- هفته نامه فرهنگي - اجتماعي -جوانان‎/شماره۵۶ - شنبه ۱۵ بهمن ۱۳۸۴ - - Feb 4, 2006
docharkhe
همان هميشگي
چندفيلم خوب، كلي فيلم بد، سالن هاي خالي و روزهاي برفي اين جشنواره  را هم شبيه دوره هاي قبل كرد
024984.jpg
محمد جباري- كاوه مظاهري- فاطمه عبدلي- سيامك رحماني
توي جشنوارة امسال، مجال براي دهن دره و خميازه كمتر بود. مي توانستي بعد از نگاه به برنامة جشنواره و ديدن يكي دو تا فيلم، خودت را به زور راهي كني كه چند تا فيلم ديگر هم ببيني. در نهايت تعجب هم حالي ات مي شد كه از فيلم ها خوشت آمده يا خيلي بدت نيامده. امسال فيلم هايي مثل چهارشنبه سوري ، ستاره مي شود ، عصر جمعه ، كافه ستاره و آفسايد داشتيم كه چهارشنبه سوري يك سر و گردن از همه شان بالاتر بود. اين ها در كنار فيلم هاي نسبتا قابل قبول و فيلم هاي قابل تحمل ديگر، واقعا باغ آباد و پرباري به حساب مي آمد كه مي توانستي كلي برايش ذوق كني. (كافي است به برهوت سال قبل يك نگاهي بيندازيد.) گرچه اين ذوق، بيشتر سرگرم كننده بود و تازه دوام آن هم با اين اوضاع داوري ها كمتر بود و به تو ذوق تبديل شد. به هر حال هر چه بود و نبود، با همة بالا پايين ها و نتايج رو اعصابش بالاخره تمام شد. كاش از اول قرار بود داورها (كه ثابت كردند جايزه دادن بلد نيستند) به جاي جايزه دادن به فيلم هاي خوب، به فيلم هاي بد جريمه اي، بدوبيراه نامه اي، چيزي بدهند تا ببينيم سال بعد هم اين همه فيلم بد و پرت وپلا رويشان مي شود مثل مور و ملخ از در و ديوار جشنواره بريزند يا نه؟!
024909.jpg
عصر جمعه
طعم تلخ هندوانه

۱ ـ هيجان انگيز است و البته خطرناك. ديدن اولين ساختة يك كارگردان را مي گويم. هر چه هم دربارة فيلم و سازنده اش كمتر بداني، اين هيجان و خطر بيشتر مي شود. ممكن است با يك افتضاحِ به تمام معنا روبه رو شوي. ممكن هم هست لذت كشف يك شاهكار را تجربه كني. مثل خريد هندوانه است، البته با يك تفاوت. اين هندوانة سينمايي را تا آخر بايد بچشي تا از طعم و رنگش مطمئن شوي.
۲ ـ اگر عصر جمعه در بيشتر بخش هاي جشنواره نامزد سيمرغ نشده بود، در اين ترافيك فيلم و كار، با خيال راحت مي شد آن را كنار گذاشت و به فيلم هاي ديگر رسيد. ولي سيمرغ ها هر چقدر هم بدسليقه باشند، باز وسوسه ات مي كنند.
۳ ـ رؤيا نونهالي (سوگند) با چهره اي درب و داغان، بچه به بغل، نشسته در كوپة قطار. تيتراژ، روي همين تصاوير مي آيد و صداي تالاپ تولوپ قطار، آن را همراهي مي كند. غم، بيشترين چيزي است كه از اين تصوير دلتنگ نصيبت مي شود.
۴ ـ از همان تصوير اول مي توانستي حدس بزني كه اين نقش، انگ رؤيا نونهالي است؛ يك زن از طبقة پايين كه لاتي حرف مي زند و در خانه اش بساط آرايشگري راه انداخته است. يك پسرِ كانون اصلاح و تربيتي هم دارد. پسرك با آن كلة تراشيده و صورت سرد و رابطة سردترش با مادر هم درگيرت مي كند. سؤال ها يكي يكي مي آيند. رابطة پسره با مادرش چرا اين طوري است؟ اصلا اين مادره چرا اين شكلي است؟ چرا اين طوري راه مي رود؟ چرا اين طوري حرف مي زند؟ نكنه... تصويرهاي بعدي، ترديدهايت را بيشتر هم مي كند.
۵ ـ هانيه توسلي (بنفشه) هم به داستان وارد مي شود. او به دنبال خواهرش سوگند است. مي فهمي كه سوگند در نوجواني از خانواده اش جدا شده و فرزندي در زندان به دنيا آورده. حالا پدر در آستانة مرگ است و بنفشه به دنبال خواهر. سوگند چرا خانواده را ترك كرده است؟
024981.jpg
6 ـ تصويرهاي حسين جعفريان حس بي پناهي و دربه دري سوگند را به خوبي منتقل مي كنند. به ياد زير پوست شهر افتاده اي. فضا، همان فضاي آشناي فيلم هاي بني اعتماد است. بازي ها هم به همان خوبي كارهاي او. به هر حال، مونا زندي دستيار او بوده است و در اين فيلم هم بني اعتماد مشاور او. نشانه هاي بني اعتماد را در جاي جاي قصه و فضاي فيلم حس مي كني. شاگرد، خوب دارد پيش استاد، درس جواب مي دهد.
۷ ـ تصوير سياه مي شود و سياهي تا چند ثانيه ادامه پيدا مي كند. اين اتفاقي است كه بعد از هر سكانس، جلوي چشمانت مي آيد. اين سياهي هاي چند ثانيه اي را صداهايي همراهي مي كنند. صداهايي كه گاهي اوقات انگار از گذشته مي گويند و گاهي اوقات، داستان را به جلو مي برند. سياهي ها و صداها در دل فيلم، خوب نشسته اند.
۸ ـ تيتراژ پاياني ظاهر مي شود. هندوانه شيرين بود. م.ج

024918.jpg
كارگران مشغول كارند
زندگي يعني بطالت

دومين فيلم ماني حقيقي هم يك فيلم روشنفكرانه از آب درآمد. اين مسأله خيلي دور از ذهن نبود. كسي كه پدرش نعمت حقيقي (فيلم بردار قديمي ايران)، مادرش ليلي گلستان و پدربزرگ اش ابراهيم گلستان باشد و خارج از كشور فلسفه خوانده باشد، بدون شك مضمون فيلمش هم بايد اينچنين باشد.
كارگران مشغول كارند فيلمي دربارة آدم هاي امروزي است، آدم هايي كه توي زندگي شان الكي به چيزهاي بي اهميت گير مي دهند و وقتشان را بيخودي براي آن تلف مي كنند. ممكن است سر همين چيزِ بيخودي با هم دعوا كنند، رابطه شان خراب شود و... صبح تا شبِ اين آدم ها همين طوري به بطالت مي گذرد، بطالتي كه همه جا سايه انداخته.
سنگ درازي كه لبة يك پرتگاه به صورت عمودي ايستاده است، بهانه اي مي شود كه چهار دوست قديمي و ميانسال، از ماشينشان پياده شوند و عزمشان را جزم كنند تا سنگ را از دره به پايين بيندازند. آن ها مي خواهند پوززني كنند، ولي معلوم نيست كه پوز كي را مي خواهند بزنند. ماجرا يك صبح تا شب طول مي كشد و در اين ميان، كم كم ابعادي از زندگي شخصيت ها معلوم مي شود. كمي بعد، يك گروه ديگر هم به صورت اتفاقي از آن جا مي گذرد و به شان ملحق مي شود. اين گروه جديد هم گير مي دهد كه سنگ را بيندازد و... دلخوشي آدم هاي فيلم ماني حقيقي، انداختن همين سنگ، صداي بلند ضبط ماشين، هيجان پيگيري مسابقة فوتبال، مهماني رفتن و... است. اين ها آدم هاي بدي نيستند، فقط مثل خيلي هاي ديگر دچار روزمرگي شده اند. مثل خيلي هاي ديگر، زندگي را در همين وقت تلف كردن ها مي دانند.
024972.jpg
جذاب ترين قسمت كارگران مشغول كارند مضمون و سوژة بامزه اش است. فيلم نامه هم در پرداختن اين سوژه تا حدودي موفق عمل كرده. منتها كارگردان و فيلم بردار در اجرا و به تصوير كشيدنِ آن، خيلي دم دستي و غيرحرفه اي عمل مي كنند. توي جشنواره خيلي ها مي گفتند كه فيلم به صورت ديجيتالي فيلم برداري شده است و نبايد بيشتر از اين ازش توقع داشت. اما واضح است كه چنين استدلالي اصلا قانع كننده نيست. فيلم هاي آفسايد (جعفر پناهي) و بوتيك (حميد نعمت الله) هم به صورت ديجيتال فيلم برداري شده اند. آيا كيفيت تصاوير آن ها هم اين قدر پايين است؟ مدافعان كارگرداني فيلم، مدام به واژة مينيماليسم متوسل مي شدند، غافل از اين كه مينيمال بودن و سردستي كار كردن، ربطي به هم ندارند. كارگران مشغول كارند هر چند به لحاظ مضموني واقعا قابل توجه است، ولي در اجرا به شدت قابل نقد است. در يك كلام، از آن فيلم هايي نيست كه آدم دلش بخواهد براي بار دوم ببيندش. ك.م
024990.jpg
ستاره مي شود
سه پاره مي شود

بايد از گلكار (عزت الله انتظامي) بنويسم وقتي مي گويد: حواسم پرت شد. به قرآن حفظ بودم. يادم رفت. بايد بنويسم: باز مي بينم دارم گريه مي  كنم، مثل روسري آبي، گاو، بانو.... بايد از حسرت و بي رمقي نگاهش بگويم و از خنده هاي رو اعصاب دخترش پونه (انديشه فولادوند) كه اين قدر شبيه خيلي هاست كه مي شناسم، حتي خودم. بايد از فيلم برداري ستاره مي شود حرف بزنم... وقتي انگار خودم تا دم پله مي آيم و قرار است پرت شوم پايين و دلم هري مي ريزد. بايد از درد و رنجي كه ملوك كاظمي (آهو خردمند) مي كشد، تعريف كنم يا از ورجه وورجه هاي مسعود آب پرور (امين حيايي) كه هي روداستايگر، روداستايگر مي كند و دلم بيشتر مي گيرد. بايد بنويسم 25 دقيقة آخر فيلم اضافه بود. بايد بنالم كاش جيراني مي گذاشت همان جا كه اتوبوس رفت، فيلم تمام شود. بايد متقاعدتان كنم كه چرا از حرف فيلم و سوژه اش خوشم آمده. بايد با اما و اگر براي فيلم عيب بتراشم كه فكر كنيد از سينما سر در مي آورم. اما يك چيز مهم تر هست كه سر گلويم گير مي كند. سينمايي ها معترض شدند. دور و بر حرف هايي مي شنوم: جيراني، پشت صحنه هاي سينما را به افتضاح كشيده. آبروي سينماگرها را برده. دارند كاغذ مي نويسند و امضا مي كنند و اعتراض دارند: اين چه وضعش است؟ مگر همة كارگردان ها و تهيه كننده ها فاسدند؟ جواب اين سؤال ها را نمي دانم. ولي چيزي كه تو فيلم ديدم را خيلي خوب مي دانم. كجايش از واقعيت دور بود؟ بدبختي بازنشسته هاي تئاتر، ارزش قائل نبودن براي پيش كسوت ها، آدم هاي عوضي و شارلاتان كه به بهانة هنر و سينما هر كاري مي كنند جز چيزي كه بويي از هنر برده باشد، يا دختر و پسرهايي كه عشق ستارة سينما شدن كر و كورشان كرده. كدام يكي از اين ها را دور و برمان نديديم؟! حالا چطور شده كه بعضي ها شاكي شد ه اند و صدايشان درآمده؟ عجيب است كه سينمايي ها هميشه از اصناف مي نالند كه نمي توانيم فيلمي راجع به گروهي بسازيم و ملت جنبه ندارند. معلوم نيست چه خبر است كه اين روزها تا از فيلمي خوشت مي آيد يا تعريف مي كني، بايد بشنوي كه مي داني فلان بازيگر سر اين فيلم اين كار را كرده. ، اين فيلم فلان قدر بودجه از فلان جا داره. يا فلان كارگردان، اين فيلم را واسة اين ساخته كه...
024978.jpg
ديگر نمي گذارند فيلم را بدون حاشيه هاي من درآوردي شان سير كني. كار سختي شده است فيلم ببيني بدون پچ پچ ها و حرف ها.اما من لابه لاي نگاه ها، كركرها، دلقك بازي ها، بغض ها، ترس ها، از كوره در رفتن هاي ستاره مي شود خيلي چيزها ديدم. چيزهايي كه به همين راحتي فراموش شان نمي كنم. هر چه بشنوم و هر چه بگويند، ستاره مي شود به چيزهايي كه مي دانستم، جان داد. تصويري صريح، واقعي و باوركردني. ف.ع
024894.jpg
تقاطع
يك تصادف اين قدر ارزش دارد؟

بعد از خواندن كتابي، ديدن فيلمي يا تماشاي يك تابلوي نقاشي يا برخورد با هر اثر خلاقة ديگري، شايد اولين سؤالي كه از خودمان بپرسيم، اين باشد: كه چي؟ ممكن است جواب اين سؤال، آن قدر پيچيده و چندلايه باشد كه مجبور شويم مدت ها به آن اثر و ساختارش فكر كنيم. حالت ديگري هم هست كه جواب اين سؤال سخت مي شود: حالتي كه كار، هيچ حرفي (يا حرف تازه اي) براي گفتن ندارد، ولي ما مي خواهيم به زور برايش يك مضمون پيچيده پيدا كنيم. تقاطع چنين فيلمي است. آخرين فيلم ابوالحسن داوودي يك كپي دم دستي و بد از فيلم هاي موفقي مثل عشق سگي (ايناريتو) و قاچاق (استيون سودربرگ) است. تا دقيقة چهل پنجاهم اين فيلم، مدام شخصيت ها و خانواده هايي معرفي مي شوند كه هيچ ربطي به هم ندارند. ارتباط اين آدم ها فقط در برخوردهاي گذرايي است كه بعضا با هم دارند. مثلا اول فيلم، يك خبرنگار نشان داده مي شود كه با يك پيرزن وانت دار حرف مي زند.
024975.jpg
توي چند سكانس بعدتر، اين پيرزن و نوه اش شاهد مرگ همين دختر مي شوند. درام فيلم تازه از همين صحنة مرگ دختر (بر اثر تصادف) شروع مي شود. صحنه اي در دقيقه پنجاهم كه چند تا از اين شخصيت ها به واسطة آن، سرنوشت شان به هم گره مي خورد (مثل عشق سگي ).ايدة اصلي فيلم، اصلا جديد نيست، به لحاظ پرداخت هم شديدا ضعف دارد. همه چيز در سطح مي گذرد و حوادث به صورت تصادفي يك دفعه از وسط داستان سر در مي آورند. خيلي از رفتارهاي شخصيت ها كه بايد توجيه داشته باشند، بدون دليل مطرح مي شوند. خيلي از اتفاقات هم باورپذير در نيامده اند. تأكيد روي تصادف هاي داستاني آن قدر كم است كه واقعا نمي توان گفت منطق تصادف بر كل كار حاكم است. شايد اگر حاكميت اين منطق در مي آمد، اشكالات فيلم نامه هم كمتر مي شد. متأسفانه بايد گفت كه فيلم داوودي يك تقليد خيلي بد از نمونه هاي موفق خارجي است كه سعي كرده تا حدودي ايراني از آب در آيد!كارگردان براي به تصوير كشيدن چنين سوژه اي حداقل مي توانست با ريتم تندتري داستانش را روايت كند، ولي اين كار را نكرد. تقاطع پر از بازيگر است كه هيچ كدامشان نقش اصلي ندارند. بيشتر، تيپ اند تا شخصيت. با اين حال، بازي هاي قابل قبولي دارند.برگرديم به جواب سؤال اول: كه چي؟ ، معلوم نيست تقاطع با اين بودجة هنگفت براي چي ساخته شده؛ شايد به خاطر همان يك صحنة تصادف است كه فيلم ساخته شده، صحنه اي كه براي واقعي در آمدن آن، بالاخره توانستند كمي پول خرج كنند و از يك پرايد و پژو۲۰۶ واقعي استفاده كنند. ك.م
024921.jpg
يك شب
?Sowhat

البته فيلم كه تمام شد، كمي غر زديم. خب كه چي؟ نيكي كريمي براي چي اين فيلم را ساخته؟ خواسته چي را بگويد كه قبلا كسي نمي دانسته؟ آدم زن و بچه داري كه توي خيابان، دختر سرگردان را سوار مي كند؟ مرد روشنفكري كه بالاخره طاقتش طاق شده و زده زن خيانتكارش را كشته؟ ديگر چي؟ حالا فرضا اين ها را هم تعريف كرديم. خوب هم تعريف كرديم. قرار است چه اتفاقي بيفتد؟ گيرم به قول خود خانم كريمي ـ بنابر آن چه در مجله فيلم نوشته بود ـ دختر متحول هم شد. شب تا صبح توي خيابان ماند و آفتاب كه زد، آدم ديگري هم شده بود. ما كه نديديم شده باشد. اما بالفرض كه نيكي كريمي ديده باشد. بگويد، ما هم باور كنيم. اما بعدش چي؟
024969.jpg
راستش فيلم كه تمام شد، همة اين غرها را به اضافة غرهاي ديگر زديم. اما فكر كنيم كمي هم بي انصافي كرده باشيم. خب طبيعي است كه آدم هر فيلمي را مي بيند، به خصوص اگر توي جشنواره باشد، به خصوص اگر كارگردان اش آدم اسم و رسم داري باشد، انتظار يك معجزه داشته باشد. يك شاهكار. من قسم مي خورم كه فيلم يك شب شاهكار نيست. ولي فاجعه هم نيست.اين در حقيقت، موقعيتي است كه گير كارگردان آمده تا تجربة متفاوتي از سر بگذراند. تجربه اش هم اصلا به وحشتناكي قدم زدن يك دختر تنها در خيابان هاي خلوت نيمه شب نبوده. بالاخره دوستان زياد بوده اند و كمك كرده اند و اسمشان هم گوش تا گوش آخر فيلم، قابل رؤيت است.اين فيلم هم انگار محصول يك كار تيمي است كه تيم هم ستاره كم نداشته و قرار بوده گلش را هم نيكي كريمي بزند. زده اما چه زدني. مثل اين است كه علي كريمي پنالتي بگيرد و علي انصاريان آن را گل كند. مثل اين است كه جلوي دروازه شلوغ شود و يك نفر توپ را بكند توي گل.حالا مي توان خوشحال بود كه فيلم ده كيارستمي اكران نشده و يك شب هنوز چيزهايي براي تماشاگر عادي دارد. مي توان دعا كرد كه تماشاچي ها دختري با كفش هاي كتاني و زن زيادي و اين ها را هم نديده باشند. توقع را هم مي شود پايين آورد و گفت به عنوان كار اول، فيلم بدي نشده. بازي ها خوب است. اگر كمي از زمان فيلم و آن مكث  ها كم شود، فيلم بهتر هم مي شود. مي شود گفت فيلمساز، نيكي كريمي بوده؛ حالا جورج كلوني نبوده كه انتظار داشته باشيم كانديداي اسكار شود. حرف هاي ديگري هم در توجيه فيلم مي شود زد. و آخر همة اين ها فقط يك پرسش است كه همچنان بي پاسخ مي ماند. به قول فرنگي ها: ?SO what س.ر
024927.jpg
چهارشنبه سوري
تك و تنها در اين شهر زيبا

مژده (هديه تهراني) با چشماني سرخ وارد خانه مي شود. روحي (ترانه عليدوستي) با اميرعلي پسر مژده دارد قايم باشك بازي مي كند. مژده مي خواهد از اين جا برود و به دنبال اميرعلي مي گردد. خانم نگران نباشيد، اميرعلي همين جاست. ولي مژده نگران است. بالاخره اميرعلي را پيدا مي كند. مي خواهد او را براي رفتن آماده كند. ولي اميرعلي دلش نمي خواهد بيايد. او قرار است با بابا (حميد فرخ نژاد) برود چهارشنبه سوري و دلش نمي خواهد با مژده برود. ولي مژده حال و روز خوبي ندارد. يك دفعه شروع مي كند به زدن اميرعلي. گرية اميرعلي بلند مي شود. چند لحظه بعد، بابا هم وارد اين معركه مي شود تا يكي از نفسگيرترين  سكانس هاي چهارشنبه   سوري شكل بگيرد. فيلمي كه هم در صدر جدول فيلم هاي محبوب تماشاگران نشست و هم به انتخاب اول خيلي از منتقدان تبديل شد و هم سيمرغ هاي جشنواره را مال خود كرد. اين چهارشنبه سوري مگر چي داشت كه اين همه سر و صدا كرد؟
موضوع چهارشنبه سوري اصلا آش دهان سوزي نيست: شك يك زن به همسرش. تا به حال چند فيلم و سريال با اين موضوع ديده ايد؟ اين موضوع در دستان كسي غير از فرهادي، مي توانست به يكي از همان فيلم ها با كلي ديالوگ اعصاب خردكن و صحنه هاي آبكي تبديل شود. ولي وقتي كارگرداني به سراغ اين موضوع برود كه نگاه واقعي و شخصيت هاي باورپذير و فيلم نامة چفت و بست دار، يكي از ويژگي هاي كارهاي قبلي اش باشد، آدم مي تواند با خيال راحت تري به تماشاي آن بنشيند. داستان يك شهر و رقص در غبار و شهر زيبا را كه يادتان هست؟
فرهادي براي پرداختن به اين موضوع تكراري، مستقيم به سراغ اين زن و شوهر نرفته، بلكه دختري از طبقة پايين را به وسط بحران اين خانوادة متوسط شهري پرت مي كند. دختر كارگري كه آخر هفته قرار است عروس شود و حالا در روزهاي آخر سال براي خانه تكاني به خانة شلوغ و درهم برهم اين زن و شوهر جوان آمده است. خانه اي كه شباهت زيادي به حال و روز صاحبانش دارد. فرهادي به همراه همكار فيلم نامه نويس اش ماني حقيقي براي سر و شكل تازه دادن به اين موضوع تكراري خيلي جزئيات ريز مثل همين خانة درهم برهم را به فيلم نامه وارد كرده اند. جزئياتي كه فضا و روابط و آدم هاي داستان را باورپذير كرده. داستاني با شخصيت هاي خاكستري، شخصيت هايي مثل آدم هاي دور و برمان، آدم هايي كه هر روز توي كوچه و خيابان مي بينيم.
اين جزئيات فيلم نامه اي و اين شخصيت هاي قابل باور مي توانست در دستان يك كارگردان نابلد از دست برود. ولي فرهادي با همين سه فيلم سينمايي اش نشان داده كه هم فيلم نامه  نويسي درست و حسابي است و هم كارگرداني كه به كارش خوب وارد است. او از روايت قصه اي كه بيشتر آن در فضاي بستة آپارتمان مي گذرد، نترسيده و لشگر خودش را مجهز، به جنگ آن روانه كرده. او مثل هميشه بازي هاي درجه يكي را از بازيگرانش گرفته. حميد فرخ نژاد، هديه تهراني، ترانه عليدوستي و پانته آ بهرام هر كدام چهرة متفاوتي از بازيگري خودشان را به نمايش گذاشته اند. اين قدر بازي ها روان است و اين قدر اين ها در نقش هايشان جا افتاده اند كه باور نمي كنيد. اگر غير از اين بود، خيلي از صحنه هاي اساسي فيلم اصلا درنمي آمد. حتي بازيگران نقش هاي فرعي هم حسابي از پس كارشان برآمده اند. براي هدر نرفتن اين بازي ها هم فرهادي حواسش بوده كه همة جنبه هاي تكنيكي فيلم در خدمت گفتن قصه باشند و اركستر او با هماهنگي كامل، قصه را به اوج خود برساند و هيچ نوازنده اي خودش را به نمايش نگذارد و...
024966.jpg
چهارشنبه سوري مثل بقية كارهاي فرهادي، حسابي يقه تان را مي چسبد و ولتان نمي كند. اين يقه گيري را مي توانيد به حساب قصة پركشش و بازي هاي فوق العاده اش بگذاريد و يا مثلا قضاوت هاي دشوار اخلاقي كه فرهادي معمولا با فيلم هايش گرفتارتان مي كند. ولي اين دفعه در سكانس پاياني فيلمش يك چيز جديد هم برايتان كنار گذاشته. چيزي كه ماية اساسي فيلم هاي قبلي اش را هم آشكار مي كند. آن مرد مارگير تنها با آن ماشين درب و داغان در آن بيابان بي آب و علف را در رقص در غبار يادتان هست؟ آن پسرِ كشته مردة عشق و معرفت را يادتان هست كه مجبور شد در تاريكي شب، تك و تنها رهسپار شهر زيبا شود؟ آن دختر طلاق گرفته با بچة كوچولويش را در كنار راه آهن يادتان هست كه مجبور شد پشت پنجرة بسته بماند و در را باز نكند؟ پايان چهارشنبه سوري، بدجور شما را ياد ويژگي مشترك همة اين شخصيت هاي فيلم هاي فرهادي مي اندازد. چهارشنبه سوري را ببينيد و خودتان را براي يك پياده روي اساسي تك و تنها در اين شهر زيبا آماده كنيد. م.ج
024924.jpg
به نام پدر
به نام پدرخوب است، ولي تو باور نكن

نمي داني چقدر هيجان داشتم براي ديدن به نام پدر. نمي داني با چه شور و شوقي صبح از خانه بيرون آمدم. مطمئن بودم امسال باز هم بمب جشنواره مي شوي. مطمئن بودم جاي خالي سال قبل را حسابي پر مي كني. مطمئن بودم با ديدن به نام پدر، غيبت به رنگ ارغوان را فراموش مي كنم. مطمئن بودم بازگشت ات به سينماي جنگ را جشن خواهيم گرفت. مطمئن بودم تو بهترين كسي هستي كه مي تواني از تقابل نسل ها بگويي و از اختلافات يك سردار جنگ با دختر جوانش. آژانس شيشه اي هنوز جلوي چشمانم بود.
سالن سينما پر بود. همه آمده بودند تا فيلم تو را ببينند. مطمئن بودم آبروداري مي كني. از همين الان مي توانستم قيافة همة آن ها را بعد از تماشاي فيلم مجسم كنم. مطمئن بودم ضيافتي سينمايي براي همة ماها تدارك ديده اي، از همان سكانس اول.
تو تنها كسي نبودي كه در اين سينما از جبهه و جنگ مي گفتي. فيلم هايت تنها به خاطر اين حرف ها نبود كه تركانده بود. تو سينما بلد بودي. خوب قصه مي گفتي. كارگرداني ات حرف نداشت. شخصيت هايت آدم را ديوانه مي كرد. مي دانستي چگونه در يك محيط بسته قصه اي را بگويي كه هيچ كس نتواند نفس بكشد. مي دانستي چگونه در بيابان بي آب و علف، زمين و زمان را جلوي چشمان تماشاگرت بياوري. ارزش يك نگاه را مي دانستي. مي دانستي كه چگونه با يك ديالوگ، تماشاگرت را بيچاره كني. هيچ كس نمي توانست به تكنيك فيلم هايت ايراد بگيرد. سر و شكل فيلم هايت حرفه اي بود و چند درجه بالاتر از سطح سينماي ايران. حتي آن هايي كه با مضمون فيلم هايت مشكل داشتند، نمي توانستند اعتبار سينمايي ات را انكار كنند. تو كاركشته ترين سينماگر پس از انقلاب بودي. مطمئن بودم اين بار هم جشنواره را از آن خود مي كني.
024963.jpg
انتظار به پايان رسيد. ضيافت شروع شد. دختر (گلشيفته فراهاني) با دست هايش دارد چيزي را از خاك بيرون مي كشد. بعد هم شروع مي كند با دست هايش چيزي را به كامبيز ديرباز نشان دادن. شيء باستاني پيدا كرده. بالاخره مجبور مي شود بي خيال پنهان كاري شود و استاد را خبر كند. همة بچه هاي گروه دارند براي او دست مي زنند. او آرام آرام پيكان باستاني را دارد مي آورد. ناگهان پايش به داخل يك چاله مي رود. اتفاقي نيفتاده. او سالم است. مي خندد. مي خواهد شروع به راه رفتن كند. ولي ناگهان يك انفجار. چرا اين جوري شروع شد؟ چرا شروعش يقه ات را نگرفت؟ چرا اين قدر ريتم كند است؟ چرا اين صحنه هاي موازي پدر(پرويز پرستويي) و مادر (مهتاب نصيرپور) خوب در نيامده اند؟ تدوين فيلم مشكل دارد؟ مگر مي شود؟
به پدر خبر مي دهند دخترت توي بيمارستان است. پدر خودش درگير يك ماجراي تعقيب و گريز به خاطر سند چند تا معدن است. او فرار مي كند و دو نفر به دنبال او. به هر بدبختي، خودش را به بيمارستان مي رساند. ديگر بايد موتور فيلم راه بيفتد. سكانس رويارويي پدر و دختر بايد اساسي از كار درآمده باشد. به خصوص كه يك طرف قضيه پرويز پرستويي است و طرف ديگر گلشيفته فراهاني. پدر وارد اتاق شروع مي شود و آن اتفاق بالاخره مي افتد. اشكم سرازير مي شود. دلم گرم مي شود. تو هنوز همان حاتمي كيايي. متخصص درجه يك درآوردن صحنه هاي احساسي.ديگر حسابي گرم شده ام. موقعيت بدجور حاتمي كيايي است. دختر روي ميني رفته كه روزي پدر، آن را كاشته بود. سكانس هاي دو نفرة پدر و دختر، فوق العاده است. مي خواهند پاي دختر را قطع كنند. ولي دختر رضايت نمي دهد. چرا بايد قرباني جنگي شود كه هيچ نقشي در شروع آن نداشته؟ مي تواني بي خيال شروع ضعيف فيلم شوي و دلت را به باقي فيلم بدهي. ولي هنوز خيلي چيزها اذيت ات مي كنند. فيلم نامه انگار مشكل دارد. مادر در آن يكي شهر چي كار مي كند؟ اين شخصيتي كه به دنبال پدر است، چرا اين قدر تخت و بي خاصيت است؟ آن رئيس مؤسسه چرا اين شكلي است؟ اصلا اين ماجراي معدن ها چيست؟ چرا معلوم نيست كي به كي است؟ كارگرداني بعضي صحنه ها هم چرا اين جوري است. توي صحنة فرودگاه، آن همه اضطراب و تشويش مادر براي چي بود؟ چرا فراموش كرده اي دليل اين همه استرس را نشان بدهي؟ از همه بدتر، صحنه هاي عمل جراحي پايان فيلم است. تو كه از تولد يك نوزاد در يك هواپيماي در حال سقوط، آن سكانس نفسگير و پدر درآر را در ارتفاع پست خلق كردي، اين جا چرا اين قدر دست و پا بسته اي؟ چي شده؟ حالت خوب است؟
دلم هري مي ريزد پايين. فيلم تمام شد. ولي اصلا تكان نخوردم، انگار نه انگار. مي دانم از الان خيلي ها انشاهايشان را دربارة مفاهيم اين فيلمت آماده كرده اند و از تغيير قهرمان فيلم هايت مي گويند و از حاج كاظمي كه ديگر جوش و خروش نمي كند. مي دانم كلي معني و تفسير براي شخصيت ها و داستانت مي تراشند و معدن را به يك چيز نسبت مي دهند و فلان شخصيت را به فلان چيز. ولي تو مرد اين حرف ها نبودي. تو اين قدر قصه ات را خوب تعريف مي كردي كه نمي گذاشتي كسي به چيز ديگري فكر كند. در دفاع از فيلم هاي تو لازم نبود آسمان و ريسمان به هم ببافيم و از مضمون فيلمت مايه بگذاريم. يك صحنه اي در فيلمت هست كه خيلي مرا مي ترساند. پدر تنها و درب و داغان تو روي موتور در جاده مي رود و به كاميوني كه پشت سرش است، راه نمي دهد. صحنه اساسي است. ولي آدم را ياد كارگردان ديگري مي اندازد. هماني كه سال هاست فيلم خوب نمي سازد و طرفدارانش دلشان را به يك يا چند سكانس خوب در فيلم هايش خوش كرده اند و براي دفاع از فيلم هايش همه اش از چيزهاي ديگر مايه مي گذارند. مي ترسم تو هم مثل او شوي. مرا از اين كابوس رها كن. ثابت كن كه هنوز همان حاتمي كيايي. م.ج
024885.jpg
آفسايد
اي ايران، اي مرز پر گهر

فكر كنم بايد خدا را شكر كنيم كه اين دفعه به جاي سي دي فروش هاي ميدان انقلاب، جشنواره فجر آخرين فيلم پناهي را پخش مي كند، آن هم توي سالن هاي بزرگ سينما نه صفحة چهارده اينچي مونيتور كامپيوتر.
آفسايد يك فيلم منحصر به فرد است، ادا در نمي آورد و كپي دست چندم فيلم هاي خارجي (چه به لحاظ فرم، چه محتوا) نيست. مي تواند با هر ايراني اي ارتباط برقرار كند و اصلا انگ مخاطب خاص به اش نمي چسبد.فيلم، دنباله رو همان رويكرد رئاليستي  ـ شهري پناهي است. اين بار ماجرا زياد از حد، واقعي است و مثل دو فيلم قبلي اش تلخ و سياه نيست. درام از وقتي شكل مي گيرد كه توي بازي سرنوشت سازِ ايران ـ بحرين عدة زيادي از دخترها مي خواهند وارد استاديوم شوند و بازي را تماشا كنند. اما طبق قوانين، آن ها نمي توانند اين كار را بكنند. بنابراين خودشان را شكل پسرها درمي آورند تا شايد قسر در بروند. خيلي ها موفق مي شوند، چند تايي هم گير مأمورهاي انتظامات مي افتند. فيلم، دستة دوم را تعقيب مي كند: دخترهاي دستگير شده مجبور مي شوند كنار ديوار استاديوم بايستند و فقط صداي تشويق هاي تماشاچي ها را بشنوند... .
024960.jpg
اشاره به چند حادثة واقعي در زمان برگزاري بازي ايران ـ بحرين، استفاده از پلان هاي طولاني و كار با نابازيگرها و... زمان 90 دقيقه اي كل فيلم، سعي در واقع نمايي فيلم دارد. امتياز آفسايد نسبت به فيلم هاي آماتوري ، كارگرداني هوشمندانه و دقيقش است. كارگردان آفسايد بدون شك بايد آدم كاربلد و سريعي باشد. بسياري از صحنه هاي فيلم در واقع حوادثي واقعي اند كه كارگردان از فضاي آن ها براي بيان داستان خودش استفاده كرده (مثل شادي مردم بعد از صعود تيم ملي ايران به جام جهاني يا واكنش هاي تماشاچي ها توي استاديوم آزادي). توي بعضي از اين صحنه هاي مستند، بازيگرهاي فيلم هم حضور دارند و داستان فيلم هم جلو مي رود. آدم مي ماند كه اين صحنه ها مستندند يا بازسازي؟... شايد تنها اشكال فيلم، صحنة ديالوگ يكي از دخترها با سرباز و صحنه هاي مربوط به پسرك شرِ ترقه باز باشد.فيلم آخر پناهي، پاسخي ناسيوناليستي است به همة كساني كه او را به خاطر دو فيلم قبلي اش و فضاي سياهي كه از ايران در آن ها نشان داده بود، محكوم مي كردند. ايرانِ آفسايد ، يك كشور دوست داشتني است و با وجود همة محدوديت ها فضايش همچنان صميمي است. فقط كافي است تيم ملي به جام جهاني برود تا باز همة مردم در كنار هم جمع شوند و شادي كنند. پايان باز و تأثيرگذار فيلم هم برآمده از همين ديدگاه است. رفتن تيم ملي به جام جهاني از نظر مردم از هر چيز ديگري در آن موقع، مهم تر است. بايد شاد باشيم و ديگر به فكر اين نباشيم كه در نهايت قرار است چه بلايي سر كاراكترهايمان بيايد. آفسايد لحظات به يادماندني زيادي دارد. از همان فيلم هايي است كه تا سال بعد و جشنوارة بعد، آدم را ارضا كند، حتي اگر توي اين يك سال، هيچ فيلم خوب ديگري نتوان ديد. ك.م

اين كارگردان هاي جشنواره، در آن سالن تاريك، با ما چه كردند؟
سيمرغ هاي كوچك خندان
سيامك رحماني
اگر جزو خوره ها باشيد و فيلم ها را يكي يكي سركشيده باشيد، يكي از دل مشغولي ها و سرگرمي هاي حين جشنواره و بعد از آن، همين نشستن و تعريف كردن صحنه هاي جالب فيلم ها و كيف كردن است. تجديد خاطره كردن و زنده كردن دقيقه هاي خوب سينما با يادآوري چند تا تك صحنه كه انگار از بين همة آن فريم ها حي و حاضرند و هربار برگشتن به آن ها حال دوباره است.صحنه هايي كه در زير مي خواهم از جشنواره بنويسم، نه درخشان ترين صحنه ها، كه شايد جزو بامزه ترين ها بودند. صحنه هايي كه بيننده ها با تماشايش كيف كردند. تكرار اين ها، براي كساني كه فيلم ها را ديده اند، مي تواند تجديد خاطره و لذت بخش باشد و براي آن ها كه نديده اند، سوراخي باز كند تا از آن ببينند كه در آن جا چه اتفاقي افتاده است. و اين همة آن صحنه ها نيست. چه فيلم هاي زيادي كه نديديم، چه صحنه هاي جالبي كه نبوديم و چه اتفاقاتي كه يادمان رفته است!

لات پرطرفدار
اپيزود سوم كافه ستاره، احتمالا جزو مفرح ترين دقايق جشنوارة امسال براي همة سينما روها بوده است. از اداهاي رويا تيموريان براي جلب نظر حامد بهداد و از آن ميوه و شيريني بردن ها به روي پشت بام تا از بهداد كه براي تنظيم ديش ماهواره آمده پذيرايي مفصلي كرده باشد. به نظر حبيبه جعفريان اما بهترين جاي فيلم آن جاست كه رويا تيموريان پس از مردن بهداد، يكي ديگر را زير نظر مي گيرد و براي كشاندنش به درون تله، مي رود بالاي پشت بام و با لگد مي زند آنتن ماهواره را جا كن مي كند!
اما من هم مثل جواد رسولي معتقدم بهترين صحنه جايي است كه پژمان بازغي لات بازي درمي آورد و يقة ايرج نوذري را مي گيرد و موبايلش را خرد مي كند. كف زدن ملتِ هميشه در صحنة حاضر در سينما نشان مي دهد كه هنوز آدم هاي با جربزه پرطرفدارند!

دمش  گرم، بابا دمش گرم
تصادف در سينماي ايران يعني چند تا نماي بسته از كيلومتر ماشين، و پدال ترمز و لاستيك چرخ و خوردن سپرها به هم، يا نهايتا نماي باز ماشين در حالي كه گلگيرش را باز كرده اند. اما فيلم تقاطع كولاك مي كند. صحنة تصادف در اين فيلم با آن معلق زدن هاي پرايد و درب و داغان شدن واقعي اتومبيل، آن قدر واقعي و دست و دلبازانه است كه ملت حظ مي كنند از تماشا، و دلي از عزا درمي آورند. به قول هنرمند توانا: دمش گرم، بابا دمش گرم!

خدا به هديه  تهراني رحم كرد
ملت داشتند سكته مي كردند، وقتي در همان اوايل فيلم شبانه هديه تهراني از بالاي ساختمان اسكان مي افتد پايين و... ما هم كه حساس. اما خدا را شكر در ادامة داستان معلوم مي شود همة اين ها كابوس بوده. خدا را صد هزار مرتبه شكر.

نپرسيد،  نمي گوييم
فيلم هوو پر از شوخي هاي بكر و غيرقابل تعريف است. مثل آن جايي كه رضا عطاران در زير كرسي، موبايلش را به مريم كاوياني نشان مي دهد و يادآور آن لطيفة تكراري است. ملت ما كشته مردة شوخي هاي بي پروا هستند كه خدا را شكر، هوو هم از اين شوخي ها زياد داشت. نبوديد ببينيد مردم چه غش و ضعفي مي رفتند.

پرنده اي بر شكم
كارگردان لابد فكر كرده اگر اسم فيلم را از سفر به شوشتر به سفر به هيدالو تغيير بدهد، خيلي با كلاس مي شود. همان طور كه فكر كرده، با آن جمله هاي قلمبه سلمبة بامزه كه شخصيت هاي فيلمش مي گويند، همه چيز خيلي معناگرا تر مي شود. اما در مورد كمدي بودن فيلم، همين بس كه صحنه اي را تصور كنيد كه عباس اميري مي ميرد و يك قناري، عدل مي آيد مي نشيند روي شكمش! (كه يعني خيلي سمبليك) شكم هم چرا، چون برآمده است و مرتفع ترين جايي است كه پرندة بدبخت مي تواند روي آن فرود بيايد!

يكي از بچه هاي دانشكده
كارگران مشغول كارند هم ايده هاي بكر كم ندارد. به خصوص دقايقي كه معتمدآريا وارد صحنه مي شود، شوخي ها جاندار و بانمك از كار درآمده اند. مثلا همان اول كه او گروه را شامل اميد روحاني، محمود كلاري، آتيلا پسياني و... مي بيند و با خندة معروفش مي گويد: آهان خودشونن، همين ديونه هان. و بعد وقتي از ماشين پياده مي شود، به خري كه در كنار بچه هاست، اشاره مي كند و مي گويد: اين كيه؟ از بچه هاي دانشكده اس؟!
يك صحنة جالب هم مربوط به رفتن به پشت تخته سنگ و توليد محصول مشترك را مي خواستم بگويم كه... از خيرش گذشتم!

اين يارو ديوونه اس
داشت يادم مي رفت. سر فيلم كافه ستاره كه اپيزوديك است و از نظر زماني مدام فلاش بك مي خورد، يك صحنه وجود داشت، معركه. پشت سر ما عده اي از اساتيد نشسته بودند كه اصولا معلوم نبود چطور به سينماي مطبوعات راه پيدا كرده اند. اين دوستان كلا از داستان فيلم گيج شده بودند و هر بار كه فلاش بك هاي فيلم، منجر به تكرار يك صحنه (چه بسا از زاويه اي ديگر) مي شد، غر مي زدند كه اين يارو ديوونه اس. اين صحنه رو قبلا ديده بوديم كه!! يارو هم يعني سامان مقدم كارگردان فيلم.

به نام سامسونگ
هر وقت به فيلم به نام پدر فكر مي كنم، قبل از همه، صحنه اي را به ياد مي آورم كه ناصر (پرويز پرستويي) را انداخته بودند بازداشتگاه و او كه گوشي موبايلش را توي آستين قايم كرده بود، آن را درآورد تا زنگ بزند بيمارستان و حال زن و بچه اش را بپرسد. جايي كه او وارد قسمت امكانات گوشي شد و خيلي رمانتيك به تماشاي عكس هاي جوادي پرداخت كه قبلا گرفته بود، آخرش بود. يك وقت فكر نكنيد همة اين ها براي تبليغ سامسونگ بوده است ها، عمرا. اين از مقتضيات سناريو بوده.

سيمرغ رادان را خوردند
سامسونگ را گفتيم، LG را هم بگوييم كه فيلم تبليغاتي اش با حضور بهرام رادان كلي طرفدار داشت. يكي اش همين خانم عبدلي ما كه معتقد است حق رادان را خورده اند و بايد به خاطر اين فيلم(!) يك سيمرغ به او مي دادند.محشرش جايي است كه طرف گوشي LG را پرت مي كند و بهرام جون آن را توي هوا مي قاپد و وقتي به گوش مي برد، لبخندي مي زند به پهناي عرصة هستي! شما فكر مي كنيد كي زنگ زده است...؟

كنفرانس  مطبوعاتي بعد فيلم ها
كي چي گفته؟
عليرضا داوود نژاد (كارگردان هوو)
ممكن نيست كسي اين فيلم را ديده باشد و متوجه روابط ميان آدم ها نشده باشد.

عطاران (بازيگر هوو)
اولين كاري بود كه احساس كردم از من كار مي كشد.

رفيع پيتز (كارگردان زمستان است)
ما قبل از جشنواره هاي خارجي هم فيلم مي ساختيم. اين جشنواره هاي خارجي بودند كه دنبال ما مي آمدند.

حسن حسن دوست (تدوينگر زمستان است)
دوستاني كه به لحاظ فني مطلع هستند، در مورد تدوين اين فيلم صحبت كنند.

علي نيك صولت (بازيگر زمستان است)
اگر انسان احساساتي نباشد، هيچ گاه نمي تواند احساسش را منتقل كند.

مازيار ميري (كارگردان به آهستگي)
من از محمدرضا درويشي خواستم براي تيتراژ انتهاي فيلم، موسيقي اي بسازد كه در انتها، مخاطب بخواهد از خوشحالي برقصد.خيلي ها به خاطر ترافيك، 15 دقيقة اول فيلم من را نمي بينند.

ابراهيم حاتمي كيا (كارگردان به نام پدر)
دوست ندارم براي فيلم ساختن دربارة جنگ، از كسي اجازه بگيرم.ظاهرا مسألة جنگ، سايه اش را از اين كشور برنمي  دارد و به نظرم اين موضوع، همچنان تازگي دارد كه دربارة آن حرف زده شود.

فر يدون حسن پور (كارگردان وقتي همه خواب بودند)
دوست دارم فيلم بفروشد. دورة جايزه گرفتن از من گذشته.

علي محمد قاسمي (كارگردان يادداشت  بر زمين)
سينماي من، يك سينماي جدي است. به درد سربازهاي دور ميدان انقلاب و كساني كه به آن سينماها مي روند، نمي خورد. سينما فقط آن چيزي نيست كه در ذهن ماست.

حسين مسلمي (بازيگر يادداشت بر زمين)
ما چون صحبت خاصي نداريم، آمده ايم توي سينما.

ابوالحسن داوودي (كارگردان تقاطع)
جاي اين كه بروم سراغ روانكاو و حرف هاي دلم را بزنم، نشسته ام و اين فيلم را ساخته ام.

امين حيايي (بازيگر ستاره مي شود)
پيشنهاد مي كنم مثل من، تندتند بازي نكنند.

عليرضا اميني (كارگردان زمان مي ايستد)
يكي از فيلم نامه نويس ها همين طور كه جلو مي رفت، 12 شخصيت به داستان اضافه كرد.

فريدون جيراني (كارگردان ستاره  مي شود)
الان بعد از ساختن اين سه فيلم، در سخت ترين موقعيت فيلمسازي قرار دارم.

انديشه فولادوند (باز يگر ستاره  مي شود)
من وارد زندگي سينما نشدم، سينما وارد زندگي من شد.

رضا كيانيان (بازيگر باغ فردوس 5 بعدازظهر)
همين سينماي ايران، مرا به رضا كيانيان تبديل كرده و ديگر نامردي است كه براي اين سينما قيافه بگيرم.

اصغر فرهادي (كارگردان چهارشنبه سوري)
اصرارم بر اين است كه فيلم، همزمان با چهارشنبه سوري امسال اكران شود.

ماني حقيقي (كارگردان كارگران مشغول كارند)
برايم مهم است در طول كار به عوامل خوش بگذرد. احتمالا گيشه اي براي اين فيلم وجود نخواهد داشت.

حسن توكل نيا (تهيه كننده چند مي گيري...)
من از فعاليت هاي تلويزيوني  ايشان (حميد لولايي) اطلاعي ندارم.

مازيار ميري (كارگردان به آهستگي)
در اين فيلم، بيشتر قصاب بودم و فيلم را بيرون ريختم.
هر بار كه به آهستگي را به منتقدي نشان دادم، آرزو كردم زودتر تمام شود، ببينم چه مي گويد.

حاتمي كيا (كارگردان به رنگ ارغوان)
365 روز صبر كردم و اميدوارم دوستان، 365 ثانيه به آن فكر كنند و نمي دانم صبرم تا كي طول خواهد كشيد؟! اميدوارم كساني كه با نمايش اين فيلم مرتبط هستند، امكان اكران آن را فراهم كنند.

پرويز پرستويي (بازيگر به نام پدر)
شايد جنگ را بتوانم فراموش كنم، اما بازمانده هاي جنگ براي من قابل احترام هستند و فراموش نشدني.

يدالله صمدي (كارگردان شهر آشوب)
حق نسل كنوني است كه تاريخ ما را بدانند و متوجه شوند چه ملت بزرگي بوديم و هستيم.

شادمهر راستين (فيلم نامه نويس آفسايد)
همه چيز خوب پيش رفت و حتي طبق فيلم نامه، ايران در نيمة دوم گل زد.

جعفر پناهي (كارگردان آفسايد)
من حتي با بكن بائر هم در جهت حمايت از اين فيلم صحبت كردم. ايران گل نمي زد، فيلم ساخته نمي شد.

خسرو معصومي (كارگردان جايي در دور دست)
به دنبال راهي براي كشيدن مردم به سالن هاي سينما هستم.

محمدنوري زاد(كارگردان شاهزاده ايراني)
اين فيلم اولين اثر اساطيري در قاموس سينما است.

بعضي ها خارجي اش را دوست دارند
جشنواره امسال فرصتي بود كه خيلي از فيلم هاي خوب خارجي را براي اولين و آخرين بار توي سينما تماشا كنيم
024987.jpg
بد به حال كساني كه فيلم هاي خوب خارجي امسال را از دست دادند. ديدن فيلم هاي مطرح سال توي سالن سينما، موهبتي است كه معمولا نصيب ماها نمي شود. اين است كه حريص ايم، حريص ديدن يك فيلم روي پردة سينما. بخش هاي خارجي جشنواره، چيزي است كه تا حدودي به اين حرص پاسخ مي دهد.
هجوم لاتيني ها
پيش بيني كرده بوديم كه مرور آثار سينماي آمريكاي لاتين بهترين بخش جشنواره است. پيش بيني مان درست از آب
در آمد. نبرد شيلي ساختة حيرت آور پاتريشيو گازمن كه اولين فيلم اين بخش بود، يك مستند سه قسمتي بود كه فقط قسمت اولش نمايش داده شد (آن هم 100 دقيقه از يك فيلم 190 دقيقه اي). اين قسمت با عنوان انقلاب بورژوازي به دورة رياست جمهوري سالوادور آلنده مي پردازد. آلنده محبوب مردم و به خصوص طبقة كارگر بود. با همة تلاش هايي كه براي براندازي او انجام شد، او محبوب ماند. تا اين كه بالاخره با كودتاي پينوشه و دار و دسته اش دورة آلنده به پايان رسيد. نبرد شيلي از هر چيزي كه در اين دوره اتفاق افتاده بود، فيلم داشت. انگار آدم توي شيلي است و دارد همة حوادث را مو به مو از نزديك دنبال مي كند. تصاوير فيلم شفافيت عجيبي داشت. انگار فيلم بردار تك تك نماها را جداگانه نورپردازي كرده بود.
قتل عام اجتماعي (فرناندو سولاناس) هم جزو مستندهاي جسورانة اين بخش بود. اين فيلم هم به تاريخ سياسي معاصر آرژانتين مي پرداخت. فيلم، سير، تاريخي بدبخت شدن مردم آرژانتين را از سال 1982 تا حالا بررسي مي كرد. كارگردان با جسارت تمام، همة رئيس جمهورهايي را كه توي اين سال ها در رأس كار بوده اند، خائن و وطن فروش معرفي مي كند و براي اين مدعاي خودش پشت سر هم دليل و مدرك و تصوير مستند مي آورد. سولاناس ثابت مي كند كه علت گرسنگي و فقر طاقت فرساي اكثر آرژانتيني ها سياست هاي خائنانة اين سال ها بوده.بين فيلم هاي داستاني هم استرات‍ژي حلزوني (سرجيو كابررا)، جنوب (فرناندو سولاناس) و بوليويا (آدريان كاتونو) قابليت هاي ويژه اي داشتند. استراتژي حلزوني محصول همكاري يك كارگردان باحال، يك نويسندة خل و يك سري بازيگر بامزه در كنار هم بود. داستان فيلم به شدت سرگرم كننده بود: يك سري آدم توي كلمبيا در خانة بزرگي نشسته اند كه در واقع متعلق به يك آدم گردن كلفت مايه دار است (يك چيزي تو مايه هاي فيلم گوزن ها). حالا صاحبخانه گير داده كه آن جا را تخليه كنند و آن ها هم نمي خواهند اين كار را بكنند. براي همين، قانون وارد عمل مي شود. مستأجرهاي بيچاره هم كه مي فهمند كه اين تو بميري از آن تو بميري ها نيست، سريع مي جنبند و يك سيستم خفن را طرح ريزي مي كنند تا از مهلكه قسر در بروند: آن ها در عرض چند روز، يك جرثقيل و يك پل متحرك عجيب طراحي مي كنند تا بتوانند به وسيلة آن، اثاثية خانه را به جاي ديگري منتقل كنند. اسم اين سيستم استراتژي حلزوني ، است كه به وسيله آن حتي آجرها و ديوارهاي خانه را هم به جاي ديگري منتقل كردند. داستان فيلم، عين رگبار جلو مي رود تا اين كه آخر سر، اهالي خانه موفق مي شوند همة خانه را تخليه كنند. دست آخر چون آن ها خودشان را صاحبان اصلي خانه مي دانند، با ديناميت باقي مانده خانه را هم منفجر مي كنند. تنها چيزي كه از خانه مي ماند، فقط ديوار جلويي يا نماي اصلي آن است. فضاي فيلم خيلي شبيه داستان هاي ماركز بود. رئاليسم جادويي حتي به سينماي آمريكاي لاتين هم رسوخ كرده است. ايده هاي فيلم شايد اگر توي كار ديگر و فضاي ديگري استفاده مي شد، مسخره و لوس از آب در مي آمد، ولي در اين فيلم كاملا جواب مي داد.
بقيه فيلم هاي خارجي
پنهان (ميشائيل هانكه) فيلم محبوب تماشاگران شد. پنهان كه سال پيش، برندة جايزة بهترين كارگرداني كن شده بود، داستان خانواده اي فرانسوي است كه با مزاحمت هاي يك آدم ناشناس، زندگي شان به هم مي ريزد: هر چند وقت يك بار، يك نوار VHS براي آن ها مي آيد كه تصاويري از افراد خانه گرفته است. اين تصاوير به مرور، خصوصي تر و عجيب تر مي شوند و وضعيت را بحراني تر مي كنند. به مرور معلوم مي شود كه هر كدام از افراد خانه براي خودشان اسراري دارند كه از بقية اعضاي خانواده پنهان كرده اند. فيلم هانكه همچنين تلويحا به بلايي كه فرانسوي ها سر الجزايري ها آورده اند، اشاره هايي گذرا مي كند. پنهان روايتي پيچيده و كارگرداني اي موجز دارد كه آن را از سطح يك فيلم معمايي معمولي، چند درجه بالاتر مي برد. كودك (برادران داردن) هم كه جزو مطرح ترين فيلم هاي پارسال بود، بدون زيرنويس نمايش داده شد. با اين وجود اگر تماشاچي از داستان فيلم اطلاع داشت، مي توانست از آن لذت ببرد، با اين شرط كه بي خيال 15 دقيقه اي شود كه از سر و ته فيلم زده شده بود.
كريسمس مبارك (كريستين كاريون) هم يك فيلم كلاسيك دوست داشتني، با فيلم نامه اي حساب شده و دقيق بود. لحن فيلم، ضد جنگ بود، منتها نه مانند فيلم هاي ضد جنگي كه تاحالا ديده ايم. ماجراي فيلم در يكي از جبهه هاي جنگ جهاني اول در 1914 مي گذرد، جايي كه آلماني ها و انگليسي ها مقابل يكديگر قرار مي گيرند. در شب كريسمس، هر دو ارتش تصميم مي گيرند براي خودشان جشن بگيرند. اين قضيه بهانه اي مي شود كه فرماندهان دو گروه، شب كريسمس را آتش بس موقت اعلام كنند. دو گروه در كنار هم تا خود صبح، كريسمس را جشن مي گيرند و خوش مي گذرانند. از آن به بعد، كم كم با هم دوست مي شوند و به مرور، جبهة جنگ را به تفريح گاه تبديل مي كنند. فيلم نامة كريسمس مبارك پر از جزئيات و كاشت و برداشت هاي حساب شده است. كارگرداني فيلم هم در خدمت زيباتر نشان دادن اين جزئيات است. در كل، هيچ جاي فيلم بيرون نمي زند و همه چيز سر جايش است. داستان به بهترين نحو تعريف مي شود. كريسمس مبارك از آن فيلم هايي است كه هر كسي را راضي مي كند، به دل مي نشيند و هيچ وقت فراموش نمي شود. ك.م

فهرست
نامه به سردبير
نامه ها‎/ فهرست
سينما تلويزيون
واي به روزي كه بگندد نمك
سينما با طعم همشهري جوان
رويدادهفته
گوي طلايي تمشك طلايي
ورزشي
منم بزبز قندي
خدايا گوام برسان
رويدادهفته
اجتماعي
چه دارد آن كه تو را ندارد و چه ندارد آن كه تو را دارد
زندگي
توانا بود هر كه برنا بود
دانشگاه؟ مفت!
رويدادهفته
سينما
همان هميشگي
سيمرغ هاي كوچك خندان
كي چي گفته؟
بعضي ها خارجي اش را دوست دارند
روزها
من مي گويم شما بگرييد
رويدادها
هنر روز
دلفين تنگه
|  فهرست  |  سينما تلويزيون  |  ورزشي  |  اجتماعي  |  زندگي  |  سينما  |  روزها  |  هنر روز  |
|  شناسنامه  |  ادبيات  |  مهمان هفته  |  راهنما  |  سبك زندگي  |  گفت و گو  |  گزارش  |  موفقيت  |
|   نيم رخ ، تمام رخ  |  يادداشت  |  موضوع ويژه  |  گالري  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |