- هفته نامه فرهنگي - اجتماعي -جوانان‎/شماره۵۶ - شنبه ۱۵ بهمن ۱۳۸۴ - - Feb 4, 2006
docharkhe
من مي گويم شما بگرييد
و حقيقت كربلا اين جاست. جايي كه حسين بن علي(ع) به عرش مي رسد و نام بلندش جاودانه مي شود
025104.jpg
حبيبه جعفريان
روايت محمد جرير طبري (مورخ و مفسر قرن چهارم هجري) از عاشورا ، يك ويژگي دارد. برخلاف چيزي كه از بچگي تو روضه هاي زنانه و هيأت هاي عزاداري شنيده ايم كه پر از داستان هايي است كه مجلس را هر چه گرم تر و پرسوز  و گدازتر كند، اين لب مطلب است. جان كلام است. روايتي ساده با نثري بي آرايش و منگوله؛ و همين صراحت است كه جان آدم را مي گيرد از بس غم دارد. وقتي اين طور چشم در چشم واقعه مي  دوزي، مغزت گر مي گيرد، قلبت تند مي زند، كاسة چشمت داغ مي شود و اشك ها قلپ قلپ مي زنند بيرون. به روضه احتياجي نيست.

محمد جرير طبري
... و اندر اين، يك هفته روزگار شد. حسين به لشكرگاه خويش همي بود و عمر [سعد] به لشكرگاه خويش همي بود. و چون وقتِ نماز بودي، همه از پسِ حسين صف زدندي و نماز كردندي.
خبر سوي عبيدالله ابن زياد شد. نامه كرد به عمر ابن سعد كه: من تو را نه به آن فرستادم كه با حسين منازعت كني و از پس وي نماز كني. و مردي را بفرستاد، نامش كوثر ابن بدر تَميمي. و او را گفت: اگر عمر حرب كند، و اگر نه، او را بند كن! تا من كسي فرستم تا حرب كند.
عمر چون اين نامه برخواند، همان گاه بر نشست و سپاه را برنشاند و آهنگ حرب كرد. و بانگ كرد و گفت: يا حسين، من جهد كردم كه مگر حرب نبايد كردن، تا به خون تو هنباز نباشم. اين كار همي برنيايد و همي فرمان نكني. و عبيدالله اكنون رسول فرستاده است كه اگر من حرب نكنم، مرا بند كند. تو را آگاه كردم.
حسين گفت: مرا امروز زمان ده، تا فردا!
گفت: دادم.
پس حسين، آن شب ، همه شب، سلاح راست كرد.
پس به نيمشب، رسولِ عبيدالله ابن زياد فراز رسيد سوي عمر ابن سعد و گفت: آب فرات بر ايشان بگير! و دست بازمدار كه آب خورند، تا از تشنگي بميرند! و چون حسين را بكشي، تنش به سُم ستوران بكوب!
عمر ابن سعد، همان گاه، پانصد مرد به لب رود فرات فرستاد تا آن جا كه آبخور بود، بگرفتند.
و به لشكر حسين آب نبود. و همه تشنه بماندند. و حسين آن شب، سلاح راست همي كرد. و علي اصغر بيمار بود. و زنان، همه بگريستند. و بانگِ زنان برخاست.
حسين گفت: مگرييد كه دشمن شاد گردد!
پس حسين سر بر آسمان كرد و گفت: يا رب، تو داني كه اين مردمان با من بيعت كردند و مرا بخواندند و اكنون بيعت همي نقض كنند. يا رب، تو داد من از ايشان بده!
پس حسين آن مردمان را كه با وي بودند ـ كه اهل شيعت وي بودند ـ گرد كرد و گفت: آن چه بر شما بود، كرديد و من شما را نه به حرب آوردم و ندانستم كه مرا چنين اوفتد. و من از جان خويش نااميد شدم و شما را از بيعتِ خويش بِحِل كردم. هر كه خواهد كه بازگردد، بازگرديد!
ايشان گفتند: يا ابن رسول الله، روز رستاخيز، پيش محمد چه حُجّت آريم كه فرزندان او را به دست دشمن يله كنيم و خود برويم؟ ما همه جان ها پيش تو فدا كنيم.
و حسين تعبيه همي كرد سپاه را، ميمنه و ميسره راست همي كرد. و گرداگرد خيمة زنان كَنده كرد و هيزم اندر نهاد و گفت: چون من به حرب مشغول شوم، شما آتش به اين هيزم اندر زنيد، تا به زندگاني من، كسي آهنگ خيمة شما نكند!
پس ديگر روز، آدينه بود، روز عاشورا، دهم از محرم.
عمر ابن سعد با سپاه به حرب بيستاد. و بر ميمنه، عمرو ابن حجاج كرد و بر ميسره، شمر ابن ذي الجوشن. و خود به قلب اندر بيستاد.
و حسين سپاه تعبيه كرد و بفرمود تا آن هيزمِ گرداگرد خيمه، آتش اندر زدند. پس حسين پيش صف اندر آمد ـ چنان كه همة لشكر عمر ابن سعد او را بديدند ـ و خطبه كرد و گفت: من دانم، يا مردمان كوفه، كه مرا اين سخن سود نكند، و ليكن من بگويم حجّتِ خداي را بر شما و عذر خويش را نزد خداي. هر كه داند از شما كه من كيستم، خود داند و هر كس كه نداند، من پسر دختر پيغامبرم و پسرِ عم زادة وي ام. و پدر من نخستين كسي بود كه به اسلام اندر آمد. و عم من جعفر طيار است كه كشته شد، به فرمان پيغامبر. و عم پدر من حمزه است سيدالشهدا. و من و برادر من آن ايم كه پيغامبر گفت سيدا شباب اهل الجنه. و ترساان بر سم خري كه عيسا بر آن نشست، همي آن كنند كه شما خود دانيد. و اگر جهودان چيزي از آنِ موسا بيابند، همچنين كنند. و من فرزند پيغامبرم و شما به اين بيابان، آهنگ كشتن من كرديد. و نه از خداي ترسيد و نه از روز رستاخيز و نه از روان پيغامبر شرم داريد. من تا اندر ميان شما ام، خون كس نريختم و خواستة كس نستدم. به چه حجت، خون من حلال داريد؟ و من به مدينه بودم، به گور جدم. مرا آن جا دست بازنداشتيد. و به مكه آمدم، مرا بخوانديد. شما كه اهل كوفه ايد، مرا نامه كرديد و رسولان فرستاديد، يكي و دو و ده. اكنون من شما را آن گويم كه موسا گفت قوم فرعون را: اگر به من نگرويد، باري از من زاستر شويد! من نيز مي گويم اگر مرا ياري نكنيد، باري مكشيد تا بازِ حرم خداي شوم و آن جا بنشينم، تا اين جهان بگذرد و به آن جهان پديد آيد كه حق كه را بوده است.
پس هيچ كس مر حسين را جواب نداد.
حسين گفت: الحمدلله كه حجت خداي بر شما لازم شد. يكان يكان را آواز كرد: يا شبث ابن رِبعي و يا قيس ابن اشعث! و يا فلان و يا فلان! نه شما نامه كرديد به من و مرا بخوانديد؟ اكنون مرا همي بكشيد؟
ايشان گفتند: ما نامه نكرديم به تو.
پس حسين نامه هاي ايشان بياورد و به ايشان نمود.
ايشان گفتند: ما بيزاريم.
پس حسين بازِ صف آمد و بيستاد و چشم همي داشت تا ايشان ابتدا كنند به حرب.
پس آن حر ابن يزيد كه از پيش بيامده بود و حسين را آگاه كرده بود، اسب برانگيخت و نزديك حسين آمد.
حسين او را گفت: به چه كار آمدي؟
گفت: به آن كه پيش تو كشته شوم.
حسين گفت: نوش باد تو را شهادت و بهشت! تو آزاد مردي ـ چنان كه نام توست.
پس شمر، عمر را گفت: چرا روزگار همي بريد؟ فرا حرب آي!
عمر تير به كمان نهاد و بينداخت و گفت: شما گواه باشيد كه نخستين تير، من انداختم.
پس دو تن از لشكر عمر ابن سعد بيرون آمدند، از مولايان عبيدالله ابن زياد ـ نام يكي يسار و ديگر سالم- و مبارز خواستند. از لشكر حسين، دو تن بيرون شد- يكي حبيب مظاهر و ديگر بُرَير  ابن حُضَير- و يسار و سالم را بكشتند.
پس مردي از لشكر عمر بيرون آمد نامش يزيد ابن معقل. و از لشكر حسين برير ابن حضير بيرون شد و حمله كرد و يزيد ابن معقل را بكشت.
پس مردي از لشكر عمر بيرون آمد نامش اشرف  ابن سعد. برير  ابن حضير او را نيز بكشت.
پس عمرو  ابن قرطه، بيرون آمد. نافع  ابن هلال از لشكر حسين بيرون آمد و او را بكشت.
و مردي ديگر بيرون آمد. نافع او را نيز بكشت.
مزاحم  ابن حُريث بيرون آمد از لشكر عمر. و او مردي مبارز بود. نافع او را نيز بكشت.
و روز گرم شد. و لشكر حسين، همه تشنه شدند. و عمرو  ابن حجاج گفت: اين لشكر حسين دل بر مرگ نهاده اند و كس بر ايشان برنيايد. ما را همه به جمله حرب بايد كردن.
025110.jpg
عاشورا ۲۰ بهمن، 10 محرم 61 ق
عمر ابن سعد همچنين كرد. و تيرباران كردند بر لشكر حسين. و همة لشكر حسين را به تير مجروح كردند. پس ميمنة عمر به جمله حمله كردند و بيست تن را از لشكر حسين بكشتند.
وقت نماز فرا آمد. حسين گفت: دست از حرب باز داريد.
باز داشتند و نماز كردند. و باز به حرب مشغول شدند.
و حرب سخت  شد. و ياران حسين،  آن كه مانده بود، صبر كردند. و حرب به حسين رسيد. و حسين پيش  اندر آمد. زهير  ابن قين پيش حسين شد و گفت: والله كه تو پيش نشوي، تا جان به تن من اندر است! و پيش حرب رفت و حرب همي كرد، تا كشته شد.
پس ياران حسين، آن كه مانده بودند، گفتند: تا از ما يكي مانده است، گزند به تو نرسد.
حسين را آب به چشم  اندر آمد و گفت: جزاكم  الله خيرا.
پس ايشان، يك يك، پيش حرب همي شدند و هر كه پيش رفتي، گفتي: بدرود باش، يا فرزند پيغامبر!
حسين گفت: تو رفتي و من از پس تو آمدم.
و همچنين همي كردند، تا هر چه با وي كس بود از اوليا و شيعت، همه كشته شدند. و حسين بماند با برادران و فرزندان و عم زادگان، پسر جعفر ابن طالب و پسران مسلم ابن عقيل.
حسين گفت: اكنون، نوبت من آمد.
ايشان گفتند: نيكو باشد كه ما زنده باشيم، تو پيش حرب شوي؟
پس نخستين كسي كه حمله كرد از اهل بيت او، پسرش بود علي اكبر و دوازده حمله بكرد و به هر حمله، يك تن و دو تن بيفگند و تشنگي غلبه كردش. گفت: يا پدر، تشنگي!
حسين گفت: فداك ابوك! چه توانم كرد؟ و فراز شد و زبان خويش بر زبان پسر نهاد تا تر شد.
و علي بازگشت و بازِ حرب شد. و مردي، نامش مُرّت ابن منقذ، از پس وي اندر آمد و شمشيري بزد و بيفگندش. و خلق بر وي گرد آمدند و پاره پاره كردندش.
حسين چون چنان ديد، بگريست به آواز بلند.
پس عبدالله ابن  مسلم ابن عقيل بيرون شد. مردي نامش عمرو ابن صُبَيح تيري بزد و دستش بر پيشاني بدوخت. او برگشت. هم عمرو تيري ديگر بزد بر پشتش و به شكم بيرون آمد. عبدالله بيفتاد و بمرد.
پس عبدالرحمان  ابن  مسلم  ابن عقيل بيرون شد. مردي، نامش عبدالله  ابن حوزه، تيري بزد بر شكمش و بشكافت و بكشتش.
و با حسين كس نماند مگر پنج تن از برادران وي: عبدالله و عباس و جعفر و عثمان و محمد. و محمد حَنَفيه و عمر  ابن علي به مكه بماندند، كه آن جا نبودند. و پسر حسن مانده بود، نامش قاسم. و علي اصغر بيمار بود، به خيمه اندر، خفته بود. پس اين هر پنج برادران بيرون آمدند تا كشته شدند. و قاسم  ابن حسن كودك بود، يازده ساله. از خيمه بيرون آمد، شمشير به دست گرفته.
حسين گفت: بازگرد كه تو كودكي!
گفت يا عم، به حق پيغامبر كه دست از من بازداري! و برفت.
سواري اندر آمد و او را شمشيري بزد و بكشت.
پس تيري آمد و اسب حسين را بزد و بكشت. و حسين پياده بماند و سست گشته بود از تشنگي. بنشست. و هر كه فراز آمد كه او را بكشد، انديشه كرد كه چه كنم خون وي به گردن؟ و بازگشت.
و حسين را پسري بود يك ساله، نامش عبدالله. آن پسر بگريست. حسين را دل بسوخت. او را پيش خواست و بر كنار گرفت و همي گريست. تيري بيامد و به گلوي آن كودك اندر شد. و بمرد.
حسين گفت: يارب، مرا بر اين مصيبت ها صبر ده! بر پاي خاست. و از تشنگي سست شده بود. تا به لب رود فرات برفت، به طلب آب.
شمر گفت: دست باز مداريد كه آب خورَد؛ كه وي از تشنگي مرده است! چون آب خورد، زنده شود.
و حسين آب همي به دهان برد. تيري بيامد و به دهان حسين اندر شد. حسين آب را دست بيفگند و آن تير بيرون كشيد و بازگشت- و خون از دهانش همي آمد- و بر در خيمه بيستاد.
عمر ابن سعد آهنگ كشتن وي كرد.
چون عمر به نزديك آمد، حسين گفت: تو آمدي به كشتن من؟
عمر شرم داشت و بازگشت. پس، پيادگان را گفت: اورا گرد اندر گيريد!
پيادگان گرد حسين اندر آمدند. حسين به هر حمله اي كه بكردي، چند تن را بيفگندي.
عمر ابن سعد گفت: شما هرگز مردي ديده ايد كه همه اهل بيت او پيش وي بكشته اند و او را چندين جراحت كردند و چندين سپاه گرد وي اندر آمدند و او از جان نااميد شده، با اين دلمردي كه اين مرد است؟
پس حسين حرب همي كرد با اين پيادگان، تا سي و چهار جاي جراحت كردندش به شمشير و سي جاي به تير و نيزه و خون بسيار از وي برفت و تشنگي غلبه كردش.
024891.jpg
عاشورا 10 محرم 61 ق
نجف - حرم امام علي (ع) روزعاشورا
پس شمر با شش پياده از خاصگان خويش آهنگ وي كردند. و مردي، نامش زرعه  ابن شريك تميمي، حسين را شمشير بزد و دست چپش بيرون انداخت. و خواست كه ديگر زند، حسين آهنگ وي كرد. بيفتاد. و مردي از پس وي اندر آمد و حربه اي بزد بر پشتش و به شكم بيرون آورد. و حسين جان بداد. پس سنان ابن انس ابن عمرو نخعي فراز آمد سرش ببريد. پس عبيدالله گفت: اين غلام كيست؟
و شمر آهنگ خيمة زنان كرد و غارت كرد و جامه از زنان همي  ربود و ايشان بانگ همي كردند. پس عمر ابن سعد فراز شد. و شمر همي خواست كه علي  ابن حسين را- كه بيمار بود- بكشد.
عمر گفت: مكش!
شمر گفت: عبيدالله ابن  زياد مرا فرموده است كه هيچ نرينه از اهل بيت محمد زنده بمگذار!
عمر گفت: او را پيش عبيدالله بر، تا هر چه خواهد كند!
پس، پيادگان را نيز از آن خيمه بازگردانيدند.
پس شمر سواران را بفرستاد تا اسب بر حسين همي  راندند، تا همه استخوان هاي وي بشكستند.
پس، آن جا فرو آمدند. و سر حسين به دست خولي  ابن يزيد بود، سوي عبيدالله ابن  زياد فرستادند. و ديگر روز، كشتگان خويش را به گور كردند و كشتگان حسين را آن جا يله كردند. و زنان را بر اشتران افگندند، بر پالان هاي خشك.
و تن حسين، سه روز آن جا افگنده بود.

رويدادها
بخشش را به ما ارزاني داشت
024900.jpg
شهادت امام سجاد 22 بهمن، 12 محرم 95 ق
از دعاي اول صحيفه سجاديه
ستايش ما بر ذات مقدس او كه به زبان ما لغت استغفار آموخت و جان بزهكار ما را به توبت و انابت هدايت فرمود. هم خود به ما درس استغفار مي دهد و هم خود، استغفار ما را مي پذيرد و موهبت مغفرت را به ما ارزاني مي داد. آن چنان است كه اگر عطايا و نعمت هاي او، تنها به استغفار ما و مغفرت او انحصار داشت، باز هم عطيت و نعمتي بسيار عظيم و گرانمايه بود. زيرا امت هاي گذشته، بدين آساني از مغفرت الهي برخوردار نبودند.
امت هاي گذشته، تا دامن به گناه مي آلودند، بي درنگ كيفر مي ديدند. اين ما هستيم كه در پناه رحمت و مرحمت وي، همواره درهاي غفران را به روي خويش گشاده مي بينيم و توبة صدبار شكسته، بار ديگر تجديد مي كنيم و بار ديگر به آمرزش، افتخار مي يابيم.
بر ضعف و مسكنت ما ترحم فرمود و بار سنگين وظايف را برگردن ما سبك تر گذاشت و ما را از تحمل آن چه در طاقت ما نبود، معاف فرمود. امضا فرمود كه بيش از وسع خويش به اداي تكليف نپردازيم و به رنج و مشقت فرو نيفتيم. ولي در برابر اين تخفيف، دهان ما را به بهانه گويي و عذرخواهي فرو بست.
از فروغ خورشيد عقل و عرفان، راه را از چاه بر چشم ما آشكار كرد. با اين همه هدايت و ارشاد، اگر كسي به هلاكت در مي افتد. جز لجاج و عناد خويش، مسؤول ديگري ندارد و جاني كه در شاهراه علم و استقامت به سوي سعادت مي گرايد، به پاداش كردار نيك خود مي رسد.

شاعرترين
024870.jpg
وفات سيدرضي 16 بهمن، 8 محرم 406 ق
فرخنده ملكي فر
هميشه عجيب ترين آدم ها آن هايي هستند كه نه فقط هوش و استعداد و توانايي فوق العاده اي داشته اند، بلكه در موقعيت هاي خاصي هم قرار گرفته اند. موقعيتي كه نتيجة آن در كنار توانايي هاي خاص، معمولا چيزي به نام بهترين يا اولين ـ يا هر دو ـ را ساخته است. سيدرضي، هم نبوغ خدادادي داشت، هم موقعيت منحصر به فرد، زمان تولدش هنوز يك قرن از غيبت امام زمان(ع) نگذشته بود. از طرف پدرش با پنج واسطه نسبش به امام هفتم مي رسيد و از طرف مادر با شش واسطه به امام چهارم. پدرش هشت سال زنداني حكومت بود. محمد و علي را ـ كه بعدها به سيدرضي و سيدمرتضي معروف شدند ـ مادرشان پيش شيخ مفيد برد و از او خواست به شان فقه بياموزد.
سيدرضي در شعر، چنان مهارتي داشت كه لقب اشعر قريش و اشعر عرب (سرآمد شاعران عرب) را به او داده بودند. اولين شعرش را چنان ماهرانه گفته بود كه براي يك كودك 9 ساله خيلي زود بود. ديوان شعرهايش چهار جلد بود و به جز آن، كتاب هاي ديگري هم نوشته بود كه اسم هيچ كدامشان تا به حال به گوش ما نخورده، مثل تلخيص البيان عن مجازات القرآن يا حقايق التأويل في متشابه التنزيل اما نهج البلاغه را چون اولين مجموعة تدوين شدة سخنان حضرت علي(ع) است، همة ما مي شناسيم.
سيدرضي، يك دانشگاه شبانه روزي هم براي شاگردانش درست كرده بود كه آن هم اولين بود. تا آن زمان، معمول نبود كه مدارس، شبانه روزي باشند. مدرسة سيدرضي، طوري بود كه تمام احتياجات شاگردانش همان جا فراهم بود و كسي احتياج نداشت حتي براي خريد بيرون برود. چون همه كليد انبار را داشتند و هر كسي هر چه مي خواست، مي توانست از همان انبار بردارد.

پايان هزار و يك شب
024879.jpg
فتح بغداد به دست هلاكو 21 بهمن، 10 فوريه 1258 ميلادي
اين متن از كتاب خاورميانه نوشتة پروفسور برنارد لوئيس استاد تاريخ شرق در دانشگاه لندن، ترجمة حسن كامشاد (نشر ني، 1381) انتخاب
شده است

برنارد لوئيس- ترجمه: حسن كامشاد
صدمة حملة مغول در يك زمينه واقعا ماندگار بود: بغداد. عراق، موقعيت محوري اش در جهان اسلام را ديگر هيچ گاه بازنيافت. اثر فوري تهاجم، گذشته از فروپاشي حكومت، ويراني شبكة وسيع آبياري ماية بركت و حيات مملكت بود. در ايران به مجرد آن كه نظام جديد، زمام امور را به دست گرفت، نظم و آسايش بازگشت. اما در عراق، ويراني پاياني نداشت. فرمانروايان مغول ايران، پايتخت خود را به شهري بزرگ و ثروتمند تبديل كردند. ولي عراق در اين ايام، ايالت مرزي دورافتاده و ميدان تاخت و تاز تباه كنندة بدويان عرب شد. از آن پس، وادي ميان دجله و فرات، با مرزي از شن و پولاد، از كشورهاي مديترانه در غرب بريده شد.
تباهي نهاد تاريخي بزرگ خلافت كه حتي در دوران زوال، مركز شرعي و مظهر وحدت اسلام به شمار مي رفت، پايان يك دوران در تاريخ اسلام بود؛ هم در شكل ظاهري حكومت و حاكميت و هم در نفس تمدن اسلامي. تمدن اسلامي پس از دگرگوني ناشي از آخرين تهاجم اقوام اِستپ، در راه متفاوتي افتاد.
در دوران پس از سقوط خلافت، مرزي بين دو حوزة فرهنگي بزرگ خاورميانه پديد آمد. شمال، منطقة نفوذ تمدن ايراني بود كه از غرب تا قلب آناتولي، و در شرق تا آسياي ميانه و هندوستان گسترش داشت. در اين ممالك، كماكان عربي زبان دين و علوم ديني باقي ماند، ولي ادبيات عربي، ناشناس بود. حيات چيرة ادبي و هنري، سنت هاي ايران اسلامي بود. در جنوب اين حوزة ايراني، مراكز عربي زبان تمدن قديم يعني ايالت متروك عراق و مصر قرار داشت. نفوذ ايراني، در هنر و به ويژه معماري، تا حدي در اين سرزمين ها هم ديده مي شود، ولي فرهنگ ادبي همچنان در راستاي ادبيات عرب راه مي سپرد.

مردي با سايه هاي رنگي
025089.jpg
فوت رسام عرب زاده (طراح فرش) ۲۰ بهمن 1377
مريم نوابي نژاد
پدرم نقاش بود. از شاگردان كمال الملك. با نقاشي و طراحي فرش، زندگي خانوادة شش نفري ما را در شرايط دشوار آن سال ها اداره مي كرد. هر وقت مي خواهم پدرم را به ياد بياورم، ياد دست هاي رنگي اش مي افتم. من با آن دست ها عالمي داشتم.
جنگ جهاني اول كه شروع شد، اوضاع سياسي و اقتصادي آن زمان، زندگي را براي همه به خصوص مردم آذربايجان، دشوار كرده بود. طوري كه رسام و خانواده اش مجبور شدند در جست وجوي نان به تهران بيايند.
در تهران شرايط كار و زندگي سخت بود. حتي روزي نقاشي پدرم را براي قرصي نان به گرو گرفتند. ما به ناچار به تبريز برگشتيم. آن جا زيرنظر يكي از استادكاران تبريز، بافت قالي را ياد گرفتم. در آن زمان، تحصيل در مدرسه صنايع قديمه تهران، يكي از بزرگ ترين آرزوهاي من بود.
اولين فرش را با قرضي كه از يكي از دوستانش گرفته بود، به پايان برد و فرش را در ازاي بدهي از دست داد. اما اين اتفاق، شروعي بود براي اتفاق هاي ديگر. از تلفيق نقاشي و قالي بافي به افق هاي بازتري از تخيل رسيد.
در اوايل دهه بيست به تهران آمدم. اين بار، بخت مساعد بود. فرش هايم مورد توجه قرار گرفت. از آن به بعد به كارهايم اهميت بيشتري دادم و براي هميشه در تهران ماندم.
حاصل 68 سال تلاش و نوآوري، نزديك به 70 قطعه فرش است كه همگي در موزه فرهنگي رسام عرب زاده نگهداري مي شود. چهار سال بعد از افتتاح موزه، رسام عرب زاده درگذشت. يك بار كه نمايندة يك شركت ژاپني، رقم 11 ميليون دلار را براي يكي از فرش هايش پيشنهاد كرد، سرش را بالا گرفته بود و گفته بود: بچه ام را سر راه نمي گذارم.

مرگ كار خودش را مي كند
025098.jpg
تولد فرهاد غبرايي 16 بهمن 1328
اين متن، مقدمه اي است كه بابك احمدي روي آخرين ترجمة فرهاد غبرايي (فليني از نگاه فليني) نوشته است. كتاب چاپ نشر مركز، 1373 است

بابك احمدي
فرهاد غبرايي كه مترجمي توانا بود، كمتر از يك ماه پيش [ارديبهشت 1373] در حادثة رانندگي در جاده هاي شمال كشته شد. نمونة خوب كارش ترجمة دشوار حريم فاكنر بود. هرگز او را نديدم. دورادور كارهايش را دنبال مي كردم و برايش احترام قائل بودم. اكنون دست نوشتة يكي از آخرين ترجمه هايش [فليني از نگاه فليني]روي ميز من است. در واپسين سطرهاش مي خوانم كه سينماگر مي گويد: پس از اين همه مرگ و خاك سپاري...
سال گذشته يك روز صبح، دوستانم در نشر مركز به من گفتند غبرايي ترجمة كتابي سينمايي را پيشنهاد كرده و چند كتاب هم آورده دربارة وايدا، داوژنكو و فليني. كتاب آخري را
ـ همين كه حالا فارسي اش دست شماست ـ پذيرفتند و قرارداد بستند و كار شروع شد و كار تا پيش از مرگ تمام شد. ترجمه دقيق است. در آن از نادرستي هاي رايج در ترجمه هاي سينمايي، اثري نيست. زبان شيرين فليني، شوخي ها، طنزهاي گزنده و چندپهلويش، قشنگ به فارسي درآمده و دقت و امانت مترجم، آشكار است. من جز چند واژه هيچ تغييري در متن نداده ام. واژگاني كه مطمئن ام اگر غبرايي زنده بود، آن ها را مي پذيرفت. موارد مربوط به اختلاف سليقه را رها كردم، اما اگر غبرايي زنده بود...
وقتي غبرايي در خانه اش، در شمال، كتاب را ترجمه مي كرد، فدريكو فليني از دنيا رفت. تقريبا همان روزهاي مرگ غبرايي، جوليتا ماسينا نيز درگذشت. پس اين دست نوشته ها كه پيش  روي من است، كلام كساني است كه ديگر نيستند. اما به اين دليل از آن ها نترسيد. چون خبر از زندگي مي دهند. از شادي زنده بودن، از هنر و از آفرينش. زنان و مرداني هستند كه حتي نمي شود آنان را ستود. چون نشانه هاي قراردادي زبان، به آنان كه مي رسند بي اثر مي شوند. ماسينا و فليني چنين كساني بودند...
مرگ كار خودش را مي كند. آدم ها هم كار خودشان را مي كنند و در نبردي نابرابر از مرگ شكست مي خورند. عظمت شان در اين است كه وقتي زنده اند، راحت مي توانند وانمود كنند كه شكست محتوم، آن قدرها هم مهم نيست. مهم آن است كه كارهايت را درست دنبال كني. به همين دليل، اين دست نوشته هاي پيش  روي ما خبر از زندگي مي دهند.

قاضي القضات باشتين
024873.jpg
تولد علي نصيريان 15 بهمن 1313
احسان بيكايي
هيچ كس نمي داند او بالاخره نقش هاي منفي را بهتر بازي مي كند يا نقش هاي مثبت را. در هر نقشي كه باشد، شيطنتي كه پشت نگاهش وجود دارد و آن بالا انداختن دست هايش و لحن عجيب حرف زدنش، باعث مي شود كسي نتواند كاملا به او اعتماد كند. وقتي هم كه پوزخند مي زند و با چشم هايش (كه انگار آن ها هم پوزخند مي زنند) يك وري نگاه مي كند، ديگر خيالت راحت مي شود كه لابد او چيزي مي داند كه ما از آن بي خبريم. وقتي ابوالفتح رنجور از سل، با  آن تك سرفه ها، رضا تفنگچي شرابخوار را به كميتة مجازات دعوت مي كند، نگاه معني دارش مي ترساندت. و وقتي دايي غفور مي گويد: دوست داري خسرو از كدوم طرف بياد؟ از اين ور يا از اون ور؟ ، فكر مي كني پدري داغديده و ماليخوليايي است كه مي خواهد بقيه را هم با خود همراه كند. حكيم گرگ ها و قاضي شارع سربداران، دو نقش كاملا متضادند. ولي شباهتي عجيب دارند كه همان جاه طلبي مرموزي است كه در هر دو وجود دارد. وقتي مظفرالدين شاه عليل كه از اعلي حضرت پاپ و عمه جان اليزابت اش التماس دعا دارد، دلت را به رحم مي آورد، چند لحظه بعد درخواست اش از نقاش باشي براي كشيدن صور قبيحه به تعجب ات وا مي دارد. بلاهت اوايل سلطنت با حاضرجوابي اش به اتابك، حالي ات مي كند كه اصلا نمي تواني به اين چهرة آرام و چشم هاي مرموزش اعتماد كني. نگاه ها و لحن عجيب و منحصر به فردش با آن حركات شانه و دست ها در هر نقشي كه باشند، تكراري نيستند. و اين قدرت بازيگري كسي است كه فقط عزت الله انتظامي دوست و همبازي قديمي اش قدرت برابري با آن را دارد.
علي نصيريان متولد تهران است. فارغ التحصيل مدرسه هنرهاي زيبا و كارمند وزارت فرهنگ و هنر در قبل از انقلاب. نمايشنامه نوشته و كارگرداني كرده است و اولين جايزة فستيوال نمايشنامه نويسي را به خاطر نمايش بلبل سرگشته گرفته است. اولين بار، مهرجويي با بازي در فيلم گاو، او را به سينما كشاند. علاقه اش به مهرجويي باعث شد در دو فيلم بعدي اش آقاي هالو و پستچي هم با او باشد. اين همكاري، بعدتر در دايره مينا و مدرسه اي كه مي رفتيم تكرار شد. بعد از مهرجويي، بيشتر با حاتمي كار كرده است. او اولين هنرمند سينمايي ايران بود كه چهرة ماندگار نام گرفت.

اراده، گرسنگي و برف
024897.jpg
پايان نبرد استالينگراد‎/ 15 بهمن، 4 فوريه 1943
احسان رضايي
ناپلئون هم همين جا از پا درآمد. اما تاريخ را انگار براي عبرت نگرفتن ساخته اند.
نقشة حمله به روسيه، يكي از عمليات هاي كلاسيك  است كه هنوز در دانشكده هاي افسري تدريس مي شود. نازي ها مي خواستند با يك حمل? برق آسا ارتش روسيه را هم مثل ارتش لهستان و فرانسه درهم بشكنند و در عرض چند هفته، كار را تمام كنند. ولي اين جا فرق داشت. سربازان روسي، حتي وقتي كه هيچ اميدي به پيروزي نداشتند، تسليم نمي شدند. آن ها اميد داشتند كه تا فصل سرما دوام بياورند. با اين حال، ارتش آلمان توانست به سمت مسكو و لنينگراد، دو شهر بزرگ روسيه، پيشروي كند. كيف در 19 سپتامبر سقوط كرد و 665 هزار سرباز روسي اسير شدند. شهر لنينگراد به محاصرة ارتش شمال درآمد و ارتش نازي به نزديك مسكو رسيد. همه توي ستاد ارتش آلمان داشتند از نبوغ نظامي پيشوا تعريف مي كردند.
ارتش روسيه، اما هنوز منتظر سوز سرما بود. نخستين حملة روس ها را ژنرال ژوكف در جبهة مسكو فرماندهي كرد. او صد لشگر تازه نفس و جنگنده را كه در برف و سرماي شديد تعليم ديده بودند، وارد ميدان كرد. ضرب  شست اين نيروها چنان خردكننده بود كه ارتش آلمان هيچ وقت نتوانست نيروهاي ازدست رفتة خود را جايگزين كند. سربازان آلماني كه مي خواستند جشن سال نو را در مسكو بگذرانند، در طول زمستان قدم به قدم عقب رفتند. افسانه شكست ناپذيري آلمان نازي، ديگر از بين رفته بود.
با رسيدن بهار و آب شدن يخ ها، آلماني ها نقشه جديدي رو كردند. برخلاف سال قبل، اين نقشه چندان جاه طلبانه نبود. هيتلر فهميده بود كه نمي تواند ارتش سرخ را در يك نبرد نابود كند. در حملة تابستان 1942، او مي خواست قواي خود را متمركز كند و ضربه را يكجا وارد كند. اين يكجا، چاه هاي نفت قفقاز و شهر استالينگراد بود. در 23 اوت 1942، ارتش آلمان درست در شمال استالينگراد به رود ولگا رسيد و پرچم صليب شكسته بالاي بلندترين كوه هاي قفقاز نصب شد. به نظر مي رسيد كه آلمان بالاخره پيروز شده.
مانع پيروزي نهايي، فقط يك چيز بود: مقاومت مردم شهر. استالينگرادي ها سرسخت تر از آن چيزي بودند كه در محاسبات نظامي آمده بود. آن ها جانانه دفاع مي كردند و ارتش ششم آلمان نتوانست بيشتر از حومه استالينگراد را تصرف كند. همين مقاومت، به ارتش شوروي فرصت داد قوايش را بازسازي كند و دومين ضربه را بزند. در 19 نوامبر 1942 يك واحد زرهي توانست در شمال غربي استالينگراد در جبهه آلمان نفوذ كند و بين ارتش ششم و بقية نازي ها فاصله بيندازد. مشاوران هيتلر اصرار داشتند كه بايد عقب نشيني كرد. و هيتلر داد زده بود: از استالينگراد عقب نشيني نمي كنم. حالا، هم استالينگراد در محاصره بود و هم ارتش ششم. مردم در استالينگراد، سگ ها و گربه هايشان را هم كشته بودند و حالا ناچار بودند چرم  لباس يا كفششان را بيندازند توي آب جوش تا غذايشان كمي مزه بگيرد. اما مردم استالينگراد و سربازان روسي، همچنان در كوچه ها و خيابان ها با سربازان آلماني مي جنگيدند. شهر يكسره ويران شده بود.
هيتلر براي نجات ارتش ششم، مدام نيروي جديد مي فرستاد تا حلقه محاصره شكسته شود. اما اين كار، غيرممكن بود. صبح 8 ژانويه 1943 سه افسر ارتش شوروي با پرچم سفيد وارد خطوط آلمان ها شدند و آخرين پيشنهاد را به مارشال پائولوس، فرمانده لشگر ششم دادند. شرايط تسليم، منصفانه بود. پائولوس با بي سيم خبر داد. اما هيتلر با تسليم مخالف بود. نبرد خونين باز هم ادامه يافت. در 20 ژانويه، پائولوس اين پيام راديويي را براي هيتلر فرستاد: به انهدام نهايي ما بيشتر از 24 ساعت نمانده. در روز دوم فوريه 1943 ارتش ششم آلمان تسليم شد و استالينگراد بالاخره آزاد شد. 91 هزار سرباز آلماني، گرسنه و سرمازده، بر روي برف و يخ به سمت اردوگاه هاي كار اجباري سيبري مي رفتند. و استالينگرادي ها با چشم هايي كه از زور گرسنگي كاملا گود رفته بود، اين صحنه را تماشا مي كردند.
نبرد استالينگراد سرنوشت جنگ  جهاني دوم را تعيين كرد.

فيلسوف و ملكه
024888.jpg
مرگ رنه دكارت 22 بهمن، 11 فوريه 1650
ياسرمالي
دكارت شخصيتي است كه احتمالا حس فيلسوف طلبي شما را از بيخ ارضا مي كند: باهوش، آرام، كم جرأت، ديگران  نفهم پندار، لافزن، مردم  گريز و بي نهايت تنبل. باباي آقاي دكارت، نمايندة پارلمان محلي و صاحب كلي املاك بود كه زود مرد و ميراث خوبي به جاي گذاشت؛ تصديق مي فرماييد كه اگر شما هم مي-خواستيد فيلسوف شويد، از اين وضعيت هيچ شكايتي نداشتيد. دكارت تمام عمر از دست رفقايش فراري بود، ولي راه فرار عجيبي داشت: داوطلب شركت در جنگ مي شد. در جنگ هاي سي ساله بود كه يك  بار از سرما رفت توي بخاري (دقيقا توي بخاري) و پس از يك روز شك دكارتي، شالودة كل فلسفه اش را ريخت. شايد تا به -حال در تاريخ، ادعاي انديشة هيچ-كس به اندازة دكارت گوش فلك را كر نكرده باشد. مي انديشم، پس هستم. اگرچه مانيفست فلسفة جديد، جزء شعارهاي روشنفكران و دستاويز بسياري از سياسيون بوده، ولي لولهنگ اش حسابي آب برمي دارد: اولا وقتي مي گويد مي انديشم ، ضمير ميم مربوطه فرياد مي زند كه وجود من از قبل پذيرفته شده. ثانيا دكارت ظاهرا يادش رفته اول ثابت كند كه هر انديشه، انديشنده اي لازم دارد. بنيانگذار فلسفة جديد ، به تجربه و دنياي بيرون بي اعتماد بود و مي خواست از راه درون، برون را ثابت كند. دكارت كلا كاتوليك خيلي خوبي بود، منهاي اين-كه فكر مي كرد زمين مي چرخد، و جهان لايتناهي است، و قضية ثنويت جسم و روح، و كل كتاب هايش، و چند مسألة پيش  پا افتادة ديگر. پس مجبور شد بيست  سال يواشكي در هلند زندگي كند كه در آن زمان، پاتوق آن هايي بود كه از مرض انحراف ديني رنج مي-بردند. دكارت چون عادت داشت همه چيز را از صفر شروع كند، در رياضيات، محورهاي مختصات را اختراع كرد كه دقيقا از همان صفر شروع مي شوند. نظر به اين-كه عمر تاريخ قد نداده كه در سوئد فيلسوف به عمل بيايد، ملكة سوئد، كريستينا، مكاتبات فلسفي پرشوري با دكارت آغازيد كه به نگارش رساله اي در باب عشق و بعدها رساله اي در باب شهوات روح براي ملكه انجاميد و عليا حضرت كه سيستم پيام  نور ، پاسخگوي استعداد و اشتياق جوشانش نبود، دكارت را با يك كشتي جنگي پيش خودش برد تا هر روز حوالي ساعت 5 صبح در محضرش تلمذ كند. طبيعي است كه دكارت 4 ماه بعد به 3 دليل مرد: ترك عادتِ هميشگي بيدار نشدن تا لنگ  ظهر، بي تجربگي در عشق، و سرماي زياد سحرگاهان اسكانديناوي.

اليور تويست شوخ و شنگ
024876.jpg
تولد نورمن ويزدم ۱۵ بهمن، 4 فوريه 1915
حبيبه جعفريان
نورمن ويزدم متولد لندن است. يك بار ازدواج كرده و از اين ازدواج، دو تا بچه دارد. يك دختر، يك پسر.
جان ميجر، نخست وزير سابق انگليس به نورمن ويزدمِ دموكراسي غربي معروف است.
نورمن، در كشور آلباني يك جور قهرمان ملي است. در دوران جنگ سرد، تنها غيركمونيستي كه فيلم هايش در آلباني كمونيست، اجازة ورود و پخش داشت، نورمن ويزدم بود. مردم آلباني سال هاي سال با او خنديده اند و سال 2004 وقتي شنيدند او ديگر مي خواهد خودش را بازنشسته كند، تقريبا عزا گرفتند.
نورمن هم هواي آلبانيايي ها را دارد. به آن جا سفر مي كند و خيلي وقت ها براي بچه هاي فقير و بي سرپرست آلبانيايي، پول خرج مي كند. او خودش بچة خانواده  اي فقير و پدري الكلي بود. بچة فقير، بزرگتر الكلي، لندن سرد تاريك ياد چي مي اندازدتان؟ دقيقا! اليور تويست.
نورمن، عشق ديكنز است و مي گويد مستقيم از توي كتاب هاي او بيرون آمده.

آزادم چون روز
024882.jpg
تولد ژاك پره ور ۱۵ بهمن، 4 فوريه 1900
شعرهاي ژاك پره ور از مجموعة پاريس در شب، ترجمه اصغر عسگري، كتاب خورشيد، 1383 انتخاب شده اند

ژاك پره ور
ژاك پره ور، جايي نزديك پاريس دنيا آمد. با ديدن فيلم هاي چارلي چاپلين، شيفتة سينما شد و بعدها براي كارگردان هايي مثل ژان رنوار، كلود اوتان  لارا و مارسل كارنه فيلم نامه نوشت. از آن طرف، پاي ثابت محفل سوررئاليست ها بود. با آراگون و برتون مي گشت و شعر مي  گفت. شعرهايي كه هميشه تا زمان مرگش، 1977، و بعد از آن خوب مي فروخت و زياد خوانده مي شد.
دودمان عجيب
لويي اول
لويي دوم
لويي سوم
لويي چهارم
لويي پنجم
لويي ششم
لويي هفتم
لويي هشتم
لويي نهم
لويي دهم (ملقب به لجباز)
لويي يازدهم
لويي دوازدهم
لويي سيزدهم
لويي چهاردهم
لويي پانزدهم
لويي شانزدهم
لويي هجدهم
و بعد نه كسي و نه چيزي...
اين ها ديگر چه آدم هايي هستند
كه نمي توانند
تا بيست بشمارند؟
(2)
زمان
زندگي را سخت مي گيرد
به كساني كه قصد كشتن آن را دارند
(3)
خوشحال ام
ديروز به من گفت
كه دوستم دارد
خوشحال ام و مغرور
آزادم چون روز
چون ديگر نگفت
كه هميشه دوستم دارد.

همه مي ميرند
025113.jpg
سقوط هواپيماي منچستريونايتد ۱۷ بهمن، 6 فوريه 1958
محمدوالا يزداني
مت بازبي، تيمي جوان را به بلگراد فرستاده بود. 5 فوريه 1958، يونايتد در يوگسلاوي مقابل ستارة سرخ، غول آن زمان منطقة بالكان به تساوي سه ـ سه رسيد. اين نتيجه براي تيم  جوان بندر منچستر خيلي خوب بود. اما اي كاش سفر به بلگراد، هيچ وقت ايستگاهي به نام مونيخ را بر سر راه نمي ديد. خط هوايي مونيخ ـ منچستر كه بازيكنان، كادر فني، خبرنگاران و تعدادي مسافر معمولي در آن بود، بايد همان روز از فرودگاه پرواز مي كرد. ولي هواپيما نقص فني داشت. دو ساعت انتظار در فرودگاه مونيخ مي توانست به معناي رفع اشكال فني باشد. دوباره همه سوار شدند. هوا طوفاني بود و برف شديدي مي باريد، اما اين مسأله هم نمي توانست جلوي شوخ طبعي مردان يونايتد را بگيرد. جان بري، مهاجم منچستر، قبل از بلند شدن هواپيما با خنده به همه گفت: بچه ها امروز مي ميريم! و انفجاري از خنده بود كه برفضاي هواپيما غالب شد. و اين خنده ها تنها چند لحظه بعد قطع شدند. هواپيما نتوانست بلند شود، از مسيرش خارج شد و آتش گرفت. هري گرگ، دروازه بان آن زمان تيم كه تازه يك سال قبل، از دانكستر به يونايتد پيوسته بود، فضاي هواپيما را ساكت، آرام و تاريك توصيف مي كند: خلبان داد مي زد: فرار كنيد، فراركنيد. بغل دستم يكي از مربيان تيم و برت والي نشسته بودند. هر دو مرده بودند. بدون شك بايد ظهور افسانة مت بازبي را مديون گرگ بدانيم. او با اين كه هر لحظه احتمال انفجار هواپيما وجود داشت، يك دختر بچه و مادرش را همراه با دنيس ويولت و بابي چارلتون نجات داد. در نهايت هم مت بازبي را كه پا و قفسة سينه اش شكسته بود، از هواپيما بيرون كشيد.
سانحة مونيخ، 23 كشته به جا گذاشت. 8نفر از بازيكنان تيم، 3 نفر از كادر فني و 8خبرنگار؛ بازيكناني چون جف بنت، راجر بابيرن، ادي كولمن، مارك جونز، ديويد پگ (كه اصلا قرار نبود در بلگراد بازي كند)، تامي تيلر، ليام ولان و البته دانكن ادواردز. ادواردز كسي است كه آن زمان، همه اعتقاد داشتند پديدة فوتبال انگليس است. بعد از آن هم سال ها طول كشيد تا مايكل اوون، ركورد او به عنوان جوان ترين بازيكن تاريخ فوتبال ملي را بشكند. ادواردز 15 روز در كما بود و وقتي به هوش آمد، گفت: بچه ها بازي ساعت چنده؟ و بعد به دوستانش پيوست. جان بري نمرد، ولي ديگر حتي يك لحظه هم نتوانست فوتبال بازي كند. سال 98 آن دختر بچة دو ساله به منچستر آمد و از هري گرگ كه او را نجات داده بود، تشكر كرد. يونايتد سال 58 نابود شد، اما هيچ وقت هويت اش را گم نكرد. چون سر مت بازبي را داشت.

فهرست
نامه به سردبير
نامه ها‎/ فهرست
سينما تلويزيون
واي به روزي كه بگندد نمك
سينما با طعم همشهري جوان
رويدادهفته
گوي طلايي تمشك طلايي
ورزشي
منم بزبز قندي
خدايا گوام برسان
رويدادهفته
اجتماعي
چه دارد آن كه تو را ندارد و چه ندارد آن كه تو را دارد
زندگي
توانا بود هر كه برنا بود
دانشگاه؟ مفت!
رويدادهفته
سينما
همان هميشگي
سيمرغ هاي كوچك خندان
كي چي گفته؟
بعضي ها خارجي اش را دوست دارند
روزها
من مي گويم شما بگرييد
رويدادها
هنر روز
دلفين تنگه
|  فهرست  |  سينما تلويزيون  |  ورزشي  |  اجتماعي  |  زندگي  |  سينما  |  روزها  |  هنر روز  |
|  شناسنامه  |  ادبيات  |  مهمان هفته  |  راهنما  |  سبك زندگي  |  گفت و گو  |  گزارش  |  موفقيت  |
|   نيم رخ ، تمام رخ  |  يادداشت  |  موضوع ويژه  |  گالري  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |