از قدرت ايران مطمئن است
هلند كيلو چنده؟

اين حسين رضازاده ديگر دارد شورش را درمي آورد. او چند وقت پيش گفته بود: دلم مي گويد ايران از گروهش صعود مي كند. حالا هم يك قدم جلو رفته و ادعا كرده ايران بعد از صعود از گروهش هلند يا آرژانتين را هم كه از گروه C صعود مي كنند شكست خواهد داد و به اين ترتيب به مرحلة يك چهارم نهايي خواهد رفت. در اين زمينه ما داريم تلاش مي كنيم با حسين رضازاده و اگر نشد با دلش گفت گويي ترتيب بدهيم و ببينيم اين اطلاعات را از كجا مي آورند. يعني آيا با جادوگر مكزيكي اي، چيزي در ارتباط اند يا در حالت خلجان ناشي از زدن وزنه هاي چند صد كيلويي، مي توانند به قدرت پيشگويي دست پيدا كنند؟
در اين رابطه به اطلاع برسانيم كه يكي از دوستان ما كه به ديدن رؤياهاي صادقه مشهور است، دوشنبه شب نزديكي هاي دم صبح (با دقت مي گوييم كه نگوييد الكي است) خواب بازي ايران و مكزيك را ديده كه يك ـ يك مساوي مي شود. البته ما كه خودمان در اين زمينه ـ يعني ديدن خواب هاي مشدي كه درست از آب در مي آيد ـ حرف اول و آخر را مي زنيم، هنوز چيزي نديده ايم و اگر ديديم در همين ستون به اطلاع شما نازنينان خواهيم رساند. پس تا آن روز مي توانيد حرف هاي رضازاده و اين يكي دوست ما را ملاك قرار دهيد. رضازاده را هم نمي دانيم چرا به يك چهارم نهايي رضايت داده. حسين بكوب واسه قهرماني!

همه داريم شاعر مي شويم
رودرواسي

هر چه جام جهاني نزديك تر مي شود، حس شاعرانگي دوستانمان شكوفاتر مي شود و دچار هيجان و خلاقيت مي شوند و به قول شاعر، هر دم از اين باغ بري مي رسد. آخرين نمونه  از هنرنمايي هاي هنرمندان گمنام اين مرز و بوم، پيش از بازي يك شنبة ايران بود كه پرتيراژترين روزنامة ورزشي كشور در اوج غرور و ظرافت تيتر زده بود: ايران ـ كرواسي بازي بي رودرواسي! به اين ترتيب، ما براي اين كه پيش از انجام ديگر بازي هاي ايران، گامي هرچند كوچك در راه اعتلاي فرهنگ اين مرز و بوم برداريم و همچنين بتوانيم در راه اشاعة ژورناليسم  موفق پيشگام باشيم، تيترهاي زير را پيشنهاد مي كنيم: ايران ـ بوسني، بازي با طعم كاسني ، ايران ـ مكزيك، فوتبال به ضرب تكنيك ، ايران ـ آنگولا، ديدار با ياس منگولا ، ايران ـ پرتغال، هر دو مي ريم به فينال يا ايران ـ پرتغال، قاچ مي كنيم با چنگال يا ايران ـ پرتغال، بازي پر قيل و قال .
ببخشيد هر كاري كرديم، به بامزگي بازي بي رودرواسي نشد!
001182.jpg
مبارزه درودگر در چند جبهه
آتقي افشا مي كند

تيم ملي فوتسال ايران در مسابقات قهرماني آسيا براي اولين بار به فينال راه پيدا نكرد و پنج تا از ژاپن خورد و رفت سوم شد. اين خبر را مطمئنا همه تان تا حالا شنيده بوديد و هيچ نكتة تازه اي ندارد كه بخواهيم بگوييم. اما چيزي كه خبر نداشتيد، اين است كه صادق درودگر رئيس كميته فوتسال كه به هدايت  كردن فوتساليست ها مشهور است، مجله اي در مي آورد به نام ... . اين مجله كه فصل تازه اي در امر مطبوعات و روزنامه نگاري محسوب مي شود، در روزهايي كه تيم ملي فوتسال در ازبكستان بازي داشت، آخرين شماره اش را منفجر (ببخشيد منتشر) كرد. با ديدن و خواندن اين شماره، همة اندوه ناشي از شكست تيم ملي فوتسال را فراموش خواهيد كرد. براي پي بردن به سطح عالي اين نشريه و مطالب متنوع آن، به تعدادي از مطالب اش اشاره مي كنيم: سگ شكمو يك خانه را به آتش كشيد ، خانم هاي نيويورك، مردان بي شرم را رسوا مي كنند (خانم ها رو خوب اومدن!)، ميلاد عزيززاده خواب و خوراك ندارد ، ناگفته هاي شهاب بخارايي ، توتوتو تربچه رو دوست دارم ، سرانجام آس اين شماره كه هنوز وقت نكرده ايم آن را بخوانيم، ولي همين طور با ديدن تيترش سه روز است كه گيج مي خوريم و هيجان زده شده ايم، اين است: آتقي بعد از ده سال سكوت را شكست! آقا شما باور مي كنيد؟ يعني ممكن است؟ يعني جز جذبة آقا صادق درودگر، چي باعث شده كه آتقي بعد از ده سال سكوت، لب به سخن باز كند؟
001191.jpg
تنيسورهاي عراقي به قتل رسيدند
شورت هاي ورزشي مرگبار

اين هم از عجايب روزگار است. ما نمي دانيم چرا اين خبرها را اگر روزنامه و هفته نامه ها شاد و شنگول بنويسند و تيتر كنند، ملت مي ريزند و عين بربري آن ها را مي خرند و مي برند. ولي وقتي ما مي نويسيم، بعضي از دوستان لب غنچه مي كنند و نامه ها و اي ميل هاي اعتراض آميز برايمان مي فرستند. مثلا اين خبري كه مي خواهيم بنويسيم عين واقعيت است و ما آن را با چشمان خودمان توي اينترنت(!) و جاهاي ديگر رؤيت كرده ايم: مربي و دو بازيكن تيم تنيس عراق به خاطر پوشيدن شورت ورزشي مورد حملة مردان مسلح قرار گرفتند و كشته شدند. شبه نظاميان عراقي چند روز پيش اعلام كرده بودند كه پوشيدن شورت هاي ورزشي در خيابان ممنوع است. به گفتة شاهدان عيني، مردان مسلح، اتومبيلي را كه حسين احمد رشيد، ناصر علي حاتم و سيم عادل عودا سوارش بودند، در منطقه اي در بغداد متوقف كردند و هر سه را با شليك گلوله به سرشان كشتند. در اين رابطه، ما اعلام مي كنيم كه از اين پس به دليل نداشتن امنيت جاني، هرگونه درخواست عكس با شورت ورزشي از مسؤولان و كارشناسان ورزشي غيرقانوني است و بهتر است مردم (به ويژه مردم عراق) قبل از هر چيز به فكر حفظ جانشان باشند.
001179.jpg
ازدواج نيكي از سير تا پياز
۱۸ شهريور را به خاطر بسپار

ما چند هفته قبل در همين ستون در كمال مسرت و ميمنت اعلام كرديم كه نيكبخت واحدي به خانة بخت رفته است و عزيزان و جوانان بهتر است به جاي غصه خوردن و زانوي غم بغل گرفتن، درس هايشان را بخوانند و به كنكور و امتحانات آخر سال فكر كنند. ما در همين راستا و در جهت تشفي حال دوستاني كه در اثر خواندن اين خبر دچار پريشاني شده اند يا فشارشان افتاده و چند روز است كه نبات داغ مي خورند يا احتمالا به حالت كما فرو رفته اند، بايد تأكيد كنيم كه اين اتفاق خجسته هيچ هم من درآوردي و شايعه نيست و كاملا جدي است. اما حسرت خوردن و اشك ريختن چه فايده اي دارد. كاري است كه شده.
بيت: آن سبو بشكست و آن پيمانه ريخت
در تأييد اخباري كه هفته هاي گذشته داديم، در روزهاي گذشته يك نشرية ورزشي كه احساس مسؤوليت مي كرد، شمارة ويژه اي را به ازدواج نيكبخت اختصاص داد و به فروش ميليوني رسيد تا صاحبانش سعادتمند شوند. اين نشريه مطالبي دربارة خنچة عقد نيكبخت، شيربهاي ازدواج نيكبخت، حنابندان چگونه برگزار مي شود، عليرضا را چه كساني پاگشا مي كنند چاپ كرده است. همچنين با همسر نيكبخت نيز گفت وگويي انجام داده است.
تيترهاي جذاب روي جلد اين نشريه عبارت بودند از: روز خواستگاري خيلي دلهره داشتم ، واسه ماه عسل مي ريم ايتاليا ، همسر نيكبخت: نمي دانستم عليرضا فوتباليست است و روز ازدواج تعيين شد: 18 شهريور 85 .
خيالتان راحت شد؟
001209.jpg
رواج شايعات همزمان با جام جهاني
دروغ نگو دروغگو

شهر شلوغ است و طبيعي است اين وسط عده اي هم پيدا شوند كه بخواهند سوءاستفاده كنند. ممكن است مثل تخمه فروش هاي دور ميدان ونك در شب بازي ايران ـ كرواسي بخواهند شما را تلكه كنند؛ يا ممكن است توي اين هير و وير دنبال مقاصد ديگري باشند. يكي از كارهايي كه اين رو به صفتان در روزهاي اخير انجام مي دهند، رواج شايعات است. مردم هم كه سرشان به جام جهاني گرم است و همه غرق در تماشاي برنامة زيبا و آموزندة يار دوازدهم هستند، ممكن است دقت به خرج ندهند و اين شايعات را باور كنند. مثلا از خبرهاي درپيتي كه روزهاي گذشته رواج پيدا كرد، اين بود كه بارسلونا، مهدوي كيا را در ليست خريدش گذاشته، كه معلوم نبود كدام شير پاك خورده اي اين خبر را از خودش درآورد. خبر ديگر اين بود كه سلتيك گلاسكوي اسكاتلند، در به در دنبال علي كريمي است و گفته هر چقدر هم مهرش باشد ـ ببخشيد قيمتش باشد ـ پرداخت مي كنيم، كه اين هم خبري از اصل و از اساس خالي بندي بود. خبر ديگر، تصادف سيامك رحماني در جردن بود كه بدخواهان منتشر كرده بودند تا روحية تيم ايتاليا را پايين بياورند، كه اين را هم از بيخِ بيخ تكذيب مي كنيم.
البته يك مقدار خبرهاي ديگر هم هست. مثلا چپ كردن ماشين دوستمان سروش صحت كه البته صحت دارد، ولي سروش صحيح و سالم است. (اين جملة شاعرانه خوراك خياباني بودها!) خبر ديگر هم اين بود كه آقاي ژ گفته رگم را بزنند حاضر نيستم با خانم ه.ت در يك لانگ شات بايستم، و از اين قبيل حرف ها كه ما نه آن ها را تكذيب و نه تأييد مي كنيم. اصولا دخالت در زندگي خصوصي مردم، چيزي نيست كه ما دلمان بخواهد انجام بدهيم. اصلا. اصلا.

