بهمن هاشمي، مرد جشنواره هاي سينمايي شبكه۲ و يكي از پايه هاي ثابت ستون گوي و تمشك، در همين دوساعت مصاحبه اين قدر جمله شاهكار گفت كه از خنده روده بر شديم
امير قادري
خودتان را به آن راه نزنيد. همة شما برنامة اين آقا را ديده ايد. پايش نشسته ايد. حالا هر چقدر هم كه به نظرتان پرت و پلاگو آمده باشد، هر چقدر هم توانسته باشيد سوتي هايش را بگيريد، هر چه خنديده باشيد، بالاخره نشسته ايد و حداقل چند تا از برنامه هايش را ديده ايد.
و بايد خدمتتان عرض كنم كه هيچ جذابيتي بي دليل نيست. اگر ـ به هر بهانه اي هم كه شده ـ نتوانسته ايد از تماشايش دل بكنيد، لابد دليل داشته. دلايل اش را هم بي تعارف و رو دربايستي، خود بهمن هاشمي در اين گفت وگو اعلام كرده. لازم نبود چيزي را با گازانبر از دهانش بيرون بكشم. گفت وگو پيش مي رفت و هاشمي هم آن چه را كه به نظرش درست مي آمد، مي گفت. درست همان طوري كه برنامة تلويزيوني اش را اجرا مي كرد.
سال ها پيش، كمپاني والت ديزني كارتوني ساخت به اسم دامبو. قهرمانش بچه فيلي بود كه گوش هاي بلندي داشت. بچه فيل زشتي كه كسي دوستش نداشت. تا روزي كه فهميد مي تواند با گوش هايش پرواز كند. پس همان گوش هاي نه چندان زيبا، شد دليل موفقيت و پيروزي اش. حالا ديگر مردم دوستش داشتند، خيلي هم دوستش داشتند. چون توانسته بود از همان گوش ها درست استفاده كند.
اين گفت وگو را كه بخوانيد، دستتان مي آيد كه بهمن هاشمي هم از گوش هايش درست استفاده كرده است.
فرض كنيد مي خواهيم عكس شما را ببريم روي جلد. براي طرحش خودتان چه پيشنهادي داريد؟
تيترش را بگذاريد: دو، دويي كه هيچ وقت سه نمي شه. اگه سه بشه چي مي شه. بعد كلة مرا بچرخانيد جاي لوگوي شبكه دو، آن وقت بگذاريد روي جلد!!
عجب طرحي...
طرح هايي كه من داده ام، شايد فردا هاليوود از رويشان تقليد كند. يعني جاي آنونس يك فيلم، مجري را بگذارند كه نقش آدم هاي توي فيلم را بازي كند.
اين پيشنهاد را عيد امسال، خودتان براي تبليغ فيلم ها داديد؟
بله. من از يك ساختمان سي طبقه پريدم پايين. گفتند نكن بچه ها ياد مي گيرند. براي تبليغ فيلم زورو نقاب بستم و از اتومبيل بي ام و استفاده كردم. گفتند نكن كه تبليغ بي ام و مي شود. اما به هر حال اين حركات و عمليات تأثير داشت. خودتان ديديد كه اصلا رفتم لباس اسپايدرمن پوشيدم آمدم جلوي دوربين. براي تبليغ فيلم روح، رفتم تاريك ترين تونل مترو را پيدا كردم. شبكه هاي ديگر مي گفتند: اين يارو چي مي گه؟ هي دو دو دو. خب، تو هم اگر مي تواني بگو سه سه سه. چهار چهار چهار. بايد مردم باور كنند. فردا اگر همكارم رفت توي خيابان و يكي جلويش را گرفت و پرسيد كجا كار مي كني؟ وقتي جواب داد شبكه دو، طرف بايد پيش خودش بگويد: آهان، دو دو دو.
چرا مردم، حرف بقيه را باور نمي كنند ولي شعارهاي شما را حداقل اين كه مي شنوند؟
هر كسي شخصيتي دارد. دو هزار نفر بيايند صداي خسرو خسروشاهي را تقليد كنند، امكان ندارد يكي از آن ها خسرو بشود. فردوسي پور فقط يكي است. خودش است. شايد يكي ديگر هم وارد اين عرصه بشود و موفق هم باشد، در صورتي كه خودش باشد.
