- هفته نامه فرهنگي - اجتماعي -جوانان‎/شماره۶۴ - شنبه ۲ ارديبهشت ۱۳۸۵ - - Apr 22, 2006
docharkhe
قهرمانان من مرده اند
امسال صدمين سال تولد ساموئل بكت نمايشنامه نويس بزرگ ايرلندي است
029592.jpg
تولد ساموئل بكت ۲۴ فروردين، 13 آوريل 1906
حبيبه جعفريان
مردي دراز و باريك كه جوان هم نيست، هر روز سر يك ساعت، جلوي اتوبوسي كه سرويس مدرسه است پيدايش مي شود. پسر بچه اي را كه قدش نمي رسد سوار شود، بلند مي كند مي گذارد روي پله اتوبوس و چشمكي مي زند. او مادر فارست گامپ نيست. پدر اين پسربچه هم نيست . همسايه شان است. اسمش ساموئل بكت است و هيچ كس ـ از جمله پدر بچه ـ از او نخواسته اين كار را بكند. خودش مي خواهد يا به نظرش آمده اين بچه احتياج به كمك دارد و كسي حواسش نيست. پس خودش دست به كار شده و شايد فكر نكرده بعدها براي همه چقدر غافلگيركننده خواهد بود كه استاد تئاتر پوچي، نويسندة سمبليك ترين و عجيب ترين؛ بي معناترين و معنادارترين نمايشنامة دنيا را منتظر آن اتوبوس مدرسه ببينند.
تصويري كه دوستش در اين متن (كه شب مرگ او نوشته) مي دهد، به اين مرد نزديك است. مردي كه عميقا نگران اين بچه است. مردي كه عميق است. ترديدش عميق است. تلخي اش عميق است. چروك هاي صورتش عميق است و نگراني اش براي اين بچه عميق است. امسال ـ اگر زنده بود ـ صدساله مي شد.

ايزراييل هورويتس- ترجمه: احسان لطفي
عشق من مانند هميشه نثار تو...
آقاي بكت مرده است و بنابر اين پاريس هم. شنيدم كه جمعه شب گذشته مرده و بنابر اين از جمعه شب گذشته همه قهرمانان من مرده اند.
زندگي 83 سال و 9 ماه موذيانه به ساموئل بكت چسبيد.
مي ترسم كه دنيا سم را بي حساب تقديس كند و اين مهم ترين و آشكارترين حقيقت را ناديده بگيرد: آقاي بكت با زندگي اش ثابت كرد كه حتي در قرن فروماية ما كار و زندگي با جديت، مراقبت و جامعيت تمام براي يك نويسنده امكان پذير است. آن چه كه ساموئل بكت بود، ممكن بود. نه يك قديس- گاهي حتي نه كاملا خوشايند- كه يك هنرمند: صريح، مسؤول و در رديف بهترين ها. بكت از جواني، پيرمردي كج خلق بود و دليل خوبي هم برايش داشت: دور و برش كيفيت زندگي، نفرت انگيز بود و كيفيت مرگ، جايگزيني ناكافي.
با بكت قراري داشتم. ديروقت بود و پسر 9 ساله ام متيو خسته، و كسي پيدا نمي شد كه تا برگشتن ام نگه اش دارد. اين شد كه متيو و آقاي بكت براي اولين بار همديگر را در كافه ملاقات كردند. سم قرار بود گودو را در آلمان اجرا كند و داشت دربارة يكي از موقعيت هاي كميك نمايش با من حرف مي زد. اواخر قصه صداي خرخر متيو كه نوك دماغش به سطح ميز رسيده بود، بلند شد. بكت جا خورد و گفت: خدا را شكر كه جوك را اول روي تو امتحان كردم، بچه خوابش برد.
از من خواست يكي از شعرهايم را برايش بخوانم. خواندم: ...دختر زيبا در عبور، كمال مي يابد. عشق ما ميان دري كه آرام بسته مي شود حيات مي گيرد. با چشم هاي بسته گوش كرد و گفت: خيلي خوب بود. بي هوا گفتم: تف! اين را كه از تو دزديده ام! چشم هايش را باز كرد و گفت: نه، نه، در عمرم چنين چيزي نشنيده ام. گفتم: چرا. دزديده ام. همان شعرت كه آخرش مي گويي: ميان دري كه باز و بسته مي شود. گفت: آره، راست مي گويي. و بعد بي هوا اضافه كرد: تف! پرسيدم: چرا؟ با چشم هاي بسته گفت: خودم هم از دانته كش رفته ام.
بار آخري كه ديدمش، مثل كاغذ كهنه،  ترد و نحيف شده بود. اتاقي در يك خانة سالمندان، نزديك خانة پزشكش. شوكه شدم وقتي فهميدم دارد مثل يكي از شخصيت هاي مخلوق خودش زندگي مي كند. براي رسيدن به اتاق بكت، آدم بايد از چيزي به اسم سالن سرگرمي مي گذشت. يك دوجين فرانسوي پير، مثل گنجشك هاي روي سيم تلفن به رديف كنار هم نشسته بودند و داشتند رقص و آواز ابلهانة مردي را روي صفحة برآمدة يك تلويزيون كهنة سياه و سفيد نگاه مي كردند. جو يكپارچه شان را به هم زدم و پرسيدم بكت را كجا مي توانم پيدا كنم. اما ظاهرا كسي او را نمي شناخت. در دفتر مؤسسه، مرا به حياط خلوت كوچكي راهنمايي كردند كه پشت بلوك ها مي رفت و به اتاق كوچكي همسطح با زمين منتهي مي شد. بكت آن جا بود. با ردايي پاره، قلم به دست، پشت يك ميز بريج نشسته بود و كار مي كرد. ايستادم و مدتي به منظرة جلوي چشمم خيره شدم. بي اختيار ياد 22 سال پيش افتادم؛ وقتي بكت از اين كه من شعر قايق ران بيزانس ييتس را نخوانده بودم تعجب كرد. جايي از شعر مي گفت: مرد سالخورده جز چيزي بي ارزش نيست، كتي ژنده بر فراز تكه چوبي.
واپسين اتاق ساموئل بكت، كهنه و كوچك و غمگين بود. تختخواب، ميز پاتختي، ميز بريج، صندلي و يك تلويزيون براي رويدادهاي ورزشي . مثل زندان، رقت انگيز. دلم مي خواست بلندش كنم و بدوم، دورش كنم، ببرمش به جايي، زماني در گذشته. تقريبا يك سال طول كشيد تا با اين تصوير كنار بيايم، تا بپذيرم كه اين، انتخاب خودش بوده است. چند ساعتي با هم حرف زديم. همان سؤال هاي هميشگي را دربارة بچه هايم، كارم و همسرم پرسيد. به پول احتياج ندارم؟ وضعم رو به  راه است؟ نوبت من بود. از جسمش پرسيدم. بيماري خاصش را كاملا مي دانست و مكانيزم اش را مثل يك دانشمند توضيح داد. گردش خون مغزش درست انجام نمي شد. اما وقتي به توصيف احساس خودش از بيماري رسيد، دوباره يك نويسنده بود، موجز و صريح: دارم در شن فرو مي روم.
وقتي شنيدم كه مرده اي، سم، لحظه اي نگران شدم. نگران همة آن چيزهاي شگفتي كه با خودت بردي. اما ياد آن هايي افتادم كه روي كاغذشان آوردي. همان چند گوهر پرداخته... بيشترين چيزي كه مي توان اميدوار بود از ما به  جا بماند.
مي بينمت. سم عزيز.

آخرش چي،ساموئل؟
نام بكت با تئاتر و تئاتر پوچي گره خورده است سبكي كه قصه انسان مدرن و درماندگي او را بازگو مي كند
029604.jpg
كافه Le Petit(كافة كوچولو) پاريس - 1985
احسان عمادي
بكت، ابزورد، گودو. اين سه تا كلمه در تئاتر طوري به هم گره خورده اند كه شنيدن اسم هر كدام، مي تواند آدم را ياد دو تاي ديگر بيندازد.

ابزورد يكي از سبك هاي نمايش در تاريخ تئاتر محسوب مي شود. شايد شما چيزي از تاريخ تئاتر ندانيد. اما ممكن است ازدواج كرده باشيد يا لااقل دور و برتان آدم هاي مزدوج زيادي را ديده باشيد. در اين صورت، براي داشتن يك تصوير شهودي از تئاتر ابزورد، اين جملة حميد امجد در نمايشنامة بي شير و شكر مي تواند به شما كمك كند: ازدواج و تاريخ تئاتر مثل هم اند. اول هايش رومانتيك است. بعد كم كم مي رسد به رئاليسم. بعدش مي زند به ناتوراليسم. از سوررئاليسم و اكسپرسيونيسم مي گذرد تا آخرش مي شود ابزورد!
ابزورد در فارسي، به پوچي ترجمه شده و غالبا آن را با اين عنوان مي شناسند. البته برخي هم از تئاتر ابزورد با عنوان تئاتر معناباخته ياد مي كنند كه تضاد آن با كلمة معناگرا باز مي تواند به درك مفهومش كمك كند.
تئاتر ابزورد، قصة بدبختي و درماندگي و استيصال انسان هاي مدرن قرن بيستم (و قرن هاي مابعد) است. گرچه ديگر خطر خورده شدن توسط جانوران درنده و جان دادن در اثر بيماري هاي شايع لاعلاج چندان انسان ها را تهديد نمي كند و تقريبا هر كاري را مي توانند با فشار چند دگمه انجام دهند، اما با اين وجود، خوشبخت تر نشده اند.
آن ها نه مشكل مالي دارند، نه مي خواهند از كسي انتقام بگيرند، نه كسي حقشان را خورده است، نه خطري تهديدشان مي كند، نه در عشق شكست خورده اند، نه در جنگ معلول شده اند و نه... مشكل آن ها از جنس ديگري است: محروميت از يقين، بيگانگي با جهان و تنهايي.
انسان ابزورد، گم شده است، هدفي ندارد و همة اعمالش پوچ و بي معناست.
آلبر كامو كه شايد اولين كسي باشد كه نظرية معناباختگي را مطرح كرده، دربارة بيگانگي انسان با جهان هستي مي گويد: اگر من درختي در بين درخت ها بودم يا گربه اي ميان جانوران، اين زندگي معنايي داشت يا حداقل چنين پرسشي منتفي بود. زيرا من به اين جهان تعلق داشتم. اما اكنون به واسطة آگاهي ام و اصرار بر اين آگاهي، در مقابل جهان قرار گرفته ام.
متأسفانه تئاتر ابزورد يك مشكل اساسي دارد و آن اين كه مثل حكايت هاي پندآموز سعدي عليه الرحمه نيست كه بشود آخرش نتيجه گرفت: دوست آن باشد كه گيرد دست دوست... بعد از ديدن اين تصوير تلخ و سياه از زندگي انسان، كسي دارويي را براي شفايش تجويز نمي كند يا حتي معجوني هم به حلقتان نمي ريزد تا تحمل اش برايتان ساده تر شود. مي گويند: همين است كه هست. كاري نمي شود كرد.
علت اين موضوع را بايد در شخصيت نويسنده هاي ابزورد جست وجو كرد. نويسنده هاي ابزورد عمدتا آدم هاي افسرده اي بودند كه مدام فكرهاي فلسفي  مي كردند و سؤال هاي بي جوابشان دربارة نسبت خودشان با جهان هستي و آدم هاي دور و بر را در قالب نمايشنامه مي دادند دست خلق الله. يكي شان همين آقاي ساموئل بكت است. از ديگري هاشان هم جز آلبر كامو، مي شود به اوژن يونسكو (كه نمايشنامة كرگدن اش شباهت هاي انكارناپذيري به طاعون كامو دارد)، هارولد پينتر (كه همين پارسال نوبل ادبيات گرفت)، ادوارد آلبي (كه چه كسي از ويرجينيا وولف مي ترسد ش را مايك نيكولز فيلم كرده) و واسلاو هاول (كه الان رئيس جمهور كشور چك است) اشاره كرد.
در انتظار گودو قصة دو تا آدم گيج و گول (ولاديمير و استراگون) است كه در جايي كه معلوم نيست كجاست و جز يك درخت خشكيده چيزي ندارد، منتظر آقاي گودو هستند. علت اين انتظار البته هيچ وقت معلوم نمي شود، اما اين قدر مهم است كه دي  دي و گوگو (همان دو تا آدم گيج و گول) به خاطرش حاضر نمي شوند آن ناكجاآباد را ترك كنند. اما گودو هيچ وقت نمي آيد. (اين را مي شود از همان ابتداي نمايش از بروشورش فهميد. چون كسي قرار نيست نقش گودو را بازي كند!) فقط در پايان هر دو پردة نمايش، پسربچه اي سراغ دي دي و گوگو مي آيد و وعدة آمدن گودو در فردا را مي دهد.
چكيده و عصارة همة حرف هاي تئاتر ابزورد را مي شود در در انتظار گودو ديد. درماندگي و استيصال و انتظاري ابدي، كارهاي بيخود و الكي دي دي و گوگو، و حرف هاي بيهوده و تكراري شان در كنار سكوت اعصاب خردكن صحنة نمايش، چنان در بعضي لحظات روي  روان تماشاچي راه مي رود كه او آرزو مي كند گودو هر چه زودتر پيدايش شود و او را از رنج ديدن چنين نمايشي برهاند!
029607.jpg
در انتظار گودو اجراي لندن - 1997
تولد ساموئل بكت ۲۴ فروردين، 13 آوريل 1906

آلن رب گريه در مورد اين اثر گفته است: اين نمايشنامه، به رغم ساخته شدن از هيچ، سه ساعت تمام بدون هيچ وقفه اي دوام مي آورد. و انگار كه دليلي براي ادامه يا اتمام آن وجود نداشته باشد، بي تزلزل دوام مي آورد. امكان دارد تماشاگران گاهي دمغ شوند، اما در برابر اين دو آدمي كه كاري نمي كنند و عملا چيزي نمي گويند و مايملك ديگري جز حضور ندارند، ميخكوب برجاي مي مانند.
در انتظار گودو، قصة آدم هاي خاصي نيست. مي شود آن را به هر كسي و هر جايي نسبت داد. اين را نه فقط از صحنة نمايش، كه از روي اسامي شخصيت ها هم مي توان فهميد: ولاديمير از روسيه و استراگون از فرانسه، و لاكي و پوتزو كه دو شخصيت فرعي نمايش اند، يكي از انگليس و ديگري از ايتاليا.
در انتظار گودو مثل يك كسر ساده نشدني است. همه چيزش در ساده ترين شكل و به حداقل ترين صورت ممكن آمده است. شايد به همين خاطر، اكثر اجراهايي كه از اين نمايشنامه در جاهاي مختلف دنيا به روي صحنه رفته، بسيار شبيه هم و با كمترين تفاوت ها بوده است (حتي در جزئيات طراحي صحنه و لباس). گويي بكت در حين نگارش اثر، آن را كارگرداني هم كرده است. و اين البته، ويژگي اكثر نمايشنامه هاي اوست كه در هيچ كدام از ديگر آثار بزرگ نمايشي دنيا يافت نمي شود.

به جاي زندگي نامه درباره آقاي بكت
مبارزه كن مبارزه كن! آه چه صبحي!
ساموئل بكت - ترجمه: احسان لطفي
راه من ميان ماسه هاست
بين سنگريزه هاي سنگين و شن هاي روان
باران تابستان بر زندگي ام مي بارد، بر من مي بارد
زندگي من مي شتابد، مي گريزد
به سوي آغازش، به سوي پايانش

آرامش من آن جاست، در مه اي كه عقب مي نشيند
آن هنگام (گاه) كه شايد رها شوم (وارهم)
از گام نهادن آن سوي آستانه اي كه پيوسته پيش و پس مي رود
و زندگي پيشه كنم ميان دري كه باز و بسته مي شود

My way is in the sand
Flowing between the shingle and the dune
The summer rain rains on my life ,on me
My life harrying fleeing
To its beginning to its end

My peace is there in the receding mist
When I may cease
From treading these long shifting thresholds
And live the space of a door
That opens and shuts
029601.jpg
احسان عمادي - حبيبه جعفريان- احسان لطفي
درست صد سال پيش، دور و بر همين روزها، احتمالا در طبقة همكف عمارت مسكوني يك خانوادة نسبتا مرفه به شدت پروتستان، در دوبلين، ساموئل باركلي بكت متولد شد. البته با پوستي صاف و نرم در خور يك نوزاد تازه به دنيا رسيده.
مثل بقية بچه  هاي طبقة متوسط ايرلند در اوايل قرن بيستم، ساموئل (آن موقع سم صدايش مي كردند) بايد مدرسه مي رفت، پيانو ياد مي گرفت، كريكت و راگبي تمرين مي كرد و به شطرنج عشق مي ورزيد. در 17 سالگي وارد كالج ترنيتي شد تا زبان بخواند. نتيجة چهار سال تحصيل شرافتمندانه اش مدرك زبان و ادبيات فرانسه و ايتاليايي بود. سال 1927.
به پاريس رفت و در اكول نر  مال سوپريور (يعني مدرسة عالي طبيعي يا همچه چيزي) به عنوان استاد زبان انگليسي شروع به كار كرد. با سه نفر آدم مهم آشنا شد كه آوردن اسم دو تاي اول دردي از كسي دوا نمي كند، اما سومي لااقل روي زندگي خود ساموئل تأثير زيادي گذاشت: جيمز جويس.
029613.jpg

رسما مريد جويس شد و مقاله اي نوشت و در آن از جويس در مقابل چيزي كه آن را تقاضاي عامه مردم راحت طلب براي قطعات ساده فهم ناميده دفاع كرد. جويس را زياد و طولاني مدت مي ديد، آن قدر كه شايع شده بود ساعت ها در سكوت مي نشينند و از دلتنگي و غصه، رنج مي برند.
029610.jpg

يكي از اولين سؤال هايي كه از فيليپ گلس آهنگساز در مصاحبه ها مي كنند، اين است كه آن دوره اي كه با ساموئل بكت كار مي كرده چطور بوده؟ و جواب گلس هم اين است: خود بكت، با استفاده از موسيقي در اجراي آثارش موافق نبود. با بي ميلي اين را مي پذيرفت. راستش را بخواهيد، براي كار من خيلي ارزش قائل نبود. ولي ترجيح مي داد بي تفاوت بماند. فيليپ گلس اواسط دهه 60 وقتي در پاريس بود، قطعه هايي براي نمايشنامه هاي بكت ساخت.
029589.jpg

بكت در 1969 برندة جايزه نوبل شد. وسط هاي پاييز بود و او با زنش در پاتوق ساحلي شان، جايي نزديك مديترانه دور از اجتماع خشمگين بودند كه خبر را به شان دادند. ناشر بكت بلافاصله اعلام كرد آقاي بكت به مراسم نخواهد آمد. جايزه را همين ناشر رفت استكهلم و تحويل گرفت، 72 هزار و پانصد دلار پول هم رويش بود كه خبرنگارها دلشان مي خواست بدانند بكت آن را تحويل مي گيرد يا نه؟ اما او طبق معمول، سكوت كرد.
029595.jpg

بكت اجراي نمايشنامه هايش را در دو جاي دنيا ممنوع كرده بود: ايرلند به خاطر وجود سانسور، و آفريقاي جنوبي به خاطر ماجراي تبعيض  نژادي (هنوز نلسون ماندلا از زندان آزاد نشده بود و آپارتايدي ها سر كار بودند.)
در 27 سالگي پدرش مي ميرد. آخرين كلماتش خطاب به پسرش اين هاست: مبارزه كن! مبارزه كن! آه چه صبحي! يكي از مشهورترين جمله هاي خود بكت اين است: اگر شكست خوردي، غمگين نشو. باز هم تلاش كن. اين بار بهتر شكست مي خوري. در همين سال است كه او براي يك دوره روان درماني به لندن مي رود.
بكت در دوره اي كه تحت روان درماني است، در كلاس هاي كارل گوستاو يونگ روان شناس معروف هم شركت مي كند. رمان مورفي را در اين سال مي نويسد.
029631.jpg

نقطه عطف زندگي بكت شايد شبي باشد كه در خياباني در پاريس از يك ولگرد چاقو مي خورد. اين صحنه در تعدادي از آثار بكت آمده و از طرفي بستري شدنش بعد از اين ماجرا در بيمارستان، باعث آشنايي اش با زن زندگي اش سوزان دشوو كه پيانيست و فرانسوي است مي شود. بكت تا آخر عمر با سوزان مي ماند و سه ماه بعد از مرگ او مي ميرد.
اگر فكر مي كنيد بكت روشنفكرتر و افسرده تر از آن بوده كه كار خاصي به جز نوشتن و غصه خوردن بكند، اشتباه مي كنيد. او تابستان 1941 عضو نهضت مقاومت فرانسه مي شود كه عليه نازي ها مي جنگيدند (ارتش سري را كه يادتان هست) و تا آخر جنگ با آن ها مي ماند.
029622.jpg

يكي از اجراهاي نمايشنامة در انتظار گودو ـ مشهورترين كار بكت ـ اوايل دهه شصت در يك بازداشتگاه است. زنداني هاي چاقوكش لات و لوت، در تمام دويست و چند دقيقة نمايشنامه اي كه از چهار كاراكتر و يك درخت تشكيل شده، ميخ مي شوند و از جايشان تكان نمي خورند. حس آن ها اين است كه: هيچ تنابنده اي نمي تونست اين درد بي صاحابِ چش به را بودن رو اين رقمي كه اين آق بكت ملتفت شده، ملتفت بشه.
029619.jpg

بكت با باستر كيتون كه يازده سال از او بزرگ تر بود هم سابقة همكاري دارد. در فيلمي كوتاه و كمدي به نام فيلم به مدت بيست دقيقه كه در سال 1965 به كارگرداني آلن اشنايدر ساخته شد. فيلم، صامت است و هيچ ديالوگ يا آهنگي ندارد. البته فيلم براي كيتون آمد نداشت و يك سال بعدش مرد.
029586.jpg
029616.jpg

مهم ترين اجراي در انتظار گودو در ايران به كارگرداني داوود رشيدي بوده، كه آن را در اواخر دهه چهل در شب هاي شعر خوشه به روي صحنه برد و تحسين كساني مثل احمد شاملو و جلال آل احمد را در پي داشت. در سال هاي اخير نيز گروه تئاتر نقشينه به كارگرداني وحيد رهباني (1377) و گروه تئاتر ليو به كارگرداني علي اكبر عليزاد (1383) اين نمايش را اجرا كرده اند. البته ايرج محرمي هم در پاييز 83 نمايشي با عنوان گودو مي آيد را روي صحنه برد كه در واقع مي شد آن را هجويه اي بر نمايشنامة بكت حساب كرد. اين نمايش، داستان هملت و اديپ است كه همديگر را در فرودگاهي مي بينند و به جاي دي دي و گوگو منتظر گودو مي شوند!
اين سؤال، كه واقعا گودو كيست؟ هميشه ذهن منتقدان و علاقه مندان جدي كارهاي بكت را به خود مشغول كرده و خيلي ها در اين باره داد سخن داده اند. اما خود استاد در پاسخ به اين سؤال هيچ گاه لب به سخن نگشوده و نهايت جوابي كه داده است، اين بوده: اگر مي دانستم، در خود نمايشنامه مي نوشتم.
029628.jpg

بازي كردن در نمايش در انتظار گودو مثل بازي كردن در هملت يا آنتيگونه آرزوي خيلي از بازيگرهاي تئاتر است. از بين هنرپيشه (يا هنرمند)هاي معروفي كه توي اين نمايش بازي كرده اند، مي شود بن كينگزلي و رومن پولانسكي را اسم برد.
گرچه امروز بكت را به عنوان نمايشنامه نويس مي شناسيم، اما او نويسندگي خود را با نوشتن رمان آغاز كرد و بعد از مدتي از اين كار دست برداشت. خودش علت گرايش اش به نمايش را اين طور بيان مي كند: من به خاطر افسردگي شديدي كه نثر به من وارد مي كرد و به خاطر تسكين خودم به نمايش رو آوردم. زندگي، آن وقت ها مطالبات بسياري داشت و خيلي زجر آور بود. گمان مي كردم تئاتر مي تواند وسيلة تفريحي برايم باشد.
029598.jpg

مطمئنا حتي يك درصد هم احتمال نمي دهيد كه بكت اهل ورزش بوده باشد. واقعا هم از آدمي با اين قيافة عبوس و ترسناك و آن نمايشنامه هاي سرشار از پوچي، نمي شود انتظار داشت كه چندان اهل حركت باشد، چه رسد به عرق ريختن ورزشكارانه! اما بكت اصلا اين طور نبوده. او چنان در ورزش عالي بود كه در سنين نوجواني و ابتداي جواني توانسته چندين مدال در رشته هاي كريكت، گلف، تنيس، راگبي و حتي بوكس(!) كسب كند.
029625.jpg

اولين احساس عشقولانه در 22 سالگي به سراغ آقاي بكت آمد. او عاشق دخترعمه اش و سالش به نام پگي شد كه در آلمان زندگي مي كرد. اما خانوادة عمه خانم، دوپايشان را در يك كفش كردند كه دختر به فاميل نزديك نمي دهند. اين قدر هم لج بازي شان را ادامه دادند كه پگي بدبخت سل گرفت و دو سال بعدش در 20 سالگي مرد. بكت بيچاره هم سر اين جريانات، دپ عميقي زد و شخصيت زن چشم سبز كه مكرر در نوشته هاي او تكرار مي شود، نشانگر همان پگي طفلك است.
029574.jpg

واقعا كي فكرش را مي كرد، اما همين طور است؛ بكت از فيلم هاي لورل هاردي خوشش مي آمده. اين، يكي از معدود چيزهايي بوده كه او را از سر كار نوشتن اش بلند مي كرده.

رويدادها
آن برادر ديگر
029637.jpg
شرح احوال سيد مرتضي به خط علامه تهراني
وفات سيدمرتضي علم الهدي ۴ ارديبهشت، 25 ربيع الاول 436 ق

فرخنده ملكي فر
كلاس هاي درس شيخ مفيد در مسجد براثا تشكيل مي شد، همان مسجدي كه چند روز پيش اسمش را همراه حملات تروريستي از اخبار مي شنيديم. سيدعلي و برادرش سيدمحمد ـ كه بعدها به سيد مرتضي و سيد رضي، و شريف  مرتضي و شريف  رضي معروف شدند ـ در اين كلاس ها شركت مي كردند. كم كم سيد مرتضي به جايي رسيد كه وقتي به درس شيخ مفيد مي رفت، استاد به احترام او از جايش بلند مي شد و گاهي هم كرسي ـ معادل امروزي اش مي شود ميكروفن! ـ را به سيد مرتضي مي سپرد و خودش مي نشست و از حرف زدن شاگردش لذت مي برد. حتي استاد گاهي مي رفت سر كلاس شاگردش مي نشست.
كلاس درس سيد مرتضي اين طور بود كه هركسي با هر عقيده اي مي توانست در آن شركت كند، و به جاي اين كه شهريه بدهد ـ با توجه به اوضاع زندگي اش ـ هر ماه شهريه اي هم بگيرد. حتي مرد يهودي هم كه در همين كلاس ها مسلمان شد، از اين قاعده مستثنا نبود. علاوه بر اين ها، سيد مرتضي قسمتي از خانة  خودش را به شاگرداني داده بود كه از شهرهاي ديگر به بغداد مي آمدند. در كنار آن، همه مي توانستند از كتاب هاي كتا بخانة او هم استفاده كنند. به اين محل، و جاهايي مثل اين كه بعدا تأسيس شدند، مي گفتند دارالعلم . يك روستا هم بود كه سيد مرتضي همة  درآمد آن را وقف تهية  كاغذ براي دانشمندان كرده بود، كه البته معلوم نيست اين روستا از دارايي هاي شخصي  سيد مرتضي بود، يا از اموال بيت المال كه در اختيارش بود.
پدر سيد مرتضي، برادرش، و خود او هر كدام چند سال سه مسؤوليت مهم را به  عهده گرفته بودند: نقابت شيعيان، نظارت ديوان مظالم، و امارت حاجيان. نقابت شيعيان، منصبي بود كه در زمان معتضد عباسي به وجود آمد؛ بالاخره بعد از مدت ها آزار علويان، صحبت از احترام به آن ها شد و قرار شد در هر شهر، يكي از بزرگان سادات يا دانشمندان شيعه، سرپرست سادات باشد. نظارت بر ديوان مظالم، مسؤوليت بررسي اعمال ظالمانة رجال دولتي بود. امارت حاجيان هم يعني سرپرستي زائران خانة خدا، كه معمولا شخص خليفه عهده دارش بود، و گاهي آن را به اشخاص ديگر مي سپرد.
همة اين ها را كه كنار هم بگذاريم، به اضافة  كتاب هاي امالي و شافي و حدود 84 كتاب ديگر كه سيد مرتضي نوشته، ديگر شايد عجيب نباشد كه بين همة بزرگان قرن چهارم هجري، به سيد مرتضي لقب احياگر اين قرن را داده اند.

از دوستان ما بود
029580.jpg
شهادت سرلشگر قرني ۳ ارديبهشت 1358
احسان ناظم بكايي
مفسد في الارض، همكاري با رژيم طاغوتي قبلي و رژيم ضدتوحيدي فعلي، سرسپردگي به امپراليزم آمريكا، اقدام براي سركوبي كردستان و كوشش براي خلع سلاح مردم مبارز ايران... اين ها دلايل متناقض گروه فرقان براي ترور محمدولي قر ني 66 ساله بود.
محمدولي، 18 ساله بود كه وارد ارتش شد. در 40 سالگي با درجة سرتيپي به فرماندهي ركن دوم ستاد ارتش كه اطلاعاتي ترين بخش نيروهاي نظامي بود، رسيد و 4 سال بعد هم سرلشگر شد. يك سال بعد يعني در سال 1337، سرلشگر قرني به اتهام طرح كودتاي نظامي عليه شاه، از ارتش اخراج و سه سال به زندان محكوم شد.
ولي اتفاقي كه دربار را عصباني كرد، ماجراي طرح كودتا نبود. كشف ارتباط قر ني با روحانيون معترضي مثل مرحوم طالقاني بود كه باعث شد او بار ديگر از سال 42 تا 45، به زندان بيفتد و بعد از آن هم تا پيروزي انقلاب به  شدت تحت نظر ساواك باشد.
يك روز بعد از پيروزي انقلاب، سپهبد قرني به عنوان اولين رئيس ستاد مشترك ارتش نظام اسلامي منصوب شد. سرسختي و اعتقاد او به شدت عمل با مخالفان، و به خصوص غائلة كردستان كه به هيچ وجه حاضر نبود سر پادگان سنندج كوتاه بيايد، به مذاق دولت موقت كه طرفدار مذاكره بود، خوش نيامد. بنابراين، 44روز بعد در 6 فروردين 58 از كار بركنار شد.
به يك ماه نكشيد كه قرني 11 صبح سوم ارديبهشت در خانة خودش در حوالي خيابان شهيد سپهبد قرني فعلي، هدف اولين موج هاي ترور قرار گرفت و شهيد شد. پيكر او را در صحن حضرت معصومه به خاك سپردند و امام خميني درباره اش گفتند: مرحوم آقاي قرني، از دوستان ما بود. كار حذف هاي فيزيكي گروه فرقان، 9 روز بعد با ترور مطهري و سپس هاشمي رفسنجاني، عراقي و مفتح ادامه پيدا كرد تا اين كه سرانجام در زمستان 58، كلك شان با دستگيري و اعدام اعضا كنده شد.

اي گنبد گيتي، اي دماوند
029544.jpg
وفات محمدتقي بهار 3 ارديبهشت 1330
محمدپروين گنابادي
بهار، ادبيات فارسي را در محضر اديب نيشابوري [شيخ عبدالجواد اديب نيشابوري، متوفا به سال 1305، كه تمام استادان بزرگ ادبيات فارسي شاگرد او هستند] فرا گرفت و سبك خراساني را به تشويق اديب پيروي كرد. اما پس از آن كه به تهران آمد، روش ديگري اختيار كرد. عقيده داشت شاعر توانا كسي است كه بتواند انديشه ها و مضامين نو و حادثه ها و واقعه هاي اين عصر را در قالب و شعر كهن بريزد. و مي گفت گفت وگو كردن از تركش و شمشير و تُرك پسر يا ستودن نوشاد و طراز و شهرهايي كه اكنون جزء جماهير شوروي است، به تقليد فرخي سيستاني يا تكرار و به اصطلاح قي كردن با همان مضمون هاي مديحه سرايي عنصري، مناسب با عصر دموكراسي و اين همه ترقيات علمي نوين نيست. از قضا اديب، قصيده ها و غزل هايي داشت كه در آن ها كلمة ترك پسر و نوشاد و طراز به كار رفته بود. اديب كه سنن كهن را دودستي چسبيده بود، از اين تفكر شاگرد قديم خود رنجيده، سخن برخي از حاسدان و مغرضان را باور مي كرد. مغرضاني كه در آن روزگار، تهمت ناجوانمردانه به بهار مي بستند و به بهانة اين كه بهارِ تُركِ شيرواني [از شاعران دربار ناصرالدين شاه] در آخر عمر در منزل ملك الشعراء صبوري، پدر بهار مي زيسته، مي گفتند بهار از ديوان او استفاده مي كند. باري، اين اختلاف نظر وجود داشت تا شبي مجلة نوبهار هفتگي را كه در آن قصيدة دماونديه چاپ شده بود، در دست اديب يافتم. اديب به اين مجله علاقه داشت و چون خودش ضعف چشم داشت، شاگردانش براي وي مجلات و جرايد را مي خواندند. آن شب، اديب پيش از رفتن من، قصيده را شنيده بود. و همين كه من وارد شدم، با نهايت خوشحالي گفت: آقا اين قصيده را بخوانيد. به راستي اعجاز است. بهار به راستي استاد شاعران ايران است. من از گفته هاي پيشين خود عدول مي كنم. بهار ترك غلط مي كند كه بتواند اين گونه سخن بگويد! بعد من شروع به خواندن قصيده كردم. يكباره اديب برآشفت و گفت: آقا! حق سخن را ادا نمي كني. اين قصيده را بايد با همان لحن و با همان طمطراق و ابهت خواند كه در الفاظ و معاني آن نهفته است. و مرا واداشت كه سه بار آن را بخوانم و هر بار آفرين  ها و به به هاي فراوان به بهار گفت.
شعرهاي ملك الشعراء بهار، عمدتا اجتماعي و سياسي است. اما او چند شعر هم در وصف طبيعت گفته كه از جملة بهترين كارهايش است. قصيدة معروف دماونديه، اي ديو سپيد پاي در بند‎/ اي گنبد گيتي، اي دماوند‎/ تو مشت درشت روزگاري‎/ از گردش قرن ها پس افكند‎/... را بهار در سال 24، وقتي كه در زندان رضاخان بوده مي سرايد. اين شعر به سرعت معروف و محبوب شد. خود بهار براي كسي كه بتواند اين شعر را جواب بگويد، 50 هزار تومان جايزه تعيين كرده بود كه در آن زمان، مبلغ بسيار هنگفتي بود. البته بهار معتقد بود كه استادش اديب نيشابوري مي تواند بهتر از آن را بگويد و تنها شرط مسابقه اش اين بود كه آن شاعر، اديب نيشابوري نباشد.
خاطرة دكتر محمدپروين گنابادي، استاد فقيد ادبيات فارسي را از جلد دوم پژوهشگران معاصر ايران تأليف هوشنگ اتحاد (فرهنگ معاصر، 1379) نقل كرده ايم.

از ازل تا به ابد فرصت درويشان است
029562.jpg
كشته شدن شيخ خليفه (رهبر سربه داران) 5 ارديبهشت، 26 ربيع الاول 746 ق
احسان رضايي
سريال سربه داران را بعيد مي دانم كه هم نسلان من از ياد برده باشند. صحنه اي بود در همان اوايل سريال كه مؤذنِ بچه سال، نيمه شب از منارة مسجد جامع بالا مي رود و بي موقع اذان مي گويد. فرياد مي زند و اذان مي گويد. گريه مي كند و اذان مي گويد... دارد مرگ شيخ را اعلام مي كند.
شيخ خليفة مازندراني از آن شخصيت هاست كه در تاريخ، خيلي كم درباره اش نوشته اند. ولي همان  مقدار كم، چهره اي دوست داشتني از او ساخته است. ظاهرا موطنش شهر سبزوار بوده، ولي چون براي تحصيل علم به آمل كه آن روزگار به نسبت آرام و باثبات و داراي مراكز علمي فعال بوده، مي رود لقب مازندراني مي گيرد. دربارة خانواده اش چيزي ننوشته اند. ولي از سبزواري بودنش معلوم است كه شيعه بوده. استادان متعددي داشته و چون به پاسخ سؤال هايش نمي رسيده، باز سراغ استادي ديگر مي رفته. از جملة اساتيدش يكي شيخ علاءالدولة سمناني بوده كه امروزه مزارش در سمنان، زيارتگاه و از مراكز دراويش است. پس از جست وجوي بسيار به سبزوار برمي گردد و در مسجد جامع شهر ساكن مي شود. آن جا نماز جماعت مي خواند، موعظه مي كرد و كفش مي دوخت. آوازة زهد و رياضت و اعتكاف اش به زودي در كل خراسان منتشر مي شود. كراماتي هم به او نسبت مي دادند. وعظش مريدان و مستمعان بسيار داشت و فارس و مغول به مجلسش حاضر مي شدند. تبليغ برابري و مساوات مي كرد و مردم را از تحمل جور و ستم مغول نهي مي كرد. بعضي نوشته اند كه خود را شاگرد و پيرو بايزيد بسطامي معرفي مي كرد. با آن دسته از فقهاي شهر كه با مغول سازش كرده بودند، چندان ميانه اي نداشت و آن ها را همدست ستمگران معرفي مي كرد.
فقها كه به رونق مجلسش هم حسودي مي كردند، نامه اي به ابوسعيد ايلخان، حاكم وقت خراسان نوشتند كه شيخ خليفه در خانة خداي نشسته و تبليغ دنياوي مي كند. قاضي شارع، قاضي القضات باشتين، فتواي قتلش را داد. سلطان ابوسعيد در ظاهر از اين كه متعرض خون درويشان شود خودداري كرد. اما شبانه به مسجد ريختند و شيخ را دار زدند و مرگ او را خودكشي جلوه دادند.
تأثير تعليمات شيخ خليفه، در وجود شاگردش شيخ حسن جوري و نهضتي كه او به راه انداخت، يعني نهضت سربه داران بود. شيخ حسن جوري سريال سربه داران مي گفت: نه. شيخ نمرده است. تا يكي باشد كه بداند او چه مي گفت، شيخ نخواهد مرد.

لحظه هاي كاغذي
029556.jpg
تولد قيصر امين پور 2 ارديبهشت 1338
احسان ناظم بكايي
قيصر امين پور شاعر است. همين. دربارة او جز اين چيز ديگري نمي شود گفت و گفتن هر چيز ديگري هم بي فايده است. گفتن اين كه قيصر متولد 1338، گتوند در نزديكي دزفول است، چه فايده اي دارد؟ يا اين كه رشتة تحصيلي اش را دوبار (از دام پزشكي و علوم اجتماعي) در بهترين دانشگاه ايران تغيير داده و دوباره كنكور داده است تا ادبيات بخواند؟ دكتراي ادبيات دارد. در شكل گيري حوزة انديشه نقش داشته و خانه شعر جوان را هم او راه انداخته. مدتي سردبير ماهنامة به يادماندني سروش نوجوان بود. در دانشگاه هاي الزهرا و تهران تدريس مي كند. تنفس صبح ، آينه هاي ناگهان و گل ها همه آفتاب گردانند دفترهاي شعرش هستند كه هر كدام حداقل چهار بار تجديد چاپ شده اند. رفيق صميمي اش سيدحسن حسيني بود كه در بهار 82 رفت. و سال گذشته يك خيابان را در كرمانشاه به افتخار او نام گذاري كردند. گفتن اين ها چه چيزي به قيصر امين پور و يا دوستداران شعرش اضافه مي كند؟ دكتر شفيعي كدكني مي گويد: از ديد من تمام هنرمندان و چهره هاي ادبي عصر ما، به دو گونه تقسيم مي شوند: آن ها كه خودشان هستند و هنرشان، و آ ن ها كه ضمائمي دارند. قيصر در شمار آن هاست كه از هرگونه ضميمه اي بي نياز است.
نمونه اشعار:
سراپا اگر زرد و پژمرده ايم
ولي دل به پاييز نسپرده ايم
چو گلدان خالي، لب پنجره
پر از خاطرات ترك خورده ايم
اگر داغ دل بود، ما ديده ايم
اگر خون دل بود، ما خورده ايم
اگر دل دليل است، آورده ايم
اگر داغ شرط است، ما برده ايم
اگر دشنه دشمنان، گردنيم!
اگر خنجر دوستان، گرده ايم؟!
گواهي بخواهيد، اينك گواه:
همين زخم هايي كه نشمرده ايم!
دلي سربلند و سري سربه زير
از اين دست، عمري به سر برده ايم

روز اول عشق
029541.jpg
تولد محمد محمدعلي ۷ ارديبهشت 1327
مهرداد گوران
نويسندة مجموعه داستان درة هندآباد گرگ دارد هفتم ارديبهشت ماه امسال، پنجاه و هشت سالگي را پشت سر مي گذارد. او هنوز با همان شوق و اميد دوران جواني مي نويسد. آن ها كه خوانندة جدي آثارش هستند، معتقدند نويسندة سه رمان باورهاي خيس يك مرده ، برهنه در باد و آدم و حوا كه در سال هاي اخير منتشر شده اند، بسي جلوتر از مجموعه داستان هاي دوران جواني اش يعني از ما بهتران و بازنشستگي است. به تعبير ديگر، نويسنده هم پخته تر و كار كشته تر شده و هم تجربه هاي تازه را از سر مي گذراند، آن هم در روزگاري كه نويسندگان صاحب اسم و رسم، كمتر خطر مي كنند و بعضا دوست ندارند ذهن و زبان خود را با تجربه هاي متفاوت محك زنند. با اين حال، داستان هاي كوتاه و رمان هاي بلند محمدعلي چند مشخصة بارز دارند. اول اين كه واقعيت محورند؛ هم به لحاظ پرداخت موضوعي و ساختاري و هم از نظر فضاي روايي. دوم اين كه از زباني شسته رفته و تقريبا وامدار زبان كوچه و بازار برخوردارند. محمدعلي نويسنده اي است كه حتي تخيلات ژرف شخصيت هايش را از جريان روزمرة زندگي آدم ها مي گيرد و به آن پر و بال مي دهد. سوم اين كه روايت محورند. محمدعلي به اصل مهم و آكادميكِ نوشتن داستان يعني روايت نگاهي خلاق دارد.
و اما، آخرين كارهاي اين نويسندة اهل جنوب تهران، در فضاي اسطوره هاي ايراني مي چرخند. رمان سه گانة روز اول عشق در برگيرندة سه داستان بلند جمشيد و جمك ، آدم و حوا و مشي و مشيانه است كه البته سر و كلة مشي و مشيانه هنوز در كتابفروشي ها پيدا نشده و نمي دانيم كي قرار است اين اتفاق بيفتد. كسي چه مي داند، شايد در نمايشگاه بين المللي امسال از راه رسيد و غافلگيرمان كرد.
محمدعلي پس از يك عمر كلنجار رفتن با رويدادها و امور واقعي، اكنون به ساحت اسطوره گام نهاده و دارد آن را تجربه مي كند. به نظر مي رسد او در اين زمينه هم توش و توان كافي را در اختيار دارد و به واسطة آن، از ساز و كار جهان اساطير گره گشايي مي كند و رمز و راز اساطير ايراني را به جهان مدرن پيوند مي زند. اما نوشتن اسطوره و داستاني كردن آن، لاجرم زبان را هم بايد معطوف به خود كند و اين شايد مهم ترين مسأله اي است كه سه گانة روز اول عشق با آن روبه رو است. ارديبهشت گان كه فصل تولد محمدعلي است، نماد دنياي ذهني او در دورة اخير نويسندگي اش هم هست. دهه 30 در تاريخ معاصر ايران يك نقطة عطف است، از انتشار نشريات و كتاب هاي مهم گرفته تا ملي شدن صنعت نفت و اوج و فرود دولت دكتر مصدق. محمد محمدعلي از آن دهه، به دهه 80 آمده است.

از تخم مرغ وحشت دارم
029568.jpg
مرگ آلفرد هيچكاك‎/ 9 ارديبهشت‎/ 29 آوريل 1980
ترجمه حبيبه جعفريان
پرندگان مي توانست ترسناك ترين فيلمي باشد كه من تا حالا ساخته ام.
من يك كارگردان تيپيك ام. اگر سيندرلا را بسازم، تماشاگر فورا داخل كالسكه دنبال يك جسد مي گردد.
از تخم مرغ وحشت دارم. بدتر از وحشت، حالم از آن به هم مي خورد. يك چيز گرد سفيد بدون هيچ سوراخي... تا به حال چيزي حال به هم زن تر از تخم مرغي كه شكسته و آن مايع زرد از داخلش شره كرده ديده ايد؟ خون يك  جور حس شاد به آدم مي دهد. قرمز است اما زردة تخم مرغ، زرد است. واقعا حال به هم زن است!
يكي از بزرگ ترين كمك هاي تلويزيون، اين است كه قاتل را به خانه آورده است. جايي كه به آن تعلق دارد.
ديالوگ فيلم بايد صدايي در ميان بقية صداها باشد. يك چيزي كه از دهان آدم هايي كه چشم هايشان دارد قصه را تعريف مي كند، بيرون مي آيد.
بگذار آن ها اين حس خوشايند را بچشند. همان حس خوشايندي كه وقتي از يك كابوس بيدار مي شوند دارند.
مو طلايي  ها در نقش قرباني جواب مي دهند. آن ها مثل برف باكره اي (دست نخورده اي) هستند كه رد خون رويشان خودش را خوب نشان مي دهد.
من عليه پليس نيستم. فقط از آن ها مي ترسم.
سينما براي من قطعه اي از زندگي نيست. برشي از يك كيك است.
من براي يك گلوي دردناك (زخمي) راه حل بي نقصي دارم: ببرش!
من به عنوان يك مرد جوان واقعا فاقد هر گونه جذابيتي بودم!
در فيلم هاي داستاني، كارگردان خداست. در فيلم هاي مستند، خدا كارگردان است.
من پر از انواع ترس هايم و بهتر از هر چيز برايم اين است كه از هر نوع پيچيدگي پرهيز كنم. دوست دارم همه چيز در اطرافم مثل كريستال شفاف باشد. آرام باشد.
توي بيشتر فيلم ها قاتل ها آدم هاي خيلي تر و تميزي هستند. من مي خواستم نشان بدهم اين كار چقدر مي تواند شاق باشد. كشتن يك آدم، كار كثيف شاق گندي است.
من آدم خيري هستم. به مردم همان چيزي را مي بخشم كه مي خواهند: مردم عاشق اين اند كه بترسند. وحشت كنند.
من هرگز نگفتم هنرپيشه ها گاوند. همة چيزي كه گفتم اين بود كه هنرپيشه ها بايد مثل گاو رفتار كنند.
مدت زمان فيلم بايد با ميزان تحمل مثانة بشر متناسب باشد.
آن ها دوست دارند پنجة پايشان را در آب سردي از جنس ترس بگذارند.
براي من [فيلم] روح يك كمدي بزرگ بود. بايد اين طور مي بود.
والت ديزني بهترين سيستم انتخاب بازيگر را دارد. اگر از هنرپيشه اي خوشش نيامد، فقط كافي است او را پاره كند و بيندازد دور.
وقتي هنرپيشه اي مي آيد پيش من و مي خواهد دربارة كاراكترش بحث كند، مي گويم: توي فيلم نامه هست. بخوان. و اگر بپرسد پس من چطوري حس بگيرم؟ مي گويم: با فكر كردن به حقوقت.
من اجازه مي خواهم از چهار نفر به عنوان كساني كه بيشترين تأثير را روي من گذاشتند و بيشترين تشويق و پشت گرمي ها را به من دادند، اسم ببرم: اولي شان يك تدوينگر فيلم است. دومي يك فيلم نامه نويس. سومي مادر دخترم پت (پاتريشيا) و چهارمي كسي كه غذاهايش معجزه هايي هستند كه در آشپزخانه اي معمولي اتفاق مي افتند. و اسم تمام اين ها آلما رويل است. (همسر هيچكاك)
اين فقط يك فيلم است و با تمام اين حرف ها ما بابتش بهاي سنگيني پرداخته ايم.

پيشامدناگوار
029550.jpg
فاجعه چرنوبيل 6 ارديبهشت، 26 آوريل 1986
سيداحسان بيكايي
و ناگهان ستاره اي سوزان از ملكوت فروافتاد، در سومين بخش رودخانه؛ و نام ستاره پيشامد ناگوار بود. و بسياري مردمان به خاطر آب ها مردند، زيرا كه آب ها مسموم شده بودند؛ و آن جا پيشامد ناگوار نام گرفت.
اين بخشي از انجيل است و عده اي معتقدند به خاطر شباهت لغوي ترجمة پيشامد ناگوار با كلمة چرنوبيل در انجيل، اين حادثه پيش بيني شده بود.
در 26 آوريل 1986 بخش كنترل راكتورهاي اتمي كشورهاي اروپايي، متوجه ميزان بالاي اشعه در حسگرهاي خود شدند. با تصور وجود يك حادثة داخلي، همگي آن ها دستور تخلية سريع نيروگاه هاي خود را صادر كردند. بخش تحقيقات اتمي آمريكا هم با كنترل تشعشعات به پنتاگون اعلام كرد كه شوروي دست به يك آزمايش هسته اي زده است.
سي ان  ان بلافاصله اين خبر را منتشر كرد. ميزان تشعشعات، بسيار زياد بود. چند ساعت بعد، تاس اعلام كرد حادثه اي در راكتور واحد 4 نيروگاه اتمي چرنوبيل رخ داده. اما تعداد قربانيان و علت ماجرا اعلام نشد.
بعدها گروه هاي مختلف، علت هاي متفاوتي را اعلام كردند. سازندگان راكتور، پرسنل را مقصر دانستند و تحقيقي ديگر، اشكال در سيستم خنك كنندة راكتور را عامل انفجار دانست. گروه هاي مستقل، هيچ كدام از دو گزارش را قبول نداشتند. مسؤول واحد خنك كننده، دو هفته بعد به علت شدت تشعشعات مرد. 47 پرسنل ديگر نيز مردند. به علت نبودن سد حفاظتي، تشعشعات در مناطق غربي شوروي، اروپاي شرقي، بريتانيا و حتي شرق آمريكا گسترش يافت.
۱۰ هزار نفر مستقيما به علت حادثه جان باختند.200 هزار نفر بي خانمان شدند. در بلاروس و اوكراين كه آلوده ترين مناطق اند، سرطان تيروئيد در كودكان به شدت افزايش يافته است. 5/3 ميليون بيمار در اوكراين وجود دارد كه يك سوم آن ها كودك اند. پزشكان مي گويند بايد منتظر پيشامدهاي ناگوارتري بود.
با اين همه، نيروگاه چرنوبيل اوكراين، 14 سال ديگر فعاليت كرد تا بالاخره در سال 2000 تعطيل شد.
هنوز در ولز، چراگاه هايي وجود دارد كه به علت آلودگي راديواكتيو، گوسفندان در آن ها اجازة چرا ندارند.

مهندسي كه فيلسوف شد
029553.jpg
تولد لودويك ويتگنشتاين ۶ ارديبهشت، 26 آوريل 1889
مريم جعفراقدمي
كارل لودويك ويتگنشتاين پسر ته تغاري يكي از خانواده هاي اشرافي وين بود. ثروت خانوادة ويتگنشتاين، آن قدر زياد بود كه توانستند با پرداخت پول هنگفتي به نازي ها، تبار يهودي خود را پاك كنند و از وقايع دهة 30 اروپا در امان باشند. با اين حال اگر نبوغ فوق العاده اش نبود، ميراث خانوادگي هم نمي توانست لقب بزرگ ترين فيلسوف قرن بيستم را برايش دست و پا كند. تنها فيلسوفي كه دو انقلاب بزرگ در دنياي فلسفه به وجود آورد.
ويتگنشتاين هيچ گاه آرام و قرار نداشت. از جبهة جنگ تا استادي دانشگاه و حتي بنايي را تجربه كرد. همين سرگشتگي بود كه او را از مهندسي به مباني رياضي و منطق و بعد به فلسفه رساند. او كه در رشته مهندسي و علوم هوانوردي درس مي خواند، در سال 1911 درسش را رها كرد تا به كمبريج برود و از برتراند راسل، مباني رياضي بياموزد. راسل در زندگي نامه اش ماجراهاي جالبي از جواني و شوريدگي ويتگنشتاين نقل كرده  است. داستان هايي شبيه اين كه ويتگنشتاين به منزل راسل مي رفته و تا نيمه شب، بحث فلسفي مي كرده است، و حتي گاهي راسل را تهديد مي كرده كه اگر جواب سؤالاتش را ندهد، خودش را مي كشد. ظاهرا راسل به ديوانگي شاگردش ايمان داشته كه جرأت نمي كرده عذر او را بخواهد. اما شايد مهم ترين دليلش اين اعتراف راسل است: با خواندن اولين مقالة ويتگنشتاين فهميدم كه با يك نابغه طرف هستم.
ويتگنشتاين در طول زندگي اش فقط يك كتاب منتشر كرد: رساله منطقي- فلسفي . كتابي بسيار كوچك اما انقلابي، كه با آن سبك نوشتار تلگرافي با پاراگراف هاي مقطع و شماره بندي شده (كه سبك ويتگنشتاين در تمام نوشته هايش بود) به نوعي كتاب مقدس براي فلاسفه تبديل شد. او اين كتاب را پس از چند سال نوشتن يادداشت هاي كوتاه، در آگوست 1918 يعني هنگامي كه در ارتش اتريش خدمت مي كرد، تمام كرد. در نوامبر همان سال كه به اسارت نيروهاي ايتاليايي در آمد، دست نويس آن را به همراه خود به اردوگاه اسرا برد و بعدا از آن جا براي راسل فرستاد. متن آلماني كتاب او در سال 1921 و ترجمة انگليسي آن كه نام لاتين تراكتاتوس را بر آن گذاشتند، در سال 1922 به چاپ رسيد. او معتقد بود كه اين كتاب، راه حلي پاياني براي مسائل فلسفي است. براي همين بود كه بعد از انتشار آن، چندين سال كار آكادميك و دانشگاه را رها كرد و در روستاهاي دور دست اتريش، معلم دبستان شد. در سال 1929 تصميم گرفت به كمبريج برگردد. او رساله منطقي- فلسفي را كه شهرت جهاني پيدا كرده بود، به عنوان تزش معرفي كرد تا از كمبريج مدرك دكترا بگيرد. اما از همان موقع، شروع به رد نتايج كتاب رساله كرد. بيشتر از 25 سال بر روي نظرات جديدش كار كرد و حاصل آن، كتاب پژوهش هاي فلسفي بود كه بعد از مرگش در سال 1965 منتشر شد.

كار،كار انگليسي هاست
029559.jpg
بروز اولين نمونه ابتلا به ايدز 5 ارديبهشت، 25 آوريل 1959
ياسر مالي
آقا، كار كار انگليسي هاست كه اين بار هم دستشان از آستين خطوط هوايي كانادا درآمده. (زحمت انتقال سارس به اقصي  نقاط عالم را هم همين شركت كشيد.) در 1981 نوعي سرطان پوستي نادر بين چند مرد همجنس باز شاغل در خطوط هوايي كانادا گزارش شد كه از بس نادر بود، شك دانشمندان را برانگيخت. دستگاه ايمني بدن اين افراد كاملا از كار افتاده  بود و كسي نمي دانست چطور بايد درمانشان كند. چون تصور مي شد اين بيماري مخصوص قوم لوط است و كليسا كلي حال كرده  بود كه بالاخره اين نامردها به سزاي اعمالشان رسيدند، نام آن  را اختلال ايمني مرتبط با همجنس بازي گذاشتند.
بعد از مدتي، چند مرد معتاد تزريقي مبتلا به اين بيماري شناسايي شدند كه حتي زير سخت ترين آزمايش ها نشانه اي از همجنس بازي نشان نمي دادند. پس از مدتي، سروكلة زنان، كودكان و هموفيلي هاي مبتلا هم پيدا شد. متأسفانه به نظر مي رسيد اسم بيماري بايد عوض شود؛ كه شد ايدز يا همان نشانگان نقص ايمني اكتسابي .
در ابتدا مراكز انتقال خون از افراد مشكوك مثل مردان همجنس باز و معتادان تزريقي خون نمي گرفتند، اما هنوز آزمايشي براي اثبات آلودگي وجود نداشت و لازم بود افراد خودشان با زبان خوش اعتراف كنند. دو سال طول كشيد تا دانشمندان در انستيتو پاستور فرانسه و بعدها در آمريكا، ويروسي را در خون ايدزي ها پيدا كنند و دو سال ديگر هم طول كشيد تا بفهمند انگور و عنب و استافيل شان در واقع يكي است (همان اچ آي وي يا ويروس نقص ايمني انساني خودمان).
اوايل، مثل تمامي دستاوردهاي بشري، عقايد غلطي دربارة ايدز وجود داشت. وزير بهداشت وقت آمريكا پيش بيني كرد ظرف 6  ماه براي بيماري، آزما-يشي ابداع كنند و ظرف 2 سال هم صاحب واكسن شوند؛ واكسني كه علي رغم 22 سال تلاش شبانه روزي دانشمندان هنوز يافت مي نشود.
مي گويند اچ آي وي از تركيب دو ويروس مختلف شامپانزه در آفريقاي  غربي مستعمرة انگليس و به  قولي در گينه  بيسائو ايجاد شد و در حدود 1940 (به  اضافه و منهاي 20  سال) پس از جهش، احتمالا از طريق خوردن گوشت ميمون، آميزش با ميمون يا تزريق خون ميمون جهت تقويت شجاعت(!)، وارد بدن انسان شد و با افزايش سفرهاي بين المللي پس از دهه 1960، عالمگير شد. البته ظاهرا محل 28  پروژة آزمايش واكسن فلج  اطفال در آفريقا، با محل وقوع اولين موارد بيماري، يكي بوده كه مختصري مشكوك است.
دربارة اولين بيمار شناخته  شده اي كه به درجة ايدز نائل آمد، اختلاف  نظر هست؛ ولي ظاهرا همان شاگرد چاپخانة 25  ساله اي بود كه در 1959  به مركز پزشكي سلطنتي منچستر انگليس مراجعه كرد و 5/4 ماه بعد به  دلايل نامعلومي درگذشت. نمونه هاي بافتي وي كه در 1990 مجددا بررسي شدند، وجود اچ آي وي را نشان مي دهند تا همگان بدانند كه كار كار انگليسي هاست.

تصوير يك ياغي
029547.jpg
تولد آندره آغاسي 9 ارديبهشت ۲۹، آوريل 1970
محمد والا يزداني
امانوئل آغاسي، بوكسور ايراني ارمني در سال 1952 به اميد تبديل شدن به يك قهرمان به آمريكا مهاجرت كرد. او زماني كه در ايران بود، در المپيك هاي لندن و هلسينكي شركت كرده بود. هر چند رؤياي آمريكايي او رنگ واقعيت به خود نگرفت، ولي پسر او به يكي از تنيسورهاي بزرگ تاريخ تبديل شد.
آندره در بيست و نهم آوريل۱۹۷۰ در لاس وگاس به دنيا آمد و به تشويق برادر و خواهران بزرگ ترش از سن پايين به تنيس پرداخت. او در سيزده سالگي به آكادمي تنيس نيك بوليتري رفت و تحت متدهاي سختگيرانة او پيشرفت سريعي داشت، طوري كه در شانزده سالگي وارد دنياي تنيس حرفه اي شد. از آن زمان حدود بيست سال مي گذرد و آغاسي همچنان به هنرنمايي در كورت هاي تنيس ادامه مي دهد. حاصل اين سال ها، هشت قهرماني در اوپن استراليا، يك قهرماني در اوپن فرانسه، دو قهرماني در يو.اس.اوپن و يك قهرماني در ويمبلدون است. بدين ترتيب آغاسي از معدود تنيسورهاي جهان است كه موفق به فتح هر چهار گرنداسلم دنيا شده است.
اما دوران حرفه اي فرزند لاس وگاس را مي توان به دو بخش تقسيم كرد. آندره در سال  هاي اوليه تصويرگر يك ياغي بود، يك جان مك انروي جديد. او در آن سال ها با موهاي بلند و تي شرت هاي رنگين در كورت حاضر مي شد و در خارج از ميدان نيز با مصاحبه هاي خود جنجال به پا مي كرد. در آن سال ها، او با بروك شيلدز هنرپيشة خوش سيماي آمريكايي ازدواج كرد، ولي اين وصلت هاليوودي پس از چند سال به طلاق انجاميد.
چهرة تازة آغاسي، تنيسوري آرام بود كه شور و شر سال هاي جواني را فراموش كرده. او حالا با سري تراشيده و بدون حاشيه هاي سابق، به رقابت با جواناني مشغول است كه سا ل ها از او كوچك ترند. آغاسي در سال 2001 با اشتفي گراف، تنيسور آلماني ازدواج كرد و حاصل آن، تولد دو پسر است.
او در خلال اين سال ها فراز و نشيب هاي زيادي نيز تجربه كرده است. مثلا در سال 1997 تا رتبه 141 جهان سقوط كرد، ولي در سال 99 به صدر تنيسورهاي جهان بازگشت.
آغاز همكاري آغاسي با براد گيلبرت در سال 1994 را مي توان نقطه عطفي در دنياي حرفه اي او دانست. گيلبرت بازيگر چندان سرشناسي نبود، ولي توانست استعداد آغاسي را در مسير صحيحي هدايت كند. البته آغاسي از سال 2002 با گيلبرت قطع همكاري كرده و با دارن كاهيل، مربي سابق ليتون هيويت تمرين مي كند. در كارنامة آندره، طلاي المپيك 96 آتلانتا مي درخشد.

فهرست
نامه به سردبير
فهرست
سينما تلويزيون
و پوپك رفت
برره اي ها در جام  جهاني
رويدادهفته
گوي طلايي تمشك طلايي
ورزشي
دو تا مي خوام و كوتاه نمي آم
دفاع چپ، بهتر از اين نمي شه
رويدادهفته
سيد، بهترين رفيق من در ايران!
قلمرو محافظت شده فيفا و شركا
اعداد و ارقام جام  جهاني
اخبار داغ
حرف هاي داغ
ملي گرايي يا خيالبافي؟
تيمي كه باد با خود برد
۲۷۰ دقيقه فرانسوي
اجتماعي
خدا ايمان را آفريد. ايمان گفت: مرا نيرومند كن. خدا ايمان را توانا كرد! با خوشرويي و بخشندگي
زندگي
رقابت سپورهاي آهني
ركورد شكني با كيك زرد!
رويدادهفته
سينما
احمدشاه آن شب خواب نداشت
اعتياد به سبك مهرجويي
اسرار گنج دره يخي
مرد پنجه طلايي
منفِرد، تو فِرد، اونفِرد!
مگر بي  هكولي پكول هم مي شود؟
موسيقي
نان و عشق و موتور هزار
جادوي جعبه جادويي
آريان، بنيامين و كليپ هاي در راه
روزها
قهرمانان من مرده اند
آخرش چي،ساموئل؟
مبارزه كن مبارزه كن! آه چه صبحي!
رويدادها
جهان كوچك
بدرود پدرخوانده عزيز
فهرست دارايي هاي سيلويو برلوسكوني
انتخابات جنجالي، ايتاليا را نصف كرد
من مسيح سياستم
هنر روز
زيباي خفته
|  فهرست  |  سينما تلويزيون  |  ورزشي  |  اجتماعي  |  زندگي  |  سينما  |  موسيقي  |  روزها  |
|  جهان كوچك  |  هنر روز  |  شناسنامه  |  مهمان هفته  |  راهنما  |  سبك زندگي  |  گفت و گو  |  گزارش  |
|  موفقيت  |   نيم رخ ، تمام رخ  |  يادداشت  |  موضوع ويژه  |  گالري  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |