رنه سيموئز، سرمربي برزيلي تيم اميد كه حالا مربي تيم جوانان هم شده يكي از جذاب ترين چهره هاي فوتبال ايران به حساب مي آيد
حسابي اهل خريد است. وقتي مي گويد براي خريد يك تخته فرش تك و تنها بدون راننده و مترجم و ماشين به بازار تهران مي رود چندان تعجب نمي كنيم كه براي خريد روزانة خودش يك سر به سوپرماركت زيرزمين برج آي تك بزند. رنه سيد فروشندة اين سوپر را صميمي ترين رفيق خود در تهران مي داند. هر روز به سيد سر مي زند، حال و احوال مي كند و با دست پر از خريد به سوئيت خودش در هتل گلشهر مي رود
سيامك رحماني - مهدي اميرپور
مرد سبيلو درست انگ فوتبال ماست. اين را از همان اولين روزها هم مي شد فهميد؛ همان وقتي كه با گرماي حرف زدن و شور و شوقي كه نشان مي داد، دل همه را برد. يك مربي لاتين كه از عشقش به حمله كردن و پيروزي مي گفت و در روزهايي كه همه از فوتبال كسالت بار ملي دلزده شده بودند، همه را به شوق مي آورد. اما او فقط يك حراف نبود. تيمش كه به عربستان رفت تا در بازي هاي غرب آسيا قهرمان شود، اگرچه قهرمان نشد، اما او را باز هم محبوب تر كرد. تيم رنه ولع هجوم و گلزني داشت و اين همان چيزي بود كه ما مي خواستيم. همان كه مي پسنديم. همين تفاوت ها با برانكوي سرد مزاج هم بود كه باعث شد خيلي ها سريع دست به كار شوند و جامة مربيگري تيم ملي را براي او پرو كنند. ولي او احتمالا براي تيم ملي ايران، بيش از حد هيجان انگيز و جاه طلب بود. صفاتي كه مسؤولان فدراسيون فوتبال را به هراس مي انداخت. پس او در تيم اميد ماند و كارش را با تشكيل اردوهاي گاه به گاه، تمرينات مداوم با بازيكنان غير اسمي و سر زدن به شهرستان ها براي انتخاب بازيكن، ادامه داد. رنه سيموئز منبع لايزالي از انرژي است و بعيد است در حال حاضر كسي بهتر از او براي به دست گرفتن مسؤوليت تيم هاي پايه پيدا شود. او با روحية فوق العاده اش اين روزها از تيمي به تيم ديگر مي رود و همة كارها را سازماندهي مي كند. با همه مي گويد و مي خندد، به خاطر نداري ها و مشكلات درهم نمي شود و مدام اميد مي دهد كه فوتبال ايران پيشرفت خواهد كرد. سبيلوي برزيلي كه مربيگري تيم اميد كشورش را هم تجربه كرده، كارنامه اي غرورانگيز دارد. قهرمان شدن با تيم زنان برزيل در المپيك، و رفتن به جام جهاني با جامائيكا. او در كشورهاي عربي و ترينيداد و توباگو هم بوده. حالا هم با همة تجربياتش اين جاست تا از تركه اي هاي گمنام ما تيمي شگفت انگيز براي المپيك 2008 و جام جهاني 2010 در آفريقاي جنوبي آماده كند.
رنه سيموئز در همين فرصت كوتاه اقامت اش در ايران، كمي فارسي ياد گرفته و بيشترين وقت فراغت اش را در خيابان هاي تهران، در بازار و در ميان مردم مي گذراند. جايي كه مي گويد دوستش دارند و احساس راحتي مي كند. مانيفست او در فوتبال، اين است: به گاو شليك نكنيد. او را خسته كنيد و از پا درآوريد. هنرمندانه مثل ماتادورها. براي همين هم هست كه با چلسي حال نمي كند. تيمي كه حريف را مي كشد. در عوض، عاشق بارسلونا ا ست و نيوكمپ؛ جايي كه هنرمندانه هر تيمي را نابود مي كنند و تماشاگران را به وجد مي آورند. همين ها هم هست كه او را خواستني مي كند. مرد شيرين و پرحرارت برزيلي.
زندگي در تهران خوش مي گذرد؟
احساس مي كنم توي خانة خودم هستم. الان توي يك هتل- آپارتمان زندگي مي كنم، اما به قدري اين جا را دوست دارم كه دكوراسيون آپارتمان ام را خودم طراحي كردم. من برزيلي هستم، ولي وقتي هواپيما روي باند فرودگاه تهران مي نشيند، خوشحال مي شوم كه رسيدم تهران.
پس با اين حساب، روي يك اقامت طولاني در ايران حساب مي كنيد؟
من آن قدر خودم را از مردم ايران مي دانم كه حتي حواسم به خبرهاي اجتماعي ايران هم هست.
آخرين خبري كه شنيديد، چي بود؟
ديروز در شبكه خبر ديدم كه مي گفت زلزله زدگان لرستان هنوز براي اسكان چادر ندارند.
شما توي كشورهاي زيادي زندگي كرده ايد. همه جا اين قدر راحت هستيد؟
اگر بخواهم ايران را با كشورهاي عربي كه در آن ها كار كرده ام مقايسه كنم، بايد بگويم خيلي فرق مي كند. توي شش سالي كه در كشورهاي عربي زندگي مي كردم، فقط دو نفر وارد آپارتمان ام شدند. اما الان شش ماه است كه در ايران ام و هر روز چند نفر به من سر مي زنند. با سيد، فروشندة سوپرماركت برج آي تك رابطة صميمي دارم. او بهترين دوستم است. البته در جامائيكا و ترينيداد و توباگو هم به اندازة ايران راحت بودم. مردم ايران، شبيه مردم آن جا هستند.
اگر بخواهيم شما را با برانكو مقايسه كنيم، به تفاوت ها مي رسيم. برانكو اين جا كار مي كند و در اروپا تفريح مي كند. اما شما تفريحتان هم در ايران است.
در يكي از باشگاه هاي قطري كه كار مي كردم، يك بازيكن برزيلي هم داشتيم. در تمام يك سالي كه در قطر بوديم، فقط سه تا پيراهن مي پوشيد. هر سه تا هم كهنه بودند. اما به محض اين كه براي تعطيلات به برزيل برمي گشتيم، لباس هاي عادي و مارك دار تنش مي كرد. و وقتي بر مي گشتيم قطر، دوباره با ريتم قبلي، با همان سه تا پيراهن شروع مي كرد. وقتي دليل قضيه را از او پرسيدم، گفت: من اين جا ده ماه كار مي كنم تا بتوانم دو ماه در برزيل خوب زندگي كنم. اما من اين طور نيستم. مي خواهم در هر 12 ماه سال زندگي كنم. اگر بياييد به آپارتمان ام، مي فهميد كه اين جا در ايران چه جور زندگي مي كنم.
مدير داخلي هتل مي گفت كه دكوراسيون لابي هتل را هم به توصية شما عوض كردند.
نمي دانستم شما در هتل هم جاسوس داريد! (مي خندد) حتي يك تابلو توي لابي هتل بود كه من خوشم آمد و الان زده ام به ديوار اتاق خودم.
فوتبالي كه تيم هاي شما بازي مي كنند، گرم و هيجان انگيز است. حالا هم كه خودتان را ديديم، مي فهميم اين فلسفة بازي با شخصيت خودتان همخواني دارد.
بازيكنان ايراني، تكنيك خوبي دارند. فوتباليست هايي كه از ايران به اروپا مي روند، به خاطر ضعف تكنيكي در آن جا به مشكل برنمي خورند. آن ها به خاطر طرز فكر غلط برگشت مي خورند. در اين سن بايد با آن ها صحبت شود تا طرز فكر اشتباه شان را عوض كنند. وقتي ما اين كار را مي كنيم، يعني اين كه آيندة فوتبال را تضمين مي كنيم.
پس نسل بعدي فوتبال ايران، درخشان تر از نسل فعلي است؟
بله، بازيكنان جوان حتي به شهرت بيشتري نسبت به اين بازيكنان فعلي مي رسند. ما در برزيل، چند سال پيش مشكل مشابهي داشتيم. بيشتر بازيكناني كه به اروپا مي رفتند، پس از چند سال برمي گشتند. اما الان ديگر آن مشكل حل شده. وقتي به اروپا مي روند، تا آخر عمر فوتبال شان به برزيل برنمي گردند و حتي سمبل باشگاه هاي خودشان مي شوند.
در اين فاصله چه اتفاقي افتاد؟
طرز فكرها عوض شد. بازيكنان برزيلي تا پيش از اين فكر مي كردند فوتبال يعني هنرنمايي با توپ. اگر اين طور باشد كه شيرماهي ها هم خوب با توپ نمايش مي دهند. اما مهم اين است كه دو تا شيرماهي بتوانند با هم فوتبال بازي كنند. تازه چند سالي مي شود كه در برزيل فهميده اند فوتبال بازي گروهي است.
شما مي توانيد اين كار را بكنيد؟
يك سؤال از شما مي پرسم. يك نفر از جلوي يك كفش فروشي مي گذرد و در ويترين، يك كفش عالي مي بيند. اولين كاري كه او بايد بكند چيست؟
قيمتش را مي پرسد.
دقيقا. اگر خيلي كفش را دوست داشته باشد، هر قيمتي را پرداخت مي كند. زندگي هم همين طور است. براي به دست آوردن چيزي كه دوست داريد، بايد قيمتش را بپردازيد. ما هميشه از بازيكنان مي پرسيم چقدر دوست داريد كه در آينده به اروپا برويد. همه مي گويند زياد. من هم در جوابشان مي گويم پس بايد زياد تمرين كنيد.
شما روان شناس خوبي هستيد؟
چند سالي مي شود كه با فوتبال سر و كار دارم و تا حدي با روان شناسي آشنايي پيدا كرده ام. در يك محيط كاري بايد كسي باشد كه به بقيه انگيزه بدهد. الان در اردوي تيم اميد وقتي صبح ها ساعت زنگ مي زند، از خواب بيدار مي شويم و به كارهايي كه در آن روز داريم، فكر مي كنيم. كسي به فكر چند دقيقه بيشتر خوابيدن نيست.
از بازيكناني كه در اين مدت در اردوهاي تيم المپيك با شما تمرين كرده اند، كسي مي تواند در جام جهاني 2006 به كمك ايران بيايد؟
آرش برهاني، حسن رودباريان، آندرانيك تيموريان، چند نفر ديگر هم هستند.
تا حالا سفارش اين بازيكنان را به برانكو كرده ايد؟
من به فدراسيون گزارش مي دهم. فدراسيون هم گزارش ها را در اختيار برانكو مي گذارد.
گويا رابطة چندان گرمي با برانكو نداريد.
نه، شما از كي شنيديد؟
همان جاسوس هايي كه خبرهاي ديگر را به ما مي دهند!
نه، اصلا اين طور نيست. البته روزهاي اولي كه به ايران آمده بودم، همه از اين كه من بايد جايگزين برانكو شوم حرف مي زدند. براي همين، رابطة سردي با من داشت اما از وقتي كه فهميد چه احترامي به او مي گذارم، رابطه مان بهتر شد. حتي برانكو براي كريسمس، يك خودنويس به من هديه داد. حيف كه همراهم نيست وگرنه به شما نشان مي دادم. من هم يك پيراهن تيم ملي برزيل به برانكو هديه دادم.
برانكو براي كريسمس، يك خودنويس به من هديه داد. من هم يك پيراهن تيم ملي برزيل به برانكو هديه دادم
شب ها خواب فوتبالي مي بينيد؟
بله.
تا حالا خواب ديده ايد كه در جام جهاني آلمان روي نيمكت تيم ملي نشسته ايد؟
نه، من در كنار برانكو، در كنار فركي و در كنار بقيه، يك تيم را تشكيل مي دهيم. ما همه يك پيراهن را مي پوشيم و آن، پيراهن تيم ملي ايران است. حالا اصلا منصفانه نيست كه من خودم را جاي برانكو تصور كنم.
البته شما با جامائيكا در جام جهاني بوده ايد. پنج تا گل از آرژانتين خورديد و سه تا از كرواسي. چندان نتيجة جالبي نبود.
نتيجه بدي هم نبود. جامائيكا براي اولين بار در جام جهاني حضور داشت و تمام مردم از بازي ما مقابل ژاپن راضي بودند. اما در اردوي تيم در فرانسه، مشكلات زيادي داشتيم. يادم مي آيد پيش از مسابقه با كرواسي، چند شبكة خبري براي تهية گزارش به اردوي ما آمدند. بعد كه يكي از شبكه هاي انگليسي گزارش را پخش كرد، بيچاره شديم. در تيم ملي جامائيكا هفت بازيكن داشتيم كه در انگليس بازي مي كردند. پانزده نفر ديگر در جامائيكا بودند. در آن گزارش جوري بازيكنان ما را آناليز كردند كه انگار كساني كه در انگليس هستند باهوش، خلاق، پولدار و جنتلمن اند و بازيكنان داخلي جامائيكا همه فقير، احمق و بي دست و پا هستند. اين گزارش، كه پخش شد، بين اين دو گروه، دشمني به وجود آمد. سر ميز غذا با هم حرف نمي زدند. در تمرينات به هم پاس نمي دادند و اصلا تيم دو تكه شده بود.
براي همين جامائيكا سه گل از كرواسي خورد؟
نه، چون من مشكل را تا پيش از مسابقه با كرواسي حل كردم. من هميشه عادت دارم پيش از هر ديداري پنج دقيقه با بازيكنان حرف بزنم. ولي شب قبل از بازي با كرواسي، من دو ساعت با بازيكنانم صحبت كردم. اين طولاني ترين جلسة عمرم با فوتباليست ها بود.
مشكل حل شد؟
بله، كساني كه در بازي مقابل آرژانتين با هم حرف هم نمي زدند، در مسابقة دوم جلوي كرواسي آشتي كردند.
فضاي جام جهاني چه فرقي با مسابقات ديگر دارد؟
خيلي فرق مي كند. يك مثال مي زنم. الان شما بعد از اين مصاحبه به دفتر مجله مي رويد و با خيال راحت مي نويسيد كه من چي گفتم. اين يك بازي عادي براي شماست. اما تصور كنيد كه شما را براي مسابقات جام جهاني به آلمان بفرستند. در آلمان ديگر اين قدر آرامش نداريد. 300 خبرنگار كنار شما نشسته اند و همه از يك موضوع گزارش تهيه مي كنند. در اين وضع، شما ممكن است دست به هر كاري بزنيد تا گزارش تان بهتر از بقيه از آب دربيايد. آن جا رقابت داريد. هيجان داريد. استرس داريد. با وجود اين بايد بهترين نمايش را هم داشته باشيد. براي ما مربيان هم وضع همين طور است. در بعضي از مسابقات، يك ميليارد نفر بازي تيم تو را نگاه مي كنند. اين فشار زيادي است. اين كه اگر من تصميم اشتباه بگيرم، همة دنيا مي بينند.
ايران توانايي تحمل اين فشار را دارد؟
انسان توانايي هر كاري را دارد.
اين يك قاعدة كلي است. ولي مي خواهيم بدانيم اين تيم ايران چه توانايي هايي دارد؟
سؤال مشكلي از من مي پرسيد. نمي توانم جواب بدهم.
بالاخره شما كارشناس فوتبال هستيد. مي خواهيم نظر كارشناسي شما را بدانيم.
يك كارشناس بايد خيلي مواظب باشد اشتباه حرف نزند. اين كه من نظرم را به شما بگويم، مي تواند كمكي به تيم ملي كند؟
اگر برانكو بشنود بله!
پس بهتر است كه من نظرم را مستقيم به خود برانكو بگويم.
همين كه با قاطعيت دربارة موفقيت ايران صحبت نمي كنيد، نشان مي دهد كه چندان اميدوار نيستيد.
من در قبال حرف هايي كه مي زنم، مسؤوليت دارم.
براي تماشاي مسابقات به آلمان نمي رويد؟
دوست دارم بروم، ولي برنامة تيم المپيك، سنگين است. اگر وقت كنم، حتما مي روم.
انگار زياد در خيابان هاي شهر مي گرديد. آن هم بدون رانندة شخصي و مترجم.
من در محله جردن زندگي مي كنم. هر روز هم از جردن مي گذرم و خوب آن منطقه را مي شناسم. ولي شما بهتر مي دانيد كه بازيكنان فوتبال، بچة جردن نيستند. من براي اين كه بفهمم آن ها از كجا مي آيند، بايد محله هايي كه در آن جا زندگي كرده اند را بشناسم.
و در اين گشت و گذار چيز خاصي ديديد؟
در ايران همه عجله دارند. در رانندگي همه از هم سبقت مي گيرند. وقتي مردم صف مي ايستند، مي بينم به هر طريقي كه شده، مي خواهند بروند جلوتر. مي خواهند نوبتشان را جلوتر بيندازند. حتي اگر يكي دو نفر زير پايشان افتاده باشند. اين فلسفة زندگي مردم ايران است. الان در فوتبال هم اين قضيه را مي بينم. مي خواهند هر كاري را سريع بكنند. فوتباليست ها بي حوصله هستند. پس من وقتي اين قضيه را در شهر مي بينم، مي فهمم اين جزئي از فرهنگ مردم است.
اهل خريد هم هستيد؟
نه زياد. البته از روزي كه اين جا آمدم، مدام فرش مي خرم. امروز با همسرم رفته بوديم بازار تهران تا فرش بخريم.
گم نشديد؟
نه، تو در تو بود، ولي راه را پيدا كرديم.
ظاهرا كتاب هم زياد مي خوانيد.
بله، بازيكنانم را هم مجبور مي كنم كه هر روز يك برگ از زندگي خود را در يك دفتر بنويسند. وقتي دفترها پر شد، آن را از بازيكنان مي گيرم تا بخوانم. با اين روش مي توانم بفهمم در كودكي چه اتفاقاتي براي آن ها افتاده يا مثلا از چه چيزي خوششان مي آيد. چند روز پيش رفتم يك موزه. يك تابلوي نقاشي از آقاي فرشچيان آن جا بود. آدمي بود كه با سر رفته بود توي كتاب. تابلوي فوق العاده اي بود. علاقة انسان به دانستن را به تصوير كشيده بود. به قدري از تابلو خوشم آمد كه مي خواهم حتما يكي از تابلوهاي فرشچيان را بخرم.
خودتان چه كتاب هايي مي خوانيد؟
الان كتابي دربارة هيماليا مي خوانم.
ادبيات آمريكاي لاتين نمي خوانيد؟
همه چيز مي خوانم.
كتاب هاي ماركز را خوانده ايد؟
همه در آمريكاي جنوبي، گابريل گارسيا ماركز را مي شناسند. رابطة نزديكي با كلينتون داشت. اگر آمريكا و فيدل كاسترو را يك زاوية 90 درجه فرض كنيم، ماركز نيمساز آن است. هم به آمريكا نزديك است، هم دوست صميمي فيدل به حساب مي آيد.
پائولو كوئليو چطور؟
هميشه در حال سفر است. يك دوره با هم توي يك محله زندگي مي كرديم، ولي هيچ وقت او را نديدم.
در كدام شهر برزيل زندگي مي كرديد؟
ريودو ژانيرو.
جنگ فلامينگو و فلوميننس را هم تجربه كرده ايد؟
آره، من يك دوره اي در فلوميننس را بازي مي كردم.
آرزو داريد يك روز مربي تيم ملي برزيل بشويد؟
يك دوره، خيلي نزديك شده بودم به مربيگري تيم ملي. مربي تيم اميد برزيل بودم. اما وضعيت عوض شد و حالا در سمت ديگر كرة زمين هستم. الان ديگر به برزيل فكر نمي كنم. اگر از همسرم بپرسيد كه يك آرزو كند، فقط مي گويد رنه سرمربي برزيل نشود! اگر بشوم، خانواده ام عذاب مي كشند.