- هفته نامه فرهنگي - اجتماعي -جوانان‎/شماره۵۶ - شنبه ۱۵ بهمن ۱۳۸۴ - - Feb 4, 2006
docharkhe
يادداشت
استراتژي حسين بن علي
024714.jpg
احسان ناظم بكايي
بياييد طوري ديگر به قضية عاشورا نگاه كنيم؛ نگاهي جديد. من كاري به ماجراي قيام ندارم. آن چه برايم جالب است، استراتژي امام است. او با اين كه مي داند تا بعدازظهر عاشورا شهيد مي شود، ولي چند استراتژي نظامي به كار مي برد تا به همه  نشان بدهد همة كارهايش بر منطق استوار است. او براي خودكشي نيامده بود. براي خلق يك حماسه آمده بود.
۱ ـ دور خيمه ها را خندق مي كند و در آن هيزم مي ريزد. تا در هنگام نبرد كسي نتواند از پشت سر و اطراف به آن ها حمله كند. در حقيقت يك نوع نبرد رودررو (face to face).
۲ ـ خيمه ها را به هم نزديك مي كند تا كنترل و نظارت بر آن ها ساده باشد و قدرت دفاع منطقه اي اش بيشتر شود.
۳ ـ يكي از خيمه ها را به مجروحين اختصاص مي دهد و ديگري را به شهدا تا همه چيز نظم داشته باشد.
۴ ـ در روز نبرد، سپاهش را به سه بخش تقسيم مي كند. سمت راست به زهير بن قين سپرده مي شود. زهير از ميانة راه به سپاه امام پيوسته و از دوستان سابق شمر است. جالب هم اين كه مسؤول جناح چپ سپاه كوفه، كسي جز همان دوست قديمي نيست. سمت راست هم به مسن ترين فرد، حبيب بن مظاهر سپرده مي شود و در مركز هم خود امام (مشابه استراتژي هارتلند hartland).
۵ ـ هنگامي كه تنها مي شود و براي جنگ مي رود، جايي نزديك خيمه ها مي جنگد تا هم اهل بيت، او را ببينند و هم مانع شبيخون و غارت احتمالي آن  جا قبل از شهادت اش بشود (استراتژي دفاع متحرك).
۶ ـ اگر روايت حملة همزمان امام و حضرت عباس درست باشد و اين كه عباس به سمت راست فرات رفت و امام در جهت عكس او حركت كرد تا حواس لشگر را پرت كند، امام استراتژي فريب دشمن را به كار برده است.
و...
مطمئن هستم اگر بنشينيم و تمامي حركات امام را بررسي كنيم، همة آن ها درس هاي بزرگي براي سياستمداران و نظاميان و... است. از شب عاشورا و خاموش كردن چراغ ها كه آخر دموكراسي است تا پيامبري امام سجاد(ع) كه با استفاده از امكانات حكومت، پدر آن ها را در آورد.
بگذريم، مگر نه اين كه هر كسي از ظن خودش با حسين(ع) همراه مي شود. بگذاريد اين بار من اين طوري به ماجرا نگاه كنم.

و حسين (ع) تنها ماند
024858.jpg
احسان رضايي
اول: سرتاسر حسينية ارشاد را جوان ها نشسته بودند، حتي روي پله ها. و در آن قطع تعمدي برق و گرماي سالن، داشتند به حرف هاي سخنران گوش مي دادند كه مي گفت اگر بروند كاري حسيني كرده اند، و اگر بمانند بايد كاري زينبي كنند، و گرنه يزيدي اند. جوان ها با دقت گوش مي دادند و سر و صداي بلندِ خنده ها و موسيقي تندِ كاخ جوانان، كه فقط يك عرض خيابان با آن ها فاصله داشت، توجه شان را به هم نمي زد. نگاه جوان هايي كه روي پله ها بودند، به بالا بود، نه آن طرف خيابان.

دوم: جوان ها مدام مي خنديدند. انگار نه انگار كه تا چند ساعت بعد بايد براي يك عمليات جنگي مي رفتند كه به احتمال فراوان، عده اي شان از آن برنمي گشتند. گزارشگر روزنامه داشت با يكي شان مصاحبه مي كرد و او با خنده جواب مي داد: اينا چيه مي پرسي؟ خب، به خاكمون، به انقلابمون حمله كرده اند ديگه. مگه امام حسين واسه چي جنگيد؟ و رفقايش مدام با شوخي هايشان حرف او را قطع مي كردند. آن جوان هايي كه روي لب هاشان خنده بود، پيشاني بند يا حسين و يا ابوالفضل به سر داشتند.

سوم: تمام فضاي حسينيه و هيأت را جوان ها پر كرده اند. بيشترشان سرگرم پچپچه با هم هستند. حرف هاي سخنران نمي  تواند توجه همه را جلب كند. ظاهرا اين وظيفه به مداح ها سپرده شده است. مداح ها يكي يكي مي آيند و از مظلومي و غريبي امام مي خوانند و گريه مي كنند. جوان ها هم گريه مي كنند و سينه مي زنند. كسي به محتواي اشعار چندان دقتي نمي كند. براي جوان هايي كه گريه مي كنند، آهنگين خواندن مرثيه ها و محكم تر سينه زدن، مهم است.

آخر: اصحاب اميرالمؤمنين حسين هفتاد و دو مرد بودند و لشكر عمر كم و بيش بيست و دو هزار سواره و پياده بودند. و روي به جنگ آوردند. اصحاب اميرالمؤمنين بر ايشان حمله مي كردند و از ايشان مي كشتند تا پنجاه كس از ايشان كشته شد. ... اميرالمؤمنين حسين فرمود: خداي تعالي بر گبران از آن سبب خشم گرفت كه ايشان آفتاب و ماه و آتش را معبود ساختند و اكنون خشم خداي تعالي بر اين قوم بسيار خواهد شد كه راي هاي ايشان بر كشتن فرزند دختر پيغمبرشان قرار گرفته. والله كه ايشان را در مرادي كه دارند، اجابت نخواهم كرد و همچنان روي به خون خضاب كرده به حضرت ربّاني خواهم رفت. پس، آواز برداشت و فرمود: هيچ فريادرسي نيست كه ما را فرياد رسد؟ و هيچ دفع كننده اي نيست كه از جهت تحصيل رضاي خدا تعالي دشمن را از اهل بيت پيغمبر دفع كند؟ ... پس حسين بن علي تنها ماند و با او هيچ كس ديگر نبود. (بخشي از مقتل حسين ابن علي از ترجمة الفتوح ابن  اعثم كوفي)

نمي خواهم دروغ بگويم
024855.jpg
كاوه مظاهري
نسل من از انقلاب چي مي داند؟ غير از چند تا سريال آبكي و شديدا كليشه اي و چند تا فيلم حماسي كه توي بچگي مان ديده ايم، چه منبع ديگري در اختيارمان بوده؟ اگر بي انصاف نباشيم، شايد بتوانيم كتاب هاي تاريخ دوران مدرسه و يك سري از خاطرات بزرگترها را هم به آن ها اضافه كنيم.
توي دروغ بودن سريال و فيلم كه كسي شكي ندارد، چون فيلم و سينما مجبور است دراماتيك شود و براي اين كار بايد دروغ بگويد. دروغ جزء لاينفك سينماست. ميشائيل هانكه مي گويد: سينما يعني 24 دروغ در هر ثانيه. هيچكاك هم حرف هاي مشابهي دربارة ذات دروغ گويي سينما دارد. خاطرات بزرگترها هم كه از زبان يك آدم زنده شنيده مي شود، به نظر من اصلا قابل استناد نيست. مرد چهل پنجاه ساله اي را در نظر بگيريد كه الان زندگي معمولي و خوبي دارد، آدم مذهبي و خوبي هم هست. ولي اين آدم قبل از انقلاب از آن كافه روهاي تير بوده و سر اين كه عاشق يك دختر انقلابي شده، خيلي اتفاقي پايش به تظاهرات باز شده و بعد از يك مدتي هم سر اعلاميه پخش كردن مدتي هم زندان رفته. اين آدم الان كلا متحول شده و جريان زندگي اش كاملا عوض شده. حالا فكر مي كنيد بيايد از زمان الواطي اش براي ما تعريف كند؟ فكر مي كنيد چند تا از اين آدم ها وجود دارند؟ فكر مي كنيد چند تايشان حقيقت را بگويند؟
به نظرم متن كتاب هاي درسي هم بايد جانبدارانه باشد، نمي تواند نباشد. حالا شايد اين وسط، يك سري كتاب گزارشي غيردرسي خوب هم پيدا شوند، ولي مگر چند نفر آن ها را مي خوانند؟ كتاب هاي مدرسه را بيشتر مي خوانند يا مثلا اسناد CIA در مورد انقلاب ايران را؟
اطلاعات من (بخوانيد اكثريت ما) در مورد انقلاب اصلا اطلاعات خوبي نيست. درجه چندم است. شايد تحريف شده باشد. تازه از فيلتر احساسات خودم هم ممكن است بگذرد!
به اطلاعات خودم و اطرافيانم خيلي اعتماد ندارم. فقط اين را مي دانم كه انقلاب يعني دگرگوني، يعني يك تحول اساسي، يعني يك تغيير بزرگ. ولي چيزي كه توي فيلم ها و كتاب ها ديده ام و خوانده ام، آن قدر با واقعيت فرق دارد كه وقتي يكي از بچه هاي مجله توي يكي از عكس هاي تظاهرات زمان انقلاب، زن بي حجابي را با شلوار لي راسته مي بيند، شاخ درمي آورد و فكر مي كند كشف تازه اي كرده.

ضبط را خاموش كن
024852.jpg
محمدجباري
دختر مو بلوند به ام لبخند مي زند. به اش نگاه مي كنم، ولي گوشم به صداي ضبط است. فكرم دوباره رفته به آن روزها.

- مي شه ضبط را خاموش كنيد؟
- دوست نداري، پياده شو.
- نگه داريد...
آن روزها تاكسي سوار شدن برايم خيلي سخت بود. دعا دعا مي كردم ضبط روشن نباشد. اگر حالا خواننده مرد بود و مسير كوتاه، يك جوري سر خودم را گرم مي كردم و گوشم را كر. ولي اگر خواننده زن بود، نمي توانستم با خودم كنار بيايم. حتي با همان سن و سال، جلوي راننده هاي سبيل كلفت هم كوتاه نمي آمدم. آن وقت ها اين برخوردها يك جورهايي معمول بود. البته هميشه پايان ماجرا اين شكلي نبود. بعضي وقت ها ضبط خاموش مي شد و بعضي وقت ها هم كار به دعوا و كل كل مي رسيد. هنوز دوران فت و فراواني موسيقي پاپ نيامده بود و خواننده هاي شاد و شنگول ترين ترانه هاي تلويزيون هم كساني بودند مثل مهرداد كاظمي و گلريز. براي همين هم اگر سر و كلة آدم هاي محاسن دار و پيراهن روي شلواري يا خانم هاي چادري توي ماشين ها پيدا مي شد، خيلي از راننده ها پس از برانداز كردن طرف توي آينه، خودشان ضبط را خاموش مي كردند و منتظر اعتراض نمي ماندند. ولي خب بچه ها را هيچ وقت كسي آدم حساب نكرده! آن وقت ها تنها بعضي روزها با خيال راحت سوار ماشين مي شدم...

توي ماشين نشسته ام. همه ساكت هستند به جز آدم توي ضبط. به ساعت كه نگاه مي كنم، اعصابم مي ريزد به هم. عجب وضعي شده. حرمت هيچ چيز رو ديگه نگه نمي دارن. بابا خب وقت اذونه. يك دقيقه اين ضبطت رو خاموش كن، بزن راديو، بذار اذون پخش شه. دارم اين غرغرها را توي دلم مي كنم و حسابي افسرده شده ام. شايد هم نبايد از اين رانندة جوان با اين سر و شكل، توقع اين چيزها را داشته باشم. اما آخر خودم هميشه با آن هايي كه روي ظاهر طرف قضاوت مي كنند، مشكل دارم. ولي اين دفعه انگار... توي همين فكرها هستم كه يك دفعه صداي ضبط قطع مي شود. چند لحظه بعد، صداي اذان فضاي ماشين را پر مي كند. به رانندة جوان نگاه مي كنم. دلم آشوب است. حسابي ضايع شده ام...

دختر موبلوند روي جا سيگاري ماشين به ام لبخند مي زند. به عكس نگاه مي كنم. ولي گوشم به صداي ضبط است. بوي سيب و حرم حبيب و... فكرم دوباره رفته به آن روزها. آن وقت ها نزديك هاي محرم كه مي شد، ديگر با خيال راحت سوار تاكسي ها مي شدم. توي محرم از ضبط ماشين هاي حتي خلافكارترين آدم ها هم چيزهاي ديگري به گوش مي رسيد، مثل اين روزها.
هنوز هم، محرم كه مي شود، فضاي داخل ماشين ها مثل خيابان ها عوض مي شود. البته اين تغيير فضا برايم ديگر طعم آن روزها را ندارد. چون الان سال هاست كه ديگر به هيچ راننده اي نگفته ام ضبطت را خاموش كن.

وقتي كه چشم ها هم دروغ مي گويند
024822.jpg
مهدي اميرپور
تماس تلفني، اولين انتخاب ماست. هر وقت حرفي در گلويمان گير مي كند، گوشي را برمي داريم و شماره مي گيريم. ميل به تماس تلفني، يكي از بزرگ ترين اميال مردم ايران در اين سال هاست. البته اين ميل، غير از اينرسي سكون ما كه مانع از هرگونه ديدار با دوستان مي شود، يك توجيه ديگر هم دارد. در مكالمات تلفني اصلا احتياج نيست عضلات صورت كنترل شود و چشم هاي شرم آلود را مخفي كنيم. پشت تلفن به راحتي بستن بند كفش مي توان دروغ گفت. چشمان گناهكار ما را كسي نمي بيند تا بفهمد دروغي در كار است. اين بزرگ ترين مزيت تلفن براي ماست. يك بستر مناسب براي دروغ.
اما بدون تلفن هم ما دروغ گويان متبحري هستم. حتي هنگامي كه يك جفت چشم از چند سانتيمتري، تمام صورت ما را كنترل مي كند، هيچ اختلالي در دروغ هاي ما به وجود نمي آيد. در جواب هر سؤالي كه از ما مي پرسند و حتي گاهي اوقات كه سؤالي از ما پرسيده نشده، دروغ تحويل ملت مي دهيم. به قدري در گفتن دروغ هاي سودآور حرفه اي شده ايم كه ديگر در موقعيت هايي هم كه دروغ سودي براي ما ندارد، چندان ميانة خوبي با حقيقت نداريم. دروغ حتي در مقدس ترين احساسات ما نيز نفوذ كرده. كافي است تعداد قول هايي را كه به دوستان داده ايم ليست كنيم، تا به راحتي به ميزان قول هاي دروغين خود برسيم. با اين كه اطمينان داريم به كاري نمي رسيم، قول انجام آن كار را مي دهيم و با اين كه قول ندادن هيچ آسيبي به ما نمي زند، قول مي دهيم و عمل نمي كنيم. اما فاجعه هنگامي رخ مي دهد كه دروغ در بزرگ ترين ارزش هر كسي رخنه كند. براي يك فروشنده شايد حقيقت هيچ معنايي نداشته باشد، ولي براي كسي كه زماني دست و دلش براي كسي ديگري مي لرزيده، دروغ يك فاجعه است. مقدار دوستت دارم هايي كه در روز رد و بدل مي شود، اصلا هيچ ارتباطي به ميزان دوست داشتن ها ندارد. انتخاب دروغ گويي دست كم در اين يك زمينه كثيف ترين حربه براي رسيدن به هدف هاي كثيف تر است. اگر هنوز به تصور دقيقي از اين ماجرا نرسيده ايد، تا روز اكران چهارشنبه سوري اصغر فرهادي صبر كنيد. تلنگري كه او به ما مي زند، با توجه به دروغ هايي كه ما هر روز توليد مي كنيم، شديدتر مي شود. حس كساني كه فيلم را در جشنواره ديده اند، دقيقا اين را تصديق مي كند.

يادداشت خوانندگان
ساعت هفت است
مهديار فاتح
چشم هام را باز مي كنم. نور اذيت ام مي كند. تا چشمام به نور عادت كند، به اين فكر مي كنم كه اين جا كجاست و من كي ام. كم كم به اين نتيجه مي رسم كه اين جا اتاق خودم است. ولي هر چي فكر مي كنم، يادم نمي آيد كه من كي ام (هيچ وقت يادم نمي آمده). به ساعت ديواري نگاه مي كنم. ساعت دقيقا هفت است. حوصله ندارم استدلال كنم كه چرا با اين كه ساعت هفت است اتاق اين قدر روشن است. با يك حركت از تخت مي آيم پايين. ظاهرا هيچ كس خانه نيست، باطنا هم هيچ كس خانه نيست. مي روم سر يخچال. يك سيب زرد برمي دارم كه خودم ديشب نيم خورش كرده بودم. سيب به دست، مي روم تو اتاق. سيبم تمام مي شود و ته مانده اش را پرت مي كنم طرف سطل آشغال. مي افتد پشتش. البته اهميتي هم ندارد، مامان وقتي بيايد اتاقم را جمع كند، حتما آن را هم برمي دارد. صداي زنگ در مي آيد. به ساعت نگاه مي كنم. هفت است. كيه اين وقت صبحي؟ در را باز مي كنم. مامان است. با يك بغل خريد. مي برد مي گذارد تو آشپزخانه. بعد يك چيزي از توي يكي از پلاستيك ها در مي آورد و مي دهد به  ام. لباس است. شيك است. مي گويد برو بپوش ببين اندازته؟ اندازه ام است. يادم مي رود تشكر كنم. هيچي نمي گويد. شايد او هم يادش مي رود از دستم دلخور شود. مشغول آشپزي مي شود. خواهرم مي آيد. بابام مي آيد. ناهار مي خوريم. مامان ظرف مي شورد. ما چرت مي زنيم و كماكان ساعت هفت است. كم كم غروب مي شود، اذان مي گويند. بابا اين  ها نماز مي خوانند. من هم نماز مي خوانم. شب مي شود. شام مي  خوريم. ساعت هنوز هفت است. مامانم ظرف مي شورد. خواهرم تلويزيون نگاه مي كند. بابام روزنامه مي خواند و من دارم يادداشت تايپ مي كنم. برنامه هاي تلويزيون كم كم جالب و ديدني مي شوند و اين يعني وقت خواب است. مي روم تو اتاقم. ساعت هفت است. ساعت را از روي ديوار مي آورم پايين تا ببينم چرا همه اش هفت است؟ باتري اش كپك زده. يادم نمي آيد آخرين بار كي باتري اش را عوض كردم. يادم هم نمي آيد توي خانه باتري داشته باشيم. با خودم فكر مي كنم دنيا ارزشش را ندارد كه خودمان را به خاطر اين مشكلات دم دستي ناراحت كنيم. بي خيال ماجرا مي شوم. بعد مي خوابم. صبح كه پا مي شوم، ساعت ديواري روي زمين است. ساعت هنوز هفت است.

فهرست
نامه به سردبير
نامه ها‎/ فهرست
سينما تلويزيون
واي به روزي كه بگندد نمك
سينما با طعم همشهري جوان
رويدادهفته
گوي طلايي تمشك طلايي
ورزشي
منم بزبز قندي
خدايا گوام برسان
رويدادهفته
اجتماعي
چه دارد آن كه تو را ندارد و چه ندارد آن كه تو را دارد
زندگي
توانا بود هر كه برنا بود
دانشگاه؟ مفت!
رويدادهفته
سينما
همان هميشگي
سيمرغ هاي كوچك خندان
كي چي گفته؟
بعضي ها خارجي اش را دوست دارند
روزها
من مي گويم شما بگرييد
رويدادها
هنر روز
دلفين تنگه
|  فهرست  |  سينما تلويزيون  |  ورزشي  |  اجتماعي  |  زندگي  |  سينما  |  روزها  |  هنر روز  |
|  شناسنامه  |  ادبيات  |  مهمان هفته  |  راهنما  |  سبك زندگي  |  گفت و گو  |  گزارش  |  موفقيت  |
|   نيم رخ ، تمام رخ  |  يادداشت  |  موضوع ويژه  |  گالري  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |