- هفته نامه فرهنگي - اجتماعي -جوانان‎/شماره۶۷ - شنبه ۲۳ ارديبهشت ۱۳۸۵ - - May 13, 2006
docharkhe
من يك علامت سؤال ام
جواني با يك مترو بيست سانتي متر قد او توي اين جامعه چطور زندگي مي كند؟
030741.jpg
سيدوحيد خيبري
قدكوتاه ولي موفق
من هميشه سخت تلاش كرده ام تا به آدم هايي كه از نوع ديگري به من نگاه مي كنند بفهمانم كه ما هم هستيم و حق زندگي داريم
رضا روحاني
چشمانتان را ببنديد و اين منظره را تصور كنيد: صبح است و شما تازه از خواب بيدار مي شويد. اما چشمتان كه به ساعت مي افتد، آه از نهادتان بلند مي شود: نيم ساعت تأخير... اوه... خداي من! با عجله از جايتان بلند مي شويد و به سمت دستشويي مي دويد تا صورتتان را بشوييد. به دستشويي مي رسيد اما هرچه تلاش مي كنيد شير آب را باز كنيد، نمي توانيد. در واقع دستتان نمي رسد. شستن صورت را بي خيال مي شويد و به سراغ چوب لباسي مي رويد اما باز دستتان نمي رسد كه لباس هايتان را برداريد. يقين مي كنيد كه داريد خواب مي بينيد. به سراغ لباس هاي برادر كوچكتان مي رويد و سعي مي كنيد تا او از خواب بيدار نشده، لباس هايش را كه حالا اندازة شما هستند، بپوشيد و هر چه سريع تر به اداره برويد. پس از پوشيدن لباس ها و برداشتن كيفتان كه حالا براي شما بسيار سنگين و بزرگ شده است، راهي خــيابان مي شويد. هرچــه جـــلوتر مي رويد، همه چيز برايتان عجيب و غريب تر مي شود. اما وقتي فشارهاي داخل اتوبــوس نزديك است جان را از تنتان بيرون كند، تازه مي فهميد تمام آن چه اتفاق افتاده، واقعيت  اســت. شما بيداريــد، بيدار بيــدار. شــما انساني شده ايد با يك متر و بيست سانتي متر قد. حالا اين شما و اين جامعه؛ برويد گليمتان را از آب بيرون بكشيد.
تمام آن چه گفتيم و شنيديد، شايد بيشتر شبيه خواب يا افسانه بود. اما اگر واقعيت داشت، شما چه مي كرديد؟ شما را نمي دانم، اما بنشينيد تا برايتان بگويم سيد وحيد قصة ما در بيداري با اين مشكل چه كار كرده و چقدر توي زندگي اش موفق بوده است.
اول بگو با اين قد كوتاه چطور به مدرسه رفتي؟
وقتي به سن پنج سالگي رسيدم، به مهد رفتم. البته با شرايطي خيلي خاص. اول مرا به مهد راه نمي دادند، اما مادرم خيلي تلاش كرد. آن ها بعد از تست هايي كه از من گرفته شد، بالاخره من را پذيرفتند. همين ماجراها براي وارد شدن به دبستان هم اتفاق افتاد. حدود يك ماه به دنبال اين بوديم كه يك جايي من را ثبت نام كند. من خيلي كوچك بودم. براي همين، مراقبت از من خيلي سخت بود. اما چون هوش خوبي داشتم و پدر و مادر خوبي هم داشتم و علاوه بر همة اين ها خدا هم با ما بود، همه چيز درست شد و من وارد كلاس اول ابتدايي شدم.
برخورد همكلاسي هايت چطور بود؟
سال اول به من خيلي سخت گذشت. چون بچه ها در مورد من حرف مي زدند و گاهي مسخره ام مي كردند. اما سال هاي بعدي به همه چيز عادت كردم و ديگر اصلا به حرف هاي بچه ها كاري نداشتم. من هميشه براي آن ها يك علامت سؤال بودم.
اسم معلم كلاس اولت يادت هست؟
خانم حسيني. وقتي براي اولين بار وارد كلاس ما شد، باتعجب از من پرسيد: عزيزم كلاس چندمي؟ گفتم كلاس اول. گفت برو سرجات بنشين و من هم گفتم باشه.
در مورد سابقة بيماري ات (كوتاهي قد) بگو.
من از موقعي كه متولد شدم، ستون مهره هايم مشكل داشت. دكتر معالج گفته بود از هر هزار نفري كه متولد مي شوند، ممكن است يكي مشكل ستون مهره داشته باشد. علت مشكل من، 50 درصد مربوط به مشكلات هورموني و نصف ديگر مربوط به ستون مهره هاست.
با اين مشكل چطور كنار آمده اي؟
من راضي ام. مشكلي هم ندارم. با اين كه گاهي اوقات دچار درد شديد مي شوم و عضلات دست و پايم درد مي گيرد، اما من با اين مشكل كنار آمده ام.
با محدوديت هايت چي؟ با آن ها هم كنار آمده اي؟
من هميشه با خودم روراست بوده ام و با مشكلات كنار آمده ام. به طور مثال، من هر چند ماشين سواري را خيلي دوست دارم، اما نمي توانم مثل جوان هاي ديگر رانندگي كنم. با اين حال، اين مشكل را با خودم حل كرده ام.
حالا با اين قد كوتاه چطور وارد بازار كار شده اي؟
بعد از اين كه پدرم فوت كرد، با خدا عهد كردم كه به سختي كار كنم. پس از مدتي در يك شركت ساختماني، من را پذيرفتند و من به عنوان اپراتور و برنامه نويس رايانه مشغول كار شدم.
روزي كه براي كار كردن به اين شركت آمدي يادت هست؟
دي ماه 79 بود و داشت برف مي آمد. قبل از ورود به ساختمان خواستم عينكم را پاك كنم، اما از دستم افتاد و شكست. نگهبان شركت كه شاهد اين ماجرا بود، پيش من آمد و گفت بچه اين جا چه كار مي كني. برو خانه تان بازي كن!
برخورد همكارانت توي شركت با تو چطور است؟
خيلي عالي! هيچ كس با من مشكلي ندارد.
بيشتر به چه چيزهايي علاقه داري؟
به هنر خيلي علاقه مندم. الان مدتي است كه موسيقي كار مي كنم. حدودا يك سالي است كه هنرجوي صدا و سيما هستم و رشته ام خوانندگي پاپ است. البته خيلي دوست دارم كه گرافيك كار كنم. آرزو دارم آن طور كه خودم دنيا را مي بينم، همان طور هم قلم بزنم و طراحي كنم.
در مسير خانه تا شركت اتفاقي برايت نمي افتد؟
چرا. تقريبا هر روز داستاني دارم. براي خودم، مثل يك ملودي با هيجان خاص شده كه اگر يك روز برايم اتفاق نيفتد، به خودم شك مي كنم كه چي شده؟ يعني تمام نگاه ها درست شده اند و بعضي ها ديگر آن نگاه هاي مسخره و مضحك و پوچ را از ذهنشان پاك كرده اند؟
سيدوحيد خيبري نگاهش به زندگي چه  جوري است؟
من هميشه از همان موقعي كه خودم را شناختم، سخت تلاش كرده ام تا به آدم هايي كه از نوع ديگري به من نگاه مي كنند بفهمانم كه ما هم هستيم و حق زندگي داريم. حالا بعد از اين همه سال زندگي، فكر مي كنم زندگي من مانند يك بوم نقاشي است كه روي آن هنرمند قهاري مشغول طراحي است و من آن طرح را دارم پررنگ مي كنم.

حريف تمريني هادي بودم
انگار قهرماني با نام ساعي ها گره خورده. پس از برادر طلايي حالا اين خواهر است كه براي تكواندوي ايران مدال مي گيرد
030735.jpg
مهروز ساعي
قهرمان تكواندوي بانوان
در خانه كه بوديم به من تكواندو ياد مي داد ضربه مي زد. مي گفت ياد گرفتي؟ من هم جيغ مي زدم و جواب مي دادم آره
پريسا غفاري
خواهر هادي ساعي بودن، خودش كلي شهرت براي آدم مي آورد، حالا چه برسد به اين كه خودت هم در مسابقه هاي آسيايي روي سكو بروي. به خصوص اين كه تنها زني باشي كه براي ايران مدال مي  گيرد. مهروز ساعي در مسابقه هاي قهرماني آسيا در تايلند، اولين ايراني اي بود كه مدال گرفت. شروع خوب او همه را اميدوار كرده بود كه ايران اين بار مي تواند قهرمان آسيا شود، مقامي كه تا به حال نداشته. اما در بين دختران، مدال ها به همان برنز ساعي محدود شد. در تيم پسران هم تا قبل از مدال طلاي هادي ساعي و كورش رجبي، محمدرضا مهديزاده تنها تكواندوكاري بود كه مدال برنز گرفت.
ايران با اين مدال ها نايب قهرمان شد، اما اتفاق مهم اين بود كه تكواندوي ايران، تازه متوجه حضور مهروز شد.
شايد اگر خواهر هر قهرمان ديگري مدعي مي شد كه مي تواند در حد ملي باشد، همه با آغوش گرم ازش استقبال مي كردند، حتي اگر در حد ضعيف تري هم بود. اما مهروز خواهر هادي ساعي بود. ساعي كه هميشه از معروف بودن فرار كرده، خواهرش را هم از تيم ملي فراري داده. تا چند سال پيش هر كس مي  گفت مهروز ساعي به درد تيم ملي مي خورد و مي تواند قهرمان آسيا شود و حتي در جام هم خوب نتيجه بگيرد، همه مي گفتند كه مهروز تنها به خاطر خواهر هادي بودن مورد توجه است وگرنه چيزي براي گفتن ندارد. همين حرف ها بود كه مهروز را فراري داد: اختلاف سليقه بود. چند مسابقة مهم در پيش بود. من هم ديدم كه بعضي موافق نيستند، كنار كشيدم. و اين يك كنار كشيدن طولاني بود. مهروز از تكواندو دور شد تا با آمادگي  بهتري بيايد. آمادگي اي كه ديگر كسي نگويد اگر انتخابي هست به خاطر ساعي است: من  رفتم كنار، اما يك دفعه ديدم خيلي استراحت كرده ام. تا اين كه مسابقه هاي قهرماني آسيا شد. مهروز در انتخابي شركت كرد. همة حريفان داخلي اش را برد و با سربلندي به تيم ملي رفت.
اما سبك مبارزه هاي مهروز تقريبا شبيه خود هادي ساعي است. دست  و پاهاي كشيده كه يكي از ويژگي هاي مهم تكواندوكاران رده بالاست، بين او و هادي مشترك است. در طرز مبارزه هم بين خواهر و برادر، شباهت ظاهري ديده مي شود. پا زدن ها، ضربه زدن ها همه شبيه هم هستند. شايد به خاطر اين است كه آن ها از بچگي با هم تمرين كرده اند: هميشه حريف تمريني هادي بودم. در خانه كه بوديم، به من تكواندو ياد مي داد. ضربه مي زد. انگار با حريفش مبارزه مي كند، مي گفت ياد گرفتي؟ اين جوري بايد ضربه را بزني. من هم چاره اي نداشتم. جيغ مي زدم و جواب مي دادم آره ياد گرفتم. مهروز چند سالي همين طوري تكواندو را ياد گرفت تا اين كه حضور زنان در مسابقه هاي برون مرزي جدي شد.
به خاطر همان اختلاف سليقه ها مهروز از تورنمنت ها به دور ماند، در حالي كه بعضي ها مي گويند حق او بود حتي در جهاني اسپانيا كه در سال پيش برگزار شد، شركت كند.
در اين مسابقه ها ساعي برادر بيش از همه هواي ساعي خواهر را داشت: هادي هميشه روي من حساس است چه مسابقه باشد، چه غيرمسابقه، هميشه نگران است كه چه كار كنم. با اين كه تيم ملي دختران در اين مسابقه ها از مربي خارجي استفاده مي كرد، اما مهروز بيش از او حواسش به مربي  هاي برادرش بود: مربي گفت روي تاتامي حواست هم به من باشد هم به برادرت. اگر بيشتر از من به او نگاه كردي، مشكلي نيست. من هم مدام به هادي نگاه مي كردم. هر تكنيكي كه مي گفت، اجرا مي كردم و به امتياز تبديل مي شد. مربيگري هادي فقط به آموزش تكنيك ها ختم نمي شد. هادي اين قدر فرياد كشيده بود كه صدايش گرفته بود. هادي مي گويد: نه فقط براي مهروز براي همه بچه ها داد و فرياد كردم. ديگر صدايم درنمي آيد.
مرتضي كرمي سرمربي تيم ملي در مسابقات قهرماني آسيا بود. او اولين بار بود كه مبارزة مهروز را مي ديد. كريمي مي گويد: من پس از بازي هاي آسيايي بوسان ديگر كار دختران را نديدم. در مسابقات داخلي يا تمرينات، ما نمي توانيم سرمبارزه آن ها باشيم. پس از مدت ها در تايلند ديدم كه آن ها نسبت به قبل چقدر پيشرفت  كرده اند و با تجربه تر شده اند. در بين آن ها ساعي بهتر از همه بود. او كه با برادرش هادي كار مي كند آماده تر از همه نشان مي دهد. فن و تكنيك ها را از برادرش ياد گرفته و خيلي قوي نشان مي دهد. او محكم ضربه مي زد و تكنيك بالايي داشت. اعتمادبه نفس ساعي هم قابل توجه بود. من فكر مي كنم او تحت تأثير هادي و حرف هاي او به خودباوري رسيده و اين مي تواند به او كمك كند.
هادي ساعي كه به پدر تيم معروف شده، براي مهروز هم داداش خوبي است: از بچگي به هادي مي گويم داداشي. هميشه برايم داداشي مي ماند. مهروز ازدواج كرده و مخالف صددرصد ازدواج او، داداشي بوده: مي گفت زود است. براي چي ازدواج مي كني؟ اما فكر كنم مي  ترسيد حريف تمريني اش را از دست بدهد. اما طفلي همسر مهروز با اين كه يك مدت رزمي  كار كرده، اما به اندازة خود مهروز حرفه اي نيست. شايد به خاطر همين است كه مهروز نمي ترسد: ترس، نه. بچة مظلومي است. هر چي بگويي گوش مي كند. هر مردي زن تكواندوكار داشته باشد، جرأت هم نمي كند چيزي بگويد: نه، اين حرف ها نيست، پسر خيلي خوبي است. خيلي هم تشويقم مي كند. شــايد بـــــه خـــــاطــــر حمايت هاي او بود كه به اين جا رسيدم.
بعد از بازي هاي آسيايي بوسان كه پروانه تهراني مدال برنز گرفت، تكواندوي دختران ايران مطرح شد. اگر در آن مسابقات، تنها حجاب دختران ايراني اهميت داشت، حالا ديگر همه روي مبارزة آن ها زوم كرده اند: قبلا بقية تيم ها به ما به عنوان رقيب نگاه نمي كردند. ما فقط حريف تمريني آن ها بوديم. اما حالا شرايط فرق كرده. به طوري كه در كره جنوبي تيتر مي زنند تيم دختران تكواندوي ايران در دوحه يك تيم مدال آور است.
تيم هايي كه در مسابقات قهرماني آسيا حضور داشتند، حتي از مبارزة دختران ايراني، فيلم هم گرفته اند: آن ها از ما فيلم گرفتند تا پيش از دوحه مبارزة ما را آناليز كنند. مهروز ساعي پس از برنز آسيايي، انگيزة بيشتري پيدا كرده. او حالا آرزوهاي بزرگي دارد: با اين مدالي كه گرفتم، انگيزه ام بيشتر شد. بايد مدالم را به طلا تبديل كنم. در آسيا به حريف چيني باختم. او كم كسي نبود. قهرماني المپيك و جهاني دارد. خيلي دوست دارم مثل او پا بزنم. اگر نمي باختم، اين احساس را پيدا نمي كردم. حالا مي خواهم در دوحه و حتي المپيك پكن مدال بگيرم. اين كار شدني است.

فهرست
نامه به سردبير
فهرست
سينما تلويزيون
خداحافظي زيبا
امير دنيرو
رويدادها
ورزشي
همبرگيت
يار سيزدهم
رويدادها
بليت هايي به مقصد بهشت
تيم ملي در اتوبوس هاي باكلاس
فوتبال نديدن بهتر است يا تجديد آوردن؟
رؤياي نيمه شب بهاري
فينال در ورزشگاه راگبي
پاهاي ويران كننده
دست هاي مطمئن
اجتماعي
كوه ها هم اگر از جا كنده شدند، توپابرجا باش
زندگي
درآمد هر گدا: 5/1 ميليون تومان در ماه!
نامه نگاري بعد از 26 سال
رويدادها
سينما
جشن پنجاه ساله ها
جشنواره بين المللي  مي شود
و جايزه داده مي شود به...
ايران به سبك آژانس هاي مسافرتي
عروس لاغر مردني ايراني من!
قايم موشك بازي ژاپني ها
يك موطلايي عاشق ايران
كابوس يا رؤيا
يازده هاليوودي
دانش
رونالدينيو، با بهترين كيفيت!
سؤال هاي بزرگ
چرا تلويزيون HD بر تلويزيون معمولي برتري دارد؟
بيشتر درباره HDTV بدانيم
تلويزيون در گذر زمان
موسيقي
ايراني ها كارهاي ناممكن مي كنند
از لندن تا اسلواكي
روزها
چه خوش گفت فردوسي پاك زاد
شاهنامه نخواني در تهران
فردوسي  به سبك رئال
بالاخره ليلي زن بود يا مرد؟
شاهنامه آخرش خوش است؟
رويدادها
جهان كوچك
۲۰۰۶ يك بيماري هلندي
يازده يار نفتي
نفت ما شيرين تره
هنر روز
شهر فرشتگان
|  فهرست  |  سينما تلويزيون  |  ورزشي  |  اجتماعي  |  زندگي  |  دانش  |  سينما  |  موسيقي  |
|  روزها  |  جهان كوچك  |  هنر روز  |  شناسنامه  |  ادبيات  |  مهمان هفته  |  راهنما  |  سبك زندگي  |
|  گزارش  |  موفقيت  |   نيم رخ ، تمام رخ  |  يادداشت  |  گالري  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |