به بهانه اكران زيردرخت هلو به سراغشان رفتيم ولي مگر گفت وگو با خالقان كلي از نوستالژي هاي كودكي و نوجواني مان بهانه هم مي خواهد؟
عكس: جواد منتظري
ما معمولا دعوا نمي كرديم. چون آن قدر دنبال مسائل مهم تري بوديم كه وقت اين كارها را نداشتيم
محبوبه رياستي-فاطمه عبدلي
تمام راه، ذوق مرگ هستي. قرار است نوستالژيك ترين بازيگرهاي محبوبت را ببيني. پسر جوان فرنگ رفتة تحفه ها و... يا اصلا همان دربان فيلم كلاه قرمزي و پسرخاله كه هي مي گفت: آقاي قرمزكلاه و همان مجري دوست داشتني كه تنها توي آشپزخانه گوجه سبز مي شست و ديالوگ هاي فردايش را تمرين مي كرد.
يك اتاق كوچك در دفتر صحرا فيلم. روي ميز پر از آت و آشغال و ميوه و خوراكي و اين چيزهاست. به محض ورود ما يك نفر مي رسد و تند تند دستي به سر و گوش ميز مي كشد. جواد منتظري دنبال راهي براي كنار كشيدن پرده است؛ از بس كه اتاق تاريك است و واسة عكس گرفتن كم نور. ولي تو هنوز تو شكي؛ انگار كه بت سرگرمي ها و دلخوشي هاي دوران كودكي ات جلوي چشمت خرد بشود و بريزد پايين. چقدر اين دو تا پير شده اند. يادت رفته كه وقتي تو بزرگ مي شوي به جاي دست تو دماغ كردن جلوي تلويزيون، فكر مي كني كسي شده اي و مي روي اين ور آن ور مصاحبه، خب بقيه هم بزرگ تر و بزرگ تر شده اند ديگر.
حالا حميد جبلي و ايرج طهماسب جلوي رويت نشسته اند؛ با همان نگاه ها (كه البته از شيطنت اش خيلي خبري نيست) و با همان لبخندها. دلت مي خواهد كلي باهاشان حرف بزني. از هر دري بگويي، بگويي چقدر دوستشان داري. شايد فقط و فقط به خاطر همان پسر شيطان و بي ادب كه كلاه قرمز سرش مي كرد. با آن پسرخالة بامرام و لوطي و غيرتي اش. شايد به خاطر خيلي كارهاي ديگر كه وقتي بچه بودي و اصلا نمي شناختي شان، ازشان ديدي. ولي هنوز يك جوري است. نمي شود گفت كه تو چشم هايشان غم است. چرا مي شود گفت. واقعا غمگين و خسته به نظر مي آيند. به شان مي گويي شما مثل وودي آلن و بيلي وايلدر يا چاپلين هستيد كه عمري مردم را مي خنداندند و آدم هاي افسرده اي بودند. مي گويي هميشه همين طور بوده، ولي تو را خدا شما بخنديد؛ آدم دلش مي گيرد.
آن وقت جبلي مي گويد: خانم آدم بايد فكر كند تا بتواند ديگران را بخنداند. مي خواهي بگويي با اين كه مي دانستي، باز هم تعجب كردي و دلت گرفت. همين. ولي بي خيال مي شوي. چون جبلي هر چند وقت يك بار، يك شوخي مي كند، هر چند به تلخي. ولي دلت را خوش مي كني و مي گويي خدا كند حالا حالاها نااميد نشوند. از اين افسرده ها نشوند كه گوشة خانه مي نشينند و ديگر كار نمي كنند.
طهماسب مي گويد كه نه از اين خبرها نيست. ما نااميد نيستيم. سعي مي كني باور كني. گرچه همه چيز يك جور ديگر نشان مي دهد.
شايد به چشم خيلي ها، تنها شباهت شان سرهاي بي مويشان باشد. يا صداهاي گرم و پر از خاطره شان. ولي از ما بشنويد، با اين كه مدام مي گويند زمين تا آسمان با هم فرق مي كنند، كلي يك روح در دو بدن هستند و اين حرف ها. آخر وقتي يك سؤال مي پرسي، انگار مخشان به هم وصل است. بدون اين كه به هم نگاه كنند يا از هم بپرسند، مي دانند قرار است كي چي جواب بدهد. ولي اين همه اش نيست. از سيزده سالگي با هم رفيق هستند و هنوز به شيوة بچه مدرسه اي ها همديگر را طهماسب و جبلي صدا مي زنند. سليقة فيلمي شان با هم فرق مي كند و هر كدام دنياي خودشان را دارند. طهماسب مي گويد برايشان مهم نيست كه روشنفكر نباشند و از اين فيلم هاي عجيب و غريب نسازند. مي گويد نمي فهمد فيلمي كه مردم نروند ببينند، به چه درد مي خورد.
گوزن ها را دوست داشتم.پرحرفي كلاه قرمزي يك جورهايي شبيه شخصيت سيد در گوزن ها است. با اجازة آقاي كيميايي اين سكانس را ساختيم
ياد جان فورد مي افتي كه همين حرف ها را مي زد. مي گفت من دختر پسر خوشگل مي آورم تو فيلم، فيلم عامه پسند هم مي سازم. كسي براي ديدن قيافة من پول نمي دهد برود سينما. خب من اصلا روشنفكر نيستم و مي خواهم فيلمي بسازم كه مردم ببينند. بعد با خودت فكر مي كني اين عين درست فكر كردن و روشن فكر كردن است. مي خواهي اين را هم بگويي. ولي شايد بدشان بيايد. شايد فكر كنند داري هندوانه زير بغلشان جا مي كني. از گوزن ها مي پرسي و از اين كه چطور سر و كلة همچين فيلمي در كلاه قرمزي و پسرخاله پيدا شد؟ همه اش را مي گويي؛ از اين كه چقدر آهنگ گوزن ها و آن ديالوگ ها آن جا خوب مي نشست. تو آن حياط، دور آن حوض. خاله چطوره؟ هنوز رخت مي شوره؟ و توچه خوف يادته! و آب مي خوري؟ مي گويد از كيميايي اجازه گرفتند و شخصيت ها باعث شد ياد سيد گوزن ها بيفتند. با خودت فكر مي كني چقدر حرفه اي! اجازه گرفتند!
آن قدر از بچگي فيلم و تئاتر ديده اند كه اسم يكي اش را هم يادشان نمي آيد كه به عنوان خاطره براي ما بگويند. اصرار هم دارند كه ننويسيم از چه فيلم هايي و چه سبك هايي خوششان مي آيد. نمي فهمي چرا، ولي تو هم قول مي دهي كه ننويسي.
خستگي و بي حوصلگي را كه مي بيني، ديگر مي فهمي بايد بزني به چاك و وقت رفتن است. فكر مي كني كلي از چيزها را نپرسيدي. لجت مي گيرد كه جوگير شدي و انتقادها و گله هايت از كارهايشان را نگفتي. فكر مي كني سؤال هاي پرت و پلا پرسيده اي. خداحافظي مي كني و قول مي گيري كه خيلي زود توي يك كار خوب و دوست داشتني ببيني شان.
يادتان هست اولين بار كجا همديگر را ديديد؟
جبلي: اجازه بدهيد خلاصه اش را من بگويم. كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان، سال 45 تأسيس شد. در آن جا يك سري كلاس هايي تشكيل مي شد كه تا سال 50 هم ادامه داشت. من و طهماسب سال 50 در آن جا همديگر را ديديم...
طهماسب: بچه بوديم. به خاطر همين بيشتر كلاس ها را مي رفتيم...
جبلي: اين كلاس ها را مي رفتيم تا اين كه در سال 56 خودمان مربي كانون شديم.
چند سالتان بود؟
جبلي: 19 سال. طهماسب چون در هنرستان نقاشي درس خوانده بود در كانون، مربي نقاشي شد و من هم مربي فيلمسازي. مدتي هم خارج از تهران اين كارها را انجام داديم. تئاتر مي گذاشتيم، فيلم كوتاه مي ساختيم و از اين كارها. بعد از انقلاب هم با تئاتر حرفه اي كارمان را ادامه داديم. به اتفاق خانم معتمدآريا در نمايش دايرة گچي قفقازي به كارگرداني داريوش فرهنگ بازي كرديم. بعد از آن طهماسب رفت دنبال كارهاي عروسكي و من هم در گروه هاي تئاتر فعاليت مي كردم. اين مسائل باعث شد كمي از هم دور شويم. تا اين كه بعد از مدتي دوباره با هم شروع به كار كرديم.
خيلي سريع داريد مي رويد جلو! دوباره كمي برگرديم عقب. اصلا چي شد با هم دوست شديد؟ راستي نگفتيد اولين برخوردتان را يادتان هست يا نه؟
طهماسب: توي كانون در يك دوره اي مربي ها براي بچه ها قصه خواني مي كردند. من هم خيلي اين كار را دوست داشتم. اين مسأله را با مسؤولان كتابخانه در ميان گذاشتم و خوشبختانه آن ها پذيرفتند كه من به جاي آن ها قصه بخوانم. بعد من شروع كردم به قصه خواني و كم كم اين كار تبديل شد به يك كار نمايشي. يك بار يك نفر از بچه ها آمد و گفت من كسي را مي شناسم كه خيلي بااستعداد است و تو مدرسه نقش چارلي چاپلين را بازي مي كند. خيلي خوب است كه از او دعوت كنيم به گروه ما ملحق شود و از اين حرف ها. جبلي آمد و از سابقه اش هم براي ما گفت. درست مثل يك كارگردان حرفه اي و بازيگر حرفه اي با هم حرف زديم. ولي هر دويمان بچه بوديم.
چقدر خوب يادتان است.
طهماسب: خب اين چيزها حسي هستند و خيلي خوب توي ذهن باقي مي مانند.
آقاي جبلي شما هم اين چيزها را يادتان بود؟
تقريبا. بيشتر نمايش هايي را هم كه با هم كار كرديم يادم هست.
خانة همديگر هم مي رفتيد يا نه؟ دوستي تان فقط در حد كلاس هاي كانون بود؟
طهماسب: خب خيلي صميمي شده بوديم. بعد هم چون كانون به ما سالن براي تمريناتمان نمي داد مجبور بوديم به خانة هم برويم. هر چند پدر و مادرهايمان چندان راضي نبودند. آن روزها يادم هست ما حتي يك وسيلة گريم يا يك لباس براي نمايش مان نداشتيم. از همان وقت ها ياد گرفتيم با چيزهايي كه داريم و يا نداريم، بسازيم. اين مسأله بعدها خيلي به ما كمك كرد و باعث شد قدر خيلي چيزها را بدانيم. ما حتي يك مداد ابرو نداشتيم براي خودمان سبيل بكشيم. يا يك كلاه نداشتيم كه نقش جاهلي را بازي كنيم. ولي الان خيلي فرق كرده است.
با هم سينما هم مي رفتيد؟
طهماسب: بله
بيشتر چه فيلم هايي را مي ديديد؟
جبلي: خب خيلي فيلم ها بودند.
طهماسب: ببينيد ما چون كلاس فيلمسازي مي رفتيم، بايد فيلم هاي زيادي را مي ديديم و تحليل مي كرديم.
خب اين فيلم ها، بيشتر چه جور فيلم هايي بودند؟
بيشتر فيلم هاي خود كانون بود.
يعني همان فيلم هايي كه بيشتر بچه ها نقش اولش را دارند؟
طهماسب: آن موقع كه اين جوري نبود. مثلا آقاي كيارستمي يك فيلم كوتاه ساخته بودند به نام نان و كوچه كه بچه ها خيلي آن را دوست داشتند. به خاطر سادگي كه توي قصه وجود داشت.
سر فيلم ها با هم دعوا هم مي كرديد؟
جبلي: خب بگو مگو زياد مي كرديم. چون بايد سر كلاس دربارة فيلم حرف مي زديم و يك چيزهايي را كشف مي كرديم. يك جاهايي هم دعوايمان مي شد. البته فقط ما دو نفر نبوديم، دوستان زياد ديگري هم بودند كه كم كم رفتند و يك عدة كمي باقي ماندند.
با خانم برومند هم در آن جلسه ها آشنا شديد؟
جبلي: نه، خانم برومند از ما بزرگ تر بودند.
طهماسب: البته بزرگ تر عقلي و نه سني! (همه مي خندند)
جبلي: گروه خانم برومند چند سالي از ما جلوتر بودند. اين گروه در كانون، كار حرفه اي مي كردند و بعد از آن رفتند به واحد نمايش تلويزيون ملي. بعد از انقلاب ما هم به آن ها ملحق شديم و ديگر با هم كار كرديم.
شما دو نفر از همان موقع هم سليقه بوديد؟
طهماسب: ما هنوز هم، هم سليقه نيستيم. كارمان يكي است اما سليقه مان نه.
پس چه جوري توي اين سال ها دوام آورده ايد؟
طهماسب: اتفاقا علتش همين است. اگر هر دو يك نگاه مشترك داشتيم كه ديگر كارها بي مزه مي شد. اين كه دو نفر دو نظر مخالف داشته باشند و در يك نقطه اشتراك پيدا كنند بهتر است. در واقع رسيدن به آن نقطة سوم زيباتر است.
مثل زن و شوهرهاي خوب!
من نمي فهمم فيلمي كه قرار است كسي نبيند يا تنها يك عدة خاصي آن را ببينند يعني چه؟
طهماسب: بله، معمولا زن و شوهرهاي خوب كساني هستند كه سليقه هاي مختلفي دارند ولي يك هدف دارند و براي رسيدن به هدف هم يك نگاه واحد دارند.
اولين دعواي اساسي تان را به خاطر داريد؟
جبلي: نه، چون به بيش از 30 سال پيش برمي گردد.
طهماسب: ما معمولا دعوا نمي كرديم. چون آن قدر دنبال مسائل مهم تري بوديم كه وقت اين كارها را نداشتيم. در آن سن تمام وقت ما به كتاب خواندن مي گذشت. فيلم مي ديديم، موسيقي گوش مي كرديم. وقتي اين كارها را مي كني طبيعتا ذهنت فعال است و وقتي براي كارهاي حاشيه اي نداري.
جبلي: البته مدرسه هم مي رفتيم!
طهماسب: دعواهاي ما بيشتر توي اين جنس بود كه مثلا يكي مي گفت فيلم طبيعت بي جان خوب است و يكي مي گفت نه، فيلم بادكنك قرمز بهتر است!
سر كار چي؟ دعوا نمي كنيد؟
جبلي: خير، البته ممكن است سر فيلم من يك نظري بدهم و طهماسب نظر من را قبول نداشته باشد، اما چون كارگردان است مسلما نظر نهايي را او مي دهد. به هر حال ما وظايفمان را تقسيم بندي مي كنيم از همان ابتدا.
طهماسب: سر صحنه مثلا ممكن است من دوست داشته باشم اين فنجان چاي روي ميز باشد، ولي جبلي دوست نداشته باشد. بعد مثلا من قهر مي كنم و مي روم يك گوشه مي ايستم. ولي ساعتي بعد با هم به اين نتيجه مي رسيم كه اين فنجان چاي بايد باشد يا نبايد باشد.
من فكر مي كنم معمولا بيشتر دعواها سر پول است. اگر پول اولويت نداشته باشد مي شود با هم كار كرد. ما هيچ وقت بحث اين چنيني نداشتيم. يك ناني بوده خداوند رسانده و با هم خورده ايم. پول نبايد ذهن آدم ها را مشغول كند و همچنين قدرت. نبايد دنبال جاه طلبي بود. وقتي تو يك مقصدي داشته باشي كه خودت در آن نباشي و ديگران باشند بهتر است.
جبلي: توي سينماي ما وقتي سر صحنه يك نفر پيشنهاد خوبي مي كند. معمولا سازندگان فيلم (يعني كارگردان) سعي مي كند، كه ديگران متوجه نشوند. ولي ما بلند اعلام مي كنيم كه مثلا آقاي فلاني چنين پيشنهادي دارد. حتي برايش دست هم مي زنيم. بنابراين اين جوري، هم احساس مي كنند در كل كار مشاركت داشته اند و هم احساس غريبه بودن نمي كنند.
خب كارها را چطوري بين خودتان تقسيم مي كنيد كه دعوا نشود؟
طهماسب: به هر حال تقسيم بندي، يك تقسيم بندي حرفه اي است. يعني تعريف دارد. وقتي تعريف ها مشخص باشد كمتر مشكلي پيش مي آيد. متأسفانه ما اين تعاريف را خوب نمي شناسيم.
اگر كارها به اسم يكي از شما تمام شود، ديگري ناراحت نمي شود؟ مثلا بگويند موفقيت كلاه قرمزي و پسرخاله به خاطر صداي حميد جبلي بوده است؟
طهماسب: من خوشحال مي شوم. چه ايرادي دارد؟ من اعتقاد قلبي ام اين است كه خداوند آن بالا است و بالاخره هر كسي نتيجة كارش را روزي مي بيند. بنابراين عجله اي نيست. الان مي گويند جبلي خوب است. بعد مي گويند طهماسب خوب است. مهم اين است كه نتيجة كارمان خوب باشد. ضمن اين كه ما خودمان را كامل نمي دانيم. اگر طهماسب فكر مي كرد كامل است آن وقت دعوا شروع مي شد.
شايد اين سؤال جايش اين جا نباشد، ولي يك نكته اي از اول مصاحبه خيلي ذهن ما را مشغول كرده است. شما دو نفر براي همة ما نماد يك دنياي شاد و سرخوش هستيد. اما الان خيلي توي خودتان هستيد. يك غمي توي چشم هاي هر دوي شما هست كه آدم را ديوانه مي كند...
جبلي: يك واقعيتي را برايتان بگويم . شما توقعي از ما داريد كه فيلم ها در شما به وجود آورده اند. خانواده يا دوستان نزديك ما، چون با ما سر و كار دارند هيچ وقت چنين تصوري را ندارند. ما كمدي كار مي كنيم چون حرفه مان است. دليل ندارد شب هم كه رفتيم خانه شاد باشيم. مثلا مي گويند چاپلين در تاريخ سينما يك پلاني دارد كه سيصد بار برداشت كرده است تا به اين چيزي كه مي خواسته برسد.
طهماسب: حالا پنجاه بار. سيصد بار خيلي زياد است! (مي خندند)
جبلي: حالا يك همچنين چيزي مي گويند معني اش اين است كه چاپلين آدم جدي بوده است. به هر حال اگر ما را بيشتر در نقش هاي منفي ديده بوديد مي گفتيد اين ها چقدر خوش اخلاق هستند و چقدر شادند.
خوش اخلاق كه هستيد. ولي غم چشم هايتان يك طرف، سفيدي موهايتان هم يك طرف. آدم اصلا باورش نمي شود شماها پير شده باشيد. هنوز چهره هاي جواني تان توي ذهن ماست.
طهماسب: به هر حال اين صنعت، صنعت سختي است. از طرفي مردم هم خيلي سخت سليقه هستند. بر سر اين كه بتواني يك محصولي بسازي كه همه بپسندند و از طرفي براي تهيه كننده هم بازگشت سرمايه داشته باشد، خيلي بايد تلاش كني، خيلي بايد مردم شناس، جامعه شناس و... باشي. وقتي اين قدر كار جدي است بعيد مي دانم آدم راحت بتواند بخندد. بايد كمي جدي تر كار كرد چون يك ذره وقت براي شوخي كردن كم است.
كارهاي مشترك جبلي و طهماسب در سينما
زير درخت هلو- 1384
خوابگاه دختران- 1382
كلاه قرمزي و سروناز- 1381
خواب سفيد- 1380
دختر شيريني فروش- 1380
يكي بود يكي نبود- 1378
كلاه قرمزي و پسرخاله- 1373
گربه آوازخوان- 1369
خط پايان- 1364
شهر موش ها- 1363
نااميد يا افسرده كه نشده ايد؟
طهماسب: نه، اتفاقا ما كار خودمان را مي كنيم. همين فيلم زير درخت هلو را در يك بحران سياسي ساختيم. اكثر دوستان به ما گفتند با اين شرايط چرا فيلم مي سازيد؟ معلوم نيست كه چه كسي بيايد و با چه ديدگاهي؟ ما هم مي گفتيم ما به نگاه آن ها كاري نداريم. مردم كه سرجاي خودشان هستند. فقط ادارة مملكت عوض مي شود. به هر حال در بدترين شرايط سياسي آن فيلم را ساختيم كه خدا را شكر مردم هم دوست داشتند.
جبلي: ما نا اميد هم كه باشيم وظيفه مان اميد دادن است. ضمنا تا يادم نرفته، بگويم تصوري كه شما از ما داشتيد كمي عجيب است. براي مثال اگر به دفتر ساموئل خاچيكيان مي رفتيد قرار نبود كه شما را بترساند! يا وقتي پيش جكي چان مي رفتيد به طرف شما كه صندلي پرت نمي كرد! (مي خندند)
پس اين تلخي طنزتان از كجا مي آيد؟ طنز كارهاي شما در عين حال كه شيرين است، ولي كمي تا قسمتي هم تلخ است.
جبلي: طنز تلخ بيشتر مخاطب را به فكر وادار مي كند. تا اين كه او را لزوما بخنداند. در تلخي است كه طنز به وجود مي آيد. در كمدي هم ما به خودمان اين اجازه را نمي دهيم كه از يك حدي فراتر برويم و با هر چيزي شوخي كنيم. چون شوخي به هر قيمتي قشنگ نيست. وگرنه مي توانيم كمدي خيلي شديدي به وجود آوريم.
طهماسب: در اين مورد خود قصه ها به ما جهت مي دهند. ما خودمان را مي سپاريم دست قصه ها. و خيلي دخل و تصرف نمي كنيم. براي همة شخصيت ها ارزش قائل هستيم تا اگر روزي شخصيت ها زنده شدند و آمدند از ما سؤال كردند يك جواب قانع كننده برايشان داشته باشيم. اگر كسي سلايق خودش را در كار دخيل كند به مشكل برمي خورد. به هر حال آدم ها در قصه ها زنده هستند.
شايد به خاطر همين هم است كه شخصيت هاي فيلم هايتان برايمان بيگانه نيستند. احساس مي كنيم آن ها را يك جايي ديده ايم. ولي برخلاف شخصيت هاي واقعي تان دنيايي كه در فيلم هايتان درست كرده ايد يك دنياي شاد و سرخوش است كه شايد زياد با واقعيت هاي جامعه سازگار نباشد. اين دنيا از كجا آمده؟ چه نگاهي پشت اين دنيا وجود دارد؟
جبلي: اميد دادن جزو وظايف اصلي افرادي است كه كار هنري مي كنند. ما نمي توانيم فيلمي بسازيم كه تلخ باشد.
طهماسب: اين مسأله دو طرف دارد، نيمة پر و نيمه خالي. شما بايد ببينيد الان بايد نيمة خالي را نشان دهيد يا نيمة پر را. ما در كشوري هستيم كه پر از مشكل و گرفتاري است كه تلاش مي كنيم حلشان كنيم. حالا اگر تماشاچي را بياوريم سينما و باز هم نيمة خالي را به او نشان دهيم كه نمي شود. ما وظيفه مان در اين دوره اين است كه نيمة پر را نشان دهيم. البته همة واقعيت اين نيست. كاشكي ما مي توانستيم هم نيمة پر را نشان دهيم و هم نيمة خالي را. ان شاءالله روزي برسد كه اين دو مسأله را با هم داشته باشيم. آرزويمان اين است. ولي هنوز نرسيده ايم.
البته يك جاهايي هم نشان داديد. براي مثال در يكي از صحنه هاي فيلم كلاه قرمزي و پسرخاله، كلاه قرمزي پشت مغازة تلويزيون فروشي ايستاده و با آن لحن خاصش مي گويد: ما تلويزيون داريم، اما همه ش ديوار نشون مي ده. خب شايد واقعا بچه اي باشد كه تلويزيون نداشته باشد و شما اين چيزها را هم در فيلم هاي تان نشان داده ايد. ولي حالا يك سؤال ديگر: دنيايي كه شما ساخته ايد چه فرقي دارد با دنياي جعلي اي كه فيلمفارسي ها دارند؟
طهماسب: البته فيلمفارسي ها را هم خوب تحليل نكرده اند. در بين همين فيلم ها هم، كارهاي خوبي بوده. به نظرم كارشناسان بايد ببينند و در مورد آن ها صحبت كنند. ما نمي توانيم با سنگ كلمةفيلمفارسي همه چيز را زير سؤال ببريم. اين بد است كه ما با يك كلمه همه چيز را خراب مي كنيم. ما تلاش مي كنيم داستان هايي كه تعريف مي كنيم دقيق و درست باشند. ما براي دل خودمان كه فيلم نمي سازيم. وقتي براي مخاطب احترام قائل هستيم نمي توانيم هر چيزي را به خورد آن ها بدهيم. بنابراين حرف كه مي زنيم خودماني است.
اساسا چقدر نظر تماشاگرها توي شكل گيري فيلم هايتان نقش دارد؟
طهماسب: من نمي فهمم فيلمي كه قرار است كسي نبيند يا تنها يك عدة خاصي آن را ببينند يعني چه؟ فكر مي كنم آن كار را در خانة خودم هم مي توانستم بسازم و از يك عده هم دعوت مي كردم آن را ببينند. من دوست دارم مردم بيايند و در سينما فيلمم را ببينند. خيلي دوست دارم تماشاگر را با حس هايم شريك كنم.
قبول داريد كه حالا ديگر مخاطبتان هم يك جورهايي سطح سليقه اش از شما بيشتر شده است و ديگر هر كاري را از شما دو نفر نمي پذيرد؟
طهماسب: بله، صد در صد قبول دارم. شايد فيلم خوابگاه دختران هم تلنگري بود كه مخاطبان فكر نكنند ما فقط بلديم طنز كار كنيم. از اين نوع كارها هم بلد هستيم. اتفاقا خيلي دنبال تجربه در ژانرهاي ديگر هستيم.
پس تغيير ذائقة مخاطب برايتان مهم است؟
طهماسب: بله، براي همين هم در زير درخت هلو سليقة مخاطب را خيلي جدي تر گرفتيم.
شوخي هاي فيلم هايتان را چه جوري از كار درمي آوريد؟
طهماسب: جلسه مي گذاريم. مثل همين جلسه اي كه الان داريم. طرحي مي نويسيم، بعد اين طرح به فيلم نامه تبديل مي شود و همين طور به مرور جلو مي رويم. بنابراين همه چيز يك روند هميشگي و معمولي دارد.
براي مثال قضية حملة خانم ها براي ازدواج با آقاي جبلي در زير درخت هلو خيلي خوب بود. ايده اش از فيلم هاي باستر كيتون آمده بود؟
جبلي: نه، خيلي ها اين را به ما گفته اند. ولي اتفاقا ما اصلا آن فيلم را نديده ايم. ببينيد كمدي هم مثل درام، سينماي وحشت يا فيلم هاي فلسفي فرمول هاي خاص خودش را دارد. بنابراين روي تك تك شخصيت ها فكر كرده بوديم و همين جوري بداهه نبوده. ما يك سري فرمول هايي داريم كه مجبوريم از همان فرمول ها استفاده كنيم. اگر شبيه به فيلم باستر كيتون شده است دليلش اين است كه فرمول ها شبيه به هم هستند. وقتي سوسن موش مي بيند، جيغ مي زند. حالا اين را از خودمان اختراع كرديم چون تكراري است. مخاطب مي خندد و برايش جذاب است. ممكن است شكل قضيه عوض شود ولي فرمولش يكي است.
دوباره فلاش بك بزنيم به گذشته. كلاه قرمزي از كجا سروكله اش پيدا شد؟
جبلي: به اتفاق طهماسب يك برنامه اي را ساختيم به نام آقاي مجري و صندوق پست. مجري مي نشست و جواب نامه هاي بچه ها را مي داد. بعد فكر كرديم اگر عروسك ها هم به كمك مجري بيايند بد نيست. بنابراين عروسك هايي مانند گلابي، ژولي پولي، جق جقه، فرفره و... را آورديم. البته در هر قسمت يك پرسوناژ خاصي مي آمد. البته اين را هم بگويم كه سعي كرديم از عروسك هاي قديمي تر استفاده كنيم كه در آرشيو خاك مي خوردند، البته با يك سري تغييرات شخصيتي مثل گريم و تعويض لباس آن ها.
طهماسب: البته هر قسمت آن برنامه در مورد يك شغل خاص بود.
جبلي: كلاه قرمزي چون كلاه به سرداشت و كلاهش هم قرمز بود، طهماسب اسم كلاه قرمزي را روي او گذاشت.
طهماسب: در واقع كلاه قرمزي يك شاگرد كفاش بود كه يك روز آمد و ديگر هم نرفت!
اين كه كلاه قرمزي به سمت صورت مجري مي آمد و حرف مي زد ايدة چه كسي بود؟
طهماسب: اين ها ديگر مربوط مي شد به خانم فني زاده عروسك گردان كار. البته خيلي از بچه ها اين گونه هستند و اين جوري حرف مي زنند.
استفاده از آن صحنة معروف گوزن ها (كيميايي) در فيلم كلاه قرمزي چطوري به ذهنتان رسيد؟
طهماسب: گوزن ها را دوست داشتم و ديدم پرحرفي كلاه قرمزي يك جورهايي شبيه شخصيت سيد در گوزن ها است. آقاي كيميايي هم آمدند صحنه را ديدند، بعد با اجازة ايشان اين سكانس را ساختيم.
آقاي طهماسب! وقتي كلاه قرمزي را ساختيد آدم تنهايي بوديد؟
نه، اتفاقا سرم خيلي هم شلوغ بود.
ولي تنهايي مجري را خيلي خوب درآورديد.
شما لطف داريد.
همة آن آقاي مجري اي كه ما ديديم خودتان بوديد؟
نه، چون من ايرج طهماسب هستم و قطعا بازي مي كردم، اما نه شخصيت واقعي خودم را. آقاي مجري در برنامة كلاه قرمزي خيلي كار سختي انجام مي داد. وقتي شما با عروسك طرف هستي انگار با همين بطري آب حرف مي زني. (اشاره مي كند به بطري آب كه روي ميز است.) آقاي مجري، هم جاي خودش بازي مي كرد، هم جاي عروسك. و من اين كار را از نمايش هاي قديمي عروسكي ياد گرفته بودم. آن كار تجربة سال هاي بازيگري من بود. دوستان مجري ديگر كمتر به اين مسأله پرداختند. بنابراين شايد به خاطر همين هم است كه عروسك ها به آن شكل ماندگار نشدند. دوست دارم در اين جا به اين مسأله اشاره كنم كه اساسا مجري ها در تمام دنيا الگوهاي شخصيتي جامعه هستند و غيرمستقيم به مردم مي فهمانند كه چطور لباس بپوشند، چطور رفتار كنند، چطور حرف بزنند و... در واقع نمونة بارز فكر همگاني هستند. من متأسفم كه در حال حاضر در تلويزيون به اين مقوله كم توجهي مي شود. براي مثال مجري كودك، كودكانه حرف مي زند. خب اين جوري ديگر بچه احساس نمي كند كه بايد بزرگ شود، تُك زباني، شل و بي مزه حرف مي زند.
نسلي كه با شما همراه بودند شخصيت هايي را داشتند كه با آن ها همذات پنداري مي كردند. ولي بچه هاي امروز چنين شخصيت هايي را ندارند. شما محصول چه شرايطي بوديد و در چه شرايطي آن كارها را ساختيد كه ماندگار هم شدند؟
طهماسب: البته به اين تلخي اي كه شما هم مي گوييد نيست. اما مسأله اي كه وجود دارد اين است كه آدم هايي كه آن زمان برنامه سازي مي كردند آدم هاي با مطالعه اي بودند. الان ما بيشتر آدم هاي هنري داريم تا فرهنگي. ما در كنار يك عده افراد ديگر توانستيم تمامي آن كارها را انجام دهيم. آدم هاي حاشيه اي، آدم هاي پشت صحنه كه واقعا دلسوزانه كار مي كردند. براي مثال ما براي واكسيناسيون يك كاري را ساختيم كه دو تا نوزاد با هم حرف مي زدند. آن موقع دوستان پزشك زيادي با ما همكاري كردند و به ما اطلاعات خوبي دادند. ولي الان مثلا چيزهايي براي بچه ها تبليغ مي شود كه براي آن ها سم است و يك جورهايي دارد نسل كشي مي شود. من واقعا دلواپس بچه ها هستم.
تازه بچه هاي امروز بيشتر كارتون هاي خارجي مي بينند. در صورتي كه زمان ما برنامه هاي عروسكي بيشتري وجود داشت.
طهماسب: اين مسأله كه شما مي گوييد واقعا وحشتناك است. كارهايي را ديگران انجام مي دهند كه وظيفة ما است انجام دهيم. تهاجم فرهنگي كه همين امروز جواب نمي دهد، بعدا متوجه مي شويم كه غرق در تهاجم فرهنگي شده ايم.
پس با اين اوضاع چرا بيشتر در سينما فعاليت داريد و براي تلويزيون سريال و برنامه نمي سازيد؟
جبلي: در تلويزيون بيكار هم نبوده ايم. در اين مدت مثلا من نويسندة سريال خودرو تهران۱۱ بودم.
طهماسب: اميدوارم شرايطي به وجود بيايد كه بشود كار كنيم. البته اميدوارم آن قدر نيروهاي جديد بيايند كه ديگر نيازي به ما نباشد. جوان ها مي آيند و وارد اين كار مي شوند و مي روند جلو و بعد مي فهمند كه چه بلايي قرار است سرشان بيايد! (مي خندند.)
ولي به هر حال چون درگير ساخت فيلم بوديم ديگر فرصتي نبود كه در تلويزيون هم كاري انجام دهيم.
چرا در طي اين سال ها از هم جدا نشديد و مستقل كار نكرديد؟ نخواسته ايد كه تجربه هاي اين جوري داشته باشيد؟
جبلي: درست است كه به همراه خانم معتمد آريا به ظاهر زوج و يا مثلث هنري هستيم، اما خيلي مستقل از هم كار كرديم. براي مثال خانم معتمدآريا ممكن است 40 تا فيلم بازي كرده باشد كه ما هيچ نقشي در آن نداشته ايم. يا يك زمان طهماسب كارهاي عروسكي مي كرد و من مشغول فيلمسازي بودم.
خودتان چقدر دوست داريد اين ذهنيت را بشكنيد؟
جبلي: واقعيت اين است كه من به شدت دوست دارم كارهاي متفاوت انجام بدهم، اما شرايط اين اجازه را به من نمي دهد. براي مثال نقش هاي منفي را خيلي دوست دارم، ولي هيچ كارگرداني حاضر نيست اين ريسك را بكند و چنين نقشي را به من واگذار كند. از طرفي باور مخاطب هم، به هم مي ريزد.
حاضريد با هر شرايطي كار كنيد؟
جبلي: يعني هر روزصبح هم كتكم بزنند و ببرند سر صحنه؟ (همه مي خندند)
طهماسب: ببينيد. اگر مثلا بقال محله برود بزازي باز كند همه تعجب مي كنند. بازار سينما هم همين جوري است. مخاطب به ما مي گويد كه ما را در چه جور نقشي دوست دارد. من در يك سريال به نام خانه در انتظار بازي مي كردم و يك نقش منفي داشتم، نقش يك دزد را بازي مي كردم. در يكي از سكانس ها هم دو تا بچه را در ترمينال در گوشه اي مي كشاندم تا پول هايشان را بدزدم. كار تمام شد و پخش شد. بعد از آن يك روزي سوار تاكسي شدم بيايم جام جم. ديدم راننده چپ چپ نگاهم مي كند. گفتم شايد از من خوشش نمي آيد. به جام جم كه رسيدم مي خواستم كرايه ام را حساب كنم كه راننده گفت: خجالت نمي كشي بچه ها را مي زني. برو، برو از تو يكي توقع نداشتم! خب اين سيگنال يعني چي؟ اين سيگنال به ما مي گويد مخاطب من را در اين گونه نقش ها نمي پذيرد.
راستي شما اسم كوچك هم را صدا نمي زنيد؟
طهماسب: نه، طبق يك عادت قديمي به فاميل همديگر را صدا مي كنيم. مثل توي مدرسه كه بچه ها معمولا فاميل همديگر را مي گويند.
جبلي: بابا تو رو خدا چند صفحه اي هم براي آگهي هايتان بگذاريد!
معلوم است كه حسابي خسته شده ايد. به عنوان آخرين سؤال بگوييد كدام يك از كارهايتان را بيشتر دوست داريد؟
طهماسب: كار بعدي ام را! فكر مي كنم كار بعدي ام بهتر است. احساس مي كنم آن چيزي مي شود كه دوست دارم.
جبلي: من هم همين طور فكر مي كنم. كار هاي بعدي خيلي مهم تر است.
ايرج طهماسب
متولد: 1338 تهران
شروع فعاليت هنري: 1350 (كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان)
شروع كار در تلويزيون: 1362 (برنامه آسمون و ريسمون به عنوان مجري، نويسنده و كارگردان هنري)
از ديگر كارهاي تلويزيوني: سري برنامه هاي كلاه قرمزي و پسرخاله
شروع كار در سينما: 1363 (عروسك گردان شهر موش ها )
كارگرداني: 6 فيلم سينمايي
نويسندگي: 8 فيلم سينمايي
بازيگري: 15 فيلم سينمايي
حميد جبلي
متولد: 1337 تهران
شروع فعاليت هنري: 1350 (كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان)
شروع كار در تلويزيون: 1360 (مجموعة مثل آباد به عنوان بازيگر)
از ديگر كارهاي تلويزيوني: محلة بروبيا، مدرسه موش ها (گويندگي نقش كپل)، هادي و هدي (گويندگي نقش آق بابا)
شروع كار در سينما: 1363 (عروسك گردان و گويندة شهر موش ها در نقش كپل)
كارگرداني: 2 فيلم سينمايي
نويسندگي: 7 فيلم سينمايي
بازيگري: 24 فيلم سينمايي