روايت ديه گو مارادونا از آن گل معروف كه با دست او وارد دروازه انگلستان شد
اين طوري اون جنگ لعنتي رو برديم
001320.jpg
آرژانتين با همين گل به دور بعد صعود كرد تا باز هم با جادوي مارادونا همة بازي ها را ببرد و قهرمان جام جهاني 86 شود. مارادونا در اين جام براي تيمش همه كار كرد. يكي اش هم اين بود كه با دست گل زد
001317.jpg
بازي آرژانتين و انگلستان يكي از رؤيايي ترين و به يادماندني ترين بازي هاي تاريخ فوتبال و جام جهاني است. اين بازي 4 سال بعد از جنگ اين دو كشور بر سر جزاير مالويناس يا فالكلند برگزار شد. براي همين به سياسي ترين بازي تاريخ تبديل شد. در اين جنگ نيروهاي انگلستان كه قدرت نظامي برتري بودند، تعداد زيادي از آرژانتيني ها را به خاك و خون كشيدند. اين بازي را آرژانتين با دو گل تاريخي مارادوناي كبير در مقابل تك گل انگليسي ها به نفع خود به پايان برد. گل دوم مارادونا در اين بازي از نگاه فوتبال دوستان، زيباترين گل تاريخ لقب گرفت.
مارادونا از ميانه ميدان پا به توپ مي شود و تا دروازة انگلستان يك تنه به پيش مي رود و بعد از پشت سر گذاشتن 7 نفر، توپ را وارد دروازه مي كند. گل اول مارادونا هم از مشهورترين گل هاي تاريخ فوتبال است. مارادوناي كوتاه قامت و پيتر شيلتون با هيكل درشتش به هوا مي پرند و توپ وارد دروازه مي شود. اما كمك داور و داور و حتي خود بازيكنان انگليس هم شيطنت مارادونا را نفهميدند. او با دست چپش توپ را وارد دروازه كرده بود. دراين جام مارادونا يك تنه آرژانتين را قهرمان جام كرد. در اين جا قسمت هايي از كتاب زندگي نامة خود نوشت مارادونا را كه مربوط به آن بازي به يادماندني است، به طور خلاصه ترجمه كرده ايم.
001323.jpg

آوريل 1986،  زمونة خيلي لجني بود. از نروژ باخته بوديم و حسابي افتاده بوديم تو هچل. اوضاع بدجوري به هم ريخته بود. دولت [آرژانتين] مي خواست دكتر [بيلاردو] رو از تيم ملي بندازه بيرون. مي  خواستن مربي مون رو دك كنن. رائول آلفونسين، رئيس جمهور، گفته بود كه طرز بازي تيم ملي رو دوست نداره. وزير ورزش، رودولفو اوريلي هم مي خواست يه جوري قضيه رو ماست مالي كنه. اوضاع واقعا وحشتناك بود، افتضاح واقعي. خب سياست مدارها هيچ وقت فوتبال رو جدي نمي گيرند. ولي يهو مشكل تيم  ملي، شده بود يه معضل جدي.
وقتي رسيديم مكزيك، قرار شد يه جلسه بذاريم و راجع به بعضي چيزا حرف بزنيم و سنگامون رو وا بكنيم. من و چند نفر ديگه يه ربع دير به اين جلسه رسيديم و مجبور شديم خزعبلات دانيل پاسارلا رو كه بازوبندش به من رسيده بود، گوش كنيم. مردك با اون اخلاق ديكتاتوريش! پاسارلا بدجوري مخ بقيه رو تيليت كرده بود. اون ها هم گفتند چون داشتيم مواد مصرف مي كرديم، دير رسيديم. بلند شدم، گفتم: باشه پاسارلا، من مواد مي زنم، باشه. يهو همه خفه خون گرفتن. بعد گفتم: اما نه اين دفه آشغال. نه اين مرتبه، باور مي كني؟ تو همه رو با اين حرفات به گند كشيدي، بچه هايي رو كه هيچ كاري نكردن. فهميدي... كثافت. اصل قضيه اين بود كه پاسارلا مي  خواست قاپ بچه ها رو بزنه و دوباره كاپيتان بشه. از وقتي بازوبندرو به من داده بودن، بدجوري رو اعصابش بودم.
البته اون كاپيتان خوبي بود. اين رو هميشه گفتم. ولي اين من بودم كه جاش رو گرفتم، من... كاپيتان هميشگي ملتم. وقتي به يك چهارم رسيديم، هيچ كس هنوز قدرتمون رو باور نمي كرد. يكي از بچه ها گفت كه تا همين جا هم خودش خيليه. من هم تو جوابش چيزي رو گفتم كه اوبدوليو وارلا، ستارة اروگوئه قبل از فينال 1950 گفته بود: فقط وقتي وظيفه مون رو كامل انجام داديم كه قهرمان شده باشيم.
۲۲ ژوئن 1986 بود. روزي كه تا زنده ام يادم نمي ره. انگليس رو برديم. اونم با دو گل من، با دو گل من! جزئيات زيادي از گل دوم تو مخمه. وقتي بچه بودم، تموم عشقم اين بود كه اين كارو واسه استرلاروخا تيم بچه هاي محلمون بكنم. ولي اين كار رو تو جام جهاني كردم. واسه كشورم، توي فينال. مي گم فينال، چون واسة ما بازي با انگليس، به خاطر هر چيزي كه اين بازي داشت، يه فينال واقعي بود. چيزي بيشتر از يه فوتبال بود. به زانو درآوردن يك ملت بود.
قبل از بازي گفته بودم كه فوتبال هيچ دخلي به جنگ مالويناس نداره. ولي وقتي داشتيم مي رفتيم تو زمين، ياد همة اون بچه هاي آرژانتيني افتادم كه مثل پرنده هاي معصوم اون جا پرپر مي شدن و روي زمين مي افتادن. تو ذهن ما، اين بازيكناي انگليس بودن كه به خاطر هر چي كه اون  جا گذشت، واسه خراشي كه رو دل تك تك ملت آرژانتين نشسته بود، مقصر بودن. مي دونستم كه ديوونگي يه. اما اون موقع احساس كرديم كه بايد از پرچم كشورمون، از همة اون بچه هاي مرده تو مالويناس، حمايت كنيم. براي همينه كه گلي  رو كه زدم، اصلا هر دو تا گلي رو كه زدم، افسون خاص خودشون رو داشتن. دومي ولي گلي بود كه از بچگي آرزوش  رو داشتم. هر وقت كه فيلمش  رو مي بينم باورم نمي شه كه اين كارمنه. حالا هم كه به يه افسانه تبديل شده و جفنگيات زيادي راجع به اش گفتن.
۱۹۸۰ وقتي با انگليس تو ويمبلي بازي كرديم، يه حركت شبيه همين اومدم. ولي آخرين لحظه، وقتي گلر اومد بيرون، شوت زدم و موقعيت از دست رفت. توركو، برادرم رو مي گم، به من زنگ زد و گفت: احمق جون، نبايد مي شوتيدي، بايد دريبل مي كردي. گلر حدس مي زد كه شوت مي كني. من هم به اش گفتم: عوضي كوچولو، براي تو آسونه گفتنش. كدوم آدم عاقلي اون  جا دريبل مي زنه؟ تو داري از پاي تــلـويــزيون مــي بيني، نمي فهمي كه اون جا چه خبره. ولي اون داد زد كه: نه الاغ، اگه دريبلش مي زدي، اون وقت مي تونستي با پاي راست، كار رو تموم كني. حالا فهميدي؟ جوجه اون موقع فقط 7 سالش بود.
همه اش اين طوري بود: وسط زمين بود كه شروع شد، يه خورده سمت راست. توپ رو گرفتم و چرخيدم، بردسلي و ديدرو رو رد كرده بودم كه شيلتون رو تو گل ديدم. بايد يه چند متري جلوتر مي رفتم. از بوچر گذشتم. خورخه والدانو اومد اون طرف، كمكم منتظر بودم كه يه مدافع انگليسي بره كنار تا منطقي ترين كار ممكن رو بكنم؛ يعني به والدانو پاس بدم. اون هم كه با شيلتون تك به تك مي شد. ولي اون مدافع كنار نيومد. رفتم جلو، توپ رو كشيدم سمت راست و حالا من بودم و شيلتون. همون جا بودم كه تو ويمبلي 80، درست همون جا بودم كه خواستم مثل دفة قبل كار رو تموم كنم، ولي يهو... خدا، خداوند كمك كرد. حرف توركو يادم اومد. تيك... شيلتون رو دريبل زدم و تاك... من مهم ترين گل عمرم رو زده بودم.
مي خوام صحنه به صحنه تمام اون حركت ها رو قاب بگيرم و بچسبونم بالاي تختم. زيرش هم بنويسم: بهترين لحظه هاي عمرم .
اون يكي هم خيلي حال داد. اون موقع گفتم به يه خبرنگار كه: دست خدا بود ولي انگار جيب يه انگليسي رو زده بودم. به خبرنگار بي بي سي هم گفتم: صد در صد درست بود، چون داور اين گل رو پذيرفته. من كي ام كه بخوام صداقت داور رو زير سؤال ببرم!
اون موقع نمي دونم چطور كسي نفهميد. تو فيلم كه واضحه. با تمام وجود به سمت توپ پريدم. مشت چپم رو پشت سرم قايم كرده بودم. حتي شيلتون هم نفهميد از كجا خورده! فن ويك كه پشت سرم بود، دستش رو به نشونة خطا بالا برد. نه واسه اين كه چيزي رو ديده باشه ها، نه! چون اصلا نفهميده بود كه چي شده. كار رو تموم كردم و دويدم. به طرف جايگاه، كنار پدر و پدرزنم! اشكم درومده بود...

پسر! تو كار سختي كرده اي كه اسطوره اي...
خسرو نقيبي
بچه ها مي پرسند كدام تيم؟ مكث نمي كنم. معلوم است. آرژانتين. مي گويند سريع هم گروه هايش را اسم ببر. مكث مي كنم. گروه ها را حفظ نكرده ام. عشق آرژانتين بودن قديمي  است. در واقع عشق به يك اسطوره است كه حالا شده عشق به آن پيراهن آبي و سفيد راه راه. چه فرقي مي كند اين تيم بدون اسطوره حالا با چه تيم هايي هم گروه شده است؟ فرق مي كند اما ته دلم اين نيست. دلم براي او تنگ شده. براي كسي كه برايم همه دليل دوست داشتن فوتبال بوده است.

