چه اشكالي دارد؟
جواد رسولي
چيزي نيست، بهار شده. عيد آمده، هوا دلپذير شده و چيزهايي از اين قبيل. ما هم خودمان را كشته ايم تا اين ويژه نامة نوروزي به موقع آماده شود و دست شما برسد. مثل خيلي از روزنامه ها و هفته نامه ها و ماهنامه ها كه خودشان را كشته اند تا ويژه نامة نوروزي شان چيز خواندني و جذابي از كار دربيايد.
اتفاق تازه اي نيفتاده. بهار شده. مثل سال هاي قبل. بچه هاي جردن- خياباني كه دفتر مجلة همشهري جوان تويش است- مثل تمام شب هاي ديگر سال (كه بهاري و زمستاني ندارد) هنوز بين خيابان ارمغان و گلفام دور مي زنند. با ماشين هاي عجيب و غريبي كه فقط توي همين جردن مي شود ديد. البته در تعطيلات شايد اين فعاليت دچار وقفه شود و ماجرا به خزرشهر، درياكنار يا يكي از همين شهرك هاي ساحلي منتقل شود. اما به محض تمام شدن تعطيلات عيد، آن ها با پشتكار عجيبي بر مي گردند و متعهدانه دور زدنشان را شروع مي كنند.
اصلا جاي نگراني نيست. فقط بهار شده. كارگرهاي شهرداري همان طور كه زمين را جارو مي كشند، نگاهت مي كنند و اين يعني انتظار عيدي. يعني شايد در همين چند روز قبل و بعد از تحويل سال، درآمدشان بيشتر شود. اما عيد كه بگذرد، همه چيز براي آن ها به حالت عادي برمي گردد. همان حقوق هميشگي، همان كارهاي سنگين كه حتي نمي توانيم تصورشان كنيم و همان زندگي پر از فشار و سختي و البته چشم هاي نجيبشان كه در بقية روزهاي سال فقط به زمين دوخته شده.
اشكالي هم ندارد. به هر حال بهار شده. مثل سال قبل، با كمي تفاوت. پارسال اين وقت ها چند نفر داشتند براي انتخابات رقابت مي كردند. وعده مي دادند و شعارهايشان را آزمايش مي كردند. ما همه عزيز بوديم. هم جوان هايي كه فراري سوار مي شدند و هم آن هايي كه پيتزا مي بردند دم در خانه ها؛ هم ما كه خودمان را مي كشتيم تا مجلة خوبي منتشر كنيم. ولي خب، روزهاي خوب مي گذرند تا روزهاي معمولي تر از راه برسند. اشكالي هم ندارد. مگر چيز ديگري توقع داشتيد؟
تو
سيامك رحماني
درست همين روزها. همين روزهاست كه دوباره ياد تو مي كنم. نه كه يادت نبوده باشم. هر روز و هر روز. اما نمي دانم چرا. اين روزها كه مي شود، وقتي كه زندگي سرسام مي گيرد و مي خواهد تو را، يعني مرا در زير آوارش مدفون كند، وقتي كه همه چيز چنان سرعت مي گيرد كه هر لحظه منتظري انفجار رخ بدهد، درست در همين لحظه ها و روزهاست كه باز هم بيشتر ياد تو مي كنم. در روزهايي كه اگر تو نبودي، اگر خاطره هايت، خاطره هاي تو نبود، اصلا بايد فراموش مي شدي. اما درست همين وقت هاست كه وسط اين سرسام، ياد تو آدم را باز هم بيچاره تر مي كند. آن وقت، آدم خوب هم مي داند كجا مي تواند سراغت را بگيرد. در كدام پياده روهاي لبريز از جمعيت و در راه پله هاي كدام مركز خريد، در كدام فروشگاه كه داري عطر خنك تازه به بازار آمده اي را انتخاب مي كني. آدم مي داند كه در ترافيك بندآمدة كدام بزرگراه مي شود تو را ديد. وقتي كه با چشم هاي تنگ شده به دورها خيره اي و دود سيگار از شيار پنجره بيرون مكيده مي شود. اما نكند كه ديگر سيگار نمي كشي؟ از كجا بدانم من؟ چطور بايد اين تصاوير تغيير كند، وقتي كه يك عمر است نبوده اي. وقتي كه اصلا هيچ وقت نبوده اي.
و با اين همه نبودن، اين همه كه نبوده اي، چرا همين حالا دوباره بايد باشي؟ چرا همين روزهاي لعنتي است كه دوباره اين همه هستي؟ روزهايي كه حتي وقتي نبودي، همة دنيا به اندازة كافي التهاب داشت. روزهايي كه باشي يا نباشي ـ چطور مي شود كه نباشي ـ همين طور اضطراب است و تپش قلب است و دلتنگي است. دنيا همين است. شك ندارم كه اين روزها حتي سياستمدارها هم كمي عاشق تر مي شوند. توي همان اتاق هاي جنگ، پشت همان ميزهاي سرد و بي احساس، كمي احساساتي مي شوند. آن وقت هر چه لحظة موعود نزديك تر مي شود، قلب هايشان هم تندتر مي زند. همه هم براي تو. براي تو هايي كه دارند. شب چهارشنبه سوري كه برسد، خيابان هاي شهر كه به آتش كشيده شوند، آن وقت همه شان ياد تو مي كنند كه ساعت هايش را از دست نمي دادي. كه قهقهه مي زدي و با بي خيالي محض گاز مي دادي و از كوچه هاي مه گرفته مي گذشتي. كوچه هايي انباشته از صداي انفجار و شبي كه فشفشه ها روشنش كرده بودند.
آن وقت سال كه تمام تر بشود، باز هم تويي كه همين طور هجوم مي آوري. تويي كه ذره ذره همة آدم را اشغال مي كني. تا آن لحظه كه برسد و باز آدم تو را دعا كند فقط. همه تو هايشان را دعا كنند. همه نامت را زير لب بگويند و از خدا بخواهند كه براي هميشه باشي. براي هميشه بماني. ياد تو را زمزمه كنند و از دلتنگي بميرند كه اين همه نيستي. كه اين همه جايت خالي است. آن وقت همه چيز گواهي مي دهد كه تو. آن ماهي كه در تنگ آرام نمي گيرد و آن سبزه ها كه دارند جيغ مي زنند كه زندگي زنده است و آن روبوسي ها و تبسم ها. همه شهادت مي دهند كه تو. تو و تنها تو.
آن وقت شايد همه چيز كمي آرام بگيرد. روز دوباره آغاز شود و زندگي دوباره آغاز شود. آن وقت شايد كمي دلتنگي تو قرار بگيرد و تو قرار بگيري و دنيا قرار بگيرد. آن وقت شايد تو كه اين همه نيستي، اين همه نبوده اي، كمي باشي. شايد تو كه هميشه بوده اي، بخواهي كه بماني. براي هميشه بماني. آن وقت اگر تو باشي، ديگر از دنيا چي بايد بخواهم من؟ اگر تو بودي، از خدا چي بايد مي خواستم من؟ آن وقت اگر نباشي، اگر نخواهي بيايي، همة اين ساعت ها، اين زمزمه ها و دلشوره ها به چه كار مي آيد؟ كدام پنجره؟ كدام در؟
آن وقت... آن ساعت دارد مي رسد. پس چرا كمي پيدا نمي شوي تو؟ كجا بايد باشي تو الان؟
در سايه شما راه مي روم
حبيبه جعفريان
اين كه من، منِ پادرهواي درمانده، حرف مفت بزنم كه بهار خوب است يا نيست، عيد، مفرح هست يا نه، چي را عوض مي كند؟ درخت ها بزرگ مي شوند، شاخه ها جوانه مي زنند و خاك، زير و رو مي شود و آفتاب مي درخشد؛ با سخاوت يا بي اعتنايي. آن ها كارشان را مي كنند و من در سايه شان راه مي روم. نگاه مي كنم. تنها مي شوم. مي خندم. گريه مي كنم و فكر مي كنم به اين كه من، من پادرهواي درمانده، حرف مفت بزنم كه بهار خوب است يا نه؟ چي را عوض مي كند؟ درخت ها بزرگ مي شوند، خاك زيرو رو مي شود و آفتاب مي درخشد. آن ها كار خودشان را مي كنند و تو بايد بتواني در اين دايره، براي خودت جايي دست و پا كني يا آن جا را كه گم كرده اي، دوباره به دست بياوري و وقتي نمي تواني؛ بصيرت اش را نداري يا اندوهش يا عرضه اش را، اين كه درخت ها بزرگ مي شوند، خاك زير و رو مي شود و آفتاب با آن صراحت مي درخشد، فقط تنهايي ات را سنگين تر مي كنند. تنهايي كسي كه بيرون ايستاده است. تنهايي كسي كه همة اين ها به طرز دردناكي برايش آشنايند. آفتاب، درخت و خاك كه زنده مي شود و نفس مي كشد.
چشم هايم را كجا جا گذاشتم؟
فاطمه عبدلي
كاش مي شد يك برادر داشته باشم كه كت بزرگ تر از خودش تن كند. جاي خاصي هم واسه زندگي نداشته باشد. اسمش هم كاني باشد، آن وقت يك روز كه توي ساحل اسپانيا دراز كشيده، يكهو يادش بيايد كه تولد من است. بعدش من را به يك رستوران (مهم نيست گران قيمت باشد يا ارزان) دعوت كند، من هم دمغ و بي حوصله بروم ببينم چي مي گويد. (آخر نبايد كشته مرده اش باشم. بايد ازش بخواهم بزند به چاك و بگذارد زندگي خودم را بكنم.) بنشينم رو به رويش و اين برادره يا هركي، به ام بگويد بعد از چند تا توقف و كلي پرواز و يك كم خرسواري، اين همه راه را كوبيده آمده اين جا تا به ام يك كارت هديه بدهد. كارت واسه مركز تفريحات باشد. سي.آر.اس. من هم دست بر قضا همين طوري محض تنوع، يك سر بروم آن جا. كلي فرم پركنم و آن آزمايش هاي احمقانه و سرپايي را بدهم و تست هاي مضحك با سؤال هايي مثل من از سبزيجات متنفرم سبزيجات از من متنفرند را جواب بدهم.
كاش مي شد من را هم به يك دانه از آن بازي هاي اون سرش ناپيدا راه بدهند. خودم هم اصلا نفهمم بازي است و مي شود حتي جرزني كرد. عيد به چه دردم مي خورد؟ اصلا يك سال با سال ديگر چه توفيري دارد؟ من دلم از آن بازي ها مي خواهد كه مدام با خودم فكر كنم چرا اين بلاها بايد سر من بيايد. مدام به خودم فحش بدهم و داد بزنم كه خوش ندارم اين بازي لعنتي ادامه پيدا كند.
بعد هي بازي قاراشميش تر بشود و گره هاي كلاف بيشتر. حاضر شوم سرم را بدهم تا كلك اين نحسي ها كنده شود و آرام آرام عقلم را از دست بدهم. كم كم دستم بيايد كه زندگي چي است و من واسه چي دارم نفس مي كشم. خلاصه يكه بخورم، چاخان كنم، قايمكي باشم، زهره ترك شوم و سر از كار آن همه كليد و چيزهاي ديگر هم درنياورم. ولي چقدر خوب مي شد اگر يك تكاني به اين زندگي مي دادم. انجيل يوحنا و سورة 9 و شايد روزگاري كور بودم اما اكنون مي توانم ببينم را بي خيال. همين الناس نيام و اذا ما توا إنتبهوا را بچسب. آدم ها خواب اند. وقتي كه مي ميرند، بيدار مي شوند.
گاهي من خرسم
نفيسه مرشدزاده
گاهي من خرسم. برايم مهم نيست كه بيرون سرد است يا شاخه ها دارند مي ميرند. غار خودم را دارم و پوستين و خواب زمستاني دوست داشتني ام. ولي خرس ها هم اگر بهار خواب بمانند، از هستي ساقط مي شوند. اين است كه بهارها مجبور مي شوم بزنم بيرون و اصولا اين براي خرس ها آسان نيست. اين دور و بر لعنتي! اين رمانتيك بازي هاي سبزه و شكوفه و اين مردم. دست من بود، مي دادم زمستان را ابدي رقم بزنند تا آدم سال به سال هم چشمش به اين عوام الناس ـ اين سنجاب هاي ضعيف و خرگوش هاي توله دار ـ نيفتد. زنده باد غار خودم و برج عاج و كتاب ها و فيلم ها و كارهايم. چرا بايد بنشينم زل بزنم به دخترخاله پسردايي هايي كه از آن بهار تا اين بهار قد ده تا علف قد كشيده اند و فقط ترانه هاي عاشقانة دم دستي بلدند بخوانند و شاهرخ خان و گلزار و بقية روجلدهاي مجله زردها را مي شناسند؟ عمه و خاله هايي كه از پارسال تا حالا نوارشان گير كرده و درست در همان لوكيشن قبلي با همان فيگور قبلي ايستاده اند، حالا با چند خط بيشتر تو گونه ها و پيشاني. همان قربانت بروم، همان چشمم روشن شد، همان فداي قد و بالايت شوم خاله. و ما خرس ها اصولا در جواب اين حرف ها صدايي شبيه خرناس بيرون مي دهيم كه اقتضاي طبيعت مان است و نه جمله اي بيشتر.
حالا فرض كن نگاهم اين قدر زمخت و قهوه اي نبود. بعد از آخرين خميازة زمستاني، پا مي شدم مي رفتم درهاي غار را بازمي كردم هواي تازه بزند تو. نه اين كه اخلاق هاي بلبلي آهويي پيدا كنم. شاخة بيدمشك بگذارم تو اتاق و به ژاپني صورتي بكارم. نه. فقط يك چند روز كتاب و نوار و كامپيوتر و رفقاي تيپ خودم را مي گذاشتم كنار و مي رفتم بيرون ببينم مردم تو چه حال و هوايي اند. ـ مردم را اگر هميشه از آن بالا از پشت پنجره ببيني، بدبخت مي شوي. اين را تازگي ها فهميدم. نگاه از بالا، فقط آدم را تنها مي كند. شايد از بالا فقط خدا بايد نگاه كند. ما بخواهيم ادايش را دربياوريم بايد جربزة تنهايي ابدي داشته باشيم و خيلي اخلاق هاي ديگر، كه نداريم. مردم را بايد رفت تنگ دلشان نشست. بدبختي اين است كه مردم باهوش اند. تا وقتي گنده گويي و گنده نگاه كردنت را نگذاشتي كنار، تو را دم دلشان راه نمي دهند. مي گذارند مثل سوژه اي هنري يا موارد تحقيق ميداني به شان نگاه كني. بازي ات مي دهند. مي گذارند همان نتيجه اي كه مي خواهي بگيري و برگردي برج عاج خودت. آن وقت تازه مي شوند خودشان. مردم از اين كه يك خداواره زيرنظر بگيردشان، خوششان نمي آيد. كارهايشان مصنوعي مي شود. احمق بازي هاي عوامانه از خودشان درمي آورند تا تو زودتر جمع بندي ات را بكني، فرضيه هايت را توليد كني و برگردي بالا تا بعد بتوانند خودشان باشند. مردم از آن فاميل هايي اند كه غريبه تو خودشان راه نمي دهند.
فكرش را مي كنم، مي بينم اين فرضي كه كردم، به خاطر قواعد علم زيست شناسي است كه اصلا جواب نمي دهد. يعني نمي شود خرس باشي و نگاهت زمخت و قهوه اي نباشد. خود خرس را بايد نبود.
تنها احتمال خوبي كه مي ماند، اين است كه من موقتي رفته باشم تو پوست خرس. مثل همين ها كه جلوي رستوران ها و فروشگاه ها براي جلب توجه رهگذرها مي روند تو پوستين يك دد و دامي. بعد مي شود خيال كرد اين بهار بتوانم اين نقش را براي چند روز تعطيل كنم. زيپ پوستين كلفت را بكشم پايين. كلة بزرگ پشمالو با چشم هاي قهوه اي سير را بگذارم كنار و پاهايم را از آن پنجه هاي گرم رها كنم. بگذارم كف پاهايم دوباره زمين را لمس كنند. كاش بشود. كاش پشت پوست حيوان هايي كه شبيه شان مي شويم، دگمه يا قزن داشته باشد كه بشود گاهي ازشان درآمد. نفسي تازه كرد.
اگر اين اتفاق عرياني و رهايي براي من بيفتد، دنيا حتما خيلي فرق مي كند. شايد بشود يك دور واقعي تو مردم بزنم. وقتي چشم هاي مات قهوه اي همراهم نيست، ممكن است مردم مرا بازي بدهند. آن بهاري كه خرس نباشم، شايد پا شوم بروم سراغ فاميل و توي راه به خودم فحش ندهم. اصلا دوست داشته باشم بروم. فكر كنم دارم مي روم سراغ ريشه هايم. تخمه ها را كه مي شكنم، درست چشم هايم را باز كنم ببينم من به اين دايي، عمو، خاله، يا مادربزرگ كه روبه رويم نشسته، چقدر شبيه ام؟ ببينم آيا تمام اين سال هايي كه خيال مي كردم دارم مي روم جلو و دارم از اين ها دور مي شوم، واقعا رفتم؟ يا كل ماجرا خيالي بوده و من هنوز همين دوروبرهايم با اندكي تغيير قيافه؟ يك داستان كوتاه آمريكايي خوب يادم مي آيد كه نويسنده اش از خاطرم رفته. ماجراي پسر نوجواني بود كه بعد از كلي گيرودار تصميم مي گيرد از شهر كوچكي كه تويش زندگي مي كند، جدا بشود و برود جهان را ببيند و چيز ديگري بشود. شبانه بار و بنديلش را مي بندد و با كلي آرتيست بازي، خودش را آويزان يك واگن باري مي كند تا با آن قطار برود يك شهر دور و بعد هم از همان جا راه بيفتد براي دور دنيا. مي رود آن تو و از خستگي همان جا، سر روي كوله، خوابش مي برد. صبح پا مي شود مي بيند يك هيپي ولگردي هم تو همان واگن سوار است و دارد چيز مي خورد. اهميت نمي دهد و خيال مي كند او هم يواشكي سوار شده كه برود همان شهر دور. پسره همان طور كه مرتب بيرون را نگاه مي كند و غرق در احساسات شاعرانه از منظره هاي بيرون حظ مي كند. به ولگرده مي گويد: چه منظره هاي فوق العاده اي. من تو عمرم جاهاي به اين قشنگي نديده بودم. شما مي دانيد ما الان نزديك كدام شهريم؟ ولگرده غش غش مي خندد و مي گويد اين قطار كه جايي نمي رود. اين چند تا واگن، همين يك تكه را دور مي زنند و بعضي وسايل راه آهن را جابه جا مي كنند. پسره تازه مي فهمد چشم اندازهايي كه داشت برايشان غش مي كرد، منظره هاي اطراف شهر خودشان بوده.
ماجرا به همين سادگي است. اگر حومة شهري را كه داريم ازش كوچ مي كنيم، نشناسيم، شايد فقط دور بزنيم، درجا بزنيم و احمقانه خيال كنيم داريم مي رويم به سمت افق هاي ناشناخته. بهار، شايد براي اين شناسايي فصل خوبي است.
ما خيلي با حال ايم
اسماعيل رمضاني
دعاي عيد را خيلي دوست دارم، خيلي بيشتر از عيدي و مسافرت و لباس نو و سيزده به در و تمام رسم و رسوم هايي كه توي اين چند روزه سر و كله شان پيدا مي شود. دعاي عيد را خيلي دوست دارم، اما نه پاي سفرة هفت سين. راستش را بخواهيد، بچة جنوب كه باشي، مي فهمي اين رسم و رسوم ها برخلاف جاهاي ديگر براي تو عقبه اي از قدمت و سنت و فرهنگ به دنبال ندارند. فقط چند سالي است كه به بركت راديو و تلويزيون و گاهي هم ماهواره مد شده اند، چيزي در همين حد و اندازه. دعاي عيد اما حكايت ديگري دارد. وقتي مي رسي به احسن الحال يك جورهايي حس و حال شرقي به ات دست مي دهد. انگاري فقط كلمات، عربي اند. احساسي كه پيدا مي كني، كاملا ايراني است. شايد دليلش اين باشد كه اساسا ما ايراني ها خيلي با حال ايم. حتي عرفانمان هم فلسفه اش همين است: حال يعني در لحظه بودن. اصطلاح عربي شده اش مي شود ابن الوقت و حضرت مولانا در جايي گفته: صوفي ابن الوقت باشد اي رفيق!
اهل حال بودن اگرچه توي ادبيات كوچه بازاري ما معناي بدي پيدا كرده، اما نشان مي دهد ما هميشه دنبال چيزي هستيم كه به آن حال خوبي پيدا كنيم. حالا يك وقتي به بعضي ها اين حال خوب با يك بست ترياك دست مي دهد، به بعضي هاي ديگر با يك بيت شعر. گاهي وقت ها حتي نمي دانيم اين حال خوب از كجا مي آيد. حضرت شفيعي كدكني اسمش را گذاشته فرخنده حال و برايش شعري گفته: گاه آسان، گاه دشوار و محال/ از كجا مي آيد اين فرخنده حال؟
مثلا شما ممكن است توي يك ظهر تابستان، كنار بزرگراه همت ايستاده باشيد و ماشين گيرتان نيايد. عاقبت مجبور مي شويد پياده خودتان را به مقصد برسانيد. در همين گير و دار، كنار يكي از تابلوهاي تبليغاتي غول پيكر، دختر جواني را مي بينيد كه دارد براي يك پيرمرد رفتگر شهرداري كه با آن لباس نارنجي و جاروي بزرگ زير ساية تابلو استراحت مي كند، يك جعبه پيتزا مي برد. همين كافي است تا شما بر خلاف گرفتاري هاي يك زندگي شهري، وقتي به خانه مي رسيد، حالتان خوب باشد. حتي ممكن است دليلش را هم ندانيد، اما ديدن آن صحنه كار خودش را مي كند.
هر چيزي محركي مي خواهد، حال خوب هم همين طور و من معتقدم محرك يك حال خوب هم بايد خودش خوب باشد. براي همين است كه دعاي عيد را هر روز صبح با خودم زمزمه مي كنم. مگر هر روز، نوروز نيست؟
كشف دوباره جهان
امير قادري
هيچ اين نكته به سرتان زده كه اگر سر روز اول سال نو، مغزمان RESET مي شد، چه اتفاقي مي افتاد؟ يعني همه چيز را فراموش مي كرديم و روز از نو، روزي از نو، به نظرم سال جديد اين طوري معناي اصلي اش را به دست مي آورد. اصلا در چنين شرايطي است كه مي توانيم دربارة حلول يك سال تازه صحبت كنيم. اين طوري واقعا همه چيز نو مي شود. طعم تازه اش را حفظ مي كند.
فكر كنيد، فقط فكرش را بكنيد اگر اين طوري بود، آن وقت چه حظي از زندگي مي برديم. اين طوري هر سال براي اولين بار از پيدا كردن نسخة دي وي دي مك كيب و خانم ميلر چقدر خوشحال مي شديم. طعم اولين روز آشنايي با بهترين دوستانمان را حفظ مي كرديم. تماشاي گل الساندرو دل پيرو به اينترميلان را باز براي اولين بار تجربه مي كرديم. از پيدا كردن يك جيب تازه در لباسمان خوشحال مي شديم. صورت جورج كلوني و سكانس آشنايي اش با زن پليس در خارج از ديد استيون سودربرگ را براي اولين بار مي ديديم. خداحافظ گري كوپر و دنياي قشنگ نو را براي اولين بار مي خوانديم.
اين جملة آخري را كه نوشتم، شاهد از غيب رسيد. ياد فيلم درة من چه سرسبز بود افتادم. ياد وقتي افتادم كه كشيش مهربان داستان، كتاب جزيره گنج را براي اولين بار مي برد مي داد دست هيوي نوجوان كه مريض بود و نمي توانست از رختخواب پا شود و به اش مي گفت: چقدر دلم مي خواست جاي تو مي نشستم و براي اولين بار اين كتاب را مي خواندم. همين است. اولين تجربه ها چيز ديگري است. اگر هر سال، اصلا هر روز صبح مغزمان پاك مي شد، پايان خيلي از داستان ها يادمان مي رفت، خيلي از چيزها را براي اولين بار ياد مي گرفتيم. اولين سوت عمرمان را دوباره مي زديم. اولين تيم فوتبال كوچه مان را دوباره جمع مي كرديم. هنوز وسوسه نشده ايد؟ اي بابا. باز هم فكر كنيد. مي گويند ديدن اولين بار خانة خدا تجربه اي است كه هيچ وقت تكرار نمي شود. من يك بار اين تجربه را داشته ام، خيلي خيلي لذت برده ام و حالا مي ترسم دوباره بروم. ولي اگر اين ذهن لامسب RESET مي شد، حتي از اين هم نمي ترسيدم. مي رفتم و دوباره از اول همه چيز و همه كس را در آغوش مي گرفتم. طعم اضافه كردن كره به املت را دوباره كشف مي كردم.
Stationary Travellers را از اول مــــي شـــنــيـــدم و
Space Dye Vest را. ديگر هيچ چيز اين قدر كهنه نمي شد.
اين را مي دانم كه جا براي تجربه هاي جديد هنوز هم هست. رفقاي تازه، مجله هاي تازه، گفت و گوهاي تازه، سردبيرهاي تازه، شهرهاي تازه، غذاهاي تازه. همين الان كه دارم اين چيزها را مي نويسم، دارم براي اولين بار قطعة موسيقي اي را كه هانس زيمر براي مأموريت غيرممكن 2 ساخته، مي شنوم. هوش از سرم پريده. اصلا فكرش را هم نمي كردم از اين فيلم، چنين موسيقي اي بيرون بيايد. با اين وجود، قبول كنيد كه قبلي ها حسابي دست و پا گيرند: داستان هاي خوانده شده، فيلم هاي ديده شده، آدم هاي ملاقات شده، صداهاي شنيده شده، صورت هاي ديده شده. اين ها نمي گذارند كه جديدي ها را كشف كنيم. نمي گذارند كه حتي چيزهاي تازه اي در وجود خودشان پيدا كنيم. خود اين چيزهاي قديمي را در چه صورت مي توان دوست داشت؟ وقتي فرصت كشف چيزهاي نو را در خودشان در اختيارمان بگذارند. اما ما كه از اين امكان استفاده نمي كنيم. پس همان بهتر كه براي اولين بار با آن ها روبه رو شويم. كه طعم خوش چيزهاي تازه را بچشيم. كه براي اولين بار كلك چال را فتح كنيم. كه برف شمال تهران را ببينيم. كه پينك فلويد را كشف كنيم. كه ديويد ژينولا را بازيابيم. كه اين عكس دوست داشتني را كه دو روز پيش پيدا كرده ام و توي اين صفحه گذاشته ام، از سر نو ببينيم. كه پا را روي گاز فشار دهيم و دنده را عوض كنيم و اولين سبقت عمرمان را دوباره بگيريم. كه زيبايي هاي صفحة دوست داشتني ساعتمان را كه روزي هزار بار نگاهش مي كنيم (و هيچ غلطي هم نمي كنيم) دوباره پيدا كنيم. كه بازي ايتاليا و فرانسة جام ملت هاي 2000 را از سر تماشا كنيم. شايد اين بار ايتاليا نباخت، شايد اين بار پايك كشته نشد، شايد هتل كاليفرنيا تمام نشد.
خب، حالا كه اين قدر ناراحت شده ايد، حالا كه فهميده ايد اين مغز معيوب ما پاك بشو نيست كه نيست، مي خواهم برايتان بگويم كه هنوز روزنة اميدي وجود دارد. اميدوارم كه بتوانيم اين كار را خودمان انجام دهيم. كه هر سال نو كه مي شود، همة سعي مان را به خرج دهيم تا به همه چيز از نو نگاه كنيم. طوري به صورت همسرمان، نامزد مان، رفيقمان نگاه كنيم كه انگار اولين بار است. در اقيانوس Pulp Fiction جوري شيرجه برويم كه انگار قرار است چيزهاي تازه اي صيد كنيم. سازهاي پنهان قطعه هاي موسيقي محبوبمان را كشف كنيم. مثلا به گروه ويولن هايي توجه كنيم كه زير صداي خواننده گم شده اند. اصلا همان صداي خواننده را دوباره بشنويم. The Doors را دوباره كشف كنيم. به نيم رخ هاي آل پاچينو در نفوذي مايكل مان جوري نگاه كنيم كه انگار بار اول است. صداي بخار قوري چاي مادرمان را سر صبح، دوباره بشنويم. قابليت هاي تازه اي در منوي موبايل مان پيدا كنيم. دفعه هاي اول، باز توليد مي شوند. باور كنيم.
اين، تازه بخشي از ماجراست. مربوط به چيزهاي لمس شده و ديده شده و تجربه شده. فكر همة آن چيزهايي را بكنيد كه قرار است براي اولين بار باهاشان آشنا شويد. چيزهايي كه شما را به سوي خود مي خوانند. اين ديگر با خودتان است كه چقدر مي توانيد بندهاي قديمي را كنار بگذاريد و وارد جاده هاي تازه شويد. همة جوك ها را كه نشنيده ايم. همة smsها را كه نخوانده ايم. همة ميل ها را كه باز نكرده ايم. با همة رفقايمان كه آشنا نشده ايم. همة فيلم هاي جان فورد را كه نديده ايم. به همة محلات تهران و شهرهاي ايران و جهان كه سر نزده ايم. فكرش را بكنيد، توي يكي از كوچه هاي مثلا ريودوژانيرو، شايد صورتي منتظرمان باشد تا برويم و در سال جديد، كشفش كنيم.
اي داد بي داد. يك ميلياردم از فهرست چيزهايي كه اصلا تجربه نكرده ايم را گفتم و تازه يادم افتاده كه عمر چقدر كوتاه است. با كوتاهي روزهاي عمر چه كار كنيم؟ اين كه ديگر چاره اي ندارد. اين آهنگ هانس زيمر مأموريت غيرممكن 2 هم كه گفتم تازه كشفش كرده ام، دارد تمام مي شود. پس حالا كه وقت زيادي نداريم، بياييد دوره هاي زماني كوتاه تري را انتخاب كنيم. به نظرتان پيشنهاد ناجوري است كه جاي سالي يك بار، نوروزي يك بار، هر روز اين طوري از خواب بيدار شويم؟ هر روز صبح ذهنمان را از سر روشن كنيم؟ روزي يك بار RESET كنيم؟ اين طوري هر بار كه مرا مي بينيد، خيالم از ته دل راحت مي شود كه شايد، فقط شايد چيز تازه اي براي دوست داشتن ام پيدا كنيد.
تجدد، روح آش و لاش ،باد
رضا مختاري
يك: دربارة بهار سه تا يادداشت نوشتم. اولي اش دربارة نو شدن و بهار بود. اين كه بهار با تجدد ربط دارد. تاريخ جعل كرده بودم كه حتي مشروطه هم در بهار بوده يا مثلا انقلاب 57 هم نزديك بهار بوده يا وقتي محمدعلي جمال زاده مي خواسته خانة قصة فارسي را تكان بدهد و در مقدمة كتابش شعري مي آورد از عنصري كه سخن نو آر كه نو را حلاوتي است دگر... قطعا در بهار بوده. يا وقتي تي اس اليوت مي خواسته شعر كلاسيك انگليسي را زير و زبر كند و گفته: نوش كنيد حتما در حال و هواي بهاري بوده. يا حتي نيما يوشيج هم در بهار بوده كه شعر فارسي را نو كرده. و قطعا منوچهري دامغاني براي بهار بوده كه گفته روزگار مجدد شود همي . از جعليات كه مي گذشتم، به اين مي رسيدم كه لااقل همه شان از بهار ياد گرفته اند.
دو: يادداشت دوم تيترش سال باد سال بد بود. دربارة اين بود كه بهار خوب است چون وقتي در يك سال دمارت در آمده باشد، وقتي صبح تا شبش زجر مطلق و لكنتگي لحظه ها نفله ات كرده باشد، وقتي شب خواب به چشم هايت نرفته باشد و روز را در حسرت خواب به شب رسانده باشي و روح آش و لاش ات را تا آخر سال كشانده باشي، با آمدن بهار انگار همة آن اتفاق ها تمام مي شود. انگار با كيف شديد، آن سال را مچاله مي كني مي اندازي دور.
سه: يادداشت سوم هم اين بود كه خوبي بهار اين است كه وقتي همه چيز خشك است، وقتي هيچ اتفاقي در تو نمي افتد، وقتي درون تو خالي خالي است؛ نه كلمة به درد بخوري نوشته اي و نه كتاب كه خوانده اي برايت لذتي داشته و كلا همة در و پنجره ها را رو به آدم ها، كتاب ها، سگ ها، درخت ها و گربه ها بسته اي، يك دفعه بدون اين كاري كرده باشي، وقتي داري توي پياده رو سيگارت را زير پا خاموش مي كني، از لاي درز و دورز موزاييك ها يك رگة سبز را مي بيني زده بيرون. دارد يك اتفاقي مي افتد. خودش دارد مي افتد. بدون اين كه به چيزي چنگ بزني. بهار خودش مي آيد.
چهار: اما اين ها هيچ كدام يادداشت من نبود. يادداشت اصلي و سه خطي من اين آخري است: نشسته ام توي اتاق، دارم اين يادداشت را مي نويسم. نرمه بادي مي زند. چنان شعفي دارد اين باد كه هيچ چيز نمي خواهم. نه مي خواهم جايي باشم، نه مي خواهم كسي را ببينم، نه مي خواهم كتاب بخوانم، نه مي خواهم به كسي زنگ بزنم، نه مي خواهم كسي به من زنگ بزند، نه مي خواهم بخوابم، نه مي خواهم...
غروب روز سيزدهم
محمد جباري
چقدر آن هايي كه از آينده خبر دارند، كار و بارشان سخت است. احتمالا شب ها خوابشان نمي برد و يك جرعه آب هم راحت از گلويشان پايين نمي رود. همين جور راه مي روند و به زمين و زمان فحش مي دهند و ناله و نفرين مي كنند كه بابا اين چه چيزي بود نصيب ما شد! آخر خيلي وحشتناك است كه فردا از همين امروز روبه روي چشمانت وول بخورد و پشتك بالانس بزند.
دم عيد و اين حرف ها؟ آخر، اسفند كه شروع مي شود، من هم كمي تا قسمتي آينده بين مي شوم و پرده ها از جلوي چشمانم به كناري مي روند و مي بينم آن چه را كه نبايد ببينم! هر چه هم به عيد نزديك تر مي شويم، حس آينده بيني ام قوي تر مي شود و يقه ام را مي چسبد و ول هم نمي كند. مثلا از همين الان مي دانم فلان روز عيد، ساعت دوازده ظهر دارم چي كار مي كنم و يا صبح روز چهاردهم فروردين چه حال و روزي دارم.
تا چند سال پيش كه از اين جناب خبري نبود، حسابي خوش مي گذشت. وسط شلوغي هاي قبل از عيد و خريد و خانه تكاني و درس و هزار تا كار و گرفتاري ديگر، چيزي كه خيلي مزه مي داد، فكر و خيال براي روزهاي عيد بود. اين كه چه كتاب هايي بخوانم و چه فيلم هايي ببينم و چه جاهايي بروم و... خلاصه كلي برنامه مي ريختم براي كارهايي كه يك سال آرزوي انجامش را داشتم و وقت نمي شد. لحظه شماري مي كردم براي اين دو سه هفته تعطيلي. ولي الان چند سال است كه ديگر اين فكر و خيال ها بامزه جاي خودشان را به اين آينده بيني و خودآگاهي مزخرف داده اند كه همة عيش اين چند روز قبل از عيد را نوش كرده اند. جناب خودآگاهي محترم از همين الان تابلوي بزرگ خودش را در دست گرفته كه چي؟ تو توي اين تعطيلات هيچ غلطي نمي كني. تبصره اي هم زيرش اضافه كرده: اگر غلطي هم بكني، چه فرقي مي كند؟ تعطيلات تمام مي شود و دوباره همان آش و همان كاسه، همان روزمرگي ها و همان درگيري ها. يك جملة قصار هم ته اين بياناتش آورده: با يك گل بهار نمي شود. بدي اش اين است كه اين چند سال، همة اين حرف هايش درست از آب در آمده و عيد تمام شده و من هيچ كدام از كارهايي را كه دلم برايش پر زده بود، انجام نداده ام. براي همين، الان حتي نمي توانم يك دهن كجي خشك و خالي به اش بكنم. مجبورم حضور نحسش را تحمل بكنم و بي خيال فكر كردن به آرزوها و رؤياهايم بشوم.
مي دانم راست مي گويد. اگر حتي عيد امسال كولاك هم بكنم و از صبح تا شب زندگي كنم ، ولي باز غروب يك شنبه سيزده فروردين مي رسد و دلتنگي ها هجوم مي آورند. باز غروب سيزدهم توي اتاقي، روي چمني، يك جايي مي نشينم و يادم مي افتد كه چقدر همه چيز زود تمام مي شود. كه چقدر اين دل خوش كنك ها زود بساطشان را جمع مي كنند و مي روند. كه چقدر همة اين چيزهايي كه به آن ها دلبسته ايم، الكي اند. تمام مي شوند و مي روند پي كارشان. دوباره يك گوشه اي مي نشينم و توي شلوغي دور و برم و همهمة فك و فاميل و ميان كاهو و سكنجبين يادم مي افتد كه همه چيز اين دنيا فاني است. دوباره ياد حرف هاي حضرت ابراهيم مي افتم، وقتي داشت دنبال خداي خودش مي گشت. تا ستاره را ديد، فكر كرد اين ستارة پر نور، خدايش است و وقتي هم خورشيد را ديد، فكر كرد اين يكي همان خداي اوست. ولي وقتي همة اين ها غروب كردند، از همه شان رو برگرداند. فهميده بود كه هيچ كدام از اين ها خداي او نيستند و آن جملة اساسي را بر زبان آورد. من افول كنندگان را دوست ندارم.
تا به اين جا مي رسم، جناب خودآگاهي محترم، تابلويش را پايين مي آورد و زل مي زند به چشم هاي من. اولين بار است كه اين همه غمگين مي بينم اش. چند لحظه همين جور نگاهم مي كند. بعد خم مي شود و يك چيزهايي روي تابلويش مي نويسد و دوباره آن را مي آورد بالا، روبه روي چشمان من: مي روم دنبال چيزي بگردم كه غروب نكند. تابلو را پايين مي آورد، چمدان كوچكش را بر مي دارد و بدون هيچ حرفي مي رود.
دعوت
خسرو نقيبي
چند دقيقه به سال تحويل مانده. روي ميز نه سفره اي است، نه سيبي، نه سيري و نه سكه اي. فقط ساعت است كه تيك تاك اش عادت شبانه شده. يك جور خودآزاري معمول به رسم لالايي يك آدم بد صدا. معلوم است كه ساعت هم به قصد هفت سين روي ميز نمانده. اصلا مگر آدم تنها هفت سين دارد؟ اين را در ذهنش مرور مي كند و باز، بيرون را مي پايد. نه كسي قرار است بيايد، نه قرار ملاقاتي داشته. بعد، زنگ sms. مي داند كه او نيست. با بي ميلي مي خواند: خواب كه نيستي؟ 3 دقيقه ديگر سال تحويل است. عيدت مبارك. رفقاي قديم؛ احوال پرسي هاي به رسم رفاقت. اسمش را اين چند ماه گذاشته ترحم ؛ حوصلة ترحم كسي را هم ندارد.
صداي قدم هاي سريعي از خيابان كه قرار است قبل از سال تحويل به خانه برسد. فكر مي كند كه شايد اگر باران مي آمد... نه؛ قرار است فكرش را هم نكند. بهتر است نه باران بيايد نه خودش. صداي تلويزيون را باز مي كند. چند ثانيه و بعد، سال تحويل شده. اولين سالي است كه يا مقلب القلوب... را نشنيده. اول فكر مي كند مهم نيست، ولي بعد كنار پنجره زمزمه اش مي كند... حول حالنا الي احسن الحال . حالا صداي تك و توك قدم ها هم كمتر شده، ولي همان باقي مانده ها هم عجله نمي كنند. نرسيده اند به خانه و بايد تا آخر سال، در همان خيابان، دور از كاشانه، روزگار بگذرانند. اين را هميشه مادربزرگ مي گفت. سر كه مي گرداند، فكر مي كند او هم تا آخر سال بايد همين طور باشد. بد هم نيست. تنهايي را خودش خواسته و حالا هم به دستش آورده.
روي تخت دراز مي كشد. موبايلش را كنار تخت، جايي كه دستش برسد، مي گذارد و سعي مي كند فكر نكند. به اين كه چرا زنگ نزده. به اين كه چرا بايد آخرين تلفنش، به شنيدن حرف هاي كسي بينجامد كه نمي خواهد. نه مي خواهد ببخشد، نه كسي او را ببخشد. بعد، سياهي است و تاريكي و خواب. دلش مي خواهد همه چيز همين طور آرام باشد. ياد حرف رفيقي مي افتد: وقتي از هجوم فاجعه در هراس باشي، خلاء هم برايت لذت بخش است. بعد وسط خلاء صداي زنگ sms مي آيد. جايي ميان خواب و بيداري: هنوز سپيده نزده. ساعت چهار است. قرار قديمي كه يادت نرفته؟ باران هم مي آيد. تو تا ته خط آمدي، حالا من هم. اگر هنوز هم جمله هاي قصه ام را همان طور تكميل مي كني كه قبلا، من تو ماشين دم در نشسته ام. فكر مي كند اتوبان باراني صبح اول فروردين را عشق است؛ چه در خلأ، چه در حقيقت. باران محكم تر از قبل به شيشه مي زند...
بدون شرح!
علي قنواتي
راستش را بخواهيد من چيزي از بهار نمي دانم. شما مي دانيد؟