ديگر در دهه فجر خبري از چاق و لاغر عزيزمان نبود؛عروسك هاي دوست داشتني كه به بلاهت هايشان دلمان را خوش مي كرديم
فاطمه عبدلي
از چاق و لاغر چيز زيادي نمي شود پيدا كرد .ماجرا به خيلي سال پيش بر مي گردد.دلمان برايشان تنگ شده .فكر مي كرديم هر وقت اراده كنيم سرو كله شان پيدا مي شود.ولي حالا حتي عروسك هايشان هم براي عكاسي دم دست نيست .مي خواستيم خاطراتمان را مزه مزه كنيم براي همين سراغ قهرايي كارگردان ماجراهاي چاق و لاغر رفتيم .
با دو ساعت تأخير بالاخره پيدايش شد. آن قدر عجله داشت و كارش دير شده بود كه دست و پا شكسته هر چي كه يادش مي آمد مي گفت. البته اگر ازش مي پرسيدي تا مي گفتي: بستني فروشه چي مي گفت: چه خوب يادت است. اميرقهرايي(كارگردان چاق و لاغر) سينما خوانده ولي تز پايان نامه اش طنز بوده.
دوربين مخفي را كه يادتان است. همان فولكس واگن (يا يك همچين چيزي) كه عوامل توش قايم مي شدند و سعي مي كردند وجدان آدم ها را به رخشان بكشند،يا علي كوچولو اين مرد كوچك... همه كار قهرايي است. حالا مي توانيد كلي ذوق كنيد. چون دو تا از قشنگ ترين برنامه هاي نوستالژيك مان كارهاي قهرايي بوده است.
اولش چاق و لاغر دو تا عروسك بودند، عروسك هاي دستي كه دو تا عروسك گردان مي چرخاندند. اين قبل از آن بود كه من كار را شروع كنم. وقتي به من پيشنهاد اين كار را دادند گفتم به شرطي كه عروسك ها دستي نباشند. برايشان ماسك درست كرديم و تن و بدني كه يك آدم مي رفت تويش. ديگر مي توانستند راه بروند، حركت كنند عين يك آدم زنده.دوبلورها را هم خودم انتخاب كردم. مي خواستم مثل چيچو و فرانكو باشند. كوتاهه مثل فرانكو، درازه مثل چيچو. صدايشان تضاد خوبي داشت. اسم هايشان را يادم نيست.
قرقي
مي خواستم يك ماشين كه بتواند بدون راننده راه برود داشته باشم. بعد ژيان را پيدا كرديم. (مال محمود بصيري (همان سيگارفروش آرايشگاه زيبا و نگهبان سريال هتل ) بودكه آن موقع هنوز بازيگر معروفي نبود.) آمديم يك سري تغيير و تحولات تو اين ماشين داديم. از چند زاويه مختلف هم مي گرفتيمش. آن جايي كه چاق و لاغر پشت نشسته بودند و شما راننده را نمي ديديد، فضاي نماي دو نفرة چاق و لاغر بود. ژيان را با يك ميله توسط ماشين ديگري مي كشيديم. دوربين مان هم توي آن ماشين ديگر بود. آن جايي هم كه از بالا ماشين را مي ديديد، بصيري خوابيده بود كف و يك پارچة سياه رويش بود و چون داخل ماشين سياه بود، شما از بالا چيزي نمي ديديد. فرمان را هم برايش گذاشته بوديم پايين. از توي يك سوراخ كوچك مي ديد و رانندگي مي كرد. كار خيلي خطرناكي بود. اكثر اوقات، خود محمود بصيري نشسته بود پايين. يك شكاف هم روي كاپوت ژيان درست كرده بوديم تا بصيري بتواند جلويش را ببيند. دو تا صندلي جلو را هم برداشته بوديم. ولي اين قدر دوربين، نماها را از دور مي گرفت كه شما متوجه راننده اش نمي شديد. از چپ و راست، از سه، چهار تا زاويه هم فيلم برداري مي كرديم با ترفندهايي كه راننده ديده نشود. چون عقل آدم به چشمش است. بيننده آن چيزي را كه مي بيند، باور مي كند. از چهار زاوية متفاوت مي گرفتيم و كسي متوجه نمي شد كه راننده دارد. بعضي وقت ها با بي سيم به بصيري مي گفتيم: فرمان را بده به چپ، حالا فرمان را بده به راست. بي سيم توي گوشش بود. آرام مي رفت. ماشين هاي دور و بر هم بچه هاي خودمان بودند تا حواس شان باشد و بصيري به كسي نزند.
X625
ديگر كار گرفت و مردم خيلي خوششان آمد. آقاي آزادان بسيار مرد باذوق و نازنين و شريفي بود. كلي تو ايده ها كمك مي كرد. دكوراتور كار هم خانم عسگري نامي بود كه كلي رنگ آورد تو كار و لباس ها را طراحي كرد. اين دفعه يك آدم آهني آورديم. X چي بود؟ 620؟ يك همچين چيزي بود. ايكس، پيكس داشت. تو لباس اين آدم آهني يك نفر را گذاشتيم كه پانتوميم بلد بود. اين طوري حركاتش عروسكي بود. مي خواستيم بچه ها باور كنند كه يك آدم آهني واقعي دارند مي بينند.
كلاه كاسكت فول فيس برايش گذاشتيم. چراغ LED را گذاشتيم توي كلاهش. آن صفحه هاي معرفي آدم آهني را هم تو مه گرفتيم كه خيلي سينمايي بود. با يك دوربين هم كار مي كرديم. آن زمان دو دوربينه و سويچ و اين طور چيزها نداشتيم. با يك دوربين و همه اش كات، كات، كات. مدام زاويه عوض مي كرديم خيلي هم زحمت مي برد. ولي همين زحمت ها و عشق بچه هاي تيم نتيجه داد.
مشت برمخ
بعد حركت آمدن و رفتن چاق و لاغر را ابداع كردم. (مثل آتش نشاني ها، چون مثلا قرار بود سريع بروند دنبال مأموريتشان) بعد بايد با طناب مي پريدند توي ماشين. دو تا عروسك بدل كامل ساختم، درست هم اندازه شان. براي جاهايي كه از بالا مي افتادند پايين. دست و پايشان را دور طناب حلقه مي كرديم تا ليز بخورند سمت سقف ماشين. تو لانگ شات اين دو تا را مي ديديم. بعد از يك فاصلة نزديك بازيگرها مي پريدند توي ماشين. آره، آن مشت هم كار من بود. مثلا دزدگير كار گذاشتيم كه يك دستكش بوكس توپر بود. مكانيزم و طراحي اش ساده بود. از ديوار مي آمد بيرون و پق (مي خندد) هميشه مي خورد تو مخ خودشان. يادشان مي رفت.
تلفن منفجرمي شود
آقاي نادر ميركياني مسؤول اسپشيال افكت مان بود. همان جلوه هاي ويژه. كار هم خيلي سخت بود. تلفني كه مثلا براي استراق سمع وصل مي شد بايد بعداز گذاشتن گوشي مي تركيد. دوربين را با لنز وايد انگل مي گرفتيم. چاق و لاغر را تو پس زمينه مي ديديم، بايد در را كه مي بستند تلفن منفجر مي شد و مي افتاد نزديك لنز آن جا كه من مي خواستم.ميركياني گوشي را وزن كرد تا ببيند چند كيلو است و كجا بايد شارژ انفجار بگذارد تا درست بيفتد همان جا كه بايد. اين جاي كار سخت بود. ولي خب همه چيز درست انجام مي شد.
دردسرهاي رئيس بزرگ
شبانه روز كار مي كرديم. تا ساعت 3 صبح. بچه ها مي رفتند مي خوابيدند. چند ساعت بعد دوباره شروع مي كرديم.
آهان آن جا تكه هايي بود كه رئيس بزرگ مي آمد و چاق و لاغر يواشكي مي رفتند فرودگاه تا از نزديك نگاه كنند. پدرمان درآمد تا مجوز ورود به فرودگاه را بگيريم. كلا دو ساعت اجازه فيلم برداري دادند. تندتند صحنه ها را از زاويه هاي مختلف مي گرفتيم.
چاق فراموش كار
اسدالله يكتا ديالوگ ها را حفظ نمي شد. فقط مي گفت 1، 2 و 3 و بازي مي كرد. قرار بود زير لب 1، 2 و 3 را تكرار كنيم. گفتم همين طوري خوب است چون بعدش قرار بود دوبله بشود. مهم نبود دهنش هم كه ماسك بود تكان نمي خورد كه. افكت هاي صوتي كار را هم بچه ها با دست و پا، شكستن وسايل و تلق و تولوق درمي آوردند. آن زمان هنوز كار ما تو شبكه ها انجام مي شد. بيرون سازمان نمي توانستيم كاري را بگيريم. با كمترين امكانات بايد چيزي مي ساختيم كه بچه ها خوششان بيايد.
عوامل چاق و لاغر و مأمور سوم
تهيه كننده: علي اصغر آزادان
نويسندگان: علي اصغر آزادان و امير قهرايي
كارگردان: امير قهرايي
چاق: اسدالله يكتا
لاغر: محسن رامشه
X625: افشين سنگ چاپ
رئيس بزرگ: حسين محب اهري
دزد: علي رمضاني
طراح صحنه: فرحناز عسگري
ساخت ماسك ها: علي صادقيان
دوخت لباس: پورعلي اكبر
تصويربردار: ستوده