|
دوباره از اول بخوان
رُمان نام گل سرخ مشهورترين كتاب امبرتو اكو كه فيلمش قراراست از تلويزيون پخش شود بعد از مدت ها ناياب بودن تجديد چاپ شد
|
|
|
نام گل سرخ پر است از نشانه ها و رمز هايي كه بازخواني و كشف شان مي تواند كار ِ لذت بخشي باشد
حامد احمدي
... و خداوند گفت: همانا قوم يكي است و جميع ايشان را يك زبان و اين كار را شروع كرده اند، و هيچ كاري كه قصد آن بكنند، از ايشان ممتنع نخواهد شد. اكنون نازل شويم و زبان ايشان را در آن جا مشوش سازيم تا سخن يكديگر را نفهمند (عهد عتيق).
تم و مضمون اصلي نام گل سرخ مسيحيت به روايت كليسا و پدران روحاني است. و اين خب انگار يكي از دغدغه هاي هميشگي اكو بوده. حالا اين جا داستان و روايت بر يادداشت هاي كسي به نام ادسو استوار است كه به عنوان شاگرد ويليام راهي شهرهاي معروف و دير هاي قديمي مي شود و ديده هاي هولناك خود را مي نويسد تا بعد در دسترس ديگران قرار بگيرد براي قضاوت. و همة اين ها در قرون وسطا مي گذرد. وقتي كه كليسا و پدران مقدس قدرت را در دست داشتند و بدشان نمي آمد كه خواست هاي زميني خود را به عنوان دين آسماني معرفي كنند و مخالفان و دگرباشان را محكوم و تكفير. حالا قرار نيست و نمي خواهيم خيلي داستان را از سير تا پياز ش لو بدهيم يا داستان هفتصد صفحه اي را خلاصه نويسي كنيم. شايد بد نباشد به بهانة نام گل سرخ و مضمون اش، نقبي بزنيم به دغدغه هاي اكو در باب مسيحيت و كليسا و روحانيون. و فساد دامن گيري كه در خلوت دير ها نطفه بست و چنان رشد كرد و بزرگ شد و عاقبت تركيد كه آثار و اثرات اش تا همين حالا و امروز، هنوز پيدا و عيان است.
فكر ِ گناهكاري؛ تا مغز استخوان
پس از اين كه در نزد برادر ويليام به گناه خود اعتراف كردم، از ندامت و ناآسودگي نجات يافتم. حس كردم كه پس از سقوط در گرداب گناه بيدار شده ام، گويي من با كلمات خود، بار گناه را به برادر ويليام تحويل دادم و ديگر سنگيني آن مرا رنج نمي داد. (صفحة 417)
فكر گناهكار بودن و وحشت از عقوبت در ذهن ادسو چنان نقش بسته كه او را دچار ناآرامي و پريشاني مي كند. پس با اعتراف به گناه و قبول اين كه گناه كرده، در پيشگاه ديگري، بار گناه را از دوش خود برمي دارد و به آن ديگري مي سپارد. خب نمود واضح و عيني چنين موقعيت و رويدادي را در داستان مسيح مي شود مشاهده كرد. آن جا كه مسيح، تمامي گناهان قوم خويش را بر دوش مي گذارد و با خود مي برد بر صليب. و همين به طور طبيعي مي شود يكي از سر فصل هاي مسيحيت كه بنده براي پاكيزه شدن ابتدا گناهكار بودن خود را مي پذيرد و بعد با اعتراف كردن در مقابل قديس ـ كشيش، بار گناه ِ خود را بر زمين مي گذارد. حالا در اين ميان، اكو به عنوان نويسندة داستان، گويا قرار نيست كه مثلا موضع گيري رسمي و عيني بكند و خوب و بد بودن عادت و رسمي را مشخص كند. داستان را مي توان مثل قطعات پازلي تصور كرد كه كنار هم قرار مي گيرند و دست آخر اين مخاطب است كه تصميم مي گيرد و قضاوت مي كند كه كدام درست است و كدام غلط. اكو به طور مشخص موضع نمي گيرد كه محكوم بودن تن و گناهكار بودن حتمي و بايدي انسان ناشي از تفكر درستي است يا غلط. بيشتر از هر چيزي طرح مسأله مي كند. مثلا در جاي ديگر كتاب، راوي اينچنين مي نويسد: راهب كسي است كه بايد به اين لذات ـ لذت هاي جسماني ـ پشت پا بزند، زيرا خود خواسته است و خود چنين عهد كرده است و شايد همين جملات به ظاهر بي اهميت لابه لاي سطور، قرار است كليدي باشند براي مخاطب كه با كنار هم قرار دادن همة چيز هايي كه خوانده، اگر مي خواهد نتيجه گيري كند. پازل اكو در نام گل سرخ به هم ريخته است. و اين مخاطب است كه با توجه به ديدگاهش مي تواند قطعات را اين سو و آن سو بگذارد و شكلي كه مي خواهد و مي تواند را بسازد.
در هزارتو هاي تاريك و باريك و...
حاضرم تا بر اين طومار گواهي خود را دربارة حوادث عجيب و مخوفي كه از نظرم گذشته است، به رشتة تحرير درآورم. (صفحة 13)
با خود گفتم عظمت فرقة ما در اين امر نهفته است. مرداني همانند اين راهبان دسته هاي وحشي را ديده اند و با دشواري ها سوخته اند و ساخته اند تا عقايد فرقة خود را گسترش دهند. (صفحة 275)
اي ادسوي بينوا... مي بيني كه در عرض اين دو قرن اخير يا حتي زماني پيش از آن دنياي ما دچار طوفان هاي نابردباري و عدم تحمل عقايد غير، اميد و يأس گرديده و تمام اين طوفان ها يك باره به دنياي ما حمله ور شده اند. (صفحة 298)
اين سه قسمت كه نقل شد و همه در رابطه با ادسو است، مربوط مي شود به زمان هاي گوناگون. اولي مربوط به وقتي است كه ادسو پير و فرتوت در آستانة مرگ است. دومي مال زماني است كه ادسو تازه چند وقتي است وارد هزارتوي كليسا و دير ها شده و هنوز متوجه خيلي چيز ها نيست و آخري خطابي است از سوي استاد ش ويليام به او كه نمي تواند دليل ناپديد شدن بعضي از آدم ها را در هزارتو ها درك كند و بفهمد. سعي مي كنيم ابتدا مستقيما كاري به كار داستان نداشته باشيم و اين سه قسمت از رمان را به حال خود وا بگذاريم و حرف خودمان را بيرون از دنياي قصه بزنيم. كليسا و قديسان قرار است رابط بين مردم باشند و خدا. كارشان گويا تبليغ و بازگو كردن گفتار آسمان است براي زميني ها. شايد شاعرانه تر و به همان ميزان لوس تر ش اين طور باشد كه دهان زميني قرار است حرف آسمان را نقل كند. و همه چيز آن وقت به هم مي ريزد كه حرف آسماني از معادله حذف بشود و تمام خواسته هاي مادي و شخصي به نام گفتاري از سوي آسمان تحكم آميز گفته بشود. و اين درست اتفاقي است كه در قرون وسطا مي افتد و نام گل سرخ هم كه در چنين فضا و زماني است، راوي همين ماجراست. راوي تبديل شدن كليسا ها و دير ها به هزارتو هايي خوفناك و مرموز كه هيچ دگري را تاب نمي آورند و هر مخالفي را تكفير مي كنند و مجبور به سكوت. گاليله يادتان هست؟
اين چرخه؛ چرخه معيوب
نام گل سرخ از آن دست داستان هايي نيست كه اگر پايانش را تعريف كني، تمام لطفش را از دست بدهد. داستان، چيز هاي زيادي براي كشف كردن و لذت بردن دارد. دير عاقب الامر مي سوزد. در روز هفتم. در سه شبانه روز. به قول ادسو عذاب الهي است كه نازل شده و كسي نمي تواند جلويش را بگيرد. حالا شايد بيشتر بشود دربارة جملات كتاب عهد عتيق كه در اول نوشته آمد و اين داستان، گپ زد. خدا در روز هفتم كه همه چيز را ساخته آرام مي گيرد. و اين جا در صبح روز هفتم دير آتش مي گيرد و خاكستر مي شود و هيچ كس نمي تواند جلوي حادثه را بگيرد. و آن جاست كه انگار همه چيز آرام مي گيرد. ديگر نه ترسي است و نه خوفي و نه اضطرابي. ادسو به همراه استادش سوار بر اسب مي روند و با خبر مي شوند كه امپراتور كسي را كه به طور طعنه آميزي نامي شبيه يوناني ها دارد ـ نيكولاس و مارسيليوس ـ به عنوان جانشين مسيح انتخاب مي كند. و اين بار اين يكي، حكم ارتداد مي دهد و حكم قتل. انگار ته اش آرامشي نيست. بعد از روز هفتم، تازه ماجرا شروع مي شود. براي همين است كه فكر مي كنم لو دادن پايان نام گل سرخ حركت ايذايي محسوب نمي شود! كيست كه آشنا نباشد با اين چرخه و دور تكرار و باطل؟ دايره از نقطه اي آغاز مي شود و به همان نقطه ختم. اتفاق اصلي در داخل دايره مي افتد. اكو هم كه اين را خوب مي داند، داستانش را انباشته كرده از نشانه ها و رمز ها كه بازخواني و كشف شان مي تواند كار ِ لذت بخشي باشد.
داستان از صفحه 742 آغاز مي شود!
شايد كل اين نوشته ـ خواه عمدا يا سهوا ـ در تعارض باشد با نظرية امبرتو اكو در رابطه با حد و حدود داشتن تأويل و تفسير. اين يكي از مواردي است كه اكو بسيار روي آن حساسيت دارد، گويا. كه درست است كه صحبت از مرگ مؤلف و تأويل شخصي است، اما اين همه حد و مرز مشخص خود را دارد و خيلي نمي شود از آن فراتر و جلوتر رفت. كاري كه شايد در اين نوشته انجام شده باشد. و كاري كه مخاطب مي تواند با خواندن داستان نام گل سرخ لااقل براي مخالف خواني با اكو(!) انجام اش بدهد. به جايي هم برخورد، بر بخورد. بد نيست ما هم يك بار داستان را خودمان فرض كنيم.
|