چندفيلم خوب، كلي فيلم بد، سالن هاي خالي و روزهاي برفي اين جشنواره را هم شبيه دوره هاي قبل كرد
محمد جباري- كاوه مظاهري- فاطمه عبدلي- سيامك رحماني
توي جشنوارة امسال، مجال براي دهن دره و خميازه كمتر بود. مي توانستي بعد از نگاه به برنامة جشنواره و ديدن يكي دو تا فيلم، خودت را به زور راهي كني كه چند تا فيلم ديگر هم ببيني. در نهايت تعجب هم حالي ات مي شد كه از فيلم ها خوشت آمده يا خيلي بدت نيامده. امسال فيلم هايي مثل چهارشنبه سوري ، ستاره مي شود ، عصر جمعه ، كافه ستاره و آفسايد داشتيم كه چهارشنبه سوري يك سر و گردن از همه شان بالاتر بود. اين ها در كنار فيلم هاي نسبتا قابل قبول و فيلم هاي قابل تحمل ديگر، واقعا باغ آباد و پرباري به حساب مي آمد كه مي توانستي كلي برايش ذوق كني. (كافي است به برهوت سال قبل يك نگاهي بيندازيد.) گرچه اين ذوق، بيشتر سرگرم كننده بود و تازه دوام آن هم با اين اوضاع داوري ها كمتر بود و به تو ذوق تبديل شد. به هر حال هر چه بود و نبود، با همة بالا پايين ها و نتايج رو اعصابش بالاخره تمام شد. كاش از اول قرار بود داورها (كه ثابت كردند جايزه دادن بلد نيستند) به جاي جايزه دادن به فيلم هاي خوب، به فيلم هاي بد جريمه اي، بدوبيراه نامه اي، چيزي بدهند تا ببينيم سال بعد هم اين همه فيلم بد و پرت وپلا رويشان مي شود مثل مور و ملخ از در و ديوار جشنواره بريزند يا نه؟!
|
|
|
عصر جمعه
طعم تلخ هندوانه
۱ ـ هيجان انگيز است و البته خطرناك. ديدن اولين ساختة يك كارگردان را مي گويم. هر چه هم دربارة فيلم و سازنده اش كمتر بداني، اين هيجان و خطر بيشتر مي شود. ممكن است با يك افتضاحِ به تمام معنا روبه رو شوي. ممكن هم هست لذت كشف يك شاهكار را تجربه كني. مثل خريد هندوانه است، البته با يك تفاوت. اين هندوانة سينمايي را تا آخر بايد بچشي تا از طعم و رنگش مطمئن شوي.
۲ ـ اگر عصر جمعه در بيشتر بخش هاي جشنواره نامزد سيمرغ نشده بود، در اين ترافيك فيلم و كار، با خيال راحت مي شد آن را كنار گذاشت و به فيلم هاي ديگر رسيد. ولي سيمرغ ها هر چقدر هم بدسليقه باشند، باز وسوسه ات مي كنند.
۳ ـ رؤيا نونهالي (سوگند) با چهره اي درب و داغان، بچه به بغل، نشسته در كوپة قطار. تيتراژ، روي همين تصاوير مي آيد و صداي تالاپ تولوپ قطار، آن را همراهي مي كند. غم، بيشترين چيزي است كه از اين تصوير دلتنگ نصيبت مي شود.
۴ ـ از همان تصوير اول مي توانستي حدس بزني كه اين نقش، انگ رؤيا نونهالي است؛ يك زن از طبقة پايين كه لاتي حرف مي زند و در خانه اش بساط آرايشگري راه انداخته است. يك پسرِ كانون اصلاح و تربيتي هم دارد. پسرك با آن كلة تراشيده و صورت سرد و رابطة سردترش با مادر هم درگيرت مي كند. سؤال ها يكي يكي مي آيند. رابطة پسره با مادرش چرا اين طوري است؟ اصلا اين مادره چرا اين شكلي است؟ چرا اين طوري راه مي رود؟ چرا اين طوري حرف مي زند؟ نكنه... تصويرهاي بعدي، ترديدهايت را بيشتر هم مي كند.
۵ ـ هانيه توسلي (بنفشه) هم به داستان وارد مي شود. او به دنبال خواهرش سوگند است. مي فهمي كه سوگند در نوجواني از خانواده اش جدا شده و فرزندي در زندان به دنيا آورده. حالا پدر در آستانة مرگ است و بنفشه به دنبال خواهر. سوگند چرا خانواده را ترك كرده است؟
6 ـ تصويرهاي حسين جعفريان حس بي پناهي و دربه دري سوگند را به خوبي منتقل مي كنند. به ياد زير پوست شهر افتاده اي. فضا، همان فضاي آشناي فيلم هاي بني اعتماد است. بازي ها هم به همان خوبي كارهاي او. به هر حال، مونا زندي دستيار او بوده است و در اين فيلم هم بني اعتماد مشاور او. نشانه هاي بني اعتماد را در جاي جاي قصه و فضاي فيلم حس مي كني. شاگرد، خوب دارد پيش استاد، درس جواب مي دهد.
۷ ـ تصوير سياه مي شود و سياهي تا چند ثانيه ادامه پيدا مي كند. اين اتفاقي است كه بعد از هر سكانس، جلوي چشمانت مي آيد. اين سياهي هاي چند ثانيه اي را صداهايي همراهي مي كنند. صداهايي كه گاهي اوقات انگار از گذشته مي گويند و گاهي اوقات، داستان را به جلو مي برند. سياهي ها و صداها در دل فيلم، خوب نشسته اند.
۸ ـ تيتراژ پاياني ظاهر مي شود. هندوانه شيرين بود. م.ج
كارگران مشغول كارند
زندگي يعني بطالت
دومين فيلم ماني حقيقي هم يك فيلم روشنفكرانه از آب درآمد. اين مسأله خيلي دور از ذهن نبود. كسي كه پدرش نعمت حقيقي (فيلم بردار قديمي ايران)، مادرش ليلي گلستان و پدربزرگ اش ابراهيم گلستان باشد و خارج از كشور فلسفه خوانده باشد، بدون شك مضمون فيلمش هم بايد اينچنين باشد.
كارگران مشغول كارند فيلمي دربارة آدم هاي امروزي است، آدم هايي كه توي زندگي شان الكي به چيزهاي بي اهميت گير مي دهند و وقتشان را بيخودي براي آن تلف مي كنند. ممكن است سر همين چيزِ بيخودي با هم دعوا كنند، رابطه شان خراب شود و... صبح تا شبِ اين آدم ها همين طوري به بطالت مي گذرد، بطالتي كه همه جا سايه انداخته.
سنگ درازي كه لبة يك پرتگاه به صورت عمودي ايستاده است، بهانه اي مي شود كه چهار دوست قديمي و ميانسال، از ماشينشان پياده شوند و عزمشان را جزم كنند تا سنگ را از دره به پايين بيندازند. آن ها مي خواهند پوززني كنند، ولي معلوم نيست كه پوز كي را مي خواهند بزنند. ماجرا يك صبح تا شب طول مي كشد و در اين ميان، كم كم ابعادي از زندگي شخصيت ها معلوم مي شود. كمي بعد، يك گروه ديگر هم به صورت اتفاقي از آن جا مي گذرد و به شان ملحق مي شود. اين گروه جديد هم گير مي دهد كه سنگ را بيندازد و... دلخوشي آدم هاي فيلم ماني حقيقي، انداختن همين سنگ، صداي بلند ضبط ماشين، هيجان پيگيري مسابقة فوتبال، مهماني رفتن و... است. اين ها آدم هاي بدي نيستند، فقط مثل خيلي هاي ديگر دچار روزمرگي شده اند. مثل خيلي هاي ديگر، زندگي را در همين وقت تلف كردن ها مي دانند.
|
|
|
جذاب ترين قسمت كارگران مشغول كارند مضمون و سوژة بامزه اش است. فيلم نامه هم در پرداختن اين سوژه تا حدودي موفق عمل كرده. منتها كارگردان و فيلم بردار در اجرا و به تصوير كشيدنِ آن، خيلي دم دستي و غيرحرفه اي عمل مي كنند. توي جشنواره خيلي ها مي گفتند كه فيلم به صورت ديجيتالي فيلم برداري شده است و نبايد بيشتر از اين ازش توقع داشت. اما واضح است كه چنين استدلالي اصلا قانع كننده نيست. فيلم هاي آفسايد (جعفر پناهي) و بوتيك (حميد نعمت الله) هم به صورت ديجيتال فيلم برداري شده اند. آيا كيفيت تصاوير آن ها هم اين قدر پايين است؟ مدافعان كارگرداني فيلم، مدام به واژة مينيماليسم متوسل مي شدند، غافل از اين كه مينيمال بودن و سردستي كار كردن، ربطي به هم ندارند. كارگران مشغول كارند هر چند به لحاظ مضموني واقعا قابل توجه است، ولي در اجرا به شدت قابل نقد است. در يك كلام، از آن فيلم هايي نيست كه آدم دلش بخواهد براي بار دوم ببيندش. ك.م
ستاره مي شود
سه پاره مي شود
