- هفته نامه فرهنگي - اجتماعي -جوانان‎/شماره۵۶ - شنبه ۱۵ بهمن ۱۳۸۴ - - Feb 4, 2006
docharkhe
دكتر ما پول مي خواهيم
اولين جلسه شهرياران با آقاي شهردار برگزار شد كي؟ پنج شنبه 6 بهمن
024762.jpg
عده اي سؤال هايشان راكتبي به منشي جلسه مي دهند تا اگر بخت با آن ها ياري نكرد حرف هايشان به گوش قاليباف برسد!
زهرا سپيدنامه
اسم NGO كه مي آيد، بي اختيار ياد بيست سي تا دختر و پسر شاد و شنگول كيسه به دست مي افتيم كه زباله هاي كوه را جمع آوري مي كنند! يك عده بچة مرفه اتو كشيده كه هيچ مشغله اي غير از حفظ محيط زيست ندارند. باباهايشان هم اين قدر پول دارند كه هزينة هوس هاي زودگذرشان را بپردازند و بتوانند تشكيلات خصوصي شيك و پيك شان را بدون كمك دولت و مجلس و... بگردانند.
اما همين آدم هاي به ظاهر شيك  و پيك و همين طبقة مرفهين بي درد كه به عقيدة خيلي ها به جاي اين كه به فكر حل كردن مشكل مردم باشند، به فكر حفظ جان جك و جانورها هستند، وقتي قرار باشد در يك مكان خاص مثل مركز  مشاركت هاي غيردولتي شهرداري جمع شوند و با يك آدم مهم مثل شهردار تهران درد دل كنند، حرف هايشان دل آدم را كه هيچ، دل سنگ را هم به درد مي آورد.

روي خشن سكه!
ازدحام جمعيت به حدي است كه آدم از آمدن پشيمان مي شود، چه برسد به خبرنگاري كردن! آدم ها توي سر و كلة هم مي زنند. همه مي خواهند زودتر از بقيه خودشان را به آقاي شهردار نشان بدهند. شايد بتوانند از اين سفرة احسان كه هر چند وقت يك بار از سوي مسؤولان پهن مي شود، فيضي ببرند. البته خيلي ها ديگر مدت هاست بي خيال شهردار كه چه عرض كنم، بالاترين مقامات مسؤول هم شده اند. گوششان آن قدر از اين پرسش و پاسخ ها و وعده وعيدها پر است كه ديگر توي اين جور جلسه ها شركت نمي كنند. اگر هم مي كنند، فقط به اين دليل است كه نامي از آن ها در حافظة ضعيف مسؤولان براي روزهاي مصيبت  بار باقي بماند.

اين مهمان هاي با تجربه
جلسة ملاقات NGOها با شهردار تهران، از معدود جاهايي است كه فقط آن هايي كه دعوت شده اند، آمده اند. از بچه هاي چهار پنج ساله و گرية نوزاد هم خبري نيست. دائم كسي براي ردشدن از لابه لاي صندلي ها پايت  را لگد نمي كند. صداي خنديدن و غش و ريسه نمي آيد. اصلا آن تعداد جوان شاد و شنگولي كه انتظار داري در همايش NGOها ببيني، نمي بيني. اكثر مهمان ها زن و مردهاي پخته اي هستندكه معلوم است بارها تجربة اين جلسات را داشته اند. نماينده ها كيپ  تا كيپ نشسته اند و صحبت هاي قاليباف را تند تند مي نويسند؛ هر چند خميازه ها گاه گاه و سر و صدا هاي گوشه و كنار سالن مي گويند كه همه بد جوري منتظرند صحبت هاي قاليباف تمام شود و نوبت حرف هاي خودشان برسد.
اين طور كه معلوم است، حتي خبرنگارها هم حال و حوصلة سخنراني ندارند و مي خواهند بروند سراغ اصل مطلب.
مثل اين كه تجربه به همه ثابت كرده كه توي اين دوره و زمانه سخنراني ها را هر چقدر هم كه يادداشت كني، هر چقدر هم كه ضبط كني يا به حافظه بسپاري، اول و آخرش باد هواست. آن چيزي كه شايد يك روز به دردت بخورد، همين پرسش و پاسخ ها و قول گرفتن هاست.

قاليباف، پشت ميز محاكمه!
انگار به ديدن قاليباف در لباس شهرداري هنوزعادت نداريم. (راستي چرا دكتر به تلويزيون نمي آيد؟) اين آخري ها هم كه كاپيتان قاليباف با آن لباس خلباني اش ديگر براي همة جوان ها چهره اي آشنا بود. حالا قاليباف با كت و شلوار طوسي و لبخند دائمي روي لب، پشت ميز محاكمه ايستاده تا به حدود چهارصد NGO بگويد كه تا به حال براي آن ها چه كرده و از اين به بعد قرار است چه بكند.
اسم NGOها همراه با شماره در ليست ويژه اي مشخص شده. جناب شهردار، يكي از شماره ها را انتخاب مي كند. بعد نام آن NGO از تريبون خوانده مي شود. آن وقت است كه يك خانم يا آقاي 30 تا 50 ساله، تمام عزمش را جزم مي كند و روبه روي آقاي شهردار مي ايستد و مي گويد آقاي شهردار جواب نامة ما چه شد؟ دو سال است داريم نامه نگاري مي كنيم! واقعا نامه ها به دست شما نمي رسد؟ يك نفر ديگر مي گويد آقاي دكتر! ما را دارند با يك عالم دختر بي سرپرست و بدسرپرست، آواره مي كنند و... خلاصه هر كس مي  خواهد حرف خودش را بزند و جواب خودش را بگيرد.
موقع ورود به جلسه، برگه هاي سفيد و فرم نظرخواهي داده اند. عده اي سؤال هايشان را كتبي به منشي جلسه مي دهند تا اگر بخت با آن ها ياري نكرد حرف هايشان به گوش قاليباف برسد.

هم سيخ هم كباب
قاليباف هم البته خوب پاسخ مي دهد. طرح كوهساران را مطرح مي كند و مي گويد قرار است كوهنوردي را گسترش بدهند و در دماوند امكانات بگذارند. مي گويد در پارك ها لوازم ورزشي مي گذاريم. تصويب كرده ايم تا پايان سال، زمين هاي چمن را تحويل NGOهاي ورزشي بدهيم و... جلسه دارد خوب پيش مي رود. سؤال ها طوري است كه نه سيخ مي سوزد و نه كباب!
هر چند سر و صداهاي اعتراض  آميز، هر از گاهي از گوشه و كنار سالن به گوش مي رسد و مجري محترم برنامه را عصباني مي كند. بحث دارد به جريان پركردن چاله هاي تهران و آلودگي هوا كشيده مي شود كه كفر حضار در مي آيد. يك نفر كه حسابي هم عصباني است بلند مي شود وسط جلسه با داد و بيداد مي گويد: ما كارهاي مهم تري داريم آقاي قاليباف! مشكلات، اساسي تر از تحويل چهارتا زمين چمن و اين حرف هاست. حضار كف مي زنند. آقاي ريش سفيدي پشت تريبون مي رود و مي گويد: آقاي شهردار! شما نمي توانيد مشكل آلودگي هوا را حل كنيد. وقتي شهري آن قدر بزرگ است كه از جنوب به ورامين و از غرب به كرج مي رسد، چه جوري مي خواهيد مشكلاتش را حل كنيد؟ حضار باز هم كف مي زنند. آقاي قاليباف حضار را به سكوت دعوت مي كند و بارها به NGOها يادآوري مي كند كه بايد بيش از اين حرف ها تمرين جامعة مدني بكنند و...
مجري برنامه، تندتند شمارة بعدي را اعلام كند و يادآوري مي كند كه وقت تنگ است و سر دكتر شلوغ و رعايت نظم به نفع همه است و...

همان آش و همان كاسه
بالاخره پرسش و پاسخ تمام مي شود و آقاي قاليباف هم قبل از اين كه دست نمايندگان NGOها و خبرنگارها به اش برسد، غيبش مي زند. كنفرانس خبري هم كه قرار است بعد از ديدار با NGOها برگزار شود، لغو مي شود. با آن شلوغ بازي داخل سالن نمي شود انتظاري هم داشت. NGOها قبلا هم با شهردارهاي قبلي جلسه داشته اند. كم بوده، ولي بوده! ولي هر كس حرف خودش را مي زند و راه خودش را مي رود. انگاريك نفر بايد يكNGO براي جمع كردن NGOها راه بيندازد! خلاصه تا بوده، آش همان آش بوده و كاسه همان كاسه. حالا ببينيم آشپزجديد توي اين آشپزخانة قديمي كاري مي كند كارستان يا نه؟

حاشيه هاي مراسم
آمار و هموطنان شكمو!
مسؤول روابط عمومي شهرداري، جلوي در ورودي ايستاده بود. اسم و مشخصات خبرنگارها را يادداشت مي كرد و برگزاري كنفرانس خبري را به اطلاع خبرنگارها مي رساند كه البته تشكيل نشد.
به شركت كنندگان، علاوه بر پذيرايي، كيف و خودكاري به عنوان اشانتيون داده مي شد كه انصافا بسيار زيبا بود. از آن خودكارهايي بود كه ارزشش را دارد آدم آن را توي جيب كتش يا جامدادي اش بگذارد و حسابي پز بدهد!
گوشه و كنار سالن انتظار، اعضاي NGOي باور، بر روي صندلي هاي چرخ دار حضور داشتند كه حضورشان بسيار جالب و چشمگير بود.
يكي از شركت كنندگان، موقع پرسش و پاسخ خطاب به آقاي قاليباف گفت: جناب قاليباف! توي تهران، هر نفسي كه فرو مي رود مخلّ حيات است و چون بر مي آيد قرين ممات! . همين آقا در قسمت ديگري از گفته هايش خطاب به قاليباف گفت: جناب احمدي نژاد هم پيش از شما با ما جلساتي برگزار كردند كه البته ايشان الان رئيس جمهور شدند. ان شاءالله مبتلابهِ شما بشود. اين حرف او حسابي قاليباف و حضار را خنداند.
يكي از حضار، وسط جلسه از جايش بلند شد و با صداي بلند، خطاب به شهردار گفت: آقاي قاليباف! ما NGOي موسيقي هستيم. الان مدت هاست به شما نامه مي دهيم، اما به دست شما نمي رسد. اگر اجازه مي دهيد، همين جا در حضور جمع، نامه ام را تقديم كنم. او با تشويق حضار روي صحنه رفت و در حالي كه نامه را رو به دوربين هاي خبرگزاري ها گرفته بود، به قاليباف داد!
با وجود باران و برف بسيار، به گفتة مدير تداركات برنامه تقريبا همة دعوت شدگان در جلسه حضور داشتند. البته اين آمار از روي تمام شدن خوراكي هايي كه براي پذيرايي و به تعداد در نظر گرفته بودند، اعلام شد كه با توجه به شكمو بودن هموطنان ما، در صحت آن بايد شك كرد!

جايي براي شناخت بيشتر
024768.jpg
خانم فرهنگ خواه نمايندة انجمن حمايت از آسيب ديدگان اجتماعي بود كه در جلسه شركت داشت. او معتقد بود متأسفانه اين جلسه نتوانسته است مسائل و مشكلات واقعي NGOها، از مجوز گرفتن و تأسيس تا اداره و ادامة كار را به خوبي بيان كند. به نظر او بحث، بيشتر به مسائل حاشيه اي و خصوصي كشيده شده بود: شهردار به تنهايي نمي تواند كاري از پيش ببرد. اين برنامه، يك عزم ملي مي طلبد و همكاري تمام مسؤولان را لازم دارد. يك عده اي ما را تهديد مي دانند، عده اي ديگر فرصت. تا وقتي نگاه به ما عوض نشود، كاري از دست آقاي شهردار برنمي آيد. آقاي عبداللهيان از گروه مشاورين جوان شهردار هم معتقد بود اين گونه مراسم ها كمترين اثري كه دارد، اين است كه باعث مي شود NGOها از هم شناخت بيشتري پيدا كنند، در مواقع مورد نياز به ياري هم بشتابند و از امكانات هم استفاده كنند. علاوه بر اين با شكست در اين جلسات، با امكاناتي كه برايشان در نهادهاي مختلف فراهم شده، آشنا مي شوند.
مسؤول تداركات برنامه هم آمار شركت كنندگان در برنامه را 400 نفر اعلام مي كند و مي گويد اين مراسم اولين جلسه اي است كه در اين مركز برگزار مي شود. اگر چه قبلا شهردار با NGOها جلساتي داشته، اما اين حركت در نوع خودش حركت جديدي بوده و مي تواند زمينه ساز اقدامات بعدي باشد.

كميته مجازات
فضا ترسناك و واقعي است. اين كنجكاوي ات را تحريك مي كند كه ببيني توي موزه عبرت چه خبر است
024831.jpg
ايمان جليلي
عكس ها: گلناز بهشتي
فضا ترسناك تر از تصور است: ديوارهاي آجر سه سانت بلند، دوربين هاي مداربسته، درهاي آهني، و صداي شرشر باراني كه از ناودان هاي پر تعداد ساختمان پايين مي آيند. همه چيز شبيه لوكيشن فيلم هاي پليسي است. محيط يك جوري است كه خواه ناخواه، آدم را به دلشوره مي اندازد. انگار كه قرار است يك اتفاقي بيفتد. قبل از اين كه وارد ساختمان بشوي، همان جلوي در، يك سري عكس توي چشم مي زند. يك حوض آب، يك زنداني كه پاي حوض زانو زده و يك نفر كه انگار به زور، سر زنداني را توي آب مي كند. تصوير، كنجكاوي ات را تحريك مي كند كه ببيني آن تو چه خبر است. هر چند كه اين فقط يك عكس باشد و آدم هاي توي عكس هم دو تا مجسمه!
چشمان بسته: يك راست توي سلول انفرادي
از در اصلي كه وارد بشوي، اول بايد يك راهروي تقريبا باريك را بگذراني تا به حياط برسي. توي حياط، يك صداي نامفهوم مي شنوي. خيلي قابل تشخيص نيست، يك چيزي شبيه غرغر ناظم هاي مدرسه سر صف. صدا را مي گذاري به حساب ناظم بداخلاق مدرسه اي كه احتمالا همين نزديكي ها است. انتهاي حياط، يك در آهني هست. روي در نوشته: بازداشتگاه.
جلوي در بازداشتگاه، يك تخت فلزي هست كه اصلا شبيه تخت هاي معمولي نيست. در را كه پشت سرت ببندي، فضا يكهو تاريك مي شود. اولين چيزي كه مي بيني، يك چراغ نفتي است كه درست آن روبه رو روي يك ميز گذاشته اند. سمت راست ميز، دو تا نگهبان با لباس نظامي ايستاده اند. بالاي سر آن ها هم سه تا عكس هست. شاه، ملكه و وليعهد. پشت سر نگهبان ها هم يك راهروي طولاني وجود دارد كه با يك در آهني بلند سبز رنگ جدا شده. توي همين محوطه، يك اتاق خيلي كوچك قرار دارد. بالاي ورودي اتاق نوشته اند: اتاق تمشيت. توي اتاق، چند نفر را مي بيني كه در اثر شكنجه حسابي خونين و مالين شده اند. اتاق سقف ندارد. اين را از قطره هاي باراني كه از آن بالا مي چكند، مي شود فهميد. در عوض، ديوارها حسابي بلند است. ديوارهاي سيماني يخ كرده.
يك كاغذ روي در سبز رنگ چسبيده: بند دو. در جوري ساخته شده كه پايين آن، نيم متري از سطح زمين بلندتر است. بنابراين اگر حواست را جمع نكني، پايت قطعا به آن گير مي كند و با مغز زمين مي خوري.
بند دو يك راهروي تقريبا تاريك است. كف بند موزاييك شده. روي موزاييك ها يك رد پاي خوني ديده مي شود. رد را كه دنبال كني، مي رسي به يك ورودي ديگر كه شبيه يك اتاق است. توي اين اتاق، سه تا سلول وجود دارد. سراسر بند همين طوري طراحي شده. يعني اتاق هاي متعدد با سه سلول توي هر اتاق.
هوا به شدت سرد است. انتهاي راهرو چند تا سلول خالي وجود دارد. پايت را كه توي سلول ها مي گذاري انگار كه كور شده باشي. هيچ چيزي نمي بيني. حتي موقعيت ات را گم مي كني. يك لحظه ياد داستان هايي مي افتي كه تا به حال خوانده اي؛ خاطرات زنداني هايي كه انفرادي را تجربه كرده اند. ياد فيلم هايي مي افتي كه تا حالا ديده اي. شايد بيشتر از همه ياد پاپيون. اما اين جا خيلي ترسناك تر از تمام تصوراتي است كه تا حالا از يك سلول 1*۲ انفرادي داشته اي. بدون تعارف مي ترسي.
با تمام وجود، دلت مي خواهد بيايي بيرون. توي سلول هاي بند دو چهره هاي آشنايي را مي شود ديد. محمدعلي رجايي، علي شريعتي، محمدجواد باهنر، خسرو گلسرخي و...

چشمان باز: همه چيز از نزديك
اين جا ساختمان سابق كميتة مشترك ضدخرابكاري ساواك است. ساواك يك زماني از اين جا به عنوان بازداشتگاه و شكنجه گاه مخالفين حكومت استفاده مي كرده. الان پنج سالي هست كه اين جا تبديل شده به موزة عبرت ايران. در داخل موزه، تمامي فضا بازسازي شده. براي طبيعي تر شدن آن هم از مجسمه هاي متعددي استفاده كرده اند كه اتفاقات آن زمان را نشان مي دهد. حتي مجسمة افراد مشهوري كه يك زماني اين جا زنداني بوده اند را جزء به جزء ساخته اند. راهنماهاي موزه هم كساني هستند كه خودشان مدتي زنداني همين سلول ها بوده اند.
طبقة اول ساختمان، داراي 2 بند است. بند دو كه به محض ورود به بازداشتگاه مي توانيد آن را ببينيد و بند يك كه از طريق يك راهرو به بند دو متصل است. جلوي بند يك، يك تخت فلزي گذاشته اند كه يك نفر روي آن بسته شده. بالاي تخت، او را معرفي كرده اند: عزت شاهي، اسطورة مقاومت. راهنماي موزه مي گويد براي گرفتن اعتراف، او را پنج ماه همين جا به تخت بسته اند. ورودي بند يك هم از همان درهاي آهني سبز دارد. با همان عكس هاي بالاي در. راهنما در مورد بلندي پايين در مي گويد: اين جا را براي اين بلند درست كرده بودند كه پاي زنداني به آن گير كند و زمين بخورد. او در را به طور كامل مي بندد و بعد يكهو آن را باز مي كند. صداي باز شدن در توي تمام بند مي پيچد: هر وقت اين صدا را مي شنيديم، فكر مي كرديم كه براي بردن ما آمده اند. توي راهروي بند يك، بريده هاي روزنامه هاي سال 58 را به ديوار زده اند. به اضافة عكس شكنجه گرهاي ساواك. اين جا هم پر است از سلول هاي انفرادي. راهنما مي گويد گاهي توي همين سلول ها تا پنج نفر را هم جا مي دادند. او ادامه مي دهد: فضاي بند، طوري طراحي شده كه سرما را به خودش مي گيرد. اين را كاملا مي شود حس كرد.
در طرف ديگر طبقة اول، حمام بازداشتگاه است. جلوي در حمام، مجسمة چند زنداني ديده مي شود كه پشت هم رديف شده اند. همگي با چشم هاي بسته: امكان نداشت كه ما را با چشم باز، اين طرف و آن طرف ببرند. آن موقع، ما هيچ كدام از اين جاها را نمي ديديم. راهنما ادامه مي دهد: هر پانزده بيست روز يك بار، ما را مي آوردند حمام. همين جا چشممان را باز مي كردند و هر سه چهار نفر را مي فرستادند زير يك دوش. سه دقيقه وقت داشتيم خودمان را بشوريم. تا آب به سرمان مي خورد، وقت تمام بود. حمام نبود كه. شكنجه بود. او كليدي را مي زند و يكهو از همة دوش ها به طور همزمان آب مي آيد. صداي اعصاب خردكن بلندي هم توي فضاي حمام مي پيچد: سرده كه سرده. يالا! حرف نزن! حالا معلوم مي شود كه صدايي كه آن اول شنيديم، صداي ناظم بداخلاق مدرسه نبود، بلكه صداي بازسازي شدة نگهبان هاي بازداشتگاه بود.
024840.jpg
پايت را كه توي سلول ها مي گذاري انگار كه كور شده باشي. هيچ چيزي نمي بيني
چشمان تمام باز: احساس خوب بودن
بند سه معروف است به بند چهره هاي ماندگار. يعني راهنما اين طوري معرفي اش مي كند. جلوي اين بند، اسامي مبارزيني كه اين جا زنداني بوده اند را به ترتيب حروف الفبا زده اند. شكل و شمايل اين جا هم مثل همان قبلي ها است. دو طرف راهرو، پر است از عكس زنداني ها. يك طرف مردها و يك طرف زن ها. اين طوري كه از ظاهر عكس ها پيدا است، همان موقع بازداشت گرفته شده اند. راهنما عكس خودش را هم نشان مي دهد و با ديدن بقية عكس ها مدام ياد آن زمان مي افتد و دربارة آدم هاي معروفي كه اين جا بوده اند، حرف مي زند. اين بند هم يك زندان عمومي دارد. به علاوه اتاقي كه در آن يك سري وسايل شنود را به نمايش گذاشته اند.
اتاق كار سه شكنجه گر معروف ساواك هم توي همين طبقه است: آرش، رسولي و حسيني. توي اتاق ها صحنه هاي بازجويي و شكنجه را بازسازي كرده اند. بيوگرافي شكنجه گرها را هم مي شود روي ديوار خواند.
راهنما در مورد آن ها حرف هاي زيادي دارد: ديدن حسيني يعني شكنجه! چه برسد به اين كه بخواهي زير دستش شكنجه بشوي. اتاق او در و ديوار سياه رنگي دارد. روي ديوار هم عكس يك جمجمه كشيده شده.
بند پنج در طبقه سوم قرار دارد. اين جا عكس مبارزيني كه توي درگيري هاي قبل از انقلاب كشته شده اند را زده اند به ديوار. اسناد و مدارك خود ساواك در اين باره هم موجود است و در كنار عكس ها گذاشته شده. اتاق گروه ابوذر هم در اين طبقه قرار دارد. همة طبقات به راهروهايي دسترسي دارند كه دور محوطة استوانه اي كشيده شده. از اين راهروها مي شود حياط بازداشتگاه را به خوبي ديد. حياطي كه در حوض وسط آن، يك نفر دارد سر يك زنداني را به زور توي آب مي كند.در انتهاي حياط بازداشتگاه، چهار تا ماشين پارك شده. يك پژو 504، يك بنز و دو تا ليموزين سفارشي. اين طوري كه راهنما مي گويد، با همين پژو متهمان را مي گرفتند و به اين جا مي آوردند. بنز هم مخصوص جابه جا كردن زنداني ها از اين جا به زندان هاي ديگر بوده. آن دو تا ليموزين هم مخصوص رؤساي كميتة ضدخرابكاري است. اسناد خريد ماشين ها را هم روي ديوار حياط زده اند.شب شده. باران مي آيد. ناودان ها همچنان صدا مي كنند. حالا بيرون هم حسابي تاريك است. از موزه كه بيرون مي آيي، در را كه پشت سرت مي بندند، از اين كه صحيح و سالم توي خيابان هاي پر سر و صداي شهر راه مي روي و احساس زنده بودن مي كني، شاد مي شوي.

ساختمان كميته مشترك چه جور جايي است؟
فرار، غيرممكن!
024843.jpg
ساختمان موزة عبرت، همان ساختمان كميتة مشترك ضدخرابكاري ساواك است. اين ساختمان، در ابتدا در سال 1311 به دستور رضاخان در مجموعة ميدان مشق و به دست آلمان ها ساخته شد و در سال 1316 به بهره برداري رسيد. قاسم حسن پور، مدير موزة عبرت، دربارة مشخصات ساختمان مي گويد: اين جا چند لاية حفاظتي دارد، به صورتي كه احتمال فرار از اين مجموعه براي هر جنبنده اي صفر است. اگر يك زنداني بتواند از يكي از لايه ها عبور كند در تلة بعدي گرفتار خواهد شد.
ساختمان از داخل به شكل يك استوانه است كه از دو سمت شمال و جنوب، چهار يال به آن متصل شده. هر كدام از اين يال ها در سه طبقه ساخته شده اند و شامل تعداد زيادي سلول انفرادي و عمومي هستند. قبلا دو تا از اين چهار يال در اختيار موزه بوده، اما به گفتة مدير موزه، از پارسال با موافقت وزارت خارجه يك يال ديگر هم در اختيار موزه قرار گرفته.
در ساخت اين مجموعه، اصول قرينه سازي به طور كامل رعايت شده: قرينه سازي در ساختمان به قدري متبحرانه است كه وقتي وارد آن مي شويد، امكان ندارد كه بدانيد از كجا آمديد و چطور بايد خارج شويد. حتي موقع تغيير كاربري اين جا، يكي از كارگران ما حدود دو ساعت گم شده بود. اين، همة خاصيت هاي اين ساختمان نيست. آلمان ها جوري اين جا را ساخته اند كه هيچ صدايي از بيرون شنيده نمي شود. همان طوري كه صدايي هم از اين جا به بيرون نمي رود. اين نه به خاطر عايق هاي صوتي بلكه به خاطر نوع خاص معماري اين جاست.

كميته مشترك ضدخرابكاري ديگر چه صيغه اي است؟
024846.jpg
اتاق حسيني. در اين جا زنداني ها را به دستگاه آپولو مي بستند و شلاق مي زدند
024753.jpg
شكل كلي ساختمان موزه يك استوانه است كه 4 يال به آن چسبيده. هر يال
يك ساختمان 3 طبقه است
024834.jpg
زندان عمومي. در هر بند يكي از اين زندان هاوجود دارد
024849.jpg
هر 15 روز زنداني ها را به حمام مي بردند. با چشمان بسته. فقط 3 دقيقه براي استحمام وقت بود
024828.jpg
بند 2 بازداشتگاه، روي سردر، عكس شاه، ملكه و وليعهد ديده مي شود
024837.jpg
تا زمان روي كار آمدن محمدرضا پهلوي، سيستم اطلاعاتي به معناي اخص وجود نداشت. اولين بار با روي كار آمدن محمدرضا شاه بعد از كودتاي 28 مرداد با هدايت آمريكايي ها ابتدا ضداطلاعات ارتش (ركن 2) راه اندازي شد و بعد هم در اسفندماه 35 طرح تأسيس ساواك به مجلس رفت و تصويب شد. ساواك در سال 36 به رياست شاپور بختيار (فرماندار نظامي وقت تهران) شروع به كار كرد. تا حدود سال 39 تمام آموزش هاي اطلاعاتي به افسران ايراني توسط آمريكايي ها و انگليسي ها داده مي شد. اما از سال 39 پاي اسرائيل به جريان باز شد و قرار شد آن ها مسائل فني و اطلاعاتي را به افسران ايراني ياد بدهند. از سال 40 به بعد، بيشتر فعاليت هاي ساواك به سمت امنيت داخلي هدايت شد؛  طوري كه از مجموع 9 اداره كل آن، اداره كل سوم كه مسؤوليت امنيت داخلي را داشت، معروف ترين و مهم ترين اداره كل بود و بيشترين نيروها را هم در اختيار داشت. در دهه 40 با شروع فعاليت گروه هاي ضد رژيم، كنترل قيام ها بر عهدة چهار دستگاه ارتش، ساواك، ژاندارمري و شهرباني گذاشته شد. در 4بهمن 1350 به دستور مستقيم شاه، كميتة مشترك ضدخرابكاري در محل ادارة اطلاعات شهرباني براي جلوگيري از تشكيل شد. اين كميته مجموعا 375 پست سازماني داشت كه 111 تاي آن به ساواكي ها و 264 تاي ديگر به شهرباني تعلق داشت. البته نمايندگاني از ارتش و ژاندارمري هم عضو كميته بودند. اولين رئيس كميته، سپهبد جعفرقلي صدري بود كه همزمان، رياست شهرباني را هم برعهده داشت. بعد از حدود 2 سال و با تلاش چند نفر از سران ساواك، شاه تصميم مي گيرد كه رياست كميته را برعهدة ساواكي ها بگذارد. تيمسار زندي پور اولين رئيس ساواكي كميتة مشترك ضدخرابكاري است. از اين زمان به بعد، ابزار و ادوات شكنجه از زندان اوين به محل كميته انتقال پيدا مي كند. اوج شكنجه ها در همين سال ها اتفاق مي افتد. هزاران نفر در طول فعاليت كميته به اين ساختمان آورده شدند و از اين بين، چندين نفر در اثر شدت شكنجه كشته شدند.
تا الان و با كمك زندانياني كه زماني در اين بازداشتگاه بوده اند، 74 نوع شكنجة جسمي كه در اين محل انجام مي شده، شناسايي شده است.
تا ظهر روز 22 بهمن 57، اين ساختمان فعال بود، ولي در ساعت 4 بعدازظهر اين روز، كميته سقوط كرد و به دست مردم افتاد.

سينما + مجسمه سازي
سعي كرديم از ابزار هنر به عنوان اصلي ترين عنصر براي طراحي موزه استفاده كنيم. مدير موزه ادامه مي دهد: ما خيلي از موزه هاي داخلي را مورد مطالعه قرار داديم و متوجه شديم كه در داخل كشور، استقبال زيادي از موزه ها نمي شود. براي همين هم آن ها سعي كرده اند موزه شان متفاوت تر از بقية جاها باشد. موزة گروين و زندان ماري آنتوانت پاريس، اردوگاه نازي هاي زاكسن هاوزن آلمان، و موزة مادام توسوي لندن، جزو الگوهاي خارجي آن ها به شمار مي آيد.
كار ساخت مجسمه ها در ابتدا توسط چند مجسمه ساز معروف ايراني آغاز شد، ولي بعد تغييراتي در روند ساخت آن ها ايجاد شد: كارها زيبا بود، اما حس نداشت. براي همين، ما سينما و مجسمه سازي را با هم تركيب كرديم. يعني خيلي از صحنه ها توسط يك نفر بازي مي شد و ما عكس مي گرفتيم. بعد اين عكس ها را به كساني كه قبلا اين جا زنداني بودند، نشان مي داديم و انتخاب مي كرديم. بعد مجسمه ها از روي عكس ساخته مي شدند. چندين گروه از جوان هاي ايراني، كار ساخت تنديس ها را به عهده گرفته. هر قسمت از بدن مجسمه ها توسط متخصص همان تكه ساخته مي شود. براي همين هم در ساخت هر تنديس، يك گروه 10 تا 15 نفره شامل متخصصين مو، بدن، گريم و... فعاليت مي كنند. مونتاژ مجسمه ها هم از زمان طراحي آن ها انجام مي شود.

موزه به روايت مدير
جوان تر از تصوري است كه از يك مدير موزه داريم. حسابي سرش شلوغ است. درگير كارهاي نمايشگاه مشتركي است كه با فرهنگسراي جوانان برگزار مي كنند. قرار است به مناسبت دهه فجر، قسمتي از موزه را در اين فرهنگسرا به نمايش بگذارند. او و دوستانش نقشه هاي زيادي براي توسعة موزه دارند. آقاي مدير، حرف هاي جالبي براي گفتن دارد. البته دوست ندارد كه عكسش را چاپ كنيم.
چرا توي دهه فجر آمديد سراغ موزة ما؟ اين حجم زياد مصاحبه و گزارش توي دهه فجر، باعث مي شود مردم فكر كنند كه موزه فقط در طول همين ماه باز است. موزة عبرت در تمام طول سال باز است. ما حتي به جاي جمعه سه شنبه ها تعطيل هستيم.
موزة عبرت، روزانه قابليت پذيرش 600 نفر را دارد. ما براي همه 2 ساعت وقت مي گذاريم. در ايام دهه فجر، اين تعداد به حدود 1200 نفر مي رسد. اين باعث مي شود كيفيت كار ما پايين بيايد.
38 طرح در دست اقدام داريم كه اگر بودجه اش تأمين شود و عملي شود، اتفاق جالبي خواهد افتاد. حداقل اش اين است كه مردم با موزه ديدن آشتي مي كنند.
موزة عبرت، امكانات رفاهي جانبي هم دارد. مثلا يك رستوران سنتي دارد كه البته فعلا به بهره برداري نرسيده. آشپزخانه اش هنوز درست نشده.
موزة عبرت ايران، عضو شوراي بين المللي موزه ها است و در گروه يادمان هاي تاريخي قرار دارد. بازديد از موزه حداقل 2 ساعت زمان مي برد. براي همين اگر علاقه منديد كه موزه را ببينيد، بايد توي يكي از سانس هاي 9 تا 11، 11 تا 13، يا 14 تا 16 براي بازديد برويد. در ضمن، موزه فقط سه شنبه ها بسته است. اين هم آدرسش: ميدان امام خميني، اول خيابان فردوسي، كوچه طبس، موزة عبرت ايران.

 چهره هاي ماندگار
024708.jpg
024711.jpg
بند 3 بازداشتگاه معروف است به بند چهره هاي ماندگار. توي راهروي اين بند عكس شخصيت هاي شناخته شده اي كه روزي اين جا زنداني بودند را زده اند. تنديس بعضي ديگر از شخصيت هاي معروف هم ساخته شده و در سلول هاي بند 1 و 2 قرار دارد. در ميان عكس ها، ديدن چهره هاي جوان بعضي از شخصيت هاي جمهوري اسلامي جالب است. حاجي و فرشيدي (وزراي آموزش و پرورش سابق و فعلي)، الويري (شهردار سابق تهران) و محسن مخملباف (فيلمساز) از جملة آن ها هستند. ديدن مجسمة آقاي هاشمي رفسنجاني يا شهيد بهشتي يا دكتر شريعتي در سلول هاي سال هاي دور، سورپريز اين موزه است.

فهرست
نامه به سردبير
نامه ها‎/ فهرست
سينما تلويزيون
واي به روزي كه بگندد نمك
سينما با طعم همشهري جوان
رويدادهفته
گوي طلايي تمشك طلايي
ورزشي
منم بزبز قندي
خدايا گوام برسان
رويدادهفته
اجتماعي
چه دارد آن كه تو را ندارد و چه ندارد آن كه تو را دارد
زندگي
توانا بود هر كه برنا بود
دانشگاه؟ مفت!
رويدادهفته
سينما
همان هميشگي
سيمرغ هاي كوچك خندان
كي چي گفته؟
بعضي ها خارجي اش را دوست دارند
روزها
من مي گويم شما بگرييد
رويدادها
هنر روز
دلفين تنگه
|  فهرست  |  سينما تلويزيون  |  ورزشي  |  اجتماعي  |  زندگي  |  سينما  |  روزها  |  هنر روز  |
|  شناسنامه  |  ادبيات  |  مهمان هفته  |  راهنما  |  سبك زندگي  |  گفت و گو  |  گزارش  |  موفقيت  |
|   نيم رخ ، تمام رخ  |  يادداشت  |  موضوع ويژه  |  گالري  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |