- هفته نامه فرهنگي - اجتماعي -جوانان‎/شماره۵۸ - شنبه ۲۹ بهمن ۱۳۸۴ - - Feb 18, 2006
docharkhe
آخر ين تكه هاي يك امپراتوري
ايستگاه فضايي مير هم مثل كشوري كه آن را در مدار زمين گذاشته بود،يك روز تكه تكه شد دوران مير هم گذشته بود،مثل دوران شوروي
026181.jpg
كورش علياني- مهدي صارمي فر
وقتي كسي توي يك روبات آهني نشسته باشد كه ديوار هاش خزه بسته و بوي جوراب ناشور مي دهد، وقتي بقيه همه مي آيند و مي روند، ولي او فقط يك كاروانسرادار است، وقتي حتي نمي تواند هر وقت دلش خواست از آن جا بيرون بزند، وقتي يادش مي آيد كه يك بار رفته بود براي يك گردش روزانه و بعد يكباره دستش از همه جا كوتاه شده بود و هيچ چيز پيدا نكرده بود كه به اش آويزان شود و نزديك بود همان جا بماند، سرگردان تا ابد، وقتي همة اين ها هست و او يادش مي آيد، مي نشيند و روزها را مي شمرد تا روز سيزده فروردين، بعد تمام خلاقيت اش را توي يك پيام مي ريزد.
الو! زمين؟ اين جا توي مير اتفاق عجيبي افتاده. در طول شب گذشته، روي ديوارة خارجي ايستگاه، ارقام و علائم نامفهومي ثبت شده است. من از اين ها سر در نمي آورم. چه كار كنيم؟
جواب كه دادند با دقت از تمام زواياي ممكن ازشان فيلم بگيريد. مراقب باشيد. به هيچ وجه از ايستگاه خارج نشويد. شادمانه فرياد مي زد: اين احمق ها نمي فهمند كه اين دروغ آوريله. نمي فهمند. و بعد از اين كه مي فهمند، او دوباره افسرده مي شود و روزهاي ملالت بارش را آغاز مي كند. روزهايي كه در آن ها نه خشونت هست، نه مهرباني، نه لطف، نه قهر، نه زندگي، نه مرگ، فقط بي وزني، و آبي بيرون كه حتي ازش متنفر هم نيست. و اين افتخار براي بچه هاش در مدرسه اي در زمين كه: پدرمون؟ پدرمون فضانورده توي مير. بله.
توي مير، همه چيز به طرز عجيبي سه بعدي است. روي زمين هميشه به اشيا از يك زاوية خاص نگاه مي كني به صندلي از بالا و به لامپ سقفي از پايين و به آينده از روبه رو. اما توي مير بي وزني. اين، سمت هاي استاندارد را به هم مي زند و به هر چيزي، در هر لحظه اي از هر سويي نگاه مي كني. اين طوري، اشيا به طور عجيبي سه بعدي مي شوند.
شوروي هم يك چيزي بود شبيه مير. يك چيز گنده و محكم و خشن و حسادت برانگيز، كه كم كم لكنته شد و لكنته تر شد و آخر تكه تكه شد. تكه هايي كه جو زمين هيچ كدام را نمي پذيرد. البته شوروي كمي زودتر تكه تكه شد، ده سال، و همين شد كه سرگئي كريكالف بيچاره مجبور شد شش ماه بيشتر از قراردادش توي مير بماند و دعا كند كه هر چه زودتر، دعواي روسيه و اوكراين سر مليت فضانورد جانشين او تمام شود. شش ماه بيشتر با همان چيزهاي سه بعدي با همان آبي بي كران، با همان بي وزني و با همان بچه هايي كه هنوز هم روي زمين اند و به وجود پدرشان افتخار مي كنند.
026178.jpg

اين غول آهن پاره اي با وزن 130 تني اش، پانزده سال با سرعت 28780 كيلومتر در ساعت در مداري به فاصلة دويست و پنجاه كيلومتر از زمين، دور اين كرة خاكي چرخيد و هيچ كس هم نترسيد كه يكباره از جايش در برود و بيفتد و روي سر اهل زمين آوار شود. اما اين نترسيدن شايد چندان پايه و ماية درستي هم نداشت. همان طور كه در 1997 يك سفينة بي سرنشين كه قرار بود بي دردسر بچسبد به مير، از جايش در رفت و داشت كار دست سازندگانش مي داد، خود مير هم ممكن بود از جايش در برود. يا مثلا آن بار در سال 1994 كه واقعا مير از مدارش در رفت و در نتيجه فن هاي تهويه اش از كار افتاد و ساكنانش همان طور كه سعي مي كردند به مدار خودش برش گردانند، با دست، خودشان را باد  مي زدند كه اكسيژن توي ايستگاه جريان پيدا كند و به شان برسد و خفه  نشوند.

ژوئن 2000 سه نفري كه آخرين ساكنان مير بودند، درش را بستند و قفل كردند و آمدند زمين. و يك سال تمام تا ژوئن 2001 طول كشيد تا يك نفر يك دگمه را فشار داد و بوم، بوم، بوم. سه تا انفجار كوچك فضايي، ترتيب مير را داد؛ مدتي شهاب هاي ميري روي اقيانوس آرام ريخت و ديگر هيچ.
026136.jpg
راه اندازي ايستگاه فضايي مير ۳۰ بهمن، 19 فوريه 1986
روس ها عقيده داشتند كه پول ندارند كه صرف تعمير و بازسازي و نگه داري مير كنند. آمريكايي ها فكر مي كردند كه كاش روس ها به جاي عقيده، پول داشتند و اين قدر قضيه كش پيدا نمي كرد. آخر كاري هم ISS (همان ايستگاه فضايي بين  المللي) را راه انداختند و روس ها را راضي كردند كه بتركونيدش بره ديگه. بي صاحب مونده رو.
و اين به عمر پانزده سالة ايستگاه كه در ده سال آخر عمرش با اقتصاد جهان سومي اداره مي شد، پايان داد. البته روس ها خيلي سعي كردند كه براي ساخت ISS از قطعات مير استفاده شود. اين طوري، مير كمي جاودانه تر و روس ها كمي سرافراز تر باقي مي ماندند. اما اين مقبول طبع غربي ها نشد. بهانه شان هم اين بود كه اصلا روش هاي ساخت اين دو از پايه با هم فرق دارد. اصل اساسي ساختن وسايل فضانوردي غربي اين است؛ استحكام در عين ظرافت اما اصل اساسي روس ها در اين مورد اين است؛ استحكام در عين استحكام. به فارسي امروزي اولي ها مي گويند هر چه ظريف تر بهتر و روس ها مي گويند هر چه كرگدن تر بهتر. خلاصه، غربي ها با يك قيافة كاملا موجه، كاري كردند كه معامله سر نگرفت.
مير نابود شد، شايد فرهنگ ad- hoc روس ها براي مقابلة لحظه اي با مشكلات فضايي هم كارش همين  جا تمام باشد. عصر قهرماني هاي فضايي انگار قرار است تمام شود. گلادياتور بازي ديگر موقوف. ديگر همه چيز با حساب و كتاب پيش خواهد رفت؛ كاملا آمريكايي.