بايد از گلكار (عزت الله انتظامي) بنويسم وقتي مي گويد: حواسم پرت شد. به قرآن حفظ بودم. يادم رفت. بايد بنويسم: باز مي بينم دارم گريه مي كنم، مثل روسري آبي، گاو، بانو.... بايد از حسرت و بي رمقي نگاهش بگويم و از خنده هاي رو اعصاب دخترش پونه (انديشه فولادوند) كه اين قدر شبيه خيلي هاست كه مي شناسم، حتي خودم. بايد از فيلم برداري ستاره مي شود حرف بزنم... وقتي انگار خودم تا دم پله مي آيم و قرار است پرت شوم پايين و دلم هري مي ريزد. بايد از درد و رنجي كه ملوك كاظمي (آهو خردمند) مي كشد، تعريف كنم يا از ورجه وورجه هاي مسعود آب پرور (امين حيايي) كه هي روداستايگر، روداستايگر مي كند و دلم بيشتر مي گيرد. بايد بنويسم 25 دقيقة آخر فيلم اضافه بود. بايد بنالم كاش جيراني مي گذاشت همان جا كه اتوبوس رفت، فيلم تمام شود. بايد متقاعدتان كنم كه چرا از حرف فيلم و سوژه اش خوشم آمده. بايد با اما و اگر براي فيلم عيب بتراشم كه فكر كنيد از سينما سر در مي آورم. اما يك چيز مهم تر هست كه سر گلويم گير مي كند. سينمايي ها معترض شدند. دور و بر حرف هايي مي شنوم: جيراني، پشت صحنه هاي سينما را به افتضاح كشيده. آبروي سينماگرها را برده. دارند كاغذ مي نويسند و امضا مي كنند و اعتراض دارند: اين چه وضعش است؟ مگر همة كارگردان ها و تهيه كننده ها فاسدند؟ جواب اين سؤال ها را نمي دانم. ولي چيزي كه تو فيلم ديدم را خيلي خوب مي دانم. كجايش از واقعيت دور بود؟ بدبختي بازنشسته هاي تئاتر، ارزش قائل نبودن براي پيش كسوت ها، آدم هاي عوضي و شارلاتان كه به بهانة هنر و سينما هر كاري مي كنند جز چيزي كه بويي از هنر برده باشد، يا دختر و پسرهايي كه عشق ستارة سينما شدن كر و كورشان كرده. كدام يكي از اين ها را دور و برمان نديديم؟! حالا چطور شده كه بعضي ها شاكي شد ه اند و صدايشان درآمده؟ عجيب است كه سينمايي ها هميشه از اصناف مي نالند كه نمي توانيم فيلمي راجع به گروهي بسازيم و ملت جنبه ندارند. معلوم نيست چه خبر است كه اين روزها تا از فيلمي خوشت مي آيد يا تعريف مي كني، بايد بشنوي كه مي داني فلان بازيگر سر اين فيلم اين كار را كرده. ، اين فيلم فلان قدر بودجه از فلان جا داره. يا فلان كارگردان، اين فيلم را واسة اين ساخته كه...
|
|
|
ديگر نمي گذارند فيلم را بدون حاشيه هاي من درآوردي شان سير كني. كار سختي شده است فيلم ببيني بدون پچ پچ ها و حرف ها.اما من لابه لاي نگاه ها، كركرها، دلقك بازي ها، بغض ها، ترس ها، از كوره در رفتن هاي ستاره مي شود خيلي چيزها ديدم. چيزهايي كه به همين راحتي فراموش شان نمي كنم. هر چه بشنوم و هر چه بگويند، ستاره مي شود به چيزهايي كه مي دانستم، جان داد. تصويري صريح، واقعي و باوركردني. ف.ع
تقاطع
يك تصادف اين قدر ارزش دارد؟
بعد از خواندن كتابي، ديدن فيلمي يا تماشاي يك تابلوي نقاشي يا برخورد با هر اثر خلاقة ديگري، شايد اولين سؤالي كه از خودمان بپرسيم، اين باشد: كه چي؟ ممكن است جواب اين سؤال، آن قدر پيچيده و چندلايه باشد كه مجبور شويم مدت ها به آن اثر و ساختارش فكر كنيم. حالت ديگري هم هست كه جواب اين سؤال سخت مي شود: حالتي كه كار، هيچ حرفي (يا حرف تازه اي) براي گفتن ندارد، ولي ما مي خواهيم به زور برايش يك مضمون پيچيده پيدا كنيم. تقاطع چنين فيلمي است. آخرين فيلم ابوالحسن داوودي يك كپي دم دستي و بد از فيلم هاي موفقي مثل عشق سگي (ايناريتو) و قاچاق (استيون سودربرگ) است. تا دقيقة چهل پنجاهم اين فيلم، مدام شخصيت ها و خانواده هايي معرفي مي شوند كه هيچ ربطي به هم ندارند. ارتباط اين آدم ها فقط در برخوردهاي گذرايي است كه بعضا با هم دارند. مثلا اول فيلم، يك خبرنگار نشان داده مي شود كه با يك پيرزن وانت دار حرف مي زند.
|
|
|
توي چند سكانس بعدتر، اين پيرزن و نوه اش شاهد مرگ همين دختر مي شوند. درام فيلم تازه از همين صحنة مرگ دختر (بر اثر تصادف) شروع مي شود. صحنه اي در دقيقه پنجاهم كه چند تا از اين شخصيت ها به واسطة آن، سرنوشت شان به هم گره مي خورد (مثل عشق سگي ).ايدة اصلي فيلم، اصلا جديد نيست، به لحاظ پرداخت هم شديدا ضعف دارد. همه چيز در سطح مي گذرد و حوادث به صورت تصادفي يك دفعه از وسط داستان سر در مي آورند. خيلي از رفتارهاي شخصيت ها كه بايد توجيه داشته باشند، بدون دليل مطرح مي شوند. خيلي از اتفاقات هم باورپذير در نيامده اند. تأكيد روي تصادف هاي داستاني آن قدر كم است كه واقعا نمي توان گفت منطق تصادف بر كل كار حاكم است. شايد اگر حاكميت اين منطق در مي آمد، اشكالات فيلم نامه هم كمتر مي شد. متأسفانه بايد گفت كه فيلم داوودي يك تقليد خيلي بد از نمونه هاي موفق خارجي است كه سعي كرده تا حدودي ايراني از آب در آيد!كارگردان براي به تصوير كشيدن چنين سوژه اي حداقل مي توانست با ريتم تندتري داستانش را روايت كند، ولي اين كار را نكرد. تقاطع پر از بازيگر است كه هيچ كدامشان نقش اصلي ندارند. بيشتر، تيپ اند تا شخصيت. با اين حال، بازي هاي قابل قبولي دارند.برگرديم به جواب سؤال اول: كه چي؟ ، معلوم نيست تقاطع با اين بودجة هنگفت براي چي ساخته شده؛ شايد به خاطر همان يك صحنة تصادف است كه فيلم ساخته شده، صحنه اي كه براي واقعي در آمدن آن، بالاخره توانستند كمي پول خرج كنند و از يك پرايد و پژو۲۰۶ واقعي استفاده كنند. ك.م
|
|
|
يك شب
?Sowhat
البته فيلم كه تمام شد، كمي غر زديم. خب كه چي؟ نيكي كريمي براي چي اين فيلم را ساخته؟ خواسته چي را بگويد كه قبلا كسي نمي دانسته؟ آدم زن و بچه داري كه توي خيابان، دختر سرگردان را سوار مي كند؟ مرد روشنفكري كه بالاخره طاقتش طاق شده و زده زن خيانتكارش را كشته؟ ديگر چي؟ حالا فرضا اين ها را هم تعريف كرديم. خوب هم تعريف كرديم. قرار است چه اتفاقي بيفتد؟ گيرم به قول خود خانم كريمي ـ بنابر آن چه در مجله فيلم نوشته بود ـ دختر متحول هم شد. شب تا صبح توي خيابان ماند و آفتاب كه زد، آدم ديگري هم شده بود. ما كه نديديم شده باشد. اما بالفرض كه نيكي كريمي ديده باشد. بگويد، ما هم باور كنيم. اما بعدش چي؟
|
|
|
راستش فيلم كه تمام شد، همة اين غرها را به اضافة غرهاي ديگر زديم. اما فكر كنيم كمي هم بي انصافي كرده باشيم. خب طبيعي است كه آدم هر فيلمي را مي بيند، به خصوص اگر توي جشنواره باشد، به خصوص اگر كارگردان اش آدم اسم و رسم داري باشد، انتظار يك معجزه داشته باشد. يك شاهكار. من قسم مي خورم كه فيلم يك شب شاهكار نيست. ولي فاجعه هم نيست.اين در حقيقت، موقعيتي است كه گير كارگردان آمده تا تجربة متفاوتي از سر بگذراند. تجربه اش هم اصلا به وحشتناكي قدم زدن يك دختر تنها در خيابان هاي خلوت نيمه شب نبوده. بالاخره دوستان زياد بوده اند و كمك كرده اند و اسمشان هم گوش تا گوش آخر فيلم، قابل رؤيت است.اين فيلم هم انگار محصول يك كار تيمي است كه تيم هم ستاره كم نداشته و قرار بوده گلش را هم نيكي كريمي بزند. زده اما چه زدني. مثل اين است كه علي كريمي پنالتي بگيرد و علي انصاريان آن را گل كند. مثل اين است كه جلوي دروازه شلوغ شود و يك نفر توپ را بكند توي گل.حالا مي توان خوشحال بود كه فيلم ده كيارستمي اكران نشده و يك شب هنوز چيزهايي براي تماشاگر عادي دارد. مي توان دعا كرد كه تماشاچي ها دختري با كفش هاي كتاني و زن زيادي و اين ها را هم نديده باشند. توقع را هم مي شود پايين آورد و گفت به عنوان كار اول، فيلم بدي نشده. بازي ها خوب است. اگر كمي از زمان فيلم و آن مكث ها كم شود، فيلم بهتر هم مي شود. مي شود گفت فيلمساز، نيكي كريمي بوده؛ حالا جورج كلوني نبوده كه انتظار داشته باشيم كانديداي اسكار شود. حرف هاي ديگري هم در توجيه فيلم مي شود زد. و آخر همة اين ها فقط يك پرسش است كه همچنان بي پاسخ مي ماند. به قول فرنگي ها: ?SO what س.ر
|
|
|
چهارشنبه سوري
تك و تنها در اين شهر زيبا
مژده (هديه تهراني) با چشماني سرخ وارد خانه مي شود. روحي (ترانه عليدوستي) با اميرعلي پسر مژده دارد قايم باشك بازي مي كند. مژده مي خواهد از اين جا برود و به دنبال اميرعلي مي گردد. خانم نگران نباشيد، اميرعلي همين جاست. ولي مژده نگران است. بالاخره اميرعلي را پيدا مي كند. مي خواهد او را براي رفتن آماده كند. ولي اميرعلي دلش نمي خواهد بيايد. او قرار است با بابا (حميد فرخ نژاد) برود چهارشنبه سوري و دلش نمي خواهد با مژده برود. ولي مژده حال و روز خوبي ندارد. يك دفعه شروع مي كند به زدن اميرعلي. گرية اميرعلي بلند مي شود. چند لحظه بعد، بابا هم وارد اين معركه مي شود تا يكي از نفسگيرترين سكانس هاي چهارشنبه سوري شكل بگيرد. فيلمي كه هم در صدر جدول فيلم هاي محبوب تماشاگران نشست و هم به انتخاب اول خيلي از منتقدان تبديل شد و هم سيمرغ هاي جشنواره را مال خود كرد. اين چهارشنبه سوري مگر چي داشت كه اين همه سر و صدا كرد؟
موضوع چهارشنبه سوري اصلا آش دهان سوزي نيست: شك يك زن به همسرش. تا به حال چند فيلم و سريال با اين موضوع ديده ايد؟ اين موضوع در دستان كسي غير از فرهادي، مي توانست به يكي از همان فيلم ها با كلي ديالوگ اعصاب خردكن و صحنه هاي آبكي تبديل شود. ولي وقتي كارگرداني به سراغ اين موضوع برود كه نگاه واقعي و شخصيت هاي باورپذير و فيلم نامة چفت و بست دار، يكي از ويژگي هاي كارهاي قبلي اش باشد، آدم مي تواند با خيال راحت تري به تماشاي آن بنشيند. داستان يك شهر و رقص در غبار و شهر زيبا را كه يادتان هست؟
فرهادي براي پرداختن به اين موضوع تكراري، مستقيم به سراغ اين زن و شوهر نرفته، بلكه دختري از طبقة پايين را به وسط بحران اين خانوادة متوسط شهري پرت مي كند. دختر كارگري كه آخر هفته قرار است عروس شود و حالا در روزهاي آخر سال براي خانه تكاني به خانة شلوغ و درهم برهم اين زن و شوهر جوان آمده است. خانه اي كه شباهت زيادي به حال و روز صاحبانش دارد. فرهادي به همراه همكار فيلم نامه نويس اش ماني حقيقي براي سر و شكل تازه دادن به اين موضوع تكراري خيلي جزئيات ريز مثل همين خانة درهم برهم را به فيلم نامه وارد كرده اند. جزئياتي كه فضا و روابط و آدم هاي داستان را باورپذير كرده. داستاني با شخصيت هاي خاكستري، شخصيت هايي مثل آدم هاي دور و برمان، آدم هايي كه هر روز توي كوچه و خيابان مي بينيم.
اين جزئيات فيلم نامه اي و اين شخصيت هاي قابل باور مي توانست در دستان يك كارگردان نابلد از دست برود. ولي فرهادي با همين سه فيلم سينمايي اش نشان داده كه هم فيلم نامه نويسي درست و حسابي است و هم كارگرداني كه به كارش خوب وارد است. او از روايت قصه اي كه بيشتر آن در فضاي بستة آپارتمان مي گذرد، نترسيده و لشگر خودش را مجهز، به جنگ آن روانه كرده. او مثل هميشه بازي هاي درجه يكي را از بازيگرانش گرفته. حميد فرخ نژاد، هديه تهراني، ترانه عليدوستي و پانته آ بهرام هر كدام چهرة متفاوتي از بازيگري خودشان را به نمايش گذاشته اند. اين قدر بازي ها روان است و اين قدر اين ها در نقش هايشان جا افتاده اند كه باور نمي كنيد. اگر غير از اين بود، خيلي از صحنه هاي اساسي فيلم اصلا درنمي آمد. حتي بازيگران نقش هاي فرعي هم حسابي از پس كارشان برآمده اند. براي هدر نرفتن اين بازي ها هم فرهادي حواسش بوده كه همة جنبه هاي تكنيكي فيلم در خدمت گفتن قصه باشند و اركستر او با هماهنگي كامل، قصه را به اوج خود برساند و هيچ نوازنده اي خودش را به نمايش نگذارد و...
|
|
|
چهارشنبه سوري مثل بقية كارهاي فرهادي، حسابي يقه تان را مي چسبد و ولتان نمي كند. اين يقه گيري را مي توانيد به حساب قصة پركشش و بازي هاي فوق العاده اش بگذاريد و يا مثلا قضاوت هاي دشوار اخلاقي كه فرهادي معمولا با فيلم هايش گرفتارتان مي كند. ولي اين دفعه در سكانس پاياني فيلمش يك چيز جديد هم برايتان كنار گذاشته. چيزي كه ماية اساسي فيلم هاي قبلي اش را هم آشكار مي كند. آن مرد مارگير تنها با آن ماشين درب و داغان در آن بيابان بي آب و علف را در رقص در غبار يادتان هست؟ آن پسرِ كشته مردة عشق و معرفت را يادتان هست كه مجبور شد در تاريكي شب، تك و تنها رهسپار شهر زيبا شود؟ آن دختر طلاق گرفته با بچة كوچولويش را در كنار راه آهن يادتان هست كه مجبور شد پشت پنجرة بسته بماند و در را باز نكند؟ پايان چهارشنبه سوري، بدجور شما را ياد ويژگي مشترك همة اين شخصيت هاي فيلم هاي فرهادي مي اندازد. چهارشنبه سوري را ببينيد و خودتان را براي يك پياده روي اساسي تك و تنها در اين شهر زيبا آماده كنيد. م.ج
به نام پدر
به نام پدرخوب است، ولي تو باور نكن
نمي داني چقدر هيجان داشتم براي ديدن به نام پدر. نمي داني با چه شور و شوقي صبح از خانه بيرون آمدم. مطمئن بودم امسال باز هم بمب جشنواره مي شوي. مطمئن بودم جاي خالي سال قبل را حسابي پر مي كني. مطمئن بودم با ديدن به نام پدر، غيبت به رنگ ارغوان را فراموش مي كنم. مطمئن بودم بازگشت ات به سينماي جنگ را جشن خواهيم گرفت. مطمئن بودم تو بهترين كسي هستي كه مي تواني از تقابل نسل ها بگويي و از اختلافات يك سردار جنگ با دختر جوانش. آژانس شيشه اي هنوز جلوي چشمانم بود.
سالن سينما پر بود. همه آمده بودند تا فيلم تو را ببينند. مطمئن بودم آبروداري مي كني. از همين الان مي توانستم قيافة همة آن ها را بعد از تماشاي فيلم مجسم كنم. مطمئن بودم ضيافتي سينمايي براي همة ماها تدارك ديده اي، از همان سكانس اول.
تو تنها كسي نبودي كه در اين سينما از جبهه و جنگ مي گفتي. فيلم هايت تنها به خاطر اين حرف ها نبود كه تركانده بود. تو سينما بلد بودي. خوب قصه مي گفتي. كارگرداني ات حرف نداشت. شخصيت هايت آدم را ديوانه مي كرد. مي دانستي چگونه در يك محيط بسته قصه اي را بگويي كه هيچ كس نتواند نفس بكشد. مي دانستي چگونه در بيابان بي آب و علف، زمين و زمان را جلوي چشمان تماشاگرت بياوري. ارزش يك نگاه را مي دانستي. مي دانستي كه چگونه با يك ديالوگ، تماشاگرت را بيچاره كني. هيچ كس نمي توانست به تكنيك فيلم هايت ايراد بگيرد. سر و شكل فيلم هايت حرفه اي بود و چند درجه بالاتر از سطح سينماي ايران. حتي آن هايي كه با مضمون فيلم هايت مشكل داشتند، نمي توانستند اعتبار سينمايي ات را انكار كنند. تو كاركشته ترين سينماگر پس از انقلاب بودي. مطمئن بودم اين بار هم جشنواره را از آن خود مي كني.
|
|
|
انتظار به پايان رسيد. ضيافت شروع شد. دختر (گلشيفته فراهاني) با دست هايش دارد چيزي را از خاك بيرون مي كشد. بعد هم شروع مي كند با دست هايش چيزي را به كامبيز ديرباز نشان دادن. شيء باستاني پيدا كرده. بالاخره مجبور مي شود بي خيال پنهان كاري شود و استاد را خبر كند. همة بچه هاي گروه دارند براي او دست مي زنند. او آرام آرام پيكان باستاني را دارد مي آورد. ناگهان پايش به داخل يك چاله مي رود. اتفاقي نيفتاده. او سالم است. مي خندد. مي خواهد شروع به راه رفتن كند. ولي ناگهان يك انفجار. چرا اين جوري شروع شد؟ چرا شروعش يقه ات را نگرفت؟ چرا اين قدر ريتم كند است؟ چرا اين صحنه هاي موازي پدر(پرويز پرستويي) و مادر (مهتاب نصيرپور) خوب در نيامده اند؟ تدوين فيلم مشكل دارد؟ مگر مي شود؟
به پدر خبر مي دهند دخترت توي بيمارستان است. پدر خودش درگير يك ماجراي تعقيب و گريز به خاطر سند چند تا معدن است. او فرار مي كند و دو نفر به دنبال او. به هر بدبختي، خودش را به بيمارستان مي رساند. ديگر بايد موتور فيلم راه بيفتد. سكانس رويارويي پدر و دختر بايد اساسي از كار درآمده باشد. به خصوص كه يك طرف قضيه پرويز پرستويي است و طرف ديگر گلشيفته فراهاني. پدر وارد اتاق شروع مي شود و آن اتفاق بالاخره مي افتد. اشكم سرازير مي شود. دلم گرم مي شود. تو هنوز همان حاتمي كيايي. متخصص درجه يك درآوردن صحنه هاي احساسي.ديگر حسابي گرم شده ام. موقعيت بدجور حاتمي كيايي است. دختر روي ميني رفته كه روزي پدر، آن را كاشته بود. سكانس هاي دو نفرة پدر و دختر، فوق العاده است. مي خواهند پاي دختر را قطع كنند. ولي دختر رضايت نمي دهد. چرا بايد قرباني جنگي شود كه هيچ نقشي در شروع آن نداشته؟ مي تواني بي خيال شروع ضعيف فيلم شوي و دلت را به باقي فيلم بدهي. ولي هنوز خيلي چيزها اذيت ات مي كنند. فيلم نامه انگار مشكل دارد. مادر در آن يكي شهر چي كار مي كند؟ اين شخصيتي كه به دنبال پدر است، چرا اين قدر تخت و بي خاصيت است؟ آن رئيس مؤسسه چرا اين شكلي است؟ اصلا اين ماجراي معدن ها چيست؟ چرا معلوم نيست كي به كي است؟ كارگرداني بعضي صحنه ها هم چرا اين جوري است. توي صحنة فرودگاه، آن همه اضطراب و تشويش مادر براي چي بود؟ چرا فراموش كرده اي دليل اين همه استرس را نشان بدهي؟ از همه بدتر، صحنه هاي عمل جراحي پايان فيلم است. تو كه از تولد يك نوزاد در يك هواپيماي در حال سقوط، آن سكانس نفسگير و پدر درآر را در ارتفاع پست خلق كردي، اين جا چرا اين قدر دست و پا بسته اي؟ چي شده؟ حالت خوب است؟
دلم هري مي ريزد پايين. فيلم تمام شد. ولي اصلا تكان نخوردم، انگار نه انگار. مي دانم از الان خيلي ها انشاهايشان را دربارة مفاهيم اين فيلمت آماده كرده اند و از تغيير قهرمان فيلم هايت مي گويند و از حاج كاظمي كه ديگر جوش و خروش نمي كند. مي دانم كلي معني و تفسير براي شخصيت ها و داستانت مي تراشند و معدن را به يك چيز نسبت مي دهند و فلان شخصيت را به فلان چيز. ولي تو مرد اين حرف ها نبودي. تو اين قدر قصه ات را خوب تعريف مي كردي كه نمي گذاشتي كسي به چيز ديگري فكر كند. در دفاع از فيلم هاي تو لازم نبود آسمان و ريسمان به هم ببافيم و از مضمون فيلمت مايه بگذاريم. يك صحنه اي در فيلمت هست كه خيلي مرا مي ترساند. پدر تنها و درب و داغان تو روي موتور در جاده مي رود و به كاميوني كه پشت سرش است، راه نمي دهد. صحنه اساسي است. ولي آدم را ياد كارگردان ديگري مي اندازد. هماني كه سال هاست فيلم خوب نمي سازد و طرفدارانش دلشان را به يك يا چند سكانس خوب در فيلم هايش خوش كرده اند و براي دفاع از فيلم هايش همه اش از چيزهاي ديگر مايه مي گذارند. مي ترسم تو هم مثل او شوي. مرا از اين كابوس رها كن. ثابت كن كه هنوز همان حاتمي كيايي. م.ج
|
|
|
آفسايد
اي ايران، اي مرز پر گهر
فكر كنم بايد خدا را شكر كنيم كه اين دفعه به جاي سي دي فروش هاي ميدان انقلاب، جشنواره فجر آخرين فيلم پناهي را پخش مي كند، آن هم توي سالن هاي بزرگ سينما نه صفحة چهارده اينچي مونيتور كامپيوتر.
آفسايد يك فيلم منحصر به فرد است، ادا در نمي آورد و كپي دست چندم فيلم هاي خارجي (چه به لحاظ فرم، چه محتوا) نيست. مي تواند با هر ايراني اي ارتباط برقرار كند و اصلا انگ مخاطب خاص به اش نمي چسبد.فيلم، دنباله رو همان رويكرد رئاليستي ـ شهري پناهي است. اين بار ماجرا زياد از حد، واقعي است و مثل دو فيلم قبلي اش تلخ و سياه نيست. درام از وقتي شكل مي گيرد كه توي بازي سرنوشت سازِ ايران ـ بحرين عدة زيادي از دخترها مي خواهند وارد استاديوم شوند و بازي را تماشا كنند. اما طبق قوانين، آن ها نمي توانند اين كار را بكنند. بنابراين خودشان را شكل پسرها درمي آورند تا شايد قسر در بروند. خيلي ها موفق مي شوند، چند تايي هم گير مأمورهاي انتظامات مي افتند. فيلم، دستة دوم را تعقيب مي كند: دخترهاي دستگير شده مجبور مي شوند كنار ديوار استاديوم بايستند و فقط صداي تشويق هاي تماشاچي ها را بشنوند... .
|
|
|
اشاره به چند حادثة واقعي در زمان برگزاري بازي ايران ـ بحرين، استفاده از پلان هاي طولاني و كار با نابازيگرها و... زمان 90 دقيقه اي كل فيلم، سعي در واقع نمايي فيلم دارد. امتياز آفسايد نسبت به فيلم هاي آماتوري ، كارگرداني هوشمندانه و دقيقش است. كارگردان آفسايد بدون شك بايد آدم كاربلد و سريعي باشد. بسياري از صحنه هاي فيلم در واقع حوادثي واقعي اند كه كارگردان از فضاي آن ها براي بيان داستان خودش استفاده كرده (مثل شادي مردم بعد از صعود تيم ملي ايران به جام جهاني يا واكنش هاي تماشاچي ها توي استاديوم آزادي). توي بعضي از اين صحنه هاي مستند، بازيگرهاي فيلم هم حضور دارند و داستان فيلم هم جلو مي رود. آدم مي ماند كه اين صحنه ها مستندند يا بازسازي؟... شايد تنها اشكال فيلم، صحنة ديالوگ يكي از دخترها با سرباز و صحنه هاي مربوط به پسرك شرِ ترقه باز باشد.فيلم آخر پناهي، پاسخي ناسيوناليستي است به همة كساني كه او را به خاطر دو فيلم قبلي اش و فضاي سياهي كه از ايران در آن ها نشان داده بود، محكوم مي كردند. ايرانِ آفسايد ، يك كشور دوست داشتني است و با وجود همة محدوديت ها فضايش همچنان صميمي است. فقط كافي است تيم ملي به جام جهاني برود تا باز همة مردم در كنار هم جمع شوند و شادي كنند. پايان باز و تأثيرگذار فيلم هم برآمده از همين ديدگاه است. رفتن تيم ملي به جام جهاني از نظر مردم از هر چيز ديگري در آن موقع، مهم تر است. بايد شاد باشيم و ديگر به فكر اين نباشيم كه در نهايت قرار است چه بلايي سر كاراكترهايمان بيايد. آفسايد لحظات به يادماندني زيادي دارد. از همان فيلم هايي است كه تا سال بعد و جشنوارة بعد، آدم را ارضا كند، حتي اگر توي اين يك سال، هيچ فيلم خوب ديگري نتوان ديد. ك.م