ابو تراب كاتب
تولد ابوتراب خسروي 1 فروردين 1335
ابوتراب خسروي و دخترش
پدر حتي قبل از تولد من، ژاندارمي تندخو بود و به همين دليل، هر بار فرماندهان به جايي منتقل اش مي كردند. پدر به هرجا كه منتقل يا بهتر بگويم پرت مي گرديد، ناچار بوديم با وي به جايي منتقل يا پرت شويم. اهواز، فسا، ساري، شهركرد، نايين و اصفهان شهرهايي بودند كه هر بار به آن جا پرت شديم. پدر، مادر را طلاق داده بود و همزمان با اين جابه جايي ها در حال خواستگاري از دخترهاي مابين مسير سفرهايش بود. القصه اين كه پدر معمولا خواستگاري مي كرد و گاهي مي پسنديد و عروسي مي كرد و طلاق مي داد و منتقل مي شد و پير مي گشت و ما بزرگ مي شديم و به مدرسه مي رفتيم و يواشكي پاورقي هاي ارونقي كرماني و منوچهر مطيعي و امير عشيري و حسينقلي مستعان مي خوانديم و بزرگ تر كه شديم، به دنبال توپ مي دويديم و بوكس مي كرديم و سر و صورتمان شيار مي خورد و گونه هايمان كبود مي شد و البته وقتي مثلا نويسنده شديم، ژست هاي روشنفكرانه مي گرفتيم و ادا و اصول نويسنده ها را در مي آورديم و با آن نرمه مويي كه پشت لب هايمان نشسته بود، مي خواستيم سبيل هاي گوركي وار بگذاريم. و همين جوري بود كه ادا و اصول نويسنده ها در رفتارمان تثبيت شد و سال ها بعد شديم بوتراب كاتب.
اين ها را ابوتراب خسروي در زندگي نامه خودنوشت اش آورده. او كه متولد 1335 شيراز است، در سفري كه خانواده به اصفهان داشتند، با هوشنگ گلشيري ملاقات مي كند و به تشويق او، روي به داستان نويسي مي آورد. خسروي علي رغم سابقة طولاني اش، خيلي كم و گزيده مي نويسد. هر كارش را بارها ويرايش و پاكنويس مي كند و براي همين، نثر داستان هايش هميشه مثال زدني است. دو مجموعه داستان هاويه و ديوان سومنات را در كارنامه دارد و دو رمان تحسين شدة اسفار كاتبان و رودِ راوي را. منتقدان، فضاي كارهايش را شبيه كارهاي بورخس مي دانند. ولي خودش اصرار دارد كه از ادبيات كهن فارسي الهام گرفته. در كارهاي خسروي، گاه با چند متن كه به لحاظ زمان و مكان، مختلف اند، مواجه ايم كه به هم مربوط مي شوند. متن زير از رمان اسفار كاتبان است:
از محاسن كلمات، يكي هم اين است كه وقتي به عين واقعه مجموع مي شوند، همان واقعه را حمل مي كنند و عين همان واقعه را مي سازند. مثلا در فضا مابين سمت وسوي معكوس آن ها آن مرد شلاقش را به هيأت فعلي فرود خواهد آورد و خواننده خواهد ديد كه شانه هايش مي سوزند. بنابراين حتما شانه هاي خواننده بايد تحمل خواندن جمله اي كه رعشة درد شلاقي را با خود حمل مي كند، داشته باشد.
شما بگرييد
اربعين حسيني ۱ فروردين، 20 صفر 61 ق
سيف فرغاني
سيف الدين محمد فرغاني، شاعر و عارف قرن هفتم است كه مثل ساير هم عصرانش بر اثر حملة مغول، عمرش را در آوارگي و فرار از فرغانه (در افغانستان امروزي) تا آقسراي (در تركية امروزي) گذراند. سيف فرغاني در شعر، بسيار ساده و روان سخن مي گويد و به خاطر قصايدش معروف است. از معروف ترين شعرهاي او، همين مرثيه است. وفات سيف فرغاني احتمالا در 705 قمري بوده است.
اي قوم در اين عزا بگرييد
بر كشتة كربلا بگرييد
با اين دل مرده خنده تا چند؟
امروز در اين عزا بگرييد
فرزند رسول را بكشتند
از بهر خداي را بگرييد
از خون جگر سرشك سازيد
بهر دلِ مصطفي بگرييد
وز معدن دل به اشك چون دُر
بر گوهر مرتضي بگرييد
با نعمت عافيت به صد چشم
بر اهل چنين بلا بگرييد
دلخستة ماتم حسين ايد
اي خسته دلان، هلا! بگرييد
در ماتم او خَمُش مباشيد
يا نعره زنيد يا بگرييد
تا روح كه متصل به جسم است
از تن نشود جدا بگرييد
در گريه سخن نكو نيايد
من مي گويم، شما بگرييد
بر دنيي كم بقا بخنديد
بر عالم پُر عَنا بگرييد
بسيار در او نمي توان بود
بر اندكي بقا بگرييد
بر جور و جفاي آن جماعت
يك دم ز سر صفا بگرييد
اشك از پي چيست؟ تا بريزيد
چشم از پي چيست؟ تا بگرييد
در گريه به صد زبان بناليد
در پرده به صد نوا بگرييد
تا شسته شود كدورت از دل
يك دم ز سر صفا بگرييد
نسيانِ گُنَه صواب نَبوَد
كرديد بسي خطا، بگرييد
وز بهر نزول غيث رحمت
چون ابرِ گَهِ دعا بگرييد
سيزدهمين سلحشور
آغاز سفر ابن فضلان 21 اسفند، 11 صفر 309 ق
مايكل كرايتون، نويسندة پارك ژوراسيك، سال 1979 سفرنامة ابن فضلان را با تحريفات زيادي با عنوان مرده خواران بازنويسي كرد و 20 سال بعد از روي اين كتاب، فيلمي به نام سيزدهمين مبارز ساخت. در اين فيلم آنتونيو باندراس نقش ابن فضلان را داشت كه با شكست تجاري روبه رو شد
احسان ناظم بكايي
دانشمندي را نزد ما بفرستيد كه اسلام را به ما عرضه كند و برايمان مسجد و منبر بسازد. مقتدر، هجدهمين خليفة عباسي در جواب اين درخواست پادشاه اسلاوها، احمدبن فضلان را با دو مترجم روس و ترك، همراه فرستادة شاه اسلاو ها راهي مي كند.
