به نام پروردگار بادها
فتح خيبر 25 بهمن، 15 محرم 7 ق
فرخنده ملكي فر
هنگامي كه پيامبر در مسير خيبر بودند، به عامر بن سنان فرمودند: اي پسر اكوع! پياده شو و براي ما رجز بخوان. عامر از مركب خود پياده شد و براي رسول خدا(ص) رجز خواند و چنين سرود:
پروردگارا! اگر تو نمي بودي ما هدايت نمي شديم
و نه تصديق مي كرديم و نه نماز مي گزارديم
خدايا! آرامشي بر ما فروفرست
و به هنگام برخورد با دشمن پايدارمان بدار
هرگاه كه ما را فرا خوانند مي آييم
اگرچه با نوحه و گريه بر ما زاري كنند.
چون رسول خدا بر خيبر مشرف شد، به ياران خود فرمود: بايستيد! و سپس فرمود: چنين بگوييد: پروردگارا! اي خداي آسمان هاي هفتگانه و هر چه كه بر آن سايه افكنده، و اي خداي زمين هاي هفتگانه و آن چه در بر گرفته اند، و اي پروردگار بادها و هرچه كه بر آن ها مي وزند، ما از تو خير اين دهكده را خير اهل آن را مسئلت مي كنيم، و از شر آن و شر هر چه در آن هست، به تو پناه مي بريم.
آنگاه فرمود: در پناه لطف و بركت خدا وارد شويد!
شاعري ديگر
تولد ضياء الدين ترابي 25 بهمن 1322
احسان رضايي
ضياء الدين ترابي شاعر است. او مدت هاست كه جز سرودن و ترجمه كردن و نقد كردن شعر، كاري ديگر ندارد. شعرش به علت فني و سنگين بودن، تنها مخاطب خاص دارد و اقبال عمومي نيافته. با اين حال نزد اهل ادب، ترابي به دليل قوت نقدهايش نام شناخته شده اي است. بيشتر شعر سپيد مي گويد. از نام هاي حك شده بر سنگ ، سرخ از پرنده و پرواز و شكوه شقايق دفترهاي شعرش هستند. از شعر و ديگر هيچ را هم زير چاپ دارد. در ترجمة شعر معاصر جهان، بسيار كار كرده و مجموعه اي از شعر مقاومت ملل با عناوين چقدر خسته، چقدر زخم ، آه اين دريا ، راين و زنجير ، طبل هاي غران ، سبزتر از جنگل و نيز باغ گيلاس (شعر معاصر چين) را در كارنامه دارد. كتاب ها و مجموعه مقالاتي مثل نيما و پيروانش ، نيمايي ديگر ، فروغي ديگر ، سهرابي ديگر و مجموعه مقالاتي پيرامون شعر كه حاوي نظريات ادبي او هستند، جدي ترين آثارش اند.
گنجشك ها و آدم ها
شگفتا كه گنجشك ها اين را نمي دانند
صبح از كنار پنجره ام سرك مي كشند
نوك مي زنند بر شيشة پنجره
تا بگشايم و
نجاتشان دهم از هواي آلوده
لجم مي گيرد و محلشان نمي گذارم
همان جا مي مانند تا بميرند.
و درد
درست از همان جا آغاز مي شود
كه دستت را مي گذاري
دست از سرم بردار تا سردردم ساكت شود.
گفته بودم كه گنجشك ها سردرد نمي گيرند
نه تب مي كنند و نه مي لرزند
سرشان را راحت مي گذارند روي سنگ و مي ميرند.
شگفتا كه آدم ها اين را نمي دانند
شب از كنار پنجره ام رد مي شوند
بوق مي زنند و قشقرق راه مي اندازند
تا پنجره را ببندم و
خودم را نجات بدهم از صوت هاي آلوده
لجم كه بگيرد محلشان نمي گذارم
تا بروند و گم شوند
تيمارستاني اگر سراغ داشتيد
خبرم كنيد كه يك شهر ديوانه سراغ دارم
دست نخورده
نه به آدم مي مانند و نه به گنجشك
فقط مي خواهند متفاوت باشند
همين.
تا دم مرگ مي نوشت
وفات محمد جرير طبري ۲۷ بهمن 301 ش
اين متن، انتخابي از مقدمة ترجمه تفسير طبري، قصه ها از سري بازخواني متون است كه جعفر مدرس صادقي دبير و ويراستار آن ها بوده است
جعفر مدرس صادقي
كتاب هاي تفسير و تاريخ طبري، دو كتاب عمدة ابوجعفر محمد ابن جرير طبري است كه هر يكي در زمينة خود، شاهكاري بي نظير و مسلم بوده است. طبري قصد داشت عصارة همة علوم عصر خود را در زمينة تفسير قرآن و تاريخ در اين دو كتاب بگنجاند و به گواهي علماي قرون بعد و تأثير شگفتي كه اين دو كتاب در تاريخ نويسي و تفسير به جا گذاشتند، به خوبي از عهدة اين كار برآمد.
طبري حافظه اي بسيار قوي داشت. گفته اند قرآن را در هفت سالگي از بر بود. متولد آمل بود، سال 224 يا 225 هجري (839 ميلادي). دروس مقدماتي فقه را در همان آمل فرا گرفت. بعد به ري رفت. چند سالي در ري ماندگار شد و بعد، به هواي ملاقات با احمد ابن محمد ابن حنبل، مؤسس فرقة حنبليه، راهي بغداد شد. اما دير رسيد و احمد پيش از ورود او به بغداد، مرده بود. از علماي بصره و واسط و كوفه كسب فيض كرد و در بغداد، به مذهب شافعي گراييد. تا زماني كه خودش به درجة اجتهاد نرسيده بود، از مذهب شافعي پيروي مي كرد. وقتي كه به مصر رفت (سال 253 هجري)، از او به عنوان يك مجتهد عالي مقام استقبال شد. در مصر، با اصول مذهب شافعي بنا به مخالفت گذاشت و وقتي به بغداد بازگشت، علمدار مكتب تازه اي شده بود و طرفداران زيادي داشت.
در بغداد، نيمي از وقتش را به تدريس و نيمي را به نوشتن مي گذراند. شغل قضا را كه به او پيشنهاد شد، نپذيرفت تا درگير قيل و قال روزمره نباشد. مجلس درس او رونق فراوان داشت و طلبه هاي زيادي از دور و نزديك به سراغ او مي آمدند. اهل بحث و مناظره بود و به اصول خودش به شدت پايبند، و كم كم دشمني حنبلي ها را كه آن زمان در بغداد نفوذ زيادي داشتند، برانگيخت. بحث بر مسائل فقهي، كار را به جاهاي باريك كشاند و حنبلي هاي متعصب، او را تكفير كردند. گروهي از اوباش حنبلي به خانة او حمله بردند و او ناچار شد براي اين كه دست از سرش بردارند، استغفار كند. مجلس درسش تعطيل شد. به كنج خانه اش پناه برد و حالا مي توانست با خيال راحت، همة وقتش را صرف نوشتن كند و به تكميل طرح هاي بلند پروازانه اي كه داشت، بپردازد.
تا دم مرگ مي نوشت. مريدان وفادارش تقريرات او را مي نوشتند يا نوشته هاي او را پاك نويس مي كردند. گفته اند در طول سال هايي كه در بغداد بود، به طور متوسط، روزي چهل ورق مي نوشت. كتاب هاي زيادي نوشت و از آن ميان، دو كتاب عمده اش تاريخ الرسل و الملوك و جامع البيان في تفسير القرآن از مفصل ترين كارهاي او بودند.
مريدانش از حجم عظيم كتاب هاي او شاكي بودند و به استاد اصرار مي كردند به جانب اختصار بگرايد.
طبري همة دستاوردهاي مفسران اوليه و هر آن چه را كه از علم تفسير، به صورت مكتوبات پراكنده و روايت هاي شفاهي و سينه به سينه وجود داشت، در كتاب بزرگش گنجانيد و كتاب او پاية علوم قرآني و منبع درجة اول تفسيرنويسي و اساطير اسلامي بود.
