مهمان هفته/ شماره۶۳
يك نفر كه آدولت كلد برايش معجزه نمي كند
محرك من براي نوشتن اين نامه براي شما دوستان، چاپ يادداشت خانم هايده حائري در شماره 63 هفته نامة شما بود. خانم حائري چون از نزديك با جوان ها ارتباط دارند، خوب حال و هواي ما را مي دانند. لذت بردم از آن جايي كه نوشته بود يك اتفاقي براي تعدادي از جوان هاي ما افتاده. اما اي كاش در اين تعداد يك كم دست و دلبازي بيشتري به خرج مي دادند.
من خودم متولد سال 59 هستم. ما نسلي بوديم كه حجم زيادي از جمعيت كشور را به خودمان اختصاص داده بوديم و اين يعني مشكل. اول مشكل تهية شيرخشك داشتيم، بعد مشكل كمبود كلاس درس داشتيم، بعد رسيديم به مشكل انباشته شدن داوطلبين ورود به دانشگاه پشت كنكور.
بعد چون...، باب خريد خدمت باز شد. زمان مااصولا خدمت كردن يك جور تحقير بود. سربازهاي جوان، آدم هاي درجه 2 حساب مي شدند و كساني كه كارت پايان خدمت با عنوان خريد خدمت داشتند، Number1 محسوب مي شدند.
در كنار بروز اين مشكلات و آماده شدن جو براي رخ دادن همان اتفاقي كه خانم حائري گفتند، پدر و مادرهاي ما هم با سرعتي هر چه بيشتر در جهت توليد معضل تلاش مي كردند. شايد بپرسيد مگر پدر و مادري بر عليه فرزندانش كاري مي كند؟ من هم مي گويم نه. اما بابا و مامان هاي ما شروع به انجام يك مسابقة خريد كردند. پشتي هاي تركمني خانه شان را با مبل استقبال عوض كردند. به جاي تلويزيون هاي پارس و شهاب، رفتند تلويزيون وِگا وپلاسما خريدند. يخچال ارج جايش را به سايدباي سايد داد و پيكان قراضة توليد 42 جايش را به پرايد و 405 و 206 و غيره داد. اي تجملات به زندگي ما خوش آمدي.
گفتم كه نسل ما حجم زيادي داشت و در هر دوره اي از زندگي بحران درست مي كرد. حالا ما رسيده بوديم به سني كه بايد دانشگاه رفته و نرفته، مي رفتيم سر يك كاري و مشغول مي شديم. اما كو كار؟ بعضي بزرگ ترها واسه توجيه خودشان مي گويند كه جوان ها تن به كار نمي دهند وگرنه كار هست. آره، كار هست، تا دلت بخواهد، اما كاري كه بشود باهاش هزينة يك زندگي دو نفره (سه نفر پيشكش) را داد، وجود ندارد يا حداقل خيلي كم است.
خانم حائري دلشان سوخته براي نسل ما، از اين كه يك چيزي توي دل ما شكسته، از اين كه ما داغان ايم. اما تقصير دخترها نيست كه اين طوري است. مقصر، نبودن شغل مناسب است. روي اين مناسب اش تأكيد خاصي دارم. مناسب يعني اين كه اگر من يك آهنگرم، حقوقم كفاف زندگي ام را بدهد و اگر يك ليسانسه هستم، من را نگذارند توي خيابان ولي عصر، خيابان بفروشم به ماشين هايي كه مي خواهند چند دقيقه يا ساعتي كنار خيابان پارك كنند.
آره خانم حائري، ما جوان هاي 20 تا 25 ساله، همه مان يك بار داغان شده ايم. يك بار يك نفر واسه اين كه شغل نداشتيم، ماشين نداشتيم و هزار كوفت ديگر، ما را يك دفعه و بدون مقدمه رهايمان كرده و رفته با كسي كه آيندة روشني دارد زندگي كند. ولي اين مسأله دل سوختن ندارد. چيزي است كه خودمان باهاش كنار مي آييم. از اين هم ممنون ايم كه از آن شب اول جدايي صحبت كرديد و داغ ما را تازه. ظالم! قرار نبود نمك روي زخم بپاشي. قبول كنيد دختري را كه تو خانة پدرش سوار پرايد مي شده را نمي شود با اتوبوس واحد و تاكسي برد مهماني. حداقل بايد 405 داشته باشي. اصلا چرا اين قدر به دخترها گير بدهيم. خودمان هم وقتي روي مبل استقبال لم مي دهيم و يورو اسپرت تماشا مي كنيم، نمي توانيم بالش بگذاريم زير سرمان و روي فرش بخوابيم و كانال سه ايران را تماشا كنيم. عادت كرده ايم.
عاقبت كار مي داني چي است؟ ما تا سن 25 - 20 سالگي چون شور و عشق داريم، يكسره داغان مي شويم. بعد سر عقل مي آييم و از فكر عشق و عاشقي مي آييم بيرون. بعد بدجوري مي افتيم دنبال اسكناس و تو سن 30 تا 32 سالگي يك دختر پيدا مي كنيم و مي رويم خواستگاري و او را بدون اين كه بدانيم، از چنگ يك 20 تا 25 سالة داغان درمي آوريم.
پس خانم حائري عزيز لطفا نگوييد توانايي درست كردن را در خودشان نمي بينند. حداقل ما چون داغان شديم و داغان كرديم، مي دانيم بچه هايمان را چطوري بار بياوريم كه همان اول زندگي، ماشين مدل بالا و خانه و هزار سنگ ديگر جلوي پاي لنگ يك 20 و اندي ساله نيندازند. كاري كه نسل شما براي بچه هايش انجام نداد. البته شايد هم خودمان به خيل نسل شما اضافه شويم و يادمان برود. ولي حداقل دلمان نمي سوزد و نصحيت نمي كنيم.
مي گوييم اين يك تابع يك سيستم است. X مي دهي Y تحويل مي گيري. دل بدهي تنها مي ماني و اگر پول بدهي، جفت مي شوي.
البته از حق نگذريم. يك تشكر به خانم حائري بدهكاريم كه برخلاف اكثر آقايان و خانم هايي كه توي اين صفحة مجلة شما يادداشت مي نويسند، به جاي نوستالژيك بازي و مرور خاطرات خوش و وصف جهانگردي هايشان و رفتن به كافه هاي پاريس، تو مجلة ما جوان ها از جوان ها نوشتند.
شماره 64
سميرا زالپور
در اين نامه مي خواستم در رابطه با شماره 64 نظراتم را بگويم. اول خوبي هايش را مي گويم : مصاحبه با بهمن هاشمي خيلي بامزه بود و همچنين مطلبي كه در مورد برلوسكوني چاپ كرده بوديد. كاريكاتور براندو (امين ميلاني) هم محشر بود. دوم اين كه سبك زندگي اين شماره (دلبر آهني) اصلا برايم جالب نبود. البته اين يك نظر شخصي است. شايد خيلي ها خوانده و لذت برده باشند. به هر حال اميدوارم از اين به بعد مطالبي كه چاپ مي كنيد، توجه همة خوانندگان مجله را جلب كند. و در آخر اين كه هر وقت شما روي جلد مجله را با تصوير بازيگران پر كرده ايد، مجله زود به فروش رسيده. شايد اين به نفع شما باشد، اما اصلا به نفع من و دوستم كه شنبه ها ساعت 12:30 از دبيرستان تعطيل مي شويم، نيست!
اين بيمار تعادل روحي ندارد/ شماره 63
الهه سپهري
من يك سؤالي از آقاي محمد جباري ـ نويسندة آن متن ـ دارم. حالا كه آن قدر آمريكايي ها به قول شما، باشعورند و در پخش فيلم وسواس دارند، آيا همه چيز در كشورشان مرتب و منظم است؟ شما مي توانيد منكر روابط نامحدود جنسي در بين جوان ها، بي اعتقادي به خدا و مذهب، و خشونت بي حد و حصر حتي كودكان آن ها در مدارس شويد؟ البته كه نمي توانيد. در عوض تلويزيون ما، راه اعتدال را در پيش گرفته است. فيلم هايي پخش مي كند كه ما راضي باشيم و قسمت هاي ناجورش را هم راحت قيچي مي كند. آقاي محترم، ما خودمان مواظب خودمان هستيم. شما نمي خواهد خودزني كنيد و به خاطر ما جوان ها و نوجوان ها، زيرآب همين تلويزيون را هم بزنيد.
يك خواننده
مي خواستم به حضور آقاي محمد جباري عرض كنم كه برادر من لازم نيست جوش بزنيد. اگر نگران بچه هاي مردم يا فرهنگ مملكت هستيد، خدمتتان بايستي يادآور بشوم كه هر دوي اين ها مدت هاست نابود شده اند. بگذاريد ملت تو حال خودشان باشند. حداقل بفهمند فيلم يعني چه و فرق مهملاتي كه تو اين مملكت به عنوان فيلم به خوردشان داده مي شود، با فيلم راست راستكي چي است؟ بعد هم وقتي از يك فيلم 130 دقيقه اي فقط هفتاد دقيقه اش پخش مي شود، بيشتر حكم تيزر تبليغاتي دارد تا يك فيلم كامل. نه از صحنه هاي جنسي و خشن چيزي باقي مي ماند، نه اصولا كسي از روند داستان سر درمي آورد. فقط براي اين خوب است كه دور هم باشيم. گل بگوييم، گل بشنويم، تخمه بشكنيم تا يك وقت خداي نكرده هواي ديش و ريسيور به سرمان نزند!
(نمي دانم چرا اين قدر شاكي شده ايد. قضيه ساده تر از اين حرف هاست. فقط صحنه هاي جنسي يك فيلم، مخرب نيستند و در دنيا خشونت يك فيلم هم در درجه بندي ها و حذف آن در نظر گرفته مي شود. ما مخالف پخش فيلم هاي خوب و سرگرم كننده از تلويزيون نيستيم وخلأ سرگرمي يا خوب و بد بودن فيلم هايي كه از سينما و تلويزيون مي بينيم قصة ديگري است.)
نامه هاي شما را هم خوانديم:
كتايون (متن نامة شما نرسيده)، مجتبي موسوي، عرفان قادر، سميرا زالپور (يادداشت)، محمدرضا فاتحي، نگين بستان، آرزو آقايي، محمد از رفسنجان (اميدوارم به زودي مجله به دست شما هم راحت برسد)، فرزام برنجي، احسان اميني، عليرضا قدسي پور، آقاي سبزعلي زاده، محمدعلي رمضان پور (ما داريم يك فكرهايي براي اين قضيه مي كنيم، ولي با عرض شرمندگي، شما مي توانيد با فرستادن يادداشت، با ما همكاري كنيد)، سارا ساويز، جعفر كوهي، ايمان عبدلي، سيده سميه محمودي، مهسا مصطفوي (يادداشت)، محمد فلاح كيش (داستان و يادداشت)، بهرام تاج آبادي (متني به ما نرسيد)، علي، سلمان بديحي، حميد پرچمي، حميد عليخان زاده (يادداشت)، زهرا رهبرخورشيد، لادن، هومن رشتيان، مليكا موسوي، مهرداد خليقي، اميد دستمالچي، علي جوادي، كامبيز مجد، يحيي، خليليان، س.الف، گروه سمج (پيشنهاد هاي شما را به بچه ها منتقل كردم)، علي اوليايي