- هفته نامه فرهنگي - اجتماعي -جوانان‎/شماره۶۱ - شنبه ۲۰ اسفند ۱۳۸۴ - - Mar 11, 2006
docharkhe
بايد خودم را جلوي مجلس به آتش بكشم
حتي حالا كه خودش را بيشتر كارگردان سينما مي داند تا فعال سياسي، چيزي از حرارت اش كم نشده. مسعود ده نمكي مي گويد به وجود فساد معترض است
027624.jpg
عكس ها: جواد منتظري
پاشا جباري - مجيد رئوفي
من كارگردان ام، بازيگر نيستم. اما اين را كسي مي گويد كه در تمام اين سال ها در كادر بوده است. روي پرده. از زماني كه در فعاليت هاي شهري شركت داشت و با دوستانش گروهي را تشكيل داده بود كه خبرهايشان هر روز نقل محافل بود، تا حالا؛ حالا كه سراغ مديوم ديگري رفته و مي خواهد حرف هايش را طور ديگري بزند. اما ايستادن پشت دوربين، او را عوض كرده. آن قدر كه باور گذشته هايش مشكل است. خودش مي گويد: عوض شده ام، اما عوضي نشده ام. و به اين ترتيب مي خواهد بگويد كه همچنان روي آرمان هايش هست. اما آرمان ها خيلي وقت ها با شيوه هاي مبارزه اند كه تعريف مي شوند. و حرف زدن با دوربين سينما هيچ شباهتي به آن چه او قبلا در نشريات تند و تيزش مي كرد يا آن چه سوار بر موتور سيكلت فرياد مي زد، ندارد.
با همة تغييرات كه انگار او را نيز مثل جامعه دگرگون كرده، مسعود ده نمكي همچنان سخنگوي جرياني است كه طرفداران خود و نظرات منحصربه فرد خود را دارد. اين را سي ان ان و نيوزويك هم به خوبي مي دانند.


از سه روز قبل شروع كنيم. از جلسة دادگاه ويژة كاركنان دولت.
انگار شما خيلي ژورناليست هستيد. (اين جمله را مي گويد و لبخندي مي زند تا نشان داده باشد از اين كه موضوع رفتنش به دادگاه را مي دانيم، متعجب شده است.) تقريبا سه چهار ماه بعد از توزيع وسيع فيلم فقر و فحشا، اين دادگاه شروع شد. يك بار پيش از اين احضار شده بودم براي اداي توضيحات و سه روز قبل هم ادامة همان دادگاه قبلي بود.
و موضوع دادگاه هم نحوة توزيع عمومي فيلم است اگر اشتباه نكنيم.
ظاهرا نيروي انتظامي، نسخه اي از فيلم را از يكي از شبكه هاي ماهواره اي ضبط كرده بوده و اين موضوع را گزارش داده به دادگاه. اما وقتي به دادگاه رفتيم، موضوع دادرسي از پخش فيلم به وسيلة شبكه هاي ماهواره اي به اين موضوع تغيير كرد كه اساسا توليد اين فيلم بدون مجوز قانوني، جرم است يا نه. اين بخش چون وزارت فرهنگ و ارشاد براي آثار مستند مجوز نمي خواهد، حل شد. اما در جلسة دوم، آن ها توزيع فيلم را غيرقانوني مي دانستند و ما بايد به آن ها توضيح مي داديم كه فيلم چگونه در اين سطح وسيع، تكثير و پخش شده است.
دليل شما هم حتما هماني بوده كه بارها گفته ايد؛ هزار نسخه اي كه از فقر و فحشا براي مقامات كشور فرستاده شده است.
اولين كسي كه از توزيع غير قانوني فيلم ضرر كرد، من بودم. توافقي كه آن موقع با مسؤولين داشتيم، اين بود كه 1000 نسخه از فيلم اصلي براي مسؤولين فرستاده شود. اكران خصوصي فيلم را هم لغو كنيم و در عوض، آن ها پس از بررسي، اجازة نمايش فيلم در شبكة ويديويي را صادر كنند. با ورود فيلم به شبكة قاچاق، همه چيز به هم ريخت. اين حرف ها را در دادگاه دوباره گفتم و قرار شد يك جلسة ديگر هم به دادگاه بروم تا ببينيم چه پيش مي آيد!
فقر و فحشا پلي شد ميان مسعود ده نمكي سال هاي 70 تا 78. يعني كسي كه برخوردهاي تند با جوانان دانشجو داشت، با كسي كه فيلم مي سازد. خيلي راحت بگوييم، پس از اين فيلم احساس كرديم كه ده نمكي ديگر از خودمان است. از جنس جوانان.
حالا يكي ديگر مي گفت ده نمكي دهه 60 تفنگ به دست داشت، دهه 70 قلم و دهه 80 دوربين. يا شايد هم جور ديگري به قضيه نگاه كنيم؛ يكي گفت چرا آمده اي به عرصة كارگرداني، به او گفتم همان وقت كه در عالم سياست بودم هم بازيگري نمي كردم، كارگردان بودم!
اما همين چند ماه قبل در گفت وگويي كه داشتيم، به ما گفتيد روزهايي كه با جوانان درگير بوديد، بازي  خورده بوديد.
نه، نگفتم بازيگر بودم. حرف من اين بود كه آدم بايد موج آفرين باشد نه موج. بايد جريان سازي كرد، نه اين كه جريان بود. همة كساني كه در عرصة سياست، تاريخ مصرف دارند، آن هايي كه چهار سال رئيس جمهور شده و بعد ناپديد مي شوند، نشان مي دهند كه جريان ساز نبود ه اند. ولي نوع كاري كه من پس از جنگ در حوزة اجتماعي داشتم، جريان سازي بوده است.
قبول دارم و افتخار مي كنم كه بعد از جنگ در به صحنه كشاندن همسنگرانم كه پس از پايان جنگ دلسرد شده بودند، جزو اولين ها بوده ام. سال هاي اول، سخت بود. حتي با هم تيپ هاي خودمان هم چالش داشتيم. نمي پذيرفتند كه بايد وارد اين معادلات شوند. آن تيپ بچه ها اصلا اعتقادي به كار رسانه اي نداشتند. ولي وقتي اولين نشريه ام راه افتاد و در نوع خودش پرمخاطب ترين شد، ديگراني هم رفتند و اين راه را ادامه دادند. من هم اصراري به ادامة هميشگي آن سبك نداشتم.
زماني بود كه ديگر كسي به فكر يادمان شهيدان نبود. ما مي كشيديم و بقيه ياد شهيدان را پاك مي كردند. ولي ما سعي كرديم اين ارزش ها را حفظ كنيم. نمي خواهم پز كارگرداني بگيرم، ولي هميشه سعي كرده ام خلاء هايي را كه مي بينم، با كارهايم پر كنم. ورودم به سينما هم به همين دليل بود. احساس مي كردم كه بايد حرف هاي نگفته اي را بزنم. البته بايد در اين راه، آزمون و خطا مي كردم، مثل همان روزهاي جنگ يا كار روزنامه نگاري. چون خيلي از چيزها را بلد نبودم و سعي مي كردم در حين ورود ياد هم بگيرم.
اصلا بد نيست كه شما همسنگرانتان را دوباره به جامعه برگردانيد؛ نسلي كه سال ها براي دفاع از كشور جانفشاني كرده بودند. اما فكر نمي كني اين حضور در عرصه هاي اجتماعي، عاملي براي سركوب افراطي جوانان شده بود؟
آن موقع كه اين تيپ وارد عرصه هاي اجتماعي شدند، زمين بازي تغيير كرده بود. از قديم گفته اند سياست پدر سوختگي مي خواهد. اين جريان تا ياد گرفتن قواعد بازي، لطمه هاي زيادي ديد نسل اولي ها به ما نسل دومي ها كه حلقة واسط نسل اول و سوم بوديم، نگاهي ابزاري داشتند. يك زماني مي گفتند اين ها بايد بجنگند. بعد از جنگ هم كه همفكران ما شعار آرمان خواهي سر دادند و با نسل سوم كنش پيدا كردند، به ما انگ زدند و از شعار آزادي خواهي نسل سوم دفاع كردند. البته اين ظاهر ماجرا بود، چون آن ها حتي به نسل سومي ها هم نگاهي ابزاري داشتند. رفته رفته اين درك متقابل بين دو نسل دوم و سوم پيدا شد. شايد يك روزي وقتي مي گفتند فشار از پايين، چانه زني از بالا نمي فهميديم چه معنايي دارد. ولي بعد فهميديم كه آن ها از دانشجويان مي خواستند در خيابان ها كتك بخورند تا برنامه هاي عده اي ديگر انجام شود. بعد هم كه كارشان تمام شد، گفتند به سر كلاس هايتان برگرديد. همان برخوردي كه پيشتر با همفكران ما شده بود. آن روزها هيچ كدام از دو نسل، اين حقيقت را نمي دانستند. ولي حالا دو طرف به تعامل رسيده اند.
حتي در فيلم هايم هم همين حرف ها را زده ام. مثلا در فقر و فحشا گفتم كساني كه مي خواستند ما به جاي نقد قدرت به نقد ملت بپردازيم، از اين تقابل استفاده مي كردند، در حالي كه مطالبة ما حقوق و آرمان هاي همين مردم بود. آن بسيجي اي كه روي مين مي رفت تا به ناموس كشور در بستان تجاوز نشود، امروز هم نمي تواند ببيند در كشورهاي حاشية خليج فارس چنين فجايعي بر سر دختران ايراني بيايد. ما آمده بوديم از امنيت جامعه دفاع كنيم تا امروز بعضي خيابان هاي آن اين همه پر از بي اخلاقي نباشد. وقتي هم گفتم چرا، پاسخ دادند اين ها، يعني نسل جوان متهم هستند. برويد آن ها را كتك بزنيد و...
اما نگاه اساسي تر، اين بود كه آن ها معلول علت هاي بزرگ تري بودند كه عده اي آن ها را در مسائلي چون ما هواره و تهاجم فرهنگي خلاصه مي كردند. اما من معتقد بودم براساس آموزه هاي ديني مان مشكلات فقط فرهنگ نيست. مطالعه كردم و به اين رسيدم كه كاد الفقر أن يكون كفراً فقر كه بيايد، ايمان هر آينه است كه به كفر بدل شود، و هزاران حديث ديگر كه اين حقيقت را اثبات مي كرد.
اما وقتي حاتمي كيا آژانس شيشه اي را ساخت، حتي همفكران شما هم هجمة زيادي به او داشتند.
البته نمي خواهم مصداق سازي كنم. چون دارم با حاتمي كيا همكار مي شوم. (خنده) اما عقيدة من آن زمان هم اين بود كه بايد مرد زمان خود باشيم. يعني هر چيزي در زمان خودش جواب مي دهد. 67 تا 76 فاصلة زماني زيادي دارد. ما ظلم به قشر رزمنده را از همان روزهاي اول پايان جنگ ديديم و فكر مي كنم حاتمي كيا خيلي دير فيلمش را ساخت. انتظار از او خيلي بيشتر بود.
اما حاتمي كيا پيش از آن، از كرخه تا راين را هم ساخته بود.
فكر مي كنم سينما بايد حرف هايش را خيلي صريح تر و شفاف تر از اين ها بزند.
027621.jpg
سرنوشت پروين و هاشمي، شباهت زيادي به هم دارد سرنوشت تلخ اين دو مظهر قدرت برايم عجيب بود
امكان گفتن اين حرف ها با آن صراحت وجود داشته؟
بله، اگر كسي جرأت حرف زدن نداشته باشد كه فرقي با ديگران ندارد. آرمانگرايان با كساني كه سينما برايشان شغل است، بايد تفاوت داشته باشند.
شما كه نمي خواهيد جنبة سرگرمي سينما را نفي كنيد؟
نه، من سينماگران همفكر خودم را مي گويم.
تيتري اين جا (روي يك بريده از جرايد) از قول شما زده شده كه اگر ده آقازاده اعدام شوند، فحشا از بين مي رود. واقعا چنين اعتقادي داريد؟
آن ها پرسيدند اگر زن هاي خياباني از بين بروند، فحشا از بين مي رود؟ من هم با عصبانيت جواب دادم اگر ده تا از آقا زاده ها را اعدام كنند، فحشا كمتر مي شود، ولي اعدام فاحشه ها اثر گذار نيست. اين فساد آقازاده ها است كه مردم را بي دين مي كند. تعبيري كه بزرگان دين مي گويند. آمدنم به اين حوزه، بازي با آبرويم بود. بسياري از كساني كه منتقد فيلم بودند، پيام فيلم را نگرفتند. بسياري، آن را خلاف منافع شان ديدند. هجمه اي كه پس از اين فيلم، دوست و دشمن به من داشتند، در تمام سال هاي پس از جنگ نديدم. روزي يكي از مسؤولين گفت با اين فيلم تمام سوابق ات را خراب كردي. به او گفتم حاضرم تمام سوابق سال هاي جنگم را بدهم، اما ثواب اين فيلم برايم ثبت شود.
سعيد حنايي قاتل سريالي زن هاي خياباني را حتما به ياد داريد. او پيش از اعدام گفته بود اگر فرصت داشت، باز هم به كارش ادامه مي داد تا با اجراي آن چه نامش را امر به معروف و نهي از منكر گذاشته بود، كشور را از فساد پاك كند. نظرتان دربارة او چيست؟
من خيلي از ريز اتفاقات پروندة اين آدم اطلاع ندارم. حرف هايي كه مي گفتند او خودش يك متجاوز بوده نمي دانم صحت داشته يا نداشته. نمي شود به طور قطع دربارة اين آدم نظر داد، ولي اعتقاد دارم كساني كه مي گويند مصلح جامعه هستند، بايد اول از شريعت شناخت داشته باشند. نه تنها سعيد حنايي ، بلكه تمام كساني كه مي خواهند مجري امر به معروف و نهي از منكر باشند، بايد از شريعت و تعاريف آن شناخت داشته باشند. اگر جاي او بودم، به جاي كشتن ديگران، خودم را مي كشتم. دوست ندارم اين تيتر مصاحبه تان شود، اما اگر قرار بود زندگي هايي را براي اعتراض به فساد بسوزانم، خودم را جلوي مجلس يا مقامات به آتش مي كشيدم تا ثابت كنم براي ثابت كردن وجود فساد، از زندگي ام مي گذرم!
كاري كه طرفداران دالايي لاما جلوي سازمان ملل انجام دادند.
يا نمونه اي ايراني كه پس از تماشاي فقر و فحشا قصد داشته جلوي وزارت ارشاد اين كار را انجام دهد. به هر حال، آدم ها كه سطح فكرشان يكي نيست. اما آخرين بازتاب اين فيلم را برايتان مي گويم. يكي از سوژه هاي فيلم تا پاي ازدواج پيش رفته بود كه داماد متوجه مي شود همسر آينده اش همان بازيگر فيلم است. كارشان به دعوا كشيده بود و مراسم در حال به هم خوردن بود. من به آن دختر خانم گفتم حاضرم كتبي به خانوادة همسرت تعهد بدهم كه شما در فيلم من نقش بازي كرده ايد. ولي اين دختر، جوابي داد كه ميخكوب شدم. او گفت نمي خواهم با چند خط دست نوشتة شما، تمام زحمات فيلم هدر برود و همه بگويند اين فيلم يك دروغ بوده! متأسفانه آن دختر، از زندگي اش در راه فيلم گذشت و از همان موقع هم ناپديد شده و ديگر كسي از او خبري ندارد!
اما فقر و فحشا، ده نمكي را به چهره اي عامه پسند تبديل كرد. فكر مي كنيد اين فشارها ارزش آن چه به دست آورديد را داشته است؟
حق با شماست. اما من داشتم با خدا معامله مي كردم، نه با منتقدين. اين را حتي در زمان روزنامه نگاري هم دنبال مي كردم. با اين كه ما گروه خاصي بوديم، حتي منتقدانمان هم وقتي با ما مصاحبه مي كردند، مطمئن بودند كه حرف هايشان را سانسور نمي كنيم. چون هميشه سعي كردم جوانمردانه دعوا كنم. در عرصة سينما هم سعي كردم با فطرت مخاطب ارتباط برقرار كنم.
فيلم به رغم تمام نقدهايي كه مي شود، به عنوان يك سياه مشق، آن هم با ابتدايي ترين امكانات ساخته شده. نسبت به ديگر فيلم هايي كه دربارة فحشا ساخته شده، بهتر است و وقتي آن ها را با فيلم خودم مقايسه مي كنم، مي بينم بسياري از انتقادها مغرضانه بوده اند.
فيلم شما يك سال پيش از انتخابات رياست جمهوري ساخته شد. بسياري اين فيلم را حربه اي براي نقد گروه رقيب از سوي شما مي دانستند.
آن روز كه نيويورك تايمز تيتر زد مايكل مور ايران ، اگر براي كس ديگري اتفاق مي افتاد، تا هفته ها رويش مانور مي شد. اما رسانه ها و منتقدين و... هيچ حرفي نزدند. نيويورك تايمز پيش از آن هم از من براي مصاحبه دعوت كرده بود، چون آن ها فيلم را از شبكه هاي خارجي ديده بودند. آمارها نشان داده بود كه فيلم من پس از فيلم مايكل مور، دومين فيلم پرفروش در آثار انتقادي اينچنيني است. در كن همه از فيلمسازان حرفه اي ايراني، سراغ فيلم مرا مي گرفتند. چرا هيچ كس اين فيلم را اين گونه نمي بيند و همه به دنبال سياسي كردن ماجرا هستند؟ فيلم من هيچ صحنة تحريك كننده اي نداشت. فيلم من ضد نظام نيست، ولي شمشير را از رو بسته براي اجراي عدالت. در فيلم من از دختر فاحشه تا جانباز معتاد، همه قرباني هستند. قربانياني كه اسير بي عدالتي و دنيا طلبي مسؤولين شده اند و... من براي اين كه فيلم ارزشي بسازم، مثل بعضي از دوستان، از حاجي و سيد حاجي سيدتو كشتن استفاده نكرد ه ام. يوسفعلي ميرشكاك با آن صداي خشن و آن ظاهر عجيب، حرف هايي مي زند كه هزار پلان تصويري هم نمي توانست انجام دهد.
از اين كه با مايكل مور مقايسه شديد، چه احساسي داريد؟
همان روز به كريستن امانپور هم گفتم اين مقايسه اشتباه است. از لحاظ فني هيچ هستم، اما من از او آرمانگراترم. مايكل مور زير بيرق دموكرات ها است كه فيلم انتقادي مي سازد، اما من...
درست است كه چپي ها فيلم مرا توقيف كردند، ولي راستي ها مرا به دادگاه كشاندند و بيشترين انتقادها را هم از من مي كنند.
قبول داريد اين فيلم با زمان آمدنش به بازار، انتخابات را هدف قرار داده بود؟
سر فيلم فقر و فحشا دانشجويان كف و سوت مي زدند. گفتم زشت است، ناسلامتي ما يك روزي همين جا همديگر را كتك مي زديم!
بي شك اثر گذار بوده. ترويج روحية عدالت طلبي در فاصلة يك سال تا انتخابات رياست جمهوري، آن هم براي فيلمي كه براساس آمار رسمي، بيش از 10 ميليون نسخه اش تكثير شده و به فروش رفته است، حتما در سرنوشت انتخابات اثر گذار بوده. حتي يكي از كانديداها از من خواست برايش فيلم انتخاباتي اش را بسازم كه با يكديگر به تفاهم نرسيديم. چون از او خواستم شعارهايش با عملش بخواند و...
در مصاحبه با كريستين امانپور گفته بوديد نسبت به دولت جديد اميدواريد. علت موفقيت دولت آقاي احمدي نژاد را چه مي دانيد؟
ببينيد، ما دو مشكل اساسي در كشور داريم. اول فقر، بعد هم تبعيض. مردم فقر را تحمل مي كنند اما تبعيض را نه. دولت احمدي نژاد هم نشان داده سعي در مبارزه با تبعيض دارد. اگر او حتي نتواند فقر را ريشه كن كند، ولي برخورد با تبعيض را نهادينه كند، گامي بلند برداشته است.
شما در نامه اي به رئيس جمهور به او هشدار داده بوديد دربارة اطرافيانش و نوع انتخاب مديران كشور دقت كند.
حرف من، خلأ نقد قدرت در كشور بود. مثلا وقتي خاتمي با 20 ميليون رأي به قدرت مي رسد، ديگر هر كاري مي كند، مي گوييم درست است. كار را به جايي مي رسانيم كه جناح او به كلي از معادلات سياسي حذف مي شود. يك جناح مي گويد مخالفانش مخالف پيغمبر هستند و جناح ديگري مي گويد مخالف مردم؛ و اين گونه اصلا جايي براي نقد باقي نمي ماند.
من در مورد انتخاب هاي احمدي نژاد، حرف هاي زيادي دارم. دولت بايد نقد شود. ولي وقتي دولت از يك طيف فكري خاص مثلا آرمانگرا باشد، ديگر نقد امكان پذير نيست. روزنامة همفكر با من، فيلم مرا نقد مي كرد، چون آن ها انتظار نداشتند يك نيروي ارزشي، فيلم آسيب شناسي اجتماعي بسازد. خواستم ثابت كنم مي شود جامعه را نقد كرد. هر چند آبرويم را پيش مسؤولين از دست دادم، ولي خواستم نشان دهم مي شود حرف زد و نبايد پس از عروسي خوبان ، با شنيدن دو فحش، سنگر را خالي كنيم.
خيلي از آدم هايي كه از احمدي نژاد پست گرفته اند، در سال هاي گذشته در جبهة مخالف با شعارهاي او بوده اند. اين نشان مي دهد كه در سال هاي آينده، ما چالش هاي بسياري در دولت خواهيم داشت.
به سال هاي دهه 70 برگرديم. انصار حزب الله و آقاي الله كرم. هنوز هم با آن ها رابطه داريد؟
از همان ابتدا هم رابطة من و آن ها تعريف شده بود. انصار حزب الله يك تاريخچه دارد. اين تشكل كه به شكل امروزي اش وابسته به نشرية يالثارات است، سال 73 تشكيل شد و سال 75 منحل شد و شاخة كوچك امروزي از آن ماند. سابقة همكاري من با اين گروه، در همان دو سال بود.
بين تمام اعضاي آن گروه، شما بيش از همه مشهور شديد. شما دوربين به دست مي گرفتيد و فيلم مي ساختيد. اگر قرار بر مصاحبه بود، شما مصاحبه مي كرديد.
شايد بقية دوستان، علاقه اي به مصاحبه نداشته اند. ولي من يك بار هم اول گفت وگو گفتم، هميشه سعي كردم يك كارگردان باشم، نه يك بازيگر.
شايد هم براي اين باشد كه شما نسبت به گذشته تغيير زيادي داشته ايد؛ نسبت به روزهايي كه اتاق كارتان شباهت زيادي به يك سنگر داشت تا امروز.
من هنوز همان آدم سابق هستم. هنوز هم همان كتاب ها دور تا دورم است و كيسه هاي شن، گوشه اي از اتاق كارم. هنوز هم اين جا مثل يك سنگر است. قبلا هم يك بار گفته بودم؛ من عوض شده ام، اما عوضي نشده ام. همان آدم قديم هستم، اما تغييراتي هم داشته ام. يك بار فيلم فقر و فحشا را در كوي دانشگاه اكران كردند و از من هم دعوت شد. در آن جلسه هر حرفي مي زدم، دانشجويان كف و سوت برايم مي زدند. به آن ها گفتم دست نزنيد زشت است، ناسلامتي ما يك روزي همين جا همديگر را كتك مي زديم! مردم چه مي گويند، مي گويند اين ها ما را سر كار گذاشته اند؟
برگرديم به سينما. شما تمام فيلم هاي جشنوارة امسال را از نزديك تماشا كرديد. به نظرتان جشنوارة امسال چطور بود؟
جشنواره مثل ليگ فوتبال است. من الان دو سال است كه همه چيز را فوتبالي مي بينم. مثل ليگي كه هم راه آهن دارد، هم پرسپوليس، هم استقلال و هم شهيد قندي.
در كل فكر مي كنم جشنوارة امسال، ضعيف ترين جشنوارة تاريخ سينماي ايران بود.
دليل خاصي براي حرفتان داريد؟
فيلم ها هم از نظر كيفيت نوع ساخت، موضوع و عوامل فني، نواقص زيادي داشتند.
به نام پدر ، آخرين ساختة ابراهيم حاتمي كيا، چطور بود؟
چون حاتمي كيا را دوست دارم، سعي مي كنم خيلي اين فيلم را نقد نكنم. اما اين فيلم نشان داد حاتمي كيا هنوز از فضاي آژانس شيشه اي و موج مرده بيرون نيامده است. اين فيلم، نسخة جديد موج مرده است.
شايد به اين دليل باشد كه حاتمي كيا هنوز همان دغدغه هايي را كه در سال هاي ساخت موج مرده داشته، در نگاه به جنگ دارد.
در مصاحبه اي كه از حاتمي كيا خواندم، به نوعي قبول كرده بود كه فيلمش ضد جنگ است. در اين فيلم هم همين نگاه را از كارگردان مي بينيم. يعني من نمي دانم اگر سكانس آخر به نام پدر نبود كه قهرمان اصلي داستان، خودش به ميدان مين مي رود و... چطور مي توانستم در برابر كساني كه حاتمي كيا را نقد مي كنند، از او دفاع كنم. چطور مي توانستم به همفكرانم بقبولانم كه او يكي از خود ما است. كه اگر داد مي زند، به خاطر رنج هايي است كه كشيده و... با اين وجود، به نام پدر يك سر و گردن از تمام فيلم هاي ديگر جشنواره بالاتر بود.
اگر يكي از اعضاي هيأت داوران بوديد، جايزة اصلي را به كدام فيلم مي داديد؟
(با اصرار ما و كمي مكث جواب مي دهد) كافه ستاره. از نظر فني، جفت و جور كردن يك فيلم بلند با اين حجم تصاوير و سكانس هاي مختلف، كار سختي است و از يك كارگردان جوان مثل سامان مقدم بعيد بود. فيلم او از اين نظر، بهترين فيلم جشنواره بود.
آفسايد چطور؟
اين فيلم، خوب فحش داده بود.
فكر نمي كنيد ساخته هاي جعفر پناهي، آن عدالت خواهي كه شما مي گوييد را دارد؟
سعي مي كنم فعلا دربارة او حرفي نزدم، چون نسبت به من موضع دارد. مصاحبه اي كرده بود و گفته بود من فقر و فحشا را از روي دايره و كدام استقلال؟ كدام پيروزي؟ را از آفسايد او ايده گرفته ام، در حالي كه ما پيش از او ساخت كدام استقلال؟ كدام پيروزي؟ را شروع كرديم. حتي از پناهي و كلاري در روز بازي پرسپوليس ـ سپاهان تصوير گرفته ايم. ولي او در حرف هايش مي گويد ما مي خواهيم ايده هاي او را بدزديم.
خب اين بار، شما سوژة فيلم بعدي تان را پيش از پناهي بگوييد تا متهم به كپي از او نشويد.
اصلا مهم نيست.
يك جملة تاريخي هم دربارة او گفته بوديد. اين كه نيويورك تايمز مرا با مايكل مور مقايسه مي كند، بگذاريد جعفر پناهي هم خودش را با من مقايسه كند.
بله، من كاري به كار كسي ندارم، اما او پا روي دم من گذاشته.
اما نمي توانيد جعفرپناهي و توانايي هايش را كتمان كنيد؟
خب هر كسي سليقه اي دارد و من هم تنها به عنوان يك مخاطب عام سينما نظر شخصي خودم را نسبت به آثار هر كارگرداني دارم. وگرنه اصلا در حدي نيستم كه بتوانم دربارة آثار بزرگان سينما اظهار نظر كنم.
چه نوع مجله هايي مي خوانيد؟
معمولا گزيده اي از نشريات را نگاه مي كنم.
صبح دوكوهه شباهت زيادي به نيوزويك دارد؟
وقتي خودم شبيه مايكل مور هستم، بايد مجله ام هم شبيه نيوزويك باشد. (مي خندد) اتفاقا اين جمله را امانپور هم به من گفت.
طرح لوگو، رنگ بندي صفحة اصلي و ورق گلاسه، بي شك همه را به ياد نيوزويك مي اندازد.
فكر مي كنم بايد از كارهاي خوب ديگران درس بگيريم. وقتي آن ها كار موفقي مي كنند، چرا از آن ها الگو نگيريم؟
خيلي جالب است كه شما با هر طيفي حاضر به گفت وگو مي شويد. از پيام قم تا نيويورك تايمز.
من معتقدم هر كسي آمد، بايد به سؤال هايش پاسخ داد. اصلا از كشتي گرفتن در زمين حريف نمي ترسم، يا از اين كه متهم شوم به دنبال شهرت هستم.
كمي هم از مقاله دو سلطان كه در صبح دو كوهه نوشته بوديد، بگوييد.
به نظر من سرنوشت پروين و هاشمي، شباهت زيادي به يكديگر پيدا كرده بود. اين جا به جايي قدرت كه سرنوشتي تلخ را براي دو مظهر قدرت به وجود آورد، برايم عجيب بود. سرنوشت اين دو، شباهت هاي زيادي به هم داشت.
اين كه پس از هر شكست، باز هم به ادامة كارشان اصرار مي كنند چطور؟
آن ها ديگر به اين باخت ها عادت كرده اند. البته نقش مشاوره هاي غلط هم بي تأثير نيست.
اين كه پروين جلوي دوربين ها گفت خداحافظ فوتبال و 24 ساعت بعد برگشت.
شما خيلي ضد پروين هستيد؟
نه، من دوستش دارم.
او هم خيلي فوتبال را دوست دارد، همان طور كه سياست تمام زندگي هاشمي است. اين ها را فقط مرگ از علايق شان جدا مي كند.
يعني آن ها مي دانند كه اشتباه مي كنند؟
نه نمي دانند. باور ندارند كه دورانشان سر رسيده است. اين ها تا يك جايي از بازي را بلد هستند و بازي مي كنند، ولي كارگردان نيستند. بازي را تا جايي ادامه مي دهند كه نيست مي شوند.
و سؤال آخر، كاريكاتورهاي اهانت آميز است.
آن ها از خط قرمزها گذشتند و به اعتقادات ما توهين كردند. اين كوچك ترين واكنش بود كه ما مي توانستيم انجام دهيم. موافق آتش زدن سفارت ها نيستم. اما مي گويم اين كه جوانان ما با غيرت هستند، افتـخارآفـرين اسـت. بايـد به دنبـال حمله به ضعــف هاي آن هـا باشــيم. مثلا طــرح كـاريكاتورهـاي  هـالـوكاسـت، يكي از بهتـريـن راه ها است.

آرمان هاي ده نمكي همان است كه بود اما شيوه عمل او عوض شده
هجرت به پشت دوربين
027618.jpg
احسان رضايي
ده سال پيش بود. خوب يادم هست. قرار بود عبدالكريم سروش بيايد دانشگاه و در سالن چمران دانشكده فني سخنراني بكند و چند جوان داشتند سر و صدا مي كردند. ما كه سال اولي بوديم، فقط ايستاده بوديم و نگاه مي كرديم. جوان ها، حرفشان اين بود كه ما سؤال هايي از سروش داريم و بايد به همه اجازة صحبت بدهيد. دانشجوهاي برگزار كنندة مراسم هم زير بار نمي رفتند و مي گفتند برنامة پرسش و پاسخ ندارند. سر همين بگومگوها، كار بالا گرفت و به زد و خورد كشيد. آخرش هم جلسة سخنراني به هم خورد و جماعت متفرق شدند. يادم هست كه همان جوان هاي معترض، خودشان يك راه باز كردند كه دخترها بتوانند راحت بروند بيرون. آن جوان ها را ديگر نديدم، جز يكي شان را. مسعود ده نمكي.
ده نمكي در آن سال هاي ميانة  دهه 70، با كمك دوستانش تجمعات اعتراض آميز ترتيب مي داد عليه كارها و چيزهايي كه غير ارزشي مي دانست. خيلي زود رفت سراغ كار مطبوعاتي و هفته نامه شلمچه را راه انداخت. مقالات شلمچه معمولا در افشاي همين موارد غيرارزشي بود و چون مطالب اش تند و بي رودربايستي بود، خيلي ها را به شكايت واداشت. بعد از تعطيلي شلمچه ، ده نمكي با صبح دوكوهه برگشت. باز هم يك اسم، مربوط به دوران جنگ كه همين نشان مي داد نشريه چه محتوايي دارد. بعد از صبح دوكوهه هم نوبت جبهه بود. خبرها و مقالات اين سه نشريه، به تدريج حرفه اي تر و روزنامه اي تر شدند. يك بار كه سر ماجراي كتك  خوردن عطاءالله مهاجراني، انگشت اتهام به سمت دوستان او رفته بود، همين مطالب جبهه بود كه اتهام ها را برطرف كرد. اما بالاخره جبهه هم با خيل شكايت ها، تعطيل شد.
بعد از آن، تا مدتي، ديگر از ده نمكي خبري نبود تا اين كه شنيديم مي خواهد فيلم بسازد. فقر و فحشا مستند تكان دهنده اي بود كه هر چند تكنيك ساختش چندان چشمگير نبود، اما موضوعش شجاعانه انتخاب شده بود. بعد هم كدام استقلال؟ كدام پيروزي؟ دربارة دربي پايتخت و نسبت اش با اوضاع سياسي مملكت.
مسعود ده نمكي، هنوز هم مسعود ده نمكي است. بي پروا، در تاختن به چيزي كه آن را نمي پسندد و به شدت آرمانگرا. او با كسي تعارف ندارد و بيش از چيزي كه لازم است، صداقت دارد. هر چيزي را كه خوشش نمي آيد، راحت مي گويد. آرمان هايش عوض نشده. چيزي كه عوض شده، نحوة اعتراض اوست. از فرياد كشيدن به نوشتن و از نوشتن به فيلمسازي. به نظر شما، اين اتفاق خوبي براي ده نمكي و همة ما نيست؟

جونم فداي رونالدينيو!
رسول ملاقلي پور، پيغام گير موبايل، بازار فرش تهران، بولينگ، گل دوم بارسلونا، بعضي وقت ها اسنوكر دور اروپا در 80 روز و خيلي چيزهاي ديگر در گفت وگو با سيامك انصاري
027606.jpg
بيشتر اهل تماشاي فوتبال هستم وقتي بارسلونا جلوي چلسي بازي مي  كند كيف مي كنم
مجيد توكلي
سيامك انصاري كم حرف مي زند و اصولا اهل مصاحبه نيست. اين جمله اي است كه وقتي شاكي مي شوم و از قرار هاي به هم خوردة مصاحبه مان گله مي كنم، در جوابم مي گويد. واقعيت هم همين است. او كم حرف مي زند و بيشتر بازي مي كند. جوري كه وقتي باهاش رفاقت مي كني هم انگار دارد برايت بازي مي كند. البته دوستي سيامك انصاري خيلي لذت بخش است. شوخي ها وجدي حرف زدن هايش جالب است و كلا آدم موقعيت سنجي است. اخلاق به  خصوصي هم دارد. چيزهايي برايش ارزش تلقي مي شود كه شايد براي هيچ كس ارزش نباشد و بالعكس. راستي سيامك جزو معدود بازيگراني است كه تلفن همراهش بدون پيغام گير است!
دوستي خبرنگارها با بازيگرها خوبي هايش يك طرف، ولي بدي هايش بيشتر است. مي تواني از خوبي هاي رفاقت ات استفاده كني و قرار مصاحبه اي با او بگذاري، ولي تازه شرارت اش شروع مي شود. به راحتي قرار مصاحبه را امروز و فردا مي كند و سر آخر يك ماه آن را به تعويق مي اندازد! دو سه بار هم سر قرار مصاحبه حاضر مي شود، ولي باز مصاحبه به دلايل مختلف كه بعضي هايش به سيامك هم ربطي ندارد، شكل نمي گيرد.
بالاخره در غروب يكي از روزهاي آخر سال در حالي كه به همراه پژمان جمشيدي در دفتر يكي از دوستانش بود، گيرش آورديم. اتاق تاريكي است كه تنها يك لامپ كوچك، آن را روشن مي كند و حرف هايمان را كه مي زنيم، مي شود چيزي شبيه يك بازجويي!

از تأخير يك ماهه براي اين گفت وگو و اين كه من هر وقت تماس مي گرفتم گرفتار بودي و مصاحبه را به امروز و فردا موكول مي كردي، احساس مي كردم حتما دليلي دارد كه سيامك انصاري اين طور...
درگير است.
درگير چي؟ يعني توي يك ماه اصلا فرصتي نبود كه ما با هم صحبت كنيم؟ بالاخره يك چيزي بايد باشد كه گرفتار باشي. سوپر ماركت كه نداري!
نه، ولي دليل خاصي هم ندارد. يك مقدار استراحت كردم. خب برره كار سنگيني بود.
فكر مي كنم استراحت هم نكرده باشي.
آره. استراحت هم نكردم. مثل بقية آدم ها من هم توي اين 6 ماه كارهاي عقب  مانده اي داشتم و مجبور بودم توي اين مدت انجامشان بدهم. يك بخش اش هم ساختن تيزر بود. من تيزر مي سازم و تعهداتي داشتم. آگهي و چند تا قرارداد هم داشتيم كه مي خواستيم آن ها را انجام بدهيم. فيلم سينمايي بود، تلويزيون بود و چند تا طرح داشتيم كه...
اين ها كه خيلي شد.
آره. چندتا طرح هم خودمان داشتيم كه روي آن كار مي كرديم و مجموع اين كارها مي تواند يك سال آدم را پر كند.
جالب شد، اين تيزرسازي از كجا آمده؟
تيزر ساختن را خيلي دوست دارم. 9 سال است كه دارم اين كار را مي كنم.
يعني يك جورهايي بخشي از خرجي زندگي ات از اين راه در مي آيد؟
به ساختن تيزر، زياد به عنوان منبع درآمد نگاه نمي كنم. خيلي به اين كار علاقه دارم، چون توي مدت زمان كوتاهي تو مي تواني نتيجة كارت را ببيني.
و بقية كارهايي كه گفتي، شامل چه چيزهايي مي شود؟
چند تا طرح كودك داشتم، طرح يك سريال بود و يك فيلم سينمايي و...
نقش تو اين وسط چي هست؟
من دستيار كارگردان بودم و دستيار كارگردان هم يعني آچار فرانسه. يعني همه كار مي كند. خب يك جورهايي هماهنگ كننده بودم. طرح هايي كه نوشته بوديم به شبكه هاي سه و پنج و يك ارائه داديم. منتظريم تا براي سال بعد جواب بدهند.
اين كارها به بازيگري تو لطمه نمي زند؟
نه، اصلا. چون آن كار، ديگر بعد از يك مدت روتين مي شود. تو يك مدتي روي يك نقش كار مي كني و بعد ديگر نقش دستت مي آيد و كارت را مي كني. در كنارش هم بقية كارهايت را انجام مي دهي.
توي اين يك ماه كه محرم بود و برره پخش نمي شد، چي كار مي كردي؟
پنج شش روزش را استراحت كردم.
قرار هم نيست توي اين چند روزي كه استراحت مي كني، كتاب بخواني و يا فيلم ببيني؟
فيلم زياد نگاه مي كنم. من تقريبا هفته اي 5 تا فيلم مي بينم.
چه جوري فرصت مي كني؟ برنامه ريزي خاصي داري يا جور ديگري است؟
كاملا برنامه ريزي دارم. يك وايت بورد دارم و همة كارهايم را روي آن مي نويسم. مثلا مي نويسم كه امشب چه فيلمي را بايد ببينم يا چه كاري را بايد انجام بدهم.
قرار مصاحبه را هم روي آن مي نويسي؟
نه. قرار مصاحبه هاي من معمولا گم مي شود! چون زياد دوست ندارم مصاحبه كنم. خودت هم مي داني اهل مصاحبه نيستم.
چقدر در ماه كافي شاپ مي روي؟
خيلي نمي روم. توي كافي شاپ قرار است يك استكان قهوه بخورم، خب اين را مي توانم يك جاي ديگر بخورم.
راسـتي، آن روز كـه توي دفتر نشسته بوديم، داشتي مي گفتي كه به خاطر مادرت در پاورچين بازي كردي.
مي داني كه برادر من چند سال پيش فوت كرد. آن موقع من سر تئاتر بودم. نشستم فكر كردم اگر كارم را ادامه ندهم، چي مي شود؟ صبح بلند شدم و رفتم تئاتر شهر و اجراي تئاتر را ادامه دادم. باهاش كنار آمدم. ولي مرگ برادرم براي مادرم خيلي سخت بود. در همان روزها يك نفر من را به مهران مديري معرفي كرد و پيشنهاد بازي توي پاورچين مطرح شد. مادرم مهران مديري را خيلي دوست دارد، مثل خيلي هاي ديگر. من هم فكر كردم شايد با قبول اين كارم بتوانم كمي به مادرم آرامش بدهم. همين هم شد.
مادرت اصرار داشت بازي كني؟
نه، اين را كه نگفت. ولي من خودم احساس كردم اين كار براي روحية مادرم مناسب است، احساس كردم كمكش مي كند. اين قدر كمك كرد كه افتادم توي يك رشته از كار و حالا شديم يك تيم و به جايي رسيديم كه تماشاگر دوست ندارد ما را جدا از هم ببيند.
فكر مي كني اگر آن اتفاق ناگوار نمي  افتاد، تو الان كجا بودي؟
نمي دانم. شايد خواست خدا اين بود.
توي يك مصاحبه ازت خواندم كه گفته  بودي برره بهترين كاري است كه با اين گروه داشتي.
آره. چون كار خيلي سختي بود. البته چون سخت بود، بهترين كارمان نبود. نظر مردم هم خيلي شرط بود. ولي اين بار مي دانستيم كه دقيقا داريم از تجربة سه كار قبلي استفاده مي كنيم. احساس مي كنم به درستي از 70 درصد كارهاي قبلي استفاده كرديم و براي همين است كه نظر همه مان اين شده كه برره بهترين كار گروه ماست.
البته نقش ات هم بي تأثير نبود؟
بله، نقش كه خيلي برايم جذاب بود.
جالب اين بود كه در اين  كار، نه مهران مديري نقش اول بود و نه رضا شفيعي جم و نه جواد رضويان (كه البته اصلا حضور نداشت). كسي نقش اول بود كه در كارهاي قبلي نقش مكمل داشت. ضمن اين كه شخصيت كيانوش يك جورهايي شبيه خودت هم بود.
027615.jpg
خيلي نمي روم توي كافي شاپ قرار است يك استكان قهوه بخورم، خب اين را مي توانم يك جاي ديگر بخورم
باز هم خودم بودم؟ اي خدا...!
حالا خودت نبودي! راجع به نقش اول بودن توضيح بده.
ببين، برره نقش اول نداشت. نقش اول برره خود برره بود. اين قدر خودش ظرفيت داشت كه آدم ها توي آن كارهاي مختلف انجام بدهند. فقط يك مسأله بود. اين كه وقتي كيانوش مي آيد، همه با كيانوش همراه مي شوند، همه با كيانوش فرهنگ برره را مي شناسند و يك جور هايي كيانوش، نمايندة بيننده ها در بين برره اي ها بود. شايد به خاطر همين كه با او همذات پنداري مي كردند. يا اگر حرص مي خورد، با او حرص مي خوردند، عصباني مي شد، با او عصباني مي شدند. وقتي هم خنده اش مي گرفت، با او مي خنديدند.
اين قبول، ولي جواب ندادي كه چقدر شبيه خودت بود؟ راستي، مگر بد است شبيه خودت باشد؟
نه بد نيست. ولي آخر شبيه خودت يعني چه؟
اين كه وقتي من دارم برنامه را از تلويزيون مي بينم، احساس مي كنم يك جورهايي كيانوش، سيامك انصاري است. يعني شباهت هايي در رفتار و طرز حرف زدن و كارهايت هست كه من را به اين فكر وا مي دارد.
آخر هميشه بازيگران، يك چيز هايي از خودشان در نقش دارند. البته فكر مي كنم اين براي من بيشتر از اين يك مقدار شبيه خودم شده. به همين سادگي.
ولي كيانوش كاملا آدم خوبي نبود. درست است؟
آره. كيانوش هم تحت تأثير قرار مي گرفت و يك جورهايي خاكستري بود. ولي كل شخصيت ها دوست داشتني بودند. فقط اين همذات پنداري با كيانوش بيشتر بود.
چه دليل خاصي براي همذات پنداري وجود داشت؟
دو سه تا دليل محكم دارد. اين كه كيانوش بيشتر توي دوربين نگاه مي كرد و با مردم حرف مي زد.
يعني اين خيلي تأثير دارد؟
آره، كاملا تأثير دارد.
پس دفعات قبل كه خود مهران اين كار را مي كرد، دليلش اين بود؟
نه، آن را من نمي دانم.
ديگر دليلش چي بود؟
يكي ديگر اين كه فكر مي كنم از يك جايي به بعد، خيلي جدي حرص مي خوردم، خيلي جدي اشك مي ريختم و همة اين ها تأثير داشت.
يعني چي حرص مي خوردي؟
خب واقعا بعضي اوقات خسته مي شدم از كار و واقعا حرص مي خوردم. تو فكرش را بكن 6 ماه از صبح تا شب، با آن حجم شديد كار. بالاخره خسته مي شدم و آن خستگي روي حرص خوردن من تأثير گذاشته بود و شايد طبيعي جلوه مي داد.
مشتاق شدم دلايل ديگرت را هم بشنوم.
ببين تا به حال كار 90تايي توي اين حجم سنگين، با اين تعداد بازيگر، لوكيشن و دكور نداشتيم. اين را همه مي دانند و خودمان هم مي دانستيم. همكاران ما هم مي دانند. مخاطب هم دوست داشت و ما هم چون ديديم خيلي توجه مي شود، انرژي بيشتري گذاشتيم. يك عامل ديگر هم فضاي سنتي كار بود كه براي تماشاگر جذاب به نظر مي رسيد. نوع لباس ها و موسيقي و... به هر حال برره يك 90 قسمتي ديگر بود كه تمام شد و اين هم به خاطره ها مي پيوندد.
اين كه گفتي اگر هركدام از ما در يك سريال يا فيلم ديگري بازي كنيم، تماشاگر دنبال بقيه مي گردد و... به نظرت چيز بدي نيست؟
اول اين كه اين لطف بزرگي است و اين گروه بايد قدر چنين لحظاتي را بداند. البته بچه ها هم نمي توانند صبر كنند تا سالي يك بار يك برنامه اي ساخته شود و دور هم جمع شويم. زندگي خرج دارد ديگر.
بيا از بحث برره خارج شويم. چون از ابتدا هدف مصاحبة ما اين بود كه از سيامك انصاري بيشتر بدانيم. از زندگي شخصي اش، از تنهايي هايش و از خيلي چيز هاي ديگر.
من هم مثل بقيه. چه فرقي مي كند؟
نه، من احساس مي كنم همان قدر كه سرت حسابي شلوغ است، همان قدر هم تنهايي؟
اتفاقا دور و برم خيلي شلوغ است. اصلا تنها نيستم.
منظورم اين است كه چقدر احساس تنهايي مي  كني؟
اصلا احساس تنهايي نمي كنم. يك بار برايم پيش آمد؛ چهار سال پيش وقتي برادرم را از دست دادم. اين جور وقت ها هيچ كس آدم را درك نمي كند.
ولي اين نوع تنهايي از آن جنس كه گفتي نيست.
آره، ولي باز هم همان است. دور و برت حسابي شلوغ است، اما هيچ كس آدم را نمي فهمد.
بالاخره با اين موضوع كنار آمدي؟
آره. آن موقع شرايط خيلي سختي بود ولي...
وقتي تنها مي شوي، چه فكرهايي به سراغت مي آيد؟
آينده، گذشته، حال.
توي اين ها چه چيزهايي برايت مهم تر است؟
دوستانم، دوران خدمت سربازي و دانشگاه.
دانشگاه هم نمايش خواندي؟
آره. متأسفانه معماري قبول نشدم.
و اصلا تلاش هم نكردي كه قبول بشوي؟
نه، آن موقع اصلا به اين چيزها فكر نمي كردم. كار بازاريـابي مــي كردم. در كنـارش دانشگاه هم مي رفتم.
پس با اين اوصاف به قسمت هم معتقدي؟
آره، حسابي.
بعدش هم كه بازيگري و... راستي تا به حال به خاطر اين كه سيامك انصاري هستي، كارت راه افتاده؟
آره، ولي من نمي خواستم. نگفتم من سيامك انصاري هستم. خودشان شناختند و... مثلا پارسال كه رفته بودم پاسپورت بگيرم، كار من زودتر راه افتاد.
تو هم اعتراض نكردي كه بقيه توي صف ايستاده اند و از اين حرف ها؟
نه، آدم اعتراض هم بكند، مي گويند دارد خودش را لوس مي كند.
توي تنهايي ات چقدر فيلم مي بيني؟
خيلي، گفتم كه معمولا هفته اي 5 تا فيلم مي بينم.
چقدر فكر مي كني فيلم ديدن تو بازي ات تأثير دارد؟
اصولا فيلم ديدن براي هر بازيگري لازم است. يك جور هايي منبع الهام است براي بازيگر. وقتي فيلم مي بيني، از تجربه هاي يك بازيگر و كارگردان ديگر بهره مي  گيري.
027612.jpg
ماشينم را فروخته ام . بدون ماشين راحت ترم. با تاكسي و مترو كه مي روم، برايم بهتر است. اين كه تو مردم باشي، براي يك بازيگر خيلي خوب است. چون بهتر مي تواني يك نقش را بسازي
راستي، برايت سخت نيست ماشينت را فروختي؟
اصلا سخت نيست. اتفاقا اين طوري راحت ترم. با تاكسي و مترو كه مي روم، برايم بهتر است. اين كه تو مردم باشي، براي يك بازيگر خيلي خوب است. چون بهتر مي تواني يك نقش را بسازي.
پس اين كه بچة كف بازاري هم روي همين حساب است؟
بچة كف بازار كه نيستم. ولي چون پدرم تو بازار فرش، حجره داشت، من هم مدتي آن جا كار مي كردم. اين را هم بگويم كه من اصلا محيط بازار را فراموش نمي كنم. چون بودن توي اين محيط، خيلي به دردم مي خورد.
توي خيابان اگر دعوا بشود، چي كار مي كني؟
هيچي. من خودم دعوا هم كرده ام!
سر چي؟
يكي دو بار سر تيكه انداختن و...
پس اگر دعوا هم بشود، دوست داري تماشا كني؟
آره تماشا مي كنم.
يادم مي آيد يك روز به ات زنگ زدم و گفتم امشب مي آيي فوتبال يا نه، گفتي نه بابا، كي حوصله اش را داره. بعد هفتة پيش آمدي و بازي هم كردي. بالاخره فوتبال را دوست داري يا نه؟
آره دوست دارم. بازي هم مي كنم، ولي بيشتر اهل تماشاي فوتبال هستم. وقتي بارسلونا جلوي چلسي بازي مي  كند، كيف مي كنم.
بارسلونا يا چلسي؟
بارسا.
گل دوم را ديدي كه رونالدينيو از وسط زمين...
واي نگو... شاهكار بود.
اگر مربي بارسلونا بودي، حاضر بودي چقدر خرج كني رونالدينيو را نگه داري؟
هر چي داشتم. هر جا مربي بودم، همة زندگي ام را مي فروختم و مي خريدمش. مگر پول چه ارزشي دارد؟
بيشتر اهل كدام ورزش هستي؟
بولينگ.
بيليارد چطور؟
اسنوكر بعضي وقت ها.
سفرهاي خارجي؟
اكثرا اروپا را گشته ام.
دوست داري روزي فيلم بسازي؟
آره.
كارگرداني سينما؟
آره، دوست دارم.
فكر مي كني چقدر موفق باشي؟
فعلا مي خواهم بسازم. بعد به موفقيت اش فكر مي كنم.
چقدر از رسول ملاقلي پور چيز ياد گرفتي؟
خيلي چيزها. اگر چيزي بلد شده ام، مديون رسول هستم.
همة فيلم  هايش را حتما دوست داري؟
آره، ولي انتقاد هم دارم.
چقدر اهل تلفن و موبايل هستي؟
زياد، متأسفانه.
چرا گوشي ات پيغام گير ندارد؟
آخر موبايل هم اگر قرار باشد پيغام گير داشته باشد كه هيچي. من نمي فهمم پيغام گير براي موبايل چه معني دارد.
sms باز كه نيستي؟
نه زياد. مي دوني كه!
احساست در مورد مصاحبه كردن چي است؟
ازش متنفرم.

چند تا از نوشته هاي وبلاگ سيامك انصاري
www.siamakansari.com
پشه ها روزها كجا استاد مي شن؟
027609.jpg
۸۴‎/۱‎/۱
سال نو مبارك . سال خرم، فال نيكو، مال وافر، اصل ثابت، نسل باقي، تخت عالي، بخت رام، برايتان آرزومندم.
6/ 4/ 83
نقطه چين هم داره به آخرش مي رسه
نقطه هاي چين برنامه داره كم مي شه
چين هاي نقاط مختلف صورتمون داره زياد مي شه
زندگيه ديگه، كاريش نمي شه كرد.
اگر گفتم حاصل دسترنج خودتون رو بخورين، دروغ نگفتم. اين بهترين كاريه كه يك آدم در طول و عرض زندگيش مي تونه انجام بده.
اگر گفتم پشه ها روزا كجا مي رن، واقعا برام سؤال شده بود. قصد نداشتم حرف خنده داري بزنم. اگر بامشاد از بي وفايي ها مي گفت، مطمئن باشين دلش گرفته بود و هزار تا اگر ديگه...
خوبي اين جور برنامه ها همينه. تا هستي، به طور صد در صد هستي. به محض اين كه محو بشي، به طور صد در صد نيستي. وسط نداره. يا سياه يا سفيد. خاكستري نداريم.
۲‎/ 3/ 83
ياوران محترم لطفا پاسخ دهيد
پشه ها روزها كجا استاد مي شوند؟!
۱۴‎/ 10/ 82
بم!
به نام خدا دقيقا نمي دونم از طريق وبلاگ چطور مي تونم در مورد زلزله هر حس لعنتي اي كه دارم رو بگم. فقط احساس مي كنم دارم خفه مي شم. طنين ضجه و نالة چند هزار ايراني در عرض 12 ثانيه، يقة تك تكمون رو گرفته. با ثانية آخرِ اين چند هزار نفر فكر مي كنم چند هزار آرزو... چند هزار اميد… چند هزار وحشت؟… نفرين به هر چي خشت و گل و آهن، نفرين به هر چي گسله… با هم اشك بريزيم، شايد اون پدري كه روپوش و عروسك گذاشته بود روي خاك و سرشو مي كوبيد به زمين، يك گوشة نگاهش به ما بيچاره ها بيفته. براي دفتر نقاشي كه همه رنگاش خاكيه، براي كلمه ها و تركيب هاي تازه كه معني مرگ مي دهند، براي تكليف شب اول كه به عشق ايران و ايرانيه و براي شهري كه ديگه نيست چه كار مي شه كرد؟ مي شه اشك ريخت، مي شه يك شهر ساخت كه حالا ديگه همة مردمش زير خاك هستن... راستي، مردم زير خاك كه ديگه شهر نمي خوان... پس فقط اشك بريزيم... اشك بريزيم...
بدون تاريخ
chera bazi az sobha ba sobhaye dige fargh mikoneh? vali bazi az sobha hichvaght hichvaght az khater nemire shayad be eshghe hamoon sobhast ke sobhaye dige az khab bidar mishim vali
بدون تاريخ
raftan mondan ki mire ki mimoneh onayi ke raftan koja raftan onayi ke mondan chi ro gereftan pas bayad mehraboon bashin doost dashteh bashin va

ما بچه هاي ايرونيم
ترانه سراي سرود ايران در جام جهاني، بازي ها را از تلويزيون تماشا مي كند با شاهكار بينش پژوه به بهانه اين ترانه گفت وگو كرده ايم
027798.jpg
بخشي از ترانة تيم ملي در جام جهاني:
ما بچه هاي ايرونيم‎/ هميشه ايروني مي مونيم‎/ با هم يكصدا مي خونيم با هم يكصدا ايران، ايران، ايران‎/ تيم ملي فوتبالش‎/ با بچه هاي باحالش حال حريفو مي گيريم/اگه پاش بيفته‎/ واسه ايران مي ميريم

سيامك رحماني - مهدي اميرپور- مجيد رئوفي
در وب سايت فيفا ورلدكاپ، يك تايمر گذاشته شده كه روز و ساعت و دقيقه و ثانية مانده به آغاز جام جهاني را نشان مي  دهد. درست مثل يك بمب ساعتي در تمام فيلم ها و سريال هايي كه ديده  ايم.
روزها مي گذرد و كم كم تب فوتبال، دماي بدن ما را بالاتر مي برد. جذابيت جام جهاني فقط مربوط به فوتبال نيست و حاشيه  هاي فراوان آن هميشه جالب بوده اند. از جمله، آهنگ هاي جام  جهاني كه هميشه در تمام دنيا همه گير شده اند و خوانندگانشان عمرشان را با فروش آن ها بيمه  كرده اند.علاوه بر آهنگ رسمي جام جهاني، آلبومي هم از خوانندگان مختلف با مليت هاي متفاوت تهيه مي شود. همان طور كه در اخبار شنيده ايد، آهنگ ايران را آرش و دي جي اليگيتور از موزيسين هاي ايراني الاصل ساكن سوئد اجرا مي كنند. همين آهنگ، اين روزها كلي خبرساز شده است. ترانة  اين آهنگ را شاهكار بينش پژوه ترانه سرا و خوانندة داخل ايران نوشته و آرش لباف و علي مواسات اجرايش كرده اند. به دنبال اعلام اين خبر، فدراسيون فوتبال نسبت به اجراي آهنگ توسط اين دو موزيسين واكنش نشان داد و اعلام كرد كه خوانندگان داخلي همچون محمد اصفهاني و عليرضا عصار يا اساتيدي چون شجريان بايد آهنگ تيم ملي را اجرا كنند. شاهكار كه با آلبوم هاي بانوي شرقي و اسكناس استعدادش را در خلق كارهاي متفاوت و جذاب نشان داده بود، با انتشار اخبار مربوط به اين آهنگ، دوباره نامش بر سر زبان ها افتاد. بهانة گفت وگو با شاهكار، همين آهنگ بود كه نهايتا به مباحثي همچون ضعف ترانه سرايي و اساسا ضعف موسيقي پاپ اين روزها كشيده شد. گفت وگويي كه در آخرين روزهاي سال انجام شد.

ظاهرا ترانة ايران در جام جهاني را شما گفته ايد. چگونه همديگر را پيدا كرديد و تصميم گرفتيد اين آهنگ را ضبط كنيد؟
بچه ها به من زنگ زدند. در انگليس، چند مصاحبه داشتم. با بي بي سي، ديلي تلگراف و تايمز مصاحبه كردم. به نوعي موسيقي ما زيرزميني بود. اولين آلبوم رپ ايراني را ساختيم و به همين دليل، آن ها مايل بودند با من مصاحبه كنند.
كار چطور بود؟
به هر حال، اليگيتور و آرش خوانندة ايراني محسوب نمي شوند. در ماركت ايراني نمي گنجند. آرش در مسكو كنسرت مي گذارد، 30 هزار نفر به كنسرت او مي روند. فارسي خواندن آرش را كسي متوجه نمي شود. مسألة  دي جي اليگيتور كه جداگانه است. به هر حال به اين ترتيب و براساس اين مصاحبه ها، آن ها با من آشنايي پيدا كردند.
آيا در جام جهاني آرش براي ايراني ها برنامه اجرا مي كند؟
بعيد نيست.
فيفا سفارش دهندة كار بود؟
اين آهنگ ها را هيأت برگزاري مسابقات سفارش داده اســت. بـالاخــره شـناختـه شده تـرين و بين المللي ترين خواننده هاي ما، دي جي اليگيتور و آرش  اند. البته گفتم ربطي به ماركت ايراني ندارند.
امتيازشان اين است كه هميشه اعلام مي كنند ايراني هستيم.
دي جي دو سال است كه اعلام كرده ايراني است، ولي آرش از همان ابتدا گفته ايراني ام. الان هم مشغول ساختن كليپش در اسپانيا هستند.
فوتبال تماشا مي  كني؟
نه، علاقة چنداني به استاديوم رفتن ندارم.
مي داني حريف هاي ايران در جام جهاني چه تيم هايي هستند؟
آره. پرتغال هست. مكزيك و اون يكي چيه؟ اوگاندا؟
نوشتن ترانه دربارة فوتبال براي كسي كه به فوتبال علاقه ندارد، سخت نيست؟
به فوتبال علاقه دارم، اما از نزديك فوتبال نمي بينم.
فضاي آهنگ چگونه است؟
شعرهايي كه آرش تا به حال استفاده كرده بود، شعر نبود. شعر اين ترانه، متفاوت با كارهاي قبلي اوست، اما آهنگ در همان استايل سابق است.
آلبوم هاي آرش، ترانه محور نيست. چيزي كه مي خواند، كلام ترانه اي نيست.
او موزيسين است. بنابراين ملودي را مي ساخته و رويش معر مي گذاشته. در ماركت خارجي، ضرورتي ندارد كه از كلام فاخر استفاده شود. سوئدي ها از برو، برو نگو،نگو خوششان مي آيد. يك جور نرمي در اين كلام وجود دارد.
شعر شما فرق دارد. تصويرسازي دارد. توصيف دارد.
اگر قرار باشد عصار ترانة مرا بخواند، طيف مخاطب متفاوت است و طبيعتا گسترة لغات بايد اديبانه  تر و فاخرتر باشد. طيف و سـن مخـاطـب فرق مي كند.
شما كارهايتان را به سفارش خواننده مي نويسيد، يا مي نويسيد و بعد خواننده پيدا مي  شود؟
هر دو. بنابر رابطه شكل مي  گيرد. من و عصار به مدت 10 سال است كه 5 روز در هفته همديگر را مي بينيم. لازم نيست او به من سفارش بدهد يا من به او توصيه كنم. اتفاق، قابل پيش بيني است. بعضي كارها وجود دارند كه بايد طبق ژانر و شيوة خواننده گفته شود. من كم كارم. يك سال در ميان كار دارم. در ايران غير از عصار به ندرت پيش آمده با خوانندة ديگري كار كنم.
علت گزيده كاري تنبلي است؟
ضرورتي براي كار زياد نمي بينم. نه، تنبلي نيست. اگر يك ترانه يا آهنگ، زمان تولدش رسيده باشد، به روي كاغذ مي آيد. به تنبلي ربطي ندارد.
با آرش چگونه كار كردي؟
آرش ملودي را ساخته بود. رو ملودي، شعر نوشتم. چند تا كار هست كه من شعر دادم و او روي شعر، ملودي گذاشته است. يكي دو كار به سفارش آرش بوده دربارة سوژه اي كه دست بر قضا دل مشغولي من هم بوده و من برايش شعر نوشتم.
كم ترانه مي گويي تا همه سطح بالا باشند، يا زياد ترانه مي گويي و كمتر به ديگران مي دهي تا بخوانند؟
گفتم هر وقت زمان تولدش باشد، ترانه مي گويم. از هر 10 تا ترانه، يكي خوانده مي شود.
027801.jpg
ترانة خوب پشتوانة مالي خوبي لازم دارد. هنرمندانه كار كني، 200ميليون تومان سرمايه مي خواهد
ترانه هاي در صندوق مانده، اذيت ات نمي كند؟
اصرار ندارم ترانه را بخوانند. زندگي ام در گرو ترانه و شعر فروشي نيست. من با اين كار امرار معاش نمي  كنم. در ارتباط با انتخاب خواننده با گردن كلفتي برخورد مي  كنم. بقيه انتخاب مي شوند، اما من هيچ وقت نبوده كه انتخاب شوم.
كسي كه وارد اين زمينة كاري مي شود، حرص اين كار را دارد. دلش مي خواهد كارش ارائه شود.
همه اش شنيده خواهد شد و ارائه خواهد شد. اگر همان وقت كه نوشته مي شود اصرار داشته باشم خوانده  شود، بايد بدهم به حسن بخواند. اين كه چه كسي بخواند، خيلي مهم است.
خودت ترجيح مي  دهي، غير از عصار كدام خواننده  كارهايت را بخواند؟
اگر دوست داشتم با كسي كار كنم، كرده بودم. البته هستند كساني كه دوستشان دارم.
مثلا آرش؟
آدم ها بايد در يك رشته  اي خيلي خوب باشند. يا خيلي خوب بخوانند، يا خيلي خوب موسيقي بدانند يا دكتر باشند تا سري در سرها درآورند. اگر من هم به صفدر شعر بدهم، فؤاد حجازي هم آهنگش را بسازد و شوبرت آواكيان تنظيمش كند، باز هم صفدرآقا چيزي نمي  شود.
وضعي كه پاپ پيدا كرده، تو را غمگين نمي كند؟
بعد از انقلاب در موسيقي پاپ، دورة فترت داشتيم. بعد هم كه همه چيز به روال عادي برگشت، همه با ساده گيري به آن نگاه كردند. همه بچه ها نارنگي دوست دارند. پوست  كندنش راحت است و خوشمزه. بچه ها سراغ نارنگي مي روند. موسيقي پاپ و خوانندة پاپ شدن هم همين جوري است. هم پولدارترين آدم ها خواننده اند و هم معروف ترين آدم ها. چه شغلي قشنگ تر و بهتر از خوانندگي. اگر سيلي روانه شود، در سيل هزار تا خواننده مي آيد، يكي اش مي شود فلاني. من مجبور نيستم در اين سيل باشم. دلم مي  خواهد شعرم خوانده شود. ولي معني اش اين نيست كه بايستم تا آن موج سخيف، من را هم ببرد.
اما حتي غول هاي قديمي هم ديگر چيزي نمي گويند كه بيرزد.
جنتي عطايي كارش را كرده است. الان هم شعر خوب مي گويد. البته او هم همان حرف هاي قديمش را مي زند. همه همين طوري اند. هر كس گيري دارد، دربارة همان گير مي نويسد. اما نشخوار كردن كلمات او، براي كسي كه 3 ماه تجربه دارد، خيلي كار زشتي است.
نسل جديد ترانه سرايان به جز شما، كساني مثل يغما گلرويي را نيز در برمي گيرد.
من ايشان را نمي شناسم. يكي دو ترانه قميشي از او خوانده كه شنيده ام. ايشان را از نزديك نمي شناسم. اگر بگوييد 3 بيت از اشعار ايشان را بخوان هم بلد نيستم.
بابك روزبه را چطور؟
لحنش را دوست دارم، اما نه كارهاي جديدش را. يكي دو تا كار او را دوست دارم. حال من بي تو عصار را.
در يك مقطعي چند نفر آدم گردن كلفت آمدند و ترانه را براي پاپ پايه گذاري كردند. اتفاقي كه سال ها پيش افتاده. چرا يك نفري نمي تواند بيايد از چنين ترانه هايي استفاده كند و يك كار نو بيافريند؟
اين نتوانستن ها ريشه در بي سوادي شخصي ترانه سرايان دارد. متوسط سطح سواد ترانه نويسان ايران، سوم دبيرستان است، يعني يك سال و نيم بالاتر از تعويض روغني هاي تهران. جنتي عطايي و اردلان سرفراز و شهيار قنبري مدارك دانشگاهي دارند. پشتوانة آكادميك دارند، آن هم 40 سال پيش.
اما شهيار قنبري در 17 سالگي هم ترانة خوب گفته بود.
مربوط به ژن هم هست. البته به نظر من الان ديگر قصه دو ماهي ترانة خوبي نيست. اين ترانه براي آن ظرف زماني، سطح بالا بوده است. ترانه سراي جديد چون نتوانسته شعر كلاسيك بگويد و پا جاي نيما و شاملو بگذارد، ترانه سرا شده است و مي گويد پنجره ها بياييد ياري كنيد و...
اما آن زمان، وقتي ترانه سرايان خوبي داشتيم، شاعران و نويسندگان سطح بالايي هم داشتيم.
بله. وقتي سپانلو و گلشيري و شاملو كار خودشان را مي كردند، قنبري و سرفراز و جنتي هم كار خودشان را مي كردند. كمك فنرساز سركوچه شروع به ترانه نويسي نمي كرد. وقتي وارد بحث خلاقيت هنري مي شويم، موضوع متفاوت است.
شما تحت تأثير كار كدام يك از ترانه سرايان ايران هستيد؟
تحت تأثير نيستم. من از همه بيشتر به سرفراز علاقه دارم. در مورد شهيار قنبري، زماني كارهايش را خيلي دوست داشتم. اما مدت هاست كه از گردونة علايق من خارج شده است. هر چند همچنان ترانه هاي بسيار خوبي مي گويد. كارهاي زويا زاكاريان را هم خيلي دوست دارم.
ظاهرا اولين ترانة منفي بعد از انقلاب را شما گفتيد.
بله، خيال نكن نباشي. و بعد از من مريم حيدرزاده ترانة نفرين را گفت كه محسن چاووشي خواند.
شما نظرتان دربارة كارهاي حيدرزاده چيست؟ خيلي ها معتقدند ترانه هاي او كم مايه و سطحي اند و اصلا ترانه نيستند.
من كار او را دوست دارم. او اگر همان يك ترانه را هم مي گفت، براي اين كه استعدادش را ثابت كند، كافي بود. او نشان داده كه كارش را بلد است.
كليد اين ترانة منفي از كجا زده شد؟ آيا اتفاقي در زندگي شخصي بود يا...؟
يك سبك بود. مدل نگاه من به گونه اي خودخواهانه است.
اما اگر انسان، شخصا چنين تجربه اي نداشته باشد، نمي تواند چنين ترانه اي بگويد.
ببينيد، همة ما حداقل يك بار در زندگي، دماغمان سوخته است. فرقش اين است كه براي آدم هاي موفق تر اين اتفاق در 16 سالگي افتاده و ديگر ياد گرفته اند كه از عشق صدمه نخورند. اين نوع مشخصه، البته ذاتي است.
قرار است كه يك آلبوم لاتين هم به بازار بدهيد؟
بله.
چرا خودتان به اروپا نرفتيد؟
باور نمي كنيد. مشكلي پيش آمد كه شوكه شدم. در سفارت ايتاليا همه مرا مي شناسند، حتي با كنسول سلام و عليك دارم. ولي سر مشكل شخصي اي كه با دعو ت كنندة من داشت، كارم گره خورد.
دوباره اقدام نكرديد؟
شين گن اين طوري است كه چون مهر رد زده اند، حداقل 6 ماه طول مي كشد تا دوباره بتوانم اقدام كنم.
پس نمي توانيد براي جام جهاني به آلمان برويد.
اگــر مــي تـوانسـتم هـم نمي رفتم. ترجيح مي دهم از خانه و از تلويزيون، بازي ها را ببينم.

اين جا تنها بادام تلخ مي رويد
027831.jpg
اسكناس، تا امروز دومين آلبوم شاهكار بينش پژوه است. او ادعا مي كند اين اولين آلبوم موسيقي رپ ايراني است
مجيد رئوفي
در سال هاي ابتدايي دهه 60 ميلادي و 40 شمسي، همزمان با دگرگوني ترانه نويسي اروپا و آمريكا، ترانه نويسي ايران نيز پوست مي اندازد و وارد فضاي جديدي مي شود.
نيمة دوم دهه 40، پس از آزمون و خطاهاي آهنگسازان و شاعران جوان و مدرن كه به موسيقي راك و بلوز در دنيا توجه ويژه اي نشان مي دادند، ترانة پاپ ايران با سرفصلي به نام ترانه نوين ايران زمين به دنيا آمد.
شاهكارها يكي پس از ديگري ارائه مي شوند و با استقبال چشمگير جامعه مواجه مي شوند. قصه دو ماهي ، بوي خوب گندم ، پل ، قصه وفا و... از دو ترانه سراي مطرح روز، سليقة موسيقايي جامعه را بالا مي برد. ماجرا ادامه مي يابد و ايماژهاي زيبا، تشبيهات سطح بالا و كلام موزون و قوي، به مشخصة موج ترانة نوين ايران تبديل مي شود كه گوي رقابت را از موسيقي سطح پايين و دم دستي آن روزها مي ربايند. كاري كه فرهاد مهراد، فريدون فروغي و ديگر خواننده هاي متفاوت آن دوران انجام داده اند، تا حد بسيار زيادي مرهون اين جريان ترانه سرايي است. اين جريان، با ظهور زويا زاكاريان ادامه مي يابد. ترانه هاي نوستالژيك او، هواداران خاص خود را پيدا مي كند و سال ها ترانه نويسي مؤثر در اختيار چند ترانه سراي شاخص و يكي دو جرقة گه گاهي ديگر مي ماند.
پس از سال  ها، موجي جديد از ترانه سرايان جوان با استفاده از باز شدن فضا، فرصت بروز استعدادهايشان را پيدا مي كنند. اما شور و شر آن  ها منحصر به چند كار خاص در كنار خيل آثار، كم مايه مي شود و فارغ از جنبه هاي تبليغي اين ترانه سرايان جوان، ترانة ماندگاري توليد نمي شود.
با نگاهي به آن چه حاصل شده، مي شود پرسيد كه چند ترانه از يغما گلرويي، مريم حيدرزاده، ترانه مكرم، بابك صحرايي و... بر سر زبان ها افتاده و پس از تولد، ماندني شده اند؟
سوژه هاي تكراري و چه بسا كپي هاي دست چندم از ترانه هاي قديمي، شامل حال اغلب ترانه هاي جديد مي شود. يكدست بودن متن ترانه  ها، اهميت اش را از دست داده و سوژه ها منحصر به اظهار عشق يا تنفر به معشوق شده اند. خواننده ها منتظرند تا يك آهنگ، چند روزي در شبكه هاي تلويزيوني پخش شود تا سريعا دستگاه هاي كپي سازي را روشن كنند. بي سوادي از سر و روي ترانه ها مي بارد و ترانه ها هيچ شوقي نمي آفرينند. در اين شرايط، حتي اگر شاهكار بينش پژوه بگويد كه سعي مي كند سوژه هاي خودش را داشته باشد، حتي اگر ادعا كند خارج از سيل آلودة ترانه نويسي سياه مشقي حركت مي  كند، نمي توان اميدوار بود كه يك جريان اصيل ترانه نويسي در داخل كشور، به راه خواهد افتاد. چه اگر اين گونه بود، ماني رهنما و حامي دست به دامان جنتي عطايي نمي شدند تا به آن ها ترانه برساند.

حاضرم با شما مسابقه بدهم
او هنوز هم بيشترين انتقادها را مي شنود و خواندني ترين مصاحبه ها را مي كند خيلي ها معتقدند جواد خياباني اين روزها روي اعصاب راه مي رود اما او درگفت وگو با همشهري جوان از خودش دفاع مي كند و مي گويد بهتر از قبل شده
027792.jpg
الان تو ذهن همه ملكه شده كه خياباني گزارش هايش مهيج است؛ انگار فيلم دراكولا را تعريف مي كند
مهدي اميرپور
اولين گزارش ملي جواد خياباني، تنها چند ماه پس از اولين بازي ملي علي دايي بود. در روزهايي كه اميرحاج رضايي، دايي را به تيم ملي دعوت كرد، جواد راهروهاي صدا و سيما را بالا و پايين مي رفت. وقتي هم كه دايي از بازي با پاكستان به زمين رفت، جواد پشت ميكروفن نشست. جواد خياباني متولد 1346، دو سال از دايي بزرگ تر است. هر دو براي تحصيل، مهندسي را انتخاب كرده اند. دايي مهندس متالورژي شريف شد و خياباني كارداني ريخته گري گرفت و بعد در دانشگاه آزاد ادامه تحصيل داد. هر دو نيز با هم به اوج رسيدند. در روزهايي كه دايي تيم هاي حريف را گلباران مي كرد، جواد خياباني گزارش هاي شگفت انگيزي داشت. اوج كار هر دو، بازي ايران ـ استراليا بود. دايي با پاس عمقي، خداداد را راه انداخت و خياباني پشت ميكروفن فرياد زد: گل !
حالا از آن روزها، چند سالي گذشته. انتقادات از دايي به بالاترين حد خود رسيده. با اين كه هميشه كارنامة موفق اش را به رخ مي كشد، اما اين حقيقت كه دايي ديگر آش دهن سوزي نيست را همه قبول دارند. جواد هم وضع بهتري ندارد. از آخرين گزارش هاي عالي او چند سالي گذشته. ديگر ملت كاري ندارند كه او خوب گزارش مي كند يا نه. تا صدايش را مي شنوند غرغر را آغاز مي كنند. همان طور كه اگر دايي هم در يك مسابقه، اتفاقي خوب باشد، در قضاوت مردم تأثيري ندارد. دايي وعده داده كه پس از جام جهاني خداحافظي كند، ولي اين بار، ديگر خياباني راه دايي را نمي رود. مي خواهد در جام جهاني كاري كند كه پس از جام، بشود گزارشگر اول ايران. صبر كنيد تا بفهميد مي خواهد چه كار كند.
بهترين گزارشگر ايران كي است؟
از من نبايد بپرسيد، از مردم بپرسيد.
بالاخره سليقة شخصي كه داري. يكي را بيشتر دوست داري.
سليقة شخصي من مال خودم است. به كسي نمي گويم.
بهترين گزارشي كه شنيده اي؟ اين هم شخصي است؟
خيلي، هر روز و هر شب داريم بهترين گزارش ها را مي شنويم.
همة گزارش ها بهترين اند؟
همه شان خوب اند. فرقي نمي كنند با هم. جريان بازي است كه به گزارش جذابيت مي دهد. بازي اگر داغ باشد، مثل چلسي- بارسلون پارسال، آدم را سرحال مي آورد. من خودم گزارش مي كردم. واقعا كيف كردم. توي نيم ساعت اولش، آدم ديوانه مي شد.
اما آن جا هيجان خود بازي، بيننده را هم به هيجان مي آورد.
بالاخره هيجان خود بازي بايد باشد تا گزارش هم هيجان بگيرد. وقتي يك بازي سرد، بي روح و كسل كننده به تو مي افتد، وقتي همه چي دفاع، همه چي دفاع، ديگر نمي شود حرف زد. اگر بخواهي بازي تيم هاي عربي را گزارش كني، هيچ موقع هيچ لذتي نخواهي برد. براي اين كه هميشه رو زمين اند. وقتي كه توپ در جريان نيست، ديگر چه اتفاقي بايد بيفتد؟ نود و نه درصد جريان گزارش، خود مسابقه است.
حالا خيلي از گزارشگرها توي بازي هاي بي روح هم صحبت هايي مي كنند، اطلاعاتي مي دهند كه...
ما الان سر هيجان بازي بحث مي كنيم. سر اطلاعات بازي نيست كه. ما مي گوييم چرا يك گزارش هيجان دارد، چرا ندارد...
من وقتي از تو پرسيدم گزارش خوب چه گزارشي است، گفتي گزارش مهيج.
يكي از گزارش هاي خوب گزارش مهيج است. گزارش اطلاعاتي خوب هم داريم. يكي از گزارش هاي خوب ديگر، گزارش با صداي خوب است. يكي ديگر از گزارش هاي خوب، گزارش با فن بيان خوب است.
اما گفتي كه...
من حرف مي زنم يا شما؟ من از شما مصاحبه مي گيرم يا شما از من؟
بفرماييد.
بگذار من حرف بزنم ديگر. 5 جور، 6 جور، 10 جور گزارش مي توانيم داشته باشيم. تركيبي از همة اين ها مي شود گزارش خوب. حالا مثلا وقتي يك بازي هست، فرض كنيد آنگولا با كامرون، شايد مردم بيشتر تشنة اطلاعات اين بازي باشند تا تشنة هيجان اين بازي. به خاطـــر ايـــن كـــه آنـگــولايـي هـا را نمي شناسند، كامروني ها را هم نمي شناسند. مي خواهند گزارشگر بگويد اين بازيكن كجا است، چند سالش  است، از كجا آمده، كجا بازي مي كند، چه اتفاقي تا حالا برايش افتاده، چند تا گل  زده، چند تا گل نزده، و اين جور چيزها. يك بازي هست مثل همان چلسي- بارسلون، چه نيازي است كه من توي بازي از چلسي و بارسلون و از خوزه مورينيو بگويم كه مردم تا پيرش را هم مي شناسند؟
ولي مي تواني آخرين اخباري را كه پيش از بازي شنيده اي، بگويي.
گفته مي شود. معمولا اين ها گفته مي شود. به نظر من، توي بازي هايي كه تيم هاي مهم هستند، فقط هيجان به تماشاگر مي چسبد و فقط خود گزارش براي تماشاگر مهم است. مثلا دانستن اين كه ميشائيل بالاك بازيكني است كه از بچگي تو بايرن بوده، يا مثلا قبلا تو بايرن لوركوزن بوده، يا اصلا بوده يا نبوده، هر چيزي...
اگر هم بخواهيم به اين ها بپردازيم، از گزارش خارج مي شويم.
از گزارش هم خارج مي شوي. حالا من خودم احساس مي كنم كه توي اين چند ماهه با انتقاداتي كه شد، خيلي كمتر بايد به حاشيه ها پرداخت. به خصوص الان بازي هايي كه ما داريم پخش مي كنيم، همه بازي هاي مهم اند. ديگر بازي غير مهمي تو سازمان پخش نمي شود. همه بازي هاي ليگ اروپاست، همه بازي  هاي حذفي است. گل بازي هاست. بازي اسپانياست، ايتالياست. ديگر من چند بار بگويم لوئيزنازاريو دليما ملقب به رونالدو؟ ديگر بابا همه فهميده اند. بنابراين من سعي مي كنم خيلي راحت فقط بگويم رونالدو پاس به روبرتو كارلوس. حالا اين ديگر فقط بستگي به خود جريان بازي دارد كه من بگويم رونالدو پاس به روبرتو كارلوس [اين را با صداي عادي مي گويد] يا رونالدو پاس به روبرتوكارلوس [اين يكي را با صداي دو رگة هميشگي اش]. بستگي به نوع پاسش، نوع شوتش، نوع حركتش دارد.
027795.jpg
روي صندلي عقب سمند نقره اي رنگ خياباني، جايي براي نشستن نيست. جا كه هست، ولي از بس مجلات در آن جا روي هم انبار شده، نمي تواني روكش صندلي را ببيني. از بيلد و كيكر گرفته تا ويژه نامة ليگ قهرمانان ورلدساكر . اگر از اين بگذريم كه جواد چگونه با زبان آلماني مجلات كنار مي آيد، از اين نمي توانيم بگذريم كه اين مجلات را چگونه تهيه مي كند. خودش مي گويد: با يك خلبان دوست شدم هر پروازي كه به اروپا دارد، در برگشت برايم مي آورد. حالا باز هم بگوييد جواد مطالعه ندارد!
يك چيزي كه تو گزارش خياباني، مردم را اذيت مي كند، تن صداست. الان كه داري صحبت مي كني صداي آرامي داري، ولي تو گزارش، صدايت بم و خشن مي شود. آدم احساس مي كند كه در تمام 90دقيقه، مي خواهي زوري هيجان بدهي. در حالي كه فقط چند دقيقه بازي، چند تا پاس چند تا شوت، آدم را به هيجان مي آورد. اين مصنوعي نمي شود؟
من قبول ندارم. ما دست از سر آن چيزي كه تو ذهنمان ملكه شده، بر نمي داريم. الان تو ذهن همه ملكه شده كه خياباني گزارش هايش مهيج است؛ انگار فيلم دراكولا را تعريف مي كند. يك فيلم ترسناك تعريف مي كند، يك فيلم اكشن جنايي تعريف مي كند. اين چيزي است كه تو ذهن ملت رفته. مثلا بازي ميلان- بايرن كجايش هيجان داشت؟ بارها و بارها تهيه كننده تو گوش من گفت بابا جواد يك ذره هيجان بده. آخر سر، بين دو نيمه گفتم بابا چه هيجاني؟ بازي چيه كه بخوام هيجان هم بدهم. ديگر مردم هم اين قدر نادان نيستند، اتفاقا خيلي هم دانا هستند. مي فهمند كه من دارم فيلم بازي مي كنم. خود من از حدود 2000 تا بازي كه گزارش كرده ام، 100 تايش هيجاني بوده. منتها گزارش هاي هيجاني من تو ذهن مردم ملكه شده، فكر مي كنند كه خياباني ديگر هميشه هيجاني گزارش مي كند.
منتها تن صداي تو هميشه همين جوري است؛ نريشني كه انگار روي يك اتفاق مهم ضبط شده، اما وقتي بازي را مي بيني، مي فهمي خبري هم نيست.
حالا اين كار مشكل دارد؟
تو بازي شموشك و پرسپوليس كه پرسپوليس 3 تا زده و جلو است، اين تن ديگر جواب نمي دهد. حالا اگر يك بازي باشد كه...
به هر حال، خوب بود الان اين جا يك كارشناس صدا هم مي نشست يا حداقل يك كسي...
من از ديد يك بينندة عادي گفتم.
خب من هم جواب يك بيننده را مي دهم. من جوابِ به اصطلاح يك دانشجوي رشتة صدا و گفتار را كه نمي دهم، نوع صدا و تن صداي توي استوديو با محيط بيرون فرق مي كند. يعني اگر بازي شموشك و پرسپوليس را شما مي بينيد، اولا بازي شموشك- پرسپوليس اگر توي نوشهر باشد كه خب طبيعي است كه ما گزارش نمي كنيم. فقط توي تهران بايد گزارش كرد.
امسال هم بازي هايي كه من از پرسپوليس گزارش كردم، همه شان بازي هاي هيجاني بود.
آخرش هم بازي پرسپوليس با فولاد بود كه 5 تا گل داشت.
البته من هم سهم و حقي دارم تو انتخاب راه گزارش و شيوة گزارش. پيش خودم احساس مي كردم، خب اين بازي از همين حالا شروع شده، گل هم داشته، حمله هم مي كنند، خب جواد برو ديگه، برو براي هيجان. اما يك بازي پيش مي آيد كه خيلي سرد و بي روح است. مثل بازي پرسپوليس با شهيد قندي تو همين استاديوم آزادي. خودم هم گزارش كردم.
الان گزارش همة بازي ها را ضبط مي كنم و نگه مي دارم و بعد نگاه مي  كنم و از خودم مي پرسم خياباني اين تويي؟ تو هستي كه بازي ايران و يوگسلاوي را گزارش مي كردي يا ايران و آمريكا يا ايران و استراليا را؟ واقعا ببينيد تو محيط بيرون شرايط فرق مي كند. همين الان من با همين تن صدايي كه دارم، اگر پا شويم برويم تو خيابان، صداي من عوض مي شود. يك چيز طبيعي است. يك چيز مشخص است. يك چيز درس داده شده تو آكادمي هاست...
اما روزهايي هست كه يك كم...
به هر حال آره، اين عادت است ديگر. من نمي خواهم بگويم كه هر چي شما مي گوييد، اصلا نيست و هر چي كه من مي گويم، درست است. حتما خيلي از چيزهايي كه شما مي گوييد، درست است. حتما خيلي از چيزهايي كه من مي گويم، اشتباه است. در اين شكي نيست. اما واقعا نمي دانم به كدام  ساز شما خبرنگارها بايد برقصيم؟ من هم يك جوري مثل شما هستم. ما خبرنگارها انتظار داريم كسي كه جلوي ما نشسته، هر چي كه ما مي  خواهيم را اجرا كند. الان تو مي گويي كه خياباني بايد هيجاني گزارش كني، فردا مي گويي تو چرا با هيجان گزارش مي كني، بايد بي هيجان گزارش كني. مي گويي تو اصلا سواد نداري! تو فقط بايد راجع به بازيكن ها بگويي. راجع به بازيكن ها حرف مي زنم، گير مي دهند كه چرا اين قدر حاشيه مي روي، تو فقط بازي را گزارش بكن. اما در اصل بايد تركيبي از همة اين ها باشد. خوشبختانه سازمان، انواع گزارشگر دارد. عادل فردوسي پور اطلاعاتي است. يعني اطلاعات مي دهد، نه اين كه وزارت اطلاعاتي باشد! مزدك ميرزايي خيلي ريلكس و آرام و دوست داشتني گزارش مي كند. عليفر هم فني گزارش مي كند. پيمان يوسفي خودش هيجان مي  دهد به گزارش. ما واقعا بهترين گزارشگر كه نداريم. هر كدام تو يك زمينه اي بهتر هستند. اگر من بگويم بهترين ام، دروغ گفته ام، براي اين كه نيستم. نه ايران كه دنيا هم بهترين گزارشگر ندارد. اصلا بهترين گزارشگر يعني چي؟ من نمي  فهمم بهترين گزارشگر يعني چي. شما يك بار ديگر بپرسيد اين سؤال را و من بگويم اصلا يعني چي؟ تعريف كن يعني چي. خوب يعني چي، بد يعني چي.
خودت گفتي. كسي كه يك تركيب خوب از اين چند فاكتوري كه گفتي، داشته باشد.
سليقه اي است. شما از رنگ  آبي خوشت مي آيد و من از رنگ قرمز...
من هم به عنوان يك نظر شخصي خواستم بپرسم.
از نظر شخص من، بهترين نداريم. همه بهترين اند. همه خوب اند. ما بدترين نداريم. بد واقعا نداريم. شما نگاه كن ببين واقعا بد هست؟ يعني عادل فردوسي پور گزارش مي كند، بد است؟ مزدك چي؟ جواد خياباني چطور؟
پس اگر اين چهار گزارشگر را كنار بگذاريم، گزارشگر بد هم داريم؟
خب آقاي عليفر، نسبت به بقيه كمتر گزارش مي كند. ولي خود آقاي عليفر هم فوتبال را خيلي بهتر از ما مي فهمد. مربي بوده، بالاخره تجربه اش را داشته، رفته تو زمين توپ هم زده. من و عادل و مزدك و پيمان كه فوتبال بازي نكرده ايم. ما نهايت اش گل كوچيك بازي كرده ايم.
بهتر نيست گزارشگر مفسر هم باشد يا حتما بايد گزارش كند؟
تو تمام دنيا مفسر كنار گزارشگر مي نشيند، اما ما اين را نداريم. ما خودمان اين كار را مي كنيم و اتفاقا به نظر من خوب هم درمي آيد. به هر حال بعد از 2000 بار فوتبال گزارش كردن و نزديك به 5000 بار فوتبال ديدن، صاحب نظر مي شود ديگر. نمي شود؟ اگر نگويم، به تماشاگرها ظلم كرده ام.
كسي تو ايران، اين شجاعت را ندارد كه توي گزارش بازي موضع بگيرد. اما تو توي گزارش هاي خارجي، تو شكم بازيكنان مي روي. البته اين براي مسابقات خارجي است. در بازي هاي داخلي نه.
چون واقعا نمي خواهيم به كسي بربخورد وگرنه كاري ندارد. فرضا حالا علي دايي توپ را خراب مي كند. جنگ و عناد نداريم كه متأسفانه آن  ها تصور مي  كنند كه وقتي ما انتقاد مي كنيم، دل  پري داريم و مي خواهيم خودمان را خالي كنيم.
يك بار به دايي...
نه، من فقط گفتم مثل ميليون ها تعويضي كه توي دنيا انجام شده، دايي هم مي تواند تعويض شود. اگر با اين انتقاد، سر من را ببرند كه نمي  شود. گفتم رئيس جمهور هم 4 سال يك بار عوض مي شود. چيز بدي كه نگفتم. توي استاديوم سنت اتين فرانسه، بازي آرژانتين ـ انگليس كه يكي از داغ ترين بازي هاي جام جهاني 98 بود، ما نشسته بوديم. بازي كه تمام شد، رفتيم تو رختكن. باتيستوتا تو بازي تعويض شده بود. يك خبرنگار آرژانتيني آمد تو رختكن، گفت: آقا شما چرا تعويض شدي؟ كسي به مربيان فشار آورده؟ شما بايد تعويض مي شدي؟ شما گابريل باتيستوتا هستي؟ پاسارلا چرا شما را تعويض كرد؟ مي دانيد باتيستوتا چه جوابي داد؟ گفت تو تاريخ فوتبال آرژانتين، دقيقا 573231 نفر تعويض شده اند. اين هم 573232 اُمين تعويض. يعني جواب داد كه آقاي خبرنگار اين به شما مربوط نيست. مربي دوست داشته مرا تعويض كند و من هم به عنوان يك سرباز از پادگان تيم ملي آرژانتين، مجبورم حرف فرمانده را گوش كنم.
من احساس كردم كه بعد از آن موضوع كه خيلي هم شلوغ شد، خياباني محافظه كارتر شد. در بازي بعدي كه شما از تيم ملي گزارش كردي، مدام از دايي تعريف مي كردي. مي خواستي جبران كني؟
ببين بازي بعدي، ما اردن را برديم. 2 تا گلش را هم علي دايي زد. يعني واقعا اين را بايد گذاشت...
مردم حساس بودند. ببينند شما چي كار مي كنيد. چه حرفي مي زنيد.
خب چي؟ وقتي علي دايي خوب بازي مي كند، من بايد بدش را بگويم؟ اين انصاف نيست. اتفاقا به نظر من اگر شما يك خبرنگار عادل بوديد، مي گفتيد بابا خياباني را ببينيد، جايي كه دايي بد بود، بدش را گفت؛ اين جا هم كه خوب بود، خوبش را گفت. همين الان سيامك رحماني مي گويد بعدا مي روي پاچه خاري مي كني. اين پاچه خاري بوده؟ اگر دايي آن روز بد بازي مي كرد، من آن جوري گزارش مي كردم؟ آقا، دايي آمده 2 تا گل زده، تيم من چهار- يك برده. من عاشق علي دايي نيستم كه، عاشق تيم ملي كشورم هستم. تيم ملي كشورم برده، با كي برده، با دايي برده. دايي كيه؟ كاپيتان تيم. چي كار كرده؟ دو تا گل زده. چرا بايد از دايي بد بگويم.
بعد از آن اتفاق اگر كسي افتضاح هم بازي كرده، ديگر نگفتي افتضاح بوده. من نشنيدم.
027807.jpg
يك فيلم باز حرفه اي بود، اما ديگر چندان وقت نمي كند. دوستان قديمي جواد اعتراف مي كنند كه آرشيو فيلم او واقعا بي نظير بوده. جواد حتي عادت داشته فيلم هايي را كه تدوين غيرخطي داشتند، با دستگاه هاي فني خودش خطي تدوين كند. البته او ديگر وقت اين كارها را ندارد. اگر هم بخواهد كاري را تدوين كند، براي ارگاني خواهد بود. چند ماه پيش براي استقلال اهواز كليپ رسمي ساخت. البته با اين فشار كار، او هنوز از آرشيو كردن فيلم ها دست برنداشته. حتي اگر وقت تماشاي آن ها را نداشته باشد
در بازي هاي داخلي كه گفتم بالاخره يك ذره احتياط مي كنيم. احتياط كه نه، راحت بگويم بعضي روزنامه ها وقتي از من انتقاد مي كنند، مادر من گريه مي كند و به من تلفن مي كند كه جواد فلان روزنامه از تو بد نوشته. مي گويم خب بد گفته كه گفته. لابد من بد بوده ام كه گزارش بد از من نوشته. من احساس مي كنم كه بالاخره فوتباليست تو ايران هم اين شرايط را دارد. خانواده دارد، زن دارد، بچه دارد، مادر دارد، پدر دارد، چرا كوچكش كنم، چرا تحقيرش كنم، وظيفة من نيست. وظيفة من...
همه جاي دنيا وظيفة گزارشگر است كه واقعيت را گزارش كند.
وظيفة مفسر است. ببين اگر قرار باشد همه جاي دنيا را ملاك بگيريم كه نمي شود. مثلا بازي مكزيك و آلمان تو جام جهاني فرانسه. ما خودمان هر حرفي را كه گزارشگر فرانسوي زد، خود متنش را پياده كرديم و تو كلاس هاي خودمان تو سازمان گذاشتيم. گزارشگر در يك صحنه گفت اليور بيرهوف، بازيكني كه امروز داره مثل خوك بازي مي كنه،... در ايران مي توانيم اين حرف را بزنيم؟ اگر قرار است مثل خارجيه باشيم، تو تحمل مي كني؟ مثلا بگويم امروز علي دايي مثل گراز در زمين راه مي رود. اين يكي هم كه شبيه زرافه است.
نه فرهنگ و تمدن ما، نه گويش ما، نه شعور ما نمي گذارد ما اين جوري باشيم.
ولي وقتي بد بازي مي كند مي توانيم بگوييم بد بازي كرده.
من كه مي گويم. بارها گفتم چرا جواد كاظميان امروز خوب بازي نكرده. مهرداد معدنچي امروز خوب بازي نكرده، محمود فكري امروز اشتباهات زيادي داشته. ديگر قرار نيست من بنده خدا را بگذارم تو چرخ گوشت له اش كنم. واقعا قرار است اين طوري باشد؟
اتفاقا خود شما خبرنگارها وقتي مي خواهيد از يكي انتقاد كنيد، حمله مي كنيد به اش. دودمانش را مي ريزيد به هم.
اصلا ديگر به سفيد و سياه كاري نداريد...
فضاي كار در مطبوعات، بازتر است.
آره. روزنامه هاي خارجي هم همين طور هستند. مگر روزنامه سان انگليس بيچاره نمي كند؟
اريكسون را روي صفحة يك خودشان به شكل كانگورو در مي آورند. آيا شما مثلا مي توانيد عكس برانكو و يك خر را بياوريد و كلة برانكو را روي خر بگذاريد؟ پس من هم نمي توانم مثل گزارشگر خارجي گزارش كنم. يك چيز طبيعي است.
چند روز پيش بين دو نيمه بازي ميلان بود كه آنجلوتي را شستي گذاشتي كنار. بالاخره يكي پيش خودش مي گويد اين جواد خياباني چه كاره است كه اين جوري حرف مي زند. تا يكي را پيدا مي كني، تخريبش مي كني. الان بند كرده اي به ياپ استام و براي اين كه خرابش كني، مانور مي دهي كه كافو بهترين دفاع راست دنياست. وقتي از تو خواستم بهترين گزارشگر را انتخاب كني، نگفتي. گفتي نمي توانم انتخاب كنم. چطور بهترين دفاع راست را انتخاب مي  كني؟ اصلا صلاحيت اش را داري؟
شما از منتقدان بپرسيد بهترين دفاع راست كي است؟
بالاخره اين نظر شخصي است. تو گفتي نظر شخصي ام براي خودم اهميت دارد. ولي حالا حرف ديگري مي زني.
چون واقعا كافو بهترين دفاع راست دنياست. چون نمي توانيد بگوييد كه بهترين هافبك دنيا رونالدينيو نيست. هست. شايد براي انتخاب بهترين دفاع وسط، كار سخت باشد. ولي توي بهترين دفاع راست، توي بهترين هافبك راست، كار راحتي داريم. وقتي كه بكام تو منچستريونايتد بازي مي كرد، بهترين بود وقتي از تو مي پرسند بهترين ماشين دنيا چي است، مسلما بنز است. ژيان كه نيست. هر چقدر هم ژاپن و كره  ماشين بسازند، باز هم بنز بهترين است. بعدش بي ام و و آئودي. نمي تواني راجع به كافو شك كني، نمي تواني راجع به رونالدينيو شك كني. بهترين مربي دنيا كي است؟ مورينيو. الان مورينيو است.
بعضي وقت ها هست كه آدم احساس مي كند توي گزارش، خياباني بند كرده پوست كسي را بكند. آن قدر تكرار مي كني كه حال همه بد مي شود. حتي بعضي وقت ها روي يك نكتة بي اهميت اصرار مي كني. اين كه فلان بازيكن براي هجدهمين مرتبه در اين استاديوم بازي مي كند، شايد براي يك بار جذاب باشد، اما تو چهار بار تكرار مي كني.
اين شايد يكي از ايرادهاي من باشد. بايد كمترش كنم. الان تو ذهنم كه مي گردم، مي فهمم كه حرفت منطقي است. آره بايد كمتر اذيت شان كنم. بالاخره بازيكنان خارجي هم گناه دارند.
نه، اين خوب است. فقط اين كه اين موضع بارها تكرار شود، خوب نيست. مثلا گزارشگر فرانسه وقتي مي گويد بيرهوف مثل خوك بازي مي كند، موضع گيري اش را مي كند و رها مي كند. ولي در گزارش تو مدام يك چيزي تكرار مي شود.
اين ها آن حاشيه هاست كه هردم بايد كمتر بشوند. من خودم اعتقاد دارم به اين. اصلا تو وبلاگم كه هم من حاشيه زياد مي روم و مي دانم. كمكم كنيد. الان هم شما داريد كمكم مي كنيد. من فكر مي كنم كه دو ماه ديگر اگر خوب نشوم، ديگر نبايد اصلا گزارش كنم. اگر بخواهم كه دو ماه ديگر، سه ماه ديگر، بدتر باشم، اصلا ديگر نبايد گزارش كنم. در كامنت هايي كه در وبلاگم گذاشته اند، يكي نوشته موبايلت را هم دارم و ديشب كم مانده بود زنگ بزنم و فحش بدهم. البته هنوز جوابش را ننوشته ام. فرصت نكرده ام. مي خواهم چه كار كه كسي بنويسد آقا شما شاهكاريد، بهترين ايد. بازي ميلان ـ ليورپول را پارسال گزارش كردم در فينال. يكي از روزنامه ها نوشته بود كه گزارش خياباني را ول مي كنيم، چون اصلا بازيكن نمي شناسد. آقا يا خانم، مثال بزن كه كِي من چه بازيكني را اشتباه گفتم.
يعني اشتباه نمي كني؟
در 90 دقيقه از يك مانيتور 20 اينچي چه انتظاري داري؟
آخر از اين اشتباه دفاع مي  كني. اين حرص همه را درمي آورد.
مثلا مي گويم ماتئوس، معذرت مي خواهم راينهارت بود. اين دفاع كردن به حساب مي آيد؟
نه، نه. مثلا همين تلفظ ريكلمه كه ديدم كاملا هم دفاع مي كني. يك چيزي كه جاافتاده بين مردم. شبيه اين است كه تلفظ آنري را بگويي آنقي كه تلفظ فرانسه است.
راجع به تلفظ ريكلمه من حرفي نداشتم كه.
نه، گفتي ريكله مه!
يك بار گفتم ريكله مه. زبانم نچرخيد. من بايد هميشه همه چي را درست بگويم؟ البته وقتي حاشيه كم شود، ديگر اين حرف ها را نمي زنند. وقتي فقط گزارش باشد، ديگر اين حرف ها را نداريم.
اما اگر فقط گزارش كني، تو ديگر جواد خياباني نيستي. با عليفر فرقي نداري. با شفيع هم فرقي نداري.
حالا قرار هم نيست گزارش كنم كه فقط حسن توپ رو مي  ده به حسين، حسين مي ده به تقي. به هر حال بايد از حاشيه ها كم كرد ديگر.
جواد خياباني يك دوره داير ه المعارف فوتبال بود، ولي الان نيست.
بابا همين الان من حاضرم با همة شما و عادل و مزدك و بقيه، مسابقة اطلاعات بگذارم.
شايد در اطلاعات تاريخي بهتر باشي، ولي در اطلاعات روز به آن ها مي بازي. بالاخره ديگر كمتر سراغ مطالعه مي روي. خيلي سراغ پول رفته اي و چندان وقت نداري براي فوتبال.
اين ها چرند است. من يكي از بهترين و مهم  ترين كارهايم گزارشگري فوتبال است. هر كاري هم داشته باشم، گزارشگري فوتبال سر جاي خودش است. مطمئن باش. ديروز من خيلي كار داشتم، ولي تماما تا عصر خانه ماندم و داشتم اطلاعات بازي را چك مي  كردم براي خودم. از اين به بعد، من براي شما برگه هايي را كه براي گزارش بازي دارم، فكس مي كنم كه بفهميد من چه اطلاعاتي را از بازيكن ها درمي آورم. چه جدولي را دارم براي خودم كه بازيكن ها كي هستند، از كجا آمده اند، تركيب احتمالي تيم چي است، چه جوري بازي مي كنند، هر چيزي فكر مي كنيد، تاريخچة مسابقات.
ولي كامل نيست.
كامل نيست. كاملش برمي گردد به زمان بازي. كي مي تواند ادعا كند كه تاريخ را از حفظ است؟ من هم همين طور. خب مثلا يك سري اطلاعات حاشيه اي راجع به آنري مي دانم كه عمويش دوندة 400 متر با مانع بوده. ولي اطلاعات روز را پيش از بازي درمي آورم.
شايد نوع گفتن، يك مقداري توي ذوق بزند.
اين سبك را من آوردم، اين سبك را من پياده كردم. چطور مي تواند بد باشد. اين فاز را من وارد گزارشگري كردم. من جدا نمي خواهم اين ها را توي سر ملت بزنم.
همين حالا شروع شده، گل هم داشته، حمله هم مي كنند، خب جود برو ديگه، برو براي هيجان
چند سال قبل از عادل؟
تقريبا سه سال. عادل هم بالاخره ذائقه اش را داشت. كمك كرديم، آمد.
تو عادل را انتخاب كردي. آن زمان در انتخاب گزارشگران جوان، حق رأي داشتي. اما حالا وضعيت به آن سادگي نيست.
به من ارتباطي ندارد. آن دوره كه به من ارتباط داشت، نتيجة كار من عادل فردوسي پور و مزدك ميرزايي بود. عباسقلي هم با ما بود. يوسف نژاد شبكه 2 هم با ما بود.
قبول داري زياد دنبال پول افتادي؟
كار بدي مي كنم كه مي خواهم خانة بزرگ تر بخرم؟ ايرادي دارد آدم خانة بزرگ تر بخرد؟ ايرادي دارد آدم پيشرفت كند؟ من يك زماني تو همين استاديوم فوتبال، تخمه و بستني و ساندويچ و پرچم مي فروختم. تو همين استاديوم من اين قدر كتك خوردم از پليس و غيرپليس و بليت فروش و غير بليت فروش. الان پيشرفت حساب مي شود كه وقتي استاديوم مي روم، در را باز مي كنند و احترام مي  گذارند. اين پيشرفت نيست؟ پس چي است؟ چرا نبايد پيشرفت همين جوري باز هم ادامه پيدا كند؟ چرا ديروز كه ساندويچ مي فروختم و امروز كه فيلم و سواد و اطلاعات خودم را مي فروشم، فردا چيز ديگري را نفروشم؟ چرا من نتوانم يك فيلم مثل جعفر پناهي بسازم؟ چرا نتوانم، چه ايرادي دارد، ايرادي دارد به نظر شما اگر بتوانم بسازم؟ خب شايد يك چيزي دارم تو ذهن خودم كار مي كنم.
هست اين جور چيزي؟
شايد هست واقعا!
بالاخره تو الان گزارشگري يا فيلمساز؟ نمي تواني هر دوتا باشي. وقت نمي كني.
ببين، من هيچ كار مشخصي ندارم. گزارش هايم كه شب است. نهايتا دو تا بازي داريم كه عصر بايد بروم. بقية وقت  هم من تو خانه هستم. زنم از دست من كلافه است. باور نمي كنيد، هر روز از من مي پرسد بابا تو نمي خواهي بيرون بروي؟ تو 24 ساعت با من زندگي كني، خودت مي فهمي اين چيزها نيست. 24 ساعت فقط با من زندگي كن!
رك بگو؛ استقلالي هستي يا پرسپوليسي؟ مي دانم، ولي خودت بگو.
ببين من زمان جام تخت جمشيد، تاج را دوست داشتم. تاج را دوست داشتم، چون حسن روشن را دوست داشتم، چون ناصر حجازي را دوست داشتم، چون آندرانيك و جباري را دوست داشتم و اكبر كارگرجم و ايرج دانايي فر و اصغر حاجيلو را. البته آن موقع هم از پرسپوليس متنفر نبودم. پرسپوليس هم آن سال ها بازيكن هاي خوبي داشت.
من عاشق همايون بهزادي بودم. يعني از موقعي كه فهميدم يك فوروارد به اسم همايون بهزادي بوده. وقتي كه همايون بهزادي فوتبال را تمام كرد، من چهار پنج سالم بود. كاشكي من 15 سال بزرگ تر بودم و مي توانستم همايون بهزادي را تو تيم شاهين ببينم. آن وقت حتما شاهيني مي شدم. چون احساس مي كنم واقعا تنها فورواردي بود كه وقتي مي رفت بالا، تازه آن بالا فكر مي كرد چي كار بكند. توپ را بزند، پاس بدهد، گل بزند، عقب بيندازد. با فكر سر مي زد. بعد از انقلاب ديگر زماني كه تاج تغيير به استقلال كرد، لباس تيم پاس را مي پوشيدم. يعني آن موقع، پيش خودم پاسي شده بودم. بعد يك مدت وقتي كه تو مدرسه درس مي دادم، يكي از شاگردها اسمش پيمان پروين لو بود. هميشه مي رفت تو جـايگـاه پرسـپوليس بـراي مـن جـا مـــي گـــرفت. يــك جورهايي پرسپوليسي شده بودم.
دورة كي؟
زماني كه استقلال ديگر رفت دسته سه. پرسپوليس خوب بود ديگر. همه را مي زد. 6 تا به هما مي زد، 6 تا به شاهين مي زد، 8 تا به راه آهن مي زد، همه را مي زد لت و پار مي كرد. دوباره يادم مي آيد با دوستانم بازي استقلال ـ پرسپوليس كه دو ـ دو شد و دعوا شد تو استاديوم، پرسپوليسي ها را زديم. چون دو ـ هيچ پرسپوليس جلو افتاد و بعد بازي دو ـ دو شد. هم استقلالي بودم، هم پرسپوليسي. نمي گويم نه استقلالي بودم، نه پرسپوليسي.
باور نمي كنم.
آنجلوتي بازيكن ميلان بوده، مي رود تو يوونتوس مربيگري مي كند، ميلان را مي برد و قهرمان ايتاليا مي  شود.
اين حرفة آنجلوتي است. اما براي تو فرق مي كند. مثل اين است كه بگويي من عاشق دو نفر هستم همزمان. نمي شود.
حالا شده. ما كرديم شد.
ولي استقلالي هستي. من مطمئن ام.
الان برايم فرقي نمي كند. دوست هاي صميمي و جون جوني  من مي دانند كه اصلا فرقي نمي كند. به خدا، به جان دخترم قسم، نيست. فرقي ندارد. شايد دوست هاي قديمي من بگويند جواد براي استقلال، خودش را پاره مي  كرد. ولي الان اگر با من باشند، مي فهمند كه فرقي نمي كند.
پس از موضع بالا نگاه مي كني تو؟
نه، اتفاقا اصلا هم اين طوري نيست. خودم را، وقف نمي كنم. من اولش را ديدم، آخرش را هم ديدم. براي من ديگر چي مانده تو اين فوتبال كه نديده باشم. جام  جهاني بوده، رفتم پاريس تو استاديوم نشستم، فينالش را گزارش كردم. المپيك بوده، تا آخرين مرحله اش رفتم. جام  ملت ها بوده. هر چي بوده، تجربه كرده ام. البته سير نشده ام. خسته شده ام. نمي خواهم كهنه بشوم. نمي گويم چون اين كارها را كردم، بايد كفشم را آويزان كنم. نه، تازه به اين نكته رسيده ام كه حتما بايد يك جايگاه و پايگاهي داشته باشم كه با ملت حرف بزنم. با يكي مشورت كردم، مدير پرشين بلاگ بود. گفت يك وبلاگ بزن. تازه تو وبلاگ فهميدم چقدر دوستم دارند.
خيلي كه دوستت ندارند. پنجاه ـ پنجاه هستند.
نه حدود هشتاد ـ بيست است.
نه، من خودم ديدم.
چيه؟ باز هم خجالت مي كشند؟
شايد به وبلاگ هاي ديگر سر مي زني، نمك گير مي شوند.
پس چي؟ سر هم مي زنم. به كسي كه بد و بيراه گفته بود، سر زدم. نوشته بود كه چرا ريشت را نمي زني، اين سوسول بازي ها چيه؟ جوابش را دادم كه بابا با ريش من چي كار داري، من از بچگي اين ريش را دارم!
ديگر چندان با فدراسيون رابطة خوبي نداري. پس از ماجراي علي دايي، زياد سراغت نمي آيند.
نه، من از فدراسيون دور نيستم. همين چند روز پيش بود كه گفتند خياباني يك اطلاعاتي از تيم هاي آنگولا مي خواهيم. حتي با برانكو هم بد نيستم. منتقدش هستم، دشمنش نيستم. مي گويم آقا تو نمي تواني تيم را موفق كني. نمي گويم تو آدم بدي هستي كه. مي گويم برانكو تو آدم بسيار باشخصيتي هستي، دوستت دارم و نوكرت هم هستم، ماچت هم مي كنيم، هر شب هم شام بيا خانة ما. ولي مربي تيم ملي ما نباش.
حالا فيلم بازي هاي آنگولا را به برانكو مي دهي يا نه؟
مربي تيم كشورم هست. ندهم؟
ولي باز هم اميدوار نيستي به جام جهاني؟
شايد باشم، شايد نباشم. به نظر من تيمي كه رفت جام جهاني فرانسه، ساخته شده بود كه برود فرانسه. ولي تيمي كه مي رود آلمان، ساخته نشده و چون ساخته نشده، سخت موفق مي شود.
حالا اگر رفتي و قرار شد يكي از بازي هاي ايران را گزارش كني، اميدوارانه گزارش مي كني يا...؟
جريان بازي تعيين مي كند.
چه جوري شروع مي  كني؟
سال 98 بازي ايران و قطر تمام شد كه ايران باخته بود. بعد پلي آف هم افتاد به من. واقعا استرس داشتم كه چي كار بايد بكنم. تيم باخته، مردم همه كلافه،...
الان چطور؟
ديگر مي دانم كه نبايد بيگدار به آب بزنم. مگر تيم ها 15دقيقه حريف را محك نمي زنند؟
من هم 15 دقيقه محك مي زنم و بعد شروع مي كنم. تو بازي ايران و استراليا با اين كه به ما بي  ادبي كردند، ولي من چيزي نگفتم تا بعد از دقيقة 50 كه پسره تور را پاره كرد، شروع كردم به بد و بيراه گفتن.
من فكر مي كنم كه اگر كس ديگري گزارش مي كرد، خيلي بيشتر عصباني مي شد.
آره. يكي از همكاران شما گفته بود گزارشگري كه هنوز هم نون بازي ايران و استراليا را مي خورد.
قبول نداري؟ فكر نمي كني اگر عليفر بازي را گزارش مي كرد، الان وضعش بهتر بود؟
چرا من قبول دارم كه تو بازي با استراليا تخم دو زرده نكردم. جريان بازي يك جوري بود كه باعث شد گزارش من هم ديده و شنيده بشود. بر مي گرديم دوباره به اول حرفمان. بازي است كه به گزارشگر نمود مي دهد. اگر تو بازي با استراليا تيم ايران شش هيچ مي باخت، همه از خياباني متنفر مي شدند. نمي شدند؟ هر چند هم كه اگر خياباني توي گزارش گفته باشد روي زمين بازي كنيم، گل مي زنيم.
بعد از بازي بغض كردي و بعد گفتي كه مي خواهم برم تو زمين و بدوم. كار حرفه اي بود؟
گزارشگر نبايد اين قدر خودش را از نظر حسي حتي به تيم ملي كشورش نزديك كند.
فكر مي كنم شايد آن لحظه خيلي ها با بغضت گريه هم كردند. خودم گريه كردم. ولي مي خواهم ببينم حرفه اي بوده يا نه؟
به هر حال، ما مردم با احساسي هستيم. خصوصيات روحي و رواني ما با همه جا فرق مي كند و بر مبناي حس خودمان و بر مبناي آن گزارش مي كنيم. كجاي دنيا پيرزن 80 ساله تسبيح مي اندازد براي تيم ملي كشورش كه ببرد. تو همين لندن، سر بازي چلسي و بارسلون، 70 درصد مردم اصلا نمي دانند چلسي كيه بارسلون كيه. اين چيز مسلمي است. ولي اين جا حدود 90 درصد مردم مي دانند كه تيم ايران امروز با تيم چين تايپه بازي دارد. پس به هر حال، يك جورهايي بايد با احساس مردم حركت كرد. من احساس مي كنم بايد با اين حس حركت مي كردم. الان هم اگر بپرسيد بهترين گزارش ات كدام بود، مي گويم ايران و عربستان كه همه گفتند بد بود.
مقـــدمـاتي جام جهاني 2002؟
كه ايران دو هيچ عربستان را توي تهران زد. بلاژويچ مربي بود. گزارش خيلي حسي درآمده بود. خب انتقاد زيادي از مطبوعات به گزارش من شد. سيامك رحماني خيلي راجع به من نوشت، راجع  به آن گزارش. ولي هنوز كه هنوز است، وقتي بازي را مي بينم، به خودم مي گويم كه تو، توي اين بازي آخر ايراني!
آخرين دربي اي كه دعوا شد، شوراي تأمين شهر براي دربي بعدي ميهماني گرفت. گزارش بازي پس از آن ميهماني هم به تو رسيد. واقعا افتضاح بود. اين كه بگويي يك هموطن روي يك همو طن ديگر را مي بوسد، زشت نيست؟
[ضبط را خاموش مي كند و از پشت پردة آن گزارش مي گويد.]
براي گزارش، تو استاديوم راحت تري يا توي استوديو؟
تو استوديو راحت ترم. منتها هميشه بهترين گزارش هاي من، گزارش هايي بوده كه تو استاديوم انجام شده نه استوديو. چون كاملا اشراف داري به همه چيز. داري مي بيني كه چه اتفاقاتي مي افتد. مثلا استيلي پشت دروازه دارد خودش را گرم مي كند، عابدزاده آن طرف يك كار ديگر مي كند. بهترين گزارش هاي من ايران و عربستان و بعد هم ايران و يوگسلاوي است و بعد تازه ايران و استرالياست. يعني من خودم گزارش
ايران- يوگسلاوي را بيشتر از ايران- استراليا دوست دارم. اصلا كلا من گزارش هاي جام جهاني۹۸ را دوست دارم. 6 تا بازي هم بيشتر گزارش نكردم، 3 تايش بازي ايران بود.
ولي كسي خيلي يادش نمي آيد.
ايران- استراليا تو ذهن مردم مانده، چون تكرار شده. بازي ايران- آمريكا را اصلا ما نداريم. نوار بازي
ايران- آمريكا تو سازمان نيست. نوار بازي ايران- يوگسلاوي هم تو سازمان نيست. باوركن. صحنه هاي بازي هست. ولي گزارشي كه من كردم، نيست. خودم هم VHS بازي ها را دارم. نسخه اصلي  كه با كيفيت عالي است را ندارم. پاك شده!
بعضي گزارش هاي تو جزئي از بازي شده. مثلا گل خداداد بدون صداي تو شايد اوت بشود!
گل استيلي چي، گل مهدوي كيا چي، شوت مهدوي كيا تو بازي يوگسلاوي چي، پاس رو به عقب خداداد تو بازي آلمان چي؟ خيلي چيزها هست. بازي ايران- آمريكا را با صداي من پخش كنيد. ضمن اين كه اسم آمريكا هم هست ديگر. من كه نمي توانم اصرار كنم. زياد پخش نمي شود. گزارش اين بازي را ببين، شايد تا حالا اصلا نديده باشي، به جز آن روزي كه مستقيم پخش شده.
غير از پخش مستقيم، ديگر نديدم.
من خودم برات مي فرستم! ببين اگر مي تواني ايرادي پيدا كني، به خدا عيب نداره. چون مي دانم كامل است.

يك قفس در آزادي
027810.jpg
يك سالي مي شود كه ديگر گزارشگران، در كنار زمين، بازي را گزارش نمي كنند. در استاديوم آزادي براي آن ها يك استوديو ساخته شده تا از فضايي بين طبقة اول و دوم ورزشگاه، همه چيز را ببينند و بهتر گزارش كنند. البته نه يك استوديوي آنچناني كه احتمالا شما تصور مي كنيد. فقط يك اتاق 12 متري است كه يك سمت آن با شيشه از جايگاه تماشاگران جدا شده و جز كف آن، چهار وجه ديگر با يونوليت پوشيده شده است تا پژواك صدا را جذب كند. در اين اتاق، يك ميز ساده و دو صندلي هست كه يكي بزرگ تر است. روي ميز، يك مانيتور 6 اينچي قرار دارد و كنار ميز، روي زمين، يك تلويزيون 14 اينچي. با اين تفاوت كه روي مانيتور كوچك تر، تصاوير خام ديده مي شود و مانيتور بزرگ تر، شبكه سوم را پخش مي كند!  البته آنتن روي مانيتور بزرگ تر و ميزان برفك ها، هر گزارشگري را مجبور مي كند با همان 6 اينچ كنار بيايد. يك بخاري برقي كوچك هم هست كه در روزهاي سرد، جواب آن جا را نمي دهد. براي همين، پروژكتورهايي روي سقف گذاشته شده كه شايد تنها كاربرد آن، گرم كردن فضاست.
با رفلكس نوري كه از شيشه هاي اين جايگاه داريم، تماشاگران متوجه حضور گزارشگر در آن جا نمي شوند. اما كافي است يكي گزارشگر را ببيند. آن وقت با ايما و اشاره به گزارشگر مي فهماند كه جان من از فلاني در گزارش ات اسم ببر! وقتي جواد گزارشگر بازي باشد، تمام ايما و اشاره هاي آن ها با جواب همراه است. حتي اگر وسط گزارش باشد.

كامنت بگذاريد!
027813.jpg
اگر سرتان درد مي كند كه از خياباني انتقاد كنيد و او هم حرف هاي شما را بشنود، بهترين راه، وبلاگ خياباني است. خياباني از 17 بهمن، وبلاگ خودش را راه  انداخته و شما مي توانيد هر حرفي مي خواهيد، در آن بزنيد. اين جا گزيده اي از كامنت هاي مردم در وبلاگ او را آورده ايم. شما هم به اين وبلاگ سر بزنيد. ضرر ندارد.
www.khiabani.persianblog.com
حامد:
بعضي وقتا از شدت حرص كانالو عوض مي كنم. اما دليل نمي شه بخوام فحش يا حرف ركيك بزنم و جرأت نكنم ميلو بنويسم.
علي:
۱ـ گزارش هاي جواد خياباني ديگر مثل سابق با شور و هيجان بالا نيست. 2ـ جواد خياباني نبايد مثل بقيه به حواشي يك مسأله در حين گزارش بپردازد و من معتقدم همان جواد قديمي بهتر از فردوسي پورها گزارش مي كند. اگر سعي كند كه مثل خودش گزارش كند.
مهرسا:
اون روز دقت كردم به موهاتون، ديدم جوگندمي شده. يه لحظه غصه م گرفت. با افزايش سن، خطر سكتة قلبي هم افزايش پيدا مي كنه. پس به خاطر ما هم كه شده كمي به فكر اضافه وزنتون باشين.
وحيد:
جواد گزارشگر مردم، نه گزارشگر خودش مطابق سليقة مردم باش.
مصطفي:
سلام آقاي خياباني. من از شما انتقادي داشتم و اون اين كه شما مسابقة فوتبال رو با جنگ رستم و سهراب اشتباه گرفتيد و وسط گزارش همه ش شاهنامه ورق مي زنيد! يك رحمي هم به اعصاب ما بكنيد.
مهران:
همه گزارشگران مي گن پرسپوليس و شما مي گي پيروزي . چرا؟
بي نام:
آقا جواد دوسِت داريم. زياد مزاحمت نمي شم.
محمد :
تو گزارشاتون رسمي صحبت نكنين. چون صداي گزارشگر نيمي از يك مسابقه است، هرچي عاميانه تر گزارش كنين به نظر من بهتره!

خوانندگي را دوست ندارم!
پس از اين كه دو آهنگ بنيامين براي ايام محرم و حضرت اباالفضل العباس(ع) لو رفت و گل كرد،حالا او در روزهاي آخر سال يك آلبوم قانوني دارد. سال 85 با آلبوم 85
027768.jpg
۸ تا قطعه براي چرا و چيه ساختم گل هاي رنگين كمون كه پرفرو ش ترين آلبوم كودك تمام اين سال ها بوده
حميدرضا منبتي - مهدي اميرپور
براي كشوري كه قانون كپي رايت در آن لحاظ نمي شود، قيمت آخرين ورژن ويندوزxp۳۰۰، تومان است، قفل نرم افزارها با استعداد ذاتي جوانان ايراني شكسته مي شود و موسيقي هاي روز، در وبلاگ ها و وب سايت ها به راحتي قابل دانلود است، از هيچ اتفاقي نبايد شگفت زده شد.
در چنين فضايي، جوانان مستعد كه توانايي حضور و ظهور در كمپاني هاي توليد كاست را ندارند، پشت كامپيوتر خانگي مي نشينند و به مدد نرم افزارهاي نوين تنظيم و ساخت آهنگ، به يك موزيسين خانگي ـ شايد هم زيرزميني! ـ تبديل مي شوند.
خيلي ها همچون مريم دي جي يا محشر، محسن چاووشي، حامد هاكان و محسن يگانه، موسيقي هاي توليدي را روي اينترنت مي گذارند و بدين ترتيب اگر سطح كارشان نزديك به استاندارد باشد يا نوآوري خاصي در كارشان باشد، حسابي معروف مي شوند. با يك جست وجوي اينترنتي، صدها وبلاگ و وب سايت پيدا مي كنيد كه آثار آن ها را ارائه مي  كنند. رضا صادقي هم اين گونه معروف شد و بعد با كسب مجوز، آلبومش فروش بالايي كرد. حالا هم يك خواننده به نام بنيامين با فاصلة زياد نسبت به سايرين، در صدر جدول خواننده هاي محبوب اينترنتي قرار دارد. خواننده اي كه بدون شك، پديدة سال 84 بود و با اين اشاره، شركت ترانه شرقي آلبوم مجازش را روانة بازار كرده تا بازار موسيقي پاپ تكان عظيمي بخورد. آهنگ  هاي نيمه كارة او را تقريبا همه شنيده اند. در تاكسي ها، اتومبيل هاي شخصي، mp3پليرها، ضبط هاي خانگي، كامپيوترها و همه  جا آهنگ هاي او مخصوصا آهنگ هيت دنيا شنيده مي شود. او اكنون يك سوپر استار است در بازار مكارة موسيقي پاپ ايراني. خواننده اي كه نيامده بازي بزرگ را برده است.

با يك آهنگ معروف تو شروع كنيم. يك آهنگ هم كه بيشتر نبود...
دو تا آهنگ بوده. از فرزانگي عاشقانه كه كار خودم بوده، دو تا آهنگ لو رفته. بيشتر هم نيست.
دو تا هم كه آهنگ مذهبي بوده، آره؟
اون آهنگ هاي مذهبي اصلا توي مجموعة ديگه اي بوده. شرايط اش فرق مي كرده. من آهنگ هاي مذهبي رو سال 82 ساختم. اين دو تا رو ساخته بودم و خوندم . هيچ وقت هم مجوز نگرفت. بعد دوتاش اومد بيرون و بعد ظاهرا بقيه اش اومد بيرون. 8 تا كاره كه خواننده اش كس ديگه اي بوده، من آهنگساز اون كارها بودم، اتود خوندم. اين كار عاشقانه هم همين طور بود. يعني من خودم قصد خوندن نداشتم. من فقط آهنگساز اين قطعات بودم، اما كار كه لو مي ره، گل مي كنه.
عاشقانه ها رو هم سال 82 ساختي؟
اين جديده بوده، مثلا. مال تابستان امسال.
براي كي ساخته بودي؟
به من گفتند اسم نبريم كه اختلاف آن جوري پيش نياد.
بعد، وسوسه اش جدي شد كه خودت هم بخوني؟
من هنوزم وسوسه اي ندارم. ولي پيشنهادهايي شد كه اگه خودت بخوني، با اين فضايي كه داري كار مي كني، ممكنه خيلي بهتر شه. چون چند تا آهنگ هم هست كه براي كسي ساخته بودم. طرف اون قدر شبيه فرم من خونده كه براي كساني كه به فرم خوندن من آشنا نيستند، اين ابهام به وجود مي آد كه اين بنيامينه! مثل اون خواننده اي كه هست، MITV هم خيلي پخش كرده، آرسين، ديديد شما؟
آره.
يه مدت به من مي گفتند كه تو رو با اون اشتباه مي گيريم. تو اونو ساختي، اولش به لاتين نوشته: آهنگساز: بنيامين ولي بنيامين رو اون قدر گنده زده و 20 ثانيه هم روش توقف مي كنه كه همه فكر مي كنند خواننده اش هم بنيامينه. ولي نمي دونند كه فقط من آهنگش رو ساختم. خيلي شبيه خونده، البته سر همين جريان، آهنگ هاي ديگه ام رو ازش گرفتم تا اين كار رو نكنه. هنوز هم وسوسه اي ندارم به خوندن.
پس خودت هنوز كليپ نداري؟ اين كليپي كه مي گن به اسم بنيامينه...
نه، همون آرسينه.
حالا براي كس ديگه آهنگي ساختي كه...
براي بهنام علمشاهي كار كردم، براي داوود ناقور هم. البته حالا  اين ها رو ننويسيد كه ببينم خودشون چي مي خوان. دست نگه داريد فعلا، چون ممكنه ازشون بگيرم. هنوز منتشر نشدند.
منتشر نشدند؟
خيالي هست بهنام علمشاهي و يه سري كار ديگه هست، نمي دونم كدومشون منتشر شده ن، چون من كار ترانه هم انجام دادم. ترانه هام بيشتر بوده، ولي باز اون  ها رو هم ننويسيد.
آهنگ هايي رو كه پس مي گيري، مي خواي خودت بخوني؟
نه، روالش تا الان اين جوري بوده كه چون من آهنگ  رو مي ساختم، آزمايشي رويش مي خوندم و مي دادم دست خواننده كه تمرين كنه. اون قدر تو گوششون مي مونه كه مي آن به سمت بنيامين شدن. حالا مي خوام اون هايي رو كه شبيه شده، بگيرم، يه تغييراتي توش بدم كه ديگه اين اتفاق نيفته.
پس ما الان فقط با يه خواننده اي كه موفق شده، طرف نيستيم، بيشتر با يه آهنگساز ترانه سرا مواجه ايم.
آره، كار اصلي ام ترانه بوده و بعد آهنگسازي. ولي الان خيلي تو ترانه دست به عصا راه مي رم. يعني معمولا خودم كار نمي كنم، چون يك استادي دارم به نام فريد احمدي. خيلي كارش خوبه. تمام عاشقانه هاي خودمو از فريد گرفتم. همين دنيا ديگه مثل تو نداره، براي فريد احمديه. وقتي اون كار مي كنه، اون قدر هم محكم كار مي كنه، ديگه ريسك نمي كنم.
شروع ترانه از كجا بوده؟
شروعش از غزل، سپيد. سال 76. 16 سالم بود.
علاقه داشتي به ادبيات؟
آره. هنوز هم به ادبيات خيلي علاقه دارم. تحصيلات ام هم ادبياته. دانشجوي ادبيات فارسي.
آهنگسازي چي؟
آهنگــسازي دســت و پاــ شكســته از ســال
80 ـ 79، ولي حرفه اي تر از سال 82 ـ 81 كار كردم، يه كار كودك انجام دادم. چرا و چيه ، 8 تا قطعه براي چرا و چيه ساختم. گل هاي رنگين كمون. گل هاي رنگين كمون كه پرفرو ش ترين آلبوم كودك تمام اين سال ها بوده. قبل از انقلاب هم چند تا كار بوده. ظاهرا اين پرفروش ترين بوده.
آهويي دارم خوشگله تو اين كاست بود؟
اين يه آهنگ قديمي يه كه بازسازي شده. يه آقايي ساخته كه اسمش رو نمي دونم. چيكه چيكه آب تني مال من بود. از ترانه هاي 35 ـ 30 سال پيش. براي عباس يميني شريف بوده، اما بازسازي شده.
پس تازه كار نيستي. چرا بنيامين اين  قدر پشت پرده بوده؟
خودم شخصيت ام اين جوري بوده و هست. ولي الان مجبورم يه جور ديگه  اي كار بكنم. خيلي برام فرقي نمي  كنه كه تو سايه باشم يا تو چشم.
آهنگسازي از كجا شروع شد؟ مدرسة موسيقي؟
نه، ساز مي زدم.
چي؟
گيتار. با گيتار شروع كردم به ملودي ساختن. قبل از اين كه ساز بزنم هم ملودي ساخته بودم. ملودي هايي كه هم خوب بوده و خواننده  هاي خوبي اون ها رو خونده بودن. ولي چون همه نو بودن، مجوز نگرفتن. اگر كارهاي منتشر نشدة الان هم منتشر بشه، ممكنه يه اتفاقي بيفته.
دو تا آهنگ مذهبي و دو تا آهنگ عاشقانه بنيامين همزمان با هم لو رفتند. الان فهميديد كه كار كي بوده؟
هنوزم كه هنوزه، نمي دونم چه جوري بوده. يعني چند تا اتفاق به شكل موازي افتاده، من خودم شك دارم.
كه چي؟
كه اين كار چه جوري لو رفته. چون اين كار اصلا خيلي ناقصه. ته نداره به اضافة اين كه خيلي به صورت ابتدايي خونده شده و كيفيت اش، كيفيت اصلي نيست. وقتي من اين آهنگ  رو ساختم، براي چند خواننده فرستادم كه با صداي اون ها تست بشه. وقتي بخواي روي چند نفر تست بشه، مجبوري بدي چند نفر بخوننش ديگه. حالا از مجاري مختلفي ممكنه لو رفته باشه. اين شكل اصليشه. حالا كي اينو لو داده، از اين افرادي كه اين دستشون بوده، همه مي گن نه. ولي اين امكان نداره. بالاخره يكي بوده. حتي چند وقت پيش از لو رفتن آهنگ ها ماشين نيما وارسته تنظيم كنندة كار را دزديدند. سي دي آهنگ توي ماشين نيما بود.
وقتي فهميديد پخش شده و خيلي هم استقبال شده، ناراحت شديد يا خوشحال؟
من يه سه چهار روزي حالم خيلي بد بود. يعني يه روز كامل هم زير سرم بودم.
از اين كه استقبال مي كردند، هيجان زده شدي؟
خودم حتي الان هم خيلي دلم نمي خواد بخونم. اگر قصد خوندن رو داشتم، خيلي خوشحال مي شدم اون موقع. ولي خيلي كه قصد خوندن نداشتم، فكرش رو هم نمي كردم كه به اين زودي ها بخوام بخونم يا اصلا بخونم.
اگر اين كار رسما مجوز مي گرفت و منتشر مي شد، شايد اين قدر استقبال نمي شد. يه گوشه اي از جذابيت هاش به خاطر اين بود كه دست به دست مي چرخيد.
نمي دونم.
اين اثر كجا ضبط شده؟
اين در ايران ضبط شده.
توي استوديوي حرفه اي بوده؟
آره. وقتي كه اين كار اومد بيرون، نه ميكس شده بود، نه مسترينگ، نه اصلاح صدا. ولي اين نوع موسيقي، موسيقي اي است كه توش، كامپيوتر نقش اصلي رو داره. اين مدل موسيقي، اديت مي خواد. يعني تو اجراي زنده اش معلوم مي  شه.
فريد احمدي همة ترانه ها را گفته يا خودتون؟
فريد احمدي.
همة آهنگ ها رو خودتون ساختيد؟
آره.
ترجيح نمي دي با كسي كار كني؟يعني ترانه اي غير از فريد احمدي؟
نه، فعلا كه خوبه، يعني فعلا كه تا آخرش مي دونم خيلي خوبه.
ممكنه كه بري سراغ نياز بازار؟ الان همه منفي مي خونند. اين كه خدا بزنه تو كمرت!
027771.jpg
يه فيلمي براي من آوردن كه يه جايي است در لس آنجلس و دي جي اون، شب قبلش اعلام كرده كه فردا مي خواهيم بنيامين رو بريم
ببين، ما يه تيم هستيم كه الان داريم كار مي كنيم. يه تيم خيلي كوچولو و به غير از من، اون ها هر كدوم تو كار خودشون حرفه اي ترين ان. تا اون حسي كه خودمون داريم پياده نشه، هيچ  وقت كار نمي كنيم. حالا كار منفي اگه تا حالا انجام نداديم، حتما حسش نبوده. اينايي كه هست، هميناييه كه حس خودمون بوده. چيز اضافي تري نيست. يا اين كه حالا ببينيم شما مي گيد چون استقبال از كارهاي منفي بيشتره، بريم به اون سمت، من خودم دوست نداشتم. مثلا يه شعر آوردن كه كار منفي است كه توش بي احترامي بوده. گفتند برايش آهنگ بساز. ما خواننده اش رو داريم. ولي من زير بار نرفتم. اعتقادي ندارم به اين قضيه. لااقل الان اعتقادي ندارم. اصلا رسيدن و نرسيدن خيلي مهم نيست. اون چيزي مهمه كه تو وجود من و تو وجود شماست.
تا حالا آهنگ هاي لو رفته رو تو ماشين هاي مسافركش شنيدي؟
بله، من معمولا با ماشين خطي و تاكسي و وسايل عمومي رفت و آمد مي كنم. خودم هم ماشين نداشتم تا حالا. خيلي شنيدم؛ تازه من هر وقت سوار تاكسي شدم، يه چيزي جا گذاشتم. حتما يه چيزي جا گذاشتم يا يه اتفاقي افتاده كه لازم داشتم اون راننده رو پيدا كنم.
شايد سي دي رو همين جوري جا گذاشته باشي  ها!
نه، جالب اينه كه از اين نسخه، خودم نداشتم، همين الان هم ندارم.
تا حالا وسوسه شدي جايي بگي كه من بنيامين ام؟
نه، تا حالا كه اين كارو نكردم. ديشب تو يه رستوراني بوديم با چند تا از دوستامون غذا مي خورديم. دنيا ديگه مث تو نداره رو هم هي پخش مي كرد، ول هم نمي كرد. چند بار اونو پخش كرد. بچه  ها گير دادند. گفتم نه، حالا كه اومديم غذا بخوريم، فعلا همه چي آرومه، بذاريد ازش استفاده كنيم.
تو دانشگاه هم نگفتي؟
تو دانشگاه، اون موقعي فهميدند كه اين بنيامين همونه كه آهنگش بيرونه كه من ديگه دانشگاه خيلي نتونستم برم. يعني تو اين دو سه ماه اخير فقط تونستم برم امتحانام رو بدم. چند روز پيش تو يكي از سايت هايي كه دانشجويان دانشگاه ما اداره اش مي كنن، يه خبري زده بودن كه اين بنيامين دانشجوي اين دانشگاه است، مثل يه شبح مي آد و مي ره.
كجا درس مي خوني؟
رودهن.
يه سري خواننده ها هستند كه مي رن كارهاشون رو مجوز مي گيرند و خيلي عادي مي آد بيرون و هيچ سر و صدايي نمي شه. بعضي ها مي رن اول يه كار غيرمجاز منتشر مي كنند، بعد سر و صدا مي كنه و معروف مي شه، بعد دنبال مجوز مي رن.
نه من اينو قبول ندارم. شما كيو مي گيد مثلا؟
خيلي، رضا صادقي مثلا.
رجب پور (مدير برنامه هاي بنيامين): يه چيزي بگم. يه قانوني وجود داره، اون هم اينه كه اگه شما بري كليپ يا موسيقي ات رو قبلا منتشر كني و بعد بخواهي بري مجوز بگيري، اون  ها هم به ات مجوز نمي دن، يادتون باشه. آقاي محسن چاووشي، مثل آقاي رضا صادقي سه سال دويد. سه سال دويد. يعني نگفتن آقا تو مشكي رنگ عشقه رو دادي بيرون، حالا مرسي، بيا ما هم به ات مجوز مي ديم، برو. هنوزم كه هنوزه مشكي رنگ عشقه مجوز نداره. مجوز كنسرت هم نداره. پس اين طور نيست تو اين مملكت. يعني اصلا قرار نيست كه باشه كه اين كار رو بكنند. به تون گفتم كه يه موقع هست كه بعضي از خواننده ها هستن كه اصلا نمي خوان غيرمجاز كار كنن. هزينه ها اومده پايين، بچه پولدار هم تو مملكت ما كم پيدا نمي شه! يه دسته آدم الان مي شناسمشون كه اين كار رو مي كنن.
حالا بنيامين چه جوري مجوز گرفت؟
رجب پور: به خاطر اين كه غرضي نبود. غرضي توش نبود، ما نمي خوايم چنين كاري بكنيم. اين كليت موضوع بود. نه، از نظر من هيچ آدم عاقلي، موسيقي رو كه خلق كرده، در طي مراحل مجوزش، منتشر نمي كنه، مگر اين كه فكر كنه اگه بره ارشاد مجوز نمي گيره، به علت ايرادات فني.
بنيامين: البته هر غيرمجازي هم گل نمي كنه.
اسمت واقعا بنيامينه يا از اين اسم هاي ساختگي  يه؟
بنيامين بهادري هستم. شناسنامه ام همراهم نيست وگرنه نشونتون مي دادم.
توي خيابون، عكس بنيامين رو همراه سي دي ها مي دن. ولي هيچ كدام شبيه تو نبودند.
رجب پور: يكي از اين فروشنده ها 15 تا عكس بنيامين داشت. پرسيدم كدوم بنيامينه؟ گفت: هر كدوم رو دوست داري ببر! هر كدوم به صداش مي خوره، ببر. از بچة 15 ساله دارند تا آدم 40 ساله. همه شكلي داره، باريش، بدون ريش،... ولي اسم ها، همه بنيامينه.
بنيامين : آهنگ هاي ديگه اي بوده كه به نام من زدن، ولي آهنگ هاي من رو به نام كس ديگه اي نزدن. مثلا ديشب من يكي از رفقام رو ديدم، گفت من از اين بنيامين حالم به  هم مي خوره. خيلي كنجكاو شدم چرا حالش به هم مي خوره. ديدم گفتش كه: اين قدر بدم مي آد، به ايشون چه ربطي داشته كه شادمهر آدم فروش خونده، اين رفته براش وطن فروش خونده. مي دونيد كه كيه؟ كار عرشياست، به اسم بنيامين اومده بيرون.
ماجراي لو رفتن اون دو تا آهنگ مذهبي چيه؟
دو تا نيست، اون ها تعدادش خيلي بيشتره. اين اثر در قالب يك اثر 8 آهنگي به اسم ماه مهربون به سفارش شركت تعاوني كاركنان سروش ارائه شده كه مجوز نگرفته. روز استوديو من يه درگيري لفظي هم باهاشون پيدا كردم. روزي كه داشتن مستر مي كردن، به خود من نمي دادن. گفتم يه نسخه به من بديد كه گوش كنم، با صداي خودم رو بديد، با صداي خوانندة اصلي تون رو نمي خوام بديد. گفتن: مطلقا نمي شه.
خواننده اش كي بود؟
چون اين اثر با اون صدا هنوز نيومده بيرون، ممكن هم هست كه نخواد بياد بيرون و اين جور مجوز فني هم نگرفته، صداش مجوز نگرفته.
اين شايعه كه بنيامين مداح بوده چي؟
اين شايعه بود و بعد عكس روي جلد يك آدم جيگلي بيگلي. مي گفتم آقا چه جوري مي گن اين مداحه. اينو به من بگيد؟
يعني از اين تكنولوژي يه مقدار استفادة مثبت مي شه، بيشترش هم استفادة منفي. پخش غير مجاز اين آلبوم فكر مي كنيد براي فروش آلبوم با مجوزش، تبعات منفي داشته باشه يا مثبت؟
هم مثبت داره، هم منفي. ولي منفي هاش بيشتره از مثبت ها. مي دونيد چرا؟ الان او ن هايي كه چند ماهه دارن اين كار رو كپي مي كنن، مسترشون عوض مي شه، اصلي رو كپي مي كنن. دوم اين كه شما چند بار مي ري از جيب مبارك تون پول خرج مي  كني و يه آهنگ مي خري؟ مثلا شادمهر 4 تا آهنگ خونده و بقيه هم خوندن و آهنگ  ها شون رو زدن تنگش، گفتن اين آلبوم شادمهره. ولي وقتي يكي ببينه كه آهنگ هاش جديده، خب مسلما مي رن اونو مي خرن.
رجب پور: يه موضوعي هست، تجربه هاي قبلي ما هم هست ديگه. ما خواننده هاي ديگري هم داشتيم كه اگر قرار بود پارامتر مثبتي داشته باشه، آلبوم هاي ديگر من هم لو مي رفت.
بنيامين: شما اين كارا رو تو ماشين شنيديد؟
خيلي. خيلي.
بيشتر چه سني، چه گروه سني، از اين كارا استقبال كردند؟
جوون ها. معلومه ديگه. خودت ديدي آدم مسني اين آهنگ ها را گوش كنه؟
آره. مثل انتخاب ماشينه. كسي كه بنز سوار مي شه، حتي اگه هفتاد سالش هم باشه، جوونه. يكي از دوستانم به ام مي گفت كه خوب شد دانشجوهاي رودهن تا الان نمي  دونستن كه اين بنيامين دانشجوي رودهنه. اگه مي  دونستن، خيلي اتفاق بزرگ تري ممكن بود بيفته. چون اكثر دانشجوهاي رودهن تو تهران ليدر جوون ها هستن. معمولش اين جوريه. گفتم شايد اين شانس ما بوده.
الان از اجراي زنده خيلي حرف زدي. فكر اين هستي كه كنسرت اجرا كني؟
من به اين چيزها نمي تونم فكر كنم.
به هر حال تصميمش هست يا نه؟
من كلا خوانندگي رو دوست ندارم، آهنگسازي رو بيشتر دوست دارم. ولي ديگه اگه الان قرار باشه به اجراي زنده، ديگه اين تصميمات مدير برنامه ست كه چي صلاح بدونه.
رجب پور: من معتقدم كه تهيه كنندگي به اين نيست كه خواننده اي يك اثري رو ضبط كنه، بياره به يه آدمي و بگه تو اينو ببر بفروش. اين مي شه دلالي. از اين كار من بدم مي آد كه فقط از حاصل زحمت يه كسي پول دربيارم.
همين كاري كه الان قراره از كار بنيامين منتشر بشه، ما هم گوش داديم، گفتيم بنيامين اگر اين اتفاق بيفته خوبه ها. نظر داديم، ما نمي تونيم بگيم حتما شما اين كار رو بكنيد. فكر كردن، بعضي ها شو انجام دادن، بعضي ها شو انجام ندادن. گفته بوديم آقا اين كارا اين  طوري شد، بهتر نيست؟ نمي گيم كه حتما اينو از ته ورداريد بذاريد اول. نه.
براي آلبوم بنيامين گفتيد كه اين طوري بساز؟
رجب پور: نه. چون خودش كارش آهنگسازي بوده، توي كار، وقتي كار تموم شد، ما دو سه تا اظهار نظر كرديم. و اصلا هم دوست ندارم بگم چي. ولي من ديدم كه مردم ما اگه اينو اين جاش رو تغيير بديم، به ذهن مردم ما بيشتر خوش خواهد اومد. ما هم دوران جواني رو گذرونديم، ما هم هنوز خيلي ازمون نگذشته ديگه.
آلبوم كه مي خواد به بازار بيايد، سبكش چه جوريه؟
يكيشو شنيديد، تلفيقي از يك حس مشرق زميني با استفاده از ابزار مدرن.
هر 8تاش همين جوريه؟
۹تاست. اگه وقت داشتم، اين هم مي شد 12تا. تو اجرا مي توني با تعداد قطعات بيشتر، تعداد بيشتري آدم جذب كني. چون هر كدوم يه سري طرفداردارن.
كليپ مي سازي؟
حتما.
كجا پخش مي شه؟
رجب پور: هر جا بشه.
نمي ترسي تأثيرات منفي داشته باشه؟
از مجاري اي كه...
قانوني.
مجاري اي كه غيرقانوني نباشه، نه، قانوني باشه. چون مجاري قانوني نداريم. هر موقع شما تونستيد ماهواره رو تو جامعه ما توجيه كنيد، من هم به ات مي گم كه چي غيرقانونيه.
MITV كه قانوني هست.
ولي من كارم رو تو اون، پخش نمي كنم.
پس چه مجاري قانوني ديگه اي؟
چيزهاي ديگه اي هم وجود داره. من كارهامو توليد مي كنم، سي دي مي كنم و مجاني مي دهم به مردم.
بنيامين تو خارج از ايران هم برد داشته ؟
آره.
اولين جايي كه فكر كنم برسه، دوبي است. مثل تهرانه ديگه.
دوبي كه سيتي سنترش، ميلاد نوره.
تا كجا رسيده، تا لس آنجلس رسيده؟
يه فيلمي براي من آوردن كه يه جايي است در لس آنجلس و دي جي اون، شب قبلش اعلام كرده كه فردا مي خواهيم بنيامين رو بريم و فيلم كاملش رو دارم و برام جالب بود كه اون جا اين كارو مي كنن.
بنيامين چند سالشه؟
متولد شهريور 1361 تهران. دانشجوي ادبيات. دوتا ديپلم دارم، ديپلم رياضي فيزيك و ديپلم انساني.
تحصيلات موسيقي چطور؟
نه. ولي خب استاد خوب داشتم. خودش گفته اسمش رو نگم وگرنه مي گفتم.
دوست نداره اسمش رو بگي؟ يعني چي؟
چند روز پيش به من گفت اگه خواستي به من لطف كني، يه چند وقتي اسم من رو نيار. يه مشكل شخصي دارم.
آدم سرشناسيه؟
بله.
آلبومت پيش از عيد درمي آد. احساست؟ استرسه؟ هيجانه؟
دوست ندارم. من خودم شخصا اين شرايط رو دوست ندارم. مثل انفجاريه كه من خودم هم خبر ندارم. چون هيچ حسي هم نسبت به اش ندارم. يا مثل زلزله ست كه مي گن دو روز ديگه مي خواد زلزله بياد، شما هم شرايطش رو نداري كه از شهرت خارج بشي. يا بگن تا اون جايي كه تو مي خواي بري، زلزله مي ياد. پس همون حدسي كه شما راجع به اون داريد، من هم دارم. براي من چيز خوشايندي نيست.
امكان داره اين آلبوم كار آخرت باشه؟
من خودم كه دوست دارم اين آخري رو.
اسم آلبوم؟
۸۵.

بيم ها و اميدهاي گروه هاي غيررسمي موسيقي
خروج از زيرزمين
027774.jpg
محمد كياسالار
تا حالا به اين فكر كرده ايد كه در زيرزمين خانه تان چه كارهايي مي توانيد بكنيد؟ كاري سواي انبار كردن خرت و پرت، يا گذاشتن دبه هاي ترشي و شور؟ مثلا يك كار هنري. كاري مثل توليد يك قطعة موسيقي. كاري كه بتواند در يك مسابقة درست و حسابي شركت كند و حتي در صورت پيدا شدن تهيه كننده، به بازار موسيقي هم عرضه شود... گرفتيد؟ منظورم همان موسيقي زيرزميني خودمان است كه اين روزها چندان هم زيرزميني نيست.
چند وقتي است كه بعضي جوانان علاقه مند به موسيقي، از زيرزمين خانه براي گرم كردن خودشان استفاده مي كنند. شما هم اگر خواستيد، مي توانيد از همين امروز شروع كنيد. ساز و استعدادتان را برداريد و به زيرزمين برويد. خودتان را حسابي گرم كنيد. بعد كه آماده شديد، يكي از قطعات خود را ضبط كنيد. اگر توان مالي تان اجازه مي دهد، اين كار را با كيفيت مطلوب و به شكل استوديويي انجام دهيد. اگر نه، مجبوريد با حداقل داشته ها سر و ته كار را هم بياوريد.
در مرحلة بعد، بايد در يكي از سايت هاي اينترنتي كه مسابقه هاي زيرزميني ترتيب مي دهند، ثبت نام كنيد. قطعه اي را كه ضبط كرده ايد، براي سايت مذكور بفرستيد و منتظر اعلام نتايج باشيد. اما راستش آن قدرها هم مهم نيست كه شما چه مقامي به دست آوريد. مهم اين است كه دير يا زود، فايل هاي صوتي كار شما از اين سايت و آن سايت سر در خواهد آورد و مهم تر اين كه در آينده اي نزديك، كسي پيدا مي شود و همة قطعاتي را كه در مسابقه شركت كرده اند، در قالب يك سي دي غير رسمي به بازار عرضه مي كند. اين سي دي با سرعت هر چه تمام تر، تكثير و دست به دست خواهد شد. اگر شانس با شما يار باشد، يكي از همين سايت هاي موسيقي براي مصاحبه به سراغتان مي آيد. برآيند كار ضبط شده، مصاحبة انجام گرفته و ميزان آشنايي شما با متوليان سايت مزبور، تعيين مي كند كه آيا شما تهيه كننده پيدا خواهيد كرد يا نه.
اگر بخت با شما يار باشد و تهيه كننده پيدا كنيد، دقيقا به اين معناست كه وضعيت به زودي سفيد مي شود و شما مي توانيد از زيرزمين خارج شويد. حالا شما يك گروه مجاز موسيقي هستيد كه با حمايت تهيه كنندة خود و مجوزهايي كه او برايتان مي گيرد، مي توانيد به راحتي، كارتان را در اختيار مخاطب قرار بدهيد.
ولي قسمت نااميد كنندة قضيه اين جاست كه بيش از نود درصد از اين گروه هاي موسيقي زيرزميني به سرنوشت كلاغ قصه دچار مي شوند و هرگز به خانة تهيه كننده نمي رسند. اين كه چرا اين گروه ها به شكل پنهاني، يا به اصطلاح به صورت زيرزميني، به حيات خود ادامه مي دهند، به سبك كار آن ها مربوط مي شود. بيشتر اين گروه ها به سبك هايي چون راك و آلترناتيو دلبستگي دارند، سبك هايي كه چندان مورد قبول مسؤولان موسيقي وزارت ارشاد نيست.
زيرزميني بودن اين گروه ها به اين معناست كه آن ها بدون داشتن مجوز، اقدام به فعاليت محدود و ضبط كارهايشان مي كنند و البته واقعيت بزرگ، اين است كه در بين اين زيرزميني ها تا دلتان بخواهد، جوان بااستعداد پيدا مي شود. اما موسيقي اكثر اين قطعات، نپخته و در حقيقت، نوعي نسخه برداري از آثار غربي (و اخيرا تركي و عربي) است. اشعار و ترانه ها هم چنگي به دل نمي زند. اگر اين جريان زيرزميني، يك متولي رسمي پيدا مي كرد، شايد اين همه استعداد و علاقه به هدر نمي رفت و به بيراهه كشيده نمي شد.
سازماندهي استعدادهاي زيرزميني كشورمان، يكي از بايدهاي مسؤولان ارشاد در حوزة موسيقي است؛ بايدي كه هر روز لباس تازه اي به تن مي كند و صداي او را هم مي شود در داخل تاكسي ها، مراكز فروش و در گوشه و كنار اين شهر درندشت شنيد.

چقدر معركه بودي تو
گزارش گفت وگويي با حضور ليلا حاتمي و خسرو شكيبايي دو بازيگري كه امسال چهره متفاوتي از آن ها را در سينما ديديم
027780.jpg

دوست  ما سعيد قطبي زاده چند ماه بود كه قول يك گزارش خواندني از گفت وگويش با ليلا حاتمي و خسرو شكيبايي را به ما داده بود. او شب عيد طلسم را شكست و اين همان نوشتة خواندني است.
سعيد قطبي زاده
زمستان سال قبل، پيش از جشنواره، قرار گفت وگو با ليلا حاتمي را گذاشته بودم. او اصرار داشت يا مايل بود كه سالاد فصل را هم در جشنواره ببينم و آن وقت گفت وگو را به روزتر كنيم. تازه قرار بود حكم هم برسد و بلافاصله پس از جشنواره، سيماي زني در ميان جمع اكران بشود. گفت وگوي بلندي كه با او داشتم، ارديبهشت ماه در مجلة فيلم چاپ شد و طبعا نه براي مجله، نه براي من و البته نه براي خانم حاتمي (كه كم گفت وگو مي كند)، گفت وگويي ديگر، ضرورت نداشت. در ضمن، سال قبلش، نيما حسني نسب يك گفت وگوي خواندني و جذاب و معركه گرفته بود از خسرو شكيبايي به مناسبت انتخاب هامون به عنوان بهترين شخصيت تاريخ سينماي ايران. پس به گفت وگو با شكيبايي هم آن قدرها نيازي نبود. كساني كه در مجلة فيلم كار كرده اند، مي دانند كه آن قدر مطالب زاپاس هست كه جايي براي اين گفت وگوهاي يكهويي نيست. مهم تر اين كه براي اين جور گفت وگوها بايد از قبل هماهنگ كرد و خبري از شگفت زدگي مديران و آخ قربونت برم، چه مصاحبة توپي گرفتي نيست. اگر هماهنگ نشده باشد، مي ماند كنار براي وقت مقتضي يا چاپ در شمارة ويژه. كما اين كه گفت وگوي 8 صفحه اي با خانم حاتمي هم با سلام و صلوات و من بميرم، تو بميري چاپ شد. آن قدر قضيه روتين و عادي بود كه حتي عكس جديدي از ايشان نداشتيم و مجبور شديم از عكس هاي سال گذشته استفاده كنيم.
براي فيلم سالاد فصل اصلا قرار نبود من گفت وگو كنم. دو تا از همكاران تصميم گرفتند و هماهنگ كردند كه با خانم حاتمي و آقاي شكيبايي مصاحبه كنند، كه ماجرا به هم خورد. نمي دانم به چه دليل. مطابق معمول، من را صدا زدند و طي هماهنگي هاي لازم قرار شد در كوتاه ترين زمان، اين گفت وگو ها را تحويل بدهم (به قول سيد گوزن ها اين داره يواش يواش مي شه كارمون). زنگ زدم به ليلا حاتمي و او كه پس از صحبت با همكارم، آمادگي ذهني را داشت، مطابق معمول گفت كه آدم شفاهي نيست و زياد از گفت وگو خوشش نمي آيد و هر حرفي كه داشته را در آن گفت و گوي سه ماه قبل زده و اين حرف ها. مطابق معمول برايش توضيح دادم كه اين گفت وگو فرق دارد و چنين است و چنان است. او هم مطابق معمول لطف كرد و پذيرفت. در حالي كه اصلا انتظار نداشتم، پيشنهادي كرد كه پس از شنيدنش به قول مجريان تلويزيوني و ادباي معاصر، به هوش و درايت اش آفرين گفتم. چون هم ايدة بكري بود و هم كار من را راحت مي كرد. او گفت مي تواند و حاضر است به شكيبايي زنگ بزند و شايد هم به من گفت اين كار را بكنم تا گفت وگو با هر دويشان صورت بگيرد. به شكيبايي كه زنگ زدم، كلي خوشحال شد و استقبال كرد و همان جا گفت كه به نظر من ليلا حاتمي خيلي بازيگر خلاق و بزرگي است و از اين حرف ها. لازم به توضيح است كه شكيبايي خيلي خيلي آرام و مهربان و دوست داشتني و خوش قلق است. اما اين ها را زماني مي شود فهميد كه او را پيدا كني. مطمئن ام كه اگر سفارش ليلا حاتمي نبود، حالا حالاها نمي شد شكيبايي را پيدا كرد. اتفاقي كه در حكم افتاد و جاي شكيبايي در آن مجموعه خالي ماند.
قرار گذاشته شد. شكيبايي گفت بيا دفتر نمي دانم چي  چي فيلم كه قرار است در آن سريال حسينعلي فلاح ليالستاني توليد شود. به ليلا حاتمي هم زنگ زدم و آدرس دادم و همه چيز خوب پيش رفت. بچه هاي مجلة همشهري جوان كه اغلب از بازي ليلا حاتمي خوششان مي آيد، پيشنهاد كردند كه اگر مي شود، يك گفت وگو هم براي آن ها بگيرم كه خب نه اخلاقي بود و نه مقدور بود. ديدم يك بار ديگر اگر قرار باشد گفت وگو بدون عكس (با عكس هاي قديم) كار شود، نوشته آنچنان ديده نمي شود و حالا كه دو تا بازيگر درجه يك كنار هم هستند، چه خوب مي شود اگر عكاس درجه يكي هم آن جا حاضر باشد. اين جوري بود كه فكرم رفت سراغ جواد منتظري. نه اخلاقي بود و نه مقدور بود كه همين جوري خودم را بيندازم وسط و نيشم را باز كنم و بگويم بيا براي مجلة ما عكس بگير و پول هم نگير. طفلك جواد، بزرگوارتر از اين حرف هاست، ولي خب پررويي هم حدي دارد. يك روز فرصت داشتم و نمي دانستم چه كار بايد بكنم. عكاس مجله فيلم هم مثل همة ما بايد هماهنگ كند و يك روزه نمي شود اين كارها را كرد. يكهو فكري به كله ام زد و از اين بابت... به خودم آفرين گفتم. زنگ زدم به بچه هاي همشهري جوان (بچه ها يعني محمد جباري و جواد رسولي؛ كس ديگري را زياد نمي شناسم). نمي دانم جواد بود يا محمد. به اش گفتم اگر جواد منتظري بيايد عكس  بگيرد، آن وقت مي توانم گزارشي از اين گفت و گو را بنويسم و به شما بدهم. گفت گزارش از يك گفت وگو يعني چي؟ سابقه داشته؟ ديدم خودم هم جواب سؤالم را نمي دانم. ولي طوري جواب دادم كه توي دلش قرص شد و چون يك طرف ماجرا ليلا حاتمي بود و مصاحبه با او به راحتي ممكن نمي شود، استقبال كرد. خيالم راحت شد. اما از طرف ديگر هي از خودم مي پرسيدم گزارش گفت وگو ديگر چه صيغه اي است؟ مثلا چه بايد بنويسم؟ اين كه ليلا حاتمي با مانتوي سفيد آمد و خنده رو بود و حرف نمي زد... يا شكيبايي كلي حرف زد و گريم شده بود و اين ها؟ تازه مگر وقت مي كنم؟ كار مجله عقب افتاده و مطلب روزنامه هم مانده. ديگر چه جايي مي ماند براي نوشتن براي همشهري جوان، آن هم گزارش گفت وگو!
027777.jpg
كم حرفي ليلا حاتمي، مسؤوليت تازه اي را به گردن من انداخت. مجبور بودم در جاهايي صحبت شكيبايي را كات كنم و حاتمي را مجبور به  صحبت بكنم
هر چي فكر مي كنم، يادم نمي آيد دفتر چي چي فيلم، كجا بود. طرف هاي هفت تير؟ يادم نيست. خلاصه رفتم و به موقع هم رسيدم. در زدم. آقايي آمد دم در و گفت چي مي خواهي؟ گفتم: خانم حاتمي نيامده؟ نگاهي به ام كرد كه از صد تا فحش بدتر بود. فكر مي كرد از اين هايي هستم كه مي آيند دم در دفاتر فيلمسازي و سراغ چهرة محبوبشان را مي گيرند. گفت اولا خانم حاتمي در اين پروژه  همكاري ندارند (پروژه اش را خوب به ياد دارم) و ثانيا اگر هم باشد، نمي شود او را ديد. تو موقعيت بامزه اي گير افتاده بودم و خودم هم دلم نمي خواست زود اين بازي را تمام كنم. زود رسيده بودم و وقت بود. در اين جور مواقع، عوامل خرده پاي يك فيلم يا سريال، با غرور خاصي با مردم حرف مي زنند. كاري ندارم كه حق دارند يا ندارند، اما پشت ظاهر جدي شان، يك غرور بامزه هم هست كه مي خواهند به طرف حالي كنند كه آها، ما چون توي مجموعه هستيم با اين بازيگران همكاريم، اما شما نمي توانيد آن ها را ببينيد. خيلي از وقت ها در پشت صحنة فيلم ها، چهرة اين افراد ديدني است كه سعي مي كنند اشتياق حاصل از ديدن ستارة  محبوبشان را پشت ظاهرِ ظاهرا بي تفاوت شان پنهان كنند. در حالي كه توي دلشان غنج مي زند كه بروند و از او يك امضا يا عكس يادگاري بگيرند، ترجيح مي دهند مثل كارگردان يا فيلم بردار رفتار كنند. بامزه تر وقتي است كه فيلم تمام شده و اين همكاري هيچ نتيجه اي برايشان نداشته، نه امضايي، نه عكسي...
(محمد جباري: و اين چقدر با رفتار ما روزنامه نگارها متفاوت است كه كاملا آدم هاي مهمي هستيم و از قرار ملاقات با ستاره ها هيچ جوگير نمي شويم!)
گفت حالا با ليلا حاتمي چي كار داري؟ گفتم آمده ام تا ببينمش. گفت نظرت راجع  به بازي اش چيه؟ (توجه داريد كه چه جملة خدايي گفت) گفتم هر كدام از فيلم هايش را ده بار ديده ام، حالا بگذار بيايم تو. گفت چند بار بايد بگويم ليلا حاتمي توي اين پروژه نيست؟ قسم خوردم كه از شهرستان آمده ام و تا نبينمش، نمي روم. (چون از سر كار رفته بودم، سر و لباس درست و حسابي نداشتم و ضمن احترام به جوانان شريف و برومند شهرستاني، قيافه ام بي شباهت به شهرستاني ها نبود.) همين جوري داشتيم توي سر و كلة هم مي زديم كه يكهو سر و كله يكي از عكاسان قديمي پيدا شد. تا من را ديد، شروع كرد به حال و احوال پرسي و در عين حال گند زد به عيش من و آن دوست عزيز تداركاتي، كه وقتي وسط گفت وگو، چاي آورد، چشم غرة ناجوري به ما رفت.
ليلا حاتمي به موقع آمد و شكيبايي هم كه داشت تست گريم مي  داد، عذرخواهي كرد و گفت كه چند دقيقه بعد مي آيد. جواد منتظري مثل شير رسيد و از لاي سوراخ سنبه هاي ميز و صندلي شروع كرد به عكاسي. وسط هاي مصاحبه، شكيبايي داشت دربارة اهميت تجربه در بازيگري صحبت مي كرد و اين كه گاهي بعضي ها توي لنز نگاه مي كنند. وقتي با دست به لنز اشاره كرد، جواد مثل مسلسل، كلي عكس از اين لحظه گرفت كه خود شكيبايي يكهو جا خورد و خنده اش گرفت. مصاحبة ما اين جوري شروع شد كه من خواهش كردم اين دو بزرگوار بدون توجه به من، با همديگر حرف بزنند. اما ليلا حاتمي اصولا آدم كم حرفي است و حتي همان حرف هاي كوتاهش هم آن قدر دست انداز و چاله چوله دارد كه بايد با غلتك صافش كرد. (بيچاره من كه در گفت وگوي قبلي، به سفارش او مجبور بودم سه ساعت گفت وگو را همان جوري، پرچاله چوله، پياده كنم.) پس ايدة من كشك بود و جواب نداد. اين وسط كم حرفي ليلا حاتمي، مسؤوليت تازه اي را به گردن من انداخت و آن اين بود كه مجبور بودم در جاهايي وسط صحبت شكيبايي كات كنم و به اصرار، حاتمي را مجبور به صحبت بكنم. (همان طور كه گفتم، شكيبايي اگر حوصله داشته باشد، مي توان به اندازة همين ويژه نامة نوروز از او حرف كشيد.) ليلا حاتمي قبل از شروع مصاحبه، كلي از بازي شكيبايي در حكم تعريف كرد كه چه ها بوده و چه ها كرده. بعدش بحث رسيد به فيلم خط قرمز و ادامة تعريف هاي حاتمي. شكيبايي هم دائما با مخلصم و زنده باشي و نظر لطفته اظهار فروتني مي كرد. اما كار به جايي رسيد كه با اين تعارف ها نمي توانست جبران حرف هاي حاتمي را بكند. در اين موقع رو كرد به من و گفت: آقاي قطبي زاده، قبلا هم به شما گفتم (كي گفته بود؟) كه ليلا حاتمي باهوش ترين و دقيق ترين بازيگر سينماي ايران است. يك بار در صحنه بودم و ديدم كه ايشان روي تخت دارد با تلفن حرف مي زند. اعصابم خرد شد و پيش خودم گفتم با اين فشار كاري ما، خانم دارد تلفني حرف مي زند و حواسش به كار نيست. بعد متوجه شدم كه داشته صحنة بعدي را براي خودش تمرين مي كرده. كار كه به اين جا رسيد و يخ طرفين كه شكست، ماجراي سيلي زدن شكيبايي را پرسيدم و گفتم كه تجربة اين كار را در هامون هم داشتيد و خلاصه يد طولايي در اين كار داريد. اين جا بود كه يكي از جالب ترين اتفاق هاي آن ديدار رقم خورد. هنوز حرفم تمام نشده بود كه شكيبايي شروع به عذر خواهي از حاتمي كرد و انگار تازه متوجه قضيه شده باشد، كم مانده بود اظهار پشيماني كند. در ضمن تا يادم نرفته، بگويم كه ليلا حاتمي از بازي اش در سالاد فصل خيلي راضي نبود. منظورم اين است كه آن را كار شاخصي در كارنامه اش نمي دانست. از طرف ديگر شكيبايي معتقد بود كه فيلم خيلي عالي از آب درآمده و يكي از دلايل حضورش در اين گفت وگو، يك جور حال دادن به فيلم است تا فروش بيشتري كند. حتما اين تجربه را بارها داشته ايد كه گاهي وسط تعارف تيكه  پاره كردن ها، سوءتفاهم هاي بامزه اي شكل مي گيرد. مثلا تصور كنيد وسط ستايش هاي شكيبايي، ناگهان ليلا حاتمي گفت كه فيلم را زياد دوست ندارد. در اين لحظه چهرة شكيبايي خيلي ديدني بود. ناغافل مكث كرد و گفت يعني چي؟ يعني فيلم بدي شده؟ ليلا حاتمي كه متوجه شده بود كه نبايد اين قدر صريح نظرش را مي گفت، سعي كرد قضيه را رفع و رجوع كند. اما كار از كار گذشته بود. از اين جا به بعد، هر دو طرف دربارة سالاد فصل اول حرف هاي كلي زدند و بعد اصلا بي خيالش شدند و از تجربه هاي ديگرشان گفتند.
027738.jpg
تا ماجراي سيلي زدن شكيبايي را پرسيدم يك دفعه شروع به عذر خواهي از حاتمي كرد و انگار تازه متوجه قضيه شده باشد، كم مانده بود اظهار پشيماني كند
نكتة بامزة ديگر اين مصاحبه، جايي بود كه شكيبايي از خاطر اتش گفت. او از كارگرداني اسم برد كه همه اش مي گفت چي كار كن و چي كار نكن و همين اخلاقش باعث شد فيلم خوب از آب درنيايد و شكيبايي از كار خودش راضي نباشد. اسم آن كارگردان را پرسيدم و شكيبايي بعد از دو سه بار مِن مِن كردن گفت به شرطي كه چاپ نكني: پوران درخشنده ! توضيح داد كه اين خانم خلاقيت بازيگرش را با نع  هاي مكرر كور مي كرد و حرف، حرف خودش بود. در اين دقايق، شكيبايي واقعا داشت بازي مي كرد. گرم شده بود و كاملا هم مي دانست كه بازي اش چقدر جذاب و مورد توجه ماست. يك جا، همان طور كه در متن چاپ شده است، تأكيد كرد كه درخشنده نه  هايش را با عين مي گفت. مي گفت نع . اين كار را بكنم؟ نع . آن كار را بكنم؟ نع . راست بروم؟ نع . چپ بروم؟ نع . هر كاري مي كنم تا بتوانم آن موقعيت را تشريح بكنم، نمي توانم. اگر نوار مصاحبه را گوش كنيد، روده بر مي شويد. وقتي مصاحبه را پياده كردم و خواستم براي شكيبايي فكس كنم و همسرش گفت كه فكس شان خراب است و مجبور شدم پشت تلفن برايش بخوانم... وقتي رسيديم به اسم پوران درخشنده، شكيبايي با آن صداي گرمي كه سين  ها و صاد  هاي كلمات را سوت مي زند و شين را يك جور خاصي مي گويد، گفت: نداشتيم ها! قرار نبود اسم بياري! گفتم بگذاريد باشد. از اين فيلم سال ها مي گذرد و همه هم شما را مي شناسند و مي دانند كه چيزي توي دلتان نيست و فكر نمي كنم خانم درخشنده ناراحت بشوند. كلي چيز ديگر هم گفتم تا راضي شد. وقتي داشتم متن پياده شدة مصاحبه را پشت تلفن برايش مي خواندم، جايي كه لحن جمله ها را مي خواست عوض كند، از من مي پرسيد كه نظر تو چيه؟ وقتي واژة مناسبي پيدا مي كردم، مي گفت: آي زنده باشي سعيد جون، معلومه كه اين كاره اي. خلاصه خواندن مصاحبه و تغيير دادن لحن جمله ها، درست به اندازة انجام مصاحبه وقت و انرژي از من گرفت (چشمم كور تا كار نيمه كارة ديگران را تحويل نگيرم) و آي زنده باشي سعيد جون هم براي رفع خستگي ناشي از فشار گوشي تلفن و گوش، افاقه نمي كرد. وقتي از اين بابت خيالم راحت شد، متن را براي ليلا حاتمي فكس كردم. يادم است در مقدمة گفت وگوي قبلي با او توضيح داده بودم كه چرا از پرانتزهاي داخل مصاحبه كه حس و حال و فضاي ديدار را مي خواهد حقنه كند، خوشم نمي آيد. چيزهايي مثل با خنده ، مي  خندد و... به اين بيت- ببخشيد ديالوگ- توجه بفرماييد.
آقاي ايكس، شما چرا سُم گاو را گاز گرفتيد؟
(با خنده) آخه دوست داشتم. آهن بدنم كم بود (مي خندد).
اگر جمله اي بامزه بود كه بود. اگر نبود، نمي شود با اين وصله پينه ها بامزه اش كرد و فضاي صميمانه  اي به گفت وگو بخشيد. البته اين نظر من است و ممكن است خيلي ها مخالف باشند. خلاصه در مقدمة گفت وگوي نوشتم كه اين گفت وگو، خودش نشان مي دهد كه چقدر زنده و پرشور بوده و دليلي براي اين وجود ندارد كه آدم بخواهد توضيح واضحات بدهد. فكس را براي حاتمي فرستادم و چند روز بعد متن تغيير داده شده را برايم فرستاد. ديدم يك جا كه از سالاد فصل انتقاد كرده، يك پرانتز هم باز كرده و داخلش نوشته مي خندد . يعني ليلا حاتمي مي خندد و يعني اين كه شوخي كرده و جدي نيست. حالم گرفته شد. رفتم سراغ شماره اي كه گفت وگوي قبلي چاپ شده بود تا ببينم واقعا به اين موضوع اشاره كرده ام يا نه. ديدم بعله مؤكدا و صراحتا هم نوشته ام. ورق زدم و همين جوري مصاحبة قبلي را مرور كردم تا رسيدم به جاهايي كه حاتمي دائما يادش نبود كه چه فيلم هايي ديده و چه كتاب هايي خوانده و چه ها و چه ها. مثلا وقتي خواست از يك فيلمي مثال بياورد، به نلي و آقاي آرنو اشاره كرد. گفتم حالا چرا رفتيد سراغ اين فيلم؟ گفت چون ديشب ديدم. بنابراين طبيعي بود كه يا آن مقدمه را نخوانده و يا خوانده و يادش رفته و يا مخالف بوده. (البته چند ماه بعد گفت كه يادش نبود و با اين كار مي خواسته جملة  انتقادي اش را تعديل كند.)
027741.jpg
ناگهان ليلا حاتمي گفت كه فيلم را زياد دوست ندارد. در اين لحظه چهرة شكيبايي خيلي ديدني بود. ناغافل مكث كرد و گفت يعني چي؟ يعني فيلم بدي شده؟
اين گفت وگو با همة اين حرف هاي راست و دروغ، با عكس هاي خوشگل جواد منتظري چاپ شد. از فرداي چاپ مصاحبه، محمد جباري هر روز، روزي پنج  دفعه زنگ زد و من را به چهار ميخ كشيد كه كو اين گزارش گفت وگو ؟
(محمد جباري: خرت از پل گذشته بود، فكر مي كردي مي تواني ماجرا را دو در كني)
همه اش سعي مي كردم با توجيه عالمانه از اين معذوريت اخلاقي دربيايم. يادم است يك بار پشت تلفن به او گفتم بهتر است مدتي از چاپ گفت وگو بگذرد و بعد بنويسم؛ چون حس و حال گفت وگو ممكن است گزارش را از آن وجه روايتگرانه دربياورد، (به محض اين كه اين جمله را گفتم، خودم مرده بودم از خنده). طفلك جباري را پشت تلفن تجسم مي كردم كه با آن چهرة معصومانه اش به همه چيز فكر مي كرد الا تنبلي من. آخر گزارش گفت وگو يعني چي؟
مدتي گذشت و گزارش گفت وگو از سر جواد رسولي و محمد جباري افتاد و انگار يادشان رفته بود. تا اين كه آخر سال شد و جباري فيلش ياد هندوستان كرد. انگار شب عيدي وقتي داشت خانه اش را جابه جا مي كرد يا خانة تازه اش را تكان مي داد (خانه تكاني مي كرد) چشمش افتاده بود به آن شمارة لعنتي مجله فيلم كه رويش تيتر زده شده بود: گفت وگو با ليلا حاتمي و خسرو شكيبايي. شايد هم دي وي دي كينگ كونگ پيتر جكسن دستش رسيده بود و ياد تيتر آن گفــت وگو افتاده بود: بده بستان هاي كينگ كونگي . شايد هم جواد رسولي وقتي داشته آرشيو عكس مجله را چك مي كرده، با كلي عكس ليلا حاتمي و خسرو شكيبايي روبه رو شده كه همين جور بيكار توي فايل كامپيوتر همشهري جوان دارد خاك مي خورد. شايد هم با ديدن عكس ها و بدقولي  هاي من، احساس مظلوميت مضاعف كرده و پيش خودش گفته: آخر سالي، حالي ازت بگيرم كه ديگر ما را نپيچاني . خدا عالم بر همة امور است. خدا مي داند كه سفارش تهديد آميز نوشتن اين مطلب، چقدر ناشي از علاقة بچه هاي همشهري جوان است به مقولة گزارش گفت وگو و چقدر بهانة موجهي براي چاپ عكس هاي تر و تميز جواد منتظري. شما از عكس ها لذت ببريد و اين مطلب را جدي نگيريد. اين اولين و آخرين گزارش گفت وگو  يي است كه در عمرم مي نويسم. غلط بكنم اگر مِن بعد عكاس مجلة ديگري را براي كار مجلة ديگر دعوت بكنم...
(جواد رسولي: خب نكن، مصاحبه ها را اصلا براي خودمان بگير و اين قدر ذلت نكش!)

خودت را بكش
كاوه مظاهري
027783.jpg
ليلا حاتمي
درست است كه به واسطة فيلم هاي دوست داشتني پدرش (علي حاتمي) وارد سينما شد، ولي اين قدر باهوش بود كه به همان چند تا نقش فرعي دل خوش نكند و استعدادش را جاهاي ديگر هم آزمايش كند. توي اين سال ها هر كاري كرده، نتوانسته كاراكتر مظلوم ليلا را از خودش دور كند. چه وقتي كه نقش يك زن خياباني را در آب و آتش بازي كرد، چه زماني كه توي سالاد فصل دله دزد شد و چه آن موقعي كه هفت تير دستش گرفت و جلوي دوربين كيميايي رفت. فيزيك و آناتومي چهرة حاتمي، طوري است كه هر كاري هم كند، باز همه فكر مي كنند او ذاتا يك زن معصوم است. اين هم از بدشانسي اش است ديگر! كشتن ليلا كار راحتي نيست.
027786.jpg
خسرو شكيبايي
اگر ليلا حاتمي هميشه با ليلا مقايسه مي شود، بازي هاي خسرو شكيبايي 59 ساله هم معمولا در قياس با هامون سنجيده مي شود. كساني هم كه هامون را نديده اند، بي برو برگرد سراغ سريال خانة سبز و رضاي صبوحي و موهاي لختش مي روند. به هر حال چه كاراكتر هامون چه كاراكتر رضا توي اين سال ها از آقا خسرو يك تيپي ساخته بود كه پشت سر هم توي هر فيلمي داشت تكرار مي شد. تا اين كه بالاخره شخصيت موفرفري و چاقوكش عادل سالاد فصل آن را شكست. مي گويند توي يكي از قسمت هاي سه گانة جديد جيراني، يعني ستاره ها: ستاره بود هم او نقش يك آدم درب و داغان را بازي مي كند. شكيبايي اين بار هم قصد كرده بار ديگر هامون را بكشد و ظاهرا توانسته اين كار را بكند.

فهرست
نامه به سردبير
فهرست
سينما تلويزيون
شايعه، شايعه شايعه
به سوي ايران 1404
دارم مي روم عراق
دوست دارم عزرائيل شوم
رويدادهاي سينما و تلويزيون
تلويزيون
آنفاركتوس يك ملت
برره عليه ريحانه
ورزشي
از روآتيش نمي پريم واسه ما زشته!
چه خوب شد كه جهاني شديم
جنگ برزيل -كرواسي در طبقه چهارم!
عيدمن اردبيله!
پروژه حذف سال
سال تحويل، خرچنگ مي خورديم!
من همان حاج كاظم هستم!
رويدادهاي ورزشي
اجتماعي
بگذاريد نسيم را كه بر شما بوزد؛ گه گاه اين نسيم رحمت اوست، رحمت دوست...
تكثير تأسف انگيز پينوكيو
پلنگ  قهوه اي به جاي پلنگ  صورتي!
مردي از جنس سروصدا
امان از دست همسايه ها
رويدادهاي اجتماعي
انتخابات غيرقابل پيش بيني
اسكار تصادفي
دانش
مشهور شدن در جيك ثانيه!
پژوهشگر برتر سال تو زرد از آب در آمد
اعتماد به نفس در شيراز!
موسيقي
فقط نيمچه نابغه داريم
پرفروش ترين آلبوم پاپ
رويدادهاي موسيقي
پديده جهاني
روزهاي نان و گل سرخ
مردان اميدوار بعد از انتخاب بزرگ
احمدي نژاد چه قول هايي داد
درس هايي كه از اين انتخابات مي گيريم
داستان صدا
داستان ها
آمده بود جوراب ببرد
نقطه  ،  سر خط
خواب جمعه باراني
آن دنياي ديگر
روزها
روي تپه آتشي روشن است
خوني ريخته نشود
به اندازه آه يك مظلوم
رويدادها
ادامه متن بالا
جهان كوچك
بازگشت به سال هاي چپ
رفقاي قديمي كه از هم جدا نمي شوند
وداع با مصلح فقيد
باز هم فشرده تر
رويدادهاي جهان
ويژه
كلا خوب است بيشتر تمرين كنيد
هنر روز
ديد و بازديد با فرشتگان
|  فهرست  |  سينما تلويزيون  |  تلويزيون  |  ورزشي  |  اجتماعي  |  دانش  |  موسيقي  |  پديده جهاني  |
|  داستان صدا  |  روزها  |  جهان كوچك  |  ويژه  |  هنر روز  |  شناسنامه  |  پاورقي  |  ادبيات  |
|  راهنما  |  سبك زندگي  |  گفت و گو  |  گزارش  |  موفقيت  |  يادداشت  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |