- هفته نامه فرهنگي - اجتماعي -جوانان‎/شماره۶۲ - شنبه ۱۹ فروردين ۱۳۸۵ - - Apr 8, 2006
docharkhe
دوباره از اول بخوان
رُمان نام گل سرخ مشهورترين كتاب امبرتو اكو كه فيلمش قراراست از تلويزيون پخش شود بعد از مدت ها ناياب بودن تجديد چاپ شد
028476.jpg
نام گل سرخ پر است از نشانه ها و رمز هايي كه بازخواني و كشف شان مي تواند كار ِ لذت بخشي باشد
حامد احمدي
... و خداوند گفت: همانا قوم يكي است و جميع ايشان را يك زبان و اين كار را شروع كرده اند، و هيچ كاري كه قصد آن بكنند، از ايشان ممتنع نخواهد شد. اكنون نازل شويم و زبان ايشان را در آن جا مشوش سازيم تا سخن يكديگر را نفهمند (عهد عتيق).
تم و مضمون اصلي نام گل سرخ مسيحيت به روايت كليسا و پدران روحاني است. و اين خب انگار يكي از دغدغه هاي هميشگي اكو بوده. حالا اين جا داستان و روايت بر يادداشت هاي كسي به نام ادسو استوار است كه به عنوان شاگرد ويليام راهي شهرهاي معروف و دير هاي قديمي مي شود و ديده هاي هولناك خود را مي نويسد تا بعد در دسترس ديگران قرار بگيرد براي قضاوت. و همة اين ها در قرون وسطا مي گذرد. وقتي كه كليسا و پدران مقدس قدرت را در دست داشتند و بدشان نمي آمد كه خواست هاي زميني خود را به عنوان دين آسماني معرفي كنند و مخالفان و دگرباشان را محكوم و تكفير. حالا قرار نيست و نمي خواهيم خيلي داستان را از سير تا پياز ش لو بدهيم يا داستان هفتصد صفحه اي را خلاصه نويسي كنيم. شايد بد نباشد به بهانة نام گل سرخ و مضمون اش، نقبي بزنيم به دغدغه هاي اكو در باب مسيحيت و كليسا و روحانيون. و فساد دامن گيري كه در خلوت دير ها نطفه بست و چنان رشد كرد و بزرگ شد و عاقبت تركيد كه آثار و اثرات اش تا همين حالا و امروز، هنوز پيدا و عيان است.
فكر ِ گناهكاري؛ تا مغز استخوان
پس از اين كه در نزد برادر ويليام به گناه خود اعتراف كردم، از ندامت و ناآسودگي نجات يافتم. حس كردم كه پس از سقوط در گرداب گناه بيدار شده ام، گويي من با كلمات خود، بار گناه را به برادر ويليام تحويل دادم و ديگر سنگيني آن مرا رنج نمي داد. (صفحة 417)
فكر گناهكار بودن و وحشت از عقوبت در ذهن ادسو چنان نقش بسته كه او را دچار ناآرامي و پريشاني مي كند. پس با اعتراف به گناه و قبول اين كه گناه كرده، در پيشگاه ديگري، بار گناه را از دوش خود برمي دارد و به آن ديگري مي سپارد. خب نمود واضح و عيني چنين موقعيت و رويدادي را در داستان مسيح مي شود مشاهده كرد. آن جا كه مسيح، تمامي گناهان قوم خويش را بر دوش مي گذارد و با خود مي برد بر صليب. و همين به طور طبيعي مي شود يكي از سر فصل هاي مسيحيت كه بنده براي پاكيزه شدن ابتدا گناهكار بودن خود را مي پذيرد و بعد با اعتراف كردن در مقابل قديس ـ كشيش، بار گناه ِ خود را بر زمين مي گذارد. حالا در اين ميان، اكو به عنوان نويسندة داستان، گويا قرار نيست كه مثلا موضع گيري رسمي و عيني بكند و خوب و بد بودن عادت و رسمي  را مشخص كند. داستان را مي توان مثل قطعات پازلي تصور كرد كه كنار هم قرار مي گيرند و دست آخر اين مخاطب است كه تصميم مي گيرد و قضاوت مي كند كه كدام درست است و كدام غلط. اكو به طور مشخص موضع نمي گيرد كه محكوم بودن تن و گناهكار بودن حتمي و بايدي انسان ناشي از تفكر درستي است يا غلط. بيشتر از هر چيزي طرح مسأله مي كند. مثلا در جاي ديگر كتاب، راوي اينچنين مي نويسد: راهب كسي است كه بايد به اين لذات ـ لذت هاي جسماني ـ پشت پا بزند، زيرا خود خواسته است و خود چنين عهد كرده است و شايد همين جملات به ظاهر بي اهميت لابه لاي سطور، قرار است كليدي باشند براي مخاطب كه با كنار هم قرار دادن همة چيز هايي كه خوانده، اگر مي خواهد نتيجه گيري كند. پازل اكو در نام گل سرخ به هم ريخته است. و اين مخاطب است كه با توجه به ديدگاهش مي تواند قطعات را اين سو و آن سو بگذارد و شكلي كه مي خواهد و مي تواند را بسازد.
در هزارتو هاي تاريك و باريك و...
حاضرم تا بر اين طومار گواهي خود را دربارة حوادث عجيب و مخوفي كه از نظرم گذشته است، به رشتة تحرير درآورم. (صفحة 13)
با خود گفتم عظمت فرقة ما در اين امر نهفته است. مرداني همانند اين راهبان دسته هاي وحشي را ديده اند و با دشواري ها سوخته اند و ساخته اند تا عقايد فرقة خود را گسترش دهند. (صفحة 275)
اي ادسوي بينوا... مي بيني كه در عرض اين دو قرن اخير يا حتي زماني پيش از آن دنياي ما دچار طوفان هاي نابردباري و عدم تحمل عقايد غير، اميد و يأس گرديده و تمام اين طوفان ها يك باره به دنياي ما حمله ور شده اند. (صفحة 298)
اين سه قسمت كه نقل شد و همه در رابطه با ادسو است، مربوط مي شود به زمان هاي گوناگون. اولي مربوط به وقتي است كه ادسو پير و فرتوت در آستانة مرگ است. دومي مال زماني است كه ادسو تازه چند وقتي است وارد هزارتوي كليسا و دير ها شده و هنوز متوجه خيلي چيز ها نيست و آخري خطابي است از سوي استاد ش ويليام به او كه نمي تواند دليل ناپديد شدن بعضي از آدم ها را در هزارتو ها درك كند و بفهمد. سعي مي كنيم ابتدا مستقيما كاري به كار داستان نداشته باشيم و اين سه قسمت از رمان را به حال خود وا بگذاريم و حرف خودمان را بيرون از دنياي قصه بزنيم. كليسا و قديسان قرار است رابط بين مردم باشند و خدا. كارشان گويا تبليغ و بازگو كردن گفتار آسمان است براي زميني ها. شايد شاعرانه تر و به همان ميزان لوس تر ش اين طور باشد كه دهان زميني قرار است حرف آسمان را نقل كند. و همه چيز آن وقت به هم مي ريزد كه حرف آسماني از معادله حذف بشود و تمام خواسته هاي مادي و شخصي به نام گفتاري از سوي آسمان تحكم  آميز گفته بشود. و اين درست اتفاقي است كه در قرون وسطا مي افتد و نام گل سرخ هم كه در چنين فضا و زماني است، راوي همين ماجراست. راوي تبديل شدن كليسا ها و دير ها به هزارتو هايي خوفناك و مرموز كه هيچ دگري را تاب نمي آورند و هر مخالفي را تكفير مي كنند و مجبور به سكوت. گاليله يادتان هست؟
اين چرخه؛ چرخه معيوب
نام گل سرخ از آن دست داستان هايي نيست كه اگر پايانش را تعريف كني، تمام لطفش را از دست بدهد. داستان، چيز هاي زيادي براي كشف كردن و لذت بردن دارد. دير عاقب الامر مي سوزد. در روز هفتم. در سه شبانه روز. به قول ادسو عذاب الهي است كه نازل شده و كسي نمي تواند جلويش را بگيرد. حالا شايد بيشتر بشود دربارة جملات كتاب عهد عتيق كه در اول نوشته آمد و اين داستان، گپ زد. خدا در روز هفتم كه همه چيز را ساخته آرام مي گيرد. و اين جا در صبح روز هفتم دير آتش مي گيرد و خاكستر مي شود و هيچ كس نمي تواند جلوي حادثه را بگيرد. و آن جاست كه انگار همه چيز آرام مي گيرد. ديگر نه ترسي است و نه خوفي و نه اضطرابي. ادسو به همراه استادش سوار بر اسب  مي روند و با خبر مي شوند كه امپراتور كسي را كه به طور طعنه آميزي نامي شبيه يوناني ها دارد ـ نيكولاس و مارسيليوس ـ به عنوان جانشين مسيح انتخاب مي كند. و اين بار اين يكي، حكم ارتداد مي دهد و حكم قتل. انگار ته اش آرامشي نيست. بعد از روز هفتم، تازه ماجرا شروع مي شود. براي همين است كه فكر مي كنم لو دادن پايان نام گل سرخ حركت ايذايي محسوب نمي شود! كيست كه آشنا نباشد با اين چرخه و دور تكرار و باطل؟ دايره از نقطه اي آغاز مي شود و به همان نقطه ختم. اتفاق اصلي در داخل دايره مي افتد. اكو هم كه اين را خوب مي داند، داستانش را انباشته كرده از نشانه ها و رمز ها كه بازخواني و كشف شان مي تواند كار ِ لذت بخشي باشد.
داستان از صفحه 742 آغاز مي شود!
شايد كل اين نوشته ـ خواه عمدا يا سهوا ـ در تعارض باشد با نظرية امبرتو اكو در رابطه با حد و حدود داشتن تأويل و تفسير. اين يكي از مواردي است كه اكو بسيار روي آن حساسيت دارد، گويا. كه درست است كه صحبت از مرگ مؤلف و تأويل شخصي است، اما اين همه حد و مرز مشخص خود را دارد و خيلي نمي شود از آن فراتر و جلوتر رفت. كاري كه شايد در اين نوشته انجام شده باشد. و كاري كه مخاطب مي تواند با خواندن داستان نام گل سرخ لااقل براي مخالف خواني با اكو(!) انجام اش بدهد. به جايي هم برخورد، بر بخورد. بد نيست ما هم يك بار داستان را خودمان فرض كنيم.

استاد سخن مي گويد
028512.jpg
من حتي آدرس پست الكتريكي هم براي خودم ندارم. به سني رسيده ام كه هدف اصلي ام اين است كه پيام ها را دريافت نكنم.
كار شاعر، متفكر و فيلسوف آن است كه مواظب آن چه مي گذرد باشد و ديگران را از آن آگاه كند.
براي اين كه گفت وگو، يك گفت وگوي درست باشد، لازم است به اموري بپردازيم كه در آن ها زمينة توافقي در ميان نيست.
تجدد يعني زياد شدن كتاب ها و زياد شدن روش ها براي رسيدن به معناي آن كتاب ها.
ماندگاري يك اثر منوط است به باز بودن يا به سخن ديگر پذيرش هر چه بيشتر تأويل ها به عنوان يك متن باز.
قفسه هاي طويلي كه دايره المعارف ها در خانة من و كتابخانه هاي عمومي  اشغال كرده اند در عصر بعد وجود نخواهد داشت. دليلي هم ندارد براي رفتن شان سوگواري كنيم.
در گفتمان ژورناليستي نسبت به نوشته هاي علمي مسؤوليت از اين جهت كمتر است كه مي توان فرضيه هاي موقتي را مطرح كرد.
روزنامه نگاري براي انديشمندان چيزي است همچون چرك نويس كردن تئوري ها و انديشه ها.

امبرتو اكو پست مدرنيست شوخ و شنگ
رسم بر اين است كه وقتي مي خواهيم چهره مشهوري را معرفي كنيم ابتدا سال تولدش را بگوييم و بعد اين كه چقدر درس خوانده و چه كار هايي كرده. بد هم نيست اين سبك و سياق.  اما در مورد امبرتو اكو سعي مي كنيم از جاي اميدواركننده تري آغاز كنيم. اين كه بنويسيم و بدانيم كه او هنوز هست. هنوز مي نويسد و سخنراني مي كند و مورد تقدير و ستايش قرار مي گيرد. همين حالا لابد در خانه اش كلكسيوني دارد از جوايز علمي  و ادبي اي كه برده و مدارك دكتراي افتخاري اش كه سي چهل تايي مي شود. با اين همه اما هنوز و همچنان معروف ترين اثرش، رمان نام گل سرخ است كه در سال 1980 در 48 سالگي نويسنده اش به چاپ رسيد و نزديك به 10 ميليون نسخه اش فروش رفت. و شش سال بعد هم، ژان ژاك آنو براساس اش فيلمي  ساخت به همين نام، با بازي شون كانري. اكو تنها رمان نويس نيست. او فيلسوف و نشانه شناس است و در اين زمينه ها هم كتاب نوشته. كه آخرين آن ها كه به زبان فارسي ترجمه شده، اسطورة سوپر من است. مجموعه اي از مقالات او در باب مسائل گوناگون. از تحليل كردن پديده هاي عامه پسند بگيريد تا نوشتن در مورد فاشيسم. به جز اين ها، مذهب و به طور خاص مسيحيت يكي از دغدغه هاي اكو بوده و هست كه در بسياري از مصاحبه ها و سخنراني ها و مقالاتش به آن اشاره كرده و معروف ترين و مهم ترين آن، مجموعه نامه نگاري هايش هست با يك كشيش ايتاليايي به نام كاردينال مارتيني كه همة اين پرسش و پاسخ ها و نامه هاي رد و بدل شده ميان اين دو هموطن، به صورت كتابي به نام ايمان يا بي ايماني؟ منتشر شده. از همة اين ها كه بگذريم اگر قرار باشد دنبال سبك يا مكتب او در نوشتن بگرديم، بايد بگوييم كه او يك پست مدرن به حساب مي آيد. و به طور مسلم بحث اين كه پست مدرن چيست و معني و مفهومش چه، بحث مفصل تر و احتمالا بي نتيجه اي در پي خواهد داشت كه جايش اين جا نيست. بالاخره واقعيت اين است كه نويسنده اي داريم به نام امبرتو اكو كه مي توانيم فارغ از اين كه متعلق به كدام جريان است يا اين كه تفكرات سياسي ـ مذهبي اش چه است، كتاب هايش را بخوانيم و تنها با او كه در متن حضور دارد و البته احتمالا زياد جدا از آن كه بيرون متن ايستاده نيست، آشنا بشويم.

اسطوره سوپرمن ديگر كتاب جديد اكو است
غُر نزن!
028503.jpg
شايد اين مختص جهان سوم باشد كه به هر مخالفي مي گويند روشنفكر. هر كسي با نظام موجود موافقت نداشته باشد، احتمالا چيزي بنويسد و اثري خلق كند، شكل و شمايل يك روشنفكر را خواهد داشت. خب اكو هم خيلي از اين چيز ها جدا نبوده. سوابق سياسي و چپ گرايانه اش، مخالفت هايش باكليسا و اين كه نويسنده هست خيلي راحت مي تواند واژة مورد بحث را بچسباند به گوشه اي از قباي او. اما اگر همة اين تعريف ها را دور بريزيم و فرض كنيم روشنفكر كسي است كه مي تواند رويداد ها و پديده ها را بيشتر از آن كه عامه مي بينند، تحليل كند، باز اكو را در جايي مي بينيم كه پيش از اين حرفش را زديم. بخشي از كار ِ اكو در تمام سال هايي كه حضور داشته و نوشته، بررسي كردن پديده ها ـ و به طور خاص پديده هاي عامه پسند ـ بوده. و اين حتما بيش از آن كه مربوط باشد به رمان نويس بودن اش، برمي گردد به سر و كله زدن اش با نشانه ها و بازخواني رمز ها و اين طور چيز ها. اكو مثلا در تقابل با پديدة دنياي كميك استريپ ها يعني سوپرمن به جاي غر زدن كه چرا يك چنين داستان هاي سطحي اي و چنان تيپ بي عمقي، مورد توجه مردم قرار گرفته، شروع مي كند به حلاجي كردن اين داستان ها و آن تيپ. و سعي مي كند از اين جا برسد به ضعف هايي كه جامعه با آن دست به گريبان است و از آن آگاه نيست. و اين چيزي است كه ديگر نشانه شناس ها و در رأس همه شان رولان بارت نيز به آن توجه داشته اند. حالا مثلا بارت با بند كردن به تبليغات سعي داشت شكل حقيقي جامعه را بشناسد و عريان كند و اكو به سبك خود با سفر به دنياي رنگي و جذاب داستان ها و كميك استريپ هاي عامه پسند اين كار را بكند و براي همين، مهم ترين وجه شخصيت اش همين است. تمام خلاقيت آدم آن جا مشخص و بارز مي شود كه برابر چيزي كه باب ميلش نيست، چه واكنشي نشان مي دهد. اكو در شمايل يك روشنفكر، گوشه نمي گيرد و نك و ناله نمي كند. همة آن چيزي را كه هست، تحليل مي كند. ظاهر و لعاب را پس مي زند و ضعف ها و كمبود ها را نشان مي دهد. همة داستان سوپرمن، قهرماني و نجات دادن ديگران نيست. داستان آن طور كه اكو روايت مي كند، قصة آدم هاي عادي و معمولي است كه عقده و آرزوي اين را دارند كه كسي ديگر باشند. با يك قدرت مافوق طبيعت و پر از توانايي براي انجام دادن كار هاي محيرالعقول.

فهرست
نامه به سردبير
فهرست
سينما تلويزيون
مهرجويي ستاره جشنواره مي شود
نوذري گيشه ها را مي تركاند
رويداد۸۵
تلويزيون
عشق در سال وفا
خرچنگ در گل نشست
ورزشي
حسين كعبي: مي رم آرسنال، شايد هم منچستر!
نصرتي: امسال اسپانيا!
رويداد۸۵
مجتبي جباري: هنوز ترسم نريخته!
باخ  وگوته ايران را تشويق مي كنند
اين همه دليل براي هيجان
راز بندر آفتابي
روزواقعه
همه تزريق كردند جز فولر
اجتماعي
دين ظرف مي خواهد و ظرف دين اخلاق است
زندگي
وام مي دهند مثل قند
مايكروسافت، پشت به  زين
رويداد۸۵
سينما
زماني براي مات زدن
خانه شهرياران جوان هم آمد
رويداد۸۵
گوي طلايي تمشك طلايي
سلام هلو!
رفقاي ابدي
از صداي گلوله نترس
در كنار ايستوود
واقعيت دراماتيك نيست
عكس آرنولد
دانش
دوست مجازي ما، گوگل
گوگل: آن چه شما خواسته ايد
دنيا را ديد بزنيد
گوگل چيست و چرا؟!
خريد سهام AOL
همكاري با فولكس واگن
محصولات برتر گوگل
موسيقي
موسيقي هم زير سلطه آقازاده هاست!
حرف هاي بامداد بيات درباره پسر بابك بيات بودن
حرف هاي احسان خواجه اميري دربارة پسر ايرج بودن
روزها
جنگ هفتاد ودو ملت
مرداني از جنس آتش
رويدادها
|  فهرست  |  سينما تلويزيون  |  تلويزيون  |  ورزشي  |  اجتماعي  |  زندگي  |  دانش  |  سينما  |
|  موسيقي  |  روزها  |  شناسنامه  |  ادبيات  |  مهمان هفته  |  راهنما  |  سبك زندگي  |  گزارش  |
|  موفقيت  |   نيم رخ ، تمام رخ  |  يادداشت  |  گالري  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |