فوت استاد غلامحسين بنان ۸ اسفند 64 13
يك روز از راديو به او تلفن كردند كه آقاي قطبي [مدير راديو تلويزيون] يك حكم مشاوره هنري براي شما [بنان] نوشته اند. بنان به قطبي گفت من در صورتي قبول مي كنم كه دستم براي يك سري تغييرات باز باشد. راديو بايد از وجود عده اي مثل نسرين و شماعي زاده تصفيه شود. اين ها هنرمند نيستند. قطبي گفت اين ها را نمي توانيم كنار بگذاريم. بنان گفت با وجود اين ها ديگر به من و امثال من احتياجي نيست. حكم را پاره كرد و تو صورت قطبي ريخت. وقتي آمديم بيرون گفتم: تند نرفتي؟ گفت: حرف دلم را زدم. مي گفت: دلم مي خواهد يك انقلاب هنري بشود و اين آت و آشغال ها دور ريخته شوند. انقلاب كه شد گفت: من به آرزويم رسيدم. ديگر آرزويي ندارم. / از خاطرات خانم پريدخت آور همسر مرحوم غلامحسين بنان
و غرور آنان را گرفت
قتل جعفر برمكي 10 اسفند، 30 محرم 189 ق
حسين احتسابي
كشورداري را اگر با نگاه رسول الله دنبال مي كردي حكومت با مهر و محبت بود بر تمام جهان و فطرت انسان. اما اگر با نگاه دنيايي و جاهلي بني اميه نگاه مي كردي به درد حكومت بر قبيله هم نمي خورد چه رسد به حكومت از سمرقند تا مصر و اسپانياي بني عباس.
برمكيان ايرانياني بودند كه كشورداري را خوب مي-دانستند گرچه هيچ از دينداري نمي دانستند. وقتي يحيي برمكي به دربار رفت كسي فكر نمي كرد، برمكيان چنان قدرتي پيدا كنند كه مردم كمتر توجهي به خليفه داشته باشند و حقوق خليفه را هم جعفر برمكي تعيين كند. تمام شهر نگاه به ثروت و جاه و جلال برمكيان داشت. تنها يك كنيز جعفر يك ميليون دينار طلا به فروش رفت. (چيزي در حدود بيست ميليارد تومان الان). جعفر، شوهر خواهر هارون شده بود و قصر شوهر خواهر هارون از قصر هارون زيباتر بود.
هر چه باشد گاهي ما به قدرت مي-نازيم. يحياي برمكي به قدرت خود ناز مي كرد. خدا بنا گذاشت كه ايشان را با مطالب خيلي ساده اي از دنيا ببرد. با فضله افكندن اسب. گفت شما خيلي غرور داريد. با يك فضله اسب همه شما را از بين مي برم. پدرت را برادرت را و خودت را. امكاناتي هارون به اين ها داده بود. آمد به قصر براي تماشا. قصر جعفر برمكي مقابل قصر هارون. اسبش را بسته بود طوري كه دم اسب به طرف قصر هارون بود. در موقع نگاه كردن هارون اسب فضله انداخت. هارون گفت. جعفر برمكي ايراني است و اسبش را طوري بسته است كه وقتي فضله افكند اهانت به من بكند. دستور داد كه جعفر را بگيرند.
(بخشي از پيام آيت الله خامنه اي به اجلاس سراسري نماز)
شاه نازك نارنجي
مرگ احمد شاه قاجار 9 اسفند 1308
محمد گرشاسبي
در كتاب محرمانة سياست انگليس در شرق آمده است: جهت تربيت احمد شاه، يكي از رجال خانوادة قراگوزلو (ناصرالملك همداني) را مأمور كرديم كه به شاه زبان انگليسي آموخته، او را به تمدن و خوي و اخلاق انگليسي آشنا و مأنوس نمايد. اما برعكس، اين پادشاه به زبان انگليسي بي علاقه بوده، خيلي زبان و تمدن فرانسه را دوست داشته و حتي در مواقع فراغت چندين صد جلد كتب فرانسه را خوانده و در حواشي آن ها اظهار عقيده مي كرده است.
صحت اين ادعا ها كه احمد شاه چه زمان ولايتعهدي و چه در دوران سلطنت، علاقة زيادي به كسب تحصيل داشت، از دو دست نوشته اي كه از او بر جاي مانده ثابت مي شود. مثلا در دست نوشتة اول او در دوران ولايتعهدي، اين گونه آمده است: حضرت والا شاهزاده نصرت السلطنه، خواهش دارم كه امشب بياييد؛ زيرا كه فردا
مسيو پرني خواهد آمد و گويا درس فرانسه و حقوق را سؤال نمايد. لهذا خواهش دارم بياييد و اين دروس را به من به تكميل بفهمانيد تا فردا در سؤال خجل نشوم. امضا- حقير احمد در نامة دوم هم كه به همان دوست نوشته شده و كمي متفاوت است، آمده: حضرت والا، اين دروس را ممتاز همايون خيلي تند نوشته. من نتوانستم بخوانم. خواهش دارم كه اين را به خط خودتان طوري بنويسيد كه من بتوانم بخوانم و حفظ كنم. امضا- سلطان احمد (مأخذ: سلطان احمد شاه، حسين مكي)
او كه تاريخ را نيز بسيار مطالعه مي كرد، در آخرين روزهاي سقوط سلطنت قاجار هم استعدادش را به رخ همگان كشيد. او پس از جلسة نهم آبان 1304- كه به انقراض قاجاريه در مجلس مؤسسان انجاميد- در شهر نيس فرانسه كه اغلب لردهاي انگليسي و ساير ثروتمندان دنيا هم براي تفريح به آن جا مي رفتند، در يك دعوت رسمي از سوي خودش براي دفاع از تاج و تخت، سخنراني كرد. اما نطق يك ساعتة او حول تاريخ سياسي ايران، تأثيري در بازگشتش به سلطنت نداشت.
آخوندزاده اي كه روزنامه نگار شد
تولد پروفسور حميد مولانا 6 اسفند 1315
اسماعيل رمضاني
سيد بودند؛ هم پدرش و هم مادرش. نسبش با بيست واسطه به امام هفتم مي رسيد و خاندانش در تبريز به فقاهت و مجاهدت معروف بودند. علاوه بر همة اين ها پدربزرگش ـ سيد محمد مولانا ـ آيت الله العظمي بود. حالا چرا با اين سابقة ديني و مذهبي خانواده اش، او در آن روزگار پرآشوب به جاي حوزة علميه به دبيرستان رفت و بعد در آمريكا دكتراي ارتباطات گرفت، اين را بايد از زبان خودش بشنويد: كسب علوم حوزوي و تحقيق و مطالعه در اين رشته، يك نوع آسودگي خاطر و آرامش دل و يك نوع ثبات و محيط به خصوصي احتياج دارد كه متأسفانه براي بسياري از ما كه در طوفان تغييرات سياسي و اقتصادي قرار گرفته بوديم، امكان نداشت.
تجربة همين تحولات شديد سياسي بود كه حميد مولاناي جوان را به نظريه پردازي در حوزة دولت و جامعة مدني به شدت علاقه مند كرد.
سال 1334 نقطة عطفي در زندگي حميد مولانا بود. او پس از مدتي نويسندگي در روزنامه دانش آموزان، سردبير نشرية جديدالتأسيس كيهان فرهنگي شد و يك سال بعد، در كيهان روزانه، مسؤوليت صفحة اقتصادي را پذيرفت. آغاز فعاليت خبرنگاري او در روزنامه كيهان، مصادف با زماني بود كه دكتر مصباح زاده مدير روزنامه مي خواست اولين دانشكده روزنامه نگاري ايران را در دانشگاه تهران راه بيندازد. اما براي راه اندازي دانشكده به تعدادي نيروي تحصيل كرده نياز داشت كه در ايران آن روزگار به هيچ وجه يافت نمي شد. اين جا بود كه تصميم گرفت عده اي از همكارانش در روزنامه كيهان را براي تحصيل در اين رشته به خارج از كشور بفرستد. از قضاي روزگار، قرعة فال به نام حميد مولانا هم افتاد و او با بورس كيهان به آمريكا رفت و تحصيلاتش را در اين زمينه تا دكترا ادامه داد. بدين ترتيب، او اولين ايراني است كه در خارج از كشور، دكتراي روزنامه نگاري گرفته اسست. اما بازگشت مولانا به ايران، با اتفاقات خوشايندي همراه نبود. او شش ماه بعد از 15 خرداد 42 در حالي به ايران بازگشت كه فضاي سياسي خوبي براي همكاري او وجود نداشت. به همين خاطر بود كه مدت كوتاهي بعد از پذيرش سردبيري كيهان، از سمت خود استعفا داد و خاك ايران را براي هميشه ترك كرد. او در آمريكا استادي دانشگاه آمريكن در واشنگتن را پذيرفت و بعد از آن، كتاب هاي زيادي در زمينه هاي مختلف روابط بين الملل و علوم ارتباطات منتشر ساخت كه فقط تعداد محدودي از آن ها به فارسي ترجمه شده است. مقالات دكتر حميد مولانا را هنوز هم مي توانيد گاهي وقت ها در روزنامه كيهان بخوانيد. او با اين كه سال هاي زيادي از فعاليت اش در اين روزنامه مي گذرد، ارتباط اش را با آن قطع نكرده است. مولانا گاهي وقت ها هم به ايران برمي گردد و در برخي همايش هاي داخلي شركت مي كند.
زاهد و موبد و پادشاه
مرگ ماني 7 اسفند۲۶، فوريه 277ميلادي
احسان رضايي
اين جامعه را ترك كن، تو از هواداران آن نيستي. تو بايد عادات و رسوم را منظم كني و لذايذ را تحت تسلط خود درآوري. طبق آثار مانوي، اين ندايي است كه از جانب شاه نور بهشت در
۱۲ سالگي به ماني الهام شد.
ماني در۲۱۰ ميلادي متولد شد. پدرش فاتك، اسقف بود. او از همدان به بابل آمده بود و ماني در اين شهر كهن به دنيا آمد. پدرش پس از شنيدن ندايي آسماني به گروهي از راهبان تارك دنيا پيوست و ماني هم با او رفت. گفته اند ماني از همان دوران كودكي، سخنان حكيمانه مي گفت. با پدرش به مصر رفت و خودش هم در جواني،
چهار سال را در هندوستان گذراند. سال 243، ماني به دربار شاپور ساساني رفت و گفت كه آييني جديد آورده است. مرد زاهد به شاه گفت: حكمت هميشه از دوراني به دوراني ديگر به وسيلة پيامبران انتقال يافته. زماني حكمت توسط پيامبري به نام بودا به هند رفت، بعد
به وسيلة زرتشت به ايران آمد، زماني ديگر با عيسي به غرب رفت و اكنون، با من از بابل آمده است. شاپور از دين او كه تلفيقي از عناصر بودايي، زرتشتي و مسيحي بود، خوشش آمد و به او اجازه داد آيينش را تبليغ كند. ماني كتابش را به نام او شاپورگان كرد. و بعد به شهرهاي مختلف براي تبليغ زهد عارفانه اش سفر كرد. در غياب او، موبدان زرتشتي كه از گسترش آيينش خشنود نبودند، عليه او دسيسه كردند. با مرگ شاپور و سلطنت پسرش بهرام گور، محاكمه اي ترتيب دادند و ماني به مرگ محكوم شد. سال 276، ماني آخرين جملاتش را به پيروانش گفت: فرزندانم! مرا بنگريد و از من اشباع شويد، زيرا جسما از شما دور خواهم شد. پس از كشتن ماني، پيروان او هم به طور گسترده قتل عام شدند و كتاب هايشان هم سوزانده شد. با اين حال، هنوز ماني پيرواني در سرتاسر آسيا دارد و كتاب هاي بسياري از دين او به جا مانده. ماني معتقد بود كه علت فاصله گرفتن ساير اديان از مفاهيم اوليه شان، شفاهي بودن تعاليم پيامبران است و براي همين بر نوشتن تأكيد بسيار داشت. التقاطي بودن آيين ماني، تمام مذاهب را با او دشمن كرده است. طوري كه هنوز هم نام او و آيينش، نتوانسته اند از بار لعنت ها رهايي يابند. حتي منصفانه ترين نوشته هاي امروزي دربارة مانوي ها، چيزهايي نظير اين است: آن ها بلشويك هاي قرن سوم ميلادي بودند يا ستون پنجمي كه مي خواستند در كليسا و آتشكده رخنه كنند.
لطفا لبخند بزنيد
تولد عمران صلاحي 10 اسفند 1325
احسان رضايي
عمران صلاحي طنزنويس بزرگي است. از آن گذشته، انسان بزرگي است. او را بيشتر با نوشته هايش در گل آقا و ستون مشهور حالا حكايت ماست در دنياي سخن مي شناسيم. اما صلاحي خودش را شاعر مي داند. آي نسيم سحري يه دل پاره دارم چند مي خري ، آينا كيمي [چون آينه ] ، از گلستان من ببر ورقي ، حالا حكايت ماست ، گزينه اشعار طنزآميز ، ناگاه يك نگاه و يك لب و هزار خنده عناوين كتاب هايش هستند كه اين آخري به معرفي طنزنويسان معاصر اختصاص دارد. او معمولا به طنزنويسان جوان خيلي كمك مي دهد. نمونه هايي از اشعار او:
با لباسي پاره،
از فروشنده سؤالي كرد:
قيمت انسان، متري چند است؟
درخت را به نام برگ
بهار را به نام گل
ستاره را به نام نور
كوه را به نام سنگ
دل شكفتة مرا، به نام عشق
عشق را به نام درد
مرا به نام كوچكم صدا بزن!
در سينه دلم شكفته و رنگين است
مانند مَهي دم زدنم سنگين است
اي دوست بيا ببين دل سرخ مرا
سيبي كه تو دندان زده بودي، اين است!
ز افسار زنبور و شلوار ببر
قفس مي توان ساخت اما به صبر!
اسلحه برهنه
پايان جنگ خليج 8 اسفند، 27 فوريه 1991
سيداحسان بيكايي
براي بوش ها جنگ با عراق يك سنت خانوادگي است. ولي براي من كه به تئوري توطئه به شدت معتقدم، اين جنگ تنها بهانه اي بود تا آمريكا هلك و هلك از آن طرف دنيا بيايد و در منطقه چتر بيندازد. تمام اين هايي هم كه در زير مي خوانيد، بهانه است.
جنگ ايران و عراق، تمام شده. عراق به تمام كشورهاي عربي منطقه چندين ميليارد دلار بدهكار است. رئيس جمهور ديوانه اي هم دارد كه مي خواهد امپراتوري بابل را احيا كند. براي همين به كويت حمله مي كند، چون مي گويد كويت استان نوزدهم عراق است و از حوزه هاي نفتي عراق نفت مي دزدد. البته بعد از حملة عراق به كويت و تصرف قصر امير كويت، بهانه هاي ديگري هم پيدا شد؛ اين كه سيا و كويت مي خواهند با حربة اقتصادي، عراق را ضعيف كنند. مدركي كه رو كردن آن در نشست كشورهاي عربي، باعث شد نماينده كويت غش كند. بعد از تمام اين ها، چون هر لحظه ممكن بود صدام به ياد بدهي هايش به عربستان هم بيفتد، آمريكا براي حمايت از شريك نفتي عزيزش تصميم گرفت با 30 كشور ديگر كه اسم خودشان را اتحاد كشورهاي مشترك المنافع گذاشتند، به عراق حمله كند. سازمان ملل چند قطعنامة بي خاصيت صادر مي كند تا مقدمات ديپلماتيك براي حمله به عراق مهيا شود. در ژانوية 1991 كنگرة آمريكا حمله به عراق را تصويب مي كند و چهار رزمناو آمريكايي با۵۰۰ هزار نيرو وارد خليج فارس مي شوند تا آخرين نبرد دريايي تاريخ شكل بگيرد. بعد از چند اولتيماتوم، عمليات طوفان صحرا با بيش از هزار سورتي پرواز در روز شروع مي شود. نيروي هوايي، مركز فرماندهي و راديو تلويزيون عراق، همان ابتدا منهدم مي شود. 114 هواپيماي عراقي به ايران فرار مي كنند. عراق در جواب، چند موشك اسكاد به اسرائيل مي زند به اين اميد كه با ورود اسرائيل به جنگ، كشورهاي عرب از اتحاد خارج شوند. اما اسرائيل بي طرف باقي مي ماند. جنگ به صورت نبرد تن به تن درمي آيد و طوفان به سطح زمين مي رسد. بغداد سقوط مي كند. ولي صدام اين چيزها حالي اش نيست. شرط او براي خروج از كويت، خروج سوريه از لبنان، و اسرائيل از نوار غزه است. كسي به او محل نمي گذارد. مجبور مي شود كويت را با بسياري امتيازات ديگر پس بدهد، در حالي كه تنها دستاوردش ورود الله اكبر به پرچم عراق است. جنگ خليج فارس كه صدام به آن ام المعارك يا مادر جنگ ها نام داده بود، در فورية 1991 تمام مي شود. غافل از اين كه اين مادر، فرزندي را آبستن است كه 12 سال بعد، دودمان صدام را به باد مي دهد.
اي كاش زودتر به هم رسيده بوديم
فوت غلامحسين بنان / 8 اسفند 1364
اين متن از كتاب پشت دريچه ها ـ گفت وگو با همسران هنرمندان، شهين حنانه، 1371 انتخاب و نقل شده است
شهين حنانه
دو سه روزي مانده به نوروز. صبح جمعه است و خيابان ها شلوغ اند. زودتر حركت مي كنم تا سر ساعت برسم. طبق قرار قبلي بايد ساعت 5/9 خانة بنان باشم. وقتي مدرسه مي رفتم و به برنامة گل ها گوش مي كردم، چقدر دلم مي خواست بنان را ببينم و حالا به خانه اش آمده ام. خانه اي كه بنان در آن نيست.
خانم بنان(پريدخت آور) برايمان بگوييد.
از كجا بگويم؟
از هر كجا كه دل تنگتان مي خواهد. از همين بنفشه ها بگوييد كه پشت پنجره است.
بنان گل بنفشه خيلي دوست داشت و من هر سال عيد، خانه را غرق بنفشه مي كردم. حالا هم كه خودش نيست، براي خيالش اين گل ها را به خانه مي آورم.
با بنان چطور و كي آشنا شديد؟
من سال 45 در شيراز با بنان آشنا شدم. براي گذراندن تعطيلات عيد به شيراز آمده بود. درست 19 فروردين بود. بعد از مدت كوتاهي با هم ازدواج كرديم و 21 سال با هم زندگي كرديم.
بنان صداي كدام خواننده را دوست داشت؟
صداي ايرج و قوامي را خيلي دوست داشت. شجريان كه براي امتحان صدا آمد راديو، گفت صدايش بد نيست اما شعرها را خوب تلفظ نمي كند. آن قدر حواسش به موسيقي است كه اجراي صحيح شعر يادش مي رود، در حالي كه تلفيق شعر و موسيقي براي يك خواننده خيلي مهم است. صداي قمر را يك صداي معمولي مي دانست و از آن جهت ستايش اش مي كرد كه بدعت گذار بود.
از آثار خودش كدام را بيشتر دوست داشت و بيشتر زمزمه مي كرد؟
رؤياي هستي را با شعر نواب صفا و آهنگ ملاح. شعر آن وصف الحال خودش بود. اين اواخر، رؤياي هستي را كه مي شنيد، به شدت منقلب مي شد و گريه مي كرد.
تفريحات شما و آقاي بنان چه بود؟ اهل سفر هم بودند؟
راستش بنان از هواپيما مي ترسيد. به همين دليل سفر خارج نمي رفتيم. (بنان سال ها قبل در يك حادثة رانندگي يك چشمش را از دست داده بود.) اما شمال را خيلي دوست داشت. شيراز را همچنين. تمام آن لحظه ها و روزها يادم است و آن ساعات طولاني كه با هم در جنگل راه مي رفتيم و او گاه كه حوصله داشت، آرام آرام زمزمه مي كرد و آبشار صدايش در من سرازير مي شد. چه روزهايي بود! بعضي وقت ها فكر مي كنم راستي اگر صدايش نبود، اگر اين صدا نبود، من چه مي كردم؟
از شاعران گذشته به كدام علاقة بيشتري داشت؟
حافظ. يار هميشگي اش ديوان خواجه حافظ بود و بعد هم سعدي.
آخرين حرفي كه به شما گفت چه بود؟ خاطرتان هست؟
گفت اي كاش ما زودتر به هم رسيده بوديم. آخرين لحظات، دستم را كه روي دستش گذاشتم، ديدم سرد است و از آن لحظه سرماي زندگي را حس كردم و هنوز هم اين سرما در تن من هست. وقتي او را روي برانكار گذاشتند كه به سردخانه ببرند، زخمي هاي جنگ (سال 64 بود) كه در بيمارستان بستري بودند، با صندلي چرخدار و چوب زير بغل هر چه گل داشتند نثار پيكرش كردند. همه اشك مي ريختند براي مردي كه سال ها با صدايش غم و شادي براي آن ها آورده بود.
از زندگي نترس
مرگ هنري جيمز ۹ اسفند، 28 فوريه 1916
حبيبه جعفريان
ويليام فاكنر بعد از اين كه براي اولين بار، هنري جيمز را ديد، گفت: ملوس ترين پيرزني است كه تا به حال ديده ام. هنري جيمز هيچ وقت ازدواج نكرد. حتي ماجراي عشقي قابل ذكري هم از او در دست نيست. ( بعضي ها به طعنه به او مي گويند نويسندة بدون جنسيت.) اما تقريبا موضوع همة رمان هايش ازدواج است و البته روابط آدم ها. او عشق بالزاك (نويسندة رئاليست فرانسوي) بود و آثار خودش را هم به دليل جزئي گرايي در توصيف كاراكترها و بقية چيزها واقع گرايانه و حتي روانكاوانه مي داند. جيمز متولد نيويورك و بچة يك خانوادة پولدار روشنفكر بود. برادرش ويليام جيمز و خواهرش آليس هم به ترتيب فيلسوف و روزنامه نگار از آب درآمدند. او از آن نويسنده هايي است كه دستشان به زياد مي رفته. صد و بيست سي تا رمان و قصه دارد و كلي مقاله و اين جور خرده ريزها. بال هاي كبوتر ، تصوير يك بانو ، آمريكايي ، كره طلايي و بي گناهان از كارهاي معروف او هستند كه از روي آن ها فيلم هم ساخته اند.
از زندگي نترس. باور كن زندگي ارزش زندگي كردن دارد و همين به اين كه واقعا اين اتفاق بيفتد، كمك مي كند.
تجربة عميق، هرگز آرام و مسالمت آميز اتفاق نمي افتد.
قيدها را تحسين مي كنم. آن ها تنها توصيف هايي هستند كه واقعا به شان احترام مي گذارم.
من هميشه به مردم علاقه مند بوده ام، اما هيچ وقت دوستشان نداشته ام.
هنر زندگي خلق مي كند. محبت خلق مي كند. اهميت و احترام خلق مي كند... و من هيچ جانشيني براي قدرت و زيبايي آن سراغ ندارم.
كار بزرگي كه تاريخ مي تواند بكند، اين است كه كمي ادبيات توليد كند.
ديگر وقتش است شروع كني و آن طوري كه هميشه تصورش را مي كردي، زندگي كني.
زندگي مخمصه اي است كه قبل از مخمصه اي به نام مرگ اتفاق مي افتد.
زندگي كوتاه تر از آن است كه بنشيني شطرنج بازي كني.
بعدازظهر تابستان . بعدازظهر تابستان (Summer afternoon). اين ها براي من هميشه زيباترين كلمه هاي زبان انگليسي بوده اند.
تنها دليل وجودي يك رمان، اين است كه بتواني در آن زندگي را بازسازي كني.
همين آدم هاي شكننده
مرگ تنسي ويليامز 6 اسفند، 25 فوريه 1983
احسان لطفي
استاد، نمايشنامه نويس بوده. مي گويند نمي شود ليستي از نمايشنامه نويسان بزرگ قرن بيستم تهيه كرد و بي خيال او شد. هر چه باشد، دو بار جايزة درام پوليتزر را برده؛ يك بار در 1948 براي اتوبوسي به نام هوس و يك بار 7 سال بعد براي گربه روي شيرواني داغ . حلقة منتقدان نيويورك هم دو بار- يكي براي باغ وحش شيشه اي و يك بار براي شب ايگوانا - به اش جايزه داده.
اگر هنوز هم براي خواندن نمايشنامه هايش- يا ديدن فيلم هايي كه از روي آن ها درست شده- انگيزه نداريد، جمله هاي زير را بخوانيد و بعد به سمت اولين كتابفروشي معتبري كه مي شناسيد، به راه بيفتيد.
خلأ به مراتب بهتر از خيلي چيزهاي ديگري است كه طبيعت جايگزين اش مي كند.
وقتي اين همه آدم، صادقانه تنها هستند، به تنهايي تنها بودن بي هيچ عذري، خودخواهانه است.
براي رفتن، زماني هست، حتي اگر جايي براي رسيدن نباشد.
سفر كنيد! بكوشيد سفر كنيد... چيز ديگري وجود ندارد.
در توصيف هر شخصيت يك نمايش، بايد كمي رمز و راز باقي گذاشت، همان طور كه هميشه انبوهي رمز و راز در شناخت شخصيت هاي زندگي باقي مي ماند، حتي در نگاه يك انسان به خودش.
ما همه، ساكن خانه اي در حال سوختن ايم. بي هيچ آتش نشاني كه بتوان خبرش كرد يا راهي كه بشود از آن بيرون رفت. فقط پنجره اي هست بالاي پله ها كه وقتي خانه همراه با ما مي سوزد، مي توان از آن، بيرون را نگاه كرد.
زندگي حافظه است، غير از لحظة حال كه آن قدر سريع مي گذرد كه دشوار بتوان آن را دريافت.
فقط يك دروغگوي مزور از يك دروغگو بدتر است.
برنامه ريزي براي موفقيت، حاصلي ندارد. موفقيت، خجالتي است؛ اگر منتظرش باشيد، آفتابي نمي شود.
مجبوريم به هم بي اعتماد باشيم. اين تنها دفاع ممكن در مقابل خيانت است.
هميشه با شخصيت هايي كه روي لبة سقوط قدم برمي دارند، از زندگي هراسان اند و محتاج كس ديگري هستند، راحت تر همذات پنداري كرده ام. قدرتمندان واقعي، همين آدم هاي به ظاهر شكننده اند.
زمان، طولاني ترين مسير بين دو نقطه است.
وقتي بدون دست و پا زدن، پوچي زندگي را درك كردي، وسيلة رستگاري در دست توست.
بدون پول، جواني ممكن است، اما پيري نه.
موفقيت و شكست، به يك اندازه فاجعه بارند.
چشم به راه روزي كه ديگر رنج نكشي، نباش؛ چون وقتي برسد، مي فهمي كه مرده اي.
مرد سلول، ارتجاع و باد
مرگ رابرت هوك ۱۲ اسفند، 3 مارس 1703
ياسر مالي
به يك تاريخِ علم نويس گفتند با سلول، ترافيك لندن، ارتجاع و باد جمله بساز. گفت: رابرت هوك هيچ وقت ازدواج نكرد و هيچ پرتره اي هم از [زمان حيات] او وجود ندارد. گفتند پس سلول و ترافيك و ارتجاع و بادش كو؟ گفت: همه اش در همان هوك است.
هوك شانس عجيبي داشت: پدرش كشيش بود، اما او به خاطر سردردهاي شديد و مريض احوالي هميشگي، هيچ وقت در كليسا پذيرفته نشد و مجبور شد با ساخت اسباب بازي هاي مكانيكي سرگرم شود. بعد رفت و شاگرد يك نقاش معروف شد، ولي به بوي رنگ حساسيت نشان داد و مجبور شد برود آكسفورد درس بخواند. تحصيلاتش رياضي و نجوم بود، ولي دستيار آزمايشگاه شيمي توماس ويليس (پزشك معروف) شد. بعد رفت پيش رابرت بويل فيزيك دان (مؤسس انجمن سلطنتي) و آخرش هم صاحب كرسي استادي هندسه شد. در قرن هفدهم وضع علم، قدري قاتي پاتي بود و هنوز نسل دانشمندان واقعي، مثل هوك معروف به لئوناردو داوينچي انگلستان ، كه از همة علوم سر درمي آوردند، منقرض نشده بود.
هوك قانون كشساني معروف خود را در
25 سالگي كشف كرد. ابداع پاندول مخروطي، اختراع لنگر گريز و فنر تعادل ساعت كه در ساعت هاي كوكي امروزي هم استفاده مي شوند، اثبات اين كه گرما از ارتعاش ذرات ناشي مي شود، كشف وجود فاصله بين مولكول هاي هوا، كشف پديدة تفرق و ارائة تئوري موجي نور، كشف قانون انبساط مواد بر اثر گرما، ساخت اولين تلسكوپ انعكاسي و ميكروسكوپ هايي با بزرگنمايي۳۰ برابر، كشف ساختار كريستالي دانه هاي برف، كشف اولين ستارة مزدوج، توصيف چرخش مشتري حول محور خودش، رسم تصاوير تفصيلي از مريخ كه به تعيين سرعت چرخش سياره منجر شد، اولين تجربة رصد ستارگان در نور روز، كشف قانون جاذبه قبل از نيوتن براساس تأثير خورشيد روي دم يك ستارة دنباله دار، اختراع بادسنج و بادنما، و كشف و نام گذاري سلول ، همگي از جمله كارهاي هوك هستند.
هوك به عنوان معمار و شهرساز، بناهاي مشهور و زيادي را در نقاط مختلف انگلستان ساخت. پس از آتش سوزي بزرگ لندن در 1666 به همراه دوستش كريستوفر رن، مسؤوليت بازسازي شهر را به عهده اش گذاشتند. مي گويند اگر طرح جامع هوك براي بازسازي لندن به صورت خيابان هاي عمود بر هم و بولواربندي شده (كه بعدها در ساخت ليورپول و اكثر شهرهاي آمريكا به كار رفت) اجرا مي شد، امروز چيزي به اسم معضل ترافيك لندن وجود نداشت.
درگيري هاي هوك و نيوتن مشهورند. نيوتن براي تمسخر هوك كه ضعيف الجثه و كوتاه قد بود و از جواني، قوز بدي داشت، خطاب به او نوشت: علت اين كه من (از تو) بيشتر مي بينم، اين است كه بر شانة غول ها ايستاده ام. نيوتن بود كه رأساً پرترة هوك را پس از مرگش از انجمن سلطنتي دزديد و يك بار هم سعي كرد تمام كاغذهاي هوك را آتش بزند. دشمني نيوتن بود كه باعث شد هوك تا قرن بيستم تقريبا گمنام بماند.
هوك تقريبا در۲۰سال آخر عمرش از ترس دزدي ديگران (به خصوص نيوتن) از دبيري انجمن سلطنتي استعفا داد و كاملا مخفيانه كار كرد. البته به خاطر كوري، آب آوردن پاها و افسردگي، بعيد است كه هوك در اين دوران كار خاصي كرده باشد.
عمو هو
رياست جمهوري هوشي مينه 11 اسفند، 2 مارس 1946
آيدا اقصايي
فرانسوي ها به آن ها مي گفتند: ويت ، يعني ويتنامي . البته اين موضوع، خيلي قبل تر از سال 1954 بود كه در دين بين فو ، از سپاه هوشي مينه رهبر همين ويت هاي كوچك شگفت انگيز شكست بخورند. آنچنان شكستي كه در فاصلة كمتر از سه ماه، شورش الجزيره هم شروع شود و طوري به دست و پا بيفتند كه يكي از سرانشان در دفتر خاطراتش بنويسد: بهتر آن است كه عضو آسيايي قطع شود تا اين قانقاريا تمام نظام را دربرگيرد. بايد مورد هندوچين را مجزا كرد.
بديهي است كه استقلال ويتنام به همين سادگي هم نبود كه سران فرانسه يكهو تصميم بگيرند مورد هندوچين را مجزا كنند! از
20 دسامبر 1946 كه هوشي مينه مردم را به مبارزه براي به دست آوردن استقلال دعوت كرد تا امضاي قرارداد 1954 ژنو توسط فرانسوي ها، ويتنامي ها 8 سال بي وقفه جنگيدند.
هوشي مينه فرانسوي ها را خوب مي شناخت. او در 19 سالگي به فرانسه رفته بود و در واقع يكي از اعضاي مؤسس حزب كمونيست فرانسه به شمار مي آمد. ولي در مورد مملكت خودش عقيده داشت اول بايد ميهني وجود داشته باشد تا بتوان سوسياليسم يا هر ايدئولوژي ديگري را در آن پياده كرد. هو عقيده داشت كه تا يك فرضيه با فرهنگ و باور مردم يك سرزمين تطبيق داده نشود، نمي توان به آساني آن را پياده كرد. باورهاي هو به قدري نو بود كه هنوز هم آن ها را به نام سوسياليسم هوئيسم مي شناسند.
هوشي مينه با اين هدف، كمونيست ها و ناسيوناليست هاي ويتنام را با هم متحد كرد و سازمان ويت مين را تشكيل داد، و خود نيز پا به پاي مردمش اسلحه به دست گرفت، جنگيد، زندان كشيد، و براي آزادي، شعر سرود:
جسم تو در زندان است
اما روحت حاشا
تا بر اين ميله ها چيره شوي براي پيروزي
بگذار فراتر اوج گيرد روح تو
هوشي مينه در سال 1969 درست در پانزدهمين سالروز استقلال ويتنام از فرانسه درگذشت.