نامه هاي يك فضانورد از ايستگاه مير براي كودك چهارده ماهه اش
از اين بالا اقيانوس آبي نيست
از 23 ژانويه 1997، فضانورد آمريكايي، جري لنينجر كه 42ساله است، از درون ايستگاه مير، روزي يك نامه براي پسرش جان كه 14 ماه دارد، نوشته است. اين جا ترجمة بخشي از اين نامه ها كه در سال 76 در روزنامه همشهري چاپ شده است، آمده
به چي مي گويندايستگاه فضايي؟
ايستگاه هاي فضايي، محلي براي انجام آزمايش هاي علمي و هدايت پروژه هاي فضايي است. وجود موانع جوّي (مثل لايه هاي يونيزه جو) كه ارتباط الكترونيكي با خارج از آن را با مشكل مواجه مي كنند، يكي از مهم ترين دلايل استفاده از ايستگاه هاي فضايي به عنوان مكاني براي هدايت پروژه هاي فضايي و به خصوص ماهواره ها و فضاپيماهاي بدون سرنشين است. از طرف ديگر، آزمايش هاي پزشكي براي تشخيص راه هاي زندگي سالم درفضا و آزمايش هاي علمي در حالت بي وزني هم در ايستگاه هاي فضايي انجام مي شود.

23 ژانويه 1997
سفر در فضا خيلي خطرناك است، ولي من قبل از پرواز، با آن خيلي سرسري برخورد مي كردم. اين بار قبل از پرتاب از خودم سؤالات منطقي دربارة كاري كه انجام مي دادم كردم. قبلا هيچ چيز با ارزشي براي از دست دادن نداشتم، در حالي كه امروز تو و مادرت در زندگي من وجود داريد. مي داني؟ حتي اين بالا هستم و بالاي جهان از اين طرف به آن طرف مي روم. در عين حال يك موجود زميني هستم. احساس غمگين جدا شدن از شما، احساس افتخار تمامي پدران و تنهايي تمامي مردان دور از همسر خويش را دارم و شايد كمي بيشتر از مرداني كه روي كرة زمين هستند، رنج مي برم.

30 ژانويه 1997
ايستگاه مير كه خانة من است، از شش بخش ساخته شده است. توالت ها، سالن  غذا خوري، با دو كابين براي خوابيدن، يك گاراژ براي سه دستگاه حمل كنندة فضايي و سايوز كه ناوچة ماست و واگن باري براي حمل مواد موجود و مواد زائد. هر بخش از يك لوله به درازاي 13 متر ساخته شده است. سقف تمامي كابين ها سفيد است، ديوارها آبي كم رنگ و كف كابين ها از رنگ بسيار زشت قهوه اي- نارنجي و يا سبز درست شده است. در حال حاضر، اين نامه را در حالت معلق، با سر به طرف بالا روي كامپيوتري كه به يك ميز متصل شده است، تايپ مي كنم و اگر فكرش را نكنم، فراموش مي كنم كه در فضا هستم.

10 فوريه 1997
همين الان با مادربزرگ ات به وسيلة تلويزيون صحبت كردم. مصاحبه اي بود با جان هوليمن، خبرنگار سي ان ان. مرا با صداي تلفني مادرم غافلگير كرد. امروز ابرهاي غبارآلود بزرگي را روي صحراي آفريقا ديدم. درياچه چاد كه در حال خشك شدن است؛ پنج  دقيقه بعد، رود نيل، مثلث شبه جزيره سينا و درياي سرخ در آن واحد جلوي چشمم بود. سپس كوه هاي البرز و قفقاز كه از برف پوشيده شده اند. در طول يك ماه 12ميليون كيلومتر را طي كرده ايم. چقدر ماجرا جويانه!

20 مارس 1997
شب قبل خيلي خيلي تاريك بود. برق قطع شده بود. قبلا برايم اتفاق افتاده بود كه در يك اتقاق تاريك تنها بمانم، اما اين بار خيلي متفاوت بود. مثل چيزي بود كه به دنياي ديگر متعلق باشد، تاريك تر از هر شبي كه بتوان تصور كرد. نمي توان آن را با كلمات توصيف كرد و چه سكوتي! تا آن لحظه هنوز درك نكرده بودم كه مدام صداي هواكش ها و موتورها را مي شنيديم. سكوت، دنياي ناشناخته و متحير كننده اي بود، براي يك ثانيه. از خودم پرسيدم كه آيا كر شده ام؟ بعد وقتي فهميدم كه چه چيزي در حال اتفاق افتادن است، سكوت برايم لذت بخش شد و آرام شدم.
مطمئنا نمي توانستم در آن اتاق آرام بمانم. بدون هواكش، هوا جريان نداشت. در فضا هواي گرم به طرف بالا حركت نمي كند. (از طرفي بلندي كجاست؟)
در اين جا همة قوانين روي زمين حاكم نيست. هيچ بادي نمي وزد، و هيچ جابه جايي هوايي وجود ندارد. بدون بادبزن ها، جو كاملا ايستا است. بدين دليل هميشه براي خوابيدن بايد نقطه اي را انتخاب كرد كه در آن جا جابه جايي هوا را نزديك سرمان احساس كنيم. در غير اين صورت، گرداگرد خودمان حبابي از دي اكسيدكربن به وجود مي آوريم و بنابراين در حالي كه نفسمان گرفته است، از خواب مي پريم و دنبال اكسيژن مي گرديم كه غالبا با سردرد شديدي همراه است. به اين دليل است كه سرم موقع خواب پايين است ،نزديك ديوار. اين بالا در درون ايستگاه، هواي نزديك به كف زمين ايستگاه ،جريان بهتري دارد و به همين دليل، آن جا را ترجيح مي دهم.

2 آوريل 1997
جان عزيز
ادرار به آب تبديل مي شود! آب به هيدروژن و اكسيژن تجزيه مي شود. هيدروژن را در فضا رها مي كنيم چرا كه در درون ايستگاه ممكن است منفجر بشود. اكسيژن را تنفس مي كنيم و دي اكسيد كربن توليد مي كنيم كه توسط يك فيلتر جذب و تصفيه مي شود. اين فيلتر را به طور منظم با قرار دادن آن در فضا تميز مي كنيم. وقتي روي موكت برقي مي دويم و عرق مي كنيم، عرق از روي پوست بدنمان بخار مي شود و خنك مي شويم. بخار عرقي كه از بدن ما بلند مي شود، تبديل به آب شده و به رطوبت محيط اضافه مي گردد كه در درون لوله هاي خنك كننده ذخيره مي شود. اين آب ذخيره شده وارد يك مخزن مي شود. به آن بيوسيد اضافه مي كنيم. سپس آن را مي جوشانيم و به عنوان نوشابه و يا براي اضافه كردن آب به غذاهاي خميري مان از آن استفاده مي كنيم. خيلي خوشمزه است!



كساني كه بخواهند متن نامه ها را به طور كامل بخوانند، مي توانند به اين آدرس اينترنتي مراجعه كنند:
www.shottle-mr.nasa.gov./ops/crew/letters/linenger

مرگ مير
026040.jpg
عمليات نابود كردن ايستگاه مير در چند مرحله و در ارتفاع هاي مختلفي انجام شد كه در نمودار سمت راست مي بينيد.
در ارتفاع 250 كيلومتري، فضاپيماي پروگرس از مير جدا مي شود.
در ارتفاع 120 كيلومتري، صفحات خورشيدي، بازوهاو  آنتن ها به طور خودكار از مير جدا مي شوند.
در ارتفاع 80 كيلومتري قطعات اصلي از هم جدا مي شوند.
در ارتفاع 60 كيلومتري، مير وارد ناحيه اي از جو مي شود كه غلظت هوا در آن بالاست و به اين ترتيب مير مي سوزد!
طول مسيري كه در عمليات نابودي مير پيموده شد، حدود 5هزار كيلومتر بود و مير با سرعت 160 تا 250 كيلومتر در ساعت وارد جو شد. قطر ناحيه اي كه قطعات مير در آن افتاد، حدود 6 هزار كيلومتر بود.

ايستگاهي كه متروك شد
ايستگاه فضايي مير (به معني جهان و صلح در زبان روسي و همچنين نام كمون هاي روستايي در روسيه قديم) يكي از موفق ترين پروژه هاي فضايي اتحاد جماهير شوروي بود. ايدة اين پروژه در سال 1971 در فرهنگستان علوم شوروي مطرح شد. دانشمندان چندين كشور اروپايي بلوك شرق به همراه شوروي، وظيفة ساخت ايستگاه فضايي را داشتند. در ساعت 9:30 شب 9 فوريه 1986، بعد از پانزده سال تلاش، عمليات نصب به پايان رسيد و مير وارد مرحلة بهره برداري شد.

ايستگاه بالا مي رود
براي راه اندازي ايستگاه هاي فضايي كه حجم و اندازه هاي بالايي دارند، بايد تمام قطعات اصلي را روي زمين ساخت و در آسمان در مدار مورد نظر، آن ها را به هم وصل كرد. قطعات ايستگاه فضايي مير را با فضا پيماهاي سايوز و پراگرس به مدار آن بردند و در آن جا نصب كردند. ايستگاه فضايي مير 124 تن وزن داشت.

پانزده سال در ايستگاه
۱۳ مارس 1986، لئونيد كيزيم و ولاديمير سولويف اولين ساكنان مير، براي انجام آزمايش هاي علمي، راهي مير شدند.
فوريه 1997، آتش گرفتن يك تكه شمش ليتيوم نزديك بود دودمان ايستگاه را بر باد بدهد، اما مهارت سرنشينان و سرعت عمل آن ها ستودني بود.
ژوئن 1997، هنگام اتصال فضاپيماي بدون سرنشين پراگرس كه غذا و اكسيژن براي ايستگاه آورده بود، مقدار زيادي از هواي ايستگاه به بيرون نشت كرد. باز هم مهارت فرمانده واسيلي تسيبليوف، مهندس پرواز، لازوتكين و فضانورد آمريكايي مايكل فوال بود كه باعث شد مشكل به سرعت برطرف شود.
جولاي 1998، رئيس آژانس فضايي روسيه و بوريس نمتسوف، نخست وزير اين كشور تصميم به خارج كردن مير از مدار گرفتند.
ژانويه 2000، كارآفرين معروف آمريكايي والت اندرسون پيشنهاد تأسيس هتل فضايي مير براي درآمدزايي از اين ايستگاه را به روسيه داد. پيشنهاد او 20 ميليون دلار براي هر پرواز بود.
ژوئن 2000، دنيس تيتو، اولين گردشگر فضايي با پرداخت 20 ميليون دلار، يك هفته را در مير گذراند.
نوامبر،۲۰۰۰ آژانس فضايي روسيه كه برنامة درآمدزايي را براي ادارة مير كافي نمي دانست، تصميم قطعي اش را براي نابودي مير در اوايل سال 2001 اعلام كرد.
دسامبر،۲۰۰۰ ميخائيل كاسيانوف (نخست وزير وقت روسيه) فرمان خارج كردن مير از مدار را صادر كرد.
ژانويه،۲۰۰۱ برنامة خارج كردن مير از مدار آغاز شد و پس از تخلية كامل مير در 23 مارس در ساعت 5:50 صبح به وقت جهاني، مير وارد جو شد و سوخت. يادش گرامي باد!

به سوي يك مير بهتر
ايستگاه فضايي بين المللي آزمايشگاه عظيم فضايي است كه ناسا، اسا (سازمان فضايي اروپا) و آژانس فضايي روسيه به همراه چين و ژاپن، مسؤول ساخت آن هستند. عمليات نصب و راه اندازي ايستگاه فضايي بين المللي حدود 7 سال است كه جريان دارد و حدود 95 درصد آن نيز به اتمام رسيده است.يكي از دلايلي كه روسيه مجبور شد مير را از مدار خارج كند، اين بود كه مي خواست در طرح پيشرفته تر ايستگاه فضايي بين المللي با ساير كشورهاي جهان همكاري كند. براي تأمين بودجة اين همكاري ها، آژانس فضايي روسيه به اين نتيجه رسيد كه مير را از مدار خارج كند.

رويدادها
026085.jpg
026082.jpg
تولد انسل آدامز (عكاس) ۱ اسفند، 20 فوريه 1902
انسل آدامز يكي از مشهورترين عكاسان طبيعت است. البته موضوع عكس هاي او، بيشتر طبيعت و چشم اندازهاي غرب آمريكا است. اما از زاويه ديد دوربين او، سايه روشن هاي طبيعت شگفت انگيز اين قاره با نگاهي خلاقانه و جاودانه ثبت شده. او با استفاده از دو اختراع تازة زمانش يعني دوربين و اتومبيل به اطراف قاره سفر مي كرد تا چنين تابلوهاي زيبايي از طبيعت خلق كند. معروف است كه او روزها براي رسيدن به يك نقطه خاص وقت صرف مي كرد و بعد ساعت ها منتظر مي ماند تا سايه ها و تاريك روشن ها، لحظة دلخواهش را شكل دهند. او براي گرفتن عكسي كه مي بينيد، در يك نقطه بيش از 12 ساعت صبر كرده.

مغز متفكر فقه
026103.jpg
وفات شيخ طوسي ۲ اسفند، 22 محرم 460 ق
اين متن، گزيده اي از مقالة نقش شيخ طوسي در دگرگوني و گسترش علم نظري حقوق در شيعه نوشتة پروفسور چارلز آدامز كانادايي است كه در كتاب هزاره شيخ طوسي تنظيم علي دواني آمده است

گردآوري: فرخنده ملكي فر
پس از رسيدگي و پژوهش معتقد شده ام كه طوسي در تشكيل نظرية اصول فقه شيعه، نقشي پيشرو و پيشاهنگ بازي كرده است؛ به همان گسترش و اهميت نقش شافعي در ميان اهل تسنن.
طوسي، همراه با سيدمرتضي، براي اين كه انديشة حقوقي شيعه را در رهگذري نوين و پيشرفته تر به جريان اندازد، اين كار را برعهده گرفت.
در روزگار او، مايه هاي فراواني، با مفاهيم فقهي از نسل هاي پيشين وجود داشت، ولي همگي متفرق و مورد اختلاف و سازمان نايافته، همچنان به جاي مانده بودند. سيدمرتضي و طوسي ادعا مي كنند نخستين كساني هستند كه اين كار را انجام داده اند و با بيرون كشيدن و استنباط يك رشته اصول روشن و سازمان يافته، براي تنظيم مطالبي كه تا اندازه اي جنبة فقهي داشته باشند، كوشش كرده اند.
بر پاية اين اصول، اين دو دانشمند، پيكرة فقهي را پي ريزي كردند كه دو آرمان داشت:
۱ ـ آماده كردن ابزارهايي براي يافتن قواعد مسلم فقهي
۲ ـ آوردن دليل عقلي و ايجاد حجيت براي همة آن ها
به خوبي مي دانم كه بسياري از ديگر نويسندگان شيعه پيش از سيدمرتضي و طوسي، دربارة مسائل حقوقي و فقهي نوشته بودند. اين بي همانندي كه من براي طوسي مدعي هستم، براي آن است كه نخستين كسي بوده است كه يك سازمان دقيق و روشمند از احاديث و اخبار فقهي كامل شيعه به وجود آورده است.
به دقيق ترين مفهوم واژه، او يك مغز انديشمند حقوقي بود و بدين جهت با كساني كه پيش از او اين راه را رفته بودند، فرق داشت.

آدم و اميد
026070.jpg
شهادت حميد باكري ۶ اسفند 1362
اين متن از كتاب حميد باكري به روايت همسر شهيد از مجموعة نيمه پنهان ماه ، انتشارات روايت فتح نقل شده است

حبيبه جعفريان
جايي كه در اسلام آباد ساكن شديم، در اصل پادگاني بود كه زمان شاه، افسرهاي مجرد آن جا مي ماندند. يك مجموعه بود با چندين خانوار كه هر كدامشان دو اتاق داشتند. يك حمام و يك دستشويي. سرايداري هم داشتيم به اسم مش محمد كه آمده بود و با خانواده اش آن جا زندگي مي كرد، چون غالب اوقات، مردهاي ما نبودند. من با خانم همت آن جا آشنا شدم. خيلي هاي ديگر هم آن جا بودند؛ خانم دستواره، خانم نوراني، خانم عباديان... هر چند وقت يك بار همهمه اي مي شد. بعد ناله اي گريه اي مي پيچيد توي ساختمان و بعد يكي شروع مي كرد به جمع كردن وسايل اش و ما مي فهميديم يكي ديگر، يارش شهيد شده و غمي مي نشست روي دلمان. فكر مي كرديم كي نوبت ماست؟
احساس مي كرد همه دارند با يك حالت بحراني زندگي مي كنند، اما او دوست داشت فكر كند زندگي طبيعي همين است و همين طور بايد باشد. دوست داشت فكر كند حميد، سال هاي سال كنار او مي ماند و بچه ها را با هم بزرگ مي كنند. بالاخره آدميزاد با اميد زنده است. با اميد مي شود زندگي كرد. حميد خودش به پنجره هاي اين دو اتاق، توري زده، آنتن تلويزيون را راه انداخته كه احسان حوصله اش سر نرود. امروز حتي به او كمك كرد و با هم شيريني پختند. پس اميدي هست. سرش را از روي خياطي اش برداشت و حميد را نگاه كرد. حميد هم داشت او را نگاه مي كرد. هر دو خنديدند. فاطمه گفت: حميد! من يك شغل خوب برايت پيدا كرده ام. حميد پتوي پلنگي اي را كه دم دستش بود، تا زد و انداخت روي پاهايش. آسيه را گذاشت روي پتو و آرام آرام تكانش داد. گفت: چه شغلي؟ فاطمه خياطي اش را گذاشت زمين و دو زانو نشست جلوي او. سرش را كمي كج كرد و گفت: خب بيا جاي مش ممد بمان همين  جا. آن وقت هميشه پيش هم ايم.
اين طور وقت ها عاقل اندر سفيه نگاهم مي كرد يا مي گفت: فاطمه! حرف هاي بيخودي چرا مي زني؟ مي گفت: فاطمه! به خدا قسم اگر تو نباشي، من اصلا از جبهه برنمي گردم.

اي شاهزادگان كجاييد؟
026076.jpg
روز بزرگداشت خواجه نصيرالدين طوسي ۵ اسفند
حسين احتسابي
مغول بعد از سه سال، نيشابور را گرفت، كتابخانه هايش را با چند ميليون كتاب آن سوزاند، يك ميليون و هفتصد و شصت و هشت هزار نيشابوري را قتل عام كرد، و روي شهر آب گرفت تا بعد از شش ماه روي نيشابور جو بكارد و برداشت كند و برود. اين ها همه به فرمان دختر چنگيز و به خونبهاي شوهرش بود. مغول هرجا رفت، همين طور بود.
به فرمان ناصرالدين عبدالرحيم بن ابي منصور وظيفه داريم شما را به قلعة قهستان ببريم. اين را كه گفتند، به نشانة اعتماد، دستار را از روي صورتشان برداشتند. خواجه نصير هم كه در آسيابي پنهان بود، براي نجات خود و خانواده اش رفت به قهستان. لااقل آن جا كتابخانه بود. اين از سياست خواجه نصير بود كه به دامان دشمن مي رفت تا دشمن را نابود كند.
خواجه نصير وارد قهستان شد. سي سال در آن جا به نوشتن كتاب پرداخت و بعد به ميمون دژ رفت. از بي سياستي حاكم استفاده كرد و اسماعيليه را به تسليم مغول واداشت تا به اين صورت، افسار هلاكو را هم به دست گيرد.

بزرگ ترين اجتماع دانشمندان را در مراغه به وجود آورد، بيمارستان، دانشگاه و پيشرفته ترين رصدخانة جهان تا قبل از اختراع تلسكوپ. و كتابخانة چهارصدهزار جلدي مراغه.

يك نامه نوشته بود، پر از فحش و آخرش هم گفته بود كه خواجه نصير، سگ و زادة سگ است. خواجه نامه را كه ديد، با آرامش خواند و در جوابش نوشت كه: ... و اما اين ها كه نوشته اي درست نيست، چه سگ از جملة چهارپايان و عوعو كنندگان است و پوست آن پوشيده از پشم است و ناخني دراز دارد و اين صفت ها درمن نيست، و به خلاف آن، قامت من راست و تنم بي مو و ناخنم پهن است و من سخن مي گويم و مي خندم و خواصي كه دارم، غير از آن خواصي است كه ببينيد سگ دارد و آن چه در من است، در او نيست و ...

خواجه نصير، ابن ميثم را كه ديد، بي اختيار محو علم او در فقه شد. چندي نگذشت كه ابن ميثم در جلسات حكمت خواجه نصير شركت مي كرد.
گاهي كه مسأله برايش سخت مي شد، آن قدر فكر مي كرد تا مسأله برايش حل شود. اگر مسأله اي را بعد از فكر بسيار زياد حل مي كرد، از شدت خوشحالي داد مي زد كه  اي شاهزادگان كجاييد كه ببينيد لذت من بيشتر است يا شما؟ يعني آن قدر با درس حال مي كرد.
در رياضي، مثلثات را از افلاك جدا كرد و سي و پنج نظريه را بيان داشت. در فلسفه نظرات ارسطو و افلاطون را كه جزو اصول پذيرفته شده در فلسفة اسلامي بود، نقد كرد و تمامي اشكالات امام فخر به فلسفة ابن سينا را جواب گفت و بوعلي را دوباره مطرح ساخت. علم عقايد اسلامي (كلام) را متحول ساخت و در نجوم، دقيق ترين كتاب محاسبات نجومي را طي دوازده سال تدوين كرد كه البته خودش تصميم داشت اين كار را در سي سال و با دقتي بسيار بالا انجام دهد، اما عمر ياري اش نداد. خواجه نصير جز اين، با علوم پزشكي و علوم تربيتي آشنا و بر علوم هندسه و منطق و ادبيات مسلط بود.

تبريز فراموش اش نخواهد كرد
026115.jpg
مرگ ابوالحسن خان اقبال آذر ۳ اسفند 1250
ليلا خجسته راد
همه چيز با تعزيه خواني و شبيه خواني شروع شد. شايد وقتي كه در ميان صف هاي به هم پيوستة عزاداران روستاي كوچك الوند قزوين نوحه سرايي مي كرد، هيچ كس تصور نمي كرد روزي او از سرآمدان موسيقي دوران خود شود.
ابوالحسن در همان اوايل جواني، راهي تبريز شد. تعزيه و شبيه خواني جوان بيست و چند ساله چنان مورد توجه و تحسين مردم تبريز و وليعهد قاجار قرار گرفت كه بلافاصله يكي از خوانندگان محبوب شد. تغييرات سياسي زمان او هيچ گاه در محبوبيت اش خللي وارد نكرد.
اولين بار در سال 1293 شمسي براي ضبط صفحة موسيقي و اجراي كنسرت به تفليس رفت و مورد توجه و استقبال فراوان واقع شد. پس از آن، چندين بار ديگر به همراه درويش خان و طاهرزاده به اجراي كنسرت در آن جا پرداخت.
آواز اقبال، لطافت و قدرت پايان ناپذير را يكجا در خود داشت. سبك خاص آوازهاي او تا آن زمان بي سابقه بود و بعدها هم به مكتب تبريز مشهور شد. او از دوستان نزديك پدر شهريار بود و استاد شهريار در بسياري از شعرهاي خود، از آوازها و نوحه سرايي هاي او سخن به ميان آورده است. مي گويند بسياري از مردم تبريز در زمان هاي خاص و ماه هاي مبارك، گرد خانة او جمع مي شدند و منتظر شنيدن صداي او بودند.
اقبال با اين كه به زبان ملي خود عشق مي ورزيد، اصرار زيادي به خواندن اشعار فارسي داشت. با اين كه مدت ها در دربار قاجار مقامي عالي داشت، هيچ گاه از مردم دوستي دست برنداشت.
در سال 1324 در مجلسي باشكوه به مناسبت سالگرد تأسيس شير و خورشيد كه همة نمايندگان سياسي روس در آن حضور داشتند، به راحتي اعتراض خود را نسبت به حضور روس ها در آذربايجان اعلام كرد و فرياد رسايش در مجلس پيچيد:
لباس مرگ، بر اندام هر كسي زيباست
چه شد، كه كوته و زشت،  اين قبا به قامت ماست؟
ز حد گذشت تعدي، كسي نمي پرسد
حدود خانة بي خانمان ما، زكجاست؟
به ناگاه، بغض مـردم حاضر در مجلس تركيد و صداي تشويق و كف زدن تبريزيان چنان طوفاني برپا كرد كه نمايندگان روس به قهر و اعتراض، مجلس را ترك كردند و اگر مقاومت مردم حاضر در تالار نبود، اقبال به راحتي توقيف و روانة زندان مي شد.
مردم تبريز هيچ گاه خاطرة او را از ذهن نخواهند زدود.

در معبد ايسه
026121.jpg
تولد ع. پاشايي ۷ اسفند 1318
احسان رضايي
ايسه معبدي است در ناگوياي ژاپن. بزرگ ترين و مهم ترين معبد راهبان ذن. از جمله آداب خاص اين معبد و اين مذهب، مراسمي است كه هر 20سال برگزار مي شود. راهبان ذن از سراسر دنيا جمع مي شوند و يك ماه تمام در معبد مي نشينند و بدون اين كه طرحي از آن بكشند يا عكسي بگيرند، سعي مي كنند تمام زواياي ساختمان را به ذهن بسپرند. در پايان اين يك ماه، معبد را مي سوزانند و آن را چند متر آن طرف تر دوباره و به شكل قبلي آن مي سازند. آن ها حق ندارند در ساختمان اين معبد از هيچ فلزي استفاده كنند و بايد آن را تماما از چوب بسازند. اين مراسم كه تمريني است از دل نبستن به هيچ چيز و دوباره ساختن چيزهاي ارزشمند، نمونة كاملي از تمرين هاي اديان و آيين هاي عرفاني شرق است.
استاد عسگر پاشايي كه بيش از 40 كتاب دربارة اديان شرقي تأليف يا ترجمه كرده و قسمت عمدة آگاهي هاي ايرانيان از دين بودا، آيين ذن و فرهنگ ژاپن را يك تنه تأمين كرده است، بزرگ ترين افتخار خود را شركت در اين مراسم مي داند.
در زير دو نمونه   از ترجمه هاي استاد پاشايي را مي بينيم كه مي تواند كمي تنوع كاري وي را به نمايش بگذارد:
ديگران را شناختن، هوشمند بودن است،
به خود آگاه بودن، بيدار بودن است.
بر ديگران چيرگي يافتن، نيرويي فزون تر داشتن و
بر خود ظفر يافتن، نيرومند بودن است.
قانع بودن، غني بودن است.
با قدرت عمل كردن، بلندپرواز بودن است.
نگهداشت سرچشمة خويش، ديرنده بودن است.
(از دائو دِ جينگ ، كتابِِ لائوتسه و متن اصلي دائوئيسم)

رهروي به جوشو گفت: من تازه به اين صومعه آمده ام. خواهش مي كنم كه تعليمم بدهي. جوشو پرسيد: برنجت را خورده اي؟ رهرو گفت: خورده ام! جوشو گفت: برو كاسه ات را بشوي. رهرو روشن شد.
(از حكايت هاي مشهور ذن، به نقل از كتاب ذن چيست؟ )
اي دختران شالي كار!
همه چيزتان گِل آلود است
مگر ترانه هايي كه مي خوانيد.
(هايكو از راي زَن، به نقل از صد هايكوي مشهور )

آبي ترين چشم
026127.jpg
تولد توني موريسن ۲۹ بهمن، 18 فوريه 1931
سيداحسان بيكايي
دختربچه اي سياه پوست در خانه اي كنار يك مزرعة پنبه، شب كنار تختخواب سردش زانو مي زند و از خدا مي خواهد تا به او چشم هايي آبي مثل شرلي تمپل (دختر كوچولويي كه در چهار پنج سالگي ستارة  هاليوود شد) بدهد.
چند خانه آن طرف تر، پيرزني سياه پوست به ياد مي آورد كه زماني دور، از يك مزرعه فرار كرده است. به خاطر مي آورد كه دختر دو ساله اش را با دست هاي خود كُشت تا مانند او برده نشود، به خاطر مي آورد و اشك از گوشة چشمانش مي ريزد. همان موقع سليمان، پيرمردي سياه پوست، كنار آتش بخاري نشسته است و براي نوة كوچكش تعريف مي كند كه چطور تمام مزرعه و زمين هايي كه از مادرش به او ارث رسيده بود، توسط چند سفيدپوست نژادپرست غصب شد و او مجبور شد در مزرعة خودش به عنوان كارگر كار كند... ترس از سفيدپوستان و طرفداران كوكلاس كلان همه جا هست... دخترك سياه پوست همچنان اشك مي ريزد و براي چشماني آبي دعا مي كند. او فكر مي كند كه تمام مشكلات خانواده اش را چشماني آبي برطرف خواهد كرد.
اوهايو، ايالتي است در  آمريكا كه تاريخچه اي غني دارد و سياه پوست هاي زيادي دارد كه در خانواده هاي پرجمعيت و كنار هم، به دور از جامعة سفيد آن، زندگي كرده اند. كنار آتش نشسته اند و براي كودكانشان تاريخ خود را به صورت قصه هايي جذاب و گاه دلهره آور بازگو كرده اند. خانواده ووفورد هم تبحر زيادي در قصه گويي داشت. پدر كارگر اين خانوادة شش نفره ولي داستان هاي زياد مي دانست كه بعدها باعث شد فرزند دومش، از آن ها براي نوشتن كتاب هايش الهام بگيرد. توني موريسون دخترك باهوش اين خانواده بود كه بعدها يك بار ديگر، توجه منتقدين جهان را به ادبيات سياه پوستان جلب كرد. او در سال 1931 به دنيا آمد و بعد از تحصيل در دانشگاه به نيويورك رفت و به عنوان ويراستار مشغول به كار شد. در سال 1970 اولين رمان خود با نام آبي ترين چشم را نوشت و به سرعت مشهور شد.
با نوشتن رمان هاي آواز سالامون (سليمان) و محبوب (دلبند)، جوايز و شهرت بيشتري نصيب خود كرد. در سال 1993 به خاطر رمان محبوب و مجموعه آثارش نوبل ادبيات گرفت. او اولين زن سياه پوستي است كه نوبل برد.
لحن حماسي و تسلط فراوان بر داستان ها و تاريخ سياه پوستان آمريكا و نوآوري در سبك داستان پردازي و روايتگري، كارهاي او را از ديگران متمايز كرده است.

يك بيگانه باقي خواهم ماند
026094.jpg
تولد ميلوش فورمن‎/ 29 بهمن، 18 فوريه 1932
حبيبه جعفريان
ميلوش فورمن متولد چكسلواكي است. در پراگ، فيلم نامه نويسي خوانده و فيلمسازي را همان جا از سال 1963 شروع مي كند با پيتر سياه . اوضاع خوب است تا سال 68 كه بالماسكه آتش نشان را مي سازد؛ داستان مردي كه در آتش نشاني كار مي كند و در شهري كوچك يك لاتاري راه مي اندازد كه همة جايزه هايش دزدي اند. دولت كمونيست چك، اين فيلم را توقيف كرد، چون تودة مردم را مسخره كرده بود . همين وقت ها بود كه هاليوود از فورمن خواست برود آن جا فيلم بسازد و فورمن هم رفت.
دومين فيلم فورمن در آمريكا پرواز بر فراز آشيانة فاخته (در ايران: ديوانه از قفس پريد) بود كه 5 جايزة اسكار برايش آورد. (اولي اش فيلمي بود به اسم Taking of f كه در كن تحويلش گرفتند، اما در آمريكا كسي نرفت تماشايش كند و شكست خورد.) همين سال (1975) او رسما شهروند آمريكا شد. بعدها گفت: اگر به چكسلواكي برمي گشتم، ديگر هيچ وقت فيلم نمي ساختم. البته سال 1984 كمونيست ها به او اجازه دادند براي ساختن آمادئوس به پراگ برگردد. آمادئوس 8 اسكار گرفت. مي گويند فورمن در اين فيلم به تم مورد علاقه اش تضاد نسل ها (سالي يري پير و موزارت جوان و رابطة موزارت با پدرش) پرداخته.
فورمن يك بار ديگر هم به پراگ برگشت؛ بهار 1986 كه كمونيست ها رفته بودند و دوست روشنفكرش واتسلاو هاول رئيس جمهور شده بود. فورمن مي گويد: عشق تينيجرها به موزيك غربي و لباس جين، پردة آهني را پايين آورد. نفوذ ديوانه وار بيتل ها. در حالي كه كمونيست ها مي گفتند اين انحطاط است. اين ها چهار تا ميمون اند كه از جنگل فرار كرده اند.
من در هر دو جا [چكسلواكي و آمريكا] احساس خارجي بودن مي كنم. چك را دارم فراموش مي كنم و انگليسي را هنوز ياد نگرفته ام.
فورمن هميشه با قوانين مالكيت اثر (فيلم) در آمريكا مشكل داشته؛ اين كه همه چيز، مال استوديو است: اين جا، صاحب هملت، فلان كارگردان تئاتر يا شكسپير نيست. صاحب هملت، مترو گلدوين ماير است. اين واقعا احمقانه است. در كشورهاي كمونيستي به شكل تئوريك، تو صاحب اثري؛ مگر اين كه از فيلم خوششان نيايد. در آمريكا هم استوديو مي تواند هر كاري دلش مي خواهد، با فيلمت بكند. در واقع اين جا سانسور به شكل پيچيده و غيرمستقيم اش اعمال مي شود. اين موضوع، هميشه يكي از پارادوكس هاي زندگي من بوده است.
فورمن در دانشگاه كلمبيا فيلمسازي درس مي دهد و هر وقت بخواهد فيلم بسازد، آن را به حسابِ فرصت مطالعاتي  اش مي گذارند. او سال 1985 رئيس هيأت داوران كن بوده.
او سه بار براي پرواز بر فراز... ، آمادئوس و مردم عليه لري فلينت برندة اسكار بهترين كارگردان شده است.
كـتـاب خـاطرات فورمن ســال 93 بـا نـام
Turnaround چاپ شده است.
جديدترين پروژة فورمن فيلمي دربارة نقاش اسپانيايي فرانسيس گويا است با نام ارواح گويا كه در مرحلة پيش توليد است. فليمساز 74 ساله دربارة كم كاري اش مي گويد: وقتي سنت بالا مي رود، ديگر پيدا كردن چيزي كه آن قدر هيجان انگيز باشد كه دو سال از عمرت را صرفش كني سخت مي شود. مهم ترين پروژه اي كه الان در دست دارم و دلم مي خواهد به جايي برسانم اش، پسرهايم هستند. دلم مي خواهد دانشگاه رفتنشان را ببينم. (پسرهاي دوقلوي فورمن دو سال و نيمه اند.)
ده فيلم محبوب ميلوش فورمن، اين هايند: روشنايي هاي شهر، همشهري كين، بچه هاي بهشت، معجزه در ميلان، غول، پدرخوانده،۲ آماركورد، ديوار نوشته هاي آمريكايي، شكارچي گوزن و گاو خشمگين.

پيانو يا دوربين؟
026088.jpg
تولد انسل آدامز ۱ اسفند، 20 فوريه 1902
رضا مختاري
درست 104 سال پيش در سانفرانسيسكو به دنيا آمد. 12 ساله بود كه پدر و مادرش به استعداد او در موسيقي پي بردند و مشغول مشق پيانو شد. چند سال بعد با عكاسي آشنا شد. اولين گزارش تصويري اش را در 20 سالگي به چاپ رساند. اما هنوز آن قدر شيفتة عكاسي نبود كه پيانو را رها كند، تا آن جا كه در۲۳ سالگي هنوز مصمم بود يك پيانيست شود. 5 سال گذشت. با عكاس برجستة آمريكايي پل استراند ملاقات كرد. مصمم شد عكاس شود. از آن به بعد نمايشگاه هاي زيادي گذاشت و مجموعه ها و گزارش هاي تصويري متنوعي از آمريكا به چاپ رساند. چاپ كتاب مقدمه اي بر عكاسي، تأسيس بخش عكاسي موزه هنرهاي مدرن نيويورك و برگزاري نمايشگاه انفرادي مكان آمريكايي از فصل هاي كارنامة عكاسي او هستند. موضوع عكس هاي انسل آدامز، بيشتر طبيعت و چشم اندازهاي غرب آمريكا بود. فرم بياني در تصوير براي آدامز اهميت بيشتري از واقعيت داشت. او نگاتيو را مواد خام عكاسي مي دانست و به چاپ به عنوان مرحلة اجرا و به ثمر رساندن اثر، اهميت بسياري مي داد. اين حركت قبلا توسط استيگليتز شروع شده بود و نگاه آدامز متأثر از آشنايي با او بود. آدامز دخل و تصرفي كه به قابليت هاي اساسي نگاتيو آسيب نزند را در عكاسي پي مي گرفت و در همين راستا ابداعات زياد براي تحول در چاپ و دستكاري نور و قابليت هاي بصري داشت. او خودش مي گويد: من يك كنتراست و زمان نوردهي معيني را به عنوان پايه و اساس به دست آوردم بعد با تغييرات نور و عمل سوزاندن و بعضي اوقات با استفاده از فيلترهاي گوناگون كنتراست، نگاتيو را چاپ كردم.
آدامز با تأكيد بر فرايند چاپ، راه هاي تازه اي را در تكنيك چاپ عكس، پيش پاي عكاسان گذاشت. از او به عنوان مردي كه علاوه بر هنرمند بودن، يك تكنيسين خلاق چاپ عكس هم بود، ياد مي شود.
انسل آدامز در 1984 درگذشت.

زيبايي تو و اندوه من
026100.jpg
مرگ ميكل آنژ ۲۹ بهمن، 18 فوريه 1564
نامه  هاي ميكل آنژ از كتاب من، ميكل آنژ، پيكرتراش ترجمة بهمن فرزانه (انتشارات اميركبير، 1377) نقل شده است

ترجمه: بهمن فرزانه
نامه به همسرش
بانوي من! اَشكالي كه در مرمر سخت كوه، جان مي گيرند، به خالق خويش كه گذشتِ ساليان، او را خاك مي كند، زندگي مي بخشند. هنر، اينچنين بر طبيعت پيروز مي شود. من كه پيكرتراش ام اين را مي دانم. اِعجاب اين هنر، زمان و مرگ نمي شناسد. من مي توانم با رنگ، با سنگ، به هر دويمان جان ببخشم و چهره هايمان را به هم شبيه سازم. قرن ها بعد كه هر دوي ما خاك شده ايم، زيبايي تو و اندوه من همچنان خواهند زيست و مردم خواهند گفت: آن ها هر دو يك نفر بودند./ ميكل آنژ تو

نامه به سربندتو واركي
كنسول آكادمي فلورانس
دربارة آن چه خواسته ايد، حتي اگر به حماقت هم شده بايد جواب بگويم.
به نظر من، هنر نقاشي هر چه بيشتر حالت برجستگي داشته باشد بهتر است، و برعكس، هنر مجسمه سازي هر چه بيشتر به نقاشي نزديك شود ارزش خود را از دست مي دهد. عقيدة من اين است كه مجسمه سازي چراغ نقاشي است و فرق بين اين دو هنر، همان فرقي است كه بين ماه و خورشيد وجود دارد.
شما در مقالة خود مي نويسيد كه از نقطه نظر فلسفي، هر دو هنر يك منظور داشته و از هم مجزا نيستند. از اين رو بايد بگويم كه مجسمه سازي، هنري است كه با بيرون آوردن، با كم كردن به وجود مي آيد. نقاشي، برعكس، هنري است كه با اضافه كردن درست مي شود. ولي اصولا بحث در اين مورد بي فايده است. چون اين گونه مباحث، بيشتر از خود نقاشي يا مجسمه سازي، وقت لازم دارد.
كسي كه مي گويد هنر نقاشي اصيل تر از مجسمه سازي است، كوچك ترين اطلاعي از هنر نداشته است. من مطمئن ام كه خدمتكاران من خيلي بيشتر به اين موضوع وارد هستند. هنوز نكات و موارد بسياري دربارة هنر وجود دارد كه بيان نشده است. ولي همان طور كه گفتم، وقت زيادي لازم دارد و من خيلي كم وقت دارم. نه تنها پير هستم، بلكه بايد مرا جزء مردگان به حساب آورد. از اين رو از حضورتان استدعا دارم مرا عفو كنيد. از صميم قلب به خاطر افتخاري كه به من داده ايد و من مسلما مستحق آن نيستم، تشكر مي كنم./ ميكل آنژ، پيكرتراش، 1549
من در روشنايي يگانه پروردگار زندگي مي كنم.
در مرمر فرشته اي ديدم و سنگ را كندم و تراشيدم تا آزادش كنم.
با خلق كردن، انتقاد كن!
زيبايي، يك جور تطهير زياده روي هاست.

فقط براي كشتن وقت
026124.jpg
تولد آرتور شوپنهاور 3 اسفند، 22 فوريه 1788
ترجمه: احسان رضايي
از زبان شوپنهاور
آدمي مي تواند آرزوهايش را كنترل كند، اما آرزو كردن را نه.
هر حقيقتي از سه مرحله مي گذرد: ابتدا مسخره مي شود، بعد به طرز بي رحمانه اي با آن مخالفت مي شود، و سوم به طور خود به خودي پذيرفته مي شود.
خوشحالي، تكرار حس لذت است.
دنيايي كه ما مي شناسيم، از ماده و نيز محدوديت هاي انديشة ما ساخته شده.
منطق مثل ازدواج است، فقط وقتي چيزي به تو مي دهد كه چيزي از تو گرفته باشد.
هر ملتي، ملت هاي ديگر را نكوهش مي كند، و همه هم حق دارند.
بشر بدون حجم زيادي از مزخرفات نمي تواند زندگي كند.
زندگي آن قدر كوتاه، مشكوك و ناپايدار است كه ارزش ندارد آدم خودش را براي انجام يك كار مهم به زحمت بيندازد.
در دنيا شما فقط يك انتخاب داريد: تنهايي يا عوام بودن.
ما سه چهارم وجود خودمان را فدا مي كنيم تا شبيه بقية مردم شويم.
بچه بازي و كارهاي مزخرف ديگر، تمام آن چيزي است كه من يا همة فيلسوف ها هستيم. و اگر من بخواهم پانزده دقيقه از حماقت هايي مثل اين دست بردارم، فقط براي كشتن وقت است.
شوپنهاور دربارة ديگران:
تو واقعا جرأت داري كه از سؤال هاي فلاسفه چيزهاي واضح و روشني درمي آوري. اين كار مثل اديپِ سوفوكل مي ماند كه در جست وجوي حقيقت، با سرنوشت مقدرش جنگيد. (از نامه به گوته. شوپنهاور با گوته رفاقت داشت.)
در هر صفحه از كارهاي هيوم، بيشتر از كل كارهاي فلسفي هگل، هربارت و اشلاير ماخر، نكته براي ياد گرفتن هست. (معروف است كه شوپنهاور با هگل لج بوده. كلاس هگل باعث شد كلاس او تعطيل شود.)
ما چيزي به نام فلسفة كانت ـ فيخته نداريم. ما يك فلسفة كانت داريم و يك مشت چرنديات فيخته. (فيخته ايده آليست آلماني است كه معمولا به پيروي از كانت معروف است. اما شوپنهاور با او هم بد بود.)
ديگران دربارة شوپنهاور
لودويگ ويتگنشتاين: به نظر مي رسد كانت و بركلي خيلي عميق هستند، اما در مورد شوپنهاور انگار كه داريد به تهِ تهِ قضيه نگاه مي كنيد.
فردريش نيچه: او ترجمان هنر، قهرماني، هوش، زيبايي، همدلي، دانش، صداقت و تراژدي بود، البته نظرياتش دربارة نفي و نيز اراده بايد انكار شود.
خورخه لوئيس بورخس: شوپنهاور سه روش براي رستگاري پيشنهاد مي دهد: شك فلسفي، تعمق در كارهاي هنري، و همدلي با كساني كه متفاوت از ما فكر مي كنند.
برايان مگي: براي من، شوپنهاور متفاوت از بقية فلاسفه حرف مي زند: بي پرده و با صدايي انساني. مثل يك دوست فهيم و زيرك، با دست بازويم را فشار مي دهد و به من چشمك مي زند.

عجيب و غريبم، پس هستم
026091.jpg
تولد آندره برتون 29 بهمن، 18 فوريه 1896
اين متن ، از كتاب سرگذشت سوررئاليسم، ترجمه عبدالله كوثري، نشر ني نقل شده است

ترجمه: عبدالله كوثري
سوررئاليسم يكي از ماندگارترين و پردامنه ترين مكتب هاي فكري ـ هنري قرن بيستم است. جدا از تندروي ها و گزافه كاري هايي كه صرفا نشانة عصيان در برابر وضع موجود بود، اين جنبش، سهم عمده اي در شكل گيري حساسيت مدرن ما داشته است. همة نويسندگان آمريكاي لاتين تأكيد كرده اند كه يكي از سرچشمه هاي رئاليسم جادويي، سوررئاليسم بوده و نويسندگاني چون آلخوكار پانتيه و ميگل آنخل استورياس كه درست در زمان شكوفايي اين جنبش در فرانسه بوده اند، ديگران را در آمريكاي لاتين با اين شيوة نگرش آشنا كرده اند. بنيانگذار اين مكتب كه ويژگي اصلي اش توجه به رؤيا و فعاليت خود به خودي ذهن است، آندره برتون فرانسوي است. وقتي در مصاحبه اي از برتون پرسيدند: از آن اول، چه چيزي شما را به طرف نوشتن كشاند و بعدها باعث شد خودتان را سوررئاليست بدانيد؟ جواب داد: شايد فقط روان كاوي بتواند به اين سؤال پاسخ بدهد، در صورتي كه كند و كاوي عميق در ايام كودكي من بكند.
۱۹ فوريه 1896: آندره برتون در نورماندي فرانسه به دنيا مي آيد. پدرش پليس و مادرش خياط زنانه دوز است.
۱۹۱۴ ـ 1900: با الهام از سمبليست ها شعر مي گويد و تحصيل در رشتة پزشكي را شروع مي كند.
۱۹۱۹: متن ميدان هاي مغناطيسي را با فيليپ سوپو مي نويسد و به جنبش خودنمايانة دادائيسم علاقه مند مي شود.
۱۹۲۴: برتون كه از جنبش دادا جدا شده، سوررئاليسم را بنيان مي گذارد و بيانية آن منتشر مي شود. اين جنبش، بعضي از اصيل ترين ذهن ها را به طرف خود مي كشد. آدم هايي مثل لويي  آراگون ، پل الوار، ماكس ارنست و ژاك پره ور.
۱۹۲۹: باورهاي سياسي برتون باعث مي شود خيلي از سوررئاليست ها از اين جنبش اخراج شوند. بيانية دوم سوررئاليسم منتشر مي شود و اخراجي ها هم متني تند و تيز به اسم جنازه عليه برتون چاپ مي كنند. بونوئل و سالوادور دالي به سوررئاليست ها مي پيوندند.
۱۹۳۵: برتون از حزب كمونيست مي برد. او تا آخر عمر، سياسي مي ماند، اما دشمن سرسخت استالينيسم مي شود.
۱۹۵۲: انتشار كليد دشت ها آخرين كتاب مهم برتون.
۱۹۶۰: سارتر و دار و دسته اش با حرف هاي تازه اي آمده اند. سوررئاليسم دارد جذابيت اش و پيشرو بودنش را از دست مي دهد. برتون اما با اعتماد به نفس تمام مي گويد: من معتقدم آن اصلي كه ماية توان اين جنبش بود، هنوز دست نخورده مانده است.
۱۹۶۶: برتون مي ميرد.

فهرست
نامه به سردبير
نامه ها‎/ فهرست
سينما تلويزيون
اين ديگر چه آفسايدي است؟
برره اي ها پا در هوا
رويدادهفته
گوي طلايي تمشك طلايي
تلويزيون
دو كله پوك
كارآگاهان باراني پوش
روزي روزگاري چاق و لاغر
ورزشي
خدايش بيامرزاد
خشم مهندس
رويدادهفته
ايران دريخ ترين المپيك جهان
وحشت در اردوي دانمارك
كاپلو هم دور افتخار زد
قهرمان اين جاست!
... و بارسا ي من كه خود فوتبال است
اجتماعي
گذشت زمان پرده ها را مي درد و اسر ار نهان را بر تو آشكار مي كند
زندگي
زندگي در قوطي كبريت
اعتراض با صداي آرام
رويدادهفته
سينما
تايتانيك، انگشت كوچيكه ماست
كوتوله يك ميليون دلاري
خاطر آباد
چند نكته كنكوري ديگر
سينما؛ نامرد كه نه ولي بي معرفته!
موسيقي
وگرامافون ها نامU2 رانواختند
اين گرامافون طلايي...
روزها
آخر ين تكه هاي يك امپراتوري
از اين بالا اقيانوس آبي نيست
مرگ مير
ايستگاهي كه متروك شد
رويدادها
جهان كوچك
وقتي كه آتش گرفتيم
آلبوم: اعتراض
هنر روز
قلعه، قزوين، بورابورا
|  فهرست  |  سينما تلويزيون  |  تلويزيون  |  ورزشي  |  اجتماعي  |  زندگي  |  سينما  |  موسيقي  |
|  روزها  |  جهان كوچك  |  هنر روز  |  شناسنامه  |  ادبيات  |  مهمان هفته  |  راهنما  |  سبك زندگي  |
|  گزارش  |  موفقيت  |   نيم رخ ، تمام رخ  |  يادداشت  |  گالري  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |