- هفته نامه فرهنگي - اجتماعي -جوانان‎/شماره۶۲ - شنبه ۱۹ فروردين ۱۳۸۵ - - Apr 8, 2006
docharkhe
مثل جن بوداده نباش!
028692.jpg
دخترك شيطان سريال هاي روزهاي زندگي، قطار ابدي و جواني را به ياد داريد؟ شيوا بلوريان تحصيل كردة كارگرداني تئاتر در مقطع فوق ليسانس در دانشگاه آزاد اسلامي است. اولين حضورش در سينما كمكم كن بوده است و آخرين بازي اش در تلويزيون، سريال سايه آفتاب ساختة محمدرضا آهنج. آخرين اجراهايش در تلويزيون، به برنامة دختران و يخ در بهشت برمي گردد كه كلي هم طرفدار پر و پا قرص داشتند. او در زمينة كارگرداني هم نمايش نقل زنان سنگي را روي صحنه داشت. بلوريان چيزي حدود 35 سريال را در كارنامة بازيگري اش دارد، اما در سايه آفتاب تلاش داشت كمي متفاوت تر باشد. نه شيطان و سرخوش، بلكه جدي و محكم. آخرين حضور او در فيلم تلويزيوني بلند بالا به كارگرداني جلال فاطمي بود كه در ايام محرم پخش شد.
شيوا بلوريان
ساعت 5 بايد تئاترشهر باشم. توي ماشين هستم. فكر مي كنم سه سوت مي رسم اما ترافيك بيداد مي كند. به پيرزني كه به سختي قصد عبور از خيابان را دارد، راه مي دهم. مخصوصا جوري راه مي دهم كه ماشين هاي پشت سرم هم برايش ترمز كنند.
رانندة پشت سرم عجول است. دستش را از روي بوق برنمي دارد. اعتراض دارد. او پيرزن ها را دوست ندارد. او عابرين پياده را دوست ندارد. او هيچ كس را جز خودش دوست ندارد. اين را از صداي بوقش مي فهمم. توي صداي بوقش صد تا فحش ناجور هست كه مي شنوم شان. اهميتي نمي دهم. لبخند مي زنم. چون قلبا از كاري كه كرده ام، راضي ام.
مادر مي گويد: از بچگي همين طوري بودي. هر كاري كه دوست داشتي، انجام مي دادي!
چه ترافيكي! دلم مي خواهد از تك تك اين آدم ها بپرسم: كجا مي روند؟ چرا اين همه عجله دارند؟ مگر جايي كه مي خواهند بروند، اگر ديرشان شود، راهشان نمي دهند يا كف دستشان خط كش مي زنند؟ يا شب آن ها را در انباري تاريك زنداني مي كنند؟ يا بايد از روي مشق شب شان 10 بار بنويسند؟ مادر دوست دارد من دكتر بشوم. و اين را با غرور و افتخارِ تمام به همه اعلام كرده است. اما من عاشق شيرين كاري ام!
روناك دختر دراز همسايه بغلي، همة نمره هايش 20 است. اما من بلدم اداي مرغ چاق همسايه را مثل خودش در بياورم! سوره تمرين زبان فرانسه مي كند و از نظر مادر چه دختر با فهم و كمالاتي است. اما من بلدم مثل گربة زشت و ريقوي ته كوچه، صورتم را با دو دستم بشورم و خودم را كش و قوس بدهم. جوري كه مادر حرص بخورد و بگويد: واي اين بچه  چرا اين همه خر است؟ نم باران، ترافيك را سنگين تر كرده. بابا اين زوج و فرد كردن پلاك ماشين ها هم هيچ سودي نداشت. بي تعادلي است. مثل اين  است كه آدم يك روز از صبح تا شب مثل ديوانه ها همه اش بخندد و شادي كند و قهقهه بزند و فردا همه اش گريه كند و جيغ بكشد و موهايش را بكند و بگويد واي من چه بدبخت ام...
واي من چه بدبخت ام از دست اين بچه... جيغ مادر بود. دامن اطلس سبز گلدارش را وقتي خانه نبود، براي يك كار مهم استفاده كرده بودم و مادر نمي توانست بفهمد كه اين كار مهم، حتما خيلي مهم بوده. مادر كه خانه نبود، من نقش سيندرلا را بازي كرده بودم و براي مندرس شدن لباسم (همان دامن گلدار مادر) آن را با قيچي پاره پاره كرده بودم.
خب جاي چند تا قيچي پايين دامن اطلس مادر كه كلي پزش را به زن دايي صغري داده بود كه اين همه جيغ نداشت كه!
پدر يواشكي به من چشمك مي زند. يعني: مهم نيست زياد. يواشكي هم لپ تپل مرا مي كشد. لپم مثل آدامس كش مي آيد و من مي خندم. سعي مي كنم خنده ام را قايم كنم، اما وضع بدتر مي شود، چون صداي كركرم بلند مي شود! مادر از خندة بيجاي من حرص مي خورد.
من و مادر از هم دلگيريم، چون همديگر را نمي فهميم.
مادر غصة دامن اطلسش را مي خورد و من فكر مي كنم براي سيندرلا شدن بايد يك دامن واقعي مي داشتم.
واقعي! چقدر واقعيت يك جورهايي مخ آدم را تعطيل مي كند.
دوست دارم... دوست دارم به ديگري گريز بزنم، ديگري را بازي كنم، اين ديگري بودن و برگشتن به خودم را بدجوري دوست دارم...
اين يعني بازيگري؟
بازيگره به امام هشتم(ع)! جيغ گلفروش سرچهارراه باعث مي شود همة كساني كه سر چهار راه كسب و كار دارند، محاصره ام كنند. دوست دارم شادي صميمي و دريافت هوشمندانة آن ها را، چند ثانيه بعد، همه راضي و خوشحال از ماشين فاصله مي گيرند جز آكاردئون نوازي كه بدون توجه به همة آدم ها Godfather مي نوازد.
مادر فكر مي كند آخر عاقبت همة  هنري ها همين است. هنرنمايي سر چهارراه!
مادر از آخر عاقبت من بدجوري مي ترسد.
و من از اين كه روزي نتوانم بازي كنم، بدجوري مي ترسم!
فكر مي كنم من و مادر از هم دلگيريم، چون همديگر را نمي فهميم!
من دوست دارم هزار هزار آخر عاقبت داشته باشم و باز برگردم به آخر عاقبت خودم... من اين ديگري را زندگي كردن و دوباره برگشتن به زندگي خودم را بدجوري دوست دارم. بالاخره رسيدم به تئاتر شهر... آخ كه چقدر ريختِ بي ريختِ خوشگل اين ساختمان را دوست دارم كه پر از زندگي است... پر از ساختن... پر از نفس هاي تازة تازة تازه... از پله هاي مارپيچي چهارسو پايين مي روم. پله ها را مي شمرم:
چند تا از آدم هايي كه از همين پله ها پايين رفته اند، همه چيزشان را براي هنر باخته اند؟ براي بازيگري؟ براي تئاتر؟ چند تاشان دوستدار هم بوده اند؟ اصلا از همين پله ها با هم آشنا شده اند و ازدواج كرده اند؟ چندتا شان سوپراستار شده اند؟ چندتاشان مرده اند؟ كساني  كه درست، دقيق، همين جا، جاي پاهاي من پاگذاشته اند؟
به سالن چهارسو رسيده ام. سالن تاريك است. تاريك.
سالن چهارسو جن دارد. مي گويند نگهبان هاي تئاتر شهر چندين بار تعقيبش كرده اند، اما او ناگهاني يا غيبش زده يا از درز ديوار رفته تو. مي گويند شب ها دير وقت بيرون مي آيد و آواز مي خواند. آخ چقدر دلم مي خواهد با اين جن سالن چهارسو گپ بزنم.
دوست دارم بدانم از كدام نمايش ها بيشتر خوشش آمده و طي ساليان دراز چه ديالوگ هايي را حفظ كرده و از كدام بازيگرها بيشتر خوشش مي آيد!
حتما يك روزي ذهن اين جن چهارسو را نمايش مي كنم!
قيافه ات رو مثل جن بوداده نكن! باز به من تذكر مي دهند. راست مي گويند موقع حرف زدن خيلي با هيجان و احساس حرف مي زنم! مادر با خودش فكر مي كند چرا من مثل دخترهاي با فهم و كمالات و عصا قورت داده نيستم كه سيخ سيخ راه بروم و با وقار و آرامش خاصي مثل مرغ چاق كبري خانم وقت دانه برچيدن(!) براي همه سرتكان بدهم و لبخندهاي الكي براي همه پرتاب كنم. مادر حرص مي خورد از دستم. دوست دارد تو قيف باشم. اخمو باشم. وقت راه رفتن جفتك نندازم! اين را از خاكي بودن هميشگي كفش هايم كشف كرده! او از كيف كوله اي من بدش مي آيد. دوست دارد كيف خانوم بزرگ ها را دست بگيرم و خلاصه خانوم باشم. مادر با خودش فكر مي كند چرا ما همديگر را نمي فهميم؟!
اما من مانند فاتح بزرگ جنگ هاي تاريخ، روي پله روزنامه به دست ايستاده ام و جيغ مي كشم: من فوق ليسانس قبول شدم. نفر برتر. همه با هيجان نگاهم مي كنند. ادامه مي دهم:
كارگرداني تئاتر.
مادر انگار گوجه سبز يا مثلا ليموترش را با پوست خورده باشد، صورتش درهم مي شود: باز اطوار ريختي؟ فكر كردم يك رشتة درست و حسابي قبول شدي. يك رشتة آدميزادي! و مي رود. سارا از خوشحالي لپش گل انداخته. روزنامه را از دستم مي قاپد و 2 هزار بار اسم كوچك مرا مي خواند. دور اسمم خط مي كشد. رتبه ام را باور نكرده هنوز. بغلم مي كند و جيغ مي كشد.
پدر لبخند مي زند و سر تكان مي دهد: آفرين... يك رشتة كلاسيك و شيك و برازنده البته... آفرين... پدر مثل هميشه است: كم حرف، مهربان، محكم و بااقتدار... و براي من هميشة هميشه مهربان ترين...
او از آخر عاقبت من نمي ترسد.
چون او مرا باور دارد.
نقش رو باور كنيد. خودتونو باور كنيد تا تماشاچي هم باورتون كنه. كارگردان توصيه هاي آخرش را براي چندمين بار تذكر مي دهد... گريم... لباس... كنترل تنفس، نرمش، Relaxation، آرامش... سكوت.
درهاي سالن باز مي شود... صداي پاي تماشاچي ها و زمزمه هايشان و من با خودم فكر مي كنم:
... پدر، من از تو متشكرم كه به من ايمان و باور را ياد دادي ...
تهران ـ 5 عصر ـ سالن چهارسو و...
... و من، شيوا بلوريان...

فهرست
نامه به سردبير
فهرست
سينما تلويزيون
مهرجويي ستاره جشنواره مي شود
نوذري گيشه ها را مي تركاند
رويداد۸۵
تلويزيون
عشق در سال وفا
خرچنگ در گل نشست
ورزشي
حسين كعبي: مي رم آرسنال، شايد هم منچستر!
نصرتي: امسال اسپانيا!
رويداد۸۵
مجتبي جباري: هنوز ترسم نريخته!
باخ  وگوته ايران را تشويق مي كنند
اين همه دليل براي هيجان
راز بندر آفتابي
روزواقعه
همه تزريق كردند جز فولر
اجتماعي
دين ظرف مي خواهد و ظرف دين اخلاق است
زندگي
وام مي دهند مثل قند
مايكروسافت، پشت به  زين
رويداد۸۵
سينما
زماني براي مات زدن
خانه شهرياران جوان هم آمد
رويداد۸۵
گوي طلايي تمشك طلايي
سلام هلو!
رفقاي ابدي
از صداي گلوله نترس
در كنار ايستوود
واقعيت دراماتيك نيست
عكس آرنولد
دانش
دوست مجازي ما، گوگل
گوگل: آن چه شما خواسته ايد
دنيا را ديد بزنيد
گوگل چيست و چرا؟!
خريد سهام AOL
همكاري با فولكس واگن
محصولات برتر گوگل
موسيقي
موسيقي هم زير سلطه آقازاده هاست!
حرف هاي بامداد بيات درباره پسر بابك بيات بودن
حرف هاي احسان خواجه اميري دربارة پسر ايرج بودن
روزها
جنگ هفتاد ودو ملت
مرداني از جنس آتش
رويدادها
|  فهرست  |  سينما تلويزيون  |  تلويزيون  |  ورزشي  |  اجتماعي  |  زندگي  |  دانش  |  سينما  |
|  موسيقي  |  روزها  |  شناسنامه  |  ادبيات  |  مهمان هفته  |  راهنما  |  سبك زندگي  |  گزارش  |
|  موفقيت  |   نيم رخ ، تمام رخ  |  يادداشت  |  گالري  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |