- هفته نامه فرهنگي - اجتماعي -جوانان‎/شماره۵۸ - شنبه ۲۹ بهمن ۱۳۸۴ - - Feb 18, 2006
docharkhe
ادعاي جالب يك نويسنده ايراني
هري پاتر را ا ز روي دست من دزديده اند!
025908.jpg
اصلا فكرش را هم نمي كردم كه كسي به نوشته هاي من دست بزند، چون به نظر خودم اصلا شاهكار نبودند
عادل اعطا- احسان اسيوند
وكيل  هاي جي  كي  رولينگ با صراحت مي گويند وقتي يك كتاب ناگهان آن قدر موفق شد كه تمام دنيا مشتري اش شدند و به زبان هاي متعدد ترجمه شد، مطمئنا سر و كلة يك عده پيدا مي شود كه فكر مي كنند آن كتاب موفق از روي ايده هاي آن ها نوشته شده. دليل و مدرك مي آورند، شباهت ها را توي بوق مي كنند و به فكر شكايت مي افتند. اين وكيل ها كه لابد خيلي هم از موكل شان پول مي گيرند، استدلال  هايي هم دارند. مثلا مي گويند آن بيرون توي دنياي نشر صدها هزار جلد كتاب چاپ مي شود. توي خيلي هايش هم ممكن است بشود اسم ها يا تم هايي پيدا كرد كه با مال مجموعه كتاب هاي هري پاتر شباهت دارد. چرا هميشه وقتي يك كتاب مثل هري پاتر مي تركاند و موفق مي شود، اين آدم ها يادشان مي آيد توي كتابشان چي نوشته بوده اند؟چرا خود اصل اين كتاب ها به هيچ جا نرسيده اند و حتي در سطح محدود هم مشهور نشده اند؟
با اين حال تقريبا از وقتي كه جلد چهارم هري پاتر قرار بود بيايد و جلد سوم، ركوردهاي فروش را جابه جا كرده بود، از اين طرف و آن طرف صداهايي بلند شد. از چين، از آمريكا، از خود انگلستان و چند جاي ديگر. اين صداها مدعي بودند ايدة داستان هاي هري پاتر، آن قدرها هم اوريجينال نيست و از روي كارهاي آن ها اقتباس شده. بعضي از اين آدم ها آن قدر پايه بودند كه رولينگ را به دادگاه هم كشاندند. اما به هر حال، كار سختي است اگر بخواهي زورت به انتشارات بزرگي مثل اسكولاستيك و شركت عظيمي مثل تايم وارنر برسد. حالا كه يك نمونة ايراني از اين صداها هم پيدا شده، مي شود دوباره به قضيه فكر كرد. اين كه موفقيت هاي رولينگ چقدر به ايده هاي خودش مربوط مي شود؟ ممكن است او واقعا داستانش را از اين طرف و آن طرف دنيا بلند كرده باشد؟ و از آن طرف، كساني كه ادعا مي كنند ايده هايشان دزديده شده، چقدر راست مي گويند؟

سناريويي كه قرار است ما و شما باور كنيم، اين است. خانم جي كي رولينگ، از حدود 20 سال پيش يعني حوالي 1985 ميلادي و دهه 60شمسي، وقتي 21 ساله بوده، آقاي حسين مالكي را تحت نظر داشته. سپس از طريق يكي از وزراي سابق فرهنگي جمهوري اسلامي به نوشته هاي شخصي او كه هيچ جا منتشر نشده و فقط در جعبه اي در دفتر شركتي در تهران بوده، دسترسي پيدا مي كند. او با استفاده از اين نوشته ها مجموعة هري پاتر را مي نويسد و مشهور مي شود.
اين كه اين سناريو چقدر منطقي است و اصلا چطوري ممكن است نوشته هاي فارسي آقاي مالكي از دست رولينگ سر دربياورند و او آن ها را كتاب كند، اين را خودتان قضاوت كنيد.

ماجرااز كجا شروع شد ؟چطوربه اين نتيجه رسيديد كه هري پاتر ربطي به نوشته هاي شما دارد؟
اوايل هري پاتر را نخوانده بودم. سال 81 يكي از دوستانم به من گفت داستان هري پاتر، شباهت هاي زيادي با داستان هايي كه قبلا از تو خوانده ام، دارد. كنجكاو شدم و با هم نشستيم و بررسي كرديم. مثلا ديديم كه اين داستان، خيلي شبيه داستان وسوسه است كه سال 66 من نوشته بودم و در روزنامه اطلاعات چاپ شده بود.
البته قبل از وسوسه، دو رمان نوشتم بودم. يكي از آن ها شبه رماني بود كه خاطرات من از كودكي تا 27سالگي را دربر مي گرفت. نقطة پايان آن، سال 66 بود كه چاپ نشده است. اما از مواردي كه من در آن دست نويس ها اشاره كرده ام و مشابه كاراكتر هري پاتر است، اين است كه من نوشته ام هميشه در نوجواني جلوي آيينه مي رفتم؛ يا ويژگي هاي ظاهري كه اين ها همه اش شبيه هري پاتر است.