شرق بنفشه كجاست؟
تولد شهريار مندني پور 26 بهمن 1335
اسماعيل رمضاني
شهريار مندني پور وقتي اندازة پسر كوچولويش دانيال بود، كيهان بچه ها مي خواند. بزرگ تر كه شد، طرفدار سرسخت مجلة دختران و پسران بود. وقتي پشت لب هايش كمي تا قسمتي سبز شد، رمان هاي پليسي پرويز قاضي سعيد را دنبال مي كرد. بعد آمد، رسيد به هدايت و چوبك. شايد همان وقت ها بود كه با خداي خودش سه تا عهد كرد. اول اين كه زن نگيرد، دوم سيگار نكشد و سوم به سربازي نرود. اما از قضاي روزگار در 21 سالگي ازدواج كرد، به جاي دو سال، چهار سال به سربازي رفت و حالا حداقل روزي دو پاكت سيگار مي كشد. اين كه حالا يكي از تكخال هاي ادبيات داستاني ماست، هم شايد به خاطر آن باشد كه همان وقت ها يواشكي عهد ديگري هم با خداي خودش بسته بود.
مندني پور دانش داستان نويسي را خودش آموخت. كتاب ها را به جاي خواندن مي جويد. تجزيه و تحليل داستان هاي مختلف از آدم هاي مختلف، او را به جايي رساند كه وقتي در حلقة شاگردان گلشيري درآمد، هوشنگ خان چيزي نداشت كه بر دانش او بيفزايد. فقط او را با نگاه و بينش جديد داستان نويسي امروز جهان آشنا كرد. راه را نشانش داد، او چاله چوله ها را خودش پشت سر گذاشت. حالا به جايي رسيده كه در عصر پنج شنبه ها ي شيراز، خيلي ها به دنبال او مي گردند تا چيزي بردانش و بينش آن ها بيفزايد. گاهي وقت ها ماهي يك بار هم به تهران مي آيد تا شاگردان پايتخت را سر و ساماني بدهد.
مندني پور داستان نويس سختگيري است. بيشتر از همه هم به خودش سخت مي گيرد. تا به حال، اكثر داستان هايي كه از او ديده ايم، كوتاه بوده. يك بار هم كه رمان نوشت، هشت سال طول كشيد تمام شود. همة اين ها به خاطر اين است كه از نظر او، ما در داستان نويسي عناصر مختلف نداريم. يك عنصر داريم آن هم زبان است. به اعتقاد مندني پور، تفاوت رمان با داستان كوتاه، مثل تفاوت يك بافتني است با يك قالي. يك داستان كوتاه، مثل يك نوع بافتني است. اگر شما يك سر نخ را بگيريد و بكشيد، بافتني باز مي شود. اما قالي از تار و پودهاي در هم تنيده شده اي ساخته شده است. شما اگر يك سر رشته را بگيريد و بكشيد، مشكلي پيدا نمي شود. قصد او اين است كه با نخ هاي بافتني به نوعي قالي ببافد. يعني تلاش مي كند به نوعي داستان كوتاه برسد كه بعضي از خصوصيات داستان بلند و رمان را هم در خودش داشته باشد.
به همين خاطر است كه گاهي نوشتن اين گونه داستان ها براي او به اندازة نوشتن يك رمان زمان مي برد. اگر مي خواهيد نمونة خوبي از اين دست داستان هاي او بيابيد، شما را به سمت شرق بنفشه هدايت مي كنيم. جاي خيلي خوبي است. اگر پيدايش كرديد، ما را هم بي خبر نگذاريد.
از ترجمه و نوشتن
تولد رضا قيصريه ۲۴ بهمن 1322
حبيبه جعفريان
رضا قيصريه از معدود مترجم هايي است كه خودش نويسنده هم هست. يك رمان (كافه نادري) و يك مجموعه داستان (هفت داستان) نوشته است كه توي اين كسادي بازار، فروش خوبي كرده اند و منتقدها هم تحويلش گرفته اند. قيصريه از دانشگاه رم، دكتراي علوم سياسي دارد و شايد همين، او را به سمت ترجمة داستان ها و نمايشنامه هاي ايتاليايي برده. (او در ايتاليا با نويسنده هايي مثل آلبرتو موارويا از نزديك آشنايي داشته.) كافه زير دريا ، مافيايي ها و شش شخصيت در جست وجوي نويسنده از جديدترين كارهاي او هستند. قيصريه ترجمه هايي هم از آثار همينگوي در كارنامه اش دارد كه پروانه و تانك (داستان هاي همينگوي از جنگ داخلي اسپانيا) يكي از آن هاست و ما براي آشنايي با شيوة ترجمة قيصريه، قسمتي از آن را آورده ايم.
در تاريكي، گران ويا را كه بالا مي رفتيم، شيشه هاي تازه شكستة زيادي روي پياده رو بود و خرابي هاي زيادي ناشي از بمباران، زير پايمان. هوا هنوز پر از دود بود و در تمام خيابان، بوي مواد منفجرة قوي و خرده ريز هاي انفجار مي آمد.
جان پرسيد: كجا مي رويد غذا مي خوريد؟
من يك كمي گوشت براي همه مان دارم و مي توانم توي اتاق بپزمش.
جان گفت: من مي پزمش. آشپزي ام خوبه. يادم مي آيد يك وقتي توي كشتي آشپزي مي كردم...
من گفتم: ممكن است خيلي سفت باشد. تازه الان قصابي اش كردند.
جان گفت: اوه نه، در جنگ چيزي به اسم گوشت سفت وجود ندارد.
مردمي كه توي سينماها مانده بودند تا گلوله باران ها تمام شود، داشتند به طرف خانه هايشان مي رفتند.
اين قضية آن فاشيسته كه آمد توي كافه اي كه مي شناختن اش چي، بود؟
ديوانگي بود.
اين هم از بدبختي هاي جنگ است. خيلي ها را ديوانه مي كند.
جهنم آقاي رشدي
فتواي ارتداد سلمان رشدي ۲۵ بهمن 1367
تظاهرات در لندن در اعتراض به چاپ آيات شيطاني- مي 1989
محمد سرابي
اين كار تازة سلمان رشدي نبود. او چهار كتاب ديگر به نام هاي كريموس، بچه هاي نيمه شب، شرم و لبخند به يوزپلنگ را پيش از اين نوشته بود كه همه مضموني مشابه داشتند. تمسخر دين به عنوان يك اعتقاد قلبي و عملي، و دين اسلام به عنوان يك مذهب خاص، همين طور تحقير مردم شرق، خاورميانه و هندوستان. اما اين كتاب 547 صفحه اي، چيزهاي ديگري هم داشت. در آيات شيطاني، از موجودات اهريمني تا شخصيت هاي به ظاهر معمولي و روزمره وجود دارند. ولي قسمت مهم آن، فصلي است كه سال هاي صدر اسلام بازسازي مي شود و افسانه و روايت و تهمت و توهين به هم مي آميزد.
اين بخش، علاوه بر انتساب اعمال ناشايست به صحابة پيامبر، روايات جعل شده اي را نيز در بردارد.
همچنين در فصلي ديگر، داستاني ديده مي شود از عده اي كه در اروپا اقامت دارند و شورشي بنيادگرايانه را در يكي از كشورهاي خاورميانه هدايت مي كنند؛ تمثيلي كه مقصود از آن انقلاب اسلامي ايران است.
رشدي دربارة كتاب شرم گفته بود: خوشبختانه آن چه مي نويسم، واقع گرايي نيست، بلكه نوعي افسانة امروزي است. بنابراين، گفته هايم را خيلي جدي نمي گيرند و در نتيجه لزومي هم ندارد كه عليه من اقدامي بكنند. چه راحت!
از سال 1989 اين زندگي راحت با اين چند جلمه تبديل به جهنم شده است: ...مؤلف كتاب آيات شيطاني كه عليه اسلام و پيامبر و قرآن تنظيم و چاپ و منتشر شده، همچنين ناشرين مطلع از محتواي آن، محكوم به اعدام مي باشند. از مسلمانان غيور مي خواهم تا در هر نقطه كه آنان را يافتند، سريعا آن ها را اعدام نمايند... ضمنا اگر كسي دسترسي به مؤلف كتاب دارد ولي خود قدرت اعدام آن را ندارد، او را به مردم معرفي نمايد تا به جزاي اعمالش برسد.
مرگش باورم نمي شود
كشته شدن سيد ابراهيم اصغرزاده در حادثه سقوط هواپيما/ 23 بهمن 1380
ابراهيم اصغرزاده در پشت صحنة فيلم موج مرده
حرف هاي حاتمي كيا دربارة اصغرزاده از ماهنامه فيلم، شماره 282 (اسفند 80) نقل شده است
ابراهيم حاتمي كيا
او را سيد صدا مي زديم، حالا نمي دانم به دليل همنام بودنمان بود يا به دليل اين كه آقا بودن برازنده اش بود. در سال 1368 وقتي فيلم مهاجر را مي ساختم، با او آشنا شدم. دانشجوي سينما بود و عاشق سينما. از همان ابتدا استقلال رأي عجيبي داشت و اين ويژگي اش آن قدر برايم مهم بود كه تا آخر همچنان نگاه منتقدانه اي را كه از اول نسبت به هم داشتيم، حفظ كرديم. نيروي عجيبي داشت و به همين سبب داشت به سينما اشراف پيدا مي كرد؛ يا نه، اصلا اشراف پيدا كرده بود. به سينماي مستند علاقه داشت و تكيه اش روي آن بود. متأسف ام از اين كه نيروي بالقوه و تازه نفسي مثل سيد را كه در عرصة سينماي مستند، حرف هاي جدي زيادي براي گفتن داشت، از دست داديم. با همين چند فيلمي هم كه ساخت، نگاه ها را مجذوب خود كرد. سفر آخرش هم اصلا سفري كاري بود و داشت براي ساخت فيلمي به لرستان مي رفت.
سيد از قديمي ترين ياران من بود و حالا هر چه فكر مي كنم، مي بينم جاي خالي اش سخت پر خواهد شد؛ گرچه اين اواخر به لحاظ كاري به هم نزديك نبوديم و ارتفاع پست را مجبور شدم بدون حضور او بسازم. باور مرگش برايم دشوار است، گرچه در اين چند سال بنابر عادت مي دانم كه پس از مرگ عزيزانم چند ساعت اول چندان سخت نخواهد بود، اما همين حال كه هنوز 24ساعت از شنيدن خبر نگذشته، سنگيني اين بار را به شدت حس مي كنم و جاي خالي اش را مي بينم و احساس مي كنم.
پس از مهاجر، بيش از يك دهه از زندگي مان را يكسره با هم بوديم. او هميشه اولين منتقد من بود. هميشه اصرار داشته ام دستيارانم كساني نباشند كه يكسره از من تعريف كنند، بلكه جزء منتقدان من باشند و سيد از خشن ترين اين منتقدان بود وقتي چيزي را نمي پسنديد. و نكتة زيباي رابطه مان در اين بود كه با وجود انتقادهايش تا پايان همراهم مي آمد. مي گفت در كنارت هستم، گرچه نظرم با تو متفاوت است. كافي بود او را پس از پايان نمايش فيلم در جشنواره ببيني، آن وقت مي توانستي مطمئن باشي كه نظرهايش ديگر نظرهاي دستيار كارگردان آن فيلم نيست. حرف هايش را با صراحت بيان مي كرد. حضور او در هر كاري به معناي اين بود كه آن كار بايد با نهايت انرژي ممكن انجام شود. آن ها كه او را از نزديك مي شناسند، مي دانند كه انرژي مثبتي از خود بروز مي داد. كمتر كسي وجود دارد كه از او بد بگويد يا با او دشمني داشته باشد.
بلد نيستم و گمان نمي كنم بتوانم دربارة او چيز زيادي بگويم، چون عادت داريم دربارة آدم هايي كه مي ميرند، همين گونه حرف بزنيم. اما واقعا اگر همين دو روز پيش هم كسي دربارة او از من مي پرسيد، همين جمله ها را مي گفتم. چشمم به اين بود كه دارد وارد سينما مي شود و جاي خودش را خواهد گرفت. اين اتفاق داشت مي افتاد و ديگر نمي شد از او به عنوان دستيار من نام برد، بلكه كسي بود كه بايد مي گفتم يكي از كساني است كه با او كار كرده ام. هميشه از اولين كساني بود كه از شكل گرفتن ايده اي در ذهن من باخبر مي شد و نقش زيادي در اجرا يا عدم اجراي هر طرح داشت. تنها در فيلم آخرم بود كه از هم دور افتاده بوديم و دلم از همين مي سوزد كه چرا اين اتفاق بايد در چنين موقعيتي بيفتد.
در مهاجر، نقش محمود را سيد بازي كرد و اصلا آن نقش را از خودش گرفته بودم. با نگاهي منتقد، خشن و در عين حال رئوف نسبت به اطرافيانش. او از نسل بچه هاي جنگ بود و جانباز جنگ محسوب مي شد. هنوز تركش ها در بدنش بود و گاهي حركت بخشي از بدنش را مختل مي كرد. وقتي حرف از جنگ مي شد، مي توانستي با او در دريايي از خاطرات فرو بروي. يا وقتي كه حرف از اجتماع مي شد، چون نگاه و تحليل تند و تيزي داشت، آدم را به اعماق مي برد. انسان ساكت و صامتي نبود و اين اواخر آمده بود تا جايگاه خود را پيدا كند. فكر مي كنم در سينماي مستند، حرف هاي تازه براي گفتن داشت. اين ها چيزهايي است كه دلم مي خواست بگويم، دربارة آدمي كه از همكاري با او مفتخرم.
نويسندگي شغل نيست
تولد ژرژ سيمنون 24 بهمن، 13 فوريه 1903
متن كامل اين مصاحبه را مي توانيد در از روي دست رمان نويس، ترجمه محسن سليماني، انتشارات سوره بخوانيد
ترجمه : محسن سليماني
ژرژ سيمنون در بلژيك به دنيا آمد، اما بيشتر سال هاي عمرش را در فرانسه، آمريكا و سوئيس گذراند. نويسنده ها به ندرت مثل او پركارند. آثار او سر جمع به 300 تا مي رسند و بين آن ها رمان، زندگي نامه، خاطرات و يادداشت هاي روزانه مي شود، پيدا كرد. با اين حال، شهرت سيمنون، بيشتر به خاطر رمان هاي پليسي اش و خلق كارآگاهي به نام مگره است.
حرفي براي نويسنده هاي تازه كار داريد؟
همه نويسندگي را نوعي شغل مي دانند، ولي من فكر نمي كنم اين طور باشد. كسي كه احتياج ندارد نويسنده شود، يعني كسي كه احساس مي كند كار ديگري هم از دستش بر مي آيد، بايد به كار ديگري رو بياورد. نويسندگي شغل نيست. كسب ناكامي و بدبختي است و گمان هم نمي كنم هنرمند اصلا بتواند شاد باشد.
اگر كسي كتاب هايتان را نمي خواند، باز هم مي نوشتيد؟
بله، مسلم است. وقتي من شروع كردم به نوشتن، نيتم اين نبود كتاب هايم حتما فروش برود. دقيق تر بگويم اوايل كارم چيز هاي بازاري مي نوشتم تا زندگي ام را بگذرانم، ولي هيچ وقت به اين كار، نويسندگي نمي گفتم. همان موقع غروب ها مي نشستم و چيزهايي براي خودم مي نوشتم بدون اين كه اصلا به چاپش فكر كنم.
چه فرقي بين اثر بازاري و غير بازاري هست؟
بيشتر تفاوت شان در تن دادن يا ندادن به خواست خواننده است. وقتي داريد اثري بازاري مي نويسيد، مجبوريد دائم در برابر خواسته هاي خواننده تان تسليم باشيد.
مثل اين خواسته كه همه چيز زندگي، مرتب و منظم و لذت بخش است؟
به اضافة اصول و ديدگاه هاي اخلاقي او و شايد اين مهم ترين نكته باشد. امكان ندارد شما اثري بازاري بنويسيد و از بعضي قراردادهاي قالبي خواننده پيروي نكنيد. چون اين طور آثار هميشه براي خودشان اصول قالبي خاصي نظير قرار و مدار هاي هاليوود و راديو و تلويزيون دارند.
به مرد قدرت بده!
تولد آبراهام لينكلن ۲۳ بهمن، 12 فوريه 1809
ترجمه حبيبه جعفريان
اول مطمئن شو پايت را جاي درست گذاشته اي، بعد محكمش كن.
من آرام راه مي روم، اما هرگز عقب عقب نمي روم.
بهتر است كه ساكت بماني و بگذاري مردم فكر كنند يك احمقي، تا اين كه دهانت را باز كني و سعي كني شكشان را از بين ببري.
ازدواج نه بهشت است نه جهنم. خيلي ساده، برزخ است.
تقريبا همة آدم ها مي توانند از پس بدبختي و فلاكت بربيايند. اما اگر مي خواهي شخصيت يك مرد را امتحان كني، به او قدرت بده.
وقتي كار خوبي انجام مي دهم، حس خوبي دارم. وقتي كار بدي انجام مي دهم، حس بدي دارم. اين است مذهب من.
اگر به من 6 ساعت وقت بدهند كه درختي را قطع كنم، 4 ساعت اولش را صرف تيز كردن تبرم مي كنم.
اگر دو چهره داشتم فكر مي كنيد اين يكي را انتخاب مي كردم؟
چه پاريس چه آرژانتين
مرگ خوليو كورتاسار ۲۳ بهمن، 12 فوريه 1984
متني كه مي خوانيد، بخشي از داستان نسبتا بلند سلاح هاي سري است كه در مجموعة دروازه هاي بهشت، ترجمه بهمن شاكري، نشر شيوا چاپ شده است
خوليو كورتاسار- ترجمه: بهمن شاكري
خوليو كورتاسار مثل ماركز از نسل مياني نويسنده هاي آمريكاي لاتين است. بعد از بورخس و پاز و قبل از فوئنتس و يوسا. او در بروكسل به دنيا مي آيد، چون پدرش سفير آرژانتين در آن جاست؛ همان روزهايي كه جنگ جهاني اول شروع شده بود. كورتاسار از 1951 در پاريس ساكن شد، اما هميشه يك پايش در آمريكاي لاتين بود؛ شيلي، كوبا، آرژانتين و هر جايي كه سر و كلة ديكتاتور يا انقلابي عليه او پيدا مي شد. از طرفي او روحيه اي شاعرانه و حساس داشت. به قول يكي از نزديك ترين دوستانش او هميشه مي خواست پيوندي ميان شعر، انقلاب و زندگي پيدا كند .
عجيب است. آدم خيال مي كند مرتب كردن يك تختخواب، هميشه يعني مرتب كردن يك تختخواب. دست دادن، هميشه يعني دست دادن. باز كردن يك قوطي ساردين، قطعا يعني باز كردن همان قوطي ساردين. پي ير در حالي كه ناشيانه روتختي آبي رنگ را پهن مي كرد، فكر مي كند: هر چيزي استثنايي هم دارد. ديروز باران مي آمد. امروز آفتابي است. ديروز خيلي غصه ام بود، امروز ميشل مي آيد. تنها چيزي كه فرقي نكرده، اين است كه من اصلا نمي توانم يك سر و ساماني به اين تختخواب بدهم. اما اين هم مهم نيست. زن ها از ظاهر آشفته و درهم برهم اتاق مردها خوششان مي آيد، چون مي توانند پيش خودشان پوزخندي بزنند ـ حس مادرانه شان هم همان لحظه گل مي كند ـ بعد پرده ها را مرتب كنند، جاي صندلي يا گلداني را عوض كنند و بگويند: فقط از تو برمي آيد ميز را جايي بگذاري كه هيچ نوري ندارد. ميشل هم از اين حرف ها زياد مي زند. كتاب ها را برمي دارد، چراغ ها را جابه جا مي كند و او كه توي رختخواب لميده، مي گذارد هر كاري دلش مي خواهد بكند، بي آن كه چشم از او بردارد. از ميان دود سيگار، نگاهش مي كند و دوستش دارد.
پي ير پيش خودش فكر مي كند: ساعت شش، ساعت بحراني زمان موعود. وقتي كم كم چهره هاي محلة سن سولپيس عوض شده و براي شب مهيا مي شود. به زودي منشي ها و ماشين نويس ها از شركت ها و دفاتر بيرون مي ريزند. شوهر خانم لونتر پاهايش را بر پله ها مي كشد و بالا مي آيد. صداي خواهران طبقة ششمي بلند مي شود. اين ها هم سر و صداهاي جدا نشدني ساعت شش هستند، ساعتي كه آدم ها نان و روزنامه مي خرند. ميشل هنوز هم دير نكرده، البته اگر گم و گور نشود، يا فكر پرسه زدن توي كوچه ها به سرش نزند. خيلي خوشش مي آيد كه جلوي ويترين مغازه ها بايستد و در اين دنياهاي مينياتوري سير و سياحت كند. بعدا برايش تعريف مي كند: يك خرس منگوله اي، صفحه اي از كوپرن ، زنجير برنزي با يك سنگ آبي، مجموعة آثار استاندال ، مد تابستان. همة اين ها دلايلي خوب براي دير كردن آدم هستند. يك سيگار گلواز ديگر. هوس ترانه هاي مك اورلان به سرش زد. سرسري ميان انبوه مجله ها و روزنامه ها به جست وجو مي پردازد. حتما رولان يا بابت صفحه را برده اند. خوب است وقتي چيزي را برمي دارند، دست كم به آدم خبر بدهند. پس چرا ميشل نيامد؟ لب تخت مي نشيند. دوباره روتختي جمع شد. باز هم مجبور است دو طرفش را بگيرد و بكشد. متكاي لعنتي، دوباره لبه اش بيرون ماند. چه بو گند سيگاري! ميشل، پس چرا نمي آيد؟ زن ها هيچ كدامشان با هم فرقي ندارند، چه در پاريس باشد يا در آرژانتين. جوان يا ميانه سال، هيچ فرقي ندارند.
عبور از خط
مرگ ارنست يونگر ۲۸ بهمن، 17 فوريه 1998
سيدمرتضي آويني
ارنست يونگر، داستان نويس، شاعر و متفكر آلماني است كه معمولا او را با هايدگر مقايسه مي كنند. او در زمان جنگ جهاني اول طرفدار جنبش محافظه كار بود كه بعدها به ظهور حزب نازي منجر شد. با اين حال، چپ ها هم از نظريات او استفادة فراوان بردند و رسالة كارگر ش اولين كار در اين نوع بود. يونگر به خاطر كتاب عبور از خط كه توسط جلال آل احمد به فارسي برگردانده شد، شهرت و محبوبيت دارد. متني كه در زير مي آيد، از يادداشت شهيد آويني دربارة اين كتاب است.
در چنين وضعي چه كنيم؟ اين سؤال، موضوع اصلي زمانة ماست. يونگر مي پرسد و جواب مي دهد، اما با قطعيت اذعان نمي دارد كه پاسخ نهايي را يافته است.
ارنست يونگر اين ضرورت را كم و بيش دريافته است، اما در متن كشمكش نيهيليستي . او هم از آن چه تقدير تاريخي بشر امروز است، بي نصيب نيست، هر چند پيش از ديگران بلا را احساس كرده است. مي نويسد: در اين جهان حريق زده، جان فقط خطي را مي بيند كه بر روي آن، همة ارزش ها در حال ذوب شدن اند تا به جايشان فقط درد بماند. سپس ساية محوي از هر چيز به چشم جان مي رسد، تازه اگر چشمي تيزبين باشد... اين را بايد از پيش دانست. لحظه اي كه در آن عبور از خط رخ مي دهد، لحظة رو كردن مجدد است به بودن.
ارنست يونگر، خود از اين بودن يا وجود ، دريافتي نسبتا مذهبي دارد. يونگر چاره را در روي آوردن به دين يافته و از مبشران عهد جديدي است كه بعد از عبور از خط بايد بسته شود. مي نويسد: هر جا كه نيايش خدا كافي است، نقص كمتر حس مي شود، يعني در هستة درست ديني. شايد اين هسته، تنها عاملي باشد كه تجزيه نشده از خط عبور مي كند.
همين قدرت تشخيص جهت است كه او را به مثابه مظهري از فطرت جمعي بشر براي بيان سخناني چنين برگزيده. تصويري كه ارنست يونگر از جهان امروز عرضه كرده، بسيار به واقع نزديك است و همين واقع بيني است كه او را در يافتن راه حل نيز موفق داشته است. اژدهاي قدرت در نقاب دموكراسي و از طريق دولت هاي غول آسا بر سراسر زمين حاكم است. استثمار به مثابه خصيصة بنيادي جهان ماشيني و خودكار تا حد سيرنشدني اوج گرفته است؛ بهره كشي از هر چيز و هر كس. پس يونگر روي به مبارزه مي آورد. مي نويسد: درگير شدن با اژدهاي قدرت كه گاه چون جباري دروني، خود را به ما تحميل مي كند و گاه چون جباري بروني، جامع ترين و كلي ترين نوع مشغلة جهان ماست.