الان شما خودتان هستيد؟
من خود خودم هستم.
حتي توي اين پلاتوي تنگ؟
من كه از خدا مي خواهم يك دكور بزرگ تر به من بدهند با يك پلاسما كه فيلم ها را توي استوديو نشان دهد. ولي بودجه نداريم.
اگر داشتيد، چي كار مي كرديد؟
با اسب مي آمدم توي استوديو و داد مي زدم: زورو!!
هيچي متن ندارم. يك چيزهايي به ذهنم مي رسد و همان ها را مي گويم
متأسفانه بايد گفت وگو را قطع كنيم. جواد منتظري مي خواهد برود و بايد زودتر از شما عكس بگيرد. عكس ها را بگيريم، بقية گفت وگو را بعدا ادامه مي دهيم.
باشد. ولي فردا دوباره برمي گردم، نقاب اسپايدرمن و كلاه زورو را مي آورم تا با آن ها هم عكس داشته باشيم.
* خيلي فكر خوبي است. همين الان هم براي پز گرفتن جلوي دوربين، اگر حرف بزنيد راحت تريد.
(دست هايش را با علامت وي مي گيرد دو طرف صورتش) دو دو دو دو دو...
مثلا يك فيلم تبليغ كنيد.
كوهستان سرد، شبكه دو تقديم مي كند. شبكه دو دو دو...
دستتان درد نكند. برگرديم سر بحث خودمان. اين قضية خود بودن كه به نظرم خيلي مهم است.
بله. هميشه سعي كرده ام خودم باشم. همكارهاي من معمولا مواظب هستند تا هر چيزي را برايم تعريف نكنند. مي ترسند بروم جلوي دوربين و آن را براي مردم تعريف كنم. من با تماشاگرم اين طوري هستم. چرا؟ چون مردم صداقت را دوست دارند. موقع اجرا همان قدر كه سعي مي كنم به مردم انرژي بدهم، با همكاران پشت دوربين هم رابطة خوبي دارم. سعي مي كنم آن ها را هم سرحال نگه دارم.
چطور اين قدر با دوربين راحت حرف مي زنيد؟ انگار تماشاگر را مي بينيد.
اين ديگر به تجربه مربوط مي شود. بعضي ها اين استعداد را دارند كه به محض ايستادن در برابر دوربين، جو را مي گيرند و تماشاگر فرضي را مي بينند. اما در مورد من اين طوري نبود. اين استعداد را نداشتم. مدتي طول كشيد تا اين اتفاق افتاد. آن اوايل خيلي مي ترسيدم. مي ترسيدم كاري كنم كه ناجور باشد. اما بعدا به اين توجيه رسيدم كه با عيب هايم بروم جلوي دوربين. مؤمن آينة مؤمن است. اگر عيبي داشته باشم، مردم مي بينند و به من مي گويند.
پس شما از اين كه عيب هايتان را در برابر دوربين نشان مردم دهيد، نمي ترسيد. يك جوري اين قضيه را فضيلت مي دانيد.
هميشه اين شعر را براي خودم مي خوانم: دوست دارم شمع باشم، در دل شب ها بسوزم/ روشني بخشم به جمعي و خودم تنها بسوزم. دلم مي خواهد در هر مجموعه اي كه هستم، اطرافيانم را شاد و خوشحال و سرخوش كنم.
فكر كنم از آن هايي باشيد كه در جمع هاي خانوادگي و از همان بچگي، مي گفتيد و مي خندانديد...
دقيقا. ناگفته نماند كه همة آدم ها از همان لحظه اي كه به دنيا مي آيند، مي خواهند خودشان را نشان دهند. بچه جيغ مي زند كه يعني مرا ببينيد.
دوران كودكي و نوجواني، كار چه كسي را دوست داشتيد؟ كدام شخصيت كارتوني، مجري يا دوبلور بود كه بخواهيد كارش را تقليد كنيد؟
كار آقاي مجيد وارث را خيلي دوست داشتم. گزارشگر فوتبال بود و حسابي مرا به هيجان مي آورد.
صداي شما هم شبيه اوست.
همين باعث مي شد كه وقتي گزارش اش را تقليد مي كردم: توپ رو نيگر مي داره. دور مي زنه... ، احساس كنم كه خيلي شبيه اش هستم.
بعدا از نزديك با او آشنا شديد؟
فقط يكي دو بار پشت دوربين ديدمش. به هر حال من به عنوان گزارشگر ورزشي، وارد تلويزيون شدم. آقاي صالح نيا گزارشگر مي خواست و مرا به او معرفي كردند.
چه سالي بود؟
سال 1372. يك بازي هم گزارش كردم: سايپا و پيروزي. اما آن جا نماندم. ترسيدم كليشه شوم. پيش خودم فكر مي كردم قابليت اجراي برنامه هاي ديگري هم دارم. دنبال برنامه هايي مي گشتم كه مردم مرا در قالب آن بپذيرند. وگرنه، فكر مي كنم بتوانم مجري برنامة سياسي هم باشم.
اگر مجري برنامة سياسي بوديد، چي كار مي كرديد؟ چي مي گفتيد؟
آخر من كه در اين زمينه اطلاعات چنداني ندارم.
حالا يك تستي بكنيد. فرض كنيد قرار است پشت اين ميز، يك برنامة سياسي براي ما اجرا كنيد. از روي تيترهاي همين روزنامه اي كه روي ميز هست...
(صدايش را عوض مي كند) يك خبر خوش داريم از رئيس جمهورمون. ديروز در استان خراسان گفته اند خبرهاي خوش در راهه. چقدر خوبه كه هر راهي توش خبر خوش باشه. به نظرم خبرهاي سياسي را اين طوري هم مي شود خواند. مردم كار نو و جديد را دوست دارند.
چند تا تيتر ديگر هم هست...
دولت فرانسه بالاخره در برابر مخالفان عقب نشست. خيلي خوبه كه آدم كار اشتباه اش رو بپذيره. اونا با اين كار، دل مردم شونو خوش كردند. حالا بريم سراغ رقابت چپ و راست در ايتاليا. به هر حال، همة دنيا چپ و راست داره. ايتاليا هم داره! نخستين آمار خبر از پيروزي رونالدو، چشمم نمي بينه، رومانو پرودي دريبدوريو پرديدتيا زيابنتيسريت درانتي... آها، يك دفعه ديدي اين طوري هم آمد!!
پس گاهي وقت ها حرف ها همان موقع مي آيد.
صد در صد.
چقدر از حرف هايتان قبلا نوشته شده و چقدرش مال خودتان است؟
توي اين برنامه من هيچي متن ندارم.
البته يك جورهايي هم مشخص است!
هيچي متن ندارم. يك چيزهايي به ذهنم مي رسد و همان ها را مي گويم.
بعد مسؤولان شبكه دو چطور جرأت كرده اند كسي را كه هر چي به ذهنش خطور مي كند مي گويد، گذاشته اند جلوي دوربين پخش زنده؟
خب، تا به حال كارم و نتيجه اش را ديده اند. اگر موردي پيش آمده، بيشتر خودم خراب شده ام.
پس خلاصه همين اشتباه ها را تبديل به نقطه قوت برنامه تان كرديد تا بامزه ترش كنيد.
بله. من اصلا تپق را يك سوژه مي دانم. هر كسي در زندگي اش يك تيك دارد. يكي چشمش مي پرد، يكي شانه اش را بالا مي اندازد، تيك من هم تپق ام است.
آخر وقتي تيك كسي كه شغلش گويندگي است، تپق باشد...
چه اشكالي دارد؟ نتيجه اش مي شود اين كه بيننده مي نشيند جلوي صفحة تلويزيون و يك دفعه فرياد مي زند: ديدي چي شد؟ آمد اين را بگويد، اين را گفت...
همكارهاي من معمولا مواظب هستند تا هر چيزي را برايم تعريف نكنند. مي ترسند بروم جلوي دوربين و آن را براي مردم تعريف كنم
اي ول. عجب آدمي هستيد.
الان ما يك جور رقابت سالم داريم. من بايد بيننده ام را براي تماشاي فيلم سينمايي كه شبكه براي تهيه اش زحمت كشيده، پاي دستگاه بنشانم. حالا بينندة من يا به خاطر ناهماهنگي، يا به خاطر تپق ها...
... يا به خاطر جمله هاي شاهكار بي معني...
آره، به خاطر همين جمله هاي شاهكار بي معني، مي نشيند و برنامة ما را نگاه مي كند. با خودش مي گويد اين آقا الان چهار تا جمله مي گويد كه سه تايش غلط است، اما همين غلط ها هم خنده دار است. يك شعري هست كه مي گويد: خنده ات هم قشنگ است، اخم و تخم ات هم قشنگ است.
گفت وگو كردن با شما خيلي خوب است. به مصــاحبه گر كمك مي كنيد. چيزي را كه بايد به زور از دهان يك آدم ديگر بيرون كشيد، خودتان مي گوييد...
شايد خيلي ها از من بد بگويند، اما به هر حال مي نشينند و برنامه ام را مي بينند.
دقيقا.
چرا؟ چون انرژي مي گيرد و در عين حال ياد مي گيرد كه چطوري صحبت نكند يا چه جمله هايي را نگويد. راستي، يكي از همين جمله هاي بي معني ام را بگوييد كه خودم بدانم.
همين جمله: براي اين كه شاد باشيد، بايد خوشحال باشيد...
اين غلط است؟ مگر همين جوري نيست؟ ( همه مي خنديم) ببين. ( تكرار مي كند) براي اين كه شاد باشيد، واقعا بايد خوشحال باشيد. به هر حال اين نكته را تكرار كنم كه صداقت، اين وسط خيلي مهم است...
مثلا هيچ وقت نمي خواهيد اداي اشتباه را دربياوريد. واقعا اشتباه مي كنيد.
آفرين. همين است. شعارم اين است: رمز موفقيت آدم ها روراستي شان است. وقتي من با خداي خودم روراست باشم، وقتي گناهم كمتر باشد، خدا خودش جادة موفقيت را به من نشان مي دهد. بگذاريد عيبم را خودم به شما بگويم. من اگر تمركز كنم روي چيزي تا درست بگويم، آن را غلط اجرا مي كنم!
پس بايد روي يك جور اجرا تمركز كنيد تا بدانيد در لحظه چي به فكرتان مي رسد.
بله بله. و اين طوري ارتباط ام با شنونده، بي واسطه تر خواهد بود. ولي اگر بخواهم دربارة يك موضوع، قلمبه سلمبه حرف بزنم، چون دارم براي اين كار تلاش مي كنم، ذهنم مشغول درست گفتن مي شود و همه چيز به هم مي ريزد و ارتباط ام را از دست مي دهم.
مشكلي كه صدي نود گوينده هاي ما دارند.
خلاصه كنم. تا زماني كه خودت هستي، برده اي. به محض اين كه ادا درآوردي، فرصت از كف ات رفته است.
شده سر هيچ برنامه اي به نظرتان برسد داريد ادا درمي آوريد؟
به هيچ عنوان.
حتي يك لحظه؟
حتي يك لحظه. تازه به نظرم مي رسد كه دارند ادايم را درمي آورند.
فكرش را بكنيد قضيه برعكس بشود. مرد عنكبوتي در اسپايدرمن 3 بخواهد اداي شما را درآورد.
اما من فقط لباسش را پوشيدم. اصلا نمي توانم ادا دربياورم. دست خودم هم نيست. همه را دوست دارم. از بچه تا پير. دلم مي خواهد همه پاي برنامه ام بنشينند. وقتي اعلام مي شود كه امسال، سال پيامبر اعظم (ص) است، با خودم مي گويم چه بهتر كه وقتي برنامه را شروع مي كنم، با حديثي از آن حضرت باشد. چرا؟ چون اين ادا نيست. با تمام وجود اعتقاد دارم كه گفته هاي پيامبر و ائمه اطهار، چراغ راه ما خواهند بود. جدا از اين، من از شاد كردن مردم خوشحال مي شوم. وقتي چيزي مي گويم كه مي بينم چهار نفر در اتاق فرمان دارند مي خندند، دلم خوش است كه لااقل دل چهار نفر را شاد كرده ام. مردم مي بينند كه از من بهترند و بيشتر مي فهمند، پس مي نشينند و برنامه ام را نگاه مي كنند.
اين چيزي كه مي گوييد را به عنوان يكي از اهرم هاي اصلي كمدين ها براي رسيدن به هدفشان هم به حساب مي آورند. مردم لورل و هاردي را نگاه مي كنند، چون به موضوع، اِشراف دارند و مي دانند كه اگر مثلا جاي لورل بودند، هيچ وقت اين اشتباه را تكرار نمي كردند.
دقيقا.
اين قضيه كه حتما بايد مردم را در مسابقه ها برنده كنيد، ماجرايش چيست؟ به يك جور هجو آگاهانه مي ماند. از طرف مي خواهيد ادامة فيلم را حدس بزند. بعد خودتان جوابش را مي گوييد كه مثلا الان آقاي هنرپيشه تلفن را برمي دارد و به پليس زنگ مي زند. بعد از بيننده مي پرسيد: يارو چي كار مي كنه؟ بينندة شما هم جملة خودتان را تكرار مي كند و جايزه مي گيرد.
آخر با خودم مي گويم اين آقا يا خانم بيننده، با هزار زحمت توانسته شماره را بگيرد و وارد اين برنامه شود. من مي خواهم او با خاطرة خوب از شبكه اي كه در آن كار مي كنم ياد كند. اسم اين قبيل سؤال و جواب ها را هم نمي شود مسابقة تلويزيوني گذاشت. يك جور...
... دور هم بودن است.
اين دور هم بودن كه اصلا هدف ما از تهية چنين برنامه اي است. اين كه مردم را دور هم جمع كنيم، خوشحال شان كنيم و ازشان بخواهيم پاي فيلم سينمايي ما بنشينند. تهيه كننده هم نخواهد جايزه بگذارد، ساعت خودم را باز مي كنم و مي دهم.
شما دوبلور هم هستيد و نقش هاي خوبي گفته ايد. با اين وجود و با توجه به روحيات تان، نديده ام كه در دوبله حرف اضافي بزنيد و پس گردني بگوييد. كمي عجيب است.
آن جا بايد به متن وفادار باشيم، ضمن اين كه مدير دوبلاژ هم بر كار نظارت مي كند. حالا شايد يك نقش طنز در يك فيلم هندي بود كه حرف هاي خارج از متن هم زدم. اما وقتي اين كار را مي كنم كه به فيلم لطمه نخورد. هر چند زياد در چهارچوب دوبله نايستاده ام. به همين خاطر، نقش هاي بلند را به من نمي دهند. آخرين بار كه نقش بلندي را گفتم، نقش شخصيت پليس در فيلم سرقت در شصت ثانيه بود.
شده كه مسؤولان سيما از شما بخواهند كمي رعايت كنيد؟ بعضي جمله ها را نگوييد؟
به هيچ وجه.
واقعا؟
باور كنيد. برنامه موفق بوده و حرف هايي هم كه مي زنم، به نظر ايشان مشكلي ندارد. من از بچگي مقابل ميكروفن و دوربين بوده ام. هفت سالگي در كانون آموزش قرآن و تجويد، شش شب هفته را قرآن قرائت مي كردم و صبح جمعه دعاي ندبه مي خواندم. تا 1357. در تمام اعياد جلوي ميكروفن بودم. شعر مي خواندم. سرود اجرا مي كردم. اين كه در برابر دوربين راحت ام، به لطف قرآن است. از كودكي، به خاطر عملي كه روي گلويم صورت گرفته، صدايم بزرگ تر از سنم بود و همين كمكم مي كرد. به هر حال خودم تصميم نگرفتم بيايم تلويزيون. خودش پيش آمد. خدا خواست و آمدم. صالح نيا به جمشيد داوود، عكاس دنياي ورزش گفته بود گزارشگر مي خواهم و بي اين كه بدانم، مرا معرفي كرده بود. تست دادم و گفت قبولي.
دنياي ورزشي ها را از كجا مي شناختيد؟
صاحب لابراتواري كه عكاس مجله مي آمد تا عكس هايش را ظاهر كند، رفيقم بود. آقاي عكاس آن جا مرا ديد و معرفي كرد.
گفتيد عكاسي. از اين آدم هايي بوديد كه دوران نوجواني عكس هاي عجيب و غريب مي گيرند و جلوي دوربين ادا درمي آورند؟
بچگي من دوربين نبود كه. مثلا سال 1347... آخ آخ، سنم را لو دادم. ضمن اين كه چون از يك خانوادة مذهبي مي آيم، زياد با اين جور چيزها ميانه اي نداشتيم. تلويزيون باز نبوديم.
پس چطور وارد اين دنيا شديد؟
همه چيز از همان سال 1372 شروع شد. گفتم كه تا 1357 در مساجد برنامه اجرا مي كردم. بعد از آن هم تا 1372 هيچ جور ارتباطي با كار هنري نداشتم.
پس چطوري زندگي مي كرديد؟
شاگرد خراز بودم، شاگرد بقال بودم. تخصصي نداشتم.
ولي عشق گويندگي، ريشه در كودكي تان داشته و اين علاقه هميشه بوده.
صد در صد. گذر اين سال ها به پختگي ام كمك كرده.
در جمع هاي دوستانه هم لابد طرفدار زياد داشتيد. تيپ گويي كنيد، جوكي تعريف كنيد...
همين الانش هم مي توانم جوك بگويم.
منتظريم.
فقط هيچ كدامش قابل چاپ نيست. بگذار يك دانه قابل چاپ اش يادم بيايد.
آگهي و آنونس هم گفته ايد؟
خيلي زياد. امشب تبليغ بانك ملت پخش مي شود.
شده متن آگهي را خودتان بنويسيد؟
بله. اگر هم كس ديگري نوشته، پيشنهادات خودم را داشته ام.
همين الان مي شود همشهري جوان را برايمان تبليغ كنيد؟
اگر مي خواهيد دلي جوان داشته باشيد، با همشهري جوان همراه باشيد.
اين آنونس هايي كه براي فيلم هاي شبكه دو مي گوييد، از پيش آماده كرده ايد؟
نه. درجا مي گويم. در اين ها هم كلي غلط و غلوط وجود دارد. مثلا آل پاچينو را با داستين هافمن عوضي مي گيرم، از توي گوشي مي گويند اشتباه گفتي، اين كه پاچينو است. بعدش من همان جور روي آنتن، مي گويم خب، حالا هم چيزي نشده كه. شبيه شه ديگه. يا مثلا مي گويم پل نيومنه، شبيه منه.
چه صبري دارند مسؤولان شبكه دو.
واقعا صبر دارند. سر يك پلان از پل نيومن بود كه يك دفعه به نظرم رسيد شبيه خودم از آب درآمده.
در چنين شرايطي لابد بايد حسرت بخوريد چرا موقع پخش زنده، مخاطبانتان را نمي بينيد و از احساس شان باخبر نمي شويد.
خيلي خيلي حيف. با اين وجود، موج شان را مي گيرم. ولي اگر باشم، شايد در آن جمع نتوانند با خيال راحت ايرادهايم را بگيرند و به آن بخندند! شايد روي شان نشود. ولي وقتي نيستم، مي گويند اين بابا چي داره مي گه؟ و من هم اصلا ناراحت نمي شوم. غيبت هم محسوب نمي شود. چون راضي هستم.
پس اجازه دارند كه بگويند.
مردم مي بينند كه از من بهترند و بيشتر مي فهمند پس مي نشينند و برنامه ام را نگاه مي كنند
صد در صد.
غيبت ها را به خندة مردم مي بخشيد.
همين طور است.
جلوي دوربين بايد به تان خيلي خوش بگذرد.
بد نيست. اين جوري كه اجرا مي كنم، در جمع هستم و همين باعث مي شود كه به من خوش بگذرد. چون وقتي تصويربردارم مي خندد، من اين را احساس مي كنم. حتي وقتي بيننده ام هم بخندد، من مي فهمم. ناراحت هم بشود، مي فهمم.
كي به نظرتان رسيده كه بيننده خيلي كيف كرده؟
سر بعضي اشتباه هاي من، به نظرم مي رسد كه خيلي كيف مي كنند.
و كي به نظرتان رسيده كه بيننده را ناراحت كرده ايد؟
خيلي چيزها هست كه مي دانم به ذائقة مردم نمي خورد و به دلشان نمي نشيند. اما جزئي از برنامه است و بايد گفته شود.
پس پذيرفته ايد كه اين هم جزئي از كارتان است.
بله.
كدام فيلم ها را با لذت بيشتري معرفي مي كنيد؟
كدام فيلم ها؟ بگذار ببينم. آن هايي را كه قبلا ديده باشم و دوستشان داشته باشم. هنرپيشه هاي بزرگ دنيا را وقتي معرفي مي كنم، لذت مي برم. به نظرم مي رسد كه كارم الكي نيست. دارم دربارة آدم مهمي صحبت مي كنم. از كار الكي بدم مي آيد.
كدام بازيگر را وقتي معرفي مي كنيد، حال مي كنيد؟
مثلا آدريانو چلنتانو.
هنرپيشه و خوانندة ايتاليايي. لابد به خاطر تلفظ اسمش.
دقيقا. (صدايش را عوض مي كند)، آدريانو چلنتانو. و يكي ديگر: اينگه بورگا داپكوناته.
اين ديگر سركاري است. همچين اسمي نداريم.
چرا. باور كن. از اين جور اسم ها خيلي خوشم مي آيد. وقتي مي گويم، كلي حال مي كنم.
آنتونيو باندراس.
آره، (صدايش را عوض مي كند) آنتونيو بَندراس.
با طرز گفتن اش عجب صفا مي كنيد: ژان كلود ون دام.
آره. (صدايش را عوض مي كند) ژن كلود ون دام. خيلي از تيتراژهاي فيلم هاي خارجي را خودم مي گويم. آنونس هاي مؤسسه قرن بيست و يك را مي گويم.
آنونس خارجي هم لابد زياد گوش مي كنيد.
خيلي. ديسپيريت دجانوال، دلايي دلاي دلال... اسم ها را اگر غلط گفتيم، مردم ناراحت نشوند. به هر حال، لهجه مان اين طوري است.
بخشي از آن هم به اين خاطر است كه غلط گفتن حال مي دهد!
(خيلي يواش، انگار با خودش) حال كه مي دهد. (همه مي خنديم) يك فيلم هندي بود كه داشتم آنونس اش را مي گفتم، گفتم: آميتا باچان، آميتا بي چان، آميتا بوچون. من نمي دونم، يكي از ايناست.
به خصوص دربارة اسم اين آقا.
به هر حال نمي گذارم كه عنوان بندي يا تبليغ يك فيلم در تلويزيون بي صدا برود. مردم بايد بدانند كسي روي آنتن و پشت اين تشكيلات هست. صبح ها سر برنامه با شبنم كه از شبكه دو پخش مي شود، آهنگ تيتراژ برنامه را همراه با خودش با دهن اجرا مي كنم.
چه برنامه اي؟
با شبنم. نديده اي؟
نه.
اگر ببيني كه ديوانه مي شوي. آن جا راحت ترم. مثلا منظرة پشت سرم عكس يك رودخانه است. دستم را مي گيرم روي عكس و به مجري كنار دستي ام آب مي پاشم!
خيلي از ماها با ديدن آن عكس، همين فكر به نظرشان مي رسد، اما نمي گويند.
ما مي گوييم. به هر حال شبكه دو شبكه اي است فرهنگي كه بودجة چنداني ندارد. به خوبي بعضي از شبكه ها قابل دسترسي نيست...
پدرم كه زياد هم تلويزيون نگاه نمي كند، هر بار كه شما را مي بيند، مي گويد اين آقا مي خواهد يك تنه شبكه دو را بين مردم جا بيندازد.
دقيقا همين است. هدفم همين است. اين شبكه اي است كه براي همة قشرها برنامه دارد، اما سرمايه گذاري چنداني برايش نمي شود. كمتر كسي مي تواند اين شبكه را درست روي صفحة تلويزيون دريافت كند. هر كس مرا مي بيند، مي گويد شما چرا اين قدر پيري؟ چرا اين قدر جواني؟
تصوير چهره تان را با برفك قاتي مي كند.
آره.
غافل از اين كه چهره تان هميشه هماني است كه هست .
آره، من خودِ خودم هستم.