تولد انسل آدامز (عكاس) ۱ اسفند، 20 فوريه 1902
انسل آدامز يكي از مشهورترين عكاسان طبيعت است. البته موضوع عكس هاي او، بيشتر طبيعت و چشم اندازهاي غرب آمريكا است. اما از زاويه ديد دوربين او، سايه روشن هاي طبيعت شگفت انگيز اين قاره با نگاهي خلاقانه و جاودانه ثبت شده. او با استفاده از دو اختراع تازة زمانش يعني دوربين و اتومبيل به اطراف قاره سفر مي كرد تا چنين تابلوهاي زيبايي از طبيعت خلق كند. معروف است كه او روزها براي رسيدن به يك نقطه خاص وقت صرف مي كرد و بعد ساعت ها منتظر مي ماند تا سايه ها و تاريك روشن ها، لحظة دلخواهش را شكل دهند. او براي گرفتن عكسي كه مي بينيد، در يك نقطه بيش از 12 ساعت صبر كرده.
مغز متفكر فقه
وفات شيخ طوسي ۲ اسفند، 22 محرم 460 ق
اين متن، گزيده اي از مقالة نقش شيخ طوسي در دگرگوني و گسترش علم نظري حقوق در شيعه نوشتة پروفسور چارلز آدامز كانادايي است كه در كتاب هزاره شيخ طوسي تنظيم علي دواني آمده است
گردآوري: فرخنده ملكي فر
پس از رسيدگي و پژوهش معتقد شده ام كه طوسي در تشكيل نظرية اصول فقه شيعه، نقشي پيشرو و پيشاهنگ بازي كرده است؛ به همان گسترش و اهميت نقش شافعي در ميان اهل تسنن.
طوسي، همراه با سيدمرتضي، براي اين كه انديشة حقوقي شيعه را در رهگذري نوين و پيشرفته تر به جريان اندازد، اين كار را برعهده گرفت.
در روزگار او، مايه هاي فراواني، با مفاهيم فقهي از نسل هاي پيشين وجود داشت، ولي همگي متفرق و مورد اختلاف و سازمان نايافته، همچنان به جاي مانده بودند. سيدمرتضي و طوسي ادعا مي كنند نخستين كساني هستند كه اين كار را انجام داده اند و با بيرون كشيدن و استنباط يك رشته اصول روشن و سازمان يافته، براي تنظيم مطالبي كه تا اندازه اي جنبة فقهي داشته باشند، كوشش كرده اند.
بر پاية اين اصول، اين دو دانشمند، پيكرة فقهي را پي ريزي كردند كه دو آرمان داشت:
۱ ـ آماده كردن ابزارهايي براي يافتن قواعد مسلم فقهي
۲ ـ آوردن دليل عقلي و ايجاد حجيت براي همة آن ها
به خوبي مي دانم كه بسياري از ديگر نويسندگان شيعه پيش از سيدمرتضي و طوسي، دربارة مسائل حقوقي و فقهي نوشته بودند. اين بي همانندي كه من براي طوسي مدعي هستم، براي آن است كه نخستين كسي بوده است كه يك سازمان دقيق و روشمند از احاديث و اخبار فقهي كامل شيعه به وجود آورده است.
به دقيق ترين مفهوم واژه، او يك مغز انديشمند حقوقي بود و بدين جهت با كساني كه پيش از او اين راه را رفته بودند، فرق داشت.
آدم و اميد
شهادت حميد باكري ۶ اسفند 1362
اين متن از كتاب حميد باكري به روايت همسر شهيد از مجموعة نيمه پنهان ماه ، انتشارات روايت فتح نقل شده است
حبيبه جعفريان
جايي كه در اسلام آباد ساكن شديم، در اصل پادگاني بود كه زمان شاه، افسرهاي مجرد آن جا مي ماندند. يك مجموعه بود با چندين خانوار كه هر كدامشان دو اتاق داشتند. يك حمام و يك دستشويي. سرايداري هم داشتيم به اسم مش محمد كه آمده بود و با خانواده اش آن جا زندگي مي كرد، چون غالب اوقات، مردهاي ما نبودند. من با خانم همت آن جا آشنا شدم. خيلي هاي ديگر هم آن جا بودند؛ خانم دستواره، خانم نوراني، خانم عباديان... هر چند وقت يك بار همهمه اي مي شد. بعد ناله اي گريه اي مي پيچيد توي ساختمان و بعد يكي شروع مي كرد به جمع كردن وسايل اش و ما مي فهميديم يكي ديگر، يارش شهيد شده و غمي مي نشست روي دلمان. فكر مي كرديم كي نوبت ماست؟
احساس مي كرد همه دارند با يك حالت بحراني زندگي مي كنند، اما او دوست داشت فكر كند زندگي طبيعي همين است و همين طور بايد باشد. دوست داشت فكر كند حميد، سال هاي سال كنار او مي ماند و بچه ها را با هم بزرگ مي كنند. بالاخره آدميزاد با اميد زنده است. با اميد مي شود زندگي كرد. حميد خودش به پنجره هاي اين دو اتاق، توري زده، آنتن تلويزيون را راه انداخته كه احسان حوصله اش سر نرود. امروز حتي به او كمك كرد و با هم شيريني پختند. پس اميدي هست. سرش را از روي خياطي اش برداشت و حميد را نگاه كرد. حميد هم داشت او را نگاه مي كرد. هر دو خنديدند. فاطمه گفت: حميد! من يك شغل خوب برايت پيدا كرده ام. حميد پتوي پلنگي اي را كه دم دستش بود، تا زد و انداخت روي پاهايش. آسيه را گذاشت روي پتو و آرام آرام تكانش داد. گفت: چه شغلي؟ فاطمه خياطي اش را گذاشت زمين و دو زانو نشست جلوي او. سرش را كمي كج كرد و گفت: خب بيا جاي مش ممد بمان همين جا. آن وقت هميشه پيش هم ايم.
اين طور وقت ها عاقل اندر سفيه نگاهم مي كرد يا مي گفت: فاطمه! حرف هاي بيخودي چرا مي زني؟ مي گفت: فاطمه! به خدا قسم اگر تو نباشي، من اصلا از جبهه برنمي گردم.
اي شاهزادگان كجاييد؟
روز بزرگداشت خواجه نصيرالدين طوسي ۵ اسفند
حسين احتسابي
مغول بعد از سه سال، نيشابور را گرفت، كتابخانه هايش را با چند ميليون كتاب آن سوزاند، يك ميليون و هفتصد و شصت و هشت هزار نيشابوري را قتل عام كرد، و روي شهر آب گرفت تا بعد از شش ماه روي نيشابور جو بكارد و برداشت كند و برود. اين ها همه به فرمان دختر چنگيز و به خونبهاي شوهرش بود. مغول هرجا رفت، همين طور بود.
به فرمان ناصرالدين عبدالرحيم بن ابي منصور وظيفه داريم شما را به قلعة قهستان ببريم. اين را كه گفتند، به نشانة اعتماد، دستار را از روي صورتشان برداشتند. خواجه نصير هم كه در آسيابي پنهان بود، براي نجات خود و خانواده اش رفت به قهستان. لااقل آن جا كتابخانه بود. اين از سياست خواجه نصير بود كه به دامان دشمن مي رفت تا دشمن را نابود كند.
خواجه نصير وارد قهستان شد. سي سال در آن جا به نوشتن كتاب پرداخت و بعد به ميمون دژ رفت. از بي سياستي حاكم استفاده كرد و اسماعيليه را به تسليم مغول واداشت تا به اين صورت، افسار هلاكو را هم به دست گيرد.
بزرگ ترين اجتماع دانشمندان را در مراغه به وجود آورد، بيمارستان، دانشگاه و پيشرفته ترين رصدخانة جهان تا قبل از اختراع تلسكوپ. و كتابخانة چهارصدهزار جلدي مراغه.
يك نامه نوشته بود، پر از فحش و آخرش هم گفته بود كه خواجه نصير، سگ و زادة سگ است. خواجه نامه را كه ديد، با آرامش خواند و در جوابش نوشت كه: ... و اما اين ها كه نوشته اي درست نيست، چه سگ از جملة چهارپايان و عوعو كنندگان است و پوست آن پوشيده از پشم است و ناخني دراز دارد و اين صفت ها درمن نيست، و به خلاف آن، قامت من راست و تنم بي مو و ناخنم پهن است و من سخن مي گويم و مي خندم و خواصي كه دارم، غير از آن خواصي است كه ببينيد سگ دارد و آن چه در من است، در او نيست و ...
خواجه نصير، ابن ميثم را كه ديد، بي اختيار محو علم او در فقه شد. چندي نگذشت كه ابن ميثم در جلسات حكمت خواجه نصير شركت مي كرد.
گاهي كه مسأله برايش سخت مي شد، آن قدر فكر مي كرد تا مسأله برايش حل شود. اگر مسأله اي را بعد از فكر بسيار زياد حل مي كرد، از شدت خوشحالي داد مي زد كه اي شاهزادگان كجاييد كه ببينيد لذت من بيشتر است يا شما؟ يعني آن قدر با درس حال مي كرد.
در رياضي، مثلثات را از افلاك جدا كرد و سي و پنج نظريه را بيان داشت. در فلسفه نظرات ارسطو و افلاطون را كه جزو اصول پذيرفته شده در فلسفة اسلامي بود، نقد كرد و تمامي اشكالات امام فخر به فلسفة ابن سينا را جواب گفت و بوعلي را دوباره مطرح ساخت. علم عقايد اسلامي (كلام) را متحول ساخت و در نجوم، دقيق ترين كتاب محاسبات نجومي را طي دوازده سال تدوين كرد كه البته خودش تصميم داشت اين كار را در سي سال و با دقتي بسيار بالا انجام دهد، اما عمر ياري اش نداد. خواجه نصير جز اين، با علوم پزشكي و علوم تربيتي آشنا و بر علوم هندسه و منطق و ادبيات مسلط بود.
تبريز فراموش اش نخواهد كرد
مرگ ابوالحسن خان اقبال آذر ۳ اسفند 1250
ليلا خجسته راد
همه چيز با تعزيه خواني و شبيه خواني شروع شد. شايد وقتي كه در ميان صف هاي به هم پيوستة عزاداران روستاي كوچك الوند قزوين نوحه سرايي مي كرد، هيچ كس تصور نمي كرد روزي او از سرآمدان موسيقي دوران خود شود.
ابوالحسن در همان اوايل جواني، راهي تبريز شد. تعزيه و شبيه خواني جوان بيست و چند ساله چنان مورد توجه و تحسين مردم تبريز و وليعهد قاجار قرار گرفت كه بلافاصله يكي از خوانندگان محبوب شد. تغييرات سياسي زمان او هيچ گاه در محبوبيت اش خللي وارد نكرد.
اولين بار در سال 1293 شمسي براي ضبط صفحة موسيقي و اجراي كنسرت به تفليس رفت و مورد توجه و استقبال فراوان واقع شد. پس از آن، چندين بار ديگر به همراه درويش خان و طاهرزاده به اجراي كنسرت در آن جا پرداخت.
آواز اقبال، لطافت و قدرت پايان ناپذير را يكجا در خود داشت. سبك خاص آوازهاي او تا آن زمان بي سابقه بود و بعدها هم به مكتب تبريز مشهور شد. او از دوستان نزديك پدر شهريار بود و استاد شهريار در بسياري از شعرهاي خود، از آوازها و نوحه سرايي هاي او سخن به ميان آورده است. مي گويند بسياري از مردم تبريز در زمان هاي خاص و ماه هاي مبارك، گرد خانة او جمع مي شدند و منتظر شنيدن صداي او بودند.
اقبال با اين كه به زبان ملي خود عشق مي ورزيد، اصرار زيادي به خواندن اشعار فارسي داشت. با اين كه مدت ها در دربار قاجار مقامي عالي داشت، هيچ گاه از مردم دوستي دست برنداشت.
در سال 1324 در مجلسي باشكوه به مناسبت سالگرد تأسيس شير و خورشيد كه همة نمايندگان سياسي روس در آن حضور داشتند، به راحتي اعتراض خود را نسبت به حضور روس ها در آذربايجان اعلام كرد و فرياد رسايش در مجلس پيچيد:
لباس مرگ، بر اندام هر كسي زيباست
چه شد، كه كوته و زشت، اين قبا به قامت ماست؟
ز حد گذشت تعدي، كسي نمي پرسد
حدود خانة بي خانمان ما، زكجاست؟
به ناگاه، بغض مـردم حاضر در مجلس تركيد و صداي تشويق و كف زدن تبريزيان چنان طوفاني برپا كرد كه نمايندگان روس به قهر و اعتراض، مجلس را ترك كردند و اگر مقاومت مردم حاضر در تالار نبود، اقبال به راحتي توقيف و روانة زندان مي شد.
مردم تبريز هيچ گاه خاطرة او را از ذهن نخواهند زدود.
در معبد ايسه
تولد ع. پاشايي ۷ اسفند 1318
احسان رضايي
ايسه معبدي است در ناگوياي ژاپن. بزرگ ترين و مهم ترين معبد راهبان ذن. از جمله آداب خاص اين معبد و اين مذهب، مراسمي است كه هر 20سال برگزار مي شود. راهبان ذن از سراسر دنيا جمع مي شوند و يك ماه تمام در معبد مي نشينند و بدون اين كه طرحي از آن بكشند يا عكسي بگيرند، سعي مي كنند تمام زواياي ساختمان را به ذهن بسپرند. در پايان اين يك ماه، معبد را مي سوزانند و آن را چند متر آن طرف تر دوباره و به شكل قبلي آن مي سازند. آن ها حق ندارند در ساختمان اين معبد از هيچ فلزي استفاده كنند و بايد آن را تماما از چوب بسازند. اين مراسم كه تمريني است از دل نبستن به هيچ چيز و دوباره ساختن چيزهاي ارزشمند، نمونة كاملي از تمرين هاي اديان و آيين هاي عرفاني شرق است.
استاد عسگر پاشايي كه بيش از 40 كتاب دربارة اديان شرقي تأليف يا ترجمه كرده و قسمت عمدة آگاهي هاي ايرانيان از دين بودا، آيين ذن و فرهنگ ژاپن را يك تنه تأمين كرده است، بزرگ ترين افتخار خود را شركت در اين مراسم مي داند.
در زير دو نمونه از ترجمه هاي استاد پاشايي را مي بينيم كه مي تواند كمي تنوع كاري وي را به نمايش بگذارد:
ديگران را شناختن، هوشمند بودن است،
به خود آگاه بودن، بيدار بودن است.
بر ديگران چيرگي يافتن، نيرويي فزون تر داشتن و
بر خود ظفر يافتن، نيرومند بودن است.
قانع بودن، غني بودن است.
با قدرت عمل كردن، بلندپرواز بودن است.
نگهداشت سرچشمة خويش، ديرنده بودن است.
(از دائو دِ جينگ ، كتابِِ لائوتسه و متن اصلي دائوئيسم)
رهروي به جوشو گفت: من تازه به اين صومعه آمده ام. خواهش مي كنم كه تعليمم بدهي. جوشو پرسيد: برنجت را خورده اي؟ رهرو گفت: خورده ام! جوشو گفت: برو كاسه ات را بشوي. رهرو روشن شد.
(از حكايت هاي مشهور ذن، به نقل از كتاب ذن چيست؟ )
اي دختران شالي كار!
همه چيزتان گِل آلود است
مگر ترانه هايي كه مي خوانيد.
(هايكو از راي زَن، به نقل از صد هايكوي مشهور )
آبي ترين چشم
تولد توني موريسن ۲۹ بهمن، 18 فوريه 1931
سيداحسان بيكايي
دختربچه اي سياه پوست در خانه اي كنار يك مزرعة پنبه، شب كنار تختخواب سردش زانو مي زند و از خدا مي خواهد تا به او چشم هايي آبي مثل شرلي تمپل (دختر كوچولويي كه در چهار پنج سالگي ستارة هاليوود شد) بدهد.
چند خانه آن طرف تر، پيرزني سياه پوست به ياد مي آورد كه زماني دور، از يك مزرعه فرار كرده است. به خاطر مي آورد كه دختر دو ساله اش را با دست هاي خود كُشت تا مانند او برده نشود، به خاطر مي آورد و اشك از گوشة چشمانش مي ريزد. همان موقع سليمان، پيرمردي سياه پوست، كنار آتش بخاري نشسته است و براي نوة كوچكش تعريف مي كند كه چطور تمام مزرعه و زمين هايي كه از مادرش به او ارث رسيده بود، توسط چند سفيدپوست نژادپرست غصب شد و او مجبور شد در مزرعة خودش به عنوان كارگر كار كند... ترس از سفيدپوستان و طرفداران كوكلاس كلان همه جا هست... دخترك سياه پوست همچنان اشك مي ريزد و براي چشماني آبي دعا مي كند. او فكر مي كند كه تمام مشكلات خانواده اش را چشماني آبي برطرف خواهد كرد.
اوهايو، ايالتي است در آمريكا كه تاريخچه اي غني دارد و سياه پوست هاي زيادي دارد كه در خانواده هاي پرجمعيت و كنار هم، به دور از جامعة سفيد آن، زندگي كرده اند. كنار آتش نشسته اند و براي كودكانشان تاريخ خود را به صورت قصه هايي جذاب و گاه دلهره آور بازگو كرده اند. خانواده ووفورد هم تبحر زيادي در قصه گويي داشت. پدر كارگر اين خانوادة شش نفره ولي داستان هاي زياد مي دانست كه بعدها باعث شد فرزند دومش، از آن ها براي نوشتن كتاب هايش الهام بگيرد. توني موريسون دخترك باهوش اين خانواده بود كه بعدها يك بار ديگر، توجه منتقدين جهان را به ادبيات سياه پوستان جلب كرد. او در سال 1931 به دنيا آمد و بعد از تحصيل در دانشگاه به نيويورك رفت و به عنوان ويراستار مشغول به كار شد. در سال 1970 اولين رمان خود با نام آبي ترين چشم را نوشت و به سرعت مشهور شد.
با نوشتن رمان هاي آواز سالامون (سليمان) و محبوب (دلبند)، جوايز و شهرت بيشتري نصيب خود كرد. در سال 1993 به خاطر رمان محبوب و مجموعه آثارش نوبل ادبيات گرفت. او اولين زن سياه پوستي است كه نوبل برد.
لحن حماسي و تسلط فراوان بر داستان ها و تاريخ سياه پوستان آمريكا و نوآوري در سبك داستان پردازي و روايتگري، كارهاي او را از ديگران متمايز كرده است.
يك بيگانه باقي خواهم ماند
تولد ميلوش فورمن/ 29 بهمن، 18 فوريه 1932
حبيبه جعفريان
ميلوش فورمن متولد چكسلواكي است. در پراگ، فيلم نامه نويسي خوانده و فيلمسازي را همان جا از سال 1963 شروع مي كند با پيتر سياه . اوضاع خوب است تا سال 68 كه بالماسكه آتش نشان را مي سازد؛ داستان مردي كه در آتش نشاني كار مي كند و در شهري كوچك يك لاتاري راه مي اندازد كه همة جايزه هايش دزدي اند. دولت كمونيست چك، اين فيلم را توقيف كرد، چون تودة مردم را مسخره كرده بود . همين وقت ها بود كه هاليوود از فورمن خواست برود آن جا فيلم بسازد و فورمن هم رفت.
دومين فيلم فورمن در آمريكا پرواز بر فراز آشيانة فاخته (در ايران: ديوانه از قفس پريد) بود كه 5 جايزة اسكار برايش آورد. (اولي اش فيلمي بود به اسم Taking of f كه در كن تحويلش گرفتند، اما در آمريكا كسي نرفت تماشايش كند و شكست خورد.) همين سال (1975) او رسما شهروند آمريكا شد. بعدها گفت: اگر به چكسلواكي برمي گشتم، ديگر هيچ وقت فيلم نمي ساختم. البته سال 1984 كمونيست ها به او اجازه دادند براي ساختن آمادئوس به پراگ برگردد. آمادئوس 8 اسكار گرفت. مي گويند فورمن در اين فيلم به تم مورد علاقه اش تضاد نسل ها (سالي يري پير و موزارت جوان و رابطة موزارت با پدرش) پرداخته.
فورمن يك بار ديگر هم به پراگ برگشت؛ بهار 1986 كه كمونيست ها رفته بودند و دوست روشنفكرش واتسلاو هاول رئيس جمهور شده بود. فورمن مي گويد: عشق تينيجرها به موزيك غربي و لباس جين، پردة آهني را پايين آورد. نفوذ ديوانه وار بيتل ها. در حالي كه كمونيست ها مي گفتند اين انحطاط است. اين ها چهار تا ميمون اند كه از جنگل فرار كرده اند.
من در هر دو جا [چكسلواكي و آمريكا] احساس خارجي بودن مي كنم. چك را دارم فراموش مي كنم و انگليسي را هنوز ياد نگرفته ام.
فورمن هميشه با قوانين مالكيت اثر (فيلم) در آمريكا مشكل داشته؛ اين كه همه چيز، مال استوديو است: اين جا، صاحب هملت، فلان كارگردان تئاتر يا شكسپير نيست. صاحب هملت، مترو گلدوين ماير است. اين واقعا احمقانه است. در كشورهاي كمونيستي به شكل تئوريك، تو صاحب اثري؛ مگر اين كه از فيلم خوششان نيايد. در آمريكا هم استوديو مي تواند هر كاري دلش مي خواهد، با فيلمت بكند. در واقع اين جا سانسور به شكل پيچيده و غيرمستقيم اش اعمال مي شود. اين موضوع، هميشه يكي از پارادوكس هاي زندگي من بوده است.
فورمن در دانشگاه كلمبيا فيلمسازي درس مي دهد و هر وقت بخواهد فيلم بسازد، آن را به حسابِ فرصت مطالعاتي اش مي گذارند. او سال 1985 رئيس هيأت داوران كن بوده.
او سه بار براي پرواز بر فراز... ، آمادئوس و مردم عليه لري فلينت برندة اسكار بهترين كارگردان شده است.
كـتـاب خـاطرات فورمن ســال 93 بـا نـام
Turnaround چاپ شده است.
جديدترين پروژة فورمن فيلمي دربارة نقاش اسپانيايي فرانسيس گويا است با نام ارواح گويا كه در مرحلة پيش توليد است. فليمساز 74 ساله دربارة كم كاري اش مي گويد: وقتي سنت بالا مي رود، ديگر پيدا كردن چيزي كه آن قدر هيجان انگيز باشد كه دو سال از عمرت را صرفش كني سخت مي شود. مهم ترين پروژه اي كه الان در دست دارم و دلم مي خواهد به جايي برسانم اش، پسرهايم هستند. دلم مي خواهد دانشگاه رفتنشان را ببينم. (پسرهاي دوقلوي فورمن دو سال و نيمه اند.)
ده فيلم محبوب ميلوش فورمن، اين هايند: روشنايي هاي شهر، همشهري كين، بچه هاي بهشت، معجزه در ميلان، غول، پدرخوانده،۲ آماركورد، ديوار نوشته هاي آمريكايي، شكارچي گوزن و گاو خشمگين.
پيانو يا دوربين؟
تولد انسل آدامز ۱ اسفند، 20 فوريه 1902
رضا مختاري
درست 104 سال پيش در سانفرانسيسكو به دنيا آمد. 12 ساله بود كه پدر و مادرش به استعداد او در موسيقي پي بردند و مشغول مشق پيانو شد. چند سال بعد با عكاسي آشنا شد. اولين گزارش تصويري اش را در 20 سالگي به چاپ رساند. اما هنوز آن قدر شيفتة عكاسي نبود كه پيانو را رها كند، تا آن جا كه در۲۳ سالگي هنوز مصمم بود يك پيانيست شود. 5 سال گذشت. با عكاس برجستة آمريكايي پل استراند ملاقات كرد. مصمم شد عكاس شود. از آن به بعد نمايشگاه هاي زيادي گذاشت و مجموعه ها و گزارش هاي تصويري متنوعي از آمريكا به چاپ رساند. چاپ كتاب مقدمه اي بر عكاسي، تأسيس بخش عكاسي موزه هنرهاي مدرن نيويورك و برگزاري نمايشگاه انفرادي مكان آمريكايي از فصل هاي كارنامة عكاسي او هستند. موضوع عكس هاي انسل آدامز، بيشتر طبيعت و چشم اندازهاي غرب آمريكا بود. فرم بياني در تصوير براي آدامز اهميت بيشتري از واقعيت داشت. او نگاتيو را مواد خام عكاسي مي دانست و به چاپ به عنوان مرحلة اجرا و به ثمر رساندن اثر، اهميت بسياري مي داد. اين حركت قبلا توسط استيگليتز شروع شده بود و نگاه آدامز متأثر از آشنايي با او بود. آدامز دخل و تصرفي كه به قابليت هاي اساسي نگاتيو آسيب نزند را در عكاسي پي مي گرفت و در همين راستا ابداعات زياد براي تحول در چاپ و دستكاري نور و قابليت هاي بصري داشت. او خودش مي گويد: من يك كنتراست و زمان نوردهي معيني را به عنوان پايه و اساس به دست آوردم بعد با تغييرات نور و عمل سوزاندن و بعضي اوقات با استفاده از فيلترهاي گوناگون كنتراست، نگاتيو را چاپ كردم.
آدامز با تأكيد بر فرايند چاپ، راه هاي تازه اي را در تكنيك چاپ عكس، پيش پاي عكاسان گذاشت. از او به عنوان مردي كه علاوه بر هنرمند بودن، يك تكنيسين خلاق چاپ عكس هم بود، ياد مي شود.
انسل آدامز در 1984 درگذشت.
زيبايي تو و اندوه من
مرگ ميكل آنژ ۲۹ بهمن، 18 فوريه 1564
نامه هاي ميكل آنژ از كتاب من، ميكل آنژ، پيكرتراش ترجمة بهمن فرزانه (انتشارات اميركبير، 1377) نقل شده است
ترجمه: بهمن فرزانه
نامه به همسرش
بانوي من! اَشكالي كه در مرمر سخت كوه، جان مي گيرند، به خالق خويش كه گذشتِ ساليان، او را خاك مي كند، زندگي مي بخشند. هنر، اينچنين بر طبيعت پيروز مي شود. من كه پيكرتراش ام اين را مي دانم. اِعجاب اين هنر، زمان و مرگ نمي شناسد. من مي توانم با رنگ، با سنگ، به هر دويمان جان ببخشم و چهره هايمان را به هم شبيه سازم. قرن ها بعد كه هر دوي ما خاك شده ايم، زيبايي تو و اندوه من همچنان خواهند زيست و مردم خواهند گفت: آن ها هر دو يك نفر بودند./ ميكل آنژ تو
نامه به سربندتو واركي
كنسول آكادمي فلورانس
دربارة آن چه خواسته ايد، حتي اگر به حماقت هم شده بايد جواب بگويم.
به نظر من، هنر نقاشي هر چه بيشتر حالت برجستگي داشته باشد بهتر است، و برعكس، هنر مجسمه سازي هر چه بيشتر به نقاشي نزديك شود ارزش خود را از دست مي دهد. عقيدة من اين است كه مجسمه سازي چراغ نقاشي است و فرق بين اين دو هنر، همان فرقي است كه بين ماه و خورشيد وجود دارد.
شما در مقالة خود مي نويسيد كه از نقطه نظر فلسفي، هر دو هنر يك منظور داشته و از هم مجزا نيستند. از اين رو بايد بگويم كه مجسمه سازي، هنري است كه با بيرون آوردن، با كم كردن به وجود مي آيد. نقاشي، برعكس، هنري است كه با اضافه كردن درست مي شود. ولي اصولا بحث در اين مورد بي فايده است. چون اين گونه مباحث، بيشتر از خود نقاشي يا مجسمه سازي، وقت لازم دارد.
كسي كه مي گويد هنر نقاشي اصيل تر از مجسمه سازي است، كوچك ترين اطلاعي از هنر نداشته است. من مطمئن ام كه خدمتكاران من خيلي بيشتر به اين موضوع وارد هستند. هنوز نكات و موارد بسياري دربارة هنر وجود دارد كه بيان نشده است. ولي همان طور كه گفتم، وقت زيادي لازم دارد و من خيلي كم وقت دارم. نه تنها پير هستم، بلكه بايد مرا جزء مردگان به حساب آورد. از اين رو از حضورتان استدعا دارم مرا عفو كنيد. از صميم قلب به خاطر افتخاري كه به من داده ايد و من مسلما مستحق آن نيستم، تشكر مي كنم./ ميكل آنژ، پيكرتراش، 1549
من در روشنايي يگانه پروردگار زندگي مي كنم.
در مرمر فرشته اي ديدم و سنگ را كندم و تراشيدم تا آزادش كنم.
با خلق كردن، انتقاد كن!
زيبايي، يك جور تطهير زياده روي هاست.
فقط براي كشتن وقت
تولد آرتور شوپنهاور 3 اسفند، 22 فوريه 1788
ترجمه: احسان رضايي
از زبان شوپنهاور
آدمي مي تواند آرزوهايش را كنترل كند، اما آرزو كردن را نه.
هر حقيقتي از سه مرحله مي گذرد: ابتدا مسخره مي شود، بعد به طرز بي رحمانه اي با آن مخالفت مي شود، و سوم به طور خود به خودي پذيرفته مي شود.
خوشحالي، تكرار حس لذت است.
دنيايي كه ما مي شناسيم، از ماده و نيز محدوديت هاي انديشة ما ساخته شده.
منطق مثل ازدواج است، فقط وقتي چيزي به تو مي دهد كه چيزي از تو گرفته باشد.
هر ملتي، ملت هاي ديگر را نكوهش مي كند، و همه هم حق دارند.
بشر بدون حجم زيادي از مزخرفات نمي تواند زندگي كند.
زندگي آن قدر كوتاه، مشكوك و ناپايدار است كه ارزش ندارد آدم خودش را براي انجام يك كار مهم به زحمت بيندازد.
در دنيا شما فقط يك انتخاب داريد: تنهايي يا عوام بودن.
ما سه چهارم وجود خودمان را فدا مي كنيم تا شبيه بقية مردم شويم.
بچه بازي و كارهاي مزخرف ديگر، تمام آن چيزي است كه من يا همة فيلسوف ها هستيم. و اگر من بخواهم پانزده دقيقه از حماقت هايي مثل اين دست بردارم، فقط براي كشتن وقت است.
شوپنهاور دربارة ديگران:
تو واقعا جرأت داري كه از سؤال هاي فلاسفه چيزهاي واضح و روشني درمي آوري. اين كار مثل اديپِ سوفوكل مي ماند كه در جست وجوي حقيقت، با سرنوشت مقدرش جنگيد. (از نامه به گوته. شوپنهاور با گوته رفاقت داشت.)
در هر صفحه از كارهاي هيوم، بيشتر از كل كارهاي فلسفي هگل، هربارت و اشلاير ماخر، نكته براي ياد گرفتن هست. (معروف است كه شوپنهاور با هگل لج بوده. كلاس هگل باعث شد كلاس او تعطيل شود.)
ما چيزي به نام فلسفة كانت ـ فيخته نداريم. ما يك فلسفة كانت داريم و يك مشت چرنديات فيخته. (فيخته ايده آليست آلماني است كه معمولا به پيروي از كانت معروف است. اما شوپنهاور با او هم بد بود.)
ديگران دربارة شوپنهاور
لودويگ ويتگنشتاين: به نظر مي رسد كانت و بركلي خيلي عميق هستند، اما در مورد شوپنهاور انگار كه داريد به تهِ تهِ قضيه نگاه مي كنيد.
فردريش نيچه: او ترجمان هنر، قهرماني، هوش، زيبايي، همدلي، دانش، صداقت و تراژدي بود، البته نظرياتش دربارة نفي و نيز اراده بايد انكار شود.
خورخه لوئيس بورخس: شوپنهاور سه روش براي رستگاري پيشنهاد مي دهد: شك فلسفي، تعمق در كارهاي هنري، و همدلي با كساني كه متفاوت از ما فكر مي كنند.
برايان مگي: براي من، شوپنهاور متفاوت از بقية فلاسفه حرف مي زند: بي پرده و با صدايي انساني. مثل يك دوست فهيم و زيرك، با دست بازويم را فشار مي دهد و به من چشمك مي زند.
عجيب و غريبم، پس هستم
تولد آندره برتون 29 بهمن، 18 فوريه 1896
اين متن ، از كتاب سرگذشت سوررئاليسم، ترجمه عبدالله كوثري، نشر ني نقل شده است
ترجمه: عبدالله كوثري
سوررئاليسم يكي از ماندگارترين و پردامنه ترين مكتب هاي فكري ـ هنري قرن بيستم است. جدا از تندروي ها و گزافه كاري هايي كه صرفا نشانة عصيان در برابر وضع موجود بود، اين جنبش، سهم عمده اي در شكل گيري حساسيت مدرن ما داشته است. همة نويسندگان آمريكاي لاتين تأكيد كرده اند كه يكي از سرچشمه هاي رئاليسم جادويي، سوررئاليسم بوده و نويسندگاني چون آلخوكار پانتيه و ميگل آنخل استورياس كه درست در زمان شكوفايي اين جنبش در فرانسه بوده اند، ديگران را در آمريكاي لاتين با اين شيوة نگرش آشنا كرده اند. بنيانگذار اين مكتب كه ويژگي اصلي اش توجه به رؤيا و فعاليت خود به خودي ذهن است، آندره برتون فرانسوي است. وقتي در مصاحبه اي از برتون پرسيدند: از آن اول، چه چيزي شما را به طرف نوشتن كشاند و بعدها باعث شد خودتان را سوررئاليست بدانيد؟ جواب داد: شايد فقط روان كاوي بتواند به اين سؤال پاسخ بدهد، در صورتي كه كند و كاوي عميق در ايام كودكي من بكند.
۱۹ فوريه 1896: آندره برتون در نورماندي فرانسه به دنيا مي آيد. پدرش پليس و مادرش خياط زنانه دوز است.
۱۹۱۴ ـ 1900: با الهام از سمبليست ها شعر مي گويد و تحصيل در رشتة پزشكي را شروع مي كند.
۱۹۱۹: متن ميدان هاي مغناطيسي را با فيليپ سوپو مي نويسد و به جنبش خودنمايانة دادائيسم علاقه مند مي شود.
۱۹۲۴: برتون كه از جنبش دادا جدا شده، سوررئاليسم را بنيان مي گذارد و بيانية آن منتشر مي شود. اين جنبش، بعضي از اصيل ترين ذهن ها را به طرف خود مي كشد. آدم هايي مثل لويي آراگون ، پل الوار، ماكس ارنست و ژاك پره ور.
۱۹۲۹: باورهاي سياسي برتون باعث مي شود خيلي از سوررئاليست ها از اين جنبش اخراج شوند. بيانية دوم سوررئاليسم منتشر مي شود و اخراجي ها هم متني تند و تيز به اسم جنازه عليه برتون چاپ مي كنند. بونوئل و سالوادور دالي به سوررئاليست ها مي پيوندند.
۱۹۳۵: برتون از حزب كمونيست مي برد. او تا آخر عمر، سياسي مي ماند، اما دشمن سرسخت استالينيسم مي شود.
۱۹۵۲: انتشار كليد دشت ها آخرين كتاب مهم برتون.
۱۹۶۰: سارتر و دار و دسته اش با حرف هاي تازه اي آمده اند. سوررئاليسم دارد جذابيت اش و پيشرو بودنش را از دست مي دهد. برتون اما با اعتماد به نفس تمام مي گويد: من معتقدم آن اصلي كه ماية توان اين جنبش بود، هنوز دست نخورده مانده است.
۱۹۶۶: برتون مي ميرد.