سنم به جام جهاني 86 قد نمي دهد. تاريخ تولدم جام جهاني 82 است و وقتي آرژانتين با شعبده بازي پسرطلايي اش جام جهاني را از مكزيك به بوينس آيرس برد فقط 4 ساله بودم. ته ذهنم يك سري تصاوير گنگ هست از آن بازي آخر و سبزي كه آلمان ها پوشيده بودند. اين كه مي گويم ته ذهن، چون بعدها هم هيچ وقت آن بازي را كامل نديدم. دوست نداشتم يادم بيفتد كه در روزهاي اوج اسطوره، هنوز آن قدر سن نداشتم كه بتوانم برايش هورا بكشم. يكي دو سال بعدش، مي شود عكس هاي فوتباليست ها دور آدامس هايي كه يك جايي از كودكي را از آن خودش كرده است؛ كلكسيون هاي كودكانة ما. آن روزها عكس اش را ديدم و تعريف بازي اش را از بچه هاي بزرگ تر محل شنيدم. حالا تشنة جام 90 بودم. جامي كه به گمانم هيچ وقت نمونه اش در هيچ جايي از تاريخ برگزار نمي شود. هنوز هم وقتي اسم جام جهاني مي آيد، 90 ايتاليا برايم تنها معني و تصوير اين نام است. جنس و رنگ آن تصاوير و آن كپشن هاي جادويي كه معني دوران تازة نمايشي به نام فوتبال بود.

اسطوره را اولين بار از نزديك اين جا مي بينم. با موهايي كه كوتاه شده و چهره اي كه چندان جوان نيست. از تصويرهاي 86، تنها شيطنت چشماني به جا مانده كه مي داند چه مي خواهد. باخت روز اول شان به كامرون باعث مي شود بيشتر دوستش داشته باشم. همة تيم هاي محبوبم را از روي همين باخت در اولين برخورد برگزيده ام. بعد او است و آرژانتيني كه يك تنه تا فينال هدايتش مي كند. اوست و تيمي كه تا رسيدن به فينال در سرزمين گلادياتورها، گلادياتوروار مي جنگد و اوست و اشك هايي كه در فينال دوباره مقابل آلمان ها پس از باخت جاري مي شود. وقتي اشك مي ريزد همه مصائب اسطوره بودن برايم معني مي شود. ملتي پشت اين اسطوره ايستاده و از او قهرماني مي خواهد و او نتوانسته بازي را تمام كند. همان اشك ها مي شود تمام ذهنيت ام از فوتبال. جام جهاني 94 را از حافظه ام پاك كرده ام تا بيرون رفتنش از جام را نبينم و همة سال هاي بعد را. همة سال هايي كه هرروزش را خبرساز بود، بي آن كه نشاني از آن اسطوره داشته باشد. تصويرش را با همان اشك ها در ذهنم فيكس كرده ام و هرموقع مي خواهم آرشيو ذهنم را مرور كنم، از همان روز بيرون مي آورمش. با پيراهن آبي پررنگي كه هيچ گاه براي آرژانتين خوش يمن نبوده است. آن ها تيم آبي و سفيد هستند.

در فصل پاياني بچه هاي خيابان جايي هست كه در اوج بحران كاراكترهاي اصلي، مردم ناپل سرمست از پيروزي تيم شان به خيابان ها ريخته اند. ايتاليايي هاي ناپل نه تيم شان و نه بازيكنان هموطن شان، كه تنها نام يك اسطوره را فرياد مي زنند. اگر آن فصل آخر فيلم ناني لوي را ببينيد، مي فهميد كه اسطوره بودن يعني چه، كه فقط تأثير اين نام مي تواند حتي به پايان يك فيلم معني دهد. نامي كه فرياد زدنش معني دارد. بدون آقاي اسطوره، حالا اين جام تازه فقط يك پيراهن آبي و سفيد دارد براي دوست داشتن. پيراهني كه پشتش كلي خاطره از اسطوره را پنهان كرده؛ كلي خاطره را از ديه گو مارادونا.

لذتي جهاني براي عامي و روشنفكر
فوتبال، فرهنگ است و بسياري از متفكراني كه به فوتبال عشق مي ورزند، آن را مقوله اي بسيار جدي مي دانند
001341.jpg
امير عليزاده
پائولو كوئيلو ترجيح مي دهد در اوقات فراغت اش به جاي رفتن به موزه و تئاتر، فوتبال تماشا كند. او فوتبال را يك هنر مي داند. اگر همة نخبه ها مثل كوئيلو فكر كنند، كميته فرهنگي فدراسيون فوتبال آلمان به يكي از اهدافش رسيده است. اين كميته مي گويد به وسيلة برنامه هاي فرهنگي اي كه با بودجه اي 30ميليون يورويي تدارك ديده، از طرفي مي خواهد طرفداران فوتبال را به فرهنگ علاقه مند كند و از طرف ديگر، نگاه طبقة روشنفكر به فوتبال را تغيير دهد. يعني نشان دهد كه فوتبال فقط ورزش پرولتاريا (طبقة فرودست) نيست و حتي با درام هاي شكسپير هم مي تواند برابري كند. مخاطبان كميته فرهنگي برگزاركنندگان آلماني، هر دو طبقه هستند. اما چرا بايد اين همه تلاش بشود تا نخبگان با فوتبال آشنا شوند و به عبارتي با آن آشتي كنند؟ بي  علاقگي و دوري از فوتبال يا حداقل تظاهر به آن، به غلط در برخي از جوامع، علي  الخصوص جوامع توسعه  نيافته تري مثل ايران، به يكي از نشانه هاي روشنفكر بودن تبديل شده است. اين را حجم كم آثار ادبي دربارة فوتبال در اين كشورها هم نشان مي دهد. كافي است ببينيم كه توجه به فوتبال در آثار هنري، شامل سينما، ادبيات و موسيقي تا چه حد كمرنگ است.
بسياري بر اين باورند كه دوري روشنفكران از فوتبال، ناشي از نگاه آن ها به اين ورزش به عنوان يك پديدة پوپوليستي (عوامانه) و تفكيك آن از فرهنگ است. آن ها مي گويند براي روشنفكر بودن بايد به فوتبال بي توجه بود و آن را اتلاف وقت و فعاليتي بيهوده دانست. آن ها اين واقعيت را ناديده مي گيرند كه فوتبال نماي كاملي از تاريخ، ارزش ها، نمادها و علايق مشترك است؛ يعني همان فرهنگ. وقتي طرفداران بارسا در نيوكمپ تشخيص مي دهند كه داور به ضرر تيمشان سوت زده است، همه با هم يكصدا فرياد مي كشند: گوووروووچتا! گووروووچتا! اميليو كارلوس گوروچتا همان داوري بود كه در نيمه نهايي جام حذفي 1970، موقعي كه هنوز ژنرال فرانكو حكومت مي كرد و بارسا سمبل مقاومت كاتالونيا بود، پس از خطايي كه چند متر بيرون محوطه جريمه اتفاق افتاد، به نفع رئال مادريد پنالتي گرفت تا باشگاه رژيم به گل برسد. بعد از آن، هواداران آشوبي تاريخي به پا كردند و امروز تماشاگراني اين نام را فرياد مي كشند كه آن موقع هنوز به دنيا نيامده بودند. آن حادثه در حافظة فرهنگي همة آن ها نقش بسته است. يك نام از يادنرفتني براي تقابل كاتالونيا با حكومت مركزي. سمبلي براي ايستادن حاشيه مقابل متن. خلاصه اين كه فرهنگ منفك از فوتبال نيست و تنها اين فرصت را مي دهد كه فوتبال بهتر درك شود. حضور پررنگ فوتبال در ادبيات غرب و مخاطبين روزافزون اين آثار ادبي نشان مي دهد كه نياز قابل توجهي براي درك عميق تر اين پديدة فراگير وجود دارد. كتاب نيك هوربني انگليسي و طرفدار تيم آرسنال، تب فوتبال نام دارد كه از روي آن، فيلم هم ساخته شده. اين كتاب، تنها در بريتانيا يك ميليون نسخه فروش رفته است. مجموعه مقالات خاوير مارياس، رمان نويس مشهور اسپانيايي دربارة طرفداري افراطي اش از رئال مادريد، در كتاب تمام نبردهاي سابق ما به پنج زبان اروپايي ترجمه شده است. تيم پاركس كه يكي از پرآوازه ترين نويسندگان بريتانيا است، گزارشي نوشته به نام يك فصل با ورونا . در دنيا اين گزارش به عنوان يكي از بهترين قوم نگاري ها از سري A ايتاليا با تمام زشتي ها و زيبايي هايش شناخته مي شود. همة اين كتاب ها تفسير و تحليل هايي از فوتبال هستند و همه شان در يك چيز مشترك اند: فكر كردن دربارة فوتبال و جدي گرفتن آن، هيچ ايرادي ندارد.
شايد بهترين نمونه از توجه روزافزون قشر نخبگان به فوتبال، دكتر ولفرام آيلن برگر، فيلسوف آلماني باشد كه مجموعه مقالاتش دربارة فوتبال در روزنامه تاگس اشپيگل و هفته نامه دي سايت ، اكنون در كتابي تحت عنوان ستايش گل، 40 سانتر در فلسفه فوتبال  چاپ شده است. آيلن برگر در اين كتاب در چهل مقاله دربارة جنبه ها و مسائل مختلف فوتبال فلسفيده است. مثلا از خودش سؤال كرده كه آيا مهاجمان مربيان بهتري هستند يا نه. يا مثلا گفته چرا از نگاه فلسفي، آرسنال تيم داغي است و چلسي تيمي سرد. او تشريح كرده كه چرا در فوتبال مدرن ديگر، چپ پا وجود ندارد. ضمنا سرودهاي هواداران را تجزيه و تحليل كرده و گفته چرا از طرفداران مصنوعي بيزار است.
اين نگاه دقيق و علمي به فوتبال و مسائل مختلف اجتماعي، فرهنگي و اقتصادي و حتي طرفداري از يك تيم و ابراز آن قطعا هيچ منافاتي با روشنفكري ندارد. اين گونه است كه پائولو كوئيلو يكي از موفق ترين رمان نويسان 20 سال اخير دنيا، مي گويد وقتي تيم ملي برزيل به ميدان مي آيد ميانه روي و شكيبايي اش را كنار مي گذارد. او با تعصب از سلسائو هواداري مي كند و مربي فوتبال را به كيمياگر تشبيه مي كند.
تفكر دربارة فوتبال، رسالت نخبگاني است كه فوتبال را دوست دارند و بر اهميت اش واقف اند. كوئيلو كه هر سال به مجمع جهاني اقتصاد داووس دعوت مي شود، امسال در بحث دربارة اين كه چه چيزي دنيا را به حركت درمي آورد و ايجاد شادابي مي كند، فوتبال را پيشنهاد كرد. او معتقد است كه فوتبال مردم را متحد مي كند و جشن هاي فراواني را ايجاد مي كند. از نظر كوئيلو نياز امروز جهان، زندگي در كنار هم و احترام به تفاوت هايمان است و چه چيزي بهتر از فوتبال كه هفته به هفته هزاران نفر از طبقات مختلف جامعه را در كنار هم قرار مي دهد؟
بله فوتبال فرهنگ است و فقط سطحي نگرهاي متظاهر، آن را اتلاف وقت و فكر كردن به آن را غيرضروري مي دانند.

اين ور خط، آن ور خط
امير قادري
فهميدن معناي اين جور خط خطي ها كمي سخت است. اين كه تا كجا داريم از چيزي كه اسمش را انديشه گذاشته ايم استفاده مي كنيم و از كجا به بعد مي رويم پي احساسات. اين كه روح پاك كجاست و جسم بدبوي متعفن كجا. شور چه جور جانوري است و شعور از كجا شروع مي شود و تا كجا ادامه پيدا مي كند، تا سر و كلة خط بعدي پيدا شود. هر جور كه فكر مي كنم، حد و مرز اين جور چيزها دستم نمي آيد. به نظرم همه چيز قاتي شده است. اين ها همه روي هم تأثير مي گذارند، روي ما تأثير مي گذارند.
درست به همين دليل است كه متوجه نمي شوم، لذت بردن از يك دريبل غافلگيركننده، در لحظه اي كه هيچ كس فكر نمي كند يك بازيكن شجاع، دست به انجام آن بزند، چه تضاد و برخوردي با خواندن يك متن مهم ادبي دارد. راستش گاهي وقت ها فكر مي كنم اين متن ادبي، هر چقدر زور بزند، تازه شايد بتواند لذت و فهمي را ايجاد كند كه از تماشاي همان دريبل غافلگيركننده  مي بريم. اين كلمة فهم را عمدا كنار لذت گذاشتم تا بيشتر بچزانم تان و بعد ازتان بپرسم مگر هر چي ياد گرفته ايد از بحث و درس بوده؟ پيش نيامده صورت يك آدميزاد را ببينيد و فقط با تماشاي همين صورت بر درجة فهم و كمالات تان اضافه شود؟ شده؟ خب پس مشكلي نيست. اين صورته، عين همان دريبله است.
در ايران آدم ها معمولا از دو طرف بام مي افتند. پس كسي كه روي اين چيزها تأكيد مي كند، معمولا از هر جور فكر و تحليل و عرق ريزان ذهن بدش مي آيد. انگار دو طرف بخواهند از هم انتقام بگيرند. كسي كه فكر مي كند قدر ظاهر چيزها را مي داند با عينك و كتاب درمي افتد. برعكس، كتاب  به دست ها مي خواهند ثابت كنند كه كسي كه عمرش را با تجربه و لمس زندگي و رفتن سراغ تفريح و سرگرمي تلف مي كند، خل و مشنگ است و عمرش را دارد تلف مي كند. (راستي مگر اين كلمه هاي تفريح و سرگرمي را نمي شود دربارة نتيجة عمل كسي به كار برد كه با تلاش زياد دارد چيزي را كه به آن علاقه دارد، مي خواند و تحليل مي كند و مي آموزد؟)
مثل خيلي چيزهاي ديگر، در كشور ما فوتبال هم بين اين دو طرز تفكر افراطي قيچي شده است. عوام سراغ فوتبال مي  روند و دانشجوها را تشويق مي كنند كه از پله هاي كتابخانه بالا بروند. اين وري ها صورت شان را رنگ مي كنند و فرياد مي كشند و آن وري  ها ترجيح مي دهند مثلا بنشينند و موسيقي كلاسيك بشنوند. هر چقدر هم زور مي زنيم، اين ديوار لعنتي خراب نمي شود.
تا وقتي دو طرف سطحي باشند، اين ديوار همين جور كه تا به حال مانده، خواهد ماند. مثلا يك فيلمساز ظاهرا متفكر خواهد گفت براي تفريح تماشاگرش فيلم نمي سازد و يك مربي فوتبال قديمي، بازيكن كتابخوان را مسخره خواهد كرد. اين اما دليل نمي شود كه همه جا اوضاع اين طوري باشد. جاي ديگر آدم هاي جدي كمتر از ابراز احساسات خجالت مي كشند (يا برعكس؟). وودي آلن كه در معرض اتهام فراواني براي روشنفكرنمايي هم هست (به خصوص بعد از دورة اول كاري اش) تماشاگر ثابت بازي هاي يك تيم بسكتبال است و براي تشويق تيم مورد علاقه اش به استاديوم هم مي رود. نويسنده اي مثل ادواردو گالئانو هم كتابي دربارة فوتبال مي نويسد كه همان قدر بر وجه شورانگيز فوتبال تأكيد مي كند كه به بهانه اين پديدة اجتماعي بزرگ، سراغ مطرح كردن تئوري هاي چپ سياسي اش مي رود. البته جوري كه خبري از آن ديوار لعنتي نباشد. نمي دانيد گالئانو كجاي اين كتاب دارد از شور فوتبال مي نويسد و كجا آرمان شهر مورد علاقة خودش را مي سازد. همه چيز قاتي شده است. شور و شعور، روح و بدن، انديشه و عضله. (اگر اين ستون از ششصد كلمه بيشتر نمي شد، آن وقت چند تا مثال از كتاب برايتان مي آوردم كه حظ كنيد.)
دارم شلوغش مي كنم. بعد از اين همه سال، اين دور و برها هم ديوار موردنظر ما، بالاخره براي خودش يك چند تا تَركي برداشته است.

شاعران و نويسندگان از فوتبال مي گويند
آلبر كامو هم دروازه بان بود!
001308.jpg
عصر است. تعداد كمي شنونده كه اغلبشان روزنامه نگار هستند، به نشست اديبان جهان در موزة ارتباطات برلين آمده اند تا دربارة فوتبال حرف بزنند. هنينگ مانكل، خاوير مارياس و پراولوف انكويسيت در نشستي با نام توپ گرد است و كتاب چهارگوش . مهيج ترين شركت كننده، تيم پاركس بريتانيايي است كه در ايتاليا زندگي مي كند و يك كتاب دربارة فوتبال ايتاليا نوشته است. مهيج به خاطر اين كه او مثل خيلي از نويسنده ها، شيفته و شيداي يك تيم نيست و نگاه متفاوت تري نسبت به فوتبال دارد. او فوتبال را يك جنون دسته جمعي معرفي مي كند و آن را يكي از معدود فعاليت هاي اجتماعي مي داند كه در آن مي توانيم بدون هيچ مجازاتي، نفرت، خشم و شورمان را به نمايش بگذاريم. او استاديوم فوتبال را مي گويد. پاركس در يك فصل با ورونا از زندگي بازيكنان حرفه اي مي گويد كه هميشه تحت كنترل اند و بايد مراقب رفتارشان باشند. چيزي به مربي نگويند، زود بخوابند و مواظب باشند تا با خبرنگاران درست حرف بزنند؛ فقط فوتبال و انضباط. ولي بعد در زمين فوتبال، انفجار و جنگ است كه مي آيد، آن هم براي 90 دقيقة تمام. فوتبال از نظر پاركس، ماشين تفاهم ملت ها نيست، بلكه يك نبرد بدون اسلحه است. او مي گويد فوتبال، مدرن تر از هميشه است، چون كنايه آميز است. از يك سو موجب شادي و غم طرفداران واقعي است، اما از طرف ديگر اغلب آن ها مي دانند كه در زمين فوتبال اين جنگ بر سر هستي نيست و در بازي بعدي همه چيز از صفر شروع مي شود. عشق، نفرت، شور و ساير احساسات روي سكوهاي استاديوم فوتبال هيچ عواقبي ندارند. خلسة بدون ريسك؛ اين زيبايي فوتبال است. بعد نوبت هنينگ مانكل، نويسندة سوئدي است كه با داستان هاي جنايي كارآگاه كورت والندر مشهور شده. او هم از فوتبال مي گويد. او فكر مي كند انسان هايي كه در مقابل همديگر فوتبال بازي مي كنند، همديگر را نمي كشند. بعد هم مي گويد با وارد شدن پول در ورزش مخالف است و داد مي زند كه: خدا تيم هاي چند فرهنگي را حفظ كند!
كم كم سالن پر مي شود. حتي چند فوتباليست هم آمده اند. پراولوف انكويسيت، يكي از شناخته ترين نويسندگان سوئد است كه پيشتر در دهه 90 با كتاب ملاقات با فيزيك دان درباري معروف شده. او تعريف مي كند كه به مدت دو سال در ليگ محلي سوئد دروازه بان بوده. ضمنا ادعا مي كند كه آلبر كامو، نويسنده و فيلسوف فرانسوي و همچنين ولاديمير ناباكوف نويسندة روسي ـ آمريكايي هم مدتي دروازه بان بوده اند. اما خاوير مارياس، نويسنده و طرفدار رئال مادريد مي گويد زماني به عنوان گوش چپ بازي مي كرده است. مارياس كه همة خاطراتش با رئال را در كتاب همه نبردهاي سابق ما گردآوري كرده، در فوتبال يك نئوليبرال است. او معتقد است كه فوتبال بايد قوانين و كارت قرمزهاي كمتري داشته باشد. از نظر مارياس، فوتبال بايد بازي آزادانة نيروها باشد.
اما آيا اين به نفع پاهاي حساس و گران بازيكنان مسن رئال است؟

فهرست
نامه به سردبير
فهرست
سينما تلويزيون
كن هم كن هاي قديم
زندگي به شرط سنگ پا
همه آدم هاي آبي و قرمز
رويدادهفته
ورزشي
بذار بگم، نگو نه
اي ول ايرانوويچ
رويدادهفته
اين طوري اون جنگ لعنتي رو برديم
پسر! تو كار سختي كرده اي كه اسطوره اي...
لذتي جهاني براي عامي و روشنفكر
اين ور خط، آن ور خط
آلبر كامو هم دروازه بان بود!
اجتماعي
تخته سنگ براق لغزنده اي كه پاي دانايان روي آن قرار نمي گيرد، طمع است
گزارش تصويري
چشم تمام ايران به ساق پاي شيران
زندگي
شب  هاي خوابگاه
ژنو، مالزي... يك نفر!
رويدادهفته
سينما
ميم مثل مادر جيم مثل جنگ
گپي با گلشيفته فراهاني
فشارم آمد روي 5!
روزها
او هنوز اين جاست
خانه هايي از عشق و خاطره
رويدادها
و جاودانگي رازش را با تو در ميان نهاد
نامه هاي جماران
جهان كوچك
كشوري كه بود...
قطعات پيدا شده پازل
هنر روز
عروس سفيدپوش
|  فهرست  |  سينما تلويزيون  |  ورزشي  |  اجتماعي  |  گزارش تصويري  |  زندگي  |  سينما  |  روزها  |
|  جهان كوچك  |  هنر روز  |  شناسنامه  |  ادبيات  |  مهمان هفته  |  راهنما  |  سبك زندگي  |  گفت و گو  |
|  گزارش  |  موفقيت  |   نيم رخ ، تمام رخ  |  يادداشت  |  آلمان ۲۰۰۶  |  گالري  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |