- هفته نامه فرهنگي - اجتماعي -جوانان‎/شماره۵۸ - شنبه ۲۹ بهمن ۱۳۸۴ - - Feb 18, 2006
docharkhe
اين چهارنفر بيشتر از هر چيز به حمايت نياز دارند تا بتوانند توانايي هايشان را ثابت كنند
تايتانيك، انگشت كوچيكه ماست
قرار شد برويم آلمان. هر چه حساب كرديم، ديديم با فرهنگ ما جور در نمي آيد
025884.jpg
عيسي محمدي
آن ها قرار بود پنج نفر باشند، اما يكي شان نيامد، و شدند چهار نفر. چهار كوچك مرد سينماي ايران كه البته خودشان را بلند همت مي دانند. جرقة اين كار، از مصاحبه اي كه با يزدان جيريايي داشتيم، زده شد. اين كه يك  جا جمع شوند و از بد و خوب روزگار حرفه اي شان بگويند. آن ها آمدند، گفتند، خنديدند، و حتي وسط خنده هاشان، باز هم يادشان نرفت كه سقوط هواپيماي خبرنگاران را تسليت بگويند. آن ها خوب بودند، آن ها مهربان بودند و اين يعني كه بچه ها محتاجشان هستند، يعني كه عالم هنر بايد جايي برايشان داشته باشد. آن ها از روابط دلگير بودند، از اين كه به راحتي نمي توان وارد بعضي جاها شد.
يك سؤال كلي  مي پرسم: چرا هنر را انتخاب كرده ايد؟
م. ا: هنر، دميدن روح تعهد در انسان هاست. هنر يعني تعهد. بهترين مقوله و ابزار و عشق است براي ثابت كردن و به كرسي نشاندن حرف ها. خدا را شكر، همين هنر، باعث شده ديدگاه ها را عوض كنيم. به نظر من، كجا ايستادن مهم نيست، وسعت ديد مهم است. خدا را شكر، هر كدام از اين بچه ها، در كاري كه به شان سپرده مي شود، موفق اند. حالا بگذريم در حقشان كم لطفي مي شود و حقشان ادا نمي شود. بارها به عزيزان سينمايي گفته ام كه در برنامه هاي كودك، آدمي را مي گذاريد با 1 متر و 75 سانت قد، صداي نخراشيده و سبيل  هاي بناگوش در رفته، كه مخاطبش مهدكودكي ها هستند. ما كه خيابان مي رويم، وقتي به خانواده اي برمي خوريم، ارتباطي كه بين ما و بچة خانواده برقرار مي شود، مأنوس تر و صميمي تر است. چرا كه آن بچه، فكر مي كند آدمي را با مشخصات خود، ولي معلومات عمومي بالاتر مي بيند. اين را در برنامه هايي كه داشته ايم، ديده ايم. ما براي بچه ها جذاب تريم.
ح. ا: پيرو صحبت داداش، دختر خودم كه چهار پنج ساله است، مي گويد بابا، دوست دارم در جشن تولد من همان نقش ريزه ميزه را بازي كني. يعني دختر خود من دوست دارد كاراكتري را كه بازي مي كنم، داشته باشم.
س. ش: شما اگر در خيابان، يكي از ماها را ببينيد، شايد جذابيتي نداشته باشد. ولي دو تا، چرا. حالا حساب كنيد شش تا از ما كنار هم باشيم، چه جذابيتي ايجاد مي كند، اتفاقي كه در افسانة لي لي پوتي ها و گاليور افتاد. در تئاتر شهر، غوغايي برپا شد. پنج شش تا از بچه ها، با هم داشتيم مي رفتيم تمرين...
ح. ا: از اين ور خيابان كه مي رفتيم آن طرف خيابان، دقيقا يك ترافيكي به وجود آمده بود. حالا شخصي ها به كنار، اتوبوس ها از شمال به جنوب مي رفتند، صورت ها از جنوب به شمال مي چرخيد.
س. ش: حالا جالب اين جا بود كه چون قد و قوارة من از دوستان بزرگ تر است، فكر مي كردند اين ها نوچة من اند (خندة جمع). اگر همين گروه، در برنامه اي تلويزيوني ايفاي نقش كند، جذابيت مان بيشتر از فلان بازيگر معروف يا سريال هاي معروف خواهد بود. ما متأسفانه حمايت شده نيستيم. اگر متني باشد كه...
كه نقش هايي هم براي شما داشته باشد؟
س. ش: اصلا همة شخصيت هايش مثل ماها باشند، از بازيگر اصلي تا سياهي لشگرهايش، واقعا مي توانم بگويم حتي تايتانيك...
ي. ج: لابد دي كاپريوي آن را هم تو بازي كني. (خندة جمع)
س. ش: از تايتانيك هم معروف تر بشود. ماها حمايت شده نيستيم.
يعني منتظر كسي نشسته ايد كه از شما حمايت كند؟ خودتان چه كرده ايد؟
س.ش: ببخشيد، ما در جامعه اي زندگي مي كنيم كه منجي عالم بشريت يك نفر است، ولي مجوز را الان چند نفر امضا مي كنند. ما متن آماده هم داريم، ولي پروانه هاي صادر شده رِنج ِخاصي دارد. ما در تلويزيون مان، پنج تا كانال داريم، ولي پنج تا كارگردان طنز نداريم.
م. ا: شايد گفتنش درست نباشد. مردم گفته اند؛ اگر غلط است، مهدي ابراهيمي غلط نگفته، مردم غلط گفته اند. ما (اين جمع منهاي شيري) به دعوت آقاي نيكبخت، تهيه كنندة برنامة مهتاب، رفتيم سر برنامه. من جاي محمد حسيني، يزدان جاي فرهاد پورگرجاني و حميد هم جاي حسين رفيعي كار كردند. اين ها دارويي خورده بودند و كوچك شده بودند كه ما كوچك شدة آن ها بوديم. يك دفعه گفتند بايد اجراي مستقيم به جاي حسيني داشته باشيد. به من گفتند. اجرا كرديم. ما سه شب روي آنتن بوديم. الان سه چهار ماه مي گذرد. جوري در ذهن مردم بوده كه الان كه ما را مي بينند، به من مي گويند آقاي حسيني چطوري. اگر فرصت بيشتري به اين بچه ها بدهند...
ببينيد، كارگردان چرا مثلا به همان آقاي حسيني اعتماد مي كند؟ چون حسيني فن بيان، حضور ذهن، خلاقيت و... را دارد و در كل، اعتماد كارگردان را جلب كرده است. شما براي جلب اعتمادها چه كرده ايد؟
م. ا: من رفته ام با تهيه كننده هم صحبت كرده ام، ولي به نظر شما چرا بايد براي خودشان رقيب درست كنند؟
آخر تهيه كننده كه بايد از خدايش باشد كه برنامه اش بگيرد.
همه اش رابطه اي و تيمي است. آقاي ايكس ، فلان  قدر سريال طنز ساخته، همه اش با يك اكيپ. يا تلويزيون، چهار سال است كه يك عمو پورنگ دارد. خب طرف مي گويد وقتي اين كار جواب مي دهد، چرا برود دنبال شيري يا ... دنبال خلاقيت نيستند.
025869.jpg
025872.jpg
س. ش: شايد در برنامه اي هم گذري استفاده كنند، ولي سيستماتيك نيست.
ي. ج: آقا مهدي، بابا گلاب را سال 75 بازي كردند. يادم هست...
م. ا: وسط فرمايش آقاي جيريايي، برنامه اي داشتيم در آن سال در شبكه دو، به كارگرداني رضا فياضي، يك خانمي هم تيپ من، نقش پيرزن داشت و من هم نقش پيرمرد را داشتم. دور يك كرسي سنتي بود. آمارش را دارم؛ مجلة داخلي سازمان. كلاه قرمزي 97 درصد، كار ما 85 درصد بيننده داشت. تازه ما دو نفر بوديم.
س. ش: جا دارد اين جا يادي كنيم از رشيد اصلاني كه واقعا در نقش سمندون، طوفان به پا كرد.
ي. ج : دقيقا من هم مي خواستم همين را بگويم.
س. ش: هنوز هم كه هنوز است، مردم ما را كه مي بينند، فكر مي كنند مرحوم اصلاني هستيم. ببينيد چقدر بين مردم جا باز كرد.
ي. ج: بچه هاي ما شايستگي هاي خودشان را ثابت كرده اند. حالا اين كه به شان پرداخته نمي شود، يك بحث ديگر است. همين كار سمندون، من هم شنيدم 97-96 درصد بيننده داشت. واقعا اگر روي اين بچه ها سرمايه گذاري شود، خوب جواب مي دهد.
س ش: ما دو سه ماه پيش، جلسه اي داشتيم. آقاي ابراهيمي طرحي داشتند. اگر كسي حمايت كند از اين طرح...
م. ا: تهيه كنندة مالي هم نمي خواهيم، تهيه كنندة اداري مي خواهيم.
همين كه شما را وارد پروسة اداري صدا و سيما كند؟
م. ا: احسنت.
س. ش: ما الان در صدديم دفتري بزنيم كه كلية اعضاي آن دفتر، از بچه هاي هم شرايط خودمان باشند. مثلا به نام كوچك مردان بزرگ...
م. ا: نه، كوچك مردان بلند همت. چنين جمعي داريم، ولي جاي ثابتي نداريم.
يعني الان جايي نداريد كه دور هم جمع شويد و از مشكلات خودتان حرف بزنيد؟
م. ا: منزل همديگر جمع مي شويم.
پس رفت و آمد خانوادگي هم داريد؟
م. ا: بله.
به فكر انجمني هستيد كه ...؟
ي. ج: براي نابينايان انجمني هست، براي ناشنوايان نيز و... ولي هيچ سازمان و نهادي نيست كه اين بچه ها را حمايت كند.
خودتان چرا جلو نمي رويد؟
ي. ج: آخر ما آن برش را نداريم.
خب برويد اين برش را به دست بياوريد.
م. ا: چاقو تيز كن نيست.
پارتي؟
م. ا: دقيقا. شايد گفتنش درست نباشد. خيلي از شبكه هاي ماهواره اي به من پيشنهاد داده اند...
س. ش: مخصوصا كشور آلمان.
م. ا: قرار شد برويم آن  جا. هر چه حساب كرديم، ديديم با فرهنگ ما جور در نمي آيد.
025887.jpg
براي من خيلي جالب است. شما در برابر من و در كنار من نشسته ايد و از طنزي كه موقعيت فيزيكي شما دارد، صحبت مي كنيد. اين نشان مي دهد كه قضيه را خيلي راحت هضم كرده ايد. دوم اين كه در عرصة سياسي، كشورهاي قدرتمند و يكپارچه، از هر تهديد و مانعي به عنوان يك فرصت استفاده مي كنند. مثل يازده سپتامبر براي آمريكايي ها.
م. ا: از اين كه توانايي بچه ها را مي فهميد، متشكرم. ببينيد، حادثه است كه بحث هاي اطرافش را به وجود مي آورد. اگر حادثه اي نباشد، حرفي هم نيست. پس حضور حادثه است كه به دنبال خود، بحث ها، تحليل ها و... را دارد. به نظر من، ماها نبايد به دنبال حادثه باشيم كه خبر آن را بگويند. بايد خبري بدهيم كه حادثه اتفاق بيفتد. ما مي توانيم الان يك حرفي را بزنيم، به دعوا كشيده شود. اصلا نبايد دعوايي صورت بگيرد كه بگوييم سر چي دعوا شد...
ح. ا: نكتة قشنگي بود.
اين حرفي كه زديد، خيلي فلسفي شد. من نفهميدم.
م. ا: خود من هم متوجه نشدم. (خنده جمع)
ح. ا: يعني خودمان حرف هايي بزنيم كه اطراف آن حادثه به وجود بيايد.
موج سازي؟
م. ا: دقيقا. چرا منتظر ساحل باشيم كه موجي احساس كنيم.
تن به آب بزنيم؟
م. ا: آفرين.
تا به حال، تن به آب زده ايد؟
م. ا: بله، خيلي بامزه بود. تجربه بود.
براي من خيلي جالب است. شما براي بچه ها جذاب هستيد. اما اين كشش برايتان ناخوشايند نيست كه هيچ، داريد از آن استفاده هم مي كنيد. بعضي ها به خاطر چهره، هيكل يا...؛ راستي دربارة شما دارد پارتي بازي مي شود ها. چون بقيه كه مثل شما نيستند.
م. ا: لطف خداست.
ح. ا: يك جورهايي برگ برندة ماست.
ي. ج: شما اول از آقا مهدي سؤال كرديد كه چرا هنر؟ خواستم بگويم بالاخره سينما و تلويزيون هم به كاراكترهاي شبيه ما نياز دارد...
شكر بين كلامتان، اتفاقا يكي از سؤال هاي من اين بود كه چقدر براي شما تقاضا وجود دارد؟
025890.jpg
س. ش: صد تا يكي.
ي. ج: خيلي كم است، خيلي كم. الان موضوعات فيلم ها كليشه اي و عشقي شده است...
م. ا: ببخشيد، سينماي معاصر ما دستخوش حوادثي بوده. انقلاب، جنگ و جديدا هم عشق و عاشقي هايي كه باب شده. اين ها باعث مي شود كه نقش بچه ها، در اين فيلم ها، كم رنگ شود. مثلا در فيلم هاي جنگي، نمي شود كه ما را نشان بدهند. فيلم جدي است و ما بار طنز داريم...
حالا چقدر مي شود از شما براي ژانر درام استفاده كرد؟
م. ا: فعلا در مورد طنز صحبت كنيم. ما بايد سينماي طنز داشته باشيم. آيا از صد تا فيلم ساخته شده، پنج تا طنز داريم كه ما بخواهيم در يكي اش بازي كنيم؟ من خودم دو سه تا فيلم و طرح دارم كه نقش ها جدي است. گفتم كه، پنج تا شبكه داريم، اما پنج تا كارگردان طنز نداريم. كار هم دارد بين اين ها پاس كاري مي شود.
يك فرض: شما طرحتان را داديد، كار شد، معروف شد و حتي پوز شب هاي برره را هم زد. حاضريد گروه هم صنف ديگري را كنار خودتان بپذيريد؟
م. ا: چرا نه، چون خودمان آن لحظه را كشيده ايم.
اگر آن موقع قبول نكرديد چه؟
م. ا: اين ديگر بر مي گردد به اين كه ما انسان ها، هر چيزي را از خدا مي خواهيم، اول ظرفيت اش را بخواهيم. اگر كسي زير باران، با كفش هاي پر آب، پياده راه رفته باشد، صاحب ماشين كه شد، كسي را كه زير باران ايستاده، سوار خواهد كرد. درد كشيده، به داد دردمندي خواهد رسيد.
س. ش: ببينيد، در كار طنز، با توجه به مدل هايي كه دارد، اگر جدي بازي كنيد، طنزتان مي گيرد. اگر بخواهيد طنز بازي كنيد، كاراكتر، طنز از آب درنمي آيد. ما همين طوري هم طنز هستيم. بايد جدي بازي كنيم. نمونه اش هم بود. در برنامه اي، جدي بازي مي كرديم و مشكلات جامعه را مطرح مي كرديم. حتي در مترو هم بعضي ها دربارة موضوع برنامه، با ما بحث مي كردند.
ح. ا: اين كه چرا ما را جدي نگرفته اند، نتيجة اين است كه ما را تافتة جدا بافته از مردم مي دانند. باور نكرده اند كه ما آدمي هستيم در قالبي كوچك. دست اندركاران سينما، ماها را به شكل يك آدم عادي جامعه نمي بينند. به خاطر اين هم از ما در طنز استفاده مي كنند. هفتاد درصد از اين طنزشان هم تخيلي است. ما فقط بايد در نقش شبح يا غول ظاهر شويم. به شكل يك انسان طبيعي، ما را نمي بينند.
025893.jpg
بحث به جاي خوبي كشيد. مي خواهم بدانم آن ذهنيت اجتماعي اي كه اذيت تان مي كند، آيا الان در حوزة سينما و بين اهالي سينما هم دربارة شما وجود دارد يا نه؟
ح. ا: مشكل كه داريم. مثلا فلان جا كه عوامل فني قوي اي دارند، مي رويم؛ وقتي وارد دفترشان مي شويم، اصلا به چشم نمي آييم و اهميتي به مان نمي دهند. مگر اين كه نقشمان قوي باشد. اما وقتي جاي ديگري كه از كاراكتر ما مي خواهند استفاده كنند، برويم، جلوي پاي ما بلند مي شوند، راهنمايي مان مي كنند، سر يك ميزي مي برند و ...
م. ا: مي خواهم قسمتي از حرف داداش را رد كنم. تجربه ثابت كرده ده دقيقة اول ممكن است نگاه ها به سوپراستارها باشد. اما بعد از يك ربع، از تهيه كننده تا تداركات، نگاهشان متوجه ما مي شود. به طوري كه روز آخري كه كارمان تمام مي شود، حتي آبدارچي مي گويد شما دوباره مي آييد اين جا؟ اين هم به مغناطيسي بر مي گردد كه بايد يك آهن ربا داشته باشد. وگرنه، شما يك سوزن را هم نمي توانيد جذب كنيد. يا اصلا اين را كنار پلاستيك بگذاريد، اثري ندارد. اگر همين تيپ هاي ما هم قرار باشد كه گوشت تلخ و بد ارتباط باشند، طرف اول جذبش مي شود، ولي وقتي كه عادي شد، زده مي شود.
ح. ا: سينما، نامرد است. ما مي توانيم از اين نامرد، مرد بسازيم.
م. ا: تو رودخانه افتادن، به شن و ماسه خوردن هم دارد. اين ها شن و ماسه هاست.
پس اهالي سينما مشكلي با مسألة شما ندارند ديگر؟
ي. ج: سوپراستار هم اگر سر صحنه باشد و خوش اخلاق نباشد، همه از او زده خواهند شد.
س. ش: در اين رشته، اولين فاكتور، اخلاق است. اگر خوش اخلاق باشي، مي گويند حالا بيايد، راهش مي اندازيم. ولي اگر بالاترين تخصص اين كار را داشته باشي و خوش اخلاق نباشي، با تو كار نمي كنند.
و سؤال آخر اين كه از شما كسي هست كه دوست داشته باشد كارگردان باشد؟
س. ش: من دوست دارم.
025896.jpg
آقاي شيري، اگر كارگردان شديد، براي اين دوستانتان چه مي كنيد؟
نگاه مي كنم به فيلم نامه ام. اگر جايي باشد، حتما استفاده مي كنم. ماها بايد همديگر را درك كنيم.
ح. ا: خوشبختانه طرز تفكر امثال ما، حسادت بردار نيست. دوست داريم تيپ خودمان هنرشان را رو كنند. حسادتي بين ما نبوده و نخواهد بود.

همان آقايي كه توي فيلم چارلي و كارخانه شكلات سازي زياد مي ديديد
كوتوله يك ميليون دلاري
025899.jpg
ديپ روي يكي از با استعدادترين و پولدارترين كوتوله هاي سينماست. دستمزد او تنها براي چارلي و كارخانه شكلات سازي (تيم برتون) يك ميليون دلار بود. توي اين فيلم 165 آدمك اومپا لومپا از روي او شبيه سازي شد.
او 48 سال پيش توي نايروبي كنيا به دنيا آمد. پولداري تو خونشان بود. آخر ديپ نسل بيست و ششم مهاراجه وينپال به حساب مي آمد. البته نا گفته نماند كه پدرش هم تاجر خرمايه اي بود. ديپ شش سالش بود كه پدرش كل خانواده را برد به لندن. ديپ هزاران دلار خرج كرد تا بتواند قدش را بلند كند، ولي فقط سه اينچ بلند شد و در نهايت، 1 متر و۳۲ سانت شد.
اولش مي خواست يك حسابدار شود، ولي سال دوم كالج فهميد كه اين كاره نيست. براي همين ول كرد و رفت توي كاباره هاي محلي برنامه اجرا كرد. خانواده اش حسابي شوكه شده بودند. باباش به اش مي گفت: اين چه كار مزخرفيه كه مي كني؟ تو بايد ياد بگيري كه چطوري مشروب بخوري و سر مردم را كلاه بگذاري... ولي ديپ كه پشتش به پول پدرش گرم بود، كله شق تر از اين حرف ها بود. اولين فيلمش پلنگ صورتي دوباره ضربه مي زند يكي از فيلم هاي سري معروف پلنگ صورتي (ساختة بليك ادواردز) با بازي پيتر سلرز بود. بعد پايش به فيلم هاي ديگر باز شد و پشت سر هم فيلم بازي كرد. اگر بگوييم فيلم نامه هم نوشته، باورتان مي شود؟ اســم فــيلم نــامـه اش مرثيه اي براي يك به دنيا نيامده است كه موضوعش جنگ هاي هسته اي است. ديپ عاشق جيمز باند است: تنها نقشي كه دوست دارم بازي كنم، نقش يكي از آدم بدهاي فيلم هاي باند است.

ازخاطراتشان مي گويند
خاطر آباد
ح. ا: انديمشك برنامة تئاتر داشتيم. جُنگ بود. سينما قدس يا بهمن. يك شب داشتم از جلوي صحنه مي رفتم روي صحنه. در اين فاصله، دختر بچه اي، از ته سالن، از ميان جمعيتي كه كيپ تا كيپ ايستاده بودند، خودش را به من رساند. خيلي با من گرم گرفت. بعد متوجه شديم كه اين بچه مادرش طلاق گرفته و گوشه نشين است. از نظر روحي، خيلي آسيب پذير بود. بعد از آن، هي ما را به خانه شان دعوت كردند و خانواده اش خيلي خوشحال بودند از اين كه تغيير روحيه داده است.
س. ش: اولين برخورد من با نصيريان. سلطان و سياه. روز اول تست، خيلي استرس داشتم. مرا كشيد كنار، گفت از چي مي ترسي؟ گفتم از اين كه كار شما صدمه ببيند. نيم ساعتي صحبت كرد و به من روحيه داد.
م. ا: سر برنامة مهتاب، به جاي حسيني بودم. حسيني يك مجري قدر و يك شومن متبحر است. وقتي جاي ايشان بازي كردم، دقيقا وقتي كات گفته شد، ديدم با تلفن همراه دارد با خانه اش تماس مي گيرد كه عكس العمل را بپرسد. حرفه اي گري تا چه حد! همسر آقاي حسيني گفته بود كه گوشي را بده به حسيني. البته لطفشان را هم به ما مي رساند كه از كارمان تعريف كردند و گفتند خيلي عالي بود.

چند نكته كنكوري ديگر
يك قول مردانه: (م. ا) من به پشتوانة انرژي اين بچه ها، قول مي دهم كه اگر اكيپي از اين ها، در يك كار استخوان دار و محكم بازي كنند، كنترل در دست بچه ها اين طرف و آن طرف نخواهد شد، و به اين برنامه نگاه خواهند كرد. كسي پيدا نشده كه تا به حالا اين ريسك را بكند و نتيجه اش را بگيرد.
م. ا: من خودم آرزويم اين بود (علاوه بر آرزوهاي شخصي) كه دفتري بزنيم كه نه تنها در تهران و ايران، بلكه يك فراخوان كلي در كل دنيا باشد. از آدم هاي هم صنف خودمان دعوت كنيم. حتي هفتاد درصد اين دكور هم، متناسب با سايز بچه هاست و 30 درصد هم براي ميهمانان. اين قول را به شما مي دهم كه در دو سه سال آينده، عملي خواهد شد.
از تئاتر لي لي پوتي ها بيشتر بدانيم: بچه ها را جمع كرديم. طرح، آن قدر جاذبه داشت كه حتي خود ما را هم كه اين كاره ايم، به وجد آورده بود. ده دوازده نفري بوديم. نه ماه ما را درگير كرد. يك ماهي اجرا داشتيم. البته بي برنامگي و پا پس كشيدن حامي برنامه، خيلي به آن آسيب زد. اين يك ماه را هم، با زحمت خودمان و كارگردان، برنامه اجرا كرديم. از شب چهارم به بعد، بي آن كه تبليغي و اسپانسري داشته باشيم، مخاطبانمان زياد شدند. شب آخر، استقبال خيلي بود.

با اسدالله يكتا، بزرگ اين طايفه
سينما؛ نامرد كه نه ولي بي معرفته!
025881.jpg
ببخشيد آقا، اين عروسك ها چنده؟
اين جا ميدان هفت تير است، با انبوه آدم ها و ماشين ها و مغازه هايش. انبوه آدم ها و ماشين هايي كه مي آيند و مي گذرند، گاه نگاهي به اطرافشان مي اندازند، گاه هم نه. گاهي اسدالله يكتا را مي بينند كه در ضلع جنوبي، پشت بساطش نشسته و دارد كاسبي مي كند، گاهي هم نمي بينند. گاهي با اسدالله يكتا كه براي فرار از سرما، خود را در كلاه و كاپشني پنهان كرده، سلام و احوالپرسي اي مي كنند، گاهي هم نه. اين جا ميدان هفت تير است، جايي كه يكتا در آن كاسبي مي كند، جايي كه در آن، اسب خاطراتش را هي مي كند تا به دشت هاي بي انتهاي گذشته سفر كند، جايي كه...

ببخشيد آقا، اين عروسك ها چنده؟
خوش آمديد، محبت كرديد، سرفراز كرديد... اين ها را يكتا مي گويد، انگار كه وارد سالني شده باشيم كه ميزبانش او باشد. و چرا كه نه، ميزبان ميدان، دست كم براي كساني كه از خيابان كريم خان واردش مي شوند، اوست. دلگير است، از بازي زمانه. دل پري دارد، چه مي توان كرد، كاري است كه شده. مي پرسيم: سينما نامرده، نه؟ مي گويد: نامرد جملة جالبي نيست. ولي بي معرفت هست. مي توانند دست مرا بگيرند، در سريال ها و فيلم هايشان به من نقش بدهند... مي گويد كه حرص جلوي دوربين رفتن كه نه، ولي دغدغة معيشت دارد.

ببخشيد آقا، اين عروسك ها چنده؟
يكتا، بزرگ كوچولوهاي نمايش ايران است. البته رستم خاني و منوچهر اصلاني (خدا رحمتش كند) هم بودند كه قبل از يكتا شروع كرده بودند. مي گويد زمان پيش از انقلاب، آن قدر برو و بيا داشته كه نيازي به اين انجمن ها و كانون ها نبوده. اصلا مشكلي نبوده كه در پي حلش باشد. مي گويد اگر همكاري بخواهند، آماده است، اما نه به قاعدة اين كه از كار و زندگي اش بيفتد و مدام آن جا باشد. برايشان آرزوي موفقيت مي كند. مي گويد به كار چاپخانه و بوتيك هم زده، اما جواب نداده، و حالا هم اين جاست. بيمة سينما نيست، اما يك آدم خوبي، بيمه اش كرده. تأكيد زيادي دارد كه حتما خدا عوضش بدهد، خيرش بدهد، سايه اش بالاي سر خانواده اش باشد را بنويسيم.

ببخشيد آقا، اين عروسك ها چنده؟
مي رسيم به بحث اصلي مان. هماني كه دندان هايمان را برايش تيز كرده ايم. نه، مشكلي ندارم، راحت ام. از بازنشستگي مي گوييم. زماني كه آدم نتواند از خانه بيرون بيايد، خودش را بازنشسته مي كند. از سرمايي كه دارد مي لرزاندمان، مي گوييم. مي سازيم، ده پانزده سال است كه مي سازيم. از اين بدتر هم بوده. حتي مردم كه مي ديدند، اعصابشان خرد مي شد. مي گفتند آقاي يكتا برو خانه. مي گفتم چشم، بگذاريد دخلم جور شود، چشم. از شهرداري مي گوييم، دستشان درد نكند، واقعا به من محبت دارند. گفته اند كه به اسدالله كار نداشته باشيد. بالاخره مردم هنر دوست اند، به پيش كسوت ها احترام مي گذارند...

سلام آقاي يكتا، اين پول هاي برره چنده؟
اولين بار بود كه اين جا مي آمدم. احساس غريبي مي كردم. اولين برخوردم با فردين خدابيامرز بود. فيلم بهشت دور نيست . سلام كردم و گوشه اي ايستادم. آقا فردين داشت نگاهم مي كرد. آمد جلو، دستي به شانه ام زد. گفت آقاي يكتا، غريبي نكني ها. خودم چاكرت ام. مي خواهي با من كشتي بگيري؟ گفتم من كوچك تر از آنم كه با شما كشتي بگيرم. شما استاد و بزرگ ماييد. گفت بالاخره، چند وقتي مي خواهيم تو اين فيلم با هم زندگي كنيم. احساس غريبي نكن. فلاني، براي آقاي يكتا چاي بيار! اما الان جوان هاي تازه از راه رسيده، جوري نگاهت مي كنند كه انتظار دارند با اين سن و سال، سلامشان كني. درست است نقش اول يا اصلي دارند، اما ... مغرور شده اند.

سلام آقاي يكتا! يه نخ سيگار وينستون لايت بده؟
يكتا، مي گويد كه پيشنهاد كارگرداني هم داشته، اما قبول نكرده. مي گويد كه خانه اش اطراف ورامين است و روزي چند ساعت، بايد براي رفت و آمدش وقت بگذارد. مي گويد كه شهرت، زيادش خوب نيست. مي گويد اما... اما چهل سال تجربه، غرور خاصي به او داده است. طوري كه از بالا به هم صنفان خود نگاه مي كند. شايد حق هم داشته باشد. بالاخره چهل سال، زمان كمي نيست.

آقاي يكتا! اين پول هاي برره چنده؟
سه تاش دويست تومن.
ارزونتر بده بابا!
دلت مي ياد من ضرر كنم؟ نه، دلت مي ياد تو اين سرما ضرر كنم؟
اين جا ميدان هفت تير است. دستفروش بغل دستي يكتا، عروسك هايش را فروخته است. فقط يك عروسك اش مانده كه فروش آن را هم به گردن او مي اندازد و مي رود. هوا سرد است و غروب در حال آمدن. مشتريان آقا اسدالله كه از لارج ترين تا دهاتي ترين آدم ها را شامل مي شوند، حسابي سرش را گرم كرده اند. كار ما تمام شده، اما او بايد تا ساعت 9 شب، اين جا در دل اين سرما بماند، و بعد هم با آن ساك بزرگ تر از خودش، يكي دو ساعتي هم در راه باشد.

فهرست
نامه به سردبير
نامه ها‎/ فهرست
سينما تلويزيون
اين ديگر چه آفسايدي است؟
برره اي ها پا در هوا
رويدادهفته
گوي طلايي تمشك طلايي
تلويزيون
دو كله پوك
كارآگاهان باراني پوش
روزي روزگاري چاق و لاغر
ورزشي
خدايش بيامرزاد
خشم مهندس
رويدادهفته
ايران دريخ ترين المپيك جهان
وحشت در اردوي دانمارك
كاپلو هم دور افتخار زد
قهرمان اين جاست!
... و بارسا ي من كه خود فوتبال است
اجتماعي
گذشت زمان پرده ها را مي درد و اسر ار نهان را بر تو آشكار مي كند
زندگي
زندگي در قوطي كبريت
اعتراض با صداي آرام
رويدادهفته
سينما
تايتانيك، انگشت كوچيكه ماست
كوتوله يك ميليون دلاري
خاطر آباد
چند نكته كنكوري ديگر
سينما؛ نامرد كه نه ولي بي معرفته!
موسيقي
وگرامافون ها نامU2 رانواختند
اين گرامافون طلايي...
روزها
آخر ين تكه هاي يك امپراتوري
از اين بالا اقيانوس آبي نيست
مرگ مير
ايستگاهي كه متروك شد
رويدادها
جهان كوچك
وقتي كه آتش گرفتيم
آلبوم: اعتراض
هنر روز
قلعه، قزوين، بورابورا
|  فهرست  |  سينما تلويزيون  |  تلويزيون  |  ورزشي  |  اجتماعي  |  زندگي  |  سينما  |  موسيقي  |
|  روزها  |  جهان كوچك  |  هنر روز  |  شناسنامه  |  ادبيات  |  مهمان هفته  |  راهنما  |  سبك زندگي  |
|  گزارش  |  موفقيت  |   نيم رخ ، تمام رخ  |  يادداشت  |  گالري  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |