همان طور كه تمام مردم كوچه و بازار به گرمي به استقبال روزهاي عزاداري رفتند ستاره هاي ورزشي را هم مي شد در هيأت ها و حسينيه ها ديد كه بر سينه مي زنند
محبوبيت غلام پيرواني در شيراز آن قدر هست كه مجلس عزاداري او در اين شهر جزو گرم ترين ها باشد عكس: محمود عماد
عكس ها: مهدي وفامنش
عشق علي پروين به ائمه و مراسم مذهبي مشهور است. هر سال او را در چنين روزها و جاهايي مي توانيد پيدا كنيد
اميرخان قلعه نويي هم سلطان را همراهي مي كند
درگذشت مجيد سبزي، بازيكن قديمي پرسپوليس، محرم امسال قرمزها را سياه تر كرد. محمد پنجعلي به ياد روزهاي خوش قهرماني است
وقت خواندن و سينه زدن كه باشد، مديرعامل ها هم همه چيز را فراموش مي كنند
اگر مي خواستيم عكس همه شان را چاپ كنيم بايد دايره المعارف درمي آورديم حامد كاويانپور فقط يكي از آن هاست
محمدحسن انصاري فرد و پدرش همچنان در تكيه خانوادگي ميزبانند/ عكس: هادي مختاريان
فرهاد عشوندي
در مسجد بزرگ اردبيلي ها علي دايي هم بر سينه مي كـوبد بي آن كه اطرافيانش به اين فكر كنند كنار دستشان كاپيتان تيم ملي است
تهران، چهارراه گلوبندك، دوشنبه 17 بهمن ساعت نزديك به 10 شب است. جمعيت زيادي دو طرف خيابان ايستاده اند. صداي ني و شيپور دستة كربلايي ها از دور به گوش مي رسد. جمعيت در انتظار رسيدن هيأت به مسجد هستند كه مرسدس سفيد وارد كوچة تاريك روبه رو مي شود.
سرنشينان مرسدس پياده مي شوند و ادامة مسير را از مسيري كه ديگر ماشين رو نيست، تا جلوي در مسجد طي مي كنند.
علي آقا بفرما. اين ترجمة جمله اي است كه حاضرين جلوي مسجد به دايي و برادرانش كه براي حضور در مراسم عزاداري امام حسين(ع) به مسجد اردبيلي ها آمده اند، مي گويند.
ابالفضل و صداي دست هايي كه به هوا رفته و با ضرب محكمي به سينه ها كوبيده مي شود، تمام چيزي است كه در شلوغي مي توان ديد. كاپيتان تيم ملي و برادرانش مثل هر سال سه شب مانده به عاشورا به مسجد بزرگ اردبيلي ها آمده اند تا در جمع همشهري هايشان در مراسم عزاداري شركت كنند. دايي ها به صحن اصلي مسجد مي روند و در يكي از حلقه هاي گرد ده نفره اي كه سينه زنان ايستاده اند، مي ايستند.
حلقه ها مي گردند، دست ها بالا مي روند، مداح مي خواند، دست ها پايين مي آيند و بر سينه ها كوبيده مي شوند و اين حركت بارها و بارها تكرار مي شود. علي دايي هم مثل بقيه بر سينه مي كوبد و در يكي از حلقه هاي گردان هر لحظه دورتر مي شود بي آن كه اطرافيانش به اين فكر كنند كسي كه كنار دستشان به سينه مي كوبد، كاپيتان تيم ملي است.
مراسم سوگواري امسال در مسجد اردبيلي ها تفاوت بزرگي با مراسم سال هاي قبل دارد. امسال ديگر سليم برايشان با صداي جادويي اش نمي خواند. اين جمله را يكي از اردبيلي ها مي گويد.
تهران، ميدان آزادي، دوشنبه 17 بهمن
درست در همان دقايقي كه علي دايي در مسجد اردبيلي ها سينه مي زند، علي پروين در فاصلة چند صد متري از ميدان آزادي به هيأت محبان مهدي آمده بود تا در كنار مهدي عرب، سعيد جهانگيري، مجيد گيلاس و ديگر دوستان و هوادارانش در مراسم سوگواري شركت كند.
مغازه اي بزرگ با شيشه هاي شفاف. پروين كنار بخاري نشسته. صداي نوحه نمي آيد. كسي سينه نمي زند و خبري از مراسم سوگواري نيست. مهدي پس چي شد اين هيأت؟ پروين از نشستن كنار بخاري، حرف زدن با همة آن هايي كه هر روز مي بيندشان و جمعيت متعجبي كه هنگام عبور از كوچة تاريك و خلوت، پروين را از پشت شيشه مي بينند و خشكشان مي زند، خسته شده. آدم هايي هر چند دقيقه يك بار با اتومبيلي آخرين مدل جلوي در هيأت توقف مي كنند. پياده مي شوند و به ديدن سلطان مي آيند. چند كلمه اي مي گويند و مي شنوند و بعد خيلي زود مي روند، بي آن كه بقيه حتي بفهمند اين آدم هاي مرموز چه كساني هستند. از چهره هاي فوتبالي، مهرزاد معدنچي همان سر شب با تاكسي به هيأت آمد، اما تا ساعت 11:30 شب جرأت ورود به اتاقي را كه پروين در آن نشسته بود نداشت. محمد، پسرش هم با بي ام و سفيد ديدني اش تنها سر رسيد و پروين در واكنش به حضور او خيلي آرام گفت: اين اين جا چي كار مي كنه؟ افراد ديگري هم هستند. حسن رودباريان سربه زير كه پروين براي رفلكس هاي تماشايي اش او را تحسين مي كند و پژمان جمشيدي كه سعي مي كند مزه بريزد و با پروين شوخي كند: علي آقا شما كه منو خيلي دوست داريد. علي آقاي من پارسال نصف تيم بودم. بگوويچ اين جوري بود، سوبل اون جوري. علي آقا شما مي خواستيد من بمونم و... و سلطان هر بار با به كار بردن واژة ساكت يا آره جون عمه ات! جوابش را مي دهد. داوود سيد عباسي با آمدنش اين جرأت را به معدنچي مي دهد كه وارد اتاقي كه پروين نشسته، بشود. و سرانجام امير قلعه نويي حوالي ساعت 10 شب با ماكسيماي سفيدش به مراسم عزاداري ياران پروين مي آيد و با گفتن اين كه چقدر عاشق علي آقا است و اين كه پرسپوليس تيم دوم اوست، سعي مي كند خودش را از فاصلة 5 نفر تا سلطان به او نزديك تر كند. اما با روي سرد پروين موفق به انجام اين كار نمي شود. پروين خسته شده و از مهدي عرب مي پرسد چرا خبري از عزاداري و روضه خواني نيست؟ مهدي عرب هم مثل تمام دفعات قبل با آب و تاب مي گويد: علي آقا، الان مي رسند. جون شما گفتم حميد كريمي هيأتش رو از كرج بياره. سه تا اتوبوس زنجير زن داره. علامت با حالي هم دارن. بايد تا حالا مي رسيدن. نمي دونم چرا دير كردن.
حميد كريمي ؛ با شنيدن اين نام، سلطان آرام مي گيرد. حميد داره مياد؟ حميد بگه، حتما مياد. ناسلامتي حميد عشق پروين ترين آدم كرج است، صاحب همان نمايشگاه اتومبيل بزرگ گوهردشت كه سال ها رفاقت با او نشان داده كه هر جا باشد، براي پروين مي آيد.
دقايقي بعد، نوبت به مربي آبي ها رسيد تا از فضاي مجلس ايراد بگيرد: مهدي نوحه كه نداري. حداقل تلويزيون بيار نود نگاه كنيم! او حق دارد خسته شده باشد. چند ساعت قبل تيمش راه آهن را برده. پس از بازي به نازي آباد رفته تا در هيأت فرهاد كاظمي سوگواري كند و بعد خودش را به ميدان آزادي رسانده تا سوگواري براي امام حسين را در كنار پروين ادامه بدهد. اما حالا خبري نيست.
نه خبري از سينه زني و مداحي است و نه پروين به او روي خوش نشان مي دهد. جمعيت از پشت شيشه چهره هاي سرشناس درون اتاق را نگاه مي كنند. پروين همچنان سرگرم پچ پچ با آدم هايي است كه مي آيند و مي روند. چند عكاس حتي اين جا هم ول كن پروين و قلعه نويي نيستند. امير خودش را به حرف زدن با مجيد گيلاس سرگرم كرده كه صداي ني و طبل از سر كوچه به گوش مي رسد. علي آقا اومدن. مهدي عرب با هيجان در را باز مي كند و اين جمله را فرياد مي زند. اكوهاي داخل اتاق روشن مي شود. جوان برآشفته اي فرياد مي زند: خوش آمديد، خوش آمديد. صداي زنجيرها و طبل و ني نزديك تر مي شود. از پروين مي خواهند تا به كوچه بيايد و رقص علامت ها را تماشا كند. اما او پشت شيشه را به كوچه ترجيح مي دهد. امير هم به او تأسي مي كند. دسته به جلوي در شيشه اي رسيد. سلطان كنار پنجره ايستاده و نگاه مي كند كه مداح هيأت مي گويد: گوش كن. نه، يك لحظه زنجير نزن، گوش كن. حس كن الان تو دشت كربلايي. تو گرماي تابستان عراق. تشنه. حتي يك لحظه هم نمي تواني دوام بياوري. حالا ببين بچه هاي امام حسين چي كشيدن. ابوالفضل با لب تشنه به فرات زد، از سپاه يزيد گذشت تا براي اين بچه هاي تشنه آب بياورد. صدايي شبيه به گريه در كوچه مي پيچد. زنجيرها بالا مي روند: به كربلا آب روان قيمت جان شد زنجيرها بر شانه ها كوبيده مي شوند: حنجر اصغر هدف تير و كمان شد و باز صداي زنجير: عباس علمدار حسين علامتي 17 تيغه كه با پرهاي سفيد آراسته شده، سلامي به علامت 21 تيغه مي دهد و بعد بر مي گردد، عقب مي رود و علامت 21 تيغه همين كار را تكرار مي كند. زنجير ها به شانه ها كوبيده مي شوند. پروين و قلعه نويي از پشت شيشه و جمعيتي كه تا به حال از سوي ديگر شيشه به اتاق نگاه مي كردند، محو تماشاي زنجيرها و علامت ها شده اند. درهاي گاراژ كنار اتاق درشيشه اي باز مي شود و زنجيرزن ها وارد هيأت مي شوند. پيشاپيش آن ها اصغر مديرروستا فوروارد مورد علاقة پروين، و فرشاد فلاحت زاده دفاع سابق تيم ملي زنجير در دست گرفته اند و بر شانه مي كوبند. پروين به سرجايش بر مي گردد و كنار بخاري مي نشيند. امير هم همين طور. صداي نوحه در اتاق مي پيچد. حالا زمان سوگواري رسيد.
پروين دست ها را به آرامي بر سينه مي كوبد. مجيد، سعيد و مهدي رفته اند تا زنجير به دست بگيرند. امير اين بار هم از سلطان الگو مي گيرد و جمعيت بيرون هم سينه زدن سلطان و ژنرال و چند بازيكن فوتبال ديگر را از پشت اين ويترين شيشه اي نظاره مي كنند.
تهران، خيابان 15 متري اول افسريه، دوشنبه 17 بهمن
در دورترين فاصلة ممكن از هيأتي كه پروين در آن حاضر شد، در يكي از شرقي ترين نقاط تهران، محمدحسن انصاري فرد مدير عامل جديد و بازيكن قديمي پرسپوليس كه جنگ سرد با سلطان او را به زانو درآورده، مثل هر سال زيرزمين خانة پدري را به حسينيه اي تبديل كرده كه مراسم سوگواري امام را در آن برگزار كند.
انتهاي كوچه اي كه سه هيأت ديگر را هم به همان شلوغي هيأت مدير عامل پرسپوليس در خود جاي داده، او گوشه اي از اتاق كنار اقوام و آشناياني كه به زبان تركي با يكديگر حرف مي زنند و با نوحه هاي تركي سينه مي زنند، بر سينه مي كوبد. نوبت به او مي رسد. ميكروفن را به دست مي گيرد و شروع به خواندن مي كند، مثل تمام سال هاي قبل بي آن كه مديرعاملي پرسپوليس تأثيري در رفتارش گذاشته باشد. او مداحي مي كند و ديگران سينه مي زنند. حتي در روزهاي بعد براي هيأتش در خيابان هم مداحي مي كند تا زنجيرزنان، زنجيرها را در سوگ حسين برشانه ها بكوبند.
شيراز، ميدان فخرآباد، دوشنبه 17 بهمن
حسينيه باز هم مثل هر شب، پر از خيل عزاداران است. باز هم شاغلام مي خواند و ديگران بر سر و كول خود مي كوبند. حسينيه اي كه اداره اش، پس از رسيدن برادر بزرگ تر به سنين پيري، به برادر كوچك تر رسيده. برادر كوچك تري كه چهره اي دوست داشتني در جمع اهالي فوتبال است. غلام پيرواني ميكروفن را به دست گرفته و اين بار بي آن كه از سوخته شدن پنارت تيمش بنالد، با صدايي سوزناك مي خواند: اگه ديوونه نديدي به ما مي گن ديوونه، دل هر كسي با ياري خوشه، يار دل ما حسينه.. فرشيد طالبي، بهرام اسماعيلي، حسين آشنا، صمد و ستار زارع، وحيد غلامزاده ديگر بازيكنان تيم هاي فجر و برق در كنار ديگر شيرازي هاي عزادار سينه مي زنند و اين مراسم هر شب تا پايان دهه دوم محرم همچون هر سال ادامه پيدا مي كند.
و اما عاشورا
علي دايي مثل هر سال صبح تاسوعا به زادگاهش اردبيل برگشت تا مثل هر سال، قيمة نذري ظهر عاشورايش را در خليل آباد بپزد و پخش كند. او ترجيح مي دهد عاشورا و تاسوعا در اردبيل عزاداري كند؛ درست مثل حسين رضازاده كه از روز اول دهه محرم به اردبيل برمي گردد تا نذرش را ادا كند. رضازاده امسال هم اردوي وزنه برداري در بلغارستان را رها كرد تا براي عزاداري در اردبيل باشد.
علي پروين هر شب از لواسان به تهران مي آيد تا در يكي از هيأت هاي عزاداري كه دوستان قديمي اش در نقطه اي از شهر برپا مي كنند شركت كند. از عارف گرفته تا كرج يا طرشت. اما عاشورا؛ صبح عاشورا بهشت زهرا و فاتحه اي بر سر مزار مامان نصرت ، خوردن غذاي نذري و برگشتن به لواسان.
فرهاد كاظمي، عليرضا دبير، محسن كاوه و پژمان درستكار هم از نازي آباد تكان نمي خورند. هيأتي كه آقا فرهاد در آن مداحي مي كند، نه فقط روز عاشورا كه در تمام محرم بهترين جا براي سوگواري است.
امير قلعه نويي هم همچون دو سال گذشته، پاركينگ خانة جديدش را داربست زده، برزنت كشيده و با پرچم هاي سياه آراسته تا حسينية سيارش ميزبان سوگواران حسيني در عاشورا و تاسوعا باشد. او خودش با شالي سبز، كتي قهوه اي ته ريش و سبيل هايي كوتاه، جلوي در ايستاده و مهمان ها را راهنمايي مي كند.
مهرداد ميناوند هم در سي متري جي نذري مي دهد. او مثل هر سال خودش خواند تا ديگران سينه برنند. آقامون سروره، كربلا مي بره، با نسيمي كه داره عطر گل ياس زنجيرها يكي پس از ديگري بالا مي روندو برشانه ها فرود مي آيند. در تمام مسير از ميدان امام حسين تا چهارراه نظام آباد، وحيد شمسايي كه (حمزه) به سرگرفته، در كنار محمد پنجعلي، با نوحة عطر گل ياس،ظهر عاشورا را زنجير به دست سر مي كنند.
امسال هم روزهاي اول محرم با همان شور و حال هميشگي آمد و رفت. در حالي كه چهره هاي شناخته شدة ورزش هم بي اين كه اثري از شهرت و هيبتشان باشد، در كنار ديگران عزادار حسين بودند. روزهايي كه ديگر هيچ چيز اهميت نداشت و همه اش عشق بود و عشق.