- هفته نامه فرهنگي - اجتماعي -جوانان‎/شماره۶۳ - شنبه ۲۶ فروردين ۱۳۸۵ - - Apr 15, 2006
docharkhe
وقتي بادها بوزند
029139.jpg
تولد امام جعفر صادق (ع) ۲۷ فروردين، 17 ربيع الاول 83 ق
بترسيد از نفرين پدر كه از شمشير برنده تر است.
هرگاه سختي يا پيشامد ناگواري براي مردي رخ داد يا امري او را اندوهناك كرد، پس دو زانوي خود و آرنج هايش را برهنه كند و به زمين بچسباند و با اين حال در سجده براي حاجت خود دعا كند.
خدا با موسي مناجات كرد و فرمود: اي موسي مرا در هيچ حالي فراموش مكن، زيرا فراموش كردن من دل را مي ميراند.
هرگاه پيشامدي پدرم را غمگين مي كرد، زنان و كودكان را جمع مي كرد، سپس دعا مي كرد و آن ها آمين مي گفتند.
خداي متعال خوش ندارد كه مردم در انجام حاجت به همديگر اصرار كنند، ولي براي خودش آن را دوست دارد.
دعا را در چهار هنگام بخوانيد: هنگام وزيدن بادها، برطرف شدن سايه ها (يعني هنگام ظهر)، باريدن باران، و ريختن اولين قطرة خون مؤمن در جهاد يا غير آن. زيرا در اين هنگام، درهاي آسمان باز مي شود.
هر گاه دل يكي از شما رقت كرد (نرم شد) در آن حال دعا كند، زيرا دل تا پاك نشود رقت نكند.
رسول خدا فرموده است: بهترين وقتي كه در آن خداي متعال را بخوانيد، سحرهاست.
هميشه پدرم مي فرمود: پناه مي بريم به خدا از گناهاني كه مرگ ما را نزديك سازند و خانه ها را ويران كنند و اين گناهان قطع رحم، آزردن و نافرماني پدر و مادر و واگذاردن احسان و نيكي است.
وقتي بندة مؤمن توبه كند، خداي متعال به سبب توبة او شاد شود چنان  كه يكي از شما به سبب پيدا كردن گمشده اش شاد مي شود.
گاهي مردي را مي بيني كه در سخنوري در يك لام يا واو خطا نكند ولي دلش از شب تاريك و ظلماني تاريك تر و سياه تر است، و گاهي مردي را مي بيني كه نتواند آن چه در دل دارد به زبان آورد اما دلش مانند چراغ، نورافشاني كند.
لغزش هاي مؤمنين را جست وجو نكنيد، زيرا هر كس لغزش هاي برادرش را جست وجو كند، خداوند لغزش هايش را دنبال كند و خداوند لغزش هاي هر كس را دنبال كند رسوايش سازد گرچه درون خانه اش باشد.
خداي متعال فرمايد: هر كس به يك دوست من اهانت كند به جنگ با من كمين كرده و من به ياري دوستانم از همه چيز شتابان ترم.
كمترين آزار به پدر و مادر، گفتن اف به آن ها است و اگر خداي متعال چيزي را آسان تر و خوارتر از آن مي دانست، از آن نهي مي فرمود.
زن مؤمن از مرد مؤمن كمياب تر است و مرد مؤمن كمياب تر از كبريت احمر است.
نفس كشيدن كسي كه براي ما اندوهگين است و براي ستمي كه به ما شده غمگين است، تسبيح است.
هر كه به يك زندگي ساده از خدا راضي باشد خدا هم به عمل اندك او راضي شود.
اي پسر آدم! هر طور كه مي خواهي باش چون آن چنان كه باشي جزا مي بيني.
در تورات نوشته است: اي پسر آدم! تنها به عبادت من پرداز تا دلت را از بي نيازي پر كنم و تو را به خودت وانگذارم!

كسي مثل اونخواهي ديد
چون وي را بديدندي، از وي هيبت داشتند و چون با وي مخالطت كردندي، وي را چون جان و دل دوست گرفتندي. نه پيش از وي، مثل وي كسي توانستندي ديدن و نه بعد از وي، كسي مثل وي تواند يافتن
029118.jpg
تولد حضرت محمد (ص) ۱۷ ربيع الاول، 27 فروردين
احسان رضايي
سيره يا سيرت در لغت به معناي راه و روش است، اما در اصطلاح علوم اسلامي، منظور از سيره كتابي است كه به شرح سنت يعني احوال و رفتار پيامبر اسلام (ص) اختصاص داشته باشد. (حتي همين امروز هم چنين آثاري اكثرا همين نام را دارند، مثل سيري در سيرة نبوي شهيد مطهري.) معروف ترين و معتبرترين اين سيره ها، طبيعتا آثاري است كه نزديك تر به زمان خود پيامبر باشد. يكي از اين سيره هاي معروف، متعلق به عبدالملك ابن هشام، فقيه عراقي قرن سوم است كه اخبار حضرت رسول (ص) را با شش واسطه شنيده بود. روايت ابن هشام هنوز هم معتبر و محل مراجعه است. ترجمة فارسي اين اثر ارزشمند را يك قاضي همداني انجام داد. رفيع الدين اسحاق همداني، كه در قرن ششم فقيه و قاضي شهر ابرقوه بود، در ترجمة سيرة ابن هشام دست به كاري بزرگ زد و يكي از زيباترين متون فارسي را به جا گذاشت. اين اثر قديمي متني شيرين و ساده دارد، و خواندنش آدم را به حال و هواي خود زمان پيامبر (ص) مي برد. در اين كتاب مي توان سيماي پيامبر اسلام (ص) و يا به قول رفيع الدين اسحاق سيد را از نزديك و به وضوح ديد. به توصيفي كه در ابتداي متن زير آمده (و از قول حضرت علي (ع) است) توجه كنيد.
نه درازي باريك بود و نه كوتاهي خرد، بل كه ميانة اين هر دو بود: راست اندام تمام پُشت. مويي داشت نه جعدي جعد بود و نه تيزي تيز- ميانة اين هر دو بود: نه گرد و نه تيز. رويي داشت نه گرد و برآمده چون روي فربهان و نه خشك و نزار چون روي نحيفان، بل كه روي گردِ به  قاعده بود: سپيد و روشن و لطيف. چشمي داشت سپيده ها سپيد و سياهه سياه، مژگاني راست به هم در رُسته، دراز و بسيار. و استخوان اعضاهاي وي بزرگ و قوي، ميان شانة وي گشاده و موي هاي اندامش خرد و تنُك. انگشتانش، هم از آنِ دست و هم از آنِ پاي، درشت و بزرگ. كف هاي وي نرم چون حرير بود و چون از جاي خود برخاستي و مي رفتي، از چُستي همانا كه مرغ بود كه مي  پريد. و در ميان هر دو كتفش، مهر نبوت بودي. و او خود- كه صدهزار درود حق بر وي باد- خاتم پيغامبران و مهتر عالميان بود و در سخا از همه بهتر بود و در شجاعت از همه بيشتر بود و در فصاحت از همه نيكوتر و تمام تر بود و در عهد و پيمان از همه درست تر بود و در خوي و خلق از همه نيكوتر بود و در تعيش با مردم از همه بزرگ تر. بر بديهه، چون وي را بديدندي، از وي هيبت داشتند و چون با وي مخالطت كردندي، وي را چون جان و دل دوست گرفتندي. نه پيش از وي، مثل وي كسي توانستندي ديدن و نه بعد از وي، كسي مثل وي تواند يافتن.

محمد ابن اسحاق گويد كه آمنه حكايت كرد كه چون به سيد حامله شدم، آوازي شنيدم كه گفتي: اي آمنه، مي داني كه به كي آبستني؟ و هم آمنه حكايت كرد كه چون به سيد حامله شدم، نوري ديدم كه از من جدا شد كه جملة عالم به آن منور شد و نخست عكسي كه از آن نورها پيدا شد، كوشك هاي بصرا پيدا شد، چنان كه من آن را در مكه بديدم. (و بصرا شهري بود در طرف شام.)
و آمنه حكايت كرد كه در آن شب كه سيد از من به وجود خواست آمد، ستارگان آسمان ديدم كه همچون باران بر سر من فرو مي باريدند و به زيارت سيد مي آمدند. و هم آمنه گفت كه چون سيد به زمين نهادم، ديدم كه سر برآورد و روي سوي آسمان كرد و دست به دعا برداشت.
و در دلايل نبوت آمده است كه آن شب كه سيد به وجود خواست آمد، چهارده برج از ايوان كسرا بيفتاد و آتش مجوس در پارس كشته شد و هزار سال بود تا آن آتش افروخته بودند و هرگز نمرده بود. و از اين جنس معجزه ها كه در آن شب پيدا شد، بسيار است و جملة آن اين جايگاه در قيد كتابت آوردن دراز گردد.

محمد ابن اسحاق گويد كه چون سيد از مادر به وجود آمد، از بهر وي دايه طلب كردند. و قاعدة اهل مكه آن بود كه فرزندان به دايگان شير دادندي و ايشان برگرفتندي و به اَحياي عرب بردندي و شير دادندي و در خانة دايگان پروردندي، از بهر آن كه هواي بيرون مكه موافق تر بود- علي الخصوص، اطفال را. پس زنان قبيلة بيرون مكه- از بني سعد- بيامدند و از بهر دايگي شيرخواره طلب كردندي و بيشتر شيرخواره اي را برگرفتندي كه او را پدر بودي تا ايشان را تيمارداشت كردندي. پس زنان بني سعد در مكه بگرديدند و به خانة توانگران رفتند و شيرخوارة ايشان برگرفتند.
و حليمه- كه داية سيد بود- حكايت كرد كه من از دنبالة زنان قبيله به مكه رسيدم و من از آن جهت دير برسيدم كه مركوبي داشتم ضعيف سخت و با ايشان نمي توانست رفت. چون به مكه آمدم، زنان قبيله هر يكي از ايشان هرجا كه شيرخواره اي بود از آنِ توانگران، برگرفته بودند. و پيغامبر ما بر همة زنان قبيله عرضه كرده بودند؛ از بهر آن كه پدر نداشت، هيچ يك رغبت ننموده بودند و او را برنگرفته بودند.
حليمه گفت من در همة مكه بگرديدم تا مرا نيز شيرخواره اي به دست آيد از آنِ توانگران و نيامد و هرچند كه گرديدم نيافتم و دلتنگ باز خانه رفتم و حال با شوهر خود بگفتم. و او نيز دلتنگ شد، زيرا كه در قبيلة بني سعد قحطي عظيم پيدا شده بود و از بهر طلب معاش را، زنان قبيله آمده بودند تا شيرخواره برند و ايشان را از بهر آن طعام فرستند و تيمارداشت كنند.
حليمه گفت چون دلتنگ شدم و باز وتاق آمدم و از قبيلة توانگران هيچ شيرخواره نيافتم و زنان قبيله به راه خواستند بود، با خود گفتم بروم و آن يتيم را برگيرم (يعني مصطفا)- كه زشت باشد كه ميان زنان قبيله تهي دست بازپس روم و فردا مردم قبيله طعن در من كنند و بگويند جمله شيرخواره بياوردند، الا دختر ابوذُوَيب. (و پدر حليمه ابوذويب نام بود.) برفتم و مصطفا از آمنه بستدم و بياوردم. چون باز آمدم، پستان را در دهان مصطفا نهادم، شير از پستان من روان شد. و پيش از آن، پستان من از ضعف روزگار و سختي چنان شده بود كه قطره اي شير ندادي و خشك بود، چنان كه پسركي داشتم و پيوسته گريستي و هر شب از گرسنگي به خواب نرفتي. آن شب، چون مصطفا را شير بدادم، پستان من- هر دو- پرشير بود و پسرك خود را شير بدادم و آن شب تا روز به خواب رفتم و پسرك هم به خواب رفت و هيچ نگريست. و ديگر، اشتري داشتم ماده، سخت لاغر و هيچ شير نمي داد و همان شب كه مصطفا آوردم، شوهرم برفت و دست بر پستان اشتر نهاد، پستان وي ديد پرشير شده و آن را بياورد و من و شوهر آن را بخورديم و همه شب به راحت بخسبيديم.
روز ديگر، چون برخاستم، شوهر مرا گفت: اي دختر ابوذويب، چه مبارك پسري بود كه تو او را برداشتي- كه ما همه دوش از بركات وي سير شير شديم و خوش خفتيم و اميد چنان مي دارم كه ديگر خير و راحت از وي به ما رسد.
حليمه گفت كه به بركت مصطفا، در نعمت و راحت افتاديم و حق تعالي درِ فراخي و روزي بر ما برگشاد و هر روز نعمت ما مجدد مي شدي و كرامت ظاهر مي شدي. تا در قبيلة بني سعد، پيش از آمدن مصطفا، از ما كسي درويش تر نبود، بعد از آمدن وي از ما كسي توانگرتر نبود.

پس چون حليمه سيد را بازِ مكه برد، مادرش آمنه و جدش عبدالمطلب او را مي داشتند و حق تعالي او را به نبات نيكو برمي آورد. و چون به حد شش سالگي رسيد، مادرش- آمنه- وفات يافت.
و بعد از وفات آمنه، سيد پيش جد خود
- عبدالمطلب- مي بود و عبدالمطلب او را از همة فرزندان خود دوست تر داشتي. و قاعدة عبدالمطلب آن بود كه هر بامداد او را در ساية كعبه فراشي بگسترانيدي و وي بر سر آن نشستي و مردم پيش وي جمع آمدندي و پسران وي از هيبت كه از وي مي داشتند، نيارستندي كه بر سر فراش پدر رفتن و نشستن. و چون سيد درآمدي، همچنان بي مبالات، برفتي و بر فراش عبدالمطلب نشستي. و عبدالمطلب دست بر سر و پشت وي مي ماليدي و بوسه بر وي مي دادي و هر چه سيد بكردي، او را خوش آمدي و هرگز عبدالمطلب بانگي بلند بر وي نداشتي و سخن درشت با وي نگفتي.
پس، به اين حال مي بود تا هشت  ساله شد. چون به حد هشت  سالگي رسيد، عبدالمطلب وفات يافت و از دنيا برفت. چون عبدالمطلب از دنيا برفت، سقايت زمزم بازِ عباس افتاد و در دست وي بود تا اسلام ظاهر شد.
پس چون عبدالمطلب را وفات خواست رسيدن، از ميان پسران، ابوطالب را بخواند و سيد به وي سپرد و وصيت به نيك داشتن سيد كرد. و سبب آن بود كه از ميان جملة فرزندان، عبدالمطلب سيد را به وي سپرد كه ابوطالب با پدر سيد، هم  مادر بود و باقي برادران با عبدالله، هم  پدر بودند. و عبدالمطلب مي دانست كه ابوطالب را شفقت بر سيد بيشتر باشد و غم كار وي بهتر خورد.

و به اين حال مي بود تا كاروان قريش به جانب شام مي رفتند و ابوطالب نيز با ايشان عزم شام كرده بود. و سيد در آن وقت، دوازده  ساله بود. چون به جانب شام عزم داشت ابوطالب، سيد در وي آويخت. گفت: اي عم، مرا نيز با خود ببر! پس ابوطالب سيد را با خود ببرد به سفر شام.
چون به جانب شام رسيده بودند، جايي بود كه آن را بصرا گفتندي. كاروان به نزديك صومعة بحيرا فرود آمد. و بحيرا راهبي از ترسايان بود و چندين مدت بود تا در آن موضع، صومعه اي پرداخته بود و در آن نشسته بود و از آن صومعه بيرون نيامدي و با كسي سخني نگفتي. و بحيرا در زهد و پارسايي به درجة كمال رسيده بود و در علم نيز دستي نيكو داشت، چنان كه در آن زمان به زهد و علم وي كس نبود، و احوال سيد از انجيل معلوم كرده بود و نعت و صفت وي دانسته بود و اين چندين سال كه در آن صومعه نشسته بود، به انتظار ديدن پيغامبر ما نشسته بود، زيرا كه از انجيل بدانسته بود كه پيغامبر آخر زمان در آن مقام گذر خواهد كرد و در زير فلان درخت، در فلان موضع، نزول خواهد كرد. و بحيراي راهب هر بار كه قافلة قريش بر وي گذر كردي، بر بام صومعة خود نشستي و نظاره مي كردي تا علامتي ببيند يا كرامتي بشناسد كه به آن بداند كه پيغامبر ما در ميان كاروان است و از بام صومعه فرود آيد و استقبال وي كند و به خدمت وي بازرسد. چون هيچ علامت نمي ديد و هيچ كرامتي از آن چه وي را معلوم بود ظاهر نمي شد، بحيرا حركتي نكردي و از صومعه بيرون نيامدي و با اهل قافله هيچ سخن نگفتي تا اين نوبت كه پيغامبر ما در ميان قافله بود.
بحيرا از بام صومعه نگاه كرد؛ چون قافله مي آمدند، همة درختان صحرا و سنگ ها را ديد كه به آواز آمده بودند و مي گفتند: السلام عليك، يا رسول الله . ديگر نگاه كرد و ابر پاره اي سفيد ديد كه از ميان قافله بر سيد سايه بسته بود و همچنان كه قافله مي آمدند، آن ابر نيز با سيد مي آمد. چون قافله فرود آمدند، سيد فرود آمد و درختي كوچك بود و به زير آن درخت رفت و بنشست. حالي كه سيد زير آن درخت نشسته بود،  آن درخت شاخ ها برگشود و ساية نيكو برافگند.
بحيرا چون اين حال ها بديد، دانست كه سيد در ميان ايشان است. پس، از صومعه فرود آمد و بفرمود و طعام هاي بسيار بساختند و كس فرستاد به ميان قافله و گفت: راهب طعامي بساخته است. بايد كه اهل قافله به جملگي بيايند و كس پيش رحل و رخت مگذاريد! چون مرد بحيرا چنين گفت، كاروان قريش عجب داشتند. برخاستند و برفتند و سيد در ميان رخت بازگذاشتند، زيرا كه وي از همه كوچك تر بود.
چون همه حاضر شدند،  بحيرا نظر كرد و شكل و شمايل سيد را در ميان نيافت. همه را ديد و سيد را نديد. گفت كه آن چه طفيل اند حاضر شدند، اصل حاضر نشد. آن گاه، اهل قافله را گفت: اي جماعت، همانا يكي بگذاشته ايد و او را به مهماني نياورده ايد. كس فرستادند و سيد آوردند و حاضر كردند.
چون سيد حاضر كردند و به ميان قوم درآمد، بحيرا نظر از قوم برداشت و در وي مي نگريد. چون قوم از طعام فارغ شدند، بحيرا برخاست و دست سيد را بگرفت و او را سوگند به لات و عزا داد كه سؤال وي را جواب بازدهد- قريش جمله سوگند به لات و عزا خوردندي. (بحيرا را از اين سوگند مقصود امتحاني بود تا به حقيقت، احوال سيد بداند.)  سيد او را گفت: لات و عزا مگوي، كه در روي زمين بر من دشمن تر از لات و عزا نيست.
بحيرا گفت: به خداي تو سوگند مي دهم كه سؤال مرا جواب دهي.
سيد گفت: چون به خداي مرا سوگند دادي، بگو تا چه خواهي پرسيدن!
بحيرا سؤالي كه داشت بكرد و جواب آن سؤال، چنان كه او را مي بايست، بشنيد. بعد از آن، در پشت سيد نگاه كرد و مهر نبوت، به آن صفت كه وي را از انجيل معلوم شده بود،  بديد. بعد از آن، در قدم سيد افتاده و در قدم هاي وي بوسه مي داد. آن گاه، برخاست و دست ابوطالب بگرفت و او را به خلوت برد و گفت: اي ابوطالب، اين پسر فرزند كيست؟
ابوطالب گفت: فرزند من است.
بحيرا گفت: لا والله كه او فرزند تو نيست و پدر وي نبايد كه زنده باشد در اين ساعت. ابوطالب گفت: وي برادرزادة من است و پدرش چون به مادر حامله بود، از دنيا رفت.
بحيرا گفت: اكنون، صدق آوردي. بعد از آن گفت: زينهار، اي ابوطالب، او را از چشم حسودان نگاه دار و بدان كه وي پيغامبر آخر زمان است و مهتر و بهتر عالميان است. شرع او در همة عالم بگسترد و دين وي همة دين ها منسوخ كند. هرچند زودتر او را بازِ مكه بر و از يهود و نصارا او را نهان  دار! چه اگر او را بشناسند، در بند هلاك وي شوند.
ابوطالب چون سخن بحيرا بشنيد، زيادت در بند كار سيد شد و سيد را بازِ مكه آورد.

رويدادها
با دل شرق، با دماغ غرب
029085.jpg
فوت علامه اقبال لاهوري 1 ارديبهشت 1317
دكتر علي شريعتي
اقبال همة منزل هاي فلسفي و روحي اين عصر را با بينش و جهت يابي ايمان و عرفان اسلامي خويش پيموده است و مي توان گفت وي يك مهاجر مسلمان است كه از اعماق اقيانوس پر اسرار هند سر زد و تا بلندترين قله هاي كوهستان پر اقتدار اروپا بالا رفت، اما نماند و به ميان ما بازگشت تا ره آورد سفري اين چنين شگفت  انگيز را به ملت خويش ـ يعني به ماـ ارزاني دارد. و من در شخصيت او مي بينم كه يك بار ديگر، اسلام براي نسل خودآگاه و دردمند اما پريشان خويش، در قرن بيستم نمونه سازي كرده است.
وي از آن مرتجعان و كهنه پرستاني نيست كه بدون اين كه بشناسند، با هر چه نو است، و با تمدن جديد و با غرب، بدون جهت و سبب، دشمني مي ورزند. همچنين مثل آن هايي نيست كه بدون داشتن جرأت انتقاد و انتخاب، محو و مقلد غرب مي شوند. او از طرفي علم را استخدام مي كند و از طرف ديگر عدم كفايت و نقصان علم را براي تكافوي همة نيازهاي معنوي و همة مقتضيات تكامل بشري احساس مي كند و براي تكميلش راه حل دارد. به هر حال، اقبال آدمي است كه يك جهان بيني دارد و براساس اين جهان بيني و تفسير روحاني فلسفي كه از عالم مي دهد و از آدم، مكتب اجتماعي خودش را بنا كرده و براساس فرهنگ و تاريخي كه به آن متصل است ـ تا آن جا كه مصالح ساختمان انساني قرن ما استعداد دارد ـ او را آن چنان كه خود معيار مي دهد، بر انگارة علي ساخته است. يعني چه بر انگارة علي؟ يعني چگونه؟ يعني انساني با دل شرق، با دماغ غرب. مردي كه هم درست و عميق مي انديشد و هم زيبا و پرشكوه عشق مي ورزد. مردي كه هم با دردهاي روح آشناست و هم با رنج هاي زندگي. كسي كه هم خدا را مي شناسد و هم خلق را.
نمي گويم شخصيت كامل است، هرگز. نمي گويم شخصيت سمبل است، نه. شخصيتي است كه پس از متلاشي شدن شخصيت يك مسلمان تمام و شخصيت كامل اسلامي، دو مرتبه در قرن بيستم تجديد بنا شده است. اين تجديد بنا شدن، آغاز كاري است كه ما به عنوان روشنفكران مسلمان بايد بدان دست بزنيم و بزرگ ترين مسؤوليت را در ساختمان خويش و همچنين در ساختمان جامعة خويش احساس كنيم. براي اولين بار، سيدجمال بود كه اين خفتة عظيم و بزرگ چندين قرن را آگاه كرد كه: چگونه اي و چگونه بوده اي، و اقبال پس از اين نهضت براي اولين بار نخستين ميوه بود از اين بذري كه سيدجمال در اين امت باير شده پاشيد. و اين نخستين ميوه، يك الگوي بزرگ و يك سرمشق بزرگ و بسيار شورانگيز براي ما است. ما به عنوان شرقي و به عنوان وابسته به اين نقطه از زمين و به عنوان وابسته به اين تاريخ و به عنوان انساني در برابر طبيعت و به عنوان انساني در برابر غرب.

نوبت عاشقي
029115.jpg
بزرگداشت سعدي 1 ارديبهشت
روز اول ارديبهشت را به نام سعدي نام گذاشته اند. سعدي معروف تر از آن است كه نياز به معرفي ما داشته باشد. و بلكه او خود، معرف ما در جهان است. يونيسف، روز 21 آوريل (اول ارديبهشت) را به افتخار سخن سراي فارس، روز جهاني شعر نام گذاشته است.
شب فراق كه داند كه تا سحر چند است؟
مگر كسي كه به زندان عشق در بند است
گرفتم از غم دل راهِ بوستان گيرم
كدام سرو به بالاي دوست مانند است؟
پيام من كه رساند به يارِ مهرگسل
كه برشكستي و ما را هنوز پيوند است
قسم به جان تو گفتن طريق عزت نيست
به خاك  پاي تو و آن هم عظيم سوگند است
كه با شكستن پيمان و برگرفتن دل
هنوز ديده به ديدارت آرزومند است
بيا كه بر سر كويت بساط چهرة ماست
به جاي خاك كه در زير پايت افكنده است
خيال روي تو بيخ اميد بنشانده است
بلاي عشق تو بنياد صبر بركنده است
عجب در آن كه تو مجموع و گر قياس كني
به زير هر خم مويت دلي پراكنده است
اگر برهنه نباشي كه شخص بنمايي
گمان برند كه پيراهنت گل آكند است
ز دست رفته نه تنها منم درين سودا
چه دست ها كه ز دست تو بر خداوند است
فراق يار كه پيش تو كاه برگي نيست
بيا و بر دل من بين كه كوه الوند است
ز ضعف، طاقت آهم نماند و ترسم خلق
گمان برند كه سعدي ز دوست خرسند است

گفتم آهن دلي كنم چندي
ندهم دل به هيچ دلبندي
و آن كه را ديده در دهان تو رفت
هرگزش گوش نشنود پندي
خاصه ما را كه در ازل بوده است
با تو آميزشي و پيوندي
به دلت كز دلت به در نكنم
سخت تر زين مخواه سوگندي
يك دم آخر حجاب يك سو نِه
تا برآسايد آرزومندي
همچنان پير نيست مادر دهر
كه بياورد چون تو فرزندي
ريش فرهاد بهترك مي بود
گرنه شيرين نمك پراكندي
كاشكي خاك بودمي  در راه
تا مگر سايه بر من افكندي
چه كند بنده اي كه از دل و جان
نكند خدمت خداوندي
سعديا دور نيكنامي رفت
نوبت عاشقي ست يك چندي

اگر بيابان نبينم...
029082.jpg
فوت سهراب سپهري 1 ارديبهشت 1359
حبيبه جعفريان
مرد ته مدادش را گذاشت روي شقيقه اش و از پنجره بيرون را نگاه كرد. چون صداي پرنده آمده بود. هر روز مي آمد. از روزي كه او به اين اتاق زير شيرواني آمده بود. فكر كرد وقتي برگردد ايران، اگر حرفي از چشم انداز پاريس وسط بيايد، قبل از آن كه از سواحل سن بگويد و قبل از آن كه اسم نوتردام را بياورد، از صداي اين پرنده حرف خواهد زد... دلش ناگهان گرفت. يك لحظه احساس كرد دوست دارد كتاب هايش را پرت كند گوشه اي و بزند به بيابان. بيابان هاي اطراف كاشان. مداد را پايين آورد و روي كاغذ نوشت در پاريس بيابان نيست. اين را همه مي دانند، اما همه نمي دانند من اگر مدتي بيابان نبينم دق مي كنم.

اول تابستان بود ـ تابستان 58 ـ كه درد آمد. اول خفيف بود. يك جور بي حسي در پاها. اما كم كم طاقتش را طاق كرد. چند آزمايش داد و دكترها تومور را توي مهرة پشتش پيدا كردند. سرطان داشت. به خودش چيزي نگفتند. به مادر و ديگران هم. فقط خواهر كوچك مي دانست. همان كه ويولنسل اش سكوت خانه را به هم مي زد.
دي 58 او را بردند لندن. فرقي نكرد. اسفندماه به ايران برگشتند. اين جا در بيمارستان پارس بستري شده بود. خيلي ها به ديدنش مي آمدند و طوري رفتار مي كردند كه او فكر كند قرار است عمر نوح كند . اما او مي ديد كه خواهر كوچك غذا نمي خورد. خواب ندارد. لاغر شده است.
يك روز گفت: تو چرا غذا نمي خوري؟ خواهر كوچك صدايش درنيامد. او گفت: مهم نيست. آدم چند سال زودتر يا ديرتر بايد برود. نمي دانست سرطان دارد ـ به دكتر مي گفت: فكر نمي كنيد فيزيوتراپي خوب باشد؟ ـ اما مي دانست كه دارد مي ميرد. درد زياد بود. بدنش از كمر به پايين حس نداشت. يك روز به شاهرخ مسكوب كه آمده بود ديدنش، گفت: هميشه از آدم هايي كه حرمت زندگي را نگه نمي دارند و خودشان را مي كشند، تعجب مي كردم. اما حالا مي فهمم چطور مي شود كه خودشان را مي كشند. بعضي وقت ها زندگي كردن غيرممكن است. و بعد، از نوشتة ناتمامش حرف زد. نوشته اش يك گفت وگو بود دربارة نقاشي، بين استادي كه اروپايي است و شاگردي ايراني. مي گفت: هنوز خيلي كار دارد... نمي دانم اين ناخوشي كي تمام مي شود. مسكوب گفت: ان شاء الله زودتر تمام مي شود و از بي رحمي اي كه در اين جواب بود، وحشت كرد. اين ناخوشي فقط با مرگ تمام مي شد. چند روز بعد، اول ارديبهشت 59 غروب بود كه سپهري در بيمارستان پارس فوت كرد.
او را در صحن امام زاده سلطان علي در دشت اردهال دفن كردند. هميشه مي گفت: ايران مادرهاي خوب دارد، غذاهاي خوشمزه، روشنفكران بد و دشت هاي دلپذير.

سقراط خراسان
029088.jpg
فوت محمدتقي شريعتي 31 فروردين 1366
محمدتقي شريعتي (ايستاده سمت چپ) در كنار علامه طباطبايي و شهيد مطهري

احسان رضايي
نام استاد بيش از هر چيز، يادآور فرزندش دكتر علي شريعتي است. اما استاد جز فرزندش، بسياري ديگر را هم تربيت كرد و جز او يادگارهاي ديگر هم داشت.
در مزينان سبزوار به دنيا آمد. همة پدرانش عالمان دين بودند. پدرش مجتهد كل منطقة سبزوار بود و با اين حال كراهت داشت كه نان از دين بخورد و روزگار فقيرانه خود و خانواده اش از كشاورزي مي گذشت. محمدتقي آموزش علوم اسلامي را از 15سالگي شروع كرد. به مشهد رفت و نزد برادرانش به تحصيل مشغول شد. زندگي اين سه برادر در تمام مشهد مثَل بود. مي گفتند شريعتي ها روي كتاب خوابشان مي برد و روي كتاب بيدار مي شوند. سال هاي تحصيلش مصادف شد با ديكتاتوري رضاخان و ركود حوزه ها. درس را خودش به تنهايي ادامه داد و براي تأمين معاش به تدريس در مدارس مشغول شد.
بعد از شهريور۱۳۲۰ كه مردم مذهبي مشهد، ورود ارتش سرخ را براي خلاصي از شر رضاخان غنيمت مي شمردند و حتي تعداد زيادي از روحانيان مشهد عضو حزب توده شدند، او به تنهايي به مقابله برخاست. سقراط وار در شهر راه مي رفت و خانه به خانه به بحث و جدل با روشنفكران مي پرداخت و طعنه ها را تحمل مي كرد كه اين مسائل را ماركس نمي فهمد و تو معلم ساده دهاتي مي فهمي؟! در جريان ملي شدن نفت از فعالان نهضت در مشهد شد. در سال هاي پس از كودتا نيز ترك پيمان نكرد. با يورش شهريور۱۳۳۶ ساواك به مراكز نهضت مقاومت ملي در سراسر كشور، همراه با فرزند جوانش كه تازه نامش بر سر زبان ها افتاده بود، بازداشت شد. سال 1343 به خواهش آيت الله طالقاني به تهران و مسجد هدايت رفت. در حسينيه ارشاد هم تدريس مي كرد. با بسته شدن حسينيه در 1351، به جاي پسرش كه پنهان شده بود، دستگيرش كردند و يك سال و نيم در زندان بود. آن جا هم دست از تدريس و تبليغ برنداشت و بسياري از توده اي ها را به اسلام برگرداند.
با چنان حرارتي حرف مي زد كه كلامش در هر كسي تأثير مي كرد. علاقه اش به دين طوري بود كه انگار در صدر اسلام زندگي مي كند. دين براي او فراتر از لباس و سلسله مراتب و قشر و طبقه بود. با حكومت رضاخان و محمدرضاشاه سخت مخالف بود، و از آزادي عقيده، استقلال ملي و عدالت اجتماعي دفاع مي كرد. كسر شأن خود نمي ديد كه براي دانش آموزان و دانشجوها سخنراني كند. كتاب تفسيرش تفسير نوين را هم براي همين مخاطبان نوشت. و اولين مركز نوين تعليمات اسلامي را او با نام كانون نشر حقايق اسلامي در سال 1323 راه انداخت.

وقتي آزادي سوخت
029094.jpg
آتش  سوزي سينما آزادي ۲۹ فروردين 1376
احسان ناظم بكايي
سوم ارديبهشت 1348، سينما شهر فرنگ با اكران مارليك افتتاح مي شود، برادران روحاني (صاحبان سينما)، بي خيال نام خارجي برادوي مي شوند و ترجيح مي دهند نام سينمايشان، نام دستگاه سرگرم كنندة دوران كودكي شان باشد.
نمايش فيلم  هاي مطرحي مثل جنگ ستارگان باعث مي شود ضلع شمال شرقي چهارراه عباس آباد و سينما شهر فرنگ، به سرعت به پاتوق فيلم دوست ها بدل شود.
بعد از انقلاب و در سال 59، سينما اين بار تحت پوشش بنياد مستضعفان و با نام آزادي افتتاح مي شود. 10 سال مي گذرد و بعد از جنگ، سينما به حوزه هنري واگذار مي شود. صف هاي طويل جلوي سينما آزادي ديگر نماي آشناي چهارراه عباس آباد شده؛ طوري كه سال 75 با فروش 150 ميليون توماني، پرفروش ترين سينماي ايران لقب مي گيرد.
اما دوران اوج آزادي، در ساعت 13:15 آخرين جمعة فروردين 76 با شعله ور شدن آتش در كانال هاي هواكش سمت راست سالن پايان مي يابد.
اين سينما كه در سال هاي 55 و 69 هم دچار آتش سوزي خفيف شده بود، نتوانست از بار سوم جان سالم به در ببرد. وقتي تماشاچي ها در اولين سانس تعطيلات تابستاني ، دارند به اين فيلم مي خندند، آتش به سرعت در ميان بافت هاي پلاستيكي مي پيچد و دود غليظ آن، تماشاچي ها را فراري مي دهد. شيشه ها بر اثر حرارت بر سر مردم خرد مي شود و در كمتر از 20دقيقه، با وجود تلاش آتش نشانان، آتش ديوانه وار آزادي را نيمه  مخروبه مي كند. مأموران موفق مي شوند سينماي همسايه ـ شهر قصه ـ را نجات بدهند، ولي چند روز بعد شهر قصه را هم به دليل احتمال فروريختن ديوارها، تخريب مي كنند. 9 سال از آن روز مي گذرد و حفرة شمال شرقي چهارراه عباس آباد همچنان خالي است.

اي مترسك كلاه را بردار
029091.jpg
تولد محمد علي بهمني 27 فروردين 1321
كاوه مظاهري
محمدعلي بهمني در تاريخ 1321 در دزفول به دنيا آمد، در تهران بزرگ شد و حالا در بندرعباس زندگي مي كند. به دليل شرايط ويژة خانوادگي، همزمان با تحصيل، از هفت سالگي كارگر چاپخانه بود. به قول خودش اگر آموخته اي دارد از مدرسه، كار است و زندگي و ديگر هيچ. در 9 سالگي اولين شعرش در مجله روشنفكر چاپ شد. بهمني سال ها پيش از انقلاب در راديو ترانه سرايي مي كرده كه حاصل آن سال ها در مجموعه اي به نام امانم بده منتشر شده است. ديگر كتاب هاي شعرش باغ لال ، در بي وزني ، عاميانه ها و اين  خانه  واژه هاي  نسوزي  دارد هستند. گزيده  اي از شعرهايش آماده كرده با نام گاهي دلم براي خودم تنگ مي شود و كاسه آب ديوژن را هم در دست انتشار دارد.
حرف ها
اين كه مي پرسيد چرا جسمم غزل است اما روحم نيمايي ست ، من هم از شما مي پرسم كه چرا اين گونه نباشم؟!
غزل بعد از نيما را نوعي لجبازي مي دانم.
گمان نمي كنم كه شاعران امروز بيشتر به ترانه سرايي گرايش يافته باشند، بلكه بيشتر به پول روي آورده اند.
من  با هر گونه  نقدي  كه  در عرصة  شعر انجام  مي شود مخالف ام . دليل  موجهي  هم  دارم : براي  اين  كه  اكثر منتقدان  با فلسفه  آشنا نيستند.
روزگار ما ديگر روزگار زبان  فاخر نيست. بايد به  سادگي  پناه  بريم .
نمونه شعر
من زنده بودم اما انگار مرده بودم
از بس كه روزها را با شب شمرده بودم
يك عمر دور و تنها، تنها به جرم اين كه
او سرسپرده مي خواست، من دل سپرده بودم
يك عمر مي شد آري در ذره اي بگنجم
از بس كه خويشتن را در خود فشرده بودم
در آن هواي دلگير وقتي غروب مي شد
گويي به جاي خورشيد من زخم خورده بودم
وقتي غروب مي شد، وقتي غروب مي شد، ...
كاش آن غروب ها را از ياد برده بودم!

مردي كه ديگر نمي خندد
029097.jpg
تولد چارلي چاپلين‎/۲۷ فروردين، 16 آوريل 1889
029100.jpg
لازم نبود چند كتاب بخوانم تا بفهمم كه خمير ماية زندگي كشاكش است و درد و زحمت. به حكم غريزه، تمام لودگي ام بر اين پايه استوار بود. روندش اين طور بود: آدم ها را به دردسر بيندازم و بعد بياورم شان بيرون
مريم برادران
مادرم ترجيح مي داد شب ها مرا با خود به تئاتر ببرد تا در خانه تنها نمانم. او در تماشاخانة محقر كانتين كه بيشتر مشتريانش سربازها بودند، بازي مي كرد. وقتي صداي مادرم شكست، من در اتاقك پشت صحنه بودم. بيماري لارنژيت صدايش را خراب كرده بود. نمي فهميدم چه اتفاقي افتاده، اما همهمه زياد  شد و مادر صحنه را ترك كرد. منقلب و ناراحت بود. با مدير بگو مگو كرد. مدير صحنه كه ديده بود من براي دوستانم آواز مي خوانم، دستم را گرفت و روي سن برد تا جاي مادرم را بگيرم. من در برابر نور خيره كنندة چراغ ها و قيافة در دود گم شدة تماشاچيان، شروع به آواز خواندن كردم؛ آواز مشهور جك جونز . باران سكه به روي سن باريد. آوازم را قطع كردم و گفتم: اجازه بدهيد اول پول ها را جمع كنم بعد دنبالة آواز را بخوانم. همه خنديدند. مدير صحنه پول ها را درون دستمالي جمع كرد و وقتي مطمئن شدم آن ها را براي خود برنداشته، خيالم راحت شد؛ براي مردم خوشمزگي كردم، رقصيدم و صداي مادرم را تقليد كردم. مادرم كه آمد تا مرا با خود ببرد، با سكه و كف زدن استقبال مان كردند. آن شب، اولين حضور من در پنج سالگي و آخرين حضور مادرم روي صحنه بود.

در زنگ تفريح براي يكي از رفقا، شعر گربة خانم پريسيلا را مي خواندم كه آقاي رايد، معلم مان، شنيد و خوشش آمد. او مرا وادار كرد تا براي بچه ها بخوانم. خواندم و طوفاني از خنده در كلاس به پا شد. شهرتم در مدرسه پيچيد. مرا كلاس به كلاس مي بردند و براي همة دخترها و پسرها مي خواندم. اين اولين بار بود كه با شعور كامل، طعم افتخار را مي چشيدم. حالا ديگر سوگلي معلم ها شده بودم و اين محبوبيت حتي در درس خواندنم نيز اثر گذاشته بود. همان سال وارد دسته اي از رقصندگان به اسم هشت پسر بچة لانكشاير شدم.
به او غذا و مسكن مي دادند و هفته اي نيم پوند دستمزد. مادر رضايت داد. گروه موفقي بود، اما چارلي دوست داشت شعبده باز بشود. تا اين  كه چارلي 16 ساله با ويليلم تريلت آشنا شد و بازي خوبش در نمايش شرلوك هولمز، باعث شد با گروه براي اجرا به آمريكا برود. آن جا ماند و در 1913 اولين فيلمش را بازي كرد.
من از سينما چيز زيادي بارم نبود. به اتاق رخت كن رفتم. به خودم گفتم بهتر است شلوار گل و گشادي بپوشم، عصايي نازك دستم بگيرم، يك جفت كفش گت و گنده پا كنم و كلاه دربي سرم بگذارم. دلم مي خواست ظاهري بي قواره و ناجور داشته باشم. اين وضع به من دل داد. شروع كردم به تشريح خلق و خوي شخصيت بازي. ملتفت ايد كه اين بابا چندين چهره دارد: ولگرد، نجيب زاده، شاعر، خيالاتي، تنها و غريبه اي كه قلبش پر از محبت و رؤياي عشق و ماجراست. ابايي ندارد كه از زمين ته سيگاري بردارد يا از دست بچه اي خروس قندي كش برود و اگر فرصت پيدا كند، لگد بپراند.
اين طوري ولگرد ريز نقش دردمند در 1924 در سينما ظاهر شد و تا آخر مردم را بي صدا گرياند و خنداند. زبان باز كردن سينما، استاد لال بازي را آشفته كرد، اما بايد با اين حركت همراه مي شد؛ جست وجوي طلا ، سيرك ، روشنايي هاي شهر ، عصر جديد ، ديكتاتور بزرگ و لايم لايت با طنزي گزنده، خطاب مستقيم و نگاهي انساني.
فيلم مهاجر دربارة دورويي آمريكايي ها نسبت به مهاجران و بي رحمي مسؤولان اداره هاي مهاجرت است. عجيب نيست كه او به خيانت، محكوم شد و تحت فشار مقامات واشنگتن قرار گرفت. گروه هاي تندرو، و سياستمدارهاي محافظه كار حسابش را يكسره كردند.
در 1972، آكادمي علوم و هنرهاي سينماي آمريكا، چارلي هشتاد و سه ساله را دعوت كرد و جايزة اسكار افتخاري را با هاي و هوي، كف دستش گذاشت! او سكوت كرد. مردم به احترام اش كف زدند. آن قدر كه چاپلين محبوب به گريه افتاد. از ميان برندگان اين جايزة پرافتخار، طولاني ترين تشويق مردم نصيب چارلي چاپلين شده است، اما خيلي ها گفتند چرا بي هيچ سخنراني و بدون اشاره  به بلايي كه سرش آورده بودند، جايزه را قبول كرد؟ در پنج سال آخر زندگي اش هرگز راجع به اين اتفاق حرفي نزد و اين راز را با خودش برد.

آخرين جانشين مسيح
029109.jpg
تولد پاپ بنديكت شانزدهم 27 فروردين، 16 آوريل 1927
سيداحسان بيكايي
پنج سالش كه بود، در جمع كودكاني ايستاده بود كه بايد به اسقف  اعظم مونيخ خوشامد مي گفتند. زرق و برق و جلوه خيره كننده لباس كاردينالي، آن قدر او را مجذوب كرد كه تصميم گرفت بعدها كاردينال شود. اما به جاي اين كار در چهارده  سالگي عضو انجمن جوانان هيتلري شد. با شروع جنگ، مدتي سپر تانك ساخت و بعد به نيروي ضدهوايي مونيخ پيوست. با شكست آلمان، مدتي را در اردوگاه زندانيان جنگي متفقين به سر برد. تجربياتش در اردوگاه جنگي و حزب نازي باعث شد به اين نتيجه برسد كه هيچ  چيز غير از كليسا نمي تواند در برابر اين  همه خشونت و جنگ بايستد. پس دوباره به ياد تصميم پنج  سالگي خود افتاد. در پنجاه  سالگي توسط پاپ پل ششم به آرزوي خود رسيد و كاردينال مونيخ شد. و 28 سال در اين مقام باقي ماند. سيصد سال بود كه هيچ پاپي اين  همه در مقام كاردينالي صبر نكرده بود. در لحظاتي خاص به درگاه خدا دعا مي كردم لطفا با من اين كار را نكن! اما اين طور به نظر مي}رسد كه او اين بار به حرف من گوش نكرده است.
صبح روز هفتم ماه مي 2005 دود سفيد نشان داد كه شوراي انتخاب پاپ بالاخره دويست و شصت و پنجمين پاپ را انتخاب كرده است. جوزف آلويس راتزينگر، با الهام از نام قديس بنديكت و پاپ بنديكت پانزدهم كه طي جنگ جهاني اول پاپ بود، نام بنديكت شانزدهم را براي خود انتخاب كرد. از بين پاپ ها به سلَفش، ژان  پل دوم علاقة شديد دارد. سال 1990 به خاطر سكتة مغزي، بينايي اش را تا حدودي از دست داد و تنها به خاطر ادامه دادن راه پاپ ژان  پل دوم، خود را بازنشسته نكرد.
پاپ 78 ساله كه هشتمين پاپ آلماني است، مي تواند به 10 زبان صحبت كند. عقايد شديدا سنتي و محافظه كارانه اي دارد و نظرياتش در مورد همجنس گراها و سوءاستفاده هاي جنسي در كليساها بسيار جنجال برانگيز است. او يكي از مخالفان عضويت تركيه در اتحاديه اروپاست و مي گويد كشوري كه اكثريت جمعيت آن مسلمان و حكومت اش لائيك است، نبايد در اتحاديه اي كه اكثريت آن مسيحي اند عضو باشد. پاپ جديد، موافق برابري اديان نيست. به نظر مي رسد يك نازي قديمي، پاپ شده است.

زندگي خوب، مرگ راحت
029103.jpg
تولد لئوناردو داوينچي ۲۵ فروردين، 15 آوريل 1452
ترجمه حبيبه جعفريان
به هيچ فردي كه رياضي دان نباشد، اجازه ندهيد چيزي از كارهاي مرا بخواند.
روزي كه خوب گذشته باشد، خواب راحتي هم با خودش مي آورد؛ همان طور كه يك زندگي خوب، مرگ راحتي به دنبال دارد.
زندگي اي كه خوب بگذرد، طولاني هم به نظر خواهد آمد.
آسان تر است كه همان اول مقاومت كني تا اين كه بخواهي آن آخر جلوي چيزي بايستي.
مي دانم. خيلي از چيزهايي كه الان به دردنخور به حساب مي آيند، بعدها كار خواهند كرد.
موانع نمي توانند بر من پيروز شوند. هر مانعي در مقابل يك تصميم سرسختانه تسليم مي شود.
پشتكار نمي تواند آغاز شود، مگر اين كه پشتكار داشته باشي.
عشق ، ترس و شهرت ( اعتبار). اين ها را روي سه تا سنگ بنويس!
كسي كه ديگران را آزار مي دهد، از شر خودش در امان نخواهد بود.

شاعر سرباز
029106.jpg
تولد اكتاويو پاز 30 فروردين، 19 آوريل 1914
سارا تفكري
شاعر پردردسري بود. احتمالا درطول زندگي اش نتوانست ميان خود و صداي مردم بودن انتخابي كند. دوره و زمانة خوبي هم براي زندگي نبود. 1914در همهمة پرآشوب جنگ جهاني اول در روستايي نزديك مكزيك به دنيا آمد تا براي بقية سال هاي زندگي اش در چنبرة دغدغة آوازة حكومت و آزادي مردم باشد. نمي شد گفت سوسياليست بود، اما از وحشت فاشيسمي كه به نظرش داشت تاب اروپا را مي گرفت، گاهي به آن چشم داشت. نه مثل دوست شاعرش پابلو نرودا كه آغوش سوسياليسم را مفر عالم مي دانست. بارها با همراهي آندره مالرو از سياست روسيه و استالينيسم بدگويي مي كرد، اما دلش نيامد سوسياليسم را به رِژيم روسيه نسبت دهد. مي گفت تجربة آن ها انحرافي از مسير سوسياليسم نيست، جنايت هايشان دقيقا مال خودشان است و به اين روش فكري تعلق خاطري ندارند.
19ساله كه بود، اولين كتاب شعرش را چاپ كرد. نمي شد از كسي كه پدرش وكيل دعاوي زاپاتا بود و پدربزرگ اش كتاب خواني حرفه اي كه از طرفداري پورفيريو دياز دست كشيده بود تا سرباز اين ديكتاتور مكزيكي نباشد، انتظار داشت همچنان شاعري با تمايلات سوررئال باقي بماند. نمي توانست تنها قند دردهان واژه ها بگذارد، سروده بود:
دوباره بر آن ها بتاز
تن پوشي بر آن ها بپوشان
به خراميدن شان وادار
گردن شان را بفشار، طبخشان كن
وادارشان كن كه شاعر شوند و خود، واژه هاي خود را ببلعند.
۱۹۳۷ بعد از نوشتن شعري عليه شورش هاي نظامي اسپانيا به دعوت نويسنده هاي ضد فاشيسم راهي آن جا شد تا در جنگ هاي داخلي اسپانيا از لابه لاي كاغذها بيرون بيايد و در جنگ در كنار مردم آفتابي شود.
به عنوان كسي كه هميشه عليه سركوبي و خشونت قلم زده بود، همراهي هاي گاه و بيگاه با نظام تك حزبي كشورش چندان اميدواركننده به نظر نمي آمد. ديپلمات بودن اما، برايش امكان تجربة سفر به كشورهاي ديگري را داشت. 1945راهي فرانسه، سوئد و ژاپن شد.
۱۹۵۱ ديگر در پاريس جا گرفته بود؛ در اوج جنگ هاي كره و قدرت گرفتن حزب كمونيست فرانسه كه حالا ديگر تبديل به پررنگ ترين حزب اين سرزمين شده و توانسته بود تحت رهبري لويي آراگون ـ شاعرسوررئال ـ از طبقه روشنفكر تا روحانيت كاتوليك را هم با خود همراه كند.
پاز تصميم گرفت در مورد اردوگاه مرگ روسيه كتابي بنويسد. با اين همه، نوشتن عليه اردوگاه گولاك، كشيدن اسلحه از رو بود كه او آمادگي اش را داشت. با وجود زندگي در هند به عنوان ديپلمات، تجربة همجواري در كنار كشورهاي آمريكاي لاتين و مبارزات سرزمين خودش، چندان اعتقادي به مبارزة منفي و بدون خشونت مهاتما گاندي و مارتين لوتركينگ برايش به جا نگذاشت. خشونت شفاف را در مقابل سختگيري ديكتاتورها ترجيح مي داد.
۱۹۶۸ بعد از برخوردهاي خشونت آميز دولت مكزيك با تظاهرات دانشجويي كه به كشتاري خونين در مكزيكوسيتي منجر شد، از سفارت استعفا داد و جايي گفت حمام خون راه انداختن به سبك آزتك ها تنها راه نشان دادن در اختيار گرفتن قدرت نيست. 1990 نوبل ادبيات را به اولين مكزيكي اي كه او بود، دادند. وصيت كرده بود جسدش را بسوزانند. سال 1998 بود.

رافالوشن
029112.jpg
تولد رافائل بنيتس 27 فروردين، 16 آوريل 1960
محمد والا يزداني
هر وقت حرف از انقلاب در دنياي مدرن فوتبال مي شود، اولين نامي كه ذهن ها را به تكاپو مي اندازد، ژوزه مورينيو است؛ مردي كه نه فقط به خاطر سبك ويژة مربيگري بلكه به خاطر تيپ منحصر به فردش چشم ها را به خود خيره كرده است. اما غير از مرد پرتغالي، كسان ديگري هستند كه در سكوت نيمكت، كارهاي سخت و گاهي غيرممكن انجام مي دهند. رافا بنيتس يكي از اين هاست. او هم مانند مورينيو بازيكن بزرگي نبوده، اما در دوران مربيگري اش صفحات تاريخ را به نفع خود ورق زده است. رافا فارغ التحصيل رشته تربيت بدني از انستيتو ملي اين رشته در دانشكده فني مادريد است، اما با والنسيا و سبك مدرن و هجومي اش وارد دفتر فوتبال اروپا شد. او جام يوفا را با اين تيم فتح كرد تا روز 16 ژوئن 2004 زندگي اش رنگ ديگري به خود بگيرد. امضاي قرارداد با باشگاه پر افتخار ليورپول كه در جذب ژوزه مورينيو ناموفق مانده بود، به اندازة كافي براي رافا انگيزه به همراه داشت. چلسي با مورينيو در صدر جدول مي تاخت و رافا و ليورپول در ردة پنجم، نمايش  هايي ضعيف داشتند. اما انگار بنيتس مي دانست چگونه بايد در اروپا نتيجه بگيرد. چلسي مقهور تاكتيك تمام دفاعي رافا شد و ميلان در فينالي اعجاب انگيز به ايده هاي او باخت تا ليورپول، اروپا را بعد از حدود۲۰ سال، زير پاهايش حس كند. حركت او در ليورپول به انقلاب رفا (Rafalution) شهره شده و امروز همه در اروپا براي قرمزها ي مرسي سايد كلاهشان را برمي دارند، همان طور كه براي بنيتس برمي دارند. او بعد از مورينيو و باب پيزي، مربي افسانه اي ليورپول، سومين مردي است كه جام يوفا و ليگ قهرمانان را در دو فصل پشت سر هم كسب كرده. او آن قدر روي كارش تمركز دارد كه به گفتة همسرش شب ها خواب فوتبال مي بيند. روز هفتم فوريه 2006، روز به خصوصي براي رافا به حساب مي آيد؛ روزي كه جايزة شخصيت ورزشي برتر مرسي سايد را بالاي سر برد. ليورپول با او متحول شده و هواداران اميدوارند تيمشان به روزهاي خوش دهه 70 بازگردد؛ فقط با ايده هاي رافائل بنيتس مائودس و نه هيچ كس ديگر.

فهرست
نامه به سردبير
فهرست
سينما تلويزيون
خانم آبي رفت
او يك دختر فراري بود
رويدادهفته
گوي طلايي تمشك طلايي
تلويزيون
خوش گذشت ولي پدرمان درآمد!
اين بيمار تعادل روحي ندارد!
راهنماي درجه بندي فيلم ها
محاسني كه ديده نشد
ورزشي
قهرماني بهتر از اين نمي شه
سفر به سواحل كيپ ورد
رويدادهفته
تمام ستاره هاي آلمان
شماره يك ها در برزخ
غايبين بزرگ جام جهاني 2006
اخبار داغ
حرف هاي داغ
اين گروه مصدومين
اجتماعي
سوره فتح، آيه 29
زندگي
آ. ت. ت، 20 درصد!
سربازي با طعم زلزله
رويدادهفته
موسيقي
بهترين حنجره هاي فوتبال
باورت دارم
روزها
وقتي بادها بوزند
كسي مثل اونخواهي ديد
رويدادها
جهان كوچك
ماراتن سرعت در سرزمين حماسه
تفريح رفقاي سوربن
هنوز خيلي مانده
دعوا سر چي است؟
روزشمار شلوغي ها
هنر روز
باغ و صوفي
|  فهرست  |  سينما تلويزيون  |  تلويزيون  |  ورزشي  |  اجتماعي  |  زندگي  |  موسيقي  |  روزها  |
|  جهان كوچك  |  هنر روز  |  شناسنامه  |  ادبيات  |  مهمان هفته  |  راهنما  |  سبك زندگي  |  گفت و گو  |
|  گزارش  |  موفقيت  |   نيم رخ ، تمام رخ  |  يادداشت  |  موضوع ويژه  |  گالري  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |