- هفته نامه فرهنگي - اجتماعي -جوانان‎/شماره۶۰ - شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۴ - - Mar 4, 2006
docharkhe
نامه به سردبير
Qanavati @Hamshahri.org
نامه حامد خانجاني/شماره 58
م. شاكر
همة جوان هاي سال 57 تنها چيزي كه الان برايشان مانده، افسوس خوردن به حال جوان هاي اين سال هاست! چرا كه ما بي رؤيايي خودمان را تقصير آن ها مي اندازيم و آن ها را به خاطر داشتن رؤياي بزرگ و ارزشمندشان محكوم مي كنيم. نكند توقع داشتيم رؤياهايشان را بگذارند واسه ما؟! اگر ما رؤيايي نداريم، اگر ما يك نسل سردرگم هستيم، اگر نمي دانيم چي مي خواهيم، تقصير آن ها نيست. جوان هاي سال 57 ر ؤياهاي بزرگ تري نسبت به پدران خود داشتند. در واقع پدرانشان برايشان اين رؤياي بزرگ را خلق كرده بودند و پدران ما هم براي ما رؤياهاي بزرگ خلق كردند. منتها ما خودمان را گم كرده ايم. اگر يك كم، فقط يك كم از وقتي كه صرف فكر كردن و افسوس خوردن به حال خودمان براي بي رؤيا بودنمان مي كنيم را صرف پيدا كردن خودمان بكنيم، آن وقت مي فهميم چه كار بزرگي در حقمان كردند. آن وقت مي فهميم چقدر از قافله عقب مانديم. اگر خودمان را پيدا كنيم، رؤياهايمان را هم پيدا مي كنيم. ما بي رؤيا نيستيم بلكه فقط خودمان را گم كرده ايم! خوش به حال پدران جوان هاي سال 57؛ چون بچه هايشان رؤياي خلق شده از طرف پدر را تحقق بخشيدند و طفلك پدران ما كه فرزندانشان رؤياي خلق شدة پدر را گم كردند.

يادداشت پيرمرد و دريا‎/ شماره 59
علي ميلاني
چرا اجازه مي دهيد نظرات شخصي و جانبدارانه در مجله تان چاپ شود؟ از شما بعيد بود. آقاي احسان رضايي به هر دليلي از پروين خوشش بيايد، بايد اين را در يك مجلة عمومي بنويسد؟ مگر همين علي پروين نبود كه مانع پيشرفت فوتبال ما شد؟ از شما بعيد بود. از خود آقاي رضايي هم بعيد بود. ايشان كه اين  همه آدم فرهيخته اي هستند، چرا از پروين حمايت مي كنند؟
(بالاخره صفحه يادداشت، صفحة نظرات شخصي است. بعد هم دربارة احسان، بچه ها مي گويند اتفاقا دكتر فوتباليست
و فوتبال شناس خوبي است. فقط عيب اش اين است كه پاس نمي دهد!)

بسم الله‎/ شماره 56
زهرا فرهنگ نيا
اين چه جملة كليشه اي و هزار بار شنيده شده اي بود كه توي صفحة بسم الله (شماره 56) گذاشته بوديد؟ البته من كاملا به شأن كلام و گويندة با عظمت آن آشنايي دارم. اما جملاتي كه قبلا توي صفحة بسم الله مي گذاشتيد، تكان دهنده و بكر بودند و وقتي پايين صفحه را براي ديدن نام گويندة كلام نگاه مي كردم، گاهي تعجب مي كردم از اين كه مثلا چطور اين كلام جهان شمول و والا از امام سجاد است و از صحيفة سجاديه. امامان و پيامبري كه من فكر مي كردم جز تضرع و زاري به درگاه خدا و دستوراتي براي زندگي كه به نظرم سخت مي آمدند، چيزي براي ما به يادگار نگذاشته اند. نسل جملاتي مثل گفتي برگرديد به سوي من! چه بهانه اي دارد كسي كه وارد نمي شود، بعد از اين كه در را به رويش باز كرده اند؟ را منقرض نكنيد. با دوستم دو تايي توي مترو اين جمله را خوانديم و هر دو از خجالتِ هم بغضمان را به زور قورت داديم. ضمنا در مورد عكس هايي كه در صفحة بسم الله مي گذاريد، وسواس بيشتري به خرج دهيد.

جلد‎/ شماره 58
محمدصادق يعقوب زاده
طرح روي جلد شماره 58 اين طور وانمود مي كرد كه آن 4 دختر، آتش نشان هايي بي خيال هستند، چرا كه آتش دور و بر آن ها بود و آن ها با خيال راحت داشتند به دوربين لبخند مي زدند. لااقل اگر قرار بود طرح روي جلد دور و برش آتش گرفته باشد، آن ها را طوري ديگر براي عكس طراحي مي كرديد (شما كه خوب از اين كارها بلديد).
(اين طوري نگاه كنيد كه عين خيالشان نيست، چون آتش روي جلد را خاموش كرده اند و نشسته اند.)

مريم هويدامرعشي
اگر جاي شما بودم، تصوير روي جلد را پايين آمدن بچه ها از ميله كار مي كردم. اين طوري به آدم هايي كه جلد مجله را روي كيوسك ديد مي زنند ثابت مي شد كه اين دخترها واقعا اين كاره اند. نه اين كه فقط با لباس ها و لوازم و كلاه آتش نشاني فيگور بگيرند.

سبك زندگي انقلاب/شماره 55
مليحه ياوريان ـ نجف آباد
وقتي سبك زندگي شماره 55 (سبك زندگي انقلاب) را خواندم، بعد از چند روز در تاريخ 12/11/84 در بخش خبري 21 شبكه اول، همان مطالب را از كامران نجف زاده در قالب يك خبر راجع به تيپ مردم در زمان انقلاب شنيدم. مي خواستم بدانم آيا اين مطالب، قبلا در جايي چاپ شده بوده كه هم شما و هم آن ها از آن گزارش تهيه كرده ايد كه به نظر من كمي اشكال دارد. و گرنه چرا بايد اين دو گزارش، همزمان پخش شود.
(براي آن چند صفحه، بچه ها يك هفته اي دوندگي مي كردند. دنبال عكس و مطلب، بالا و پايين مي رفتند. ظاهرا دوستان تلويزيوني هم از اين مطلب خوششان آمده و بدون ذكر منبع از مطلب ما استفاده كرده اند.)

سبك زندگي/شماره 57
سارا ملكي
يك نكته در مورد شماره 57 مي خواستم بگويم. اين سبك زندگي راهنماي فيلم ديدنتان خيلي شخصي و سليقه اي بود. يعني مثلا هيچ فيلم عاشقانة ديگري وجود ندارد، يا اين كه همين چند تا، بهترين ها در اين زمينه هستند؟ مثلا به نظر من فيلم زندگي زيباست مي توانست در قسمت تسليم نشويد معرفي شود.
(زندگي زيباست هم جزو ليست بچه ها بوده، اما انگار در انتخاب نهايي رأي نياورده.)

نامه هاي شما هم رسيد:
مريم هويدا مرعشي (در چاپ، اين بلا سر داستان بتي آمد و توي شماره 59 هم مي توانيد سطرهاي حذف شده را بخوانيد. براي شما آرزوي سلامتي داريم)، شهرام رجبي، مجيد منوچهري، آرزو آقايي، بشري راشد، كريم منافي، حميد آذري، شهريار عليمحمدي، مجتبي موسوي، محمد كريمي، پيام احمدي (بچه هاي ورزشي مي گويند اگر تا حالا در يك تيم حرفه اي بازي نكرده اي، بهتر است بي خيال فوتبال شوي)، سيدمجتبي موسوي فرد (يادداشت)، حسين نعمت اللهي (يادداشت)، اشكان، سيدمحمد حسيني، فهيمه سليمانيان، مهديار فاتح ـ همدان. (اين كه راهنماي هنري تمام شهرستان ها را در صفحه هاي راهنما بخواهيم ارائه كنيم، نشدني است. محتواي مطالب هم محدود به تهران نمي شود)، حميد اسدي (يادداشت ها را دادم جواد رسولي، نمي خواهم نصيحت كنم، ولي براي بهتر شدن اوضاع، اين كه ناراحتِ گذشته باشي چيزي را حل نمي كند)، حامد خانجاني، محمد فلاح كيش (بخش ادبيات، داستان هم چاپ مي كند، بفرستيد)، فاطمه اسماعيلي (يادداشت)، فرزانه فرزاد (يادداشت)، ابراهيمي و خليليان (يادداشت)، روح الله ذرخشي (يادداشت)، سها اسپيكا، كورش امجدي، حميد خليفه هاشمي فرد (ممنون به خاطر كتابي كه فرستاده اي)، ايمان صاحب اختياري (يادداشت)، اميد جعفري (متنتان را فرستاديم براي محمد جباري).

داستان تماشاچي ها‎/ شماره 55
صديقه خوئينيها
گمان مي كنم جايي خوانده ام كه نقادها در يك مزرعه فقط به دنبال علف هاي هرز مي گردند و به زيبايي گل ها توجهي ندارند. پس تذكر مي دهم اين نقد نيست، بلكه يك گپ دوستانه است. يك داستان بايد بتواند انتظارات خواننده را برآورده كند، مثلا داستان در مورد چه كساني است؟ اشخاص تا چه حد معرفي مي شوند و مهم ترين چيز اين كه ما هدف نويسنده از نوشتن را بفهميم. به نظر من نويسنده در اين مورد اخير موفق است، هر چند كه اشخاص ، خوب معرفي نمي شوند. در يك بعدازظهر تابستان دو دوست در استخر محل آموزش فرزندانشان بعد از بيست سال يكديگر را مي بينند. (چرا استخر؟) و قصه از زبان يكي از آن دو كه اتفاقا نويسنده هم هست، ولي داناي كل نيست، بيان مي شود. چون نمي داند دوستش چرا تحويلش نمي گيرد؟ فقط حدس هايي مي زند. ولي آخر مشخص نمي شود چرا اين دو كه در بچگي تمامي جيك و پيك شان با هم بوده، اين  همه سال از هم بي خبر مانده اند؟ فقط به دليل تفكر خاص نويسنده در مورد تلفن زدن به دوستان قديمي؟ به دليل نقل مكان دوستش از كوچة آن ها؟ يا تنبلي؟ البته بي خبري دو دوست علي رغم رابطه اي است كه خواهرانشان با هم دارند. شايد نويسنده مي خواهد بگويد دوستي آن ها بر اساس تفكر بزرگترانشان است كه آن ها را كنار يكديگر مي نشانند تا بتوانند مفاهيم بزرگ و انقلابي را بيان كنند و ربطي به هيچ رابطة دوستانه ندارد. تنها يك همجواري استراتژيك است. (كه البته اين مفهوم، چندين بار نقض شده). به هر حال ما گمان مي كنيم كه اين دوستي، تقريبا بدون هيچ سنخيتي از نظر رفتار و تفكر و موقعيت خانوادگي شكل مي گيرد (چون بزرگترها مي خواهند) و جدايي شان هم بدون هيچ انديشه اي فقط با در نظر گرفتن مصالح بزرگان (وضعشان خوب شد به محله هاي بالا رفتند) و اختلاف خواهرها، انجام مي شود. ولي نقض شدن گمان ما توسط نويسنده، در جاي جاي قصه به يكدستي روايت لطمه وارد مي كند. به طور مثال خوشحالي نويسنده از ديدن دوستش در زمان حال، به ياد داشتن تمام خاطرات مشترك  شان، و محرم اسرار دانستن دوستش در زمان گذشته. در واقع بايد از خودمان بپرسيم اين دو نفر، تماشاچي چه هستند؟ زمان؟ تفكر ديگران؟ و... كه يك وقت دوستي و يك وقت دشمني را رقم مي زند. چرا اين قدر بي تفكرند؟ چرا دوست داشتني نيستند؟ اصولا نويسنده گمان مي كند نسل چندمي هاي انقلاب، اين قدر تلخ و تا اين اندازه آلت دست هستند؟ قهرمانان قصه چيزي نيستند به جز بچه هايي كه به زور بزرگترها كنار يكديگر مي نشينند. (اگر به جز اين است، چرا صحبتي در مورد سابقة دوستي و محبت بچه ها داده نمي شود.) و به زور بزرگترها همكلاسي شان را حبس مي كنند. (دوست داشتني نيستند) و بزرگترهايي كه به خاطر بچه ها با هم حرف مي زنند و خاطرات گذشته را مرور مي كنند (ترحم برانگيز هستند) و درهيچ صورتي قهرمان نيستند. گمان نمي كنم خانم مرشدزاده روزهاي انقلاب را ديده باشند. ولي من كه آن روزها كلاس سوم ابتدايي بودم، مي گويم كه اين طور نبوده كه بچه  ها فقط توي عكس  با هم باشند و بعد فراموش بشوند. در غبار ناشي از تكاپوهاي سياسي گم بشوند و در يك ظهر تابستان در صافي و زلالي استخر كودكان، دوباره پيدا بشوند. نويسنده بايد به من حالي كند چرا مينا اين قدر كم حافظه است؟ چرا از ديدن دوستش خوشحال نشده؟ اختلاف دو خواهر براي آنان كه در كوچكي محرم اسرار بوده اند، كافي نيست. براي بيست سال بي خبري. و قصه بين تفكر و احساساتي كه براي نويسنده قائل است و هدفي كه نويسنده مي خواهد بگويد، سر در گم است. با همة اين حرف ها قصه، توانايي همراه كردن خواننده تا آخر را با خود دارد. و در آخر سؤالاتي را كه به ذهنم مي رسد، فقط مي نويسم .چرا استخر؟ آيا منظور اين است كه اين ها علاوه بر اين كه تماشاچي خواهران و خانواده و... هستند، محصور جبر زمان و مكان هم هستند؟ (چه تأسفي و چه بي رحمي در حق اين دو دوست مظلوم) چرا اين ها چادر به سر دارند؟ مگر نه اين كه ما از ايشان هيچ تفكر نديده ايم. پس اين تأكيد براي چيست؟ ولي اين كه بچه ها باعث نزديكي اين ها مي شوند، خيلي زيباست. انگار تقدير مشتركي در مورد اين دو ثابت است كه هميشه تماشاگر باشند و براي تماشاي مسابقه چهار تا الف بچه پهلوي يكديگر بنشينند با هم صحبت كنند. هر چند كوتاه هر چندنا كافي و هر چند تأسف برانگيز.

زهره شريعتي
بعد از يك سال بالاخره ياد ادبيات افتاديد و خانم مرشد زاده هم خوانندگان را تحويل گرفت. دست مريزاد. مدت ها بود داستان به اين جانداري نخوانده بودم. سبك خانم مرشدزاده كم و بيش مثل داستان هاي دن چاون است كه يك زماني توي سروش جوان خيلي تحويلش مي گرفتيد. سبك زيبايي است، اما با عرض معذرت چند تا ايراد كوچولو داشت.ايرادها بيشتر به نثر برمي گشت. يكدستي و رواني متن به شكستن كلمات نيست. شكستن كلمات بعضي جاها كه لازم هم نبوده، خيلي به چشم مي خورد. غير از جملات داخل گيومه و بعد از دو نقطه كه متن گفت وگوي دو نفر است و شكستن آن به جاست، در خود متن بدون حالت گفت وگو خيلي از كلمات شكسته شده كه يكدستي متن را به هم زده. چون خوانندة حرفه اي داستان هستم و خودم هم مي نويسم، خيلي به اين چيزها دقت مي كنم. يك خرده موقع خواندن تماشاچي ها، توي دست انداز مي افتد آدم. ولي خدايي اش سوژه و پرداخت محشر بود. شروع و پايان هم همين طور.

نامه ها‎/ فهرست
يادداشت
يادداشت هاي بچه هاي تحريريه همشهري جوان
نيم رخ، تمام رخ
بهترين شغل، داشتن باباي پولدار است!/ ميثم منيعي، بازيكن تيم پاس
نمي خواهم خودم را به سينما سنجاق كنم‎/ عبدالرضا زهره كرماني،
بازيگر نقش معين در سريال روح مهربان
سينما
خيانت و مكافات‎/ گزارشي كامل از چهارشنبه سوري سومين
ساخته اصغر فرهادي همراه گفت وگو با كارگردان
وقتي از پشت خنجر مي خوري!/ ميزگردي كه در آن از خيانت و
خائن ها صحبت كرديم
گزارش
كليك كليك، بنگ بنگ!/ طومار اينترنتي عليه كاريكاتورهاي
دانماركي، قضيه اي كه همين جا توي تحريريه همشهري جوان كليد خورد
سبك زندگي
رقص در غبار‎/ همه آن چه بايد درباره خانه تكاني عيد بدانيد
ادبيات
وقتي از داستان كوتاه حرف مي زنيم از چه حرف مي زنيم؟‎/
حرف هاي همايش ستايش داستان كوتاه به درد آن هايي مي خورد
كه مي خواهند داستان بنويسند
ورزش
رئيس جمهورهاي قرمز، و كلاي آبي‎/ گزارشي از پرسپوليسي ها و
استقلالي هاي مشهور به بهانه دربي 60
براي شيطان، جهنم نزديك است!/ تكليف ليگ قهرمانان اين
هفته روشن مي شود، شوك بزرگ مي تواند حذف يووه و شكست مورينيو باشد
موسيقي
گرين دي، عليه جنگ طلبي بوش‎/ اين گروه انقلابي موزيك،
مي فروشد و جايزه مي گيرد
دانش
باز هم مسابقه فضايي، باز هم ماه‎/ در دوران جنگ سرد، مهم ترين
قسمت رقابت ميان آمريكا و شوروي، فرود آمدن بر ماه بود
موفقيت
آداب انتقاد‎/ چگونه خوب انتقاد كنيم و چطور با انتقادهاي بد مواجه شويم؟
رازهاي سرزمين من
اين جا آخر ايران است‎/ در اين شماره با چابهار بيشتر آشنا مي شويد
گالري
۶۴ 10/ 1/ 61 / اولين نمايشگاه سالانه پوسترهاي عاشورا
مهمان هفته
سبك و محتوا را تركيب كنيد‎/ استنلي كوبريك كارگردان
فيلم هاي غلاف تمام فلزي و درخشش كه چند بار هم
از تلويزيون پخش كرده اند
روزها
تولد امام موسي كاظم(ع)
تولد امام باقر (ع)
وفات سيد جمال الدين اسدآبادي
وفات خواجه عبدالله انصاري
مرگ سنت توماس آكويناس
مرگ مناخيم بگين
تولد دكتر مصطفي چمران
تولد ديويد گيلمور
مرگ چارلز بوكوفسكي
مرگ استنلي كوبريك
مرگ آلساندرو ولتا
مي جنگيم براي صلح‎/ دنياي قديم به ارسطو تعلق داشت و جهان نو به افلاطون
رويداد هفته
زندگي
سينما
ورزش
راهنما
سينما/تلويزيون
كتاب/هنر
رايانه/بازي

فهرست
نامه به سردبير
نامه ها‎/ فهرست
سينما تلويزيون
پايان سينما يك
راديو، فيلم نشان مي دهد
رويدادهفته
گوي طلايي تمشك طلايي
ورزشي
سامبا در پرسپوليس
ما نمي آييم، شما بياييد
رويدادهفته
براي شيطان جهنم نزديك است!
اجتماعي
تواضع نعمتي است كه كسي به آن حسودي نمي كند
زندگي
لباس جيغ نپوش گير مي افتي!
منو نسوزون
رويدادهفته
سينما
خيانت و مكافات
رفقاي خوب
آرام آرام وارد جهنم مي شويم
روحي فقط يك بهانه است
يك وسوسه ساده
دانش
باز هم مسابقه فضايي باز هم ماه
دوابرقدرت؛ دو مرد
لحظات به يادماندني در فضا
قهرمانان مسابقات فضانوردي
پنج واقعه مهم در مسابقه فضايي
سر پاتريك  مور فضانورد افسانه اي
موسيقي
گرين دي عليه جنگ طلبي بوش
احمق آمريكايي
روزها
گاهي به آسمان نگاه كن
مي جنگيم براي صلح
دو فيلسوف در مدرسه اي نگنجند
آنالوطيقا
رويدادها
هنر روز
اين جا آخر ايران است
|  فهرست  |  سينما تلويزيون  |  ورزشي  |  اجتماعي  |  زندگي  |  دانش  |  سينما  |  موسيقي  |
|  روزها  |  هنر روز  |  شناسنامه  |  ادبيات  |  مهمان هفته  |  راهنما  |  سبك زندگي  |  گزارش  |
|  موفقيت  |   نيم رخ ، تمام رخ  |  يادداشت  |  گالري  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |