عكس: جواد منتظري
محمد جباري- فاطمه عبدلي - كاوه مظاهري
سوژة چهارشنبه سوري از كجا آمد؟ چرا چهارشنبه سوري؟ انتخاب خانم هديه تهراني؟ قضية مرگ برادر خانم عليدوستي؟ اين چهار سؤال را تا قبل از بعدازظهر اولين چهارشنبة اسفند در هر كدام از گفت وگوهايش جواب داده بود. دو فيلم قبلي اش رقص در غبار و شهر زيبا اعتبار و محبوبيت زيادي براي او دست و پا كردند و ولي شهرت نه. ولي حالا چهارشنبه سوري همه چيز را يكجا براي او آورده است. در طول 2 ساعت مصاحبه، همزمان با به صدا در آمدن چند بارة زنگ تلفن همراهش، از خيلي چيزها حرف زديم. از حواشي ريز و درشت ساخت چهارشنبه سوري، از نفرتش از فقر و اين كه موضوع انشا هايش در مدرسه هم آدم هاي فقير بوده اند، از صحبت هاي سه چهار ساعتة هر شبي با 3 برادرش در دوران نوجواني و تأثير اين صحبت ها در حساس شدن شاخك هاي عاطفي اش و از بي اعتمادي و احساس ناامني رواني كه اعتقاد دارد اين روزها جامعة ما را دارد متلاشي مي كند. چيزي كه يكي از مايه هاي اساسي فيلم چهارشنبه سوري است و به قول خودش قصة چهارشنبه سوري از آن جا شروع مي شود كه فرد در چهارديواري خانة خودش هم احساس امنيت نكند.
خودتان با اين حس ناامني چه كار مي كنيد؟ مثلا وقتي توي خيابان راه مي رويد، اين ناامني را حس مي كنيد؟
قطعا، همه اين حس را دارند. حالا بعضي ها سعي مي كنند با آن كنار بيايند. بعضي ها هم مثل من نمي پذيرند قضيه را. اين ناامني كه مي گويم، فقط ناامني مثلا براي اموالتان نيست. يك ناامني رواني است. نگران آن هستيد كه فردا برايتان چه اتفاقي خواهد افتاد. نگران اين هستيد كه سرنوشت فرزندتان چه خواهد شد. يعني توي تمام جوانب زندگي، احساس مي كنيد روي زمين سفتي نايستاده ايد. جاي پايتان، جاي محكمي نيست كه با آرامش زندگي كنيد. يك نگراني هميشگي همراهتان هست كه ريشه در چيزهاي مختلفي دارد. ما از كودكي مي آموزيم كه هر سخن جايي و هر نكته مكاني دارد. از كودكي مي آموزيم كه آزاد نباشيم و اين تبديل مي شود به يك مهارت زندگي. ما تنها فرهنگي هستيم كه اندروني و بيروني داريم. در واقع بايد ياد بگيريم دو جور بايد زندگي كرد. در يك زندگي شهري مثل تهران، چند جور بايد در طول روز زندگي كرد و خود اين ها باعث احساس ناامني مي شود. چون بعد از يك مدت فراموش مي كنيم من كدام بودم و كدام نقاب را بايد به صورت بزنم. خودم كدام هستم؟ غم انگيز اين است كه بعضي وقت ها اصلا نمي دانيم كدام رفتار درست است؟ من كي ام؟ تعريف خودمان را فراموش مي كنيم و باز غم انگيز تر اين است كه اين، بيماري ناپيدايي است. درد ندارد كه آدم بفهمد. بيماري اي است كه مي شود به اش عادت كرد. خيلي ها به اين دليل اصلا اين بيماري را نمي فهمند. ولي به هر حال جامعه را دارد از درون متلاشي مي كند. علتش هم اين است كه اين همه حادثه و بحران در اين سال ها و در تاريخ ما، باعث شده هيچ قرني، هيچ دهه اي، احساس سكون و ثبات نكنيم.
اين قضيه اي كه مي گوييد، پيوند تنگاتنگ با رياكاري توي جامعه دارد. جلوي دوستمان يك نقاب مي زنيم، توي اداره يك نقاب، توي مهماني يك نقاب،... خودتان چه جوري هستيد؟ مثلا همين الان كه وارد دفتر مجله شديد، يك نقاب ديگر به چهرة خودتان زديد، يا نه؟
اين كار، آگاهانه نيست كه من وقتي وارد يك محيط ديگر بشوم، تصميم بگيرم جور ديگري بشوم. ناخودآگاه اصلا سيستم دفاعي بدنم از لحاظ رواني يك شكل جديدي مي گيرد. مثلا كافي بود در اين جمعي كه نشستيم، حجاب اين خانم يك شكل ديگري بود، شما مثلا ريش نداشتي، ايشان آستين كوتاه بود... سيستم رواني من وقتي وارد جمعي مي شوم، بدون اين كه من به اش دستور بدهم، خودش آن قيدهايي را كه دارد تعريف مي كند و اين كه در اين محيط اين گونه بايد باشي.
اصلا جزئي از شخصيت مان شده...
يعني بدون اين كه بفهميم، بدنمان دارد براي اين، انرژي صرف مي كند. به همين دليل است كه سن ماها با سن واقعي مان نمي خواند. ماها در هر يك سال، به نظر مي آيد دو يا سه سال زندگي مي كنيم. مثلا اين فوتباليست هاي مطرح دنيا را نگاه كنيد. من احساس مي كنم كه او بايد همسن من باشد، ولي مي بينيم نه.
مالديني يك نمونه اش است!
چون تك تك سلول هاي بدنش ياد گرفته كه تابع تعريف خودش باشد. خودش را مدام تطبيق ندهد با محيط هاي مختلف. اين خيلي به بعد از انقلاب و اين ها برنمي گردد.
يك مثالي بزنم. يك بار من داشتم كار مي كردم. يك گروه خارجي آمدند سر صحنة ما. خيلي راحت يكي شان لم داد، يكي شان نشست لب باغچه، بدون اين كه معذب باشند. غريبه هم بودند. من احساس مي كردم كه آن ها تك تك سلول هاي بدنشان، آزاد بودن و راحت بودن را فهميده اند. اگر دوست دارد اين جوري بنشيند، مي نشيند. ولي ما در فرهنگمان كه بعضي از اين ها از خصايل فرهنگ ماست، وقتي وارد يك محيط غريبه مي شويم، سعي مي كنيم مؤدب باشيم، ساكت باشيم و... يعني بحث اين است كه بيشتر از اين كه نياز به آزادي اجتماعي داشته باشيم، نياز به يك آزادي فردي داريم كه در خلوت خودمان هم با آن كنار بياييم.
اين حرف هايي كه الان زديد، دربارة شخصيت مرتضي خيلي صادق است. يعني آن قدر شوهر بودن و مردانه بودنش باورپذير است كه وقتي كنار سيمين او را مي بينيم، حسابي شوكه مي شويم. اين قدر شوهر خوبي است كه آدم خيال نمي كند او خيانت كند.
در واقع مرتضي لحظة شروع آن سكانس تبديل مي شود به يك شخصيت منفي. حتي توي نگاه و توي بازي اش اين رعايت شده. شما هم به عنوان تماشاگر، از آن اتفاقي كه آن جا دارد مي افتد، خوشتان نمي آيد و حس بدي پيدا مي كنيد. من توي سينما بعضي ها را ديدم كه ناراضي اند از اين اتفاق. ولي يك مقداري كه صبر مي كنند و ارتباط اين دو نفر را مي بينند، باور مي كنند اين رابطه را. مي فهمند اين آدم زنش را دوست دارد، بچه اش را دوست دارد. ولي توي اين موقعيت گير كرده. خودش هم مي گويد كه من مي دانم اين كار خلاف عرف و خلاف اخلاق است، ولي چه كار كنم دست خودم نيست. ناخواسته افتاده در يك موقعيت. موضوع اين است كه در جامعه اي كه صداقت اين قدر هزينه هاي گراني دارد، چه انتظاري است از مرتضي كه بيايد راستش را به زنش بگويد. يعني اي كاش فضا به گونه اي بود و آن صداقت كمي، كم هزينه تر بود و مرتضي مي رفت حقيقت را مي گفت و زنش يا جدا مي شد يا صبوري مي كرد و بالاخره به جايي مي رسيدند ديگر. ولي ما احساس مي كنيم اگر دروغ بگوييم، هزينة كمتري ممكن است بپردازيم.
|
|
|
وقتي مي گوييد چهارشنبه سوري، پشتش يك نوع اعتراض آنارشيستي پنهان است كه به مضمون فيلم هم مربوط است
يكي از جنبه هاي واقعي بودن چهارشنبه سوري هم همين است. يعني همين اتفاق هاي عادي دور و برمان را توش مي بينيم. يعني پنهان كردن مرد، خيلي باور پذيرتر است تا مثلا كار شخصيت مرد فيلم بانوي مهرجويي كه همان اول، خيـلي رك قضيه را به زنش مي گويد. واكنش مرد خيانتكار مهرجويي خارجي است، ولي توي چهارشنبه سوري اين طوري نيست.
ماني حقيقي يك روز سوار تاكسي مي شود. آن زمان هنوز در حال نوشتن اين فيلم نامه بوديم. راننده هم اصلا نمي دانست اين كي هست و شروع مي كند به درد دل كردن و داستاني زندگي اش را مي گويد. داستان زندگي اش عين داستان مرتضي بوده. يعني گفته من همسري دارم و دخترم در حال ازدواج است و دارم راجع به داماد آينده ام تحقيق مي كنم. از طرفي توي همين مدت تحقيق، ناخواسته عاشق زني شده ام و ارتباط مان خيلي شديد هم شده. از آن ور دنبال يك داماد سالم مي گشته، ولي خودش آلودة يك رابطة خيلي پيشرفته شده. آن روز توي تاكسي براي آقاي حقيقي گريه مي كند و مي گويد نمي دانم چه راهي دارم و از خودم بدم مي آيد. بعد به آقاي حقيقي مي گويد شغل شما چيه؟ حقيقي مي گويد نويسنده ام. مي گويد يك قصة اين جوري بنويس و فيلمش را بسازيد كه آقاي حقيقي مي گويد ما نوشته ايم، اين است. فيلم نامه را به اش نشان مي دهد. منظور اين است كه اين نمونه ها را راحت توي جامعه مي توانيم پيدا كنيم. بارها بعد از فيلم آدم هايي آمده اند و گفته اند كه ما چنين تجربه اي را داشته ايم.
يكي از نمونه هاي فوق العادة ديگر از واقع گرايي چهارشنبه سوري هم سكانس هاي دعواي فيلم است. توي سينماي ايران، كمتر صحنة دعوايي ديده ايم كه اين قدر واقعي باشد. از ديالوگ ها بگيريد تا چيزهاي ديگر. به خصوص دومين دعوا محشر است. اين دعواها را چه جوري درآورديد؟
خيلي به نظرم راحت است. چون الگويتان جلو رويتان است. يعني همان زندگي واقعي. كافي است وقتي يك زن و شوهري دارند دعوا مي كنند، يك كمي دقت كنيد. ما همين پايين جردن، تــوي كــوچـه اي در حــال فيلم برداري چهارشنبه سوري بوديم كه يك زن و شوهري كه بچه شان هم همراهشان بود، يك دفعه از ماشين پريدند پايين و با هم دعوايشان شد. كتك كاري مي كردند و بچه شان هم كنار آن ها بود.
سكانس دعواي چهارشنبه سوري ر ا كامل ديديد پس!
نه، شبيه دعواي فيلم ما نبود. ولي همة گروه، آن حسي را كه آن جا وجود داشت، درك كردند. من يكي از دغدغه هايم در چهارشنبه سوري، اين بود كه يك دعواي زن و شوهري قابل باور حتما توي كار داشته باشم و خيلي روي اين كار شد. از ديالوگ نويسي شروع شد تا بازي ها.
ديالوگ ها را چطوري نوشتيد؟
ما دربارة كليت صحنة دعوا صحبت كرديم، راجع به اين كه چه حس هايي بايد وجود داشته باشد. من رفتم نوشتم و آوردم و چندين بار رتوش شد. الان يادم نمي آيد دقيقا چه كار كرديم. يك خرده از اين اتفاقات نوشتن، ناخودآگاه روي مي دهد. ولي همة تلاشم اين بود كه هيچ كلمه اي، هيچ چيزي كه باعث شود قضيه به نظر بيايد سينماست و واقعيت نيست، وجود نداشته باشد. اتفاقا آن سكانس، يك سكانس كاملا سينمايي است. توش حركت دوربين وجود دارد، ميزانسن وجود دارد. ولي تمام تلاش بر اين بود كه اين ها ديده نشوند. آن سكانس، يك پلان سكانس چهار و نيم دقيقه اي است، بدون كات. براي اين كه حس بچه ها گرفته نشود، آن پلان را بدون قطع گرفتيم. اگر پشت صحنة آن سكانس را ببينيد، باورتان نمي شود. آن قدر توي زمين ريل بود و آن قدر آدم ها، كارهاي آكروباتيك براي فيلم برداري اين صحنه كردند كه باور نمي كنيد.
اين صحنه را با چند برداشت گرفتيد؟
سه روز تمرين كرديم. چندين بار هم گرفته شد. يك جا هم گرفتيم OK شد، ولي راش هايش را كه ديديم، راضي نبودم. ولي دفعة بعد بالاخره شد.
ديالوگ ها بداهه نبود؟
نه.
هيچ كدام از ديالوگ ها؟
اين كه يك كلمه اضافه كنند يا جمله اي را نصف كنند آره، ولي همه اش توي متن بود.
فحش ها هم همين طور؟
آره بود! شانس ما اين بود كه بازيگرهاي خوبي بودند، هر چهار نفر.
توي چهارشنبه سوري فقط آن صحنة آسانسور و كتك زدن مژده توي خيابان است كه حواس آدم را پرت مي كند به كارگرداني. اتفاقا خيلي هم صحنة خوبي است.
توي رقص در غبار و شهر زيبا هم دعواها را از نزديك نمي بينيم. من خيلي مايل نيستم دعوا را از نزديك ببينم. توي فيلم نامه هم اين صحنه اين جوري بود كه مرتضي از آسانسور بيرون مي آمد و دوربين هم بيرون مي آمد و دعوا را از نزديك مي ديديم و افتادن مژده توي جوي را مي ديديم و جاماندن چادر و جمعيت و تاكسي كه مژده را سوار مي كرد. همة اين ها را مي ديديم. من فكر كردم اگر اين صحنه را بخواهم اجرا كنم و خوب اجرا كنم، تأثير آن سكانس بعدي و دعواي بعدي را از بين برده ام. تماشاگر مي گويد فيلم دارد دوبار يك دعوا را با جزئيات نشان مي دهد. من دفعة اول يك خرده از دورتر اين دعوا را نشان دادم. فكر كردم خيلي نزديك نشوم. بهترين چيز هم همين آسانسور بود كه منطقا ما را دور مي كرد از دعوا. اگر ما توي سكانس آسانسور مي رفتيم جلو و با جزئيات، همه چيز را مي ديديم، آن وقت توي دو سكانس بعد، آن دعوا تأثير خودش را ديگر نداشت. البته اين پلان با شكل فعلي هم خيلي طولاني تر بود و گرفتنش خيلي سخت بود. آسانسور مي رفت بالا و مي رسيد طبقة شش. بعد همكار مرتضي سوار مي شد مي آمد پايين و او را از ميان جمعيت مي آورد و سوار آسانسور مي كرد و دوباره آسانسور مي رفت بالا. سه بار آسانسور بالا و پايين مي رفت.
اين صحنه ها را فيلم برداري هم كرديد؟
بله، خيلي هم خوب بود. ولي عيبش اين بود كه ادامه دادنش نشان مي داد كه اين صحنه كارگرداني شده و من اين را دوست نداشتم. براي همين از يك جايي اين پلان كات شد.
چهارشنبه سوري را چند درصد براي مخاطب عام ساختيد و چند درصد براي مخاطب خاص؟ انگار تو چهارشنبه سوري مخاطب عام برايتان خيلي مهم تر بوده .
به نظرم هيچ كس نمي تواند ادعا كند كه من فيلمي كه دارم مي سازم براي چه مخاطبي است. اين توي تئوري، شدني است، ولي در عمل نمي شود. من واقعا فكر نمي كردم به مخاطب.
مي دانيد، مثلا به نظر من صحنة تو ماشين نشستن مرتضي و سيمين براي راضي نگه داشتن مخاطب عام است. اين فكر را كردم كه آقاي فرهادي مي توانست يك كار ديگر بكند. اين كه ببينيم يك زن آمد نشست تو ماشين، ولي نفهميم اين زن كي است. بعدا كه روحي شب مي آيد سوار مي شود، از بوي عطر مي فهمد سيمين توي ماشين بوده. يعني كل سكانس را حذف مي كرديد.
آن وقت قضاوت شما نسبت به سيمين چي مي شد؟ اگر اين دو سكانس را نمي ديديد، راجع به سيمين چه قضاوتي مي كرديد؟ اين دو سكانس به خاطر مخاطب عام يا خاص نيست. اساسا ربط دارد به نگاه فيلم و نوع نگاه من. يعني اگر مي خواستم توانايي هاي فيلم نامه نويسي و كارگرداني ام را به رخ بكشم، آن دو سكانس را به راحتي مي توانستم بردارم. چون اولين چيزي كه به ذهن هر كسي مي رسد اين است كه اين دو مي تواند نباشد. ولي چه اتفاقي مي افتاد؟ اصلا حسن فيلم و چيزي كه من دارم روي آن پافشاري مي كنم، اين است كه من آدم ها را مقصر ندانم و آدم ها را در محيط نشان بدهم و خود تماشاگر قضاوت كند كه اين آدم خودش چقدر حق داشت و چقدر شرايط مقصر بود و... اين دو تا سكانس، سكانس هايي هستند كه اگر نبودند و با روحي رابطة آن ها را كشف مي كرديم، احساس مي كرديم سيمين بدمن فيلم است. بعد راجع به رابطة مرتضي و سيمين، طبق كليشه هاي ذهن تماشاگر، اولين پيش بيني، يك رابطة صرفا غيراخلاقي بود. يعني رابطة مرتضي و سيمين، ديگر بُعد پيدا نمي كرد و فيلم ما آدم ها را خط كشي كرده بود: مژدة مظلوم، مرتضي و سيمين خيانتكار. به هر حال، يكي از شخصيت هاي اصلي فيلم، سيمين است. در اين سكانس، حس مرتضي را درك مي كنيم كه ناخواسته عاشق شده و دارد تقلا مي كند از اين موقعيت در بيايد. از آن طرف، بعد ديگر شخصيت سيمين را مي بينيم كه دوست ندارد ويرانگر يك خانواده باشد. بعد پلان بعدي كه ترقه مي خورد پشت سيمين، تبرئة سيمين است...
اين صحنه هم خيلي خوب از كار در آمده. ايده اش از اول توي فيلم نامه بود؟
بله، در واقع در اين سكانس مدتي طولاني تنهايي او را مي بينيم و بعد از اين كه ترقه پشت سرش مي خورد، اين تنهايي را بيشتر هم حس مي كنيم.
روحي وسط ماجراي اين زن و شوهر چي كار مي كند؟
روحي خيلي ساده به ازدواج نگاه مي كرده و ازدواج برايش به معني لباس عروس و عطر خريدن براي نامزدش و شيطنت ها و آرايش و اين ها بوده. ولي حالا يك صبح تا شب وارد يك ازدواج انجام شده مي شود و چيزهاي جديدي ياد مي گيرد. شب كه مي رود، همان آدم نيست. نه به اين معني كه نگاهش نسبت به زندگي عوض مي شود. نه، يك سري تجربيات كسب مي كند.
از بازي ترانه عليدوستي راضي بوديد؟
نوع بازي ترانه عليدوستي توي صبح يا شب، خيلي فرق مي كند. شب يك پختگي حاصل از يك روز تجربه توي نگاهش است كه ترانه توي تمرين، خيلي روي آن كار مي كرد كه يك جايي زياد نشود، كم نشود. من فكر مي كنم بين روحي و عبدالرضا به خاطر عشقي كه وجود دارد و هنوز مخدوش نشده، اعتماد و اطمينان وجود دارد. بعضي به من مي گويند كه چرا عبدالرضا حرف زنش را قبول كرد؟ ببينيد، اصلا ذهنمان بيمار شده كه اگر روحي به شوهرش مي گويد ببخشيد من چادرم را جا گذاشتم، تماشاگر مي گويد چرا عبدالرضا مي پذيرد؟
آخر همه انتظار دارند آن جا گير بدهد و دعوا بشود!
يكي از دغدغه هايم اين بود كه يك دعواي زن و شوهري قابل باور حتما توي كار داشته باشم
نكتة جالب اين است كه تماشاگري كه از صبح تا شب روحي را ديده كه هيچ خلافي نكرده و دست هيچ كس به اش نخورده، خود اين تماشاگر انتظار دارد شوهر، روحي را توبيخ كند. يعني ذهن ما به عنوان مخاطب، اساسا وجه منفي را مي بيند. يعني تماشاگر مدام دارد پيش داوري مي كند.
موقع نوشتن فيلم نامه روي اين ها حساب مي كرديد؟
بله، مثلا يك صحنه اي داريم كه مرتضي، روحي و بچه توي پارك هستند و مرتضي به روحي مي گويد من بروم براي سفر خريد كنم ...
يكي از صحنه هاي خيلي خوب فيلم است...
همة تماشاگران پيش خودشان مي گويند اين حتما با زن همسايه قراري دارد. ولي مي بينيم كه مي رود توي سوپر و دارد خريد مي كند. يا مثلا تا اواسط فيلم، تماشاگر با خودش مي گويد چنين رابطه اي اصلا وجود ندارد و اين زن خانه است كه بيماري روحي دارد، وسواس دارد. چرا چنين فكري مي كند؟ چون وقتي زن همسايه را مي بيند، مي بيند خيلي زن خوبي است، زن مهرباني است، زن با گذشتي است، ظاهر متيني دارد. پيش فرض تماشاگر، اين است كه در يك مثلث عشقي خانوادگي، آن رأس سوم حتما بايد بد باشد تا چنين رابطه اي را متصور شويم.
البته انتخاب بازيگر هم خيلي تأثير گذاشته. اين طرف هديه تهراني، آن طرف پانته آ بهرام.
در حالي كه كليشة ذهن تماشاگر مي گويد كه هديه تهراني بايد جاي همسايه باشد و پانته آ بهرام جاي مژده. در حالي كه فكر مي كنم چيز نو و ناگفتة روابط در چهارشنبه سوري، اين است كه هر سه رأس، آدم هاي عادي هستند، مثل همه هستند.
چرا فيلم را با ترانه و عبدالرضا شروع كرديد؟ چرا يك دفعه نرفتيد سراغ آن آپارتمان و مژده و مرتضي؟
ما يك چيزي ابتداي فيلم مي كاريم كه ته فيلم ازش استفاده كنيم. مثلا راحت با يك كات مي شد از اين جا شروع كرد كه روحي زنگ در را مي زد و قصه از اين جا شروع مي شد و پنج شش دقيقة اول فيلم نبود. چه اتفاقي مي افتاد؟ آن استرس ده دقيقة آخر فيلم كه شما نگران روحي هستيد، از دست مي رفت. چون اين نگراني به خاطر ارتباط روحي و شوهرش است كه اول فيلم مي بينيم. رابطة عاشقانه اي بين اين دو ديده ايد كه به تان چسبيده و نگران هستيد كه مبادا اين رابطه به هم بخورد. چيزي كه ماني حقيقي هم هميشه مي گفت، اين بود كه فيلم نامه شبيه يك بند رخت است كه شروع و پايانش با دو تا ميخ محكم بايد به دو تا ديوار كوبيده شود تا هر چه لباس مي اندازي رويش، پايين نيايد و نخورد زمين. ميخ هاي سر و ته اين فيلم نامه عبدالرضاست. شروع فيلم با عبدالرضاست و ته فيلم با عبدالرضاست. يعني اگر آن ها اول نبودند، سر فيلم يك كم شل بود.
ولي الان كه فيلم با صحنة با موتور رفتن روحي و عبدالرضا تمام نمي شود. البته من آن صحنة تنهايي پاياني را خيلي دوست دارم. ولي طبق حرف هاي شما فيلم بايد با همان صحنة موتور تمام مي شد تا ميخ پايان هم شل نباشد.
طبق كليشة اين نوع شروع، پايان هم بايد با همان تمام مي شد. ما خودمان هم سر اين خيلي توي نوشتن كلنجار رفتيم كه فيلم را آن جا تمام كنيم. اگر فيلم آن جا تمام مي شد، چيزهاي مهم تري را از دست مي داديم. گفتيم يك غلط املايي اين جا داشته باشيم، به جاش كلي جمله بعدش خواهيم داشت كه جمله هاي ارزشمندي هستند. يعني الان چهارشنبه سوري را تصور كنيد بدون آن سكانس پاياني. خيلي از حس هاي قشنگي كه الان داريد، آن موقع نداشتيد. فقط آن موقع مي گفتيم يك پايان منطقي بود.
در واقع به تركيب خوبي از اين دو نرسيديد كه هم آن صحنه هاي تنهايي ها را داشته باشيد و هم فيلم با صحنة رفتن روحي و عبدالرضا سوار بر موتور تمام شود؟
بله، چون من اصرار داشتم مرتضي را وقتي روحي نيست، در خانه ببينم و تنهايي اين آدم ها را ببينم. مخصوصا از آن پلان خوابيدن مژده كنار بچه نمي توانستم بگذرم.
شوهر سيمين چرا اواخر فيلم يك دفعه وارد ماجرا مي شود؟
يكي از كاركردهاي حضور شوهر سيمين، اين بود كه من تصاويري مي خواستم كه به هر حال بايد يك منطق و پيش زمينه اي مي داشت. من مي خواستم سيمين و بچه اش آخر داستان كنار هم باشند، همان جور كه مژده و بچه اش كنار هم هستند. بايد حتما نشان مي دادم بچة سيمين الان آمده. نشان مي دادم همان طور كه مرتضي تنها بود، همان طور كه مژده و بچه اش تنها بودند و سيمين تنها بود، آن طرف، شوهر سيمين هم باشد. براي اين كه سكانس آخرم منطقي باشد، بايد بسترسازي مي كردم. اين بسترسازي، آمدن شوهر از كرج بود تا بچه پيش مادرش باشد و دوباره بچه را بردارد ببرد. اگر اين كار را نمي كردم، آن آخر فقط مي شد سه تا تصوير: مژده و پسرش، مرتضي و سيمين. ولي يكي از چيزهايي كه در سكانس آخر، خيلي روي ما تأثير مي گذارد، تنهايي اين آدم غريبه است كه نمي دانيم كيست. البته باز هم طبق قواعد فيلم نامه نويسي، ورود يك شخصيت با اين ميزان اهميت در اين دقيقه از فيلم درست نيست.
صحنه هاي شلوغي مثل صحنه هاي مراسم چهارشنبه سوري فيلم را چه جوري واقعي از كار درمي آوريد؟
هميشه احساس مي كنم اين پلاني كه قرار است گرفته شود، اين الان از لنز دوربين روي نگاتيو ثبت مي شود و مي ماند. هر كاري مي خواهي بكني الان بكن.
چه جوري به بازيگرها چيزي را كه مي خواهيد انتقال مي دهيد؟
اين جور وقت ها آن قدر خودم غرق آن حس مي شوم و برايم جدي مي شود كه...
مثلا از هديه تهراني چطور بازي گرفتيد؟ بغض هديه تهراني توي آن سكانس حمام، عجيب واقعي و فوق العاده بود.
من آن چيزي را كه مي خواهم، اين قدر از روزهاي قبل تكرار مي كنم و سكانس ها را مهم مي كنم كه خود به خود براي بازيگر مهم مي شود. مثلا همين سكانس توي حمام رخ نمي داد. توي اتاق بود و خيلي معمولي بود. توي اجرا آن را تبديل كردم به حمام. از چند روز قبل به همه مي گفتم اين سكانس دارد وقتش مي رسد و بچه ها مواظب اين سكانس باشيد و آن قدر مي گفتم اين سكانس، اين سكانس كه شاخك هاي همه تحريك مي شد كه قرار است شق القمر كنيم. سكانس ها را ناخواسته براي همه بزرگ مي كردم. مثلا به فيلم بردار مي گفتم و يك ساعت بعد به يك نفر ديگر و اين قدر اين حس را مي گفتم كه به يك حس مشترك مي رسيديم.
بغض و جويده جويده حرف زدن هم از اول توي فيلم نامه بود؟
بله.
اما هنوز لم تان براي بازي گرفتن را لو نداده ايد!
نگاه كنيد، شما كافي است چيزهاي اضافي را از بازيگر بگيريد. او بازي مي كند و شما مرتب به اش مي گوييد اين كار را نكن، اين كار را كم كن. من سعي مي كنم كه بازيگر بازي اش را انجام دهد و من اضافاتش را ازش بگيرم و دو سه تا چيز كه به نظر مي رسد به اش كمك كند، اضافه كنم. در مرحلة اول من مدام كم مي كنم. مثل يك آدم پر از مو و ريش، كه هي سلماني مي رود و موهايش را كم مي كنيم تا برسيم به يك هيبت خلوت تر.
يعني فيلم برداري سكانس هاي اوليه، خيلي تكرار مي شود؟
فيلم برداري كه نه، ولي سكانس هايي را كه تويش بازي هاي سخت است، زياد تمرين مي كنيم. مثلا آن سكانس دعوا را خيلي تمرين كرديم.
سخت ترين سكانس كار بود؟
بله، البته تمرين هايمان با حس كامل نيست. سعي مي كنم حس بازيگر دست نخورد. سعي هم مي كنم در اين صحنه ها كه خيلي جدي است، خودم هم پشت دوربين، خيلي جدي باشم و اين انتقال پيدا كند به تماشاگر. يعني اگر قرار است صحنه غم انگيز باشد، آن غم توي خودم وجود داشته باشد و نشان بدهم كه من غمگين شدم از بازي شما. سعي مي كنم نشان بدهم من اولين مخاطب بازي شما هستم و واكنش من اين گونه است و براساس واكنش من، بازي تان را تصحيح كنيد.
راســتــي چــــرا روز چهارشنبه سوري را به عنوان زمان قصه انتخاب كرديد؟
خيلي ابعاد مختلفي داشت. اولينش اين كه قصه ايجاب مي كرد كه يك دختر نزديك عيد برود خانه تكاني و چه بهتر كه چهارشنبه سوري برود كه خيلي ديگر نزديك عيد بود. حالا كلي استفادة ديگر هم از آن شد. به لحاظ مضمون هم. وقتي مي گوييد چهارشنبه سوري، پشت آن هم چيزي پنهــان شده. يعني تنها چيزي كه نـيست، جشـن اسـت. يك نوع اعتراض آنارشيستي پنهان است. به لحاظ اجرا هم آن تشنجي كه در فضا بود، به فيلم كمك مي كرد. از صبح آرام آرام وارد جهنمي مي شديد كه پر از آتش و صدا و ترقه بود. انگار يك جنگ شهري است.