سفر ابن فضلان از بغداد آغاز مي شود و بعد از عبور از همدان، ري، نيشابور، مرو و بخارا، در كنار رود ولگا پيش مي رود، به سرزمين اسلاوها (روسية امروزي) مي رسد و وظيفة خودش را انجام مي دهد. سوغات سفر يازده ماهه از بغداد تا روسيه، سفرنامه اي 50 صفحه اي است. او در اين سفرنامة كوتاه ولي كامل، به جاي توصيف بناها و ماجراهاي روزانه به بررسي آداب و سنت و رفتار اقوامي كه از ميان آن ها گذشته است، مي پردازد.
اين كتاب، اولين سند مكتوب دربارة تاريخ روس ها، اسلاوها و بلغارهاست و براي همين، بيش از صد سال است كه به عنوان مرجع تاريخ روسيه در دانشگاه هاي اين كشور تدريس مي شود. ابن فضلان تقريبا اولين مسلماني است كه به سمت قطب رفته و مطالبي را هم نوشته. براي همين، ياقوت حموي در معجم البلدان و بقية جغرافي دان ها در آثارشان به حرف هاي او، استناد كرده اند.
هم اكنون اصل اين كتاب كه عربي است، در كتابخانة آستان قدس رضوي نگهداري مي شود و در سال 1345 توسط ابوالفضل طباطبايي به فارسي ترجمه شده است. در اين جا چند بخش از ترجمه اين سفرنامه را مي خوانيم.
نزد اسلاوها: ما به اندازة آن كه شخصي كمتر از نصف سورة حمد را بخواند، با هم صحبت كرديم و منتظر اذان شب بوديم. ناگاه صداي اذان بلند شد. چون از چادر بيرون آمديم، ديدم سپيده صبح دميده. به مؤذن گفتم: چه اذاني خواندي؟ گفت: اذان فجر. گفتم: پس نماز عشا چه شد؟ گفت: آن را با نماز مغرب مي خوانيم. گفتم: پس شب چه شد؟ گفت: همين است كه مي بيني. بدين شكل، شخص هنگام مغرب، ديگ را روي آتش مي گذارد و چون موقع نماز صبح مي رسد، غذا هنوز پخته نشده است.
هرگاه به شخص زيرك و با اطلاعي برخورد كنند، مي گويند: حق اين است كه اين شخص در خدمت خداي ما باشد. پس او را گرفته ريسماني به گردنش مي بندند و بر درختي مي آويزند تا متلاشي شود.
نزد روس ها: آنان هر روز بايد سر و صورت خود را با كثيف ترين آب شست و شو بدهند. بدين طريق كه هر روز كنيز غذا مي آورد و لگن بزرگي از آب با خود دارد و آن را به آقاي خود مي دهد. او دست و صورت و سر خود را در آن مي شورد و سپس درون لگن تف مي اندازد و آب بيني مي ريزد. چون از كار خود فراغت يافت، كنيز همان لگن را نزد كسي كه پهلوي اوست مي برد و او نيز همين كار را در لگن مي كند. كنيز همين طور لگن را از پيش يكي برداشته، نزد ديگري مي گذارد و آن را نزد تمام اشخاص موجود در خانه مي گرداند و هر يك از آن ها آب بيني و دهان خود را در آن مي ريزند و مو و سرشان را مي شورند.
او شاگرد خودم است
تولد فرهاد فخرالديني 21 اسفند 1316
ليلا خجسته راد
پدرم به موسيقي علاقة زيادي داشت. شاعر بود و اهل ذوق. در خانة ما انواع و اقسام صفحه هاي موسيقي پيدا مي شد. من هم ساعت ها جلوي گرامافون مي نشستم و به موسيقي گوش مي دادم. آن زمان هنوز مدرسه نمي رفتم. پدرم به موسيقي توجه زيادي داشت. براي برادرم تار خريده بود و معلم به او درس مي داد. من جلوي آن ها مي نشستم و نگاه مي كردم و درس ها را به خاطر مي سپردم. نشان مي كردم كه انگشتم كجا بايد باشد. آرزويم اين بود تار داشته باشم و وقتي برادرم از خانه بيرون مي رفت...
اما به توصية پدر، ساز ويولن را انتخاب كرد.
بعدها در كنسرواتوار موسيقي تهران به تحصيلات خود ادامه داد و در زمينة آهنگسازي نيز به تبحر رسيد.
شيرين ترين خاطرات فخرالديني همواره با استاد صبا و تجويدي همراه است؛ دو شخصيت تأثيرگذار و قابل احترام كه براي هميشه در ذهن او ماندگارند:
... در يك سالن بزرگ نشستيم تا صبا شاگردانش را انتخاب كند. سكوت عجيبي بود كه آن را تا امروز هم فراموش نكرده ام. صبا گفت: يكي بيايد و ويولن بزند. هيچ كس حاضر نشد جلو برود. او چند بار حرفش را تكرار كرد. ولي باز كسي جرأت نكرد. من با اين كه قرار نبود پيش صبا درس بگيرم و قرارهايم را با تجويدي گذاشته بودم، فقط به خاطر اين كه به خواستة او پاسخ داده باشم، داوطلب شدم.
تا ويولن را دست گرفتم و شروع كردم به نواختن، گفت: چه دست هاي قشنگي داري. به اين خودم درس مي دهم. سريع به تجويدي نگاه كردم و با اشاره گفتم چه كار كنم؟! تجويدي اشاره كرد كه ساكت باش و صدايت در نيايد. صبا انتخاب خودش را كرده بود.
او ساخت موسيقي فيلم را از سال 1362 با سربداران آغاز كرد؛ شروعي در اوج كه براي هميشه در خاطر ما حك شد. بعد از آن هم بيشتر آثار او بي نظير و تأثيرگذار بوده است.
فخرالديني با بسياري از بزرگان موسيقي از جمله روح الله خالقي، جواد معروفي، مرتضي حنانه و فريدون ناصري در زمينة آهنگسازي همكاري مي كرد. هم اكنون نيز غير از تدريس موسيقي در دانشگاه، از رهبران اركستر ملي به شمار مي رود.
حاصل يك عمر
تولد آيت الله العظمي مرعشي نجفي 1 فروردين، 20 سفر 1315ق
گردآوري : فرخنده ملكي فر
آيت الله مرعشي نجفي كتابخانه اش را با حدود ده هزار جلد كتاب تأسيس كرد و بعد كم كم كتاب هاي ديگري كه مدت ها طول كشيده بود از اين طرف و آن طرف پيدا كند، به كتابخانه اضافه كرد. بعضي از كتا ب ها و نسخه هاي خطي اين كتابخانه كه در قم است، هيچ جاي ديگري پيدا نمي شوند. متن زير، ماجراي به دست آوردن يكي از همين كتاب ها، از زبان آيت الله مرعشي است.
يك روز از مدرسه به قصد خريد از بازار حركت كردم. ابتداي بازار، ناگهان چشمم به زني خورد كه كنار ديوار نشسته و تخم مرغ مي فروشد. براي خريد تخم مرغ به طرف آن زن رفتم و با تعجب از زير چادر زن، گوشة كتابي را ديدم. كتاب را از دست زن گرفتم و عنوان آن را خواندم و با حيرت تمام، متوجه شدم كه نسخة ناياب رياض العلماء علامه ميرزا عبدالله افندي است كه احدي آن را در اختيار ندارد. به زن گفتم: اين را چند مي فروشي؟ زن گفت: پنج روپيه. و من گفتم: تمام دارايي من صد روپيه است كه حاضرم براي اين كتاب بدهم و زن تخم مرغ فروش با خوشحالي پذيرفت. در همين گيرودار، سر و كلة كاظم دچيلي پيدا شد. اين كاظم، دلال كتاب بود و براي انگليسي ها كار مي كرد.
ساعتي از ختم معامله نگذشته بود كه كاظم دلال، همراه شرطه ها به مدرسه حمله كردند و مرا دستگير كرده و پيش حاكم انگليسي بردند. ميجر مرا به سرقت كتاب متهم كرد و به زبان انگليسي عربده ها كشيد و چيزهايي گفت كه من فكر مي كنم بيشترش فحش و ناسزا بود. از فحش و ناسزا طرفي نبست و دستور داد تا مرا به زندان بيندازند. بالاخره نتيجة كار، اين شد كه من از زندان آزاد شدم با اين شرط كه در مدت يك ماه، كتاب را به ميجر تسليم كنم. پس از آزادي از زندان، به سرعت به مدرسه رفتم و همة دوستان طلبه ام را جمع كردم و گفتم: بايد كار مهمي را انجام بدهيم كه خدمت به شريعت مقدسه است. طلبه ها گفتند: چه كاري؟ گفتم: بايد از اين كتاب نسخه برداري كنيم. قبل از مهلت مقرر، الحمدلله كار به پايان رسيد و نسخة دوم آماده شد. اما من هر چه با خودم فكر مي كردم، نمي توانستم خودم را راضي كنم كه آن كتاب را به ميجر تحويل بدهم. در اين مورد، خيلي فكر كردم و با خودم سر و كله زدم تا اين كه يك روز كتاب را برداشتم و به خانة شيخ الشريعه رفتم و گفتم: شما امروز مرجع مسلمين هستيد و اين هم كتابي است كه همانند و نمونه اش در جهان مسلمين پيدا نمي شود و حالا يك آدم انگليسي مي خواهد اين كتاب را تصاحب كند.
كتاب را از من گرفت و تا انتهاي مهلت مقرر، پهلوي خودش نگه داشت. اتفاقا قبل از پايان مهلت، با يك قيام و هجوم مردمي كه به سركردگي حاج نجم بقال صورت گرفت، حاكم انگليسي به قتل رسيد و كتاب در خانة شيخ الشريعه باقي ماند.
در جست وجوي تفكيك
تولد محمدرضا حكيمي 14 فروردين 1314
احسان رضايي
تنها باري كه استاد محمدرضا حكيمي اجازه داد عكس از او در مطبوعات چاپ شود، چهار سال پيش در روزنامه اطلاعات بود. عكس، پيري سپيدموي را نشان مي داد كه شباهت به چهره هاي اسطوره اي فرزانگان شرق داشت.
محمدرضا حكيمي متولد 1317 و اهل مشهد است. بيشتر عمرش را در همين شهر قديمي گذرانده. تحصيلات حوزوي دارد. با آيت الله خامنه اي و دكتر علي شريعتي دوستي داشته. علي شريعتي او را وصي خود كرد و به او وكالت داد مطالب نادرست كارهايش را اصلاح كند. در اوايل انقلاب، بعد از شهادت استاد مطهري، مدتي ايدئولوگ مذهبي بود و توانست در آثارش ميان دو اسلام سنتي و انقلابي پيوند بدهد. كتاب هاي او از يك سو صد در صد مطابق با اصول اساسي شيعه بود و از سوي ديگر، نثر و متني حماسي داشت. موضوع عمدة كتاب هايش دربارة واقعه غدير، قيام امام حسين(ع) و انتظار موعود بود. بزرگ ترين اثرش، كتاب حديث موضوعي الحيات است كه در آن، احاديث به شيوه اي نو و به شكل موضوعي گردآوري، دسته بندي و شرح شده اند. اسم كتاب از اين جمله منسوب به امام حسين(ع) گرفته شده كه الحيات عقيده و جهاد . (زندگي، داشتن عقيده و جنگيدن براي آن عقيده است.) الحيات به زبان عربي است و مرحوم احمد آرام، بخشي از آن را به فارسي ترجمه كرد. در جلد ششم ان الحيات استاد به دغدغه اصلي اين سال هايش، يعني مكتب تفكيك پرداخته است. اين مكتب فكري، قائل به اصالت وحي و متن احاديث در برابر فلسفه و عرفان است، در عين حالي كه اين دو فرقه را هم رد نمي كند.
استاد حكيمي، ساليان دراز است كه دور از هياهوي رسانه ها، به كار تدوين و تنظيم بنيان فكري مكتب تفكيك مشغول است. نزديكانش مي گويند استاد مي خواهد خاطراتش را به سبك كمدي الهي دانته بنويسد. بر ديوار اتاق او چهرة سه فيلسوف و يك انقلابي است: ميرزا مهدي اصفهاني، شيخ مجتبي قزويني (دو عالم بزرگ تفكيكي)، علامه طباطبايي و علي شريعتي.
خدا خواست زنده بماند
تولد محمدابراهيم همت ۱۲ فروردين 1334
حبيبه جعفريان
نزديك بود همه چيز طور ديگري باشد. نزديك بود او مرده به دنيا بيايد. اين را دكتر در كربلا به مادرش گفت. گفت: نبايد مي آمديد. سفر سختي بوده، بچه تلف شده. و شايد شده بود، اما بعضي دعاها تقديرها را عوض مي كنند و تقدير اين شد كه محمدابراهيم همت زنده بماند و شش ماه بعد 12 فروردين 1334 در شهرضا به دنيا بيايد؛ سالم و زيبا. اگر زيبا توصيف درستي براي چيزي باشد كه هر صبح پدرش را پاي گهواره او مي كشاند تا بچه را نگاه كند و بعد برود پي يك لقمه نان حلال. اين طوري روزش شگون داشت؛ به خير و خوبي شب مي شد.
علي اكبر همت، كشاورز بود. ابراهيم بچة سومش بود. وقتي به سن مدرسه رسيد، گذاشتش درس بخواند. ابراهيم خوب درس مي خواند و خوب هم تفريح مي كرد. وارسي گندم ها، چيدن ميوه ها و تقسيم آب زمين ها، كارهاي معمولي اي بودند، اما براي يك پسربچه تفريح ماجراجويانه و لذت بخشي به حساب مي آمدند. بزرگ تر كه شد، تابستان ها را ـ كه درس نداشت ـ مي رفت قنادي، گز مي پيچيد. مي خواست دستش برود توي جيب خودش. سال 1352 از دبيرستان سپهر شهرضا ديپلم گرفت. كنكور داد داروسازي بخواند؛ قبول نشد و رفت سربازي. محل خدمتش لشكرك تهران بود. سربازي كه تمام شد، دوباره كنكور داد؛ اين بار دانشسرا. مي خواست معلم شود. دو سال بعد در مدرسه راهنمايي الهي قمشه اي در شهرضا معلم شد. خودش چيزي نمي گفت، اما مدير مدرسه چند بار زنگ زد خانه شان به پدرش گفت: از من نشنيده بگيريد، ولي اين جوان سركلاس حرف هاي نامربوط مي زند. اگر مراعات نكند، همين روزهاست كه بيفتد زندان، بيفتد دست ساواك.
مراعات نكرد. سال 57 در تظاهرات نزديك بود تير بخورد. بايد مي خورد. مطمئن بود تير را به او شليك كرده اند، اما به يكي ديگر خورده. نمي توانست خودش را ببخشد. آن تير بايد به من مي خورد. گريه مي كرد و همين را مي گفت. بعد از پيروزي انقلاب تا خرداد 59 كارهاي فرهنگي كرد؛ در روستاها فيلم نشان داد. در سپاه پاسداران اصفهان مجله درآورد. اما تابستان 59 بعد از اين كه يك دسته نوار و فيلم از جهاد دانشگاهي اصفهان قرض گرفت، رفت پاوه. آن جا مدير روابط عمومي سپاه شد. لباس كردي مي پوشيد و احترام سني ها را به خوبي نگه مي داشت. اعتماد همه را جلب كرده بود.
بهار 1361 محسن رضايي كه مي خواست براي فتح المبين چند تيپ جديد سر و سامان بدهد، همت را ـ كه حالا حاج همت شده بود ـ كشف كرد و به جنوب فرستاد. لشكر 27 محمدرسول الله (ص) اين طوري پا گرفت. قبول كردنش براي خيلي ها سخت بود، اما اين جوان 27 ساله به جز روابط عمومي، در سازماندهي افراد و فرماندهي نظامي هم نبوغ داشت. در هر عمليات سه چهار لشكر، خط شكن بود. يكي اش لشكر 27 محمدرسول الله (ص) بود. در خيبر هم همين طور. اسفند 1362 در همين عمليات بود كه محمدابراهيم همت در جزيرة مجنون شهيد شد. جنازه اش سر نداشت. همان طور كه همسرش خواب ديده بود.
مردي از نسل دايناسور ها
كشته شدن كاوه گلستان در عراق 13 فروردين 1382
جواد منتظري
به تقريب نزديك به يقين در زندگي بيشتر آدم ها، كساني وجود دارند كه نقش هايي اساسي در تكوين و شكل گيري شخصيت آن ها بر عهده داشته اند.
طي تمام سال هايي كه گذشته، هنوز خاطرة معلم كلاس اولم برايم زنده است. او در يك حباب و رؤيايي اثيري گون، تمام سال هاي عمرم را با من پيموده و هميشه انرژي مثبتي را به من داده است.
نفر بعدي، معلم كلاس پنجم ام بود. اسمش را به خاطر دارم، دو خاطره از او برايم مانده است. يكي تركه هايي كه بر دستانم فرود مي آمد و ديگري رفتار آرام اش. با اين كه بارها از او تركه خورده بودم، اما او را نيز دوست دارم و خاطره اش برايم عزيز است. بيشتر كه فكر مي كنم، به خود مي گويم شايد آرامشي كه در رفتار من است، ناشي از تأثير او باشد.
خيلي ها در اين ميان جاي مي گيرند. از افراد اول خانواده گرفته تا نويسندگان، شعرا، كارگردان هاي سينما با فيلم هايشان، عكاسان با عكس هايشان. اما كاوه گلستان چيز ديگري بود. او شاه كليدي بود در بين ديگر كليد هاي زندگي ام.
پيش از اين كه دانشجوي عكاسي شوم، اسمش را شنيده بودم و مي دانستم كيست و چه كرده بود. هيچ گاه در مخيله ام جا نمي گرفت كه امكان دارد روزي او را از نزديك ببينم، چه رسد به اين كه با او رابطه اي هم داشته باشم. وقتي دانشجوي عكاسي شدم و دريافتم كه در دانشگاه ما عكاسي خبري تدريس مي كند، براي كلاس هايش لحظه شماري مي كردم. اما او در پي اختلاف با دانشگاه از آن جا رفت. خيلي ناراحت شدم. داستان اختلاف هاي او با اطرافيان و عصيان هايش هم براي خود ماجرايي داشت. چيزي كه تا آخر عمرش نيز آرامش نگذاشت، آنچنان كه حتي به مرگ طبيعي نيز در نگذشت.
در پي اش شدم و بالاخره پيدايش كردم. عكس هايم را نشانش دادم. تشويق بسيار كرد. از آن پس بين ما رابطه اي دوستانه پديد آمد. كاوه گلستان عكاسي درس نمي داد. او معجوني از دانش و معرفت مي داد. در زمرة معدود كساني بود كه قدرت تربيت تفكر و انسان را داشت. انگيزة بسيار مي داد. سرشار انرژي بود. حتي در 50 سالگي. وقتي از ديدارش برمي گشتي، انگار روي پاها بند نبودي و دلت مي خواست بدوي، بس كه اين آدم، انرژي منتقل مي كرد. يك روز صبح زنگ زد و از چاپ يك عكسم در روزنامه تشكر كرد و آن قدر تعريف كرد كه من واقعا ارزش تعريف هايش را نمي فهميدم. حالا كه چند سالي از آن روز مي گذرد، منظور و مقصودش را دريافته ام. او زود رفت. بر روي مين در جغرافيايي غير از كشورش كه به آن عشق مي ورزيد. او بايد مي ماند. بايد مي ماند و بسيار آدم تربيت مي كرد. خود در قله بود، به قله نشست و دست نيافتني شد. كاوه گلستان مردي بود از تبار دايناسورها. مگر نه اين كه عصر دايناسورها گذشته است؟
سفري در حجم زمان
انتشار تئوري نسبيت ۱۰ فروردين، 20 مارس 1916
مريم جعفراقدمي
نظرية نسبيت عام اينشتين يكي از خوش شانس ترين انقلاب هاي علمي در تاريخ علم است. وقتي اينشتين در سال 1916 نسبيت عام را منتشر كرد، هيچ كس فكرش را نمي كرد خيلي زود در معرض آزمون تجربي قرار گيرد. درست به همين دليل است كه نسبيت عام خوش شانس بود، زيرا آن خورشيدگرفتگي معروف، درست سه سال بعد اتفاق افتاد. اما كسوف چه ربطي به نسبيت دارد؟ اگر در فيلم ها يا داستان هاي علمي ـ تخيلي چيزي در مورد انحناي فضا شنيده ايد، آن را زياد به حساب تخيلي بودن داستان نگذاريد. مفهوم انحناي فضا را اولين بار آلبرت اينشتين در نظرية نسبيت عام مطرح كرد. اين نظريه كه دربارة كيهان و ساختار آن است، گرانش و هندسه را وحدت مي بخشد. در واقع در نظرية نسبيت اينشتين، گرانش چيزي نيست جز انحناي فضا ـ زمان كه نتيجه اي بسيار شگفت انگيز است. اما يكي از پيش بيني هاي نظرية نسبيت عام، خميدگي نور در ميدان گرانش است. يعني مسير نور هنگام عبور از كنار يك جسم بسيار عظيم، منحرف مي شود. دم دست ترين جسم عظيمي كه مي شناسيم، خورشيد است. اما در مورد خورشيد با توجه به اين كه خودش منبع نور است، نمي توان انحراف مسير نوري ديگري، مثلا نور ستارگان دوردست را مشاهده كرد. بهترين فرصت براي يك چنين مشاهده اي، هنگام خورشيدگرفتگي است؛ وقتي كه ماه جلوي درخشش اين ستارة عظيم را مي گيرد و در اين فاصله مي شود ستاره هاي ديگر را رصد كرد. پيش بيني نسبيت عام اين است كه اگر ستاره اي درست پشت خورشيد قرار داشته باشد، هنگام كسوف مي توان آن را رصد كرد زيرا نور آن ستاره موقع عبور از كنار خورشيد منحرف مي شود و به ما مي رسد.
براي همين، كسوف 1919 به يكي از مهم ترين خورشيدگرفتگي هاي قرن بيستم تبديل شد. در آن سال، گروهي به سرپرستي آرتور ادينگتون براي آزمودن پيش بيني نسبيت عام به آفريقا رفتند تا خورشيدگرفتگي كامل را رصد كنند. نتيجة رصد ها پيش بيني نسبيت را تأييد كردند و همين رويداد بود كه نسبيت را به روزنامه ها هم كشاند. همه از اين نتيجه شگفت زده و خوشحال بودند، اما واكنش خود اينشتين چيز ديگري بود. وقتي به او خبر دادند كه پيش بيني نظريه اش تأييد شده است، گفت: اگر نتيجه چيزي جز اين بود، تعجب مي كردم.
سلوك سامورايي
حمله ژاپن به پرل هاربر 7 فروردين، 27 مارس 1941
سيد احسان بيكايي
۱ - سامورايي سريع حمله مي كند. اين روش اوست. تمركز، جمع كردن نيرو و ضربة سريع. كار بايد با همان ضربة اول تمام شود. حمله به بندر پرل هاربر فقط 90 دقيقه طول كشيد.
ژاپن درگير جنگ با چين است و تقريبا تمام جزاير هند و چين را تصرف كرده. آمريكا به خاطر حفظ منافع اش، به چين كمك هاي تسليحاتي و نظامي مي دهد و ژاپن كه به تازگي با آلمان متحد شده، مي خواهد امپراتوري شرق را گسترش بدهد. ساعت 7:53 روز هفتم دسامبر 1941 نيروي دريايي ژاپن با 6 ناو هواپيمابر، چندين رزم ناو جنگي و زيردريايي و۴۰۰ هواپيما به بندر نظامي آمريكا در جزاير هاوايي حمله مي كند. حمله غافلگيركننده بود و به دليل ترافيك راديويي، تقريبا تا هنگام انفجار اولين بمب ها هيچ راداري نتوانست حمله را اعلام كند. موج اول حمله با 183 هواپيماي بمب افكن شروع شد و كمتر از يك ساعت بعد، 170 هواپيماي ديگر با بمباران هاي نابودكنندة خود، نيروي دريايي آمريكا را نابود كردند. تقريبا تمام هواپيماهاي آمريكايي از بين رفتند و چهار رزم ناو آمريكايي غرق شدند. 2403 نظامي آمريكايي هم كشته شدند، در حالي كه تلفات ژاپن فقط 60 نفر بود. ساعت 1 بعدازظهر، خلبانان ژاپني، پيروز به كشور خود برمي گشتند.
۲ - سامورايي براي خود اصولي دارد. هيچ وقت به يك جنگجوي نشسته حمله نمي كند.
تقريبا همه 350 هواپيماي آمريكايي كه منهدم شدند، روي زمين هدف قرار داشتند. آمريكا احتمال مي داد كه ژاپن با اين كشور وارد جنگ شود، ولي اصلا فكر نمي كرد اين كار بدون اعلان جنگ باشد. تا قبل از اين حمله، آمريكا هنوز وارد جنگ جهاني دوم نشده بود. اما حملة ژاپن باعث شد تا غول خفته با آن تجهيزات غني وارد جنگ شود. اين اشتباه ژاپن با اشتباهات ديگري دنبال شد. اگرچه حمله سريع انجام شده بود، اما ضربه كاري نبود.
تأسيسات نظامي آمريكا و كارخانه هاي كشتي سازي و ذخاير نفتي اين كشور سالم ماندند و توانستند در كمتر از يكسال، توان نظامي آمريكا را به حالت قبلي برگردانند. ژاپن هيچ گاه فرمانده ناگومو را به خاطر جلوگيري از موج سوم حمله نبخشيد. با شنيدن خبر حمله به آمريكا، انگلستان بيش از هر كشوري خوشحال شد. چرچيل در يادداشتي نوشت: در حالي كه لبريز از احساس خوشحالي و شعف بودم، به رختخواب رفتم تا بخوابم؛ خواب كسي كه نجات يافته و شكر گزار است.
۳ - سامورايي مغرور است. او هيچ گاه اشتباهاتش را در برابر دشمن نمي پذيرد.
ژاپن هيچ وقت قبول نكرد كه حمله اش به پرل هاربر، غيرانساني و دور از قوانين جنگي بود. ژاپني ها معتقدند پيغام اعلان جنگ فقط كمي دير به آمريكا رسيده. آن ها در سال 1991 طي بيانيه اي به خاطر اين تأخير عذر خواهي كردند.
يك آرمانگرا در جنگل آسفالت
مرگ ريموند چندلر 6 فروردين، 26 مارس 1959
سيدجواد رسولي
يك ساختمان تجاري درب و داغان مركز شهر را در نظر بگيريد. از پله ها كه بالا برويد، در طبقات مياني، انتهاي كريدوري تاريك، به دري مي رسيد كه با حروف چاپي خاك گرفته رويش نوشته شده كارآگاه خصوصي . اين جا دفتر كار فيليپ مارلو است. يك آدم خونسرد كه انگار ديگر از هيچ اتفاقي تعجب نمي كند و به چشمش هر كسي مي تواند جنايتكاري بالقوه باشد، كافي است فرصتش را به دست بياورد. يك آدم آرمانگرا كه تجربه به اش نشان داده عقايدش به هيچ دردي نمي خورد و بايد تا مغز استخوان واقع گرا باشد تا بتواند توي اجتماع تيره و تار آمريكاي دهه پنجاه و شصت دوام بياورد. به همين دليل هم هست كه با اغراق تمام، جزئيات ظاهر آدم هاي شهر را به خاطر مي سپرد و مواظب هر جنبنده اي هست. پليس ها هم در نظرش يك عده آدم فاسد و فرصت طلب اند كه بدون چشم داشت سراغ هيچ پرونده اي نمي روند و اگر خودشان مسائل را پيچيده تر نكنند، كمكي براي حلشان هم به حساب نمي آيند. مارلو چنين آدمي است؛ بدبين، بد اخم، سختگير و آرمانگرا با ظاهري كه زياد توي فيلم ها ديده ايم. كت و شلوار تيره و كلاه بر سر. درست مثل همفري بوگارت.
ريموند چندلر، خالق مارلو هم يك همچين آدمي است. درست با همين خصوصيات. طبيعي هم هست. او همان وقتي به دنيا آمده كه تئوري هاي بنيادين فيزيك به شدت دچار لرزش شده بودند و نگاه انسان به خودش و دور و برش عوض شده بود. وقتي دو سالش بود، نيچه مرد. در دوران كودكي اش اولين قدم هاي تئوري كوانتوم و هسته اي برداشته مي شد. در نوجواني اش جنگ جهاني اول رخ داد. در اولين سال هاي جواني اش سينما اختراع شد. تئوري هاي هسته اي در طول دوران زندگي اش به قدر كافي پيشرفت كردند كه بتواند انفجار بمب اتمي هيروشيما را ببيند. و وقتي داشت از ذات الريه مي مرد، جنگ سرد آغاز شده بود. خودتان قضاوت كنيد، چنين آدمي چطور مي تواند خوش بين و گشاده رو باشد؟ خيلي عجيب است اگر به خاطر الكل از كار بيكار شده باشد و شخصيت خفني مثل مارلو را در تاريخ ادبيات آفريده باشد؟
ريموند چندلر در قالب كارآگاه فيليپ مارلو هشت رمان نوشت و چند داستان كوتاه كه همگي جزو شاهكارهاي ادبيات پليسي به شمار مي آيند. چهارتا از اين رمان ها به فارسي ترجمه شده اند كه اگر خوش شانس باشيد، شايد بتوانيد در بازار پيدايشان كنيد: خواهر كوچيكه ، بانوي درياچه ، خداحافظي طولاني و خواب گران . چندلر چند سالي در هاليوود هم كار كرده و براي كارگردان هاي بزرگي مثل هاكس، وايلدر و هيچكاك فيلم نامه نوشته. داستان هاي او با آن توصيف هاي بلند و پيچيده و طنز گزنده، جريان ادبيات پليسي را عوض كرد و تأثير زيادي روي ژانر فيلم هاي نوآر گذاشت. داستان هايي پر از تيرگي و پر از ديالوگ هايي مثل اين:
توي تلويزيون راحت مي توني كارآگاهه رو تشخيص بدي. اون تنها كسي يه كه هيچ وقت كلاهشو ور نمي داره. يا هيچ چيز خالي تر از يك استخر خالي نيست.
فيلم ببين تا كارگردان شوي
تولد كوئنتين تارانتينو ۷ فروردين، 27 مارس 1963
محسن آزرم
وقتي قرار مي شود چند كلمه اي دربارة كوئنتين تارانتينو بنويسيم، بايد راجع به چه چيزهايي حرف بزنيم؟ راجع به اين كه او يكي از با استعدادترين كارگردان هاي آمريكايي است؟ دربارة اين كه كم پيش مي آيد كارگردان هايي همة عمرشان به فيلم ديدن گذشته باشد؟ راجع به اين كه او سليقة عجيب و غريبي در فيلم ديدن دارد و هم ژان لوك گدار را مي پسندد و هم كمدي هاي هُوارد هاكس را؟ وقتي قرار مي شود چند كلمه اي دربارة كوئنتين تارانتينو بنويسيم، بايد راجع به همة اين ها حرف بزنيم. ولي واقعا امكان ندارد در 300 كلمه آسمان و زمين را به هم ببافيم. به جايش بهتر است منطقي باشيم و روي يك نكته تمركز كنيم؛ مثلا اين كه تارانتينوي بزرگ كه هنوز چهار پنج تا فيلم بيشتر نساخته (درواقع چهارتا، چون بيل رو بكش را موقع تدوين دو جلدي كرد) چرا به اين درجه از اعتبار رسيده و چرا بعضي فيلمسازها كه مويي سپيد كرده اند و حاصل عرق ريزان شان دست كم سه چهار برابر او است، اين قدر مشهور و محبوب نيستند؟ اما اين هم سؤالي است كه نمي شود به آساني درباره اش حرف زد، چون آدم مجبور است حرف هاي ناگفته را بگويد و كسي تضمين نمي دهد عاقبت كار چه خواهد شد. پس بهتر است به اين اشاره كنيم كه تارانتينو، فيلمسازي را پيش خودش آموخته؛ درواقع با ديدن فيلم هايي كه به بركت دوران كار در ويديوكلوپ، كنارش بودند. مارتين اسكورسيزي ، در شروع مستند سفري شخصي… جمله اي را از قول فرانك كاپرا مي آورد كه به درد ما مي خورد. مي گويد فيلم ديدن هم مثل اعتياد است، تنها درمانش، بيشتر فيلم ديدن است. تارانتينو هم يك خورة فيلم است، هرچه به دستش مي رسد مي بيند. براي همين است كه بيل رو بكش، فيلم جذابي از كار درآمد. فيلمسازي را بايد با فيلم ديدن شروع كرد. هرچه بيشتر و بهتر ببينيد، ممكن است فيلمساز بهتري شويد. كوئنتين تارانتينو بايد سرمشق همة آن هايي باشد كه مي خواهند فيلم بسازند. بايد به آن ها يادآوري كرد دستياري و منشي صحنه بودن و اين چيزها، بد نيست، اما لزوما آدم را به يك كارگردان خوب تبديل نمي كند. از 300 كلمه بيشتر شد، ديديد؟ و تازه هنوز چيزي راجع به تارانتينو ننوشته ايم. تازه يادمان رفت بنويسيم تولدش از راه رسيده است. مبارك است، چندساله مي شود؟ فيلم بعدي اش را كِي شروع مي كند؟ خبر نداريد؟
سبكي تحمل ناپذير آمريكايي
كوكاكولا به بازار مي آيد ۲ فروردين، 12 مارس 1894
سارا تفكري
كك شان هم نمي گزد كه گاه و بيگاه فرهنگشان رابه نام هاي تجاري قديمي بچسبانند، آمريكايي ها را مي گويم.
حق هم دارند فرانسوي ها را به تمسخر مي گيرند كه در حالي كه كوكاكولايشان را به گارسون سفارش مي دهند و در صندلي هاي حصيري كافه هاي قديمي لم مي دهند و با حرارت از سبكي فرهنگ آمريكايي مي گويند.
۱۸۸۶ جان پمبرتون، يك شيمي دان آتلانتايي اهل جورجيا، در سه تا از كتري هاي فلزي حياط پشتي خانه اش تركيبي سرهم كرد كه بعدها نوشيدني بي جانشيني شد. پمبرتون به پيشنهاد فرانك رابينسون، حسابدارش، گوش داد كه از سر خيرخواهي، نام كولا را پيشنهاد داد و لوگو يي هم براي اين معجون تراشيد كه امروز از نشانه هاي كاپيتاليسم تلقي مي شود و خود آمريكايي ها را ياد وطن مي اندازد. كوكاكولا تا پيش از اين كه گرفتار رژيم، قندبالا، شكم هاي برآمده و اعتراض عليه آمريكايي ها بشود، نوشيدني محبوبي بود. البته در،۱۸۸۷ سال اول فروشش، يك شكست حسابي خورد و شيمي دان جنوبي، امتيازش را به يك آتلانتايي ديگر به دو هزارو سيصد دلار داد. حالا اين امتياز به تنهايي، 68 ميلياردو 9 ميليون دلار مي ارزد و 60 درصد از ارزش كمپاني كوكاكولا است. خود آمريكايي ها هنوز پپسي را نمايندة نسل جوان آمريكا و كوكا را مظهر سنت گرايي، ناسيوناليسم و عرق ملي مي دانند.
كوكا از اولين كمپاني هايي بود كه وقتي ويتنامي ها بعد از سال ها درهاي اقتصاد كشور را باز كردند، به آن سرازير شد. شايد در دهان آن همه ويتنامي كه خاطرة جنگ و سربازان آمريكايي را نمي توانند دوره نكنند، كوكا طعم متفاوتي دارد،
هندي ها كه حساسيت زيادي روي همه چيز به خرج مي دهند تا از بومي بودنش مطمئن باشند، اعتصاب هاي گسترده اي عليه كمپاني كوكا در هند ترتيب داده اند. آن ها مي گويند ساعت ها در مسافت هاي طولاني، ظرف هاي سنگين آب آشاميدني را روي سرهاي خود حمل مي كنند، در حالي كه در همان زمان، كاميون نوشابه هاي گازدار از كارخانة كوكا كولا خارج مي شود تا براي تهية يك ليتر كوكا 9 ليتر آب آشاميدني هندي ها را مصرف كنند. كوكا ديگر تك تازي نمي كند. رقيب هايي تراشيده است كه از مشهورترينشان مكه كولاmecca cola است؛ نوشابة جديدي كه مي تواند تسلي اي براي احساسات ضدآمريكايي مردمي باشد كه از جهاني شدن، بوهاي ناخوشايندي به مشامشان مي خورد.
يك سفيد پوست خوب
تولد اريك كلابتن 10 فروردين، 30 مارس 1945
محمدحسين طباطبايي
باب ديلن گفته است اين اريك بود كه مرا به موسيقي كشاند وگرنه من كه داشتم شعرهايم را مي نوشتم. ار يك كلابتن يكي از سفيد پوست هاي خوبي بود كه به موسيقي blues سياهان علاقه پيدا كرد و گيتار مي زد. حالا او را از بهترين گيتاريست هاي الكترونيك در سبك blues مي دانند، البته بيشتر آهنگ هاي شخصي او بلوز ـ راك هستند.
اريك كلابتن غير از نوازنده اي آن معركه بودن، شاعر و آهنگساز اكثر آهنگ هايش هم هست و اصولا به عنوان چهره اي محبوب شناخته شده است. علاوه بر اين، چهرة مردمي هم هست. مرد خانواده و شهروند نمونه. او هروئين را در دهه 80 كنار گذاشت و بعد از آن تا به حال عضو انجمن مبارزه با مواد مخدر بوده است. اما اوايل دهه نود، تمام اعضاي گروهش به همراه استيوي ري وان در يك هلي كوپتر بودند كه مردند. چند وقت بعد، پسر او از بالكن آپارتماني افتاد و مرد. اريك خيلي از اين ماجرا غصه خورد و يك سال تمام، هيچ آهنگي نساخت. بعد از يك سال، Tears in Heaven را ساخت كه آهنگ عاشقانه و غمگيني است كه مردم خيلي برايش گريه كردند.
موسيقي متن سريال لبه تاريكي اگر كسي يادش باشد، اثر اريك است كه راك با مايه هاي بلوز است و ريتمي بسيار بديع و معركه دارد و كاست آن هم در آمده.
اريك كلا بتن حتي در دهه شصت و هفتاد هم چهره اي عصيانگر و موبلند نبود، اما هميشه همه دوستش داشته اند و گيتار برقي خوبي هم مي زند. ده دوازده سال پيش، اريك و چند تن از بزرگان راك و بلوز و كانتري در يك كنسرت به افتخار سي سالگي فعاليت هنري باب ديلن شركت كردند.
اتاق، پر از نور بود
تولد لوك بسون/ 8 فروردين، 18 مارس 1959
اگر خيلي جوان نباشيد شايد، اولين فيلم لوك بسون را كه برنامة هنر هفتم خودمان پخش كرد، يادتان باشد، فيلمي دربارة پايان جهان كه فقط چند كلمه ديالوگ در آخرين نماهايش داشت. ژاندارك ، لئون و آبي بزرگ فيلم هاي ديگر بسون اند كه ممكن است آن ها را در تلويزيون ديده باشيد و اگر ديده باشيد ـ دست كم دربارة دوتاي اولي ـ بعيد است فراموش شان كنيد.
ترجمه: احسان لطفي
دو سال پيش گفتي كه ده تا فيلم بيشتر نمي سازي و اين هشتمي است. حرفت جدي بود؟
قول مي دهم، فقط دو فيلم ديگر.
ولي شايد نظرت عوض شود.
نه، همين كه گفتم. منظورم اين است كه... خب، خسته شده ام. دلم لك زده براي تماشاگر بودن.
چه كار مي خواهي بكني؟ برمي گردي زير آب؟
نه، هنوز خيس ام. مي خواهم توليدكننده باشم. همين حالا سه چهار تا فيلم در سال توليد مي كنم. معركه است، چون روزي يك ساعت كار مي خواهد. فقط سرشب، كارگردان را مي بينم و مي گويم: آره، اينو عوضش كن، اون خوبه، خسته نباشي... عالي است. عاشق اين كارم.
ادامه متن در پايين