باوجود تمام كشمكش ها، لبنان از جنگي دوباره طفره مي رود پس از 15 سال از پايان جنگ داخلي آن ها تازه دارند از رخوت درمي آيند آن چه در اين گزارش مي آيد لبناني است كه ما ديديم به اضافه كمي دمشق البته
عكس ها: هادي مختاريان
جبران توئيني روزنامه نگاري كه همين چند هفته قبل در يك ترور به قتل رسيد، تبديل به قهرمان شده است. بهانه اي براي حمله به سوريه. كمونيست هاي جواني كه در برابر روزنامه النهار، پرچم سرخ تكان مي دادند، گويي اوايل دهه 90 را به ياد نداشتند كه سوري ها به عنوان ناجي به جنگ داخلي لبنان پايان دادند
سيامك رحماني
توي اين هيرو وير، سفر به لبنان و سوريه از آن كارهايي بود كه فقط از جماعتي جوگير برمي آمد كه خوشبختانه ما بوديم! جنبش امل، مدت ها بود كه از انجمن صنفي مطبوعات ايران دعوت كرده بود تا ترتيب سفر گروهي از روزنامه نگاران را به لبنان بدهد. اما اين سفر، آن قدر انجام نشد تا بيفتد به بحراني ترين روزهاي لبنان. چند ترور پياپي و سرشاخ شدن گروه هاي سياسي داخلي، لبنان را به وضعيتي بي ثبات دچار كرده بود. همه نگران آغاز درگيري هايي بودند كه پس از جنگ هاي داخلي، سابقه نداشته است.
با اين شرايط، 22 روزنامه نگار ايراني (16 مرد و 6 زن) راهي لبنان شديم. روزهاي آخر سال بود و همه چيز نيمه تعطيل. به سفر لبنان، دعوتي از انجمن مطبوعات سوري هم اضافه شد تا نور علي نور شود. مشكلات لبناني ها با سوري ها و كشمكش پايان ناپذير. و البته ما قرار بود مثل دسته اي آدم شاد، از لبنان به سوريه برويم و برگرديم و هيچ به روي خودمان نياوريم كه چه آتشي درگرفته است.
آن چه در لبنان بر ما گذشت اما، خودش حديثي جذاب است كه اگر مي خواستم وارد جزئياتش شوم، مثنوي مي شد. شرح ديدارهايمان با نبيه بري رئيس پارلمان لبنان و رهبر جنبش امل، ملاقاتمان با مسؤولان مختلف كشوري، بازديد از روزنامه هاي النهار، المستقبل و السفير كه هر كدام موضعي برخلاف ديگري داشتند و در شرايط بحراني براي وارد شدن به هر كدام بايد از موانع بسيار و از ميان سربازان مي گذشتيم. و همة اين ها چنان طولاني است كه در اين چند خط و صفحه نمي گنجد. سفري كه در آن به جنوب لبنان رفتيم و دو روزي را در صور گذرانديم و شبي را هم در بعلبك و درة بقاع و باقي، همه جاده بود و ميني بوس. ميني بوسي كه از آن، خاطرة راننده اش و آن آهنگ هاي حماسي عربي را از ياد نخواهيم برد. موسيقي تندي كه در ميان واژه هاي عربي اش مي شد نام هاي كاتيوشا و حسن نصرالله و حزب الله را تشخيص داد. چنان ريتمي داشت كه مي توانست اسب را به جنبش در بياورد.
در كنار اين، آن دو روز اقامت سوريه هم بود كه وصفش را خلاصه مي آورم و مي گذرم. تنها اين مي ماند كه بگويم بايد ديد .
اين كه صبرا و شتيلا چطور در دل بيروت، آدم را صدا مي كنند. اين كه برج البراجنه كجاست و سر هر چهار راه، چند تا جنگ بوده و چند نفر كشته شده اند. اين كه در ورودي شهر، اسرائيلي ها چند روز اسير مقاومت هشت لبناني جان بركف شده اند. همة اين ها را فقط بايد رفت و ديد. در اين مطلب هم سعي كرده ام تا جايي كه مي شود، از آن ديدارها و ملاقات ها و حرف هاي سياسي، كمتر بنويسم، و بيشتر، از سبزي و دريا. گمان مي كنم لبنان هم بيشتر، همين را مي خواهد.
هواپيما بر فراز مديترانه چرخي مي خورَد و ارتفاع كم مي كند. شهر، زير پاي ما پيداست. رقص نورها و نئون ها. بيروت، اين جاست. فرود كه مي آييم، باند فرودگاه از باراني كه ظاهرا تازه قطع شده، خيس و درخشان است و فرودگاه... چنان از فضاي جشن و عيد آكنده است كه گويي در استقبال از هيأت ايراني، شهر را آراسته اند. بادكنك هاي رنگي و كاج هاي دخيل بسته اي كه از همين آغاز راه، نويد شادي مي دهند. در آستانة كريسمس و سال نو مسيحي، فرزندان لبنان به خانه برمي گردند و انگار ميهماني از همين حالا آغاز شده است.
فرودگاه با وجود ازدحام، تميز و منظم است و اين همان چيزي است كه بايد از فرودگاه شهيد رفيق حريري انتظار داشت. فرودگاهي كه در پايان جنگ هاي داخلي، در عرض سه سال توسط فرانسوي ها علم شده است تا بيروت به عنوان عروس خاورميانه، از شكوه خالي نماند.
خارج شدن از فرودگاه به معناي وارد شدن به ترافيكي است كه خود تهران است. اگر چه اين جا راننده ها حتي از تهران هم ضد قانون ترند! ما اين را در روزهاي بعد با تمام وجود احساس مي كنيم؛ در ساعاتي كه با رانندة مهربان تور در خيابان هاي بيروت و صور و صيدا مي گرديم و او براي رسيدن به مقصد، هيچ تابلويي را به رسميت نمي شناسد. وارد شدن به خيابان هاي بيروت، اما تماشاي شهري است كه گويي كم كمك دارد از ميان آتش و خون جنگ هاي داخلي، سربلند مي كند. با خيابان هايي كه هر كدام، خاطرات بسياري از سال ها نبرد را با خود دارند و ساختمان هايي كه بسياري هنوز از آثار جنگ بلند مدت، زخمي اند. شب است و از مديترانه چيزي پيدا نيست و ما در جاده اي ساحلي، راه جنوب را در پيش مي گيريم. شهرها و شهرك ها همين طور در دو طرف جاده، پهن شده اند و درست خاطرة شمال ايران را زنده مي كنند؛ مدنيت در راستاي جاده به پيش مي رود.
جايي در آفتاب
صبح، بيدار شدن از خواب يعني تماشاي مناظري كه در باور نمي گنجد. منطقه اي در جنوب لبنان؛ جايي ميان صيدا و صور، ميهمانسرايي متعلق به جنبش امل كه بركنارة دره اي ساخته شده است. دره هم يعني منطقه اي نيمه جنگلي. پستي و بلندي، پوشيده از درخت هاي برگ سوزني و چمنزار و بناهايي كه لابد هر كدام، از جنگ، قصه ها دارند. و اسرائيل، همان پشت هاست. اين حقيقتي است كه هرجا مي رسيم، بايد تكرار كرد. در جنوب لبنان، در ارتفاعات جولان در سوريه و حتي در درة بقاع. لبنان، كشور بزرگي نيست. چنان كوچك كه درمقياس هاي اين جايي، آدم را بهت زده مي كند. كشيده شده در كنارة مديترانه، طوري كه در عرض سه يا چهار ساعت مي توان از شمالي ترين نقطه به جنوبي ترين منطقه رسيد. پيمودن عرض كشور كه از اين هم ساده تر است. از بيروت در كنارة مديترانه تا دمشق در شرق لبنان، تنها يكصد و ده كيلومتر راه است. پس اگر از گمركات و معطلي هاي لب مرز چشم پوشي كنيم، گذشتن از ارتفاعات شرق بيروت و رسيدن از مركز لبنان به پايتخت سوريه ـ يا بالعكس ـ كمتر از دو ساعت زمان مي برد. اين نزديكي جغرافيايي، به اضافة نزديكي فرهنگي و تاريخي، چنان پيوندي را ميان دو كشور و كشورهاي ديگري همچون اردن برقرار كرده كه ديگر صحبت كردن از لبنان بدون سوريه، كاري عاقلانه نيست.
|
|
|
درسرهرگذر مي تواني عكس هايي از سيدحسن نصرالله ببيني وهمين طوراز امام موسي صدر و امام خميني و رهبر انقلاب
در اولين روز اقامت در لبنان، از جنوب كه به سمت بيروت برمي گرديم، همه چيز به شدت تماشايي است. مزارع موز و مركبات در دو سوي جاده كه حتي در فصل سرما هم نشان از بارآوري و فعاليت دارد و نشانه هايي در گوشه گوشة راه كه از حضور طولاني مدت اسرائيلي ها در اين اقليم و همين طور جنگ هاي سخت خبر مي دهد.
اين را براي مثال مي توان در صيدا بهتر از هر جاي ديگر ديد. شهري كه هنوز ساختمان هايي نيمه مخروبه دارد. از صيدا كه رد مي شوي، و در حال پايين آمدن از ارتفاع به نزديكي هاي بيروت كه مي رسي، از روبه رو ناگهان مديترانه پيدا مي شود. لم داده در كنارة ساحل بكر، با چنان آرامش و غروري كه آدم را مدهوش مي كند. آبي دريا براي ما كه به سبزي درياي خزر عادت كرده ايم و نهايتا آب تميز را در سواحل كوچك كيش ديده ايم، هضم نشدني است. در ساحل شرقي بيروت از جنوب تا شمال، همه جا مي توان مديترانه را ديد كه شهر را دربر مي گيرد. با سواحل شني سفيد توريستي يا مناطقي كه در آن، رستوران ها و ديگر اماكن تفريحي برپا شده اند. ساحل آبي مديترانه در بيروت، چنان در دسترس است كه نگو. انگار از هر طرف كه حركت كني، چند دقيقه بعد به ساحل مي رسي. تازه از آن طرف يعني در شرق، از ارتفاعات هم كه بالا بروي، - و- باز در سر هر پيچ، اين مديترانه است كه نگاه راه برمي گرداند. و بيروت، مثل بسياري از شهرهاي بزرگ دنيا، همان شمال و جنوب را دارد. همان تقسيم بندي ميان محلات شيك و محلات خاك گرفته. گيرم در اين جا شهر به دو محلة شرقي و غربي تقسيم مي شود. غرب و جنوب كه در كنارة دريا واقع شده، همان محلات شيعه نشين است. با ساختمان هاي كم ارتفاع و آفتابگير. اين جا در سر هر گذر مي تواني عكس هايي از سيدحسن نصرالله ببيني. از امام موسي صدر و از امام خميني و همين طور رهبرانقلاب. اين جا مثل جنوب تهران است يا شايد مثل اهواز و آبادان. با بوي شهادت. با مسجدها و مراكز خيريه. اسم بنياد شهيد و كميتة امداد خودمان هم از آن اسم هاي آشناست كه مي شود آن را بر پيشاني بيمارستاني ديد يا بر تابلوهايي كه كنار خيابان، مردم را به كارهاي خير دعوت مي كند.
در عوض، شرق و شمال، محلات مسيحي نشين شهر است. با بانك ها و مراكز تجاري، برج ها و فروشگاه هاي پر و پيمان. اين دو منطقة شرق و غرب هم به دقت از هم جدا شده اند كه كسي خداي نكرده به اشتباه نيفتد.
خط حائل خيابان ها كاملا مشخص است. اغلب هم محل زد و خوردهاي طولاني بوده در جنگ داخلي، و آن ها را از ساختمان هايشان مي شود شناخت، ساختمان هايي كه از شليك گلوله ها آبله رو شده اند يا نيمه ويران اند و همين طور مانده اند.
اگر لبنان، محل همزيستي مسالمت آميز ـ يا چه بسا خون آلودـ گروه ها و مذاهب باشد، بيروت را بايد گل سرسبد اين همزيستي محسوب كرد. شهري كه از دروزي تا ماروني و شيعه و ارمني و سني را يكجا در خود جا داده است. از چپ افراطي تا راست. اين واقعيت ، بيش از هر وقت، هنگامي برايمان جا مي افتد كه مي خواهيم در ميان بازديدهاي پر تعدادمان به روزنامه النهار برويم. جبران توئيني روزنامه نگار مشهور لبناني، پسر توئيني بزرگ مالك روزنامه النهار و عضو هيأت مديرة روزنامه، چند هفته قبل در يك ترور كشته شده است. اما فضاي اين روزنامه همچنان ملتهب است. اين را از همان سر خيابان مي شود ديد. از جمعيتي كه با پرچم هاي سرخ داس و چكش، مقابل روزنامه سرود مي خوانند. عكس هاي بزرگي از چه گوارا و دخترهايي با كلاه بره. آن قدر غريب و شگفت انگيز كه انگار نمايي از آخرين فيلم اليور استون است. براي وارد شدن به روزنامه هم همه مان را با دقت وارسي مي كنند. پليس ها همه، كار كشته و اين كاره اند. زندگي كردن در كشوري كه سال هاست يا در جنگ به سر برده يا در التهاب، نيروهاي امنيتي را چنان با تجربه كرده كه حتي به يك گروه خبرنگار كه با گل هاي ميخك در دست براي اداي احترام به جبران توئيني آمده اند، رحم نكند.
محبوب تر از مارادونا
بهترين ملاقاتي كه در بيروت انجام مي دهيم، نه با سردبيران روزنامه هاي لبناني، نه با شيخ قبلان رئيس مجلس شيعيان لبنان و حتي نه با نبيه بري رئيس پارلمان اين كشور است. بدون ترديد، بهترين ديدار ما با پسر بزرگ امام موسي صدر است. نشستن در دفتر سادة او و صحبت كردن با مردي كه با پدرش مو نمي زند. همان چشم هاي روشن، همان هيكل تنومند و همان لحن آرام و پرطمأنينه. با نگاهي كه يك لحظه لبخند از آن دور نمي شود. چه وقتي كه از ربوده شدن پدر مي گويد و چه وقتي كه از دولتمردان ايران و اقوام خودش به خاطر پيگيري نكردن ماجرا گلايه مي كند. شايد به خاطر همين مهرباني و آرامش هم هست كه مي گويند اين همه در لبنان محبوب است. صدر كوچك را مي گويم كه وقتي در اماكن عمومي ظاهر مي شود، مردم براي استقبال از او هجوم مي آورند.
او هم همچون پدرش نزد لبناني ها و به خصوص شيعيان، احترامي بي حد و حصر دارد.
مطمئن ام حتي مارادونا هم در آرژانتين، اين قدر ستايش نمي شود كه امام موسي صدر در جنوب لبنان. كسي كه سال هاست از ميانشان رفته است، اما عكس هايش هنوز بر در و ديوار است و حتي در پرت ترين كوچه ها و مغازه ها هم.
اين رسم عكس بازي را در دمشق هم مي شود ديد. اگرچه ماهيت ماجرا تفاوت دارد. عشقي كه لبناني ها و شيعيان با امام موسي صدر و نصرالله و فضل الله و همين طور با رهبران مذهبي ايران مي كنند، كجا و احترام زوركي كه سوري ها به حافظ اسد و بشار اسد مي گذارند، كجا. البته در دمشق هم عكس پدر و پسر، همه جا هست. خيابان ها و استاديوم ها و پارك ها به نامشان است و مثل تمام كشورهايي كه قدرت مطلقة مركزي به آن ها حاكم است، به هر دفتر و سازماني كه بروي، از ساية سنگين نگاهشان راه فرار نداري. باوجود نزديكي دو كشور سوريه و لبنان، اين دو از لحاظ آزادي هاي سياسي، كمترين شباهتي به هم ندارند. در سوريه، آرزوي شنيدن حتي يك جمله تند منتقدانه را بايد به گور ببري. همه با همه چيز موافق اند و هيچ جاي تعجب نداشت كه عبدالحليم خدام مرد شماره 2 كشور را پس از حرف هايي كه عليه بشار زد و اتهاماتي كه به نيروهاي امنيتي كشورش در ارتباط با ترور حريري وارد كرد، خيانتكار خواندند و حكم ضبط اموالش را دادند.
عادت سيگار كشيدن را كاري اش نمي توانند بكنند. قوانين براي محدود كردن استعمال سيگار، كم نيست ولي كيست كه گوش بدهد
قربون تهرون خودمون!
در دمشق، حرف سياسي نمي شود شنيد. با وجود همة اصراري كه مسؤولان فرهنگي ـ و براي نمونه وزير اعلانات سوريه كه همان وزير ارشادشان باشد ـ بر وجود آزادي بيان مي كنند، روزنامه ها همه دولتي اند و هيچ رسانة مستقلي به چشم نمي خورد. مستقل ها لابد همان هفته نامه ها و ماهنامه هاي زرد هستند كه مثل مال خودمان، پر هستند از كلوز آپ هنرپيشه ها و فوتباليست ها و تيترهايي كه زردي شان حتي با همان زبان عربي هم بيداد مي كند!
در دمشق هم رانندگي همان است كه در بيروت ديده ايم. با اعتقادي كه مطلقا به قانون ندارند، با دستي كه از روي بوق برنمي دارند و با آن رانندهاي سيگاري كه نشستن در هر تاكسي را به كاري طاقت فرسا بدل مي كند. اين عادت سيگار كشيدن هم يكي از آن سنت هاي منطقه است كه انگار هيچ كاري اش نمي توانند بكنند. خودشان مي گويند قوانيني كه براي محدود كردن استعمال سيگار در مكان هاي سربسته دارند، كم نيست. ولي كيست كه گوش بدهد. حتي در روزنامه هايشان هم ـ مثلا ـ اين مقررات را وضع كرده اند كه كسي با دود سيگار، تحريريه را آلوده نكند. اما نشدني است.
دمشق، شهر پاكيزه اي نيست. به خصوص اگر از بيروت آمده باشي، اين بيشتر توي چشم مي زند. بيشتر هم وقتي دلت مي سوزد كه سي يلوها و پرايدها از جلوي چشمت رژه مي روند و يادآوري مي كنند كه ايران در همة اين سال ها چطور شلنگ نفت و دلار را به سويشان باز گذاشته و آخر هم هيچ. حتي به اماكن متبركه هم كه بروي، نشان از ذره اي احترام نمي بيني. احترام يعني كمي رسيدگي كرده باشند و دور و اطراف حرم، جايي براي نشستن داشته باشد و اين چيزها. اما اي عبث. بازار دور حرم حضرت زينب(ع) چنان كهنه و زهوار در رفته است كه شاه عبدالعظيم خودمان، پيشش نيويورك است! سوزناك تر از همه هم شايد مقبرة دكتر علي شريعتي باشد كه اتاقي گچي است در گوشة قبرستاني در كنار حرم، و همين طور رها شده. تازه مي گفتند همين دو تا ديوار را هم تازگي دستي كشيده اند و پيش از اين، حتي محقرتر هم بوده.
دمشق هم هواي غبارآلود و آلودة تهران خودمان را دارد كه با چند تا كافه و كاباره، بايد غربي تر باشد مثلا، اما نيست. با چند بناي قديمي مثل مسجد اموي و هتل هاي ستاره داري كه به آدم حسرت مي دهند چرا در ايران و تهران، يكي اش را نداريم، مي خواهيد شهر را هل بدهند به جلو. اما سخت است. دارند خيابان ها را عريض مي كنند و بزرگراه ها را گسترش مي دهند و مراكز فروش چند طبقة (مال ها) كه جنس خارجي را مي ريزد براي خريد مردم. اما ملتي كه هر روز درگير بحراني تازه است و هنوز براي بنزين و مايحتاج اوليه اش به شدت محتاج سوبسيد دولتي است، حتي آن قدر اميد ندارد كه در منازعات بين المللي برايش فضايي باز شود و تحولي به وجود بيايد و نفسي بكشد. هر روز جنگ و دعوايي تازه. يك روز با رهبران دولت لبنان و يك روز با غرب. اميد؟ اصلا بعيد مي دانم در آن محيط بسته، اهميتي به اين چيزها بدهند.
دو روز اقامت در دمشق و ديدار با وزير و سر زدن به روزنامه البعث و دوري براي زيارت و خريد، كافي است تا جمع دستشان بيايد كه اين جا لقمة دندان گيري نيست و همه هواي بيروت و لبنان بكنند.
اما بازگشت به بيروت، اين بار برخلاف مسير رفت، با اتوبوسي شيك و بزرگ انجام مي شود كه از صدقه سر وزارت ارشاد سوريه حاصل شده است. و اين بازگشت، به معناي پايان سفر است. از دمشق، يكراست به فرودگاه شهيد رفيق حريري مي آييم تا بيروت را به سوي تهران ترك كنيم. بيروت را كه هنوز در تدارك جشن سال نو است. با پاپانوئل هايش، با خيابان هايي كه زير نور چراغ آويزها در شب هم مثل روز روشن اند و با خيابان هايي كه گويي از برپايي جنگي دوباره نگران اند.
فرودگاه مهرآباد هم يعني همان اغتشاش هميشگي، همان درهاي چوبي دلگيري كه تو را به داخل راهنمايي مي كنند و به همه چيز، رنگ آشناي كهنگي مي زنند.