شما كه نمي خواهيد ما باوركنيم شباهت دو شخصيت در حد رفتن جلوي آينه، آن هم درمتني كه هيچ وقت چاپ نشده ،دليل خوبي براي ادعاي سرقت ادبي يك رمان شش هفت جلدي است؟
خب ...اين ها چاپ نشده اند. من اين ها را براي خودم نوشته ام و قصد چاپشان را هم نداشته ام. اين دست نوشته ها در اصل، منولوگ هايي (تك گويي هايي) هستند با يكي از برادرهايم كه شهيد شده است.
چه ربطي به هري پاتر دارد؟
در آن خاطرات، جزئيات زيادي هست. مثلا من به اين نكته اشاره كرده ام كه دهم مرداد 1354 به خاطر يك جريان غير منتظره، من اولين سفر خودم را از خرمشهر با گروهي از دوستانم انجام دادم؛ با قطار به مقصد رامسر. من در آن دست نوشته ها شرح و توصيف هايي دارم از سفر كه شبيه هري پاتر است و گاه عينا در كتاب اول آمده.
مثلا اگر توجه كنيد، هري پاتر در دهم شهريور (اول سپتامبر) به اولين سفر خود مي رود، با يك اختلاف يك ماهه با دهم مرداد. خانم رولينگ بارها از اين تكنيك استفاده كرده اند. مثل استفاده از فضاهاي هم خانواده، مثلا جايي كه در مورد آتش خوردن و آتش پس دادن مرد  غول نماي پالتو پوش آمده و شبيه داستان وسوسه است. اين ها خاطرات من هستند.
دست برداريد! اينكه شخصيت هاي داستان شما هم مثل شخصيت هاي هري پاتربا قطار اين طرف وآن طرف مي روندكه دليل نمي شود.لابدهم از اين به بعد هر داستاني كه شخصيت اولش دهم يك ماه به مسافرت بروداز روي دست شما كپي كرده؟تازه شما كه اين ها راچاپ نكرده بوديد.اصلا بگوييد ببينيم چرا اين ها چاپ نشده بود؟
چون زندگي نامة من بود و من بعضي از مسائل خصوصي ام را در آن نوشته بودم. همان طور كه پيشتر هم گفتم، و اگويه اي بود ميان من و برادرم.
حالا اين واگويه ميان شما وبرادرتان ، چطوري از دستان خانم رولينگ سر درآورده؟
من سال 66 تا 68 در تهران در يك شركت كه متعلق به يكي از دوستانم بود، كار مي كردم و دوستم از ماجراي داستان ها و خاطرات من خبر داشت. رمان راه گريز را هم كه همزمان با خاطراتم نوشته بودم، تنها او و برادر ناتني اش خوانده بودند.
نوشته هاي من در جعبه اي بود كه نه قفل داشت و نه بند. اصلا فكرش را هم نمي كردم كه كسي به آن ها دست بزند، چون به نظر خودم اصلا شاهكار نبودند. ولي مطمئن بودم كه موضوعات بكري در آن ها هست، مثل چهل روز اشغال خرمشهر و... و به نظر من آغاز كپي برداري از نوشته هاي من، يا همان سرقت، همان جا صورت گرفت. چون من دو سال آن جا بودم و دو سال، زمان كمي نبود. من به همين خاطر، سال 1381 شكايتي به وزارت ارشاد فرستادم با اين مضمون كه از دست نوشته ها و داستان هاي من استفاده شده است.
حتي نوشتم كه يك فيلمساز كه از مستند سازهاي بزرگ و با سابقة كشور هم هست و امسال هم مستندي در جشنواره فجر داشت، به من گفته است اين نوشته ها از يك مجرا به دست فيلمسازها هم رسيده و ورسيون هايي از آن ها برداشته شده است.
سال 66خانم رولينگ ،يك دختر معمولي وگمنام 22ساله انگليسي بوده.چطور مي توانسته به نوشته هاي شماكه در جعبه اي در شركتي در تهران مخفي شده بوده دسترسي پيدا كند؟اصلا چرا بايد اين كار رامي كرده؟
ببينيد، شباهت هاي كتاب خانم رولينگ با نوشته هاي من زياد است. مثلا از دوست من عكس هايي هم موجود است، عكس هايي كه در خرمشهر و قبل از مهاجرت گرفته شده اند و در زمان نوجواني ماست. دقيقا داراي همان شباهتي است كه هري پاتر و دوستش رون دارند. در آن عكس، شما عينا يك جوان لاغراندام مي بينيد كه موهايش روي پيشاني اش است و موهاي دوستم هم قرمز است. آن دوست من و برادر ناتني اش با سينماگرها و نويسندگان رابطه داشتند. او حتي من را به دفتر هفته نامه سينما برد و من را به يك كارگردان معرفي كرد كه بعدها فهميدم فريدون جيراني بوده است. من آن موقع مي خواستم رمان گريز را به او بدهم، ولي ندادم.
يعني مي خواهيد بگوييدخانم رولينگ به آلبوم خانوادگي شماهم دسترسي داشته واز روي آن كپي كاري كرده؟تازه هنوز هم نگفتيدرولينگ چطوري نوشته ها و عكس هاي خانوادگي شما را بلند كرده؟
اين موضوع را همان مستندساز بزرگ گفت. آن فيلمساز، فيلمي ساخته بود كه از ايده ها و گزاره هاي رمان مدار جنون استفاده كرده بود. آن فيلمساز اعتراف كرد كه ايده هاي من را يك نفر به او داده و آن يك نفر هم از بزرگان عرصة فرهنگ است و امروز ساكن لندن. من ابتدا باور نمي كردم و شوكه شدم، اما بعدها نشانه هايي ديدم كه ثابت مي كرد آن كارگردان درست مي گفته.
من مدتي پيش به آن فرد فرهنگي، اي ميل فرستادم به انگلستان، با اين مضمون كه از شما دلخورم. او در جواب مي خواست به من بقبولاند كه اين ها همه سوءتفاهم است. مي گفت داستان هاي من را نديده، اما من مطمئن ام همين آدم است كه كتاب هاي چاپ نشده، دست نوشته ها و داستان هاي كوتاه چاپ شده و نشده ام را به خانم رولينگ رسانده.
يعني چه؟آخر چرا اين آدم بايد اين كار را بكند؟وبعد هم چرا برساند دست رولينگ كه قبل از چاپ كتاب هايك بيوة تنها و ناموفق بوده و كسي نمي شناخته اش؟
در كتاب خانم رولينگ اشاره مي شود كه هري نمي داند تحت نظر است، اما تحت نظر است، و من تصور مي كنم كه يك حالت مبهم وجود داشته باشد. من آدم ناشناخته اي نبوده ام و داستان هاي من در روزنامه اطلاعات چاپ مي شدند. داستان هايي هم بودند كه نقد مي شدند، جايزه هم مي گرفتند. به نظر من اين زير نظر قرار دادن من از همان روزنامة اطلاعات شروع شده؛ از سال 68 كه كارم را شروع كردم.
بي خيال! يعني خانم رولينگ از وقتي 24ساله بوده شما را تحت نظر داشته؟اصلاچه مدركي داريد كه خانم رولينگ با آن فرد فرهنگي در ارتباط است؟
من مدركي ندارم، ولي فكر كنم همين كه ايشان الان در انگلستان است، كافي باشد. من الان چهار سال است خودخوري مي كنم كه حرفي نزنم كه براساس احتمالات باشد و تهمت به كسي نزنم. به اين خاطر كه خواسته ام كسي از اين حرف ها استفاده نكند. اين برايم خيلي مهم است. اصل داستان از اين قرار است كه داستان هايي را به تدريج از يك نويسندة گمنام به دست مي آورند و در طول دو دهه، يعني 60 تا 80 كپي برداري مي كنند.
شما اين حرف ها را جاي ديگري هم مطرح كرده ايد؟
من قبلا شكايتي به وزارت ارشاد و ادارة ارشاد شيراز نوشتم. آقاي سازگارنژاد (نمايندة سابق شيراز) تصريح كردند كه حقوق من را به خاطر استفاده از نوشته هايم بايد بدهند. من همان موقع از فيلمسازهايي كه از آثار من استفاده كرده بودند، اسم بردم. مثلا يكي از فيلم نامه نويسان بنام كشور كه شاگرد آن ذي نفوذ فرهنگي بود، بخشي از رمان تنهايم مگذار را به عنوان فيلم نامه انتخاب كرد و بعدها سريال شد. يا دنيا، بچه هاي بد، ملاقات با طوطي، و... نمي خواهم بيش از اين بگويم چون اسم هاي ديگري مطرح مي شود و درست نيست.
ما هم موافقيم .بيش از اين نگوييد!

شب يلداست و جواني افسرده، منزوي و بي خانواده در طبقة دوم آپارتمان شان نشسته است. ناگهان فردي پالتو پوش با كتاب هاي زيربغل ظاهر مي شود.
پالتوپوش آدمي است كوتاه قامت و پهن. پسر از حضور اين مرد در اتاقش وحشت مي كند و از مرد مي پرسد: تو كي هستي؟ و در جواب مي شنود: آمده ام كه تو را نجات بدهم، چون تو فرياد كشيدي. ... او به پسر مي گويد كه پسرك جادوگر است، درست مثل خودش. و براي اثبات حرف هايش به سمت شومينه اي مي رود كه شعله هايش در حال زبانه كشيدن اند. سرش را داخل شومينه مي كند و آتش را مي بلعد. برمي گردد و روي مبل مي نشيند.
اين بخشي از طرح داستان وسوسه يا ساحر ، نوشتة حسين مالكي است كه در ششم دي ماه، 1368 در صفحه 6 روزنامه اطلاعات به چاپ رسيده است. به نظر او،همين كه جوان مورد نظرمنزوي است و در طبقه دوم آپارتمانش زندگي مي كند،دليل خوبي براي كپي كاري رولينگ از روي دست او محسوب مي شود.
حسين مالكي كه روزنامه نگار، نويسنده و شاعر است، ادعا مي كند كه بخش هاي زيادي از سري داستان هاي هري پاتر، شباهت زيادي با داستان ها و دست نوشته هاي او دارد و اصلا شخصيت هري پاتر، چه از لحاظ فيزيك، و چه از نظر ذهني، شباهت زيادي با دوران نوجواني خودش دارد. به عنوان مثال، رمان مدار جنون كه در حقيقت، نوشته اي فانتزي از زندگي حسين مالكي است و به دوران جواني او مي پردازد، دربارة پسركي چشم آبي است كه پدرش را در نوزادي به خاطر شرارت هاي شخصي به نام هاني از دست مي دهد، از مادر جدا مي افتد و با عمو و زن عمو و پسرعمويش زندگي مي كند.
يوسف چشم آبي كه در اتاقي متروكه، كنار آشپزخانه روزگار مي گذراند، بعدها پي مي برد كه پدربزرگ اش با جني به نام طنطل دوست بوده است و طنطل او را در برهه اي از زمان، مورد حمايت خود قرار مي دهد.
هاني كه پدر و خواهر يوسف را از بين برده، نسبت به يوسف كينه اي دارد و در مراحل مختلف، با او به جدال مي پردازد، اما با بروز حوادثي جادويي به تدريج كور و ضعيف مي شود و در پايان به شكل فجيعي از بين مي رود.خدا را شكر يكي از بچه هاي مجله، درمدار جنون را قبلا خوانده بود و يادش بود كه داستان در مدار جنون هيچ ربطي به دنياي جادوگري اي كه رولينگ در كتابش تصوير كرده ندارد.كه طنطل عنصر مبهم و ماورايي است وهيچ ربطي به جن هاي خانگي حقير و مظلوم هري پاتر ندارد. كه حتي سرو كلة اشرف پهلوي هم در داستان آقاي مالكي پيدا مي شودوبه اين ترتيب وجه تاريخي و واقعي داستان پررنگ تر مي شود.

آيا رولينگ يك سارق ادبي است؟
025920.jpg
جواد رسولي
از بين خارجي ها معروف ترين كسي كه چنين ادعايي دارد، يك خــانـم آمريكايي است كه بخــش هــايـي از مـصاحـبه اش با سي ان ان را اين جا آورده ايم. نمونة ايراني قضيه هم حسين مالكي است كه گفت و گوي بچه ها را با او خوانديد. بعد ديگر نوبت شماست كه فكر كنيد چقدر مي شود حرف هاي اين دو نفر را جدي گرفت؟
دنياي هري پاتر، جادوگر جوان، پر از ماگل است؛ اصطلاحي كه جادوگران براي مردم عادي به كار مي برند. در كتب نانسي استافر هم ماگل ها وجود دارند. موجودات كوچكي كه از دو پسر بچة يتيم مواظبت مي كنند و خوشبختي را به زندگي آن ها مي آورند. نانسي مي گويد كه او صاحب كلمة ماگل است، نه نويسندة كتاب هاي هري پاتر. اين طور نيست نانسي؟
بله. من فكر مي كنم هيچ شكي در اين نيست كه خانم رولينگ، شخصيت ها و صحنه هايش را از شماري از منابع مختلف برداشته است. بعضي وقت ها اين كار اشكالي ندارد. مثلا استفاده از افسانه هاي قديمي. اما خيلي جاها هم از كار نويسنده هاي ديگري استفاده كرده كه معاصر هستند و آثارشان را زودتر از او نوشته اند. متأسفانه در اين مورد خاص، او چيزهايي را هم از كتاب من برداشته.
اسم كتاب تو هست افسانه ره و ماگل ها (Legend of Rah and Muggles). كي اين كتاب را نوشتي؟
اين كتاب سال 1984 نوشته شد.
و كجا توزيع شد؟
خب، اين كتاب در نقاط مختلف كشور توزيع شد و البته اول در شرق و ساحل شرقي به بازار آمد. در جريان نمايشگاه كتاب نورنبرگ آلمان، كتاب به بازارهاي اروپا هم آمد.
تيراژ كتاب چقدر بود؟
چاپ اولش تقريبا در صد هزار نسخه به بازار آمد.
به نظر تو چقدر ممكن است اين اتفاق، تعمدي و با قصد و نيت قبلي باشد يا فقط برحسب اتفاق، اين شباهت ها بين كتاب تو و هري پاتر به وجود آمده باشد؟
شباهت ها زياد هستند. اسم يك شخصيت كتاب من لري پاتر است كه شباهت بيش از حدي به هري پاتر دارد. ليلي (نام مادر هري) عينا در كتاب من هست. نيمبوس كه در كتاب خانم رولينگ اسم يك مدل دسته جارو است و همين طور ماگل ها همه در كتاب من آمده. اگر شباهت ها در يك يا دو مورد بود، مي شد پذيرفت كه اين تصادفي بوده. اما وقتي تعداد به شش تا و هشت تا مي رسد، ديگر معلوم است كه كار از اين حرف ها گذشته.
نانسي، آيا دربارة اين كه جي  كي  رولينگ چطور به كتاب تو دسترسي پيدا كرده، هيچ اطلاعاتي داري؟ آيا رولينگ هيچ وقت در زماني كه كتاب تو چاپ شده، در آمريكا بوده؟
025983.jpg
خب، حداقل سه چهار راه براي دسترسي خانم رولينگ به كتاب وجود داشته. ما فكر مي كنيم رولينگ در دهه 80 احتمالا براي انجام يك پروژة تحقيقاتي در منطقة بالتيمور بوده. منطقه اي كه بدون شك، يكي از نقاط اصلي توزيع كتاب من هم بوده. از طرفي كنجكاوي برانگيز است كه در يكي از كپي رايت هاي ثبت شدة انتشارات اسكولاستيك، خانم رولينگ به عنوان يك شهروند آمريكايي در فهرست آمده، در حالي كه ايشان مدعي است تا پيش از مشهور شدن كتاب هايش در آمريكا، هيچ وقت به اين كشور نيامده. قبلا هم گفتم كه كتاب من در نمايشگاه كتاب سال 1987 آلمان عرضه شده بود. مطمئن ام خيلي از اروپايي ها و احتمالا خانم رولينگ در اين نمايشگاه شركت كرده بودند. يكي از شركت كنندگان معتبر در اين نمايشگاه، صاحب يك كتابفروشي معروف در لندن بود. بعيد نيست كه آن ها از كار من خوششان آمده باشد. از طرفي، اين كتاب فروشي يكي از آن هايي است كه خانم رولينگ به آن رفت و آمد دارد. ضمن اين كه هميشه بايد تصادف را هم جدي گرفت. مثلا اين كه يكي از ويراستارهاي رولينگ يا ناشرش به كتاب بر خورده باشند و آن را به او نشان داده باشند.

داستان ترجمه
گربه هاي بتي
025911.jpg
ترجمه: اميرمهدي حقيقت
نام سام شپارد را كه در گوگل جست وجو كني، به چهار نوع شپارد مـي رسـي:شـپـارد نـمايـشنامه نويس، شپارد داستان نويس، شپارد فيلم نامه نويس، و شپارد بازيگر. اما اين چهار شپارد در واقع يكي است. شپارد حدود دوازده نمايشنامه نوشته كه معروف ترينش كودك مدفون است كه جايزة پوليتزر سال 1979 را برده. او در هجده فيلم بازي كرده كه پاريس تگزاس شايد از همه بهتر باشد. دو تا فيلم ساخته از جمله زبان خاموش سه تا فيلم نامه نوشته كه زابرسكي پوينت  اش را آنتونيوني كارگرداني كرده. و غير از اين ها، هفت تا مجموعه داستان درآورده كه داستان گربه هاي بتي را من از مجموعه رؤياي بزرگ بهشت ، چاپ سال 2003 انتخاب و ترجمه كرده ام.
دور و بر خيال پردازي نگرد. اين را سام شپارد 61 ساله مي گويد؛ نويسنده اي كه بعد از چهار دهه فعاليت هنري، همچنان مي نويسد و ناتواني آدم ها در فهميدن حرف همديگر از دغدغه هاي هميشگي اوست.
ـ خب بتي، حالا بايد چي كار كنيم؟
ـ چي رو چي كار كنيم؟
ـ گربه ها رو مي  گم.
ـ مشكل من كه نيست.
ـ مشكل همه مونه بتي. اگه كاري شون نكني، دوباره مي يان اتاقت  رو ازت پس مي گيرن.
ـ كسي نمي تونه اتاقم رو پس بگيره.
ـ يه بار كه اومدن گرفتن.
ـ ديگه نمي يان.
ـ بتي. اونا به ات اخطار داده ن. اگه خودت  رو از شر گربه ها خلاص نكني، مي يان اتاقت رو ازت مي گيرن. به همين سادگي. ولي من نمي خوام دوباره همچين چيزي ببينم. اصلا اون موقع، كجا مي  خواي بري، بتي؟
ـ يه جايي رو پيدا مي كنم.
ـ من مي خوام كمكت كنم، بتي. ولي آخه تو هم بايد يه كم همكاري كني.
ـ تو لازم نكرده كمك كني.
ـ من دلم مي خواد كمك كنم.
ـ مشكل من اين نيست. بذار به ات بگم مشكلم چيه.
ـ چيه مشكلت؟
ـ ادارة بهداشت. مشكل من اونان.
ـ اونا فقط دارن كارشون رو مي كنن. به خاطر بو به شون شكايت شده. اونا هم مجبورن بيان رسيدگي كنن.
ـ مجبور نيستن بيان.
ـ كارشونه. بايد جوابگوي اين جور شكايت ها باشن. چند روز پيش كه با لوئيس رفته بودم اتاقت، اون هم همچين كه پاشو از ماشين گذاشت بيرون، گفت بوي چيه؟ من هم گفتم بوي گربه هاي بتي.
ـ لوئيس؟
ـ همين سؤالو كه به ات گفتم، كرد. همين كه پاشو از ماشين گذاشت بيرون.
ـ لوئيس رفته بود اون جا؟
ـ با من بود.
ـ لوئيس از اون گربه ها متنفره.
ـ نه. اين جوري هم كه مي گي نيست، بتي.
ـ اون از گربه هاي من متنفره.
ـ مي گم اين جوري نيست. فقط بوشونو شنيده بود. همين.
ـ تو هم شنيدي؟
ـ همه مي شنون.
ـ خب بوي گربه س ديگه.
ـ خودم مي دونم بوي گربه س. منم دارم همينو مي گم. حالا مي خوايم چي كارشون كنيم؟
ـ هيچ  كار.
ـ پس بايد تميزشون كنيم. الان من مي خوام برم اون جا. مي خوام كمكت كنم، بتي، ولي تو خودت هم بايد باشي.
ـ دفعة آخري كه داشتم اون جا رو تميز مي كردم، اون گربه طوسيه همين جوري سايه به سايه م مي اومد و درست، پشت سرم زمين رو كثيف مي كرد. مي دوني، اين درست نيست بتي.
ـ كريكت؟
ـ اون طوسيه. اسمشو نمي دونم. مو نداره.
ـ كريكته.
ـ موهاش چي شده؟
ـ همين طوري دنيا اومده.
ـ طوريشه؟
ـ كريكت هيچ طوريش نيست.
ـ اگه سالم نيس، بايد بيندازيش بيرون.
ـ هيچ طوريش نيست.
ـ ولي من تا حالا گربة بي مو نديدم.
ـ همين طوري دنيا اومده...
ـ خيلي خب. ولي بايد يه كاريش بكنيم، بتي.
ـ من خودم حواسم هست.
ـ نه، حواست نيست بتي. اونا همين جور اخطار پشت اخطار برات مي فرستن. ولي تو همين طور دست رو دست گذاشتي.
ـ  مشكلات ديگه هم دارم.
ـ چه مشكلاتي؟
ـ  اتاقم تراز نيست. شش تا ستون لازم دارم.
ـ ستون؟
025875.jpg
ـ از اين ستون هاي فلزي كه مي زنن زير اتاقك ها، صاف نگهشون مي داره. ترازشون مي كنه. شش تا از اونا لازم دارم.
ـ من از اين اتاقك ها چيزي نمي دونم. تا حالا نداشته م.
ـ به هر حال، من شش تا ستون لازم دارم. يكي بايد بره اون زير، اون ستون ها رو كار بذاره. من خودم نمي تونم.
ـ خب، باشه. شايد بتونيم تو محوطه، يكي رو پيدا كنيم.
ـ به هر حال من نمي تونم. دو نفر مي خواد.
ـ حتم دارم مي تونيم يكي رو پيدا كنيم كمك كن. ولي موضوع اصلي، اين نيست.
ـ موضوع اصلي، همينه.
ـ نه، نيست، بتي.
ـ پس چيه؟
ـ گربه ها، بتي!
ـ من نمي تونم تو يه اتاقك كج زندگي كنم. همه چيزم مي افته.
ـ گربه ها رو مي خوايم چي كار كنيم؟
ـ حبس شون نمي كنم. توي اينش كه شك ندارم.
ـ ولي آخه نمي شه كه اونا كل اتاقك دستشون باشه.
ـ چرا نمي شه؟
ـ چون ديگه نمي توني مهارشون كني! همه جا رو كثيف مي كنن.
ـ معلومه كه نمي خوام مهارشون كنم.
ـ پس بايد بي خيال شون بشي، ولشون كني بذاري برن.
ـ صد سال همچين كاري نمي كنم!
ـ خيلي خب. اونا هم مي يان اتاقت رو پس مي گيرن. فقط همين يه راه مونده.
ـ بيان بگيرن.
ـ من و لوئيس نمي تونيم به ات جا بدهيم ها. جا نداريم.
ـ  من صد سال نمي يام با لوئيس زندگي كنم.
ـ بسه بتي. اون خيلي كمك كرده. خودت هم مي دوني.
ـ كِي؟
ـ اونم اون جا بود. هر كاري من مي كردم، اونم مي كرد.
ـ كدوم كار؟
ـ تميزكاري، بتي. تميزكاري پشت سر گربه ها. يه بار كل زار و زندگيتو تميز كرد. ته آشپزخونه  ت يه تيكه تخته گذاشت و گربه ها رو فرستاد اون پشت. ولي تو وقتي برگشتي، از راه نرسيده تخته رو انداختي كنار.
ـ اونا كه نمي تونن اون جوري زندگي كنن! نمي شه كه تو آشپزخونه حبس شون كرد.
ـ حبس نبودن. كلي جا داشتن.
ـ حبس بودن. لوئيس از اون گربه  ها بدش مي ياد.
ـ واااي، بتي!
ـ چيه؟
ـ من ديگه عقلم قد نمي ده. يا بايد كاري رو كه مي گم بكني، يا ولشون كني بذاري برن.
ـ ولشون نمي كنم.
ـ چندتا شونو كه مي توني ول كني.
ـ كدوم  هاشون  رو؟
ـ اون طوسيه مثلا.
ـ  كريكت؟
ـ آره، كريكت. همون طاسه.
ـ تو از كريكت خوشت نمي ياد، نه؟
ـ  موضوع، خوش اومدن يا نيومدن من نيست. من مي گم...
ـ اون همون طوري دنيا اومده.
ـ مي دونم همون طوري دنيا اومده!
ـ تو نمي توني همة تقصيرها رو بندازي گردنش.
ـ من تقصيرها رو نمي ندازم گردنش.
ـ تو گفتي شرشو بكنم.
ـ من فقط داشتم مي گفتم، اگه مي  خواي بعضياشونو ول كني، مي توني با اين يكي شروع كني. چون كه مو نداره.
ـ اون هيچي ش نيست. فقط با بقيه فرق مي كنه.
ـ يه چيزيش هست. طبيعي نيست. گربه اي كه مو نداره، طبيعي نيست.
ـ اون هيچ وقت مو نداشته.
ـ گَره؟
ـ گَر به گربه اي مي گن كه موهايش بريزه. اون هيچ وقت مو نداشته كه بخواد بريزه.
ـ به هر حال، بهداشتي نيست كه آدم يه همچين گربه اي رو نگه داره.
ـ من كريكت رو نمي ندازم بيرون، به هر حال.
ـ خب، بقيه شون رو چي؟ اون نارنجيه رو مثلا.
ـ كدوم نارنجيه؟
ـ هموني كه صورتش يه جور خنده داري راه راهه.
ـ بَجِر؟
ـ اسمش بجره؟ نمي دونم.
ـ بجر باباهه  س.
ـ پس بده اخته ش كنن لااقل.
ـ من هيچ وقت بجرو اخته نمي كنم؛ باباشونه.
ـ بايد جلوي بچه  دار شدنش رو بگيري بتي.
ـ اگه خودشون بچه بخوان، من كه نمي تونم جلوشونو بگيرم.
ـ خب، اخته كردن واسه همين وقت هاس ديگه.
ـ كه چي؟
ـ كه جلوي بچه هاي بيشتر رو بگيره.
ـ من كه همچين كاري نمي كنم.
ـ من ديگه عقلم قد نمي ده.
ـ چي؟
ـ عقلم قد نمي ده بايد چي كار كنيم.
ـ هيچي. هيچ كاري نمي كنيم.
ـ  من سعي كردم كمكت كنم. هم من، هم لوئيس.
ـ شماها نمي تونين كمكم كنين.
ـ اگه خودت نخواي به خودت كمك كني، ما هم نمي تونيم.
ـ نه خير هم. هيچكي نمي تونه كمكم كنه.
ـ الان پس بايد چي كار كنيم بتي؟
ـ هيچي.
ـ مي خواي بذاري بيان اتاقكت رو دوباره بگيرن؟
ـ بيان بگيرن. اون جا كه يه آشغالدوني بيشتر نيست. هيچ وقت هم تراز نبوده.
ـ خود تو گذاشتي اين طوري بشه.
ـ هيچ وقتِ خدا يادم نمي ياد تراز باشه. هميشه آشغالدوني بوده.
ـ وقتي اثاث ها تو بردي اون جا، تراز بود. آشغالدوني هم نبود. تميز بود. گربه ها اين جوريش كردن.
ـ آره. لابد.
ـ خودت مي دوني كه حرفم درسته.
ـ آره مي دونم.
ـ خب، پس بگو مي خوايم چي كار كنيم، بتي.
ـ  هيچي، هيچ كاري نمي كنيم.

در حاشيه گربه هاي بتي
حرف، حرف مي آورد
محسن آزرم
گربه هاي بتي از آن داستان هايي است كه به ذهن هر داستان نويسي نمي رسد؛ چيزهاي ديگري (تجربه ؟) لازم است تا چنين داستاني روايت كرد، بي  آن كه سر و شكل هميشگي اش را داشته باشد. گربه هاي بتي احتمالا يكي از چند داستاني است كه شپارد زماني نوشت كه داشت فيلم مسافر را بازي مي كرد. در اين داستان ها، تا جايي كه مي شد، از توصيف و صحنه پردازي دور شد. سعي كرد توضيحي دربارة موقعيت آدم ها، جايي كه هستند، سر و شكل شان و همة چيزهايي كه در داستان هاي ديگر هست، ندهد. همه چيز را گذاشت پاي شخصيت ها كه گاهي اسمشان هم معلوم نبود. قرار بود شخصيت ها بار داستان را به دوش بكشند و از خلال حرف هاي آن ها داستان پيش برود. گفت وگو، سخت ترين بخش داستان نويسي است. وقتي وصف مي كني صحنه اي را، يا توضيح مي دهي كه آدم ها چگونه اند و چه مي كنند، كار آسان تر پيش مي رود. اما در گفت وگو بايد خلاصه بنويسي، حتي پرچانگي آدم ها را بايد به خلاصه ترين شكل ممكن بنويسي. و تازه، فراموش نكني كه داري داستان مي نويسي و آدم هاي داستان، درست مثل آدم هاي واقعي حرف نمي زنند و اگر هي دور خودشان بچرخند و پرت و پلا بگويند، حوصلة خواننده سر مي رود و داستان را مي گذارد كنار. سام شپارد، در گربه هاي بتي همه چيز را از خلال گفت وگوها خلق كرده، موقعيت آدم ها، خلق تنش و پيشبرد داستان، همه، در اين گفت وگوها اتفاق مي افتند. از اول تا آخر، دو تا آدم دربارة همه چيز با هم حرف مي زنند. يكي از اين دو تا بتي است. اما آن يكي كيست؟ زن است يا مرد؟ چند ساله است؟ اين ها سؤال هايي است كه شپارد در داستانش جوابي به آن ها نمي دهد. اما چه لزومي دارد بشناسيم اش؟ تا جايي كه لازم است، در اين گفت و گوها درباره اش مي فهميم، بي آن كه هويت اش براي ما روشن شود. پس، يكي از آن درس هايي كه بايد از داستان شپارد آموخت، اين است كه كار نويسنده، شناساندن شخصيت داستان است به خواننده، نه اعلام هويت او. اعلام هويت، لزوما، گره از قفل هاي بستة داستان نمي گشايد و بعد از خواندن گربه هاي بتي حس نمي كنيد مخاطب بتي را نشناخته ايد. در داستاني به اين كوتاهي، كه چيزي جز گفت وگو نيست، تاريخچه اي از زندگي بتي را هم مي خوانيد و مي بينيد كه زندگي بتي، يعني گربه هاي بتي . و اگر او مسير گفت وگوها را تغيير مي دهد و هر بار چيزي مي گويد تا طرف مقابل اش را از آن چه مي خواهد منصرف كند (بيرون كردن گربه ها) دليلي جز اين ندارد كه بتي تنها است و اين گربه هاي رنگارنگ، همة سرگرمي اش هستند، همة زندگي اش.  مدرسان داستان نويسي، زماني كه از مزيت گفت وگو بر توصيف مي گويند، به اين نكته اشاره مي كنند كه گفت وگو، مستقيم و بي واسطه، حادثه اي را نشان مي دهد، اما توصيف مي گويد كه چه اتفاقي دارد مي افتد. پس، يكي ديگر از آن درس هايي كه بايد از داستان شپارد آموخت، اين است كه كار نويسنده، لزوما توصيف نيست و حتي اگر چيزي به نام توصيف وجود نداشته باشد، مي توان داستان نوشت. كافي است نويسنده به كار خود وارد باشد.

فهرست
نامه به سردبير
نامه ها‎/ فهرست
سينما تلويزيون
اين ديگر چه آفسايدي است؟
برره اي ها پا در هوا
رويدادهفته
گوي طلايي تمشك طلايي
تلويزيون
دو كله پوك
كارآگاهان باراني پوش
روزي روزگاري چاق و لاغر
ورزشي
خدايش بيامرزاد
خشم مهندس
رويدادهفته
ايران دريخ ترين المپيك جهان
وحشت در اردوي دانمارك
كاپلو هم دور افتخار زد
قهرمان اين جاست!
... و بارسا ي من كه خود فوتبال است
اجتماعي
گذشت زمان پرده ها را مي درد و اسر ار نهان را بر تو آشكار مي كند
زندگي
زندگي در قوطي كبريت
اعتراض با صداي آرام
رويدادهفته
سينما
تايتانيك، انگشت كوچيكه ماست
كوتوله يك ميليون دلاري
خاطر آباد
چند نكته كنكوري ديگر
سينما؛ نامرد كه نه ولي بي معرفته!
موسيقي
وگرامافون ها نامU2 رانواختند
اين گرامافون طلايي...
روزها
آخر ين تكه هاي يك امپراتوري
از اين بالا اقيانوس آبي نيست
مرگ مير
ايستگاهي كه متروك شد
رويدادها
جهان كوچك
وقتي كه آتش گرفتيم
آلبوم: اعتراض
هنر روز
قلعه، قزوين، بورابورا
|  فهرست  |  سينما تلويزيون  |  تلويزيون  |  ورزشي  |  اجتماعي  |  زندگي  |  سينما  |  موسيقي  |
|  روزها  |  جهان كوچك  |  هنر روز  |  شناسنامه  |  ادبيات  |  مهمان هفته  |  راهنما  |  سبك زندگي  |
|  گزارش  |  موفقيت  |   نيم رخ ، تمام رخ  |  يادداشت  |  گالري  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |