- هفته نامه فرهنگي - اجتماعي -جوانان‎/شماره۵۵ - شنبه ۸ بهمن ۱۳۸۴ - - Jan 28, 2006
docharkhe
داستاني از: نفيسه مرشدزاده
تماشاچي ها
024675.jpg
آن هايي كه نفيسه مرشدزاده را مي شناسند و نام او را در شناسنامة مجله مي بينند، مدام از من مي پرسند او دارد چه كار مي كند و چرا كمتر در مجله مي نويسد؟
واقعيت اين است كه اگر صفحات سبك زندگي يكي از نقاط قوت مجله است، حاصل زحمت و تلاش او است و آن چه در بسياري از شماره ها در اين صفحات ديده ايد، به همان اندازه كه كار نويسندگان آن است، و شايد بيش از آن، محصول دبيري و ويراستاري او است.
اما همة تقصير اين كم نويسي را نبايد گردن سبك زندگي انداخت. نفيسه مرشدزاده در نوشتن بسيار سخت گيرتر از سال هاي قبل شده است و هر چند اين اتفاق براي من به عنوان يك سردبير اتفاق ناگواري است، به عنوان يكي از خوانندگان او جاي خوشحالي دارد. به خصوص اگر نتيجه اش هميشه به همين اندازه خوب باشد.
تا جايي كه من مي دانم، نوشتن اين داستان براي نفيسه مرشدزاده بيش از 2 سال طول كشيده است.
علي قنواتي
راست مي گويند آدم ها كوه نيستند آخرش به هم مي رسند. من بعد بيست ويك سال، دوست بچگي هايم را توي يك مسابقة شنا مي بينم. راست مي گويند دنيا كوچك است، چون من اتفاقي اسم دخترم را استخر نزديك ادارة بابايش مي نويسم و تو همان استخر، جايي كه اصلا فكر نمي كنم يك آشنا ببينم، مينا را مي بينم.
024672.jpg
نفر آخر تو رديف جلويي من است. استخر قصرآب ، جشن آخر تابستان گرفته. دختر ها دارند مسابقه مي دهند رتبة پايان دوره را بگيرند. من هم مثل بقية مادرها ولو شده ام روي صندلي راحتي هاي سفيدي كه رديف روي بالكن چيده اند و دارم شلپ شلوپ دخترها را تشويق مي كنم كه يكهويي مي بينمش. ذوق زده مي شوم. آدم فكر مي كند ديگر هيچ وقت دوست هاي قديمي اش را نمي بيند يا اگر ببيند نمي شناسد. پوستش مثل آن وقت ها روشن نيست. ابروهايش را باريك كرده، اما حتي شك هم نمي كنم كه خودش است. نمي توانم صدايش كنم. با بغل دستي اش گرم حرف زدن است. دارند سكوي برنده ها را به هم نشان مي دهند. براي چهار تا الف بچه، چه دم و دستگاهي گذاشته اند. هر سه تايي كه مي پرند تو آب، بعدش همان جور خيس و آب ريزان به ترتيب رتبه شان مي روند بالاي سكو و مدال مي گيرند. مينا خيلي چاق شده. شباهتي به دختر لاغر كوچكي كه عكسش را تو آلبوم خانة مامان داريم ندارد. تو آن عكس، شهره، همساية سر كوچه مان هم هست. مثل سه قلوها چسبيديم به هم.

با پيراهن هاي گلدار و چين دار دخترانه مان، دو زانو نشستيم تنگ هم. دوربين، دست محبوبه خواهر من است. از دوست هايش امانت گرفته. محبوبه مي گويد: قيافه تون جدي باشه. ما لب هايمان را به هم فشار مي دهيم كه خنده مان نگيرد. پشت سرمان يك پوستر بزرگ هست. طرح مدادي يك كبوتر آمادة پرواز كه بال هايش از دو طرف ما زده بيرون و نوكش درست بالاي روسري  هاي گل منگلي ماست. هفت سالمان است. مي توانيم شمرده و بخش بخش كلمات را بخوانيم، ولي باز هم نمي فهميم چرا محبوبه خواهر من و مرجان خواهر مينا، با ماژيك روي بال هاي كبوتره نوشته اند عقيده و جهاد . يكي اين بال يكي آن بال. شهره مي گويد: اين ها را نمي نوشتين كبوتره نازتر بود. محبوبه مي گويد: عكس هاي نازي ماماني تون را برويد آتليه بگيرين. ما عروسك هايمان را يك دستي بغل مي كنيم، چون مرجان، خواهر مينا مي گويد: يك دستتون را مشت كنين بگيرين بالا. خودش مي آيد دامن هايمان را مي كشد روي پاهايمان كه زانوهاي لختمان پيدا نباشد. مي گويد: دهان ها تا آخر، باز. مينا مي گويد: مگر گلو مون چرك كرده؟ سه تايي مي خنديم. محبوبه با دوربين جلو عقب مي رود. مرجان سه تا كتاب بزرگ مي آورد تا ما با آن يكي دست بگيريم بچسبانيم به سينه. عروسك هايمان را مي گذاريم كنار. محبوبه مي گويد: تا ته حلقتون پيدا باشه. خواهرهايمان عكس را مي برند براي نمايشگاه مخفي عكس تو خوابگاه دانشگاه پلي تكنيك. اسمش را مي گذارند فرياد نسل فردا . روزي كه خودشان مي روند بازديد، ما را هم مي برند. يواشكي مي رويم تو. محبوبه مي گويد اگر ساواك جاي نمايشگاه را بفهمد، همه مان را مي گيرند. دانشجوها مرتب لپ من و مينا و شهره را مي كشند. معروف شديم به دخترهاي آن عكسه . بعضي وقت ها توي تظاهرات ها هم اگر با هم باشيم يكي ما را مي شناسد و به دوست و رفيق هايش نشانمان مي دهد.
024687.jpg
زني كه روي صندلي هاي بالكن استخر قصر آب نشسته، ديگر شكل دختر تركه اي آن فرياد معروف نيست، ولي خانمي و مرتبي اش عين همان بچگي هاش است. چادرش را مثل من همين طور ول نداده دورش، تا هر چه خاك زمين است بگيرد به خودش. پرهاي چادر را قشنگ جمع كرده روي زانوش، زير دوربين فيلم برداري. بند چرمي دوربين را انداخته دور ساعدش، آماده است كه از دخترها فيلم بگيرد. سه تا از دخترهاي گروه نه سال مي پرند تو آب. آب مي پاشد روي ميله هاي بالكن و سنگ مرمرهاي آن جلو را خيس مي كند. مادرهايي كه رديف اول اند بي هوا خودشان را مي كشند عقب، ولي شتك آب تا آن جاها نمي آيد. مربي نه ساله ها كنارة استخر مي دود: پا بزن، تندتر، دست ها كشيده. مينا بلند مي شود از نماي ورودي استخر و مادرهايي كه هيجان زده دارند اسم بچه هايشان را مي گويند و دست مي زنند فيلم مي گيرد. چرخ كه مي خورد سمت ما، دستم را مي آورم بالا يك بشكن مي زنم تو مسير تصويرش. يكهويي دوربين را مي كشد كنار. بيست سال مي شود همديگر را نديده ايم. كلاس سوم بوديم. كار و كاسبي بابايش خوب شد، خانه شان را كه ته كوچه ما بود فروختند رفتند خيابان هاي بالا. تا چند سال پيش خواهرهامان، محبوبة ما و مرجان آن ها، توي جلسه ها همديگر را مي ديدند و جسته گريخته يك خبرهايي از خانواده شان داشتيم. ولي بعد كه رابطة آن دو تا شكرآب شد، ما هم به كل از هم بي خبر شديم.
بلند مي گويم: نسل فردا! چطوري؟ اول چشم هايش پر از ذوق است مثل مال من، ولي هنوز هيچي نگفته قيافه اش را عوض مي كند. سرد نگاهم مي كند، آرام مي گويد: سلام. دوروبري ها كه از لحن هيجان زدة من براق شده اند طرف ما، خيال مي كنند اشتباه گرفتم و رويشان را مي كنند طرف استخر كه بيشتر از اين شرمنده نشوم. چرا اين جوري مي كند؟

سنجاق سر مربي نه ساله ها باز شده، موهايش پريشان ريخته دورش، ولي ول كن نيست. سر سنجاق تو دهانش، همين جور كه دارد موهايش را جمع مي كند مي دود و داد مي زند: برگرد! زودباش! سر جاي اولت! گيج ام. نشسته ايم پهلوي هم، ولي هردومان ساكت ايم. مينا يا تق تق مفصل انگشت هايش را مي شكند يا به دوربين ور مي رود. من تو دلشورة اين ام كه دخترم سرما نخورد. اگر هر گروهي بخواهد اين قدر طول بكشد تا نوبت شش ساله ها بشود عصر شده. نسيم مي زند، دختر من هم كه پرپرو است، زود مي افتد به فيرفير. مي گويم: دخترت تو هفت ساله ها است؟ مي گويد آره و دوربين را از جلوي چشمش نمي آورد كنار. چرا اين سال ها هيچ سراغي ازش نگرفته ام؟ اين اخلاقم بد است كه از زنگ زدن به دوست هاي قديمي ام فرار مي كنم، اما دست خودم نيست. از تلفن هايي كه هي تويش سكوت مي شود و هي بايد گفت: ديگه چه خبر؟ بدم مي آيد. حرف هايي كه دلت مي خواهي بزني گير مي كنند. شروع نمي شوند. مجبور مي شوي بپرسي آرتروز مامانش بهتر شده؟ پسرش را از پوشك گرفته؟ دخترش كدام مدرسه مي رود؟ گوشي را هم كه مي گذاري مي بيني فاصله تان از قبل هم بيشتر شده. از تيكه طعنه  ها و ايهام اشاره هايش مي فهمم دلخوري اش سر اختلاف هاي خواهرها مان است. دوستي و دعواي ما تا كي قراره به آن ها ربط داشته باشد؟ زني كه كنار مينا نشسته، صندل هاي طلايي اش را با نوك انگشت هاي آن يكي پا درمي آورد و مي گويد: شما چه جوري تو اين گرما چادر سركردين؟ ناخن هايش قرمز خوشرنگ اند. مي گويد: من كه جوراب و كفش هم نپوشيدم باز كلافه ام. تازه مي فهمم كه فقط ما دوتا چادري هستيم. مينا لبخند مي زند. من كلافه ام، چطور يكي كه تو بچگي جيك وپيك مان با هم بوده، حالا سر هيچ و پوچ دلخور است؟ بحث و جدل هايي كه ما نه سرش ايم نه ته اش، چه ربطي به رابطة ما دارد؟ مينا آن وقت ها تنها كسي بود كه رويم مي شد به اش بگويم عاشق پسرهايي ام كه تو تظاهرات از تيرهاي چراغ بالا مي روند يا سر درخت ها پرچم تكان مي دهند. يك بار حتي در گوشي به اش گفتم كه من آخرش با يكي از اين پسرها عروسي مي كنم. حالا همين ميناخانم محرم راز، خيال مي كند من تو دم و دستگاه سياسي محبوبه ام. كينة چهار سال پيش را دارد كه مرجان كانديد شده بود براي مجلس. به من چه كه انجمن زناني كه محبوبه تويش عضو است سنگ تمام گذاشتند تا نامزدهاي زن جناح مرجان اين ها رأي نياورند؟
024681.jpg
برگة تبليغاتي مشخصات و عكس مرجان را انداخته اند تو خانة مامان. شايد پنج شنبه ظهر است، چون ما، دخترها و نوه ها، همه خانة مامان ايم. مامان دست مي كشد روي عكس و مي گويد: چه چروك افتاده صورت مرجان، اين هم مثل محبوبه حرص و جوش خور است. مي گويد: اين دوتا زود خودشون را پير كردن. من دارم ظرف مي شورم، دست هام خيس است. با دو انگشت، گوشة برگه را ازش مي گيرم ببينم مشخصات چي براش نوشتند. مامان، مي گويد: يادتون نره اسمش را تو رأي من بنويسين. محبوبه، تازه رسيده دارد خريدهايي راكه براي مامان كرده پاكت پاكت مي گذارد تو. از همان راهرو مي گويد: رأي ندين به اين ها. من و مامان همديگر را نگاه مي كنيم. خنده مان مي گيرد. مامان مي گويد: باشه نمي ديم، تو جوش نزن. محبوبه با سيب زميني ها، يك خبرنامة محرمانه مي آورد مي دهد دست من، مي گويد: سادگي نكنين، مملكتو ندين دست اين ها. خبرنامه، شرح مواضع و مشخصات پشت پردة كانديداهاي جناح مرجان اين ها است. مامان مي گويد: محبوبه! تو هر چي مي خواي بگي، بگو! براي من، تو و مرجان يكي اين. شب و روز با هم مي آمدين مي رفتين. هر كي نمي دونس خيال مي كرد دختر ماست. حالا به اش رأي نديم، بديم به غريبه ها؟ محبوبه كلافه شده. دنبال يك دليلي مي گردد كه مامان بفهمد. مي گويد: مامان! اينا ميگن زن ها، آزاد. هر زن حامله اي بچه شو نخواس، آزاده بره فرتي بندازتش تو سطل بيمارستان.
مامان بدتر گيج مي شود. آن مرجان خجالتي چطور قراره بچه هاي زن هاي حامله را بندازد تو سطل؟ مينا هم خجالتي و كمرو بود. دو تا خواهر به مامانشان رفته بودند. اين اخلاق ها تو آن دوره زمانه عيب بود. ماية آبروريزي بود. نمي شد از خجالت سرخ و سفيد بشويم و پايه هاي ستم فرعونيان را متزلزل كنيم. نمي شد كه يواش و متين به استكبار بگوييم دست از سر مستضعفان جهان بردارد. به خاطر همين ، هم مرجان هم مينا مرتب يك كارهايي مي كردند كه يعني بگويند ما خيلي پرروايم. دست پيش مي گرفتند كه پس نيفتند. من هم كه مي خواستم دل نازكي و دم به گريه بودنم معلوم نشود، همين كار را مي كردم. دست پيش مي گرفتم. محبوبه مي گفت تي تيش ماماني هستي. دل نداشتم خون و زخم و مجروح ببينم، ولي به روي خودم نمي آوردم. سفت خودم را مي گرفتم لو نروم. مخصوصا خودم در انباري زيرپله را روي شهره قفل كردم كه بچه ها ببينند. مي دانستم خبرش به محبوبه مي رسد. مي خواستم اين را بگذارم تو كارنامة افتخارات ام كه محبوبه به مامان نگويد اين ته تاغاري نازك نارنجي ات را نگذار بيايد دنبال من .

دختر مينا از سالن آمده بيرون كه ببيند مامانش رسيده يا نه. حالا دارد كنار آب بالا پايين مي پرد و دست هايش را تو هوا تكان مي دهد كه تو فيلم مامانش قشنگ بيفتد. زني كه كنار ميناست و حالا دارد با چند تا كاغذ خودش را باد مي زند مي گويد: دخترت از اون تو دل برو هاس. دخترش شيطون و شلوغ است. پوستش مثل مامانش روشن است و مايوي قرمزي كه پوشيده، خيلي به اش مي آيد. من به دخترم سپردم تا نوبتش نشده مايوش را نپوشد. همان جا تو سالن، دور و بر كلاس هاي بدنسازي بازي كند تا مربي صدايش بزند. بس كه مي ترسم دوباره سرما بخورد و از همان اول پاييز گرفتارمان كند. كاش يك بيسكويت برايش خريده بودم. خيلي از ناهارش گذشته، بچه ام شكم خالي جان ندارد دست و پا بزند. دو تا از دخترها، سر اين كه كدام زودتر رسيده اند دعوايشان شده و دارند جيغ جيغ مي كنند. مي گويم: مينا! از شهره هيچ خبري داري؟ سرايدار استخر سيني ليوان هاي آب پرتقال را مي گيرد بينمان. از آن طرف ليوان هاي پلاستيكي مات دارد نگاهم مي كند. باورم نمي شود شهره را يادش رفته باشد. دخترها دارند دوست هايشان را تشويق مي كنند. صدا به صدا نمي رسد. بلند مي گويم: عمة عروسك هامون بود. برادرش را اعدام كردند. همان وسط كلاس سوم از محل ما رفتند. ليوان سرخالي آب پرتقال را برمي دارد. مي گويد: چه حافظة خوبي داري. من اسمش به زحمت يادم مي آيد.

شبانه از محل ما اسباب كشي كردند. همسايه ها از وقتي فهميده بودند برادره تو خانة تيمي بوده و تو بازار بمب گذاشته، صد جور حرف در آمده بود. هر كي هم يكي مي گذاشت رويش. مي گفتند سيانور خورده. محبوبه و مرجان ولي مطمئن بودند اعدام شده. با آن بمب، پانزده تا كاسب و رهگذر مرده بودند. شهره خيلي وقت بود نمي آمد بازي. محبوبه مي گفت برادره شهره را قاتي كارهايش كرده بوده. چون كسي به يك دختر بچه مشكوك نمي شده، بعضي چيزها را مي دادند شهره جابه جا كند. مينا باورش نمي شد، ولي من مي دانستم شهره هر كاري برادرش بگويد مي كند. مادرشان بدبخت داشت دق مي كرد. شهره مدرسه نمي آمد. توي كوچه اگر ما را مي ديد، راهش را كج مي كرد.

دو دقيقه يك بار آدم همه چي را تار مي بيند. چرا صندلي ها را راست گذاشتند زير آفتاب؟ اين همه سايه زير چنارهاي بلند حياط است. چنارها حياط را خيلي قشنگ كرده اند. پيچك ها حلقه حلقه روي تنة چنارهاي پير رفته اند بالا و استوانه درست كرده اند. به قول دخترم مثل يك دامن چين چيني سبز. پشت درخت ها دور تا دور حياط ميله هاي بلند زده اند و برزنت هاي كلفت سبز را از بين ميله ها رد كرده اند كه استخر از خانه هاي اطراف ديد نداشته باشد. انباري زير پلة مدرسه هيچ روزني به بيرون نداشت. من كه آن قدر دل نازك و احساسي بودم چه جوري توانستم شهره را هل بدهم تو.

مي گويم: برادرت تو را خام كرده. صدايم را مثل مبارزهاي الجزايري مي كنم. محبوبه چند روز قبل مرا با خودش برده توي يك سالني فيلم انقلاب الجزاير را ديده ايم. مي خواهم ژستم مثل وقتي باشد كه آن ها از خيانتكارهاي محلي اعتراف مي گرفتند. مي گويم: برادرت پوستر مي ده بزني تو مدرسه؟ پوستري كه آرم سازمان دارد مچاله و پاره شده تو دستم است. مينا كنارم ايستاده. مثل لبو سرخ شده ولي تا مي بيند بچه ها دارند نگاهش مي كنند، بلند مي گويد: ما نمي ذاريم بچه ها را بكشي طرف خودت. صداي هردومان مثل نوار ضبط پيچ خورده مي لرزد. بغض تا دم حلقم آمده ولي خودم را قرص مي گيرم. گريه ام اگر بگيرد، خبرش به محبوبه مي رسد. فكر مي كنم كاش چراغ را برايش روشن مي گذاشتيم. كاش مي برديم اش توي توالت كه عنكبوت ندارد. منتظرم مينا بگويد: بسشه، بياريمش بيرون. نمي گويد.

خانم صندل طلايي مي گويد: آدم خودشم هوس مي كنه بپره تو آب. مينا مي گويد: بعد اين ها نوبت دختر من است. اگر مدال طلايي نگيره خيلي خودش را مي بازه. تو فكرم كه چرا از دختر من خبري نيست. يكي دو گروه ديگر بيشتر به نوبتش نمانده. سه جفت پاي برهنة كوچك روي سنگ هاي سياه كنارة استخر آمادة پريدن اند. سه تا بازوي كوچك، كشيده مي شوند توي هوا. كمرهاي باريك قوس مي خورند. سرها تو گردن، دوتاشان آب را نگاه مي كنند. آن يكي زير چشمي دهان و سوت مربي را نگاه مي كند. روزهاي آخر، شهره آب زيركاه شده بود. درست قبل اين كه يك روز با كيفش بگيرند ببرنش كميته و ديگر مدرسه نيايد. محبوبه مي گفت يك صبح تا شب بيشتر نگهش نداشتند. گفتند اين فقط آلت دست بوده. مي گفت ته كيف آبي خرگوش دارش يك كم مواد منفجره جاسازي شده بوده. من و مينا حس مي كرديم خيلي بچه ايم.

دختر مينا سوم شده. بچه هاي شاد و شنگول، بغض شان خيلي ناز است. آدم دلش مي خواهد برود گوشة لب هاش را كه هي مي آيد پايين و به زور جمعش مي كند ببوسد. با اين كه صورتش خيس است، باز هم معلوم است يكي دو تا از آن قطره ها اشك اند. مينا رفته آن طرف بالكن. يك دختر مايو رنگين كماني مي ايستد رو سكوي اول. نفر دوم
كلاه سفيد شنا را درمي آورد كه تو عكس ها خوب بيفتد. دختر مينا مي رود رو پلة پاييني. پاهاي تپلوش را چسبانده به هم، انگار همين الان فهميده باشد شلوار پايش نيست. سرش پايين است. سنگ سياه هاي دور استخر را نگاه مي كند. هوا دم ندارد. برگ هاي چنار تكانكي هم مي خورند. چه مرگم است كه نفسم هي گير مي كند. حلقة آبي مدال گرد برنز را مي اندازند گردن دختر مينا. سرش را مي آورد بالا. همه دارند دست مي زنند. دختر مينا پلك هاش را پشت هم باز و بسته مي كند. آفتاب مستقيم مي خورد تو صورتش. من نفسِ گيركرده ام را به زحمت مي دهم بيرون. هر كاري مي كنم قيافة شهره از جلو چشم هام كنار نمي رود. وقتي از تو تاريكي آورديمش بيرون، همين جوري بغ كرده بود و نور توي سالن چشم هاش را مي زد.

سرم را مي برم جلو و از تو سوراخ كليد مي گويم: شهره! شهره! مينا با وحشت شانه هايم را تكان مي دهد: چرا يكهو بي صدا شد؟ جواب نمي دهم. ترسيده ام. دسته كليد را از لاي انگشت هاي يخ كردة من مي كشد بيرون و هول هولكي اتيكت هاي سفيد چسبيده روي سركليدها را مي خواند: دفتر، آزمايشگاه، سالن، پشت بام. انباري خيلي تاريك است. لبة پايين در، طبله كرده و تا كشيده مي شود رو موزاييك هاي پاگرد، صداي كشدار تيزي مي كند. فقط نيمكت شكسته هاي كله هم ريخته پيدا است و زونكن هاي كهنة پر از ورق زرد كه چپانده اند لاي نيمكت ها. مي رود تو، لاي نيمكت ها را نگاه كند. يك دسته نقشة جغرافيايي لوله شده مي افتند روي كفش هاش. من ايستاده ام تو چهارچوبِ در و جرأت ندارم جم بخورم. مينا يكهو مي گويد: اين جايي؟ چرا صدات در نمي آد دختر؟ من نوك كفش صورتي هاي شهره را مي بينم. مينا مي گويد: پاشو بيا بيرون. شهره اين پا آن پا مي كند. نور، چشم هاش را مي زند. معذب ايستاده، پاهاش تنگ هم. يكي دو تا از بچه هاي پشت سر كه مي خندند ما تازه پاچه هاي خيس شلوار خاكستري اش را مي بينيم. مي روم از سرايدارمان شلوار اضافي مدرسه را كه كلاس اولي ها به نوبت مي پوشند بگيرم. تمام راه را گريه مي كنم... شلوار چيت گلدار، براي شهره كوتاه است. وقتي مي آيد تو كلاس، ساق هاي پايش پيدا است.

دخترها حواستون به منه؟ مربي هفت ساله هاست كه دارد داد مي زند. سوت مي كشد كه مطمئن شود دارند گوش مي دهند: شماها برنمي گرديد سر جاي اول! فقط يك طول! روشنه؟ مينا مي گويد: خدا به دادم برسه با گريه هاي تو خونه. دارد دوربين را مي گذارد تو كيف جير قهوه اي اش: مي خواست حتما اول شه. يك دفعه اي سرش را مي آورد بالا، تازه يادش مي افتد دارد با من حرف مي زند. مي پرسد: نوبت دختر تو نشده؟ مي گويم: سه تا ديگه برن، نوبتشه. براي دخترم كه آمده بالا و تو نوبت دوش گرفتن ايستاده، دست تكان مي دهم. هنوز نرفته تو آب، سرماش گرفته، شانه هاش را داده تو و دست هاش را بغل كرده. ركاب مايوش هي مي افتد رو بازوهاي لاغرش. اشاره مي كنم كه درستش كند. ركاب ها را مي كشد تا گردنش بالا و مي خندد كه يعني خوب شد؟ مينا مي گويد:
چه ريزه ميزه است دخترت . دخترم مي ايستد زير دوش. پشت آن يك پرده آبي كه مي ريزد روي سر و روش، قيافه اش معصوم تر شده. ازش عكس مي اندازم. يكي از بچه هاي گروه شش سال، عروسك اش را با خودش آورده. عروسكه را مي نشاند كنار تنة چنارها و خودش مي رود آماده شود. دختر مينا هنوز كنار سكوها است. دارد با گريه يك حرف هايي به مربي شان مي زند. لبه هاي استخر را نشان مي دهد و پشت هم لب هاش با هيجان به هم مي خورند. عروسكه درست روبه روي ما آن طرف آب نشسته.

رختكن ها شلوغ است. شانس ما، كلاس بدنسازي هم همان ساعت تمام شده. درهاي دو طرف سالن هم باز است. نسيم كه مي آيد كوران مي شود. دختر مينا مي گويد سردمه ، چه برسد به دختر من. مي رويم تو بالكن منتظر بشويم كه اقلا آفتاب باشد، تنشان خشك شود. وقتي مي رسيم بالا، دخترم هنوز دارد مي لرزد. دير بجنبم دو هفته بايد مريض داري كنم. مي گويم: گوشة ديوار برات چادر مي گيرم، مايوت را دربيار. دختر مينا هم پيله مي كند كه: مامان تو هم چادر بگير. مينا قبول نمي كند. تو استخر به آن باكلاسي، كار جالبي نيست. زن صندل طلايي كه دست دختر تپلويش را گرفته، از پايين پله هاي بالكن برايمان دست تكان مي دهد و خداحافظي مي كند. دختر مينا يك دنده است. آخرش مادره را وا مي دارد بيايد كنار ما و چادرش را مثل من گرد بگيرد. مدالش را مي دهد دست مامانش و مي رود آن پشت. دختر من دارد زور مي زند يك جوري لباس عوض كند كه مدال، گردنش بماند.
دوتايي ايستاده ايم رو به ديوار مرمري بالكن و چادرها را حلقه كرد ه ايم دور دختر هامان. خوششان آمده. دارند طولش مي دهند. دختر من مي گويد: شده خونه عروسكي. مثلا تو همساية مايي. دختر مينا دمپايي آبي صدفي اش را از زير، سر مي دهد زير چادر من و مي گويد: بفرما همسايه!

بعدازظهر داغي است. فقط صداي پرة پنكة همسايه ها مي آيد. عروسك هامان را نشانده ايم روبه روي هم، روي پلة سنگي جلوي در خانة ما. يكي اين ور، يكي آن ور. مي گويم: مثلا جلسة عروسكي. دستم را ميكروفن مي كنم جلوي لب هاي قرمز عروسك شهره: لطفا اگر نظري داريد... موهاي حنايي وزوزي و چشم هاي آبي عروسك شهره تو آفتاب برق مي زند. به اش مي آيد عروس بشود يا برود خانة خاله چاي الكي بخورد. حرف هاي گنده به اش نمي آيد. من و مينا منتظريم. شهره دو تا دست پلاستيكي عروسك را مي آورد بالا، مثل اين كه بحث خيلي اوج گرفته باشد. مي گويد: رفقا، ايدوبولوژي شما به درد نمي خورد. سه تايي مان مي دانيم ايدوبولوژي را تو حرف هاي برادرش شنيده. نوبت عروسك مينا است. ميكروفن را مي گيرم جلوي سوراخ كوچك وسط لب هاي غنچه اي. از اين عروسك ها است كه پستانك تو دهانشان نباشد گريه مي كنند، ولي نوارش را از سينه اش كشيده ايم بيرون. صدايي نمي آيد. مينا دارد به همة سخنراني هايي كه با خواهرش رفته فكر مي كند تا يك جملة قلمبه تر از شهره بگويد. يكهو با صداي كلفت شده مي گويد: شما همه تان زر، زور، تزويرين. شهره مي گويد: چرا حرف بد مي زني؟ برو زباله داني تاريخ. مينا عروسك شهره را از سكو مي اندازد پايين. پيراهن تورتوري اش مي پرد هوا، مژه هاي بلندش مي رود روي هم. مي خنديم. من ته دلم گرفته. خاك هاي دامن عروسك را مي تكانم، پستانك را مي گذارم تو سوراخ لب هاش، مي گويم: ديگه بسه حالا مامان بازي.

بازخواني داستان
بچه هاي تحريريه درباره داستان حرف هاي زيادي داشتند. انگار خواندن قصه، بهانه اي شده باشد براي صحبت از دغدغه هايي كه زياد پيش نمي آيد درباره شان حرف بزنيم. اين جا دو تا از يادداشت هاي بچه ها را مي خوانيد. اولي بيشتر يك جور مكالمه است با تم اصلي داستان يعني نسل هاي بعدي انقلاب. دومي هم نگاه يك نسل سومي است به داستان و موقعيت شخصيت هايش.
شما هم نظر بدهيد و درباره داستان بنويسيد. چاپش مي كنيم.

نسل صبور
احسان رضايي
اول: سالي كه ما رفتيم دانشگاه، ورودي هاي 68 و 69 هنوز بودند. آن ها نسل واقعي انقلاب بودند؛ جوان هايي كه بعد از جنگ، تازه آمده بودند سراغ درس و دانشگاه. چون آدم هاي معتقد و فعال و پر جنب  و جوشي بودند، جو كل دانشگاه را تحت تأثير قرار داده بودند. محيط كاملا مذهبي بود و حريم و فاصله ها به شدت رعايت مي شد. اشتباه نكنيد؛ آدم هاي بسته و دگمي نبودند. من با چند نفرشان از نزديك آشنا بودم و مي ديدم كه رعايت هايشان از سر اعتقاد و فكر است و خيلي هم خوب مي توانند از انديشه شان دفاع بكنند.
سال هاي آخر درس ما، ورودي هاي۸۰ و 81 آمده بودند. آن ها نسل سوم واقعي بودند. جوان هاي شاداب و پرانرژي اي كه همه چيز را به چالش مي كشيدند و مي خواستند همه چيز را از نو تعريف كنند. چون بچه هاي بي پروا و پر جنب  و جوشي بودند، جو كلي دانشگاه تحت تأثير آن ها بود. فاصله هاي قبلي داشت
به سرعت تخريب مي شد و انگار هيچ تابويي وجود نداشت. اشتباه نكنيد؛ آدم هاي بي احترام يا ولنگاري نبودند. من با چند تايي شان از نزديك آشنا بودم و مي ديدم كه خيلي هم معتقد هستند و فقط مي خواهند جهان را با چشم خودشان ببينند.

دوم: مي گويند وقتي سقراط مي خواست جام شوكران را سر بكشد،  به جمع شاگردانش كه در زندان به ملاقاتش آمده بودند، گفت: اكنون من به سوي مرگ مي روم و شما به سوي زندگي. روش من مرا به كشتن داد و روش شما متفاوت بود. و تنها خدا مي داند كه كدام  يك از اين دو روش بهتر است.

سوم: حكم كلي دادن در مورد آدم ها، معمولا چيز خنده داري از آب در  مي آيد. (گو اين كه همين حرف هم يك حكم كلي است!) ولي من مطمئن ام كه اين حرف، خيلي اشتباه نيست: من و همسالانم،  مايي كه نه از نسل انقلاب بوديم و نه از نسل سوم، صبرمان از بقيه بيشتر بود.

وقت، كافي نبود
حسين شريف
من و خانم مرشدزاده، هر كاري مي كنيم، باز توي يك نسل نمي افتيم. آخرين بار و توي خوشبينانه ترين ارزيابي مان، خانم مرشدزاده افتاد نيم نسل بالاتر از من. اين، فكر مي كنم از همان چيزهايي است كه به اش مي گويند واقعيت تاريخي. از همان ها كه نمي شود عوضشان كرد.

با اين حال نمي فهمم چرا هر دفعه كه يكي از نسخه هاي متعدد و ويرايش شدة تماشاچي ها را مي خوانم، به هم مي ريزم. خانه اگر باشم، خودم را مي كشم گوشه اي و سرم را گرم كاري مي كنم تا دور و بري هام به ام گير ندهند كه چته؟ منطقا نبايد اين طوري باشد. من به چيزي كه احتمالا به اش مي گويند نسل دوم و اين داستان دربارة آن هاست، تعلق ندارم. همان ها كه هيچ وقت ديده نمي شوند؛ يا دخترهاي توي آن عكس خواهرهاي بزرگ ترشان هستند، يا مادرهايي كه براي مايو عوض كردن دخترهايشان چادر گرفته اند.
من نسل دومي نيستم و نبايد اين قدر درگير مي شدم. ولي توي اين قصه چيزي هست كه بدجوري آدم را زمينگير مي كند. بايد پيدايش كنم. بايد برگردم عقب.

دورة ما توي دبيرستان، دوره اي بود براي خودش. سال قبلش اوضاع مدرسه تق و لق شده بود و نتوانسته بودند درست و حسابي گزينش مان كنند. بايد مي ديديدمان. سر كلاس شيمي كه كسي شيمي نمي خواند. يكي در سامسونت اش را باز كرده بود و با احساس براي هزارمين بار به عكس سال هاي تبعيد مصدق نگاه مي كرد. آن طرف، يكي از بچه هاي رديف جلو برگشته بود و داشت براي پشت سري اش اثبات مي كرد كه خاتمي يك نفره دارد طومار دين و انقلاب را به هم مي پيچد. پشت سري داشت همان موقع راجع به اين ماجرا تصميم مي گرفت و بغل دستي اش تمام سعي اش را مي كرد كه خودش را نگه دارد و ـ لااقل تا آخر كلاس شيمي ـ چك و چانة جلويي را پايين نياورد. و خب، كنار هر سه نفرشان، يك نفر داشت سگ ولگرد مي خواند.
مدام مي زديم تو سر و كلة هم و بحث هايمان تمامي نداشت. حتي بعدازظهرها كه از مدرسه مي زديم بيرون، تازه مي رفتيم زير پل سيدخندان و كنار همسايه هاي هميشگي مان (مسافركش هايي كه فرياد مي زدند و معتادهايي كه ناي ايستادن نداشتند) كار را ادامه مي داديم. خيلي وقت ها تا 6 و 7 بعدازظهر طول مي كشيد و آخر سر، خسته و با صورت هاي سرخ شده و پاهاي يخ كرده مي رسيديم خانه و ولو مي شديم روي كاناپه. فريادهاي بي امان مادرهايمان هم فايده اي نداشت. همان جا و با همان لباس ها خوابمان مي برد و توي خواب، رؤياي دنيايي را مي ديديم كه تمام بعدازظهر در مقابل بقيه ازش دفاع كرده بوديم... حالا خيلي گذشته و ديگر مي شود به شما هم گفت. آن چند سال، مقدرات دنيايي كه شما توش زندگي مي كنيد، همان جا معلوم مي شد؛ زير پل سيدخندان، كنار مسافركش هايي كه فرياد مي زدند و معتادهايي كه ناي ايستادن نداشتند.

بايد برايتان پيش آمده باشد تا بفهميد. با رفقا توي ماشين نشسته ايد و داريد مي رويد كوهي، قهوه خانه اي، جايي براي خوشگذراني. هنوز داريد سر حرفي كه بعدازظهر توي كلاس پيش آمده، توي سر و كلة هم مي زنيد. خب! پيش مي آيد. آدم وسط بحث داغ مي كند. هر چه باشد، شما مي دانيد دنيا را بايد به كدام سمت برد. ولي بغل دستي تان افكار پليدي دارد و مي خواهد آن را از مسير صحيحش منحرف كند. شما كه نمي توانيد بگذاريد چنين اتفاقي بيفتد. پس داغ مي كنيد و صدايتان مي رود بالا و آخر سر در يك لحظة بي نظير اوج مي گيريد و چيزي مي گوييد كه رفيقتان كم مي آورد. يك دفعه همه جا ساكت مي شود. شما مسلط و از بالا داريد به رفيق رنگ پريده تان نگاه مي كنيد كه توي همان يك وجب جا كز كرده و با نگراني دارد نگاهتان مي كند. تازه مي فهميد چه كار كرده ايد. ماهرانه و بدون اين كه حتي خودتان بفهميد، متلكي به اش انداخته ايد كه به طرز ناجوانمردانه اي به زندگي خانوادگي به هم ريخته اش مربوط است. مثل سگ، پشيمان مي شويد. مي خواهيد به  اش بگوييد كه اين منظورتان نبوده. كه دوست نداريد قيافة رنگ پريده اش را ببينيد و حالتان از خودتان به هم مي خورد وقتي مي بينيد به خاطر شما از بقيه خجالت مي كشد... ولي اين كار را نمي كنيد. هيچ كدام از اين ها را به اش نمي گوييد. قيافة برنده تان را حفظ مي كنيد و سعي مي كنيد با بي احساس ترين نگاهتان به اش زل بزنيد. مي دانيد كه دنيايي كه مي خواهيد بسازيد، اگر قرار باشد از همين اول با له كردن رفيقتان شروع شود، پايان خوشي نخواهد داشت. ولي به خودتان دلداري مي دهيد كه وقت هست و مي توانيد بعدا از دلش در بياوريد. مي كشيد عقب و تكيه مي دهيد به در. رويتان را مي كنيد به شيشه كه مثلا داريد بيرون را نگاه مي كنيد. كسي حرف نمي زند. پرايد كوچك افتاده توي سربالايي و مي شنويد كه مهران مي زند دندة يك. تا همان طور كه زير لب فحش مي دهد، بتواند اين ماشين سنگين شلوغ ساكت را بكشد از سربالايي بالا. رويتان به پنجره است، ولي بيرون را نمي بينيد. داريد به انعكاس صورت خودتان نگاه مي كنيد؛ به نيم رخ محو پسرك 17 ساله اي كه از آن بيرون و با غمگين ترين نگاه دنيا، دارد به همة پسربچه هاي ساكت توي ماشين نگاه مي كند.
همين بود. مي خواستيم دنيا را تكان بدهيم و عجله داشتيم. هول شده بوديم و يادمان رفت به هم بگوييم چقدر همديگر را دوست داريم.

فهرست
نامه به سردبير
نامه ها‎/ فهرست
سينما تلويزيون
اين سرفه، سوغات شماست
گل جشنواره آفسايد است؟!
رويدادهفته
گوي طلايي تمشك طلايي
تلويزيون
يك فيلم با دو مناسبت
قحطي فيلم!
ورزشي
مي بازيم، مي ميريم، منت نمي پذيريم
بزن و بكوبه
رويدادهفته
معماي آبراموويچ لرد چلسي
ميلياردري از ناكجا آباد
سوار بر ماشين مجللي به نام چلسي
اجتماعي
هيچ كس نبايد از مشقتي كه به او رسيده آرزوي مرگ كند
زندگي
هفت، حلال مشكلات
خون مي خواهيم، خون!
رويدادهفته
سينما
و اسكار اهدا مي شود به...
اين ها هم شانس دارند
دانش
سرما مي خوريد و مي ميريد به همين سادگي
جاي هيچكاك خالي است!
از آنفلوانزاي پرندگان چه مي دانيم؟
در هنگ كنگ اتفاق افتاد
دارويي كه هنوز ساخته نشده است
هيولا خود را به روز مي كند
داستان صدا
تماشاچي ها
بازخواني داستان
نسل صبور
وقت، كافي نبود
روزها
و انقلاب از ديوارها مي گذشت
وقتي همه خواب بودند
روديدادها
هنر روز
كره ماه در دل ايران
|  فهرست  |  سينما تلويزيون  |  تلويزيون  |  ورزشي  |  اجتماعي  |  زندگي  |  دانش  |  سينما  |
|  داستان صدا  |  روزها  |  هنر روز  |  شناسنامه  |  مهمان هفته  |  راهنما  |  سبك زندگي  |  گزارش  |
|  موفقيت  |   نيم رخ ، تمام رخ  |  يادداشت  |  گالري  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |