با دل شرق، با دماغ غرب
فوت علامه اقبال لاهوري 1 ارديبهشت 1317
دكتر علي شريعتي
اقبال همة منزل هاي فلسفي و روحي اين عصر را با بينش و جهت يابي ايمان و عرفان اسلامي خويش پيموده است و مي توان گفت وي يك مهاجر مسلمان است كه از اعماق اقيانوس پر اسرار هند سر زد و تا بلندترين قله هاي كوهستان پر اقتدار اروپا بالا رفت، اما نماند و به ميان ما بازگشت تا ره آورد سفري اين چنين شگفت انگيز را به ملت خويش ـ يعني به ماـ ارزاني دارد. و من در شخصيت او مي بينم كه يك بار ديگر، اسلام براي نسل خودآگاه و دردمند اما پريشان خويش، در قرن بيستم نمونه سازي كرده است.
وي از آن مرتجعان و كهنه پرستاني نيست كه بدون اين كه بشناسند، با هر چه نو است، و با تمدن جديد و با غرب، بدون جهت و سبب، دشمني مي ورزند. همچنين مثل آن هايي نيست كه بدون داشتن جرأت انتقاد و انتخاب، محو و مقلد غرب مي شوند. او از طرفي علم را استخدام مي كند و از طرف ديگر عدم كفايت و نقصان علم را براي تكافوي همة نيازهاي معنوي و همة مقتضيات تكامل بشري احساس مي كند و براي تكميلش راه حل دارد. به هر حال، اقبال آدمي است كه يك جهان بيني دارد و براساس اين جهان بيني و تفسير روحاني فلسفي كه از عالم مي دهد و از آدم، مكتب اجتماعي خودش را بنا كرده و براساس فرهنگ و تاريخي كه به آن متصل است ـ تا آن جا كه مصالح ساختمان انساني قرن ما استعداد دارد ـ او را آن چنان كه خود معيار مي دهد، بر انگارة علي ساخته است. يعني چه بر انگارة علي؟ يعني چگونه؟ يعني انساني با دل شرق، با دماغ غرب. مردي كه هم درست و عميق مي انديشد و هم زيبا و پرشكوه عشق مي ورزد. مردي كه هم با دردهاي روح آشناست و هم با رنج هاي زندگي. كسي كه هم خدا را مي شناسد و هم خلق را.
نمي گويم شخصيت كامل است، هرگز. نمي گويم شخصيت سمبل است، نه. شخصيتي است كه پس از متلاشي شدن شخصيت يك مسلمان تمام و شخصيت كامل اسلامي، دو مرتبه در قرن بيستم تجديد بنا شده است. اين تجديد بنا شدن، آغاز كاري است كه ما به عنوان روشنفكران مسلمان بايد بدان دست بزنيم و بزرگ ترين مسؤوليت را در ساختمان خويش و همچنين در ساختمان جامعة خويش احساس كنيم. براي اولين بار، سيدجمال بود كه اين خفتة عظيم و بزرگ چندين قرن را آگاه كرد كه: چگونه اي و چگونه بوده اي، و اقبال پس از اين نهضت براي اولين بار نخستين ميوه بود از اين بذري كه سيدجمال در اين امت باير شده پاشيد. و اين نخستين ميوه، يك الگوي بزرگ و يك سرمشق بزرگ و بسيار شورانگيز براي ما است. ما به عنوان شرقي و به عنوان وابسته به اين نقطه از زمين و به عنوان وابسته به اين تاريخ و به عنوان انساني در برابر طبيعت و به عنوان انساني در برابر غرب.
نوبت عاشقي
بزرگداشت سعدي 1 ارديبهشت
روز اول ارديبهشت را به نام سعدي نام گذاشته اند. سعدي معروف تر از آن است كه نياز به معرفي ما داشته باشد. و بلكه او خود، معرف ما در جهان است. يونيسف، روز 21 آوريل (اول ارديبهشت) را به افتخار سخن سراي فارس، روز جهاني شعر نام گذاشته است.
شب فراق كه داند كه تا سحر چند است؟
مگر كسي كه به زندان عشق در بند است
گرفتم از غم دل راهِ بوستان گيرم
كدام سرو به بالاي دوست مانند است؟
پيام من كه رساند به يارِ مهرگسل
كه برشكستي و ما را هنوز پيوند است
قسم به جان تو گفتن طريق عزت نيست
به خاك پاي تو و آن هم عظيم سوگند است
كه با شكستن پيمان و برگرفتن دل
هنوز ديده به ديدارت آرزومند است
بيا كه بر سر كويت بساط چهرة ماست
به جاي خاك كه در زير پايت افكنده است
خيال روي تو بيخ اميد بنشانده است
بلاي عشق تو بنياد صبر بركنده است
عجب در آن كه تو مجموع و گر قياس كني
به زير هر خم مويت دلي پراكنده است
اگر برهنه نباشي كه شخص بنمايي
گمان برند كه پيراهنت گل آكند است
ز دست رفته نه تنها منم درين سودا
چه دست ها كه ز دست تو بر خداوند است
فراق يار كه پيش تو كاه برگي نيست
بيا و بر دل من بين كه كوه الوند است
ز ضعف، طاقت آهم نماند و ترسم خلق
گمان برند كه سعدي ز دوست خرسند است
گفتم آهن دلي كنم چندي
ندهم دل به هيچ دلبندي
و آن كه را ديده در دهان تو رفت
هرگزش گوش نشنود پندي
خاصه ما را كه در ازل بوده است
با تو آميزشي و پيوندي
به دلت كز دلت به در نكنم
سخت تر زين مخواه سوگندي
يك دم آخر حجاب يك سو نِه
تا برآسايد آرزومندي
همچنان پير نيست مادر دهر
كه بياورد چون تو فرزندي
ريش فرهاد بهترك مي بود
گرنه شيرين نمك پراكندي
كاشكي خاك بودمي در راه
تا مگر سايه بر من افكندي
چه كند بنده اي كه از دل و جان
نكند خدمت خداوندي
سعديا دور نيكنامي رفت
نوبت عاشقي ست يك چندي
اگر بيابان نبينم...
فوت سهراب سپهري 1 ارديبهشت 1359
حبيبه جعفريان
مرد ته مدادش را گذاشت روي شقيقه اش و از پنجره بيرون را نگاه كرد. چون صداي پرنده آمده بود. هر روز مي آمد. از روزي كه او به اين اتاق زير شيرواني آمده بود. فكر كرد وقتي برگردد ايران، اگر حرفي از چشم انداز پاريس وسط بيايد، قبل از آن كه از سواحل سن بگويد و قبل از آن كه اسم نوتردام را بياورد، از صداي اين پرنده حرف خواهد زد... دلش ناگهان گرفت. يك لحظه احساس كرد دوست دارد كتاب هايش را پرت كند گوشه اي و بزند به بيابان. بيابان هاي اطراف كاشان. مداد را پايين آورد و روي كاغذ نوشت در پاريس بيابان نيست. اين را همه مي دانند، اما همه نمي دانند من اگر مدتي بيابان نبينم دق مي كنم.
اول تابستان بود ـ تابستان 58 ـ كه درد آمد. اول خفيف بود. يك جور بي حسي در پاها. اما كم كم طاقتش را طاق كرد. چند آزمايش داد و دكترها تومور را توي مهرة پشتش پيدا كردند. سرطان داشت. به خودش چيزي نگفتند. به مادر و ديگران هم. فقط خواهر كوچك مي دانست. همان كه ويولنسل اش سكوت خانه را به هم مي زد.
دي 58 او را بردند لندن. فرقي نكرد. اسفندماه به ايران برگشتند. اين جا در بيمارستان پارس بستري شده بود. خيلي ها به ديدنش مي آمدند و طوري رفتار مي كردند كه او فكر كند قرار است عمر نوح كند . اما او مي ديد كه خواهر كوچك غذا نمي خورد. خواب ندارد. لاغر شده است.
يك روز گفت: تو چرا غذا نمي خوري؟ خواهر كوچك صدايش درنيامد. او گفت: مهم نيست. آدم چند سال زودتر يا ديرتر بايد برود. نمي دانست سرطان دارد ـ به دكتر مي گفت: فكر نمي كنيد فيزيوتراپي خوب باشد؟ ـ اما مي دانست كه دارد مي ميرد. درد زياد بود. بدنش از كمر به پايين حس نداشت. يك روز به شاهرخ مسكوب كه آمده بود ديدنش، گفت: هميشه از آدم هايي كه حرمت زندگي را نگه نمي دارند و خودشان را مي كشند، تعجب مي كردم. اما حالا مي فهمم چطور مي شود كه خودشان را مي كشند. بعضي وقت ها زندگي كردن غيرممكن است. و بعد، از نوشتة ناتمامش حرف زد. نوشته اش يك گفت وگو بود دربارة نقاشي، بين استادي كه اروپايي است و شاگردي ايراني. مي گفت: هنوز خيلي كار دارد... نمي دانم اين ناخوشي كي تمام مي شود. مسكوب گفت: ان شاء الله زودتر تمام مي شود و از بي رحمي اي كه در اين جواب بود، وحشت كرد. اين ناخوشي فقط با مرگ تمام مي شد. چند روز بعد، اول ارديبهشت 59 غروب بود كه سپهري در بيمارستان پارس فوت كرد.
او را در صحن امام زاده سلطان علي در دشت اردهال دفن كردند. هميشه مي گفت: ايران مادرهاي خوب دارد، غذاهاي خوشمزه، روشنفكران بد و دشت هاي دلپذير.
سقراط خراسان
فوت محمدتقي شريعتي 31 فروردين 1366
محمدتقي شريعتي (ايستاده سمت چپ) در كنار علامه طباطبايي و شهيد مطهري
احسان رضايي
نام استاد بيش از هر چيز، يادآور فرزندش دكتر علي شريعتي است. اما استاد جز فرزندش، بسياري ديگر را هم تربيت كرد و جز او يادگارهاي ديگر هم داشت.
در مزينان سبزوار به دنيا آمد. همة پدرانش عالمان دين بودند. پدرش مجتهد كل منطقة سبزوار بود و با اين حال كراهت داشت كه نان از دين بخورد و روزگار فقيرانه خود و خانواده اش از كشاورزي مي گذشت. محمدتقي آموزش علوم اسلامي را از 15سالگي شروع كرد. به مشهد رفت و نزد برادرانش به تحصيل مشغول شد. زندگي اين سه برادر در تمام مشهد مثَل بود. مي گفتند شريعتي ها روي كتاب خوابشان مي برد و روي كتاب بيدار مي شوند. سال هاي تحصيلش مصادف شد با ديكتاتوري رضاخان و ركود حوزه ها. درس را خودش به تنهايي ادامه داد و براي تأمين معاش به تدريس در مدارس مشغول شد.
بعد از شهريور۱۳۲۰ كه مردم مذهبي مشهد، ورود ارتش سرخ را براي خلاصي از شر رضاخان غنيمت مي شمردند و حتي تعداد زيادي از روحانيان مشهد عضو حزب توده شدند، او به تنهايي به مقابله برخاست. سقراط وار در شهر راه مي رفت و خانه به خانه به بحث و جدل با روشنفكران مي پرداخت و طعنه ها را تحمل مي كرد كه اين مسائل را ماركس نمي فهمد و تو معلم ساده دهاتي مي فهمي؟! در جريان ملي شدن نفت از فعالان نهضت در مشهد شد. در سال هاي پس از كودتا نيز ترك پيمان نكرد. با يورش شهريور۱۳۳۶ ساواك به مراكز نهضت مقاومت ملي در سراسر كشور، همراه با فرزند جوانش كه تازه نامش بر سر زبان ها افتاده بود، بازداشت شد. سال 1343 به خواهش آيت الله طالقاني به تهران و مسجد هدايت رفت. در حسينيه ارشاد هم تدريس مي كرد. با بسته شدن حسينيه در 1351، به جاي پسرش كه پنهان شده بود، دستگيرش كردند و يك سال و نيم در زندان بود. آن جا هم دست از تدريس و تبليغ برنداشت و بسياري از توده اي ها را به اسلام برگرداند.
با چنان حرارتي حرف مي زد كه كلامش در هر كسي تأثير مي كرد. علاقه اش به دين طوري بود كه انگار در صدر اسلام زندگي مي كند. دين براي او فراتر از لباس و سلسله مراتب و قشر و طبقه بود. با حكومت رضاخان و محمدرضاشاه سخت مخالف بود، و از آزادي عقيده، استقلال ملي و عدالت اجتماعي دفاع مي كرد. كسر شأن خود نمي ديد كه براي دانش آموزان و دانشجوها سخنراني كند. كتاب تفسيرش تفسير نوين را هم براي همين مخاطبان نوشت. و اولين مركز نوين تعليمات اسلامي را او با نام كانون نشر حقايق اسلامي در سال 1323 راه انداخت.
وقتي آزادي سوخت
آتش سوزي سينما آزادي ۲۹ فروردين 1376
احسان ناظم بكايي
سوم ارديبهشت 1348، سينما شهر فرنگ با اكران مارليك افتتاح مي شود، برادران روحاني (صاحبان سينما)، بي خيال نام خارجي برادوي مي شوند و ترجيح مي دهند نام سينمايشان، نام دستگاه سرگرم كنندة دوران كودكي شان باشد.
نمايش فيلم هاي مطرحي مثل جنگ ستارگان باعث مي شود ضلع شمال شرقي چهارراه عباس آباد و سينما شهر فرنگ، به سرعت به پاتوق فيلم دوست ها بدل شود.
بعد از انقلاب و در سال 59، سينما اين بار تحت پوشش بنياد مستضعفان و با نام آزادي افتتاح مي شود. 10 سال مي گذرد و بعد از جنگ، سينما به حوزه هنري واگذار مي شود. صف هاي طويل جلوي سينما آزادي ديگر نماي آشناي چهارراه عباس آباد شده؛ طوري كه سال 75 با فروش 150 ميليون توماني، پرفروش ترين سينماي ايران لقب مي گيرد.
اما دوران اوج آزادي، در ساعت 13:15 آخرين جمعة فروردين 76 با شعله ور شدن آتش در كانال هاي هواكش سمت راست سالن پايان مي يابد.
اين سينما كه در سال هاي 55 و 69 هم دچار آتش سوزي خفيف شده بود، نتوانست از بار سوم جان سالم به در ببرد. وقتي تماشاچي ها در اولين سانس تعطيلات تابستاني ، دارند به اين فيلم مي خندند، آتش به سرعت در ميان بافت هاي پلاستيكي مي پيچد و دود غليظ آن، تماشاچي ها را فراري مي دهد. شيشه ها بر اثر حرارت بر سر مردم خرد مي شود و در كمتر از 20دقيقه، با وجود تلاش آتش نشانان، آتش ديوانه وار آزادي را نيمه مخروبه مي كند. مأموران موفق مي شوند سينماي همسايه ـ شهر قصه ـ را نجات بدهند، ولي چند روز بعد شهر قصه را هم به دليل احتمال فروريختن ديوارها، تخريب مي كنند. 9 سال از آن روز مي گذرد و حفرة شمال شرقي چهارراه عباس آباد همچنان خالي است.
اي مترسك كلاه را بردار
تولد محمد علي بهمني 27 فروردين 1321
كاوه مظاهري
محمدعلي بهمني در تاريخ 1321 در دزفول به دنيا آمد، در تهران بزرگ شد و حالا در بندرعباس زندگي مي كند. به دليل شرايط ويژة خانوادگي، همزمان با تحصيل، از هفت سالگي كارگر چاپخانه بود. به قول خودش اگر آموخته اي دارد از مدرسه، كار است و زندگي و ديگر هيچ. در 9 سالگي اولين شعرش در مجله روشنفكر چاپ شد. بهمني سال ها پيش از انقلاب در راديو ترانه سرايي مي كرده كه حاصل آن سال ها در مجموعه اي به نام امانم بده منتشر شده است. ديگر كتاب هاي شعرش باغ لال ، در بي وزني ، عاميانه ها و اين خانه واژه هاي نسوزي دارد هستند. گزيده اي از شعرهايش آماده كرده با نام گاهي دلم براي خودم تنگ مي شود و كاسه آب ديوژن را هم در دست انتشار دارد.
حرف ها
اين كه مي پرسيد چرا جسمم غزل است اما روحم نيمايي ست ، من هم از شما مي پرسم كه چرا اين گونه نباشم؟!
غزل بعد از نيما را نوعي لجبازي مي دانم.
گمان نمي كنم كه شاعران امروز بيشتر به ترانه سرايي گرايش يافته باشند، بلكه بيشتر به پول روي آورده اند.
من با هر گونه نقدي كه در عرصة شعر انجام مي شود مخالف ام . دليل موجهي هم دارم : براي اين كه اكثر منتقدان با فلسفه آشنا نيستند.
روزگار ما ديگر روزگار زبان فاخر نيست. بايد به سادگي پناه بريم .
نمونه شعر
من زنده بودم اما انگار مرده بودم
از بس كه روزها را با شب شمرده بودم
يك عمر دور و تنها، تنها به جرم اين كه
او سرسپرده مي خواست، من دل سپرده بودم
يك عمر مي شد آري در ذره اي بگنجم
از بس كه خويشتن را در خود فشرده بودم
در آن هواي دلگير وقتي غروب مي شد
گويي به جاي خورشيد من زخم خورده بودم
وقتي غروب مي شد، وقتي غروب مي شد، ...
كاش آن غروب ها را از ياد برده بودم!
مردي كه ديگر نمي خندد
تولد چارلي چاپلين/۲۷ فروردين، 16 آوريل 1889
لازم نبود چند كتاب بخوانم تا بفهمم كه خمير ماية زندگي كشاكش است و درد و زحمت. به حكم غريزه، تمام لودگي ام بر اين پايه استوار بود. روندش اين طور بود: آدم ها را به دردسر بيندازم و بعد بياورم شان بيرون
مريم برادران
مادرم ترجيح مي داد شب ها مرا با خود به تئاتر ببرد تا در خانه تنها نمانم. او در تماشاخانة محقر كانتين كه بيشتر مشتريانش سربازها بودند، بازي مي كرد. وقتي صداي مادرم شكست، من در اتاقك پشت صحنه بودم. بيماري لارنژيت صدايش را خراب كرده بود. نمي فهميدم چه اتفاقي افتاده، اما همهمه زياد شد و مادر صحنه را ترك كرد. منقلب و ناراحت بود. با مدير بگو مگو كرد. مدير صحنه كه ديده بود من براي دوستانم آواز مي خوانم، دستم را گرفت و روي سن برد تا جاي مادرم را بگيرم. من در برابر نور خيره كنندة چراغ ها و قيافة در دود گم شدة تماشاچيان، شروع به آواز خواندن كردم؛ آواز مشهور جك جونز . باران سكه به روي سن باريد. آوازم را قطع كردم و گفتم: اجازه بدهيد اول پول ها را جمع كنم بعد دنبالة آواز را بخوانم. همه خنديدند. مدير صحنه پول ها را درون دستمالي جمع كرد و وقتي مطمئن شدم آن ها را براي خود برنداشته، خيالم راحت شد؛ براي مردم خوشمزگي كردم، رقصيدم و صداي مادرم را تقليد كردم. مادرم كه آمد تا مرا با خود ببرد، با سكه و كف زدن استقبال مان كردند. آن شب، اولين حضور من در پنج سالگي و آخرين حضور مادرم روي صحنه بود.
در زنگ تفريح براي يكي از رفقا، شعر گربة خانم پريسيلا را مي خواندم كه آقاي رايد، معلم مان، شنيد و خوشش آمد. او مرا وادار كرد تا براي بچه ها بخوانم. خواندم و طوفاني از خنده در كلاس به پا شد. شهرتم در مدرسه پيچيد. مرا كلاس به كلاس مي بردند و براي همة دخترها و پسرها مي خواندم. اين اولين بار بود كه با شعور كامل، طعم افتخار را مي چشيدم. حالا ديگر سوگلي معلم ها شده بودم و اين محبوبيت حتي در درس خواندنم نيز اثر گذاشته بود. همان سال وارد دسته اي از رقصندگان به اسم هشت پسر بچة لانكشاير شدم.
به او غذا و مسكن مي دادند و هفته اي نيم پوند دستمزد. مادر رضايت داد. گروه موفقي بود، اما چارلي دوست داشت شعبده باز بشود. تا اين كه چارلي 16 ساله با ويليلم تريلت آشنا شد و بازي خوبش در نمايش شرلوك هولمز، باعث شد با گروه براي اجرا به آمريكا برود. آن جا ماند و در 1913 اولين فيلمش را بازي كرد.
من از سينما چيز زيادي بارم نبود. به اتاق رخت كن رفتم. به خودم گفتم بهتر است شلوار گل و گشادي بپوشم، عصايي نازك دستم بگيرم، يك جفت كفش گت و گنده پا كنم و كلاه دربي سرم بگذارم. دلم مي خواست ظاهري بي قواره و ناجور داشته باشم. اين وضع به من دل داد. شروع كردم به تشريح خلق و خوي شخصيت بازي. ملتفت ايد كه اين بابا چندين چهره دارد: ولگرد، نجيب زاده، شاعر، خيالاتي، تنها و غريبه اي كه قلبش پر از محبت و رؤياي عشق و ماجراست. ابايي ندارد كه از زمين ته سيگاري بردارد يا از دست بچه اي خروس قندي كش برود و اگر فرصت پيدا كند، لگد بپراند.
اين طوري ولگرد ريز نقش دردمند در 1924 در سينما ظاهر شد و تا آخر مردم را بي صدا گرياند و خنداند. زبان باز كردن سينما، استاد لال بازي را آشفته كرد، اما بايد با اين حركت همراه مي شد؛ جست وجوي طلا ، سيرك ، روشنايي هاي شهر ، عصر جديد ، ديكتاتور بزرگ و لايم لايت با طنزي گزنده، خطاب مستقيم و نگاهي انساني.
فيلم مهاجر دربارة دورويي آمريكايي ها نسبت به مهاجران و بي رحمي مسؤولان اداره هاي مهاجرت است. عجيب نيست كه او به خيانت، محكوم شد و تحت فشار مقامات واشنگتن قرار گرفت. گروه هاي تندرو، و سياستمدارهاي محافظه كار حسابش را يكسره كردند.
در 1972، آكادمي علوم و هنرهاي سينماي آمريكا، چارلي هشتاد و سه ساله را دعوت كرد و جايزة اسكار افتخاري را با هاي و هوي، كف دستش گذاشت! او سكوت كرد. مردم به احترام اش كف زدند. آن قدر كه چاپلين محبوب به گريه افتاد. از ميان برندگان اين جايزة پرافتخار، طولاني ترين تشويق مردم نصيب چارلي چاپلين شده است، اما خيلي ها گفتند چرا بي هيچ سخنراني و بدون اشاره به بلايي كه سرش آورده بودند، جايزه را قبول كرد؟ در پنج سال آخر زندگي اش هرگز راجع به اين اتفاق حرفي نزد و اين راز را با خودش برد.
آخرين جانشين مسيح
تولد پاپ بنديكت شانزدهم 27 فروردين، 16 آوريل 1927
سيداحسان بيكايي
پنج سالش كه بود، در جمع كودكاني ايستاده بود كه بايد به اسقف اعظم مونيخ خوشامد مي گفتند. زرق و برق و جلوه خيره كننده لباس كاردينالي، آن قدر او را مجذوب كرد كه تصميم گرفت بعدها كاردينال شود. اما به جاي اين كار در چهارده سالگي عضو انجمن جوانان هيتلري شد. با شروع جنگ، مدتي سپر تانك ساخت و بعد به نيروي ضدهوايي مونيخ پيوست. با شكست آلمان، مدتي را در اردوگاه زندانيان جنگي متفقين به سر برد. تجربياتش در اردوگاه جنگي و حزب نازي باعث شد به اين نتيجه برسد كه هيچ چيز غير از كليسا نمي تواند در برابر اين همه خشونت و جنگ بايستد. پس دوباره به ياد تصميم پنج سالگي خود افتاد. در پنجاه سالگي توسط پاپ پل ششم به آرزوي خود رسيد و كاردينال مونيخ شد. و 28 سال در اين مقام باقي ماند. سيصد سال بود كه هيچ پاپي اين همه در مقام كاردينالي صبر نكرده بود. در لحظاتي خاص به درگاه خدا دعا مي كردم لطفا با من اين كار را نكن! اما اين طور به نظر مي}رسد كه او اين بار به حرف من گوش نكرده است.
صبح روز هفتم ماه مي 2005 دود سفيد نشان داد كه شوراي انتخاب پاپ بالاخره دويست و شصت و پنجمين پاپ را انتخاب كرده است. جوزف آلويس راتزينگر، با الهام از نام قديس بنديكت و پاپ بنديكت پانزدهم كه طي جنگ جهاني اول پاپ بود، نام بنديكت شانزدهم را براي خود انتخاب كرد. از بين پاپ ها به سلَفش، ژان پل دوم علاقة شديد دارد. سال 1990 به خاطر سكتة مغزي، بينايي اش را تا حدودي از دست داد و تنها به خاطر ادامه دادن راه پاپ ژان پل دوم، خود را بازنشسته نكرد.
پاپ 78 ساله كه هشتمين پاپ آلماني است، مي تواند به 10 زبان صحبت كند. عقايد شديدا سنتي و محافظه كارانه اي دارد و نظرياتش در مورد همجنس گراها و سوءاستفاده هاي جنسي در كليساها بسيار جنجال برانگيز است. او يكي از مخالفان عضويت تركيه در اتحاديه اروپاست و مي گويد كشوري كه اكثريت جمعيت آن مسلمان و حكومت اش لائيك است، نبايد در اتحاديه اي كه اكثريت آن مسيحي اند عضو باشد. پاپ جديد، موافق برابري اديان نيست. به نظر مي رسد يك نازي قديمي، پاپ شده است.
زندگي خوب، مرگ راحت
تولد لئوناردو داوينچي ۲۵ فروردين، 15 آوريل 1452
ترجمه حبيبه جعفريان
به هيچ فردي كه رياضي دان نباشد، اجازه ندهيد چيزي از كارهاي مرا بخواند.
روزي كه خوب گذشته باشد، خواب راحتي هم با خودش مي آورد؛ همان طور كه يك زندگي خوب، مرگ راحتي به دنبال دارد.
زندگي اي كه خوب بگذرد، طولاني هم به نظر خواهد آمد.
آسان تر است كه همان اول مقاومت كني تا اين كه بخواهي آن آخر جلوي چيزي بايستي.
مي دانم. خيلي از چيزهايي كه الان به دردنخور به حساب مي آيند، بعدها كار خواهند كرد.
موانع نمي توانند بر من پيروز شوند. هر مانعي در مقابل يك تصميم سرسختانه تسليم مي شود.
پشتكار نمي تواند آغاز شود، مگر اين كه پشتكار داشته باشي.
عشق ، ترس و شهرت ( اعتبار). اين ها را روي سه تا سنگ بنويس!
كسي كه ديگران را آزار مي دهد، از شر خودش در امان نخواهد بود.
شاعر سرباز
تولد اكتاويو پاز 30 فروردين، 19 آوريل 1914
سارا تفكري
شاعر پردردسري بود. احتمالا درطول زندگي اش نتوانست ميان خود و صداي مردم بودن انتخابي كند. دوره و زمانة خوبي هم براي زندگي نبود. 1914در همهمة پرآشوب جنگ جهاني اول در روستايي نزديك مكزيك به دنيا آمد تا براي بقية سال هاي زندگي اش در چنبرة دغدغة آوازة حكومت و آزادي مردم باشد. نمي شد گفت سوسياليست بود، اما از وحشت فاشيسمي كه به نظرش داشت تاب اروپا را مي گرفت، گاهي به آن چشم داشت. نه مثل دوست شاعرش پابلو نرودا كه آغوش سوسياليسم را مفر عالم مي دانست. بارها با همراهي آندره مالرو از سياست روسيه و استالينيسم بدگويي مي كرد، اما دلش نيامد سوسياليسم را به رِژيم روسيه نسبت دهد. مي گفت تجربة آن ها انحرافي از مسير سوسياليسم نيست، جنايت هايشان دقيقا مال خودشان است و به اين روش فكري تعلق خاطري ندارند.
19ساله كه بود، اولين كتاب شعرش را چاپ كرد. نمي شد از كسي كه پدرش وكيل دعاوي زاپاتا بود و پدربزرگ اش كتاب خواني حرفه اي كه از طرفداري پورفيريو دياز دست كشيده بود تا سرباز اين ديكتاتور مكزيكي نباشد، انتظار داشت همچنان شاعري با تمايلات سوررئال باقي بماند. نمي توانست تنها قند دردهان واژه ها بگذارد، سروده بود:
دوباره بر آن ها بتاز
تن پوشي بر آن ها بپوشان
به خراميدن شان وادار
گردن شان را بفشار، طبخشان كن
وادارشان كن كه شاعر شوند و خود، واژه هاي خود را ببلعند.
۱۹۳۷ بعد از نوشتن شعري عليه شورش هاي نظامي اسپانيا به دعوت نويسنده هاي ضد فاشيسم راهي آن جا شد تا در جنگ هاي داخلي اسپانيا از لابه لاي كاغذها بيرون بيايد و در جنگ در كنار مردم آفتابي شود.
به عنوان كسي كه هميشه عليه سركوبي و خشونت قلم زده بود، همراهي هاي گاه و بيگاه با نظام تك حزبي كشورش چندان اميدواركننده به نظر نمي آمد. ديپلمات بودن اما، برايش امكان تجربة سفر به كشورهاي ديگري را داشت. 1945راهي فرانسه، سوئد و ژاپن شد.
۱۹۵۱ ديگر در پاريس جا گرفته بود؛ در اوج جنگ هاي كره و قدرت گرفتن حزب كمونيست فرانسه كه حالا ديگر تبديل به پررنگ ترين حزب اين سرزمين شده و توانسته بود تحت رهبري لويي آراگون ـ شاعرسوررئال ـ از طبقه روشنفكر تا روحانيت كاتوليك را هم با خود همراه كند.
پاز تصميم گرفت در مورد اردوگاه مرگ روسيه كتابي بنويسد. با اين همه، نوشتن عليه اردوگاه گولاك، كشيدن اسلحه از رو بود كه او آمادگي اش را داشت. با وجود زندگي در هند به عنوان ديپلمات، تجربة همجواري در كنار كشورهاي آمريكاي لاتين و مبارزات سرزمين خودش، چندان اعتقادي به مبارزة منفي و بدون خشونت مهاتما گاندي و مارتين لوتركينگ برايش به جا نگذاشت. خشونت شفاف را در مقابل سختگيري ديكتاتورها ترجيح مي داد.
۱۹۶۸ بعد از برخوردهاي خشونت آميز دولت مكزيك با تظاهرات دانشجويي كه به كشتاري خونين در مكزيكوسيتي منجر شد، از سفارت استعفا داد و جايي گفت حمام خون راه انداختن به سبك آزتك ها تنها راه نشان دادن در اختيار گرفتن قدرت نيست. 1990 نوبل ادبيات را به اولين مكزيكي اي كه او بود، دادند. وصيت كرده بود جسدش را بسوزانند. سال 1998 بود.
رافالوشن
تولد رافائل بنيتس 27 فروردين، 16 آوريل 1960
محمد والا يزداني
هر وقت حرف از انقلاب در دنياي مدرن فوتبال مي شود، اولين نامي كه ذهن ها را به تكاپو مي اندازد، ژوزه مورينيو است؛ مردي كه نه فقط به خاطر سبك ويژة مربيگري بلكه به خاطر تيپ منحصر به فردش چشم ها را به خود خيره كرده است. اما غير از مرد پرتغالي، كسان ديگري هستند كه در سكوت نيمكت، كارهاي سخت و گاهي غيرممكن انجام مي دهند. رافا بنيتس يكي از اين هاست. او هم مانند مورينيو بازيكن بزرگي نبوده، اما در دوران مربيگري اش صفحات تاريخ را به نفع خود ورق زده است. رافا فارغ التحصيل رشته تربيت بدني از انستيتو ملي اين رشته در دانشكده فني مادريد است، اما با والنسيا و سبك مدرن و هجومي اش وارد دفتر فوتبال اروپا شد. او جام يوفا را با اين تيم فتح كرد تا روز 16 ژوئن 2004 زندگي اش رنگ ديگري به خود بگيرد. امضاي قرارداد با باشگاه پر افتخار ليورپول كه در جذب ژوزه مورينيو ناموفق مانده بود، به اندازة كافي براي رافا انگيزه به همراه داشت. چلسي با مورينيو در صدر جدول مي تاخت و رافا و ليورپول در ردة پنجم، نمايش هايي ضعيف داشتند. اما انگار بنيتس مي دانست چگونه بايد در اروپا نتيجه بگيرد. چلسي مقهور تاكتيك تمام دفاعي رافا شد و ميلان در فينالي اعجاب انگيز به ايده هاي او باخت تا ليورپول، اروپا را بعد از حدود۲۰ سال، زير پاهايش حس كند. حركت او در ليورپول به انقلاب رفا (Rafalution) شهره شده و امروز همه در اروپا براي قرمزها ي مرسي سايد كلاهشان را برمي دارند، همان طور كه براي بنيتس برمي دارند. او بعد از مورينيو و باب پيزي، مربي افسانه اي ليورپول، سومين مردي است كه جام يوفا و ليگ قهرمانان را در دو فصل پشت سر هم كسب كرده. او آن قدر روي كارش تمركز دارد كه به گفتة همسرش شب ها خواب فوتبال مي بيند. روز هفتم فوريه 2006، روز به خصوصي براي رافا به حساب مي آيد؛ روزي كه جايزة شخصيت ورزشي برتر مرسي سايد را بالاي سر برد. ليورپول با او متحول شده و هواداران اميدوارند تيمشان به روزهاي خوش دهه 70 بازگردد؛ فقط با ايده هاي رافائل بنيتس مائودس و نه هيچ كس ديگر.