- هفته نامه فرهنگي - اجتماعي -جوانان‎/شماره۵۸ - شنبه ۲۹ بهمن ۱۳۸۴ - - Feb 18, 2006
docharkhe
آن ها قرار نيست فقط زنان با سليقه اي باشند كارهاي ديگري هم از دست شان بر مي آيد
كوكب خانم هاي آتش نشان
025956.jpg
ايثارقنواتي-مرضيه قاضي زاده
چه اشكالي دارد مگر؟ خودشان هم گفته اند وقتي براي خاموش كردن آتشي كه ديگران به پا كرده اند، شال و كلاه مي كنند، هيچ كس نمي تواند آن ها را از همكاران مردشان تشخيص دهد.
حالا ديگر همه چيز قاتي پاتي شده است. خيلي از نقش ها و كاركردها، رابطه شان را با مرد و زن بودن قطع كرده است. نمي شود گفت اين كار مردهاست، آن يكي كار زن ها. وقتي مردان توي آشپزخانه ظرف مي شويند، زنان هم مي توانند توي آتش نشاني كار كنند يا مثل پليس ها سر چهارراه بايستند و كاميون ها را جريمه كنند. قرار نيست آن ها ديگر مثل كوكب خانمِ كتاب هاي كودكي مان فقط زنان با سليقه اي باشند. كارهاي ديگري هم از دستشان برمي آيد، مثل همان دختر پليس هايي كه توي هفتة نيروي انتظامي گزارش شان را چاپ كرديم و روي جلد برديم شان. و يا خود همين دختران آتش نشاني كه گزارش شان را اين هفته مي خوانيد.

دخترها سه سال است وارد دارودسته آتش نشاني شده اند
زنگ ها براي ما به صدا در مي آيند
025863.jpg
دخترها سه سال است وارد دارودستة آتش نشاني شده اند. بعد از سه سال ديگر اين قدر كاركشته شده اند كه تعداد عمليات ها از دست شان در رفته باشد. حساب و كتاب دقيق تعداد شركت در عمليات ها مال سال اول بود؛ 26 عمليات براي هر دختر آتش نشان.
قرار بود براي روز آتش نشاني (هفت مهر) سراغ دخترها برويم. اما مرحلة مجوز گرفتن، كار را چند ماه كش داد.
روز مصاحبه بچه ها از بالا پايين تجربه هايشان راحت حرف نمي زنند و خيلي جاها بايد ازشان بخواهيم كه در بحث شركت كنند. تا اين كه صداي زنگ ايستگاه آن روي سكه اين بچه هاي آرام را به مان نشان داد.
اصلا تصور نمي كرديم ما را هم براي كارهاي عملياتي بخواهند. فكر مي كرديم براي كادر اداري نيرو مي خواهند
هورا، براي اولين بار
بچه ها يكي يكي پايشان را دور ميلة قطور و طوسي رنگ فرود حلقه مي كنند، طوري كه انگار ميله را بغل كرده باشند. دست هايشان را دور آن مي پيچند و خيلي سريع، سريع تر از آن كه ما چند قدمي جلو برويم و آن ها را موقع فرود ببينيم، پاهايشان آسفالت كف سولة ايستگاه آتش نشاني را لمس مي كند.
پاهايت كه آسفالت كف سوله را لمس كرد، خيالت راحت است كه آن عمليات ديگر مالِ تو است. حالا بچه ها هر چقدر مي  خواهند، آن بالا تو سروكلة هم بزنند. تو سريع تر بودي! پس عمليات حق تو است. سارا روي كلمة حق يك مكث كوتاه مي كند و اين قدر با اطمينان حرف مي زند كه تو باورت مي شود واقعا حقي اين وسط وجود دارد. مي گويد: يك نفر داريم كه از همه كوچك تر است. زنگ كه مي خورد، بچه ها مي كشيدنش كنار و خودشان مي رفتند. طوري شده كه جانمازش را كنار ميلة فرود مي انداخت و همان جا نماز مي خواند. براي اين كه اگر زنگ خورد، زودتر برود.
سارا شعبان دوست آتش نشان دوم و سرپرست شيفت است. دو سال قهرمان كاراتة استان تهران بوده. مثل همة رزمي كارها خيلي با طمأنينه حرف مي زند و تا وقتي عكاسمان مجبورش نكرده با دم و دستگاه آتش نشاني فيگور بگيرد، نمي خندد، مي گويد: حتي شده داشتم ظرف مي شستم و دستم كفي بوده زنگ كه خورد، دويدم و كلاه و اوركت ام را روي دستم انداختم و با همان دست هاي كفي از ميله سر خوردم پايين. خب، اين كارم خيلي خطرناك بود، ولي به خاطر اين كه دوستم زودتر از من نرود، اين كار را كردم. چون دوست دارم من اولين نفري باشم كه آن پايين ايستاده.

خانم هاي آتش نشان، آقايان آتش نشان
ساختمان شماره 9 ايستگاه آتش نشاني كرج دو طبقه است. طبقة اول، آتش نشانان مرد هستند كه با شنيدن زنگ، از چهار پنج پله خودشان را به خودروها مي رسانند. اما دخترها از همان ميلة كذايي پايين مي روند. مي پرسيم حالا دختر آتش نشان سريع تر مي روند پايين يا... جمله مان تمام نشده سارا مي پرد وسط حرفمان: با اطمينان مي گويم ما. با اين كه آن ها از چهار تا پله بايد بروند و ما از ميله، باز هم ما اول از همة آن  پايين هستيم.
زهرا سرپرست شيفتي است كه ما قرار مصاحبه را گذاشتيم. شيطان تر از سه تاي ديگر است. با اين كه با هيجان و سريع حرف مي زند، صبر مي كند تا جملة آخر فرمانده تمام شود. بعد مي گويد: اصلا تصور نمي كردم ما را هم براي كارهاي عملياتي بخواهند. فكر مي كردم براي كادر اداري نيرو مي خواهند. و وقتي كار حسابي بيخ پيدا كرده، تازه زهرا فهميده قضيه از چه قرار است. ما بايد پا به پاي آقايان توي عمليات ها شركت مي كرديم. پس كسي كه مي خواست وارد اين كار شود، بايد توانايي جسماني بالايي داشته باشد. من شنا كار كرده بودم و از نظر جسماني آماده بودم.
سارا مي گويد: اين جا همه چيز براساس توانايي است؛ نه زن يا مرد بودن. و به چوب لباسي كه اوركت و كلاه بچه ها از آن آويزان است، اشاره مي كند و مي گويد: اگر يكي از بچه ها را با لباس عمليات ببينند، نمي توانيد تشخيص بدهيد دختر است يا پسر. حتي خود همكارهايمان هم نمي توانند تشخيص بدهند.
زينب اپراتور شيفت است و از اول مصاحبه با هر زنگ تلفن يا صداي بي سيم، مدام از جايش پريده است. حالا كه دوباره روي صندلي نشسته، گلويش را صاف مي كند و مي گويد: به خاطر لباس هاي فرم همشكلمان، خانم ها و آقايان همديگر را سر عمليات اشتباه مي گيرند.
سارا مي گويد: وقتي زنگ مي  خورد، هيچ اولويتي به غير از آتش نشان بودن تو وجود ندارد.
بعد بچه ها لابه لاي حرف هايشان حالي مان مي  كنند كه هر كدامشان مي توانند رانندة آن خودروهاي گندة آتش نشاني باشند، به تنهايي به محل حادثه اعزام شوند و خلاصه كلي مستقل عمل كنند. خب، هر چه باشد، آن ها آتش نشان اند ديگر.

درست مثل پدرم
تصويرهايي كه زينب از تعريف هاي پدر آتش نشان اش در ذهنش تجسم كرده بود، با چيزي كه الان مي بيند، تفاوت چنداني ندارد. مي گويد: شغل پدرم را دوست داشتم و دلم مي خواست من هم يك آتش نشان شوم. زينب هميشه پدرش را وادار مي كرده مو به مو عمليات هايي را كه رفته، برايش تعريف كند، مي گويد: پدرم بارها و بارها از برق چشم هاي آن فرد آسيب ديده كه احساس امنيت و آرامش مي كرد، برايم گفته بود. اما حالا مي فهمم آن حس رضايت يعني چي. وقتي حادثه به خوبي و خوشي جمع مي شود، تو هم آن حس امنيت و آرامش را داري. زينب هم درست مثل پدرش و چهار دختر آتش نشاني كه روبه رويمان نشسته اند، حاضر نيست آن حس آرامش پايان كار را با هيچ چيزي عوض كند.

يك نفر آن پايين ها
اما هميشه پايان خوش وجود ندارد. زهرا غرق شدن يك پسر بچة دو ساله توي استخر را برايمان تعريف مي كند. مي گويد: اولين اعزامم بود. با وجود اين كه به موقع اعزام شديم، ولي پسر بچه مدت زيادي توي آب مانده بود و فوت شده بود. با همكارها مشغول احياي كودك شديم... دو سال از اين حادثه مي گذرد، ولي زهرا طوري تعريف مي كند كه انگار همين ديروز اتفاق افتاده. سرش را پايين مي گيرد و مي گويد: شايد باورتان نشود، اما اسمش هنوز يادم است؛ محمد دانيال. تا مدت ها ذهنم درگيرش بود. فكر نكنم هيچ وقت يادم برود. ولي خب، كاري نمي شود كرد.
سارا و يك آتش نشان خانم ديگر، با بيست نفر از آقايان، ده روز اول زلزلة بم آن جا بودند. به دو اكيپ تقسيم شده بودند؛ يكي صبح كار مي كرد، يكي بعدازظهر. ولي خيلي مواقع، حس اين كه شايد كسي را زنده زير آوار پيدا كنند، باعث مي شد هر دو شيفت كار كنند. بالاخره هم جست وجوها جواب مي داد. سارا مي گويد: مادر خودش را انداخته بود روي سه تا بچه هاش. ولي نتوانسته بود آن ها را نجات بدهد و... جنازه ها را بيرون آورديم.
وقتي از حس آرامش آسيب ديده ها ـ كه بچه ها درباره اش حرف مي زدند ـ در يك چنين پاياني مي پرسيم، زهرا مي گويد: مطمئن باشيد در حادثه هايي مثل بم، جنازه ها براي بازماندگان بهتر از هيچ اند.
ببينيد، با وجود اين كه محمد دانيال فوت كرد، بعد از عمليات، خانواده اش از ما تشكر كردند. اين همان آرامش بعد از حادثه است، با اين كه جنس و رنگش... . هنوز زهرا جمله اش را تمام نكرده كه يك آن، همه مان با صداي زنگ ايستگاه از روي صندلي هايمان كنده مي شويم.
بچه ها در يك چشم به هم زدن؛ كــلاه و اوركــت هــا را روي دست هايشان مي اندازند و از ميله پايين مي روند. آقاي منتظري (عكاسمان) با حس غريزي عكس گرفتن، دنبال بچه ها مي كند و ما هنوز مات عكس العمل شليكي آن ها مانده ايم.
سارا خونسرد روي صندلي اش نشسته و مي گويد: زنگ نجات بود كه سه تايي است. براي حريق دو تا زنگ بايد بخورد.
مطمئنا از سه نفر، دو نفر مي روند. يك نفر نمي تواند برود. ولي بعيد مي دانم آن يكي هم كوتاه بيايد. شايد موقع سوار شدن پيش بگيرد. اين جوري جواب نگاه بهت زده مان را مي دهد.
آقاي منتظري بي خيال ميلة فرود شده و از جلوي در اتاق، بدو بدو رد مي شود به سمت پله ها. سارا داد مي زند: نريد... يكي جلوش را بگــــيرد... بعـــد مـــي گــويد: اين ها حواسشان نبود. قبل از زنگ بايد صداي آلارم و اعلام كد را مي شنيدند. مي خواستيم كه هم شما لحظة زنگ خوردن را ببينيد، هم بچه ها حواسشان جمع باشد. و بعد برايمان توضيح مي دهد قبل از زنگ، بي سيم مثلا كد ده ـ  نه، ده ـ چهار (104 ـ 109) را اعلام مي كند كه ده ـ نه (109) كد ايستگاه است و ده ـ چهار (104) يعني نيروها اعزام شوند.
بچه ها نفس نفس زنان از پله ها بالا مي آيند و يكي يكي توي صندلي هايشان ولو مي شوند. قيافه يشان درهم است. آمنه ـ كه حالا اين اتفاق باعث شده به حرف بيايدـ مي گويد: برخلاف ديگران كه دعا مي كنند اتفاق بدي براي كسي نيفتد، ما تمام طول شيفتمان منتظر يك اتفاق هستيم.
026022.jpg
همه چيز براساس توانايي است؛ نه زن يا مرد بودن. وقتي زنگ مي  خورد، هيچ اولويتي غير از آتش نشان بودن تو وجود ندارد
به ازاي اشك و لبخند
سه سال از شروع كار دخترهاي آتش نشان مي گذرد. اما هنوز هم كه هنوز است، سر حادثه، وقتي آن ها از ماشين هاي آتش نشاني پايين مي آيند و به سمت پمپ آب، نردبان يا سر لوله مي دوند، آدم ها حركات آن ها را با نگاهشان دنبال مي  كنند. اما گاهي خــانــواده هاي آسـيب ديــده نمي توانند به عكس العمل هاي خودشان مسلط باشند. بچه ها حق را به آن ها مي دهند. سارا مي گويد: من دارم وظيفه ام را انجام مي دهم. اما آن كسي كه دارد خانه اش مي سوزد، كاري به اين كارها ندارد و برايم قابل پيش بيني است وقتي مي گويد خانم ها به درد هيچ چيزي نمي خورند. گاهي درگيري ها تا آمدن پليس 110 ادامه پيدا مي كند.
اين  جور وقت ها است كه لبخند پيرزني كه راه را باز كرده تا از بچه ها تشكر كند، خيلي مي چسبد. آمنه اين عكس العمل ها را مال آدم هاي پيرتر مي داند؛ هيجاني شدن، مال جوان ترها است.

هر بار درست مثل بار اول
حادثه با تمام هيجان ها و عكس العمل هايش تمام شده. ولي صداي ممتد زنگ، دوباره همه چيز را به هم مي زند. زهرا از بين لحاف و تشكش مي پرد و به سمت در مي رود. تازه وقتي خانواده اش به اش مي خندند، مي فهمد زنگ تلفن خانه را با زنگ ايستگاه قاتي كرده است.
زنگ تلفن... زنگ درخانه... زنگ دزدگير ماشين هاي توي كوچه... آن قدر مي تواند استرس آور باشد كه يكي از بچه ها وقتي با زنگ ايستگاه از خواب مي پرد، به سمت پنجره فرار مي كند.
الان سه سال است كه صداي زنگ ها توي گوش دخترآتش نشان ها مهم شده اند. مي گويند مطمئن باشيد اگر برايمان تكراري مي شد، الان اين جا نبوديم. هر بار درست مثل بار اول.

زنگ... آژير... حركت
025959.jpg
سركاري بود. اما منفعت هايي هم داشت. آن ها با يك تير سه نشان زدند.هم بچه ها حواسشان بيشتر جمع شد هم ما با نحوه كار آن ها بيشتر آشنا شديم و هم عكاسمان آمادگي خودش را توي يك عمليات راست راستكي بيشتر سنجيد. شرح كامل تر اين عمليات را مي توانيد توي متن بخوانيد.
025962.jpg
همه آرام سر مصاحبه نشسته اند كه زنگ به صدا درمي آيد
025965.jpg
همه مي دوند سمت چوب لباسي و لباس هايشان را برمي دارند
025953.jpg
025968.jpg
پايين رفتن از اين ميله خيلي باحال است. اما شما يك وقت به سرتان نزند با راه پله خانه تان از اين كارها بكنيد
025971.jpg
اين مسير آن ها را به ماشين ها مي رساند
025980.jpg
وسايل شان را چك مي كنند و براي عمليات آماده مي شوند
025977.jpg
رانندگي با اين ماشين ها به اين آساني ها هم نيست. آن ها از عهده اين كار هم به خوبي برمي آيند
025974.jpg


چند آدم، چند ايستگاه
مي گويند توي كشورهاي پيشرفته، به ازاي هر 50 نفر يك ايستگاه آتش نشاني بايد باشد. يعني يك ايستگاه به مساحت يك و نيم كيلومتر در هر سه كيلومتر از شهر. البته اين الگو ربطي به تعداد فعلي ايستگاه هاي آتش نشاني تهران ندارد. در تهران و شهرري 72 ايستگاه فعاليت مي كنند و قرار است 26 ايستگاه در سال 85 به ايستگاه هاي شهر تهران اضافه شود. مديرعامل سازمان آتش نشاني تهران هم از ايجاد 42 ايستگاه محله اي در سال آينده خبر داده است و طبق اين خبر ايستگاه هاي كوچك تر با كاربري بيشتر احداث خواهند شد.
در تهران هيچ آتش نشان زني وجود ندارد. ولي قرار است با احداث ايستگاه هاي جديد، آتش نشان هاي زن هم در شهرهاي بزرگ استخدام شوند.

دخترها چطور آتش  نشان مي شوند
دخترها از طريق آگهي استخدامي كه بهمن 81 چاپ شد، وارد دارودستة آتش نشان ها شدند. شرايط ورود، شامل كساني مي شد كه سن بين هجده تا 22 سال داشتند و با شرط قهرماني در يك رشتة ورزشي تا سن 24 سال هم پذيرفته مي شدند.
خوان بعدي شامل يك كنكور تمام عيار با درس هاي فيزيك، شيمي، رياضي و اطلاعات عمومي دربارة آتش نشاني مي شد. آزمون عملي هم يك تست ورزشي بود.
از 26 نفري كه به اين مرحله رسيده بودند، 12 نفر اولين دخترهاي آتش نشان خاورميانه مي شدند. ولي به اين آساني ها هم نبود؛ يك دورة تخصصي شش ماهه را بايد مي گذراندند:
امداد- نجات، گاز، برق، كمك هاي اوليه، راپل (صعود از ارتفاع) و همة مراحل ديگر كه براي كسب اين نام لازم بود.
همة اين دردسرها براي اين بود كه وارد شيفت كاري شوند كه دو روز در ميان صبح تا شب شان را پر مي كند. (24 ساعت كار و 48 ساعت مرخصي). 24 ساعتي كه ساعات كاري اش از قبل تعريف شده است و هر زنگ اعلام حادثه، اين برنامه ها را به هم مي زند.
اگر شيفتة اين كار شديد مي توانيد گوش به زنگ باشيد؛ 275 نفر را قرار است در سال 85 استخدام كنند.

از سلطان تا ژنرال همه گريه مي كردند
همان طور كه تمام مردم كوچه و بازار به گرمي به استقبال روزهاي عزاداري رفتند ستاره هاي ورزشي را هم مي شد در هيأت ها و حسينيه ها ديد كه بر سينه مي زنند
025752.jpg
محبوبيت غلام پيرواني در شيراز آن قدر هست كه مجلس عزاداري او در اين شهر جزو گرم ترين ها باشد عكس: محمود عماد
025743.jpg
عكس ها: مهدي وفامنش
عشق علي پروين به ائمه و مراسم مذهبي مشهور است. هر سال او را در چنين روزها و جاهايي مي توانيد پيدا كنيد
025746.jpg
اميرخان قلعه نويي هم سلطان را همراهي مي كند
025755.jpg
درگذشت مجيد سبزي، بازيكن قديمي پرسپوليس، محرم امسال قرمزها را سياه تر كرد. محمد پنجعلي به ياد روزهاي خوش قهرماني است
025761.jpg
وقت خواندن و سينه زدن كه باشد، مديرعامل ها هم همه چيز را فراموش مي كنند
025758.jpg
اگر مي خواستيم عكس  همه شان را چاپ كنيم بايد دايره المعارف درمي آورديم حامد كاويانپور فقط يكي از آن هاست
025749.jpg
محمدحسن انصاري فرد و پدرش همچنان در تكيه خانوادگي ميزبانند‎/ عكس: هادي مختاريان

فرهاد عشوندي
در مسجد بزرگ اردبيلي ها علي دايي هم بر سينه مي كـوبد بي آن كه اطرافيانش به اين فكر كنند كنار دستشان كاپيتان تيم ملي است
تهران، چهارراه گلوبندك، دوشنبه 17 بهمن ساعت نزديك به 10 شب است. جمعيت زيادي دو طرف خيابان ايستاده اند. صداي ني و شيپور دستة كربلايي ها از دور به گوش مي رسد. جمعيت در انتظار رسيدن هيأت به مسجد هستند كه مرسدس سفيد وارد كوچة تاريك روبه رو مي شود.
سرنشينان مرسدس پياده مي شوند و ادامة مسير را از مسيري كه ديگر ماشين رو نيست، تا جلوي در مسجد طي مي كنند.
علي آقا بفرما. اين ترجمة جمله اي است كه حاضرين جلوي مسجد به دايي و برادرانش كه براي حضور در مراسم عزاداري امام حسين(ع) به مسجد اردبيلي ها آمده اند، مي گويند.
ابالفضل و صداي دست هايي كه به هوا رفته و با ضرب محكمي به سينه ها كوبيده مي شود، تمام چيزي است كه در شلوغي مي توان ديد. كاپيتان تيم ملي و برادرانش مثل هر سال سه شب مانده به عاشورا به مسجد بزرگ اردبيلي ها آمده اند تا در جمع همشهري هايشان در مراسم عزاداري شركت كنند. دايي ها به صحن اصلي مسجد مي روند و در يكي از حلقه هاي گرد ده نفره اي كه سينه زنان ايستاده اند، مي ايستند.
حلقه ها مي گردند، دست ها بالا مي روند، مداح مي خواند، دست ها پايين مي آيند و بر سينه ها كوبيده مي شوند و اين حركت بارها و بارها تكرار مي شود. علي دايي هم مثل بقيه بر سينه مي كوبد و در يكي از حلقه هاي گردان هر لحظه دورتر مي شود بي آن كه اطرافيانش به اين فكر كنند كسي كه كنار دستشان به سينه مي كوبد، كاپيتان تيم ملي است.
مراسم سوگواري امسال در مسجد اردبيلي ها تفاوت بزرگي با مراسم سال هاي قبل دارد. امسال ديگر سليم برايشان با صداي جادويي اش نمي خواند. اين جمله را يكي از اردبيلي ها مي گويد.

تهران، ميدان آزادي، دوشنبه 17 بهمن
درست در همان دقايقي كه علي دايي در مسجد اردبيلي ها سينه مي زند، علي پروين در فاصلة چند صد متري از ميدان آزادي به هيأت محبان مهدي آمده بود تا در كنار مهدي عرب، سعيد جهانگيري، مجيد گيلاس و ديگر دوستان و هوادارانش در مراسم سوگواري شركت كند.
مغازه اي بزرگ با شيشه هاي شفاف. پروين كنار بخاري نشسته. صداي نوحه نمي آيد. كسي سينه نمي زند و خبري از مراسم سوگواري نيست. مهدي پس چي شد اين هيأت؟ پروين از نشستن كنار بخاري، حرف زدن با همة آن هايي كه هر روز مي بيندشان و جمعيت متعجبي كه هنگام عبور از كوچة تاريك و خلوت، پروين را از پشت شيشه مي بينند و خشكشان مي زند، خسته شده. آدم هايي هر چند دقيقه يك بار با اتومبيلي آخرين مدل جلوي در هيأت توقف مي كنند. پياده مي شوند و به ديدن سلطان مي آيند. چند كلمه اي مي گويند و مي شنوند و بعد خيلي زود مي روند، بي آن كه بقيه حتي بفهمند اين آدم هاي مرموز چه كساني هستند. از چهره هاي فوتبالي، مهرزاد معدنچي همان سر شب با تاكسي به هيأت آمد، اما تا ساعت 11:30 شب جرأت ورود به اتاقي را كه پروين در آن نشسته بود نداشت. محمد، پسرش هم با بي ام و سفيد ديدني اش تنها سر رسيد و پروين در واكنش به حضور او خيلي آرام  گفت: اين اين جا چي كار مي كنه؟ افراد ديگري هم هستند. حسن رودباريان سربه زير كه پروين براي رفلكس  هاي تماشايي اش او را تحسين مي كند و پژمان جمشيدي كه سعي مي كند مزه بريزد و با پروين شوخي كند: علي آقا شما كه منو خيلي دوست داريد. علي آقاي من پارسال نصف تيم بودم. بگوويچ اين جوري بود، سوبل اون جوري. علي آقا شما مي خواستيد من بمونم و... و سلطان هر بار با به كار بردن واژة ساكت يا آره جون عمه ات! جوابش را مي دهد. داوود سيد عباسي با آمدنش اين جرأت را به معدنچي مي دهد كه وارد اتاقي كه پروين نشسته، بشود. و سرانجام امير قلعه نويي حوالي ساعت 10 شب با ماكسيماي سفيدش به مراسم عزاداري ياران پروين مي آيد و با گفتن اين كه چقدر عاشق علي آقا است و اين كه پرسپوليس تيم دوم اوست، سعي مي كند خودش را از فاصلة 5 نفر تا سلطان به او نزديك تر كند. اما با روي سرد پروين موفق به انجام اين كار نمي شود. پروين خسته شده و از مهدي عرب مي پرسد چرا خبري از عزاداري و روضه خواني نيست؟ مهدي عرب هم مثل تمام دفعات قبل با آب و تاب مي گويد: علي آقا، الان مي رسند. جون شما گفتم حميد كريمي هيأتش رو از كرج بياره. سه تا اتوبوس زنجير زن داره. علامت با حالي هم دارن. بايد تا حالا مي رسيدن. نمي دونم چرا دير كردن.
حميد كريمي ؛ با شنيدن اين نام، سلطان آرام مي گيرد. حميد داره مياد؟ حميد بگه، حتما مياد. ناسلامتي حميد عشق پروين ترين آدم كرج است، صاحب همان نمايشگاه اتومبيل بزرگ گوهردشت كه سال  ها رفاقت با او نشان داده كه هر جا باشد، براي پروين مي آيد.
دقايقي بعد، نوبت به مربي آبي ها رسيد تا از فضاي مجلس ايراد بگيرد: مهدي نوحه كه نداري. حداقل تلويزيون بيار نود نگاه كنيم! او حق دارد خسته شده باشد. چند ساعت قبل تيمش راه آهن را برده. پس از بازي به نازي آباد رفته تا در هيأت فرهاد كاظمي سوگواري كند و بعد خودش را به ميدان آزادي رسانده تا سوگواري براي امام حسين را در كنار پروين ادامه بدهد. اما حالا خبري نيست.
نه خبري از سينه زني و مداحي است و نه پروين به او روي خوش نشان مي دهد. جمعيت از پشت شيشه چهره هاي سرشناس درون اتاق را نگاه مي كنند. پروين همچنان سرگرم پچ پچ با آدم هايي است كه مي آيند و مي روند. چند عكاس حتي اين جا هم ول كن پروين و قلعه نويي نيستند. امير خودش را به حرف زدن با مجيد گيلاس سرگرم كرده كه صداي ني و طبل از سر كوچه به گوش مي رسد. علي آقا اومدن. مهدي عرب با هيجان در را باز مي كند و اين جمله را فرياد مي زند. اكوهاي داخل اتاق روشن مي شود. جوان برآشفته اي فرياد مي زند: خوش آمديد، خوش آمديد. صداي زنجيرها و طبل و ني نزديك تر مي شود. از پروين مي خواهند تا به كوچه بيايد و رقص علامت ها را تماشا كند. اما او پشت شيشه را به كوچه ترجيح مي دهد. امير هم به او تأسي مي كند. دسته به جلوي در شيشه اي رسيد. سلطان كنار پنجره ايستاده و نگاه مي كند كه مداح هيأت مي گويد: گوش كن. نه، يك لحظه زنجير نزن، گوش كن. حس كن الان تو دشت كربلايي. تو گرماي تابستان عراق. تشنه. حتي يك لحظه هم نمي تواني دوام بياوري. حالا ببين بچه هاي امام حسين چي كشيدن. ابوالفضل با لب تشنه به فرات زد، از سپاه يزيد گذشت تا براي اين بچه  هاي تشنه آب بياورد. صدايي شبيه به گريه در كوچه مي پيچد. زنجيرها بالا مي روند: به كربلا آب روان قيمت جان شد زنجيرها بر شانه ها كوبيده مي شوند: حنجر اصغر هدف تير و كمان شد و باز صداي زنجير: عباس علمدار حسين علامتي 17 تيغه كه با پرهاي سفيد آراسته شده، سلامي به علامت 21 تيغه مي دهد و بعد بر مي گردد، عقب مي رود و علامت 21 تيغه همين كار را تكرار مي كند. زنجير ها به شانه ها كوبيده مي شوند. پروين و قلعه نويي از پشت شيشه و جمعيتي كه تا به حال از سوي ديگر شيشه به اتاق نگاه مي كردند، محو تماشاي زنجيرها و علامت ها شده اند. درهاي گاراژ كنار اتاق درشيشه اي باز مي شود و زنجيرزن ها وارد هيأت مي شوند. پيشاپيش آن ها اصغر مديرروستا فوروارد مورد علاقة پروين، و فرشاد فلاحت زاده دفاع سابق تيم ملي زنجير در دست گرفته اند و بر شانه مي كوبند. پروين به سرجايش بر مي گردد و كنار بخاري مي نشيند. امير هم همين طور. صداي نوحه در اتاق مي پيچد. حالا زمان سوگواري رسيد.
پروين دست ها را به آرامي بر سينه مي كوبد. مجيد، سعيد و مهدي رفته اند تا زنجير به دست بگيرند. امير اين بار هم از سلطان الگو مي گيرد و جمعيت بيرون هم سينه زدن سلطان و ژنرال و چند بازيكن فوتبال ديگر را از پشت اين ويترين شيشه اي نظاره مي كنند.

تهران، خيابان 15 متري اول افسريه، دوشنبه 17 بهمن
در دورترين فاصلة ممكن از هيأتي كه پروين در آن حاضر شد، در يكي از شرقي ترين نقاط تهران، محمدحسن انصاري فرد مدير عامل جديد و بازيكن قديمي پرسپوليس كه جنگ سرد با سلطان او را به زانو درآورده، مثل هر سال زيرزمين خانة پدري را به حسينيه اي تبديل كرده كه مراسم سوگواري امام را در آن برگزار كند.
انتهاي كوچه اي كه سه هيأت ديگر را هم به همان شلوغي هيأت مدير عامل پرسپوليس در خود جاي داده، او گوشه اي از اتاق كنار اقوام و آشناياني كه به زبان تركي با يكديگر حرف مي زنند و با نوحه هاي تركي سينه مي زنند، بر سينه مي كوبد. نوبت به او مي رسد. ميكروفن را به دست مي گيرد و شروع به خواندن مي كند، مثل تمام سال هاي قبل بي آن كه مديرعاملي پرسپوليس تأثيري در رفتارش گذاشته باشد. او مداحي مي كند و ديگران سينه مي زنند. حتي در روزهاي بعد براي هيأتش در خيابان هم مداحي مي كند تا زنجيرزنان، زنجيرها را در سوگ حسين برشانه ها بكوبند.

شيراز، ميدان فخرآباد، دوشنبه 17 بهمن
حسينيه باز هم مثل هر شب، پر از خيل عزاداران است. باز هم شاغلام مي خواند و ديگران بر سر و كول خود مي كوبند. حسينيه اي كه اداره اش، پس از رسيدن برادر بزرگ تر به سنين پيري، به برادر كوچك تر رسيده. برادر كوچك تري كه چهره اي دوست داشتني در جمع اهالي فوتبال است. غلام پيرواني ميكروفن را به دست گرفته و اين بار بي آن كه از سوخته شدن پنارت تيمش بنالد، با صدايي سوزناك مي خواند: اگه ديوونه نديدي به ما مي گن ديوونه، دل هر كسي با ياري خوشه، يار دل ما حسينه.. فرشيد طالبي، بهرام اسماعيلي، حسين آشنا، صمد و ستار زارع، وحيد غلامزاده ديگر بازيكنان تيم هاي فجر و برق در كنار ديگر شيرازي هاي عزادار سينه مي زنند و اين مراسم هر شب تا پايان دهه دوم محرم همچون هر سال ادامه پيدا مي كند.

و اما عاشورا
علي دايي مثل هر سال صبح تاسوعا به زادگاهش اردبيل برگشت تا مثل هر سال، قيمة نذري ظهر عاشورايش را در خليل آباد بپزد و پخش كند. او ترجيح مي دهد عاشورا و تاسوعا در اردبيل عزاداري كند؛ درست مثل حسين رضازاده كه از روز اول دهه محرم به اردبيل برمي گردد تا نذرش را ادا كند. رضازاده امسال هم اردوي وزنه برداري در بلغارستان را رها كرد تا براي عزاداري در اردبيل باشد.
علي پروين هر شب از لواسان به تهران مي آيد تا در يكي از هيأت هاي عزاداري كه دوستان قديمي اش در نقطه اي از شهر برپا مي كنند شركت كند. از عارف گرفته تا كرج يا طرشت. اما عاشورا؛ صبح عاشورا بهشت زهرا و فاتحه اي بر سر مزار مامان نصرت ، خوردن غذاي نذري و برگشتن به لواسان.
فرهاد كاظمي، عليرضا دبير، محسن كاوه و پژمان درستكار هم از نازي آباد تكان نمي خورند. هيأتي كه آقا فرهاد در آن مداحي مي كند، نه فقط روز عاشورا كه در تمام محرم بهترين جا براي سوگواري است.
امير قلعه نويي هم همچون دو سال گذشته، پاركينگ خانة جديدش را داربست زده، برزنت كشيده و با پرچم هاي سياه آراسته تا حسينية سيارش ميزبان سوگواران حسيني در عاشورا و تاسوعا باشد. او خودش با شالي سبز، كتي قهوه اي ته ريش و سبيل هايي كوتاه، جلوي در ايستاده و مهمان ها را راهنمايي مي كند.
مهرداد ميناوند هم در سي متري جي نذري مي دهد. او مثل هر سال خودش خواند تا ديگران سينه برنند. آقامون سروره، كربلا مي بره، با نسيمي كه داره عطر گل ياس زنجيرها يكي پس از ديگري بالا مي روندو برشانه ها فرود مي آيند. در تمام مسير از ميدان امام حسين تا چهارراه نظام آباد، وحيد شمسايي كه (حمزه) به سرگرفته، در كنار محمد پنجعلي، با نوحة عطر گل ياس،ظهر عاشورا را زنجير به دست سر مي كنند.
امسال هم روزهاي اول محرم با همان شور و حال هميشگي آمد و رفت. در حالي كه چهره هاي شناخته شدة ورزش هم بي اين كه اثري از شهرت و هيبتشان باشد، در كنار ديگران عزادار حسين بودند. روزهايي كه ديگر هيچ چيز اهميت نداشت و همه اش عشق بود و عشق.

چي با چي خاموش مي شود
اگر جدول زير را نگاه كنيد توي موقعيت هاي ساده به دردتان مي خورد. اين جور وقت ها لازم نيست براي خاموش كردن يك دستمال ساده چند بار دور خودتان بچرخيد. براي خاموش كردن جامدات آب سرد بهترين روش است؛ براي مايعات خفه كردن بهترين پيشنهاد است؛ و براي گازها قطع مواد سوختني. اگر آتش سوزي با برق باشد، قطع برق عاقلانه ترين كار است؛ چون خاموش كردن اين نوع آتش بايد با توجه به نوع مواد مشتعل باشد.
اين جور مواقع كپسول هايي كه روي در و ديوارند، به كارتان مي آيند، به شرطي كه تازه موقع آتش سوزي نخواهيد از روي برچسب كپسول، طريقه مصرف را بخوانيد!
025866.jpg


فهرست
نامه به سردبير
نامه ها‎/ فهرست
سينما تلويزيون
اين ديگر چه آفسايدي است؟
برره اي ها پا در هوا
رويدادهفته
گوي طلايي تمشك طلايي
تلويزيون
دو كله پوك
كارآگاهان باراني پوش
روزي روزگاري چاق و لاغر
ورزشي
خدايش بيامرزاد
خشم مهندس
رويدادهفته
ايران دريخ ترين المپيك جهان
وحشت در اردوي دانمارك
كاپلو هم دور افتخار زد
قهرمان اين جاست!
... و بارسا ي من كه خود فوتبال است
اجتماعي
گذشت زمان پرده ها را مي درد و اسر ار نهان را بر تو آشكار مي كند
زندگي
زندگي در قوطي كبريت
اعتراض با صداي آرام
رويدادهفته
سينما
تايتانيك، انگشت كوچيكه ماست
كوتوله يك ميليون دلاري
خاطر آباد
چند نكته كنكوري ديگر
سينما؛ نامرد كه نه ولي بي معرفته!
موسيقي
وگرامافون ها نامU2 رانواختند
اين گرامافون طلايي...
روزها
آخر ين تكه هاي يك امپراتوري
از اين بالا اقيانوس آبي نيست
مرگ مير
ايستگاهي كه متروك شد
رويدادها
جهان كوچك
وقتي كه آتش گرفتيم
آلبوم: اعتراض
هنر روز
قلعه، قزوين، بورابورا
|  فهرست  |  سينما تلويزيون  |  تلويزيون  |  ورزشي  |  اجتماعي  |  زندگي  |  سينما  |  موسيقي  |
|  روزها  |  جهان كوچك  |  هنر روز  |  شناسنامه  |  ادبيات  |  مهمان هفته  |  راهنما  |  سبك زندگي  |
|  گزارش  |  موفقيت  |   نيم رخ ، تمام رخ  |  يادداشت  |  گالري  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |