احسان رضايي-سيد جواد رسولي- رضا مختاري
روزها وقت نداشته ايد كتاب بخوانيد؟ شب ها خيلي زود از خستگي خواب تان مي برده؟ توي ترافيك هم سرتان درد مي گرفته چيزي بخوانيد؟ هيچ عيبي ندارد. خودتان را ناراحت نكنيد و به فكر تعطيلات طولاني عيد باشيد. شما به اندازة كافي فرصت داريد كه كتاب بخوانيد و خودتان را از شر فيلم ها و سريال هاي آبكي تلويزيون و همين طور عيدديدني هاي اجباري راحت كنيد. اين ها چند تا كتاب پيشنهادي ماست.
بارون درخت نشين/ ايتالو كالوينو
اسب سواري در تعطيلات
قصه مثل اسب است. اين جمله را ايتالو كالوينو گفته. وقتي حال و هواي ادبيات، مدرن شد، رمان ها با قصه گويي قهر كردند. حركت كم شد. راوي ها ايستادند و رفتند توي نخ شخصيت و فضا. اما كالوينو از بين ايتاليايي ها كسي است كه در كارهايش مثل رمان در دوران قبل، به قصه گويي اهميت مي دهد. البته او نيامده دوباره كاري كند. رد زندگي مدرن در جاي جاي قصه هايش هست. ولي اسبه همچنان مي رود و با سرخوشي مي دود. بارون درخت نشين قصة يك پسر است كه سر يك كل انداختن كوچك با دوستش مي رود بالاي درخت و پايين بيا هم نيست. تا آخر عمر پايش را زمين نمي گذارد. هي از اين درخت به آن درخت مي رود و وقتش را مي گذراند. اتفاق هاي جالبي هم اين وسط مي افتد. حتي گذار ارتش ناپلئون هم به آن جا مي افتد.
نكته كاربردي: اين كتاب از آن دست كتاب هاي كالوينو نيست كه تكه تكه باشد. بايد از همان اول شروع كنيد برويد تا آخر.
زندگي در پيش رو/ رومن گاري
بچگي هاي يك فيلسوف
در درونم چيزي اتفاق افتاده بود و بدترين چيزها هميشه درون آدم اتفاق مي افتد. اگر اتفاق در بيرون بيفتد، مثل وقتي كه اردنگي مي خوريم، مي شود زد به چاك. اما از درون غير ممكن است. يك پسربچه نشسته است و سرگذشت اش را برايتان تعريف مي كند. پسربچه اي فرانسوي زبان، با اصليتي الجزايري. پسربچه اي كه نمي داند چند سالش است، مادرش كجاست و پدرش كيست؟ آيا يك مبارز الجزايري است كه قهرمانانه كشته شده يا يك آدم بي وفاست كه معشوقة باردارش را ترك كرده. محمد يك پسربچه ده چهارده ساله است كه صدايش مي زنند مومو . او ولگردي مي كند و حرف هاي گنده تر از دهانش مي زند. زندگي در پيش رو ، آخرين كتاب رومن گاري، رمان عجيبي است. پر از شخصيت هاي غريب و از همه مهم تر پسربچة فيلسوف با عقايدي آنارشيستي.
نكتة كاربردي: هيچ چيز، سفيد سفيد يا سياه سياه نيست. سفيد گاهي همان سياه است كه خودش را جور ديگري نشان داده و سياه هم گاهي سفيد است كه سرش كلاه رفته. اين حرف مومو يادتان باشد .
چراغ ها را من خاموش مي كنم/زويا پيرزاد
انگار فيلمي از مهرجويي
صداي ترمز اتوبوس مدرسه آمد، بعد غيژ در فلزي حياط و صداي دويدن روي راه باريكة وسط چمن. لازم نبود به ساعت ديواري آشپزخانه نگاه كنم. چهار و ربع بعد از ظهر بود. تصوير و صدا عناصر غالب اين كتاب اند. كتاب را كه مي خواني، انگار يكي دارد برايت تند و تند يك فيلم فوق العاده تعريف مي كند. انگار صحنه ها را مي بيني. كلاريس، يك خانم خانه دار ارمني در آبادان است. داستان با آمدن همسايه اي عجيب با خاطراتي عجيب تر آغاز مي شود و با رفتن آن ها نيز پايان مي يابد. زندگي آرام كلاريس با آمدن خانوادة سيمونيان دستخوش يك طوفان مي شود و با رفتنشان دوباره آرام مي شود. انگار كه هيچ اتفاقي نيفتاده. درست مثل آن بارش عجيب و وحشتناك ملخ از آسمان آبادان.
نكتة كاربردي: اگر هنوز چهارشنبه سوري را نديده ايد، باز هم صبر كنيد.
هزار و يك شب
كتاب عشق و شعبده
هزار و يك شب كتابي عجيب و جادويي است. جادوي كتاب از همين اسمش شروع مي شود: هزار و يك شب . اين يك اضافي در عنوان، براي جادو شدن كافي است. انگار كه ما از هزار هم مي گذريم و كتاب، هيچ وقت تمام نمي شود. در واقع هم هزار و يك شب هيچ وقت تمام نمي شود. پادشاهي كه هر شب زني مي گرفته و سحر دستور قتلش را مي داده، گير يك قصه گوي حرفه اي مي افتد كه هر سحر، داستان را نصفه مي گذارد و پادشاه و خواننده را منتظر نگه مي دارد. اصل ايدة داستان هاي تو در تو مال هند است. كتاب در زمان ساسانيان به ايران مي رسد. قصه هاي ايراني هم در اين مرحله به آن اضافه مي شود. در عصر خلفاي عباسي، كتاب به عربي ترجمه مي شود و هارون الرشيد و وزير معروفش جعفر برمكي هم مي روند توي كتاب. بعد كتاب به مصر مي رود و آخر سر از فرانسه سر درمي آورد. آن جا به زبان هاي اروپايي ترجمه مي شود و مي شود منبع الهام شاعران و نويسندگان. مي بينيد كه ماجراي كتاب هم پايان ندارد. بورخس، نويسندة معروف آرژانتيني و يكي از شيفتگان اين كتاب، جايي گفته است: انسان مي خواهد در هزار و يك شب گم شود؛ ما با ورود به اين كتاب، سرنوشت حقير انساني خود را فراموش مي كنيم و به دنياي ديگري قدم مي گذاريم.
نكتة كاربردي: خواندن هزار و يك شب در شب بيشتر از هر وقت ديگري حال مي دهد؛ به خصوص كه دراز كشيده باشي، چشم ها را بسته باشي و يك نفر ديگر برايتان كتاب را بخواند.
خواب گران/ ريموند چندلر
اوج رمان پليسي
چشم هاش گرد شد. گيج شده بود. داشت فكر مي كرد. حتا در اين آشنايي مختصر هم دستم آمد كه فكر كردن همشه اسباب زحمتش خواهد بود. توصيف هاي اين طوري از همان صفحه هاي اول رمان شروع مي شوند و به شكل معجزه آسايي تا آخر ادامه پيدا مي كنند. بد بينانه، زيركانه و طنزآلود. فيليپ مارلو، كارآگاه خصوصي كاركشتة چندلر، اين بار دنبال مأموريتي مي رود كه يك ژنرال پير و فلج و پولدار به اش واگذار كرده. اين پيرمرد دو تا دختر دارد و مارلو بايد شوهر خواهر بزرگ تر را كه مدتي است ناپديد شده و ظاهرا مورد علاقة خاص پدرزنش هست، پيدا كند. مارلو با آن اعتماد به نفس و سختگيري هميشگي اش وارد قضيه مي شود و همين طور كه قصه جلو مي رود، بوي فساد شهر هم همه جا را پر مي كند. البته به جز ريزه كاري ها و توصيف هاي نفسگير و پس زمينة اجتماعي تيرة داستان، پايان غافلگيرانه اي هم در انتظار خواننده است.
نكتة كاربردي: مهم ترين نكته، سبك مترجم است. كلمات و اصطلاحات عجيب و غريبي كه ممكن است اوايل داستان، كمي مزاحم خواندنتان شوند.
ارباب حلقه ها/ جي.آر.آر.تالكين
بگو دوست و وارد شو
دربارة اين كتاب چه مي توان گفت؟ داستان را كم و بيش همه مي دانيم وديده ايم استاد يك جهان كامل آفريده است با تاريخ، جغرافي و ماجراهاي خودش. در سرزمين ميانه، جهان جادويي تالكين، فرمانرواي تاريكي مي خواهد دوباره قدرتش را به دست بياورد و براي اين كار، نياز به حلقة قدرتش دارد. وظيفة نابود كردن حلقه به دوش يك هابيت، كوچك ترين و ضعيف ترين موجود سرزمين ميانه مي افتد. (هابيتي كه شبيه به ما انسان هاي امروزي است.) او بايد حلقه را به مركز فرمانرواي تاريكي ببرد و آن را دور از چشم او، در آتش كوه هلاكت نابود كند. باري اغلب مدار وقايع جهان بر اين پاشنه مي گردد: دوستان كوچك هنگامي كه چشمان بزرگ متوجه جاي ديگرند، وقايع بزرگ را رقم مي زنند و بايد بزنند. سوژة داستان به اندازة كافي مهيج هست. اما نثر استاد و متن كتاب هم واقعا چيز منحصر به فردي است. ترجمة اين شاهكار بي نظير هم چيز خوبي از آب درآمده و تعطيلات عيد جان مي دهد براي اين كه بنشينيم و به تالكين سلامي دوباره كنيم. ارباب حلقه ها از آن كتاب هايي است كه بايد بارها خواند و خواند و چه وقتي بهتر از اين دو هفته تعطيلي؟ يك نكتة نوروزي ديگر هم هست. روز نوروز ما مصادف است با روز پنجم از ماه كويره در دنياي سرزمين ميانه. در اين روز بود كه در سال 3019 از عصر سوم جهان، گندالف به زندگي بازگشت و به گندالف سفيد تبديل شد. و باز در همين روز بودكه فرودو در آيينة گالادريل نگاه كرد و بانو گالادريل در آزمونش در برابر وسوسة حلقه، سربلند شد.
نكتة كاربردي: كتاب هابيت هر چند به خوبي سه گانة ارباب حلقه ها نيست، ولي مي تواند مقدمة خوبي براي خواندن اين سه كتاب باشد. ديدن فيلم هاي سه گانه هم قبل از خواندن كتاب ها كمك كننده است.
مرشد و مارگريتا/ ميخاييل بولگاكف
رماني براي همه كس و هيچ كس
شك نكنيد كه اين رمان متعجب تان خواهد كرد. نويسنده مدام شما را در مرز واقعيت و رؤيا نگه مي دارد. انگار كه با رئاليسم جادويي روسي مواجه باشيم. ماجراي رمان در سه خط داستاني جداگانه پيش مي رود كه در انتها به نحو شگفت انگيزي با هم يكي مي شوند. يكي از اين سه خط داستاني، سفر شيطان به مسكو است. مسكوي عهد استالين با آن شبكة پليسي مخوف. در خط دوم، داستان زني روايت مي شود به نام مارگريتا كه عاشق مردي مي شود با لقب مرشد . و خط سوم، روايتي منحصر به فرد از ماجراي تصليب عيسي(ع) و ماجراي حاكم شهر، پونتيس پيلاتوس است. عشق در اين رمان تا حد تقدس ستايش مي شود. درمان درد مرشد كه جامعه طردش كرده، عشق است. پونتيس پيلاتوس كه عيسي(ع) را متفاوت از ساير مجرمان يافته، به عشق روي مي آورد. و حتي شيطان كه با دو دستيارش آمده است تا مسكو را به هم بريزد، دست آخر در برابر عشق مرشد و مارگريتا سر تعظيم فرود مي آورد.
نكتة كاربردي: اگر سه تا خط داستاني رمان را سوا سوا بخوانيد هم هر كدامشان مي تواند يك داستان كامل باشد، اما اين كار را بار اول نكنيد .
من او/ رضا اميرخاني
منِ يك، منِ دو، منِ سه،...، منِ او
خاني آباد، نزديك مسجد قندي، پشت گود چالي، يك سوپرماركتي دو نبش هست به اسم، درياني. رمان من او شما را به همچين جايي مي برد. آن هم نه تهران امروز، تهران دهة 20 و سال هاي كشف حجاب. ته آن كوچه اي كه درياني نبش اش است، خانواده اي قديمي زندگي مي كنند به اسم فتاح ها. نوة اين خانوادة علي فتاح با پسر همسايه شان كه در واقع خدمتكار خانواده هستند، رفيق است. پدر علي در سفري كه براي تجارت قند به روسيه رفته، كشته مي شود. مريم، خواهر علي، بعد از اين كه سركار عزتي چادر از سرش مي كشد، از ايران مي رود. علي كم كم مي فهمد كه به مهتاب، خواهر كريم، علاقه دارد. درويش مصطفا به او مي گويد تنها بنايي كه اگر بلرزه محكم تر مي شه، دِله، دل... و داستان شروع مي شود. داستان، هم داستاني عاشقانه است، هم عارفانه. بازي هاي زباني اميرخاني در كتاب كه تا آخر هم به خواننده رو دست مي زند و طنزي كه در سرتاسر كتاب به چشم مي خورد، پيشنهاد اين كتاب براي عيد را كاملا توجيه مي كند.
نكتة كاربردي: كلك نزنيد و تا وقتي كه همة فصل هاي ماقبل آخر را نخوانده ايد، سراغ آخرين فصل نرويد. اين فصل، يك سورپريز واقعي است.
ناتور دشت/جي . دي. سلينجر
بيچاره هولدن!
سلينجر داستان هاي ديگري هم دارد كه خواندني و تحسين شده اند. اما اين يكي با بقيه خيلي فرق دارد. ناتور دشت از آن كتاب هايي است كه توي تمام دنيا كلي سينه چاك و طرفدار دارند. دليلش شايد اين باشد كه شخصيت اصلي داستان يعني هولدن كالفيلد تجسم دوران نوجواني خيلي از آدم هاي روي زمين است. زياد فرقي هم نمي كند كجاي زمين. چون موقعيت اش كاملا آشناست: داري بزرگ مي شوي و نمي داني دقيقا قرار است چي از كار در بيايي و بدبختي اين جاست كه دور و برت هم پر از آدم بزرگي هايي است كه نفهميده اند چي از كار درآمده اند. داستان را خود هولدن روايت مي كند و يك دليل جذابيت فوق العادة كتاب هم همين است. لحن او هم رك است، هم هوشمندانه و هم پر از صفت هاي عجيب و غريبي كه لابه لاي جمله ها مي چرخند و سرگرداني گويند ه را نشان مي دهند.
نكتة كاربردي: اگر كتاب را قبلا خوانده ايد به توصية كوچك ما گوش كنيد و دوباره بخوانيدش. اين طوري بيشتر ارزش كار سلينجر را و جزئيات و ظرافت هاي رمان را درك مي كنيد. ناتور دشت از آن كتاب هايي است كه اين قابليت شگفت انگيز را دارند كه همراه خواننده اش بزرگ شوند.
ابريشم/ آله ساندرو باريكو
به همان نرمي و زيبايي
سال 1861 بود. هروه ژنكور مردي 32 ساله بود. بيماري مسري كرم هاي ابريشم در اروپا، اقتصاد شهر لاول ديو، زادگاه هروه را به هم مي ريزد. به راهنمايي آدمي جهان ديده، هروه به ژاپن، ژاپن دور دست، ژاپن اسرار آميز مي رود تا تخم هاي كرم ابريشم سالم بياورد. آن جا مهمان مردي سامورايي است به نام هاراكي. هاراكي زني يا معشوقه اي دارد كه چشمانش مثل بقية ژاپني ها نيست. آن زن و هروه هيچ وقت با هم حرف نمي زنند. اما راز آن زن، ذهن هروه را به خود مشغول مي كند. زن اش هلن، پي به ماجرا مي برد و سعي مي كند كه هروه را براي خودش نگه دارد. نحوة روايت، توصيف هاي دقيق و جاندار، و جملات كوتاه باريكو، از اين عاشقانة آرام، يك شاهكار ساخته است. باريكو در كتابش راز آلودگي فضاي داستان و عشق گنگ هروه ژنكور را طوري روايت كرده كه انگار همه چيز پشت نازك ترين ابريشم جهان اتفاق مي افتد.
نكتة كاربردي: همين الان در هاليوود دارند نسخة سينمايي ابريشم را مي سازند و قرار است كرانايتلي در نقش هلن بازي كند.سريع تر كتاب را بخوانيد كه وقتي فيلم در آمد، براي پز دادن پيش رفقا دست خالي نباشيد.