و حقيقت كربلا اين جاست. جايي كه حسين بن علي(ع) به عرش مي رسد و نام بلندش جاودانه مي شود
حبيبه جعفريان
روايت محمد جرير طبري (مورخ و مفسر قرن چهارم هجري) از عاشورا ، يك ويژگي دارد. برخلاف چيزي كه از بچگي تو روضه هاي زنانه و هيأت هاي عزاداري شنيده ايم كه پر از داستان هايي است كه مجلس را هر چه گرم تر و پرسوز و گدازتر كند، اين لب مطلب است. جان كلام است. روايتي ساده با نثري بي آرايش و منگوله؛ و همين صراحت است كه جان آدم را مي گيرد از بس غم دارد. وقتي اين طور چشم در چشم واقعه مي دوزي، مغزت گر مي گيرد، قلبت تند مي زند، كاسة چشمت داغ مي شود و اشك ها قلپ قلپ مي زنند بيرون. به روضه احتياجي نيست.
محمد جرير طبري
... و اندر اين، يك هفته روزگار شد. حسين به لشكرگاه خويش همي بود و عمر [سعد] به لشكرگاه خويش همي بود. و چون وقتِ نماز بودي، همه از پسِ حسين صف زدندي و نماز كردندي.
خبر سوي عبيدالله ابن زياد شد. نامه كرد به عمر ابن سعد كه: من تو را نه به آن فرستادم كه با حسين منازعت كني و از پس وي نماز كني. و مردي را بفرستاد، نامش كوثر ابن بدر تَميمي. و او را گفت: اگر عمر حرب كند، و اگر نه، او را بند كن! تا من كسي فرستم تا حرب كند.
عمر چون اين نامه برخواند، همان گاه بر نشست و سپاه را برنشاند و آهنگ حرب كرد. و بانگ كرد و گفت: يا حسين، من جهد كردم كه مگر حرب نبايد كردن، تا به خون تو هنباز نباشم. اين كار همي برنيايد و همي فرمان نكني. و عبيدالله اكنون رسول فرستاده است كه اگر من حرب نكنم، مرا بند كند. تو را آگاه كردم.
حسين گفت: مرا امروز زمان ده، تا فردا!
گفت: دادم.
پس حسين، آن شب ، همه شب، سلاح راست كرد.
پس به نيمشب، رسولِ عبيدالله ابن زياد فراز رسيد سوي عمر ابن سعد و گفت: آب فرات بر ايشان بگير! و دست بازمدار كه آب خورند، تا از تشنگي بميرند! و چون حسين را بكشي، تنش به سُم ستوران بكوب!
عمر ابن سعد، همان گاه، پانصد مرد به لب رود فرات فرستاد تا آن جا كه آبخور بود، بگرفتند.
و به لشكر حسين آب نبود. و همه تشنه بماندند. و حسين آن شب، سلاح راست همي كرد. و علي اصغر بيمار بود. و زنان، همه بگريستند. و بانگِ زنان برخاست.
حسين گفت: مگرييد كه دشمن شاد گردد!
پس حسين سر بر آسمان كرد و گفت: يا رب، تو داني كه اين مردمان با من بيعت كردند و مرا بخواندند و اكنون بيعت همي نقض كنند. يا رب، تو داد من از ايشان بده!
پس حسين آن مردمان را كه با وي بودند ـ كه اهل شيعت وي بودند ـ گرد كرد و گفت: آن چه بر شما بود، كرديد و من شما را نه به حرب آوردم و ندانستم كه مرا چنين اوفتد. و من از جان خويش نااميد شدم و شما را از بيعتِ خويش بِحِل كردم. هر كه خواهد كه بازگردد، بازگرديد!
ايشان گفتند: يا ابن رسول الله، روز رستاخيز، پيش محمد چه حُجّت آريم كه فرزندان او را به دست دشمن يله كنيم و خود برويم؟ ما همه جان ها پيش تو فدا كنيم.
و حسين تعبيه همي كرد سپاه را، ميمنه و ميسره راست همي كرد. و گرداگرد خيمة زنان كَنده كرد و هيزم اندر نهاد و گفت: چون من به حرب مشغول شوم، شما آتش به اين هيزم اندر زنيد، تا به زندگاني من، كسي آهنگ خيمة شما نكند!
پس ديگر روز، آدينه بود، روز عاشورا، دهم از محرم.
عمر ابن سعد با سپاه به حرب بيستاد. و بر ميمنه، عمرو ابن حجاج كرد و بر ميسره، شمر ابن ذي الجوشن. و خود به قلب اندر بيستاد.
و حسين سپاه تعبيه كرد و بفرمود تا آن هيزمِ گرداگرد خيمه، آتش اندر زدند. پس حسين پيش صف اندر آمد ـ چنان كه همة لشكر عمر ابن سعد او را بديدند ـ و خطبه كرد و گفت: من دانم، يا مردمان كوفه، كه مرا اين سخن سود نكند، و ليكن من بگويم حجّتِ خداي را بر شما و عذر خويش را نزد خداي. هر كه داند از شما كه من كيستم، خود داند و هر كس كه نداند، من پسر دختر پيغامبرم و پسرِ عم زادة وي ام. و پدر من نخستين كسي بود كه به اسلام اندر آمد. و عم من جعفر طيار است كه كشته شد، به فرمان پيغامبر. و عم پدر من حمزه است سيدالشهدا. و من و برادر من آن ايم كه پيغامبر گفت سيدا شباب اهل الجنه. و ترساان بر سم خري كه عيسا بر آن نشست، همي آن كنند كه شما خود دانيد. و اگر جهودان چيزي از آنِ موسا بيابند، همچنين كنند. و من فرزند پيغامبرم و شما به اين بيابان، آهنگ كشتن من كرديد. و نه از خداي ترسيد و نه از روز رستاخيز و نه از روان پيغامبر شرم داريد. من تا اندر ميان شما ام، خون كس نريختم و خواستة كس نستدم. به چه حجت، خون من حلال داريد؟ و من به مدينه بودم، به گور جدم. مرا آن جا دست بازنداشتيد. و به مكه آمدم، مرا بخوانديد. شما كه اهل كوفه ايد، مرا نامه كرديد و رسولان فرستاديد، يكي و دو و ده. اكنون من شما را آن گويم كه موسا گفت قوم فرعون را: اگر به من نگرويد، باري از من زاستر شويد! من نيز مي گويم اگر مرا ياري نكنيد، باري مكشيد تا بازِ حرم خداي شوم و آن جا بنشينم، تا اين جهان بگذرد و به آن جهان پديد آيد كه حق كه را بوده است.
پس هيچ كس مر حسين را جواب نداد.
حسين گفت: الحمدلله كه حجت خداي بر شما لازم شد. يكان يكان را آواز كرد: يا شبث ابن رِبعي و يا قيس ابن اشعث! و يا فلان و يا فلان! نه شما نامه كرديد به من و مرا بخوانديد؟ اكنون مرا همي بكشيد؟
ايشان گفتند: ما نامه نكرديم به تو.
پس حسين نامه هاي ايشان بياورد و به ايشان نمود.
ايشان گفتند: ما بيزاريم.
پس حسين بازِ صف آمد و بيستاد و چشم همي داشت تا ايشان ابتدا كنند به حرب.
پس آن حر ابن يزيد كه از پيش بيامده بود و حسين را آگاه كرده بود، اسب برانگيخت و نزديك حسين آمد.
حسين او را گفت: به چه كار آمدي؟
گفت: به آن كه پيش تو كشته شوم.
حسين گفت: نوش باد تو را شهادت و بهشت! تو آزاد مردي ـ چنان كه نام توست.
پس شمر، عمر را گفت: چرا روزگار همي بريد؟ فرا حرب آي!
عمر تير به كمان نهاد و بينداخت و گفت: شما گواه باشيد كه نخستين تير، من انداختم.
پس دو تن از لشكر عمر ابن سعد بيرون آمدند، از مولايان عبيدالله ابن زياد ـ نام يكي يسار و ديگر سالم- و مبارز خواستند. از لشكر حسين، دو تن بيرون شد- يكي حبيب مظاهر و ديگر بُرَير ابن حُضَير- و يسار و سالم را بكشتند.
پس مردي از لشكر عمر بيرون آمد نامش يزيد ابن معقل. و از لشكر حسين برير ابن حضير بيرون شد و حمله كرد و يزيد ابن معقل را بكشت.
پس مردي از لشكر عمر بيرون آمد نامش اشرف ابن سعد. برير ابن حضير او را نيز بكشت.
پس عمرو ابن قرطه، بيرون آمد. نافع ابن هلال از لشكر حسين بيرون آمد و او را بكشت.
و مردي ديگر بيرون آمد. نافع او را نيز بكشت.
مزاحم ابن حُريث بيرون آمد از لشكر عمر. و او مردي مبارز بود. نافع او را نيز بكشت.
و روز گرم شد. و لشكر حسين، همه تشنه شدند. و عمرو ابن حجاج گفت: اين لشكر حسين دل بر مرگ نهاده اند و كس بر ايشان برنيايد. ما را همه به جمله حرب بايد كردن.
عمر ابن سعد همچنين كرد. و تيرباران كردند بر لشكر حسين. و همة لشكر حسين را به تير مجروح كردند. پس ميمنة عمر به جمله حمله كردند و بيست تن را از لشكر حسين بكشتند.
وقت نماز فرا آمد. حسين گفت: دست از حرب باز داريد.
باز داشتند و نماز كردند. و باز به حرب مشغول شدند.
و حرب سخت شد. و ياران حسين، آن كه مانده بود، صبر كردند. و حرب به حسين رسيد. و حسين پيش اندر آمد. زهير ابن قين پيش حسين شد و گفت: والله كه تو پيش نشوي، تا جان به تن من اندر است! و پيش حرب رفت و حرب همي كرد، تا كشته شد.
پس ياران حسين، آن كه مانده بودند، گفتند: تا از ما يكي مانده است، گزند به تو نرسد.
حسين را آب به چشم اندر آمد و گفت: جزاكم الله خيرا.
پس ايشان، يك يك، پيش حرب همي شدند و هر كه پيش رفتي، گفتي: بدرود باش، يا فرزند پيغامبر!
حسين گفت: تو رفتي و من از پس تو آمدم.
و همچنين همي كردند، تا هر چه با وي كس بود از اوليا و شيعت، همه كشته شدند. و حسين بماند با برادران و فرزندان و عم زادگان، پسر جعفر ابن طالب و پسران مسلم ابن عقيل.
حسين گفت: اكنون، نوبت من آمد.
ايشان گفتند: نيكو باشد كه ما زنده باشيم، تو پيش حرب شوي؟
پس نخستين كسي كه حمله كرد از اهل بيت او، پسرش بود علي اكبر و دوازده حمله بكرد و به هر حمله، يك تن و دو تن بيفگند و تشنگي غلبه كردش. گفت: يا پدر، تشنگي!
حسين گفت: فداك ابوك! چه توانم كرد؟ و فراز شد و زبان خويش بر زبان پسر نهاد تا تر شد.
و علي بازگشت و بازِ حرب شد. و مردي، نامش مُرّت ابن منقذ، از پس وي اندر آمد و شمشيري بزد و بيفگندش. و خلق بر وي گرد آمدند و پاره پاره كردندش.
حسين چون چنان ديد، بگريست به آواز بلند.
پس عبدالله ابن مسلم ابن عقيل بيرون شد. مردي نامش عمرو ابن صُبَيح تيري بزد و دستش بر پيشاني بدوخت. او برگشت. هم عمرو تيري ديگر بزد بر پشتش و به شكم بيرون آمد. عبدالله بيفتاد و بمرد.
پس عبدالرحمان ابن مسلم ابن عقيل بيرون شد. مردي، نامش عبدالله ابن حوزه، تيري بزد بر شكمش و بشكافت و بكشتش.
و با حسين كس نماند مگر پنج تن از برادران وي: عبدالله و عباس و جعفر و عثمان و محمد. و محمد حَنَفيه و عمر ابن علي به مكه بماندند، كه آن جا نبودند. و پسر حسن مانده بود، نامش قاسم. و علي اصغر بيمار بود، به خيمه اندر، خفته بود. پس اين هر پنج برادران بيرون آمدند تا كشته شدند. و قاسم ابن حسن كودك بود، يازده ساله. از خيمه بيرون آمد، شمشير به دست گرفته.
حسين گفت: بازگرد كه تو كودكي!
گفت يا عم، به حق پيغامبر كه دست از من بازداري! و برفت.
سواري اندر آمد و او را شمشيري بزد و بكشت.
پس تيري آمد و اسب حسين را بزد و بكشت. و حسين پياده بماند و سست گشته بود از تشنگي. بنشست. و هر كه فراز آمد كه او را بكشد، انديشه كرد كه چه كنم خون وي به گردن؟ و بازگشت.
و حسين را پسري بود يك ساله، نامش عبدالله. آن پسر بگريست. حسين را دل بسوخت. او را پيش خواست و بر كنار گرفت و همي گريست. تيري بيامد و به گلوي آن كودك اندر شد. و بمرد.
حسين گفت: يارب، مرا بر اين مصيبت ها صبر ده! بر پاي خاست. و از تشنگي سست شده بود. تا به لب رود فرات برفت، به طلب آب.
شمر گفت: دست باز مداريد كه آب خورَد؛ كه وي از تشنگي مرده است! چون آب خورد، زنده شود.
و حسين آب همي به دهان برد. تيري بيامد و به دهان حسين اندر شد. حسين آب را دست بيفگند و آن تير بيرون كشيد و بازگشت- و خون از دهانش همي آمد- و بر در خيمه بيستاد.
عمر ابن سعد آهنگ كشتن وي كرد.
چون عمر به نزديك آمد، حسين گفت: تو آمدي به كشتن من؟
عمر شرم داشت و بازگشت. پس، پيادگان را گفت: اورا گرد اندر گيريد!
پيادگان گرد حسين اندر آمدند. حسين به هر حمله اي كه بكردي، چند تن را بيفگندي.
عمر ابن سعد گفت: شما هرگز مردي ديده ايد كه همه اهل بيت او پيش وي بكشته اند و او را چندين جراحت كردند و چندين سپاه گرد وي اندر آمدند و او از جان نااميد شده، با اين دلمردي كه اين مرد است؟
پس حسين حرب همي كرد با اين پيادگان، تا سي و چهار جاي جراحت كردندش به شمشير و سي جاي به تير و نيزه و خون بسيار از وي برفت و تشنگي غلبه كردش.
پس شمر با شش پياده از خاصگان خويش آهنگ وي كردند. و مردي، نامش زرعه ابن شريك تميمي، حسين را شمشير بزد و دست چپش بيرون انداخت. و خواست كه ديگر زند، حسين آهنگ وي كرد. بيفتاد. و مردي از پس وي اندر آمد و حربه اي بزد بر پشتش و به شكم بيرون آورد. و حسين جان بداد. پس سنان ابن انس ابن عمرو نخعي فراز آمد سرش ببريد. پس عبيدالله گفت: اين غلام كيست؟
و شمر آهنگ خيمة زنان كرد و غارت كرد و جامه از زنان همي ربود و ايشان بانگ همي كردند. پس عمر ابن سعد فراز شد. و شمر همي خواست كه علي ابن حسين را- كه بيمار بود- بكشد.
عمر گفت: مكش!
شمر گفت: عبيدالله ابن زياد مرا فرموده است كه هيچ نرينه از اهل بيت محمد زنده بمگذار!
عمر گفت: او را پيش عبيدالله بر، تا هر چه خواهد كند!
پس، پيادگان را نيز از آن خيمه بازگردانيدند.
پس شمر سواران را بفرستاد تا اسب بر حسين همي راندند، تا همه استخوان هاي وي بشكستند.
پس، آن جا فرو آمدند. و سر حسين به دست خولي ابن يزيد بود، سوي عبيدالله ابن زياد فرستادند. و ديگر روز، كشتگان خويش را به گور كردند و كشتگان حسين را آن جا يله كردند. و زنان را بر اشتران افگندند، بر پالان هاي خشك.
و تن حسين، سه روز آن جا افگنده بود.