- هفته نامه فرهنگي - اجتماعي -جوانان‎/شماره۵۳ - شنبه ۲۴ دي ۱۳۸۴ - - Jan 14, 2006
docharkhe
عروس آتش
باوجود تمام كشمكش ها، لبنان از جنگي دوباره طفره مي رود پس از 15 سال از پايان جنگ داخلي آن ها تازه دارند از رخوت درمي آيند آن چه در اين گزارش مي آيد لبناني است كه ما ديديم به اضافه كمي دمشق البته
023454.jpg
عكس ها: هادي مختاريان
جبران توئيني روزنامه نگاري كه همين چند هفته قبل در يك ترور به قتل رسيد، تبديل به قهرمان شده است. بهانه اي براي حمله به سوريه. كمونيست هاي جواني كه در برابر روزنامه النهار، پرچم سرخ تكان مي دادند، گويي اوايل دهه 90 را به ياد نداشتند كه سوري ها به عنوان ناجي به جنگ داخلي لبنان پايان دادند

سيامك رحماني
توي اين هيرو وير، سفر به لبنان و سوريه از آن كارهايي بود كه فقط از جماعتي جوگير برمي آمد كه خوشبختانه ما بوديم! جنبش امل، مدت ها بود كه از انجمن صنفي مطبوعات ايران دعوت كرده بود تا ترتيب سفر گروهي از روزنامه نگاران را به لبنان بدهد. اما اين سفر، آن قدر انجام نشد تا بيفتد به بحراني ترين روزهاي لبنان. چند ترور پياپي و سرشاخ شدن گروه هاي سياسي داخلي، لبنان را به وضعيتي بي ثبات دچار كرده بود. همه نگران آغاز درگيري هايي بودند كه پس از جنگ هاي داخلي، سابقه نداشته است.
با اين شرايط، 22 روزنامه نگار ايراني (16 مرد و 6 زن) راهي لبنان شديم. روزهاي آخر سال بود و همه چيز نيمه تعطيل. به سفر لبنان، دعوتي از انجمن مطبوعات سوري هم اضافه شد تا نور علي  نور شود. مشكلات لبناني ها با سوري ها و كشمكش پايان ناپذير. و البته ما قرار بود مثل دسته اي آدم شاد، از لبنان به سوريه برويم و برگرديم و هيچ به روي خودمان نياوريم كه چه آتشي درگرفته است.
آن چه در لبنان بر ما گذشت اما، خودش حديثي جذاب است كه اگر مي خواستم وارد جزئياتش شوم، مثنوي مي شد. شرح ديدارهايمان با نبيه بري رئيس پارلمان لبنان و رهبر جنبش امل، ملاقاتمان با مسؤولان مختلف كشوري، بازديد از روزنامه هاي النهار، المستقبل و السفير كه هر كدام موضعي برخلاف ديگري داشتند و در شرايط بحراني براي وارد شدن به هر كدام بايد از موانع بسيار و از ميان سربازان مي گذشتيم. و همة اين ها چنان طولاني است كه در اين چند خط و صفحه نمي گنجد. سفري كه در آن به جنوب لبنان رفتيم و دو روزي را در صور گذرانديم و شبي را هم در بعلبك و درة بقاع و باقي، همه جاده بود و ميني بوس. ميني بوسي كه از آن، خاطرة راننده اش و آن آهنگ هاي حماسي عربي را از ياد نخواهيم برد. موسيقي تندي كه در ميان واژه هاي عربي اش مي شد نام هاي كاتيوشا و حسن نصرالله و حزب الله را تشخيص داد. چنان ريتمي داشت كه مي توانست اسب را به جنبش در بياورد.
در كنار اين، آن دو روز اقامت سوريه هم بود كه وصفش را خلاصه مي آورم و مي گذرم. تنها اين مي ماند كه بگويم بايد ديد .
اين كه صبرا و شتيلا چطور در دل بيروت، آدم را صدا مي كنند. اين كه برج البراجنه كجاست و سر هر چهار راه، چند تا جنگ بوده و چند نفر كشته شده اند. اين كه در ورودي شهر، اسرائيلي ها چند روز اسير مقاومت هشت لبناني جان بركف شده اند. همة اين ها را فقط بايد رفت و ديد. در اين مطلب هم سعي كرده ام تا جايي كه مي شود، از آن ديدارها و ملاقات ها و حرف هاي سياسي، كمتر بنويسم، و بيشتر، از سبزي و دريا. گمان مي كنم لبنان هم بيشتر، همين را مي خواهد.
هواپيما بر فراز مديترانه چرخي مي خورَد و ارتفاع كم مي كند. شهر، زير پاي ما پيداست. رقص نورها و نئون ها. بيروت، اين جاست. فرود كه مي آييم، باند فرودگاه از باراني كه ظاهرا تازه قطع شده، خيس و درخشان است و فرودگاه... چنان از فضاي جشن و عيد آكنده است كه گويي در استقبال از هيأت ايراني، شهر را آراسته اند. بادكنك هاي رنگي و كاج هاي دخيل بسته اي كه از همين آغاز راه، نويد شادي مي دهند. در آستانة كريسمس و سال نو مسيحي، فرزندان لبنان به خانه برمي گردند و انگار ميهماني از همين حالا آغاز شده است.
فرودگاه با وجود ازدحام، تميز و منظم است و اين همان چيزي است كه بايد از فرودگاه شهيد رفيق حريري انتظار داشت. فرودگاهي كه در پايان جنگ هاي داخلي، در عرض سه سال توسط فرانسوي ها علم شده است تا بيروت به عنوان عروس خاورميانه، از شكوه خالي نماند.
خارج شدن از فرودگاه به معناي وارد شدن به ترافيكي است كه خود تهران است. اگر چه اين جا راننده ها حتي از تهران هم ضد قانون ترند! ما اين را در روزهاي بعد با تمام وجود احساس مي كنيم؛ در ساعاتي كه با رانندة مهربان تور در خيابان هاي بيروت و صور و صيدا مي گرديم و او براي رسيدن به مقصد، هيچ تابلويي را به رسميت نمي شناسد. وارد شدن به خيابان هاي بيروت، اما تماشاي شهري است كه گويي كم كمك دارد از ميان آتش و خون جنگ هاي داخلي،  سربلند مي كند. با خيابان هايي كه هر كدام، خاطرات بسياري از سال ها نبرد را با خود دارند و ساختمان هايي كه بسياري هنوز از آثار جنگ بلند مدت، زخمي اند. شب است و از مديترانه چيزي پيدا نيست و ما در جاده اي ساحلي، راه جنوب را در پيش مي گيريم. شهرها و شهرك ها همين طور در دو طرف جاده، پهن شده اند و درست خاطرة شمال ايران را زنده مي كنند؛ مدنيت در راستاي جاده به پيش مي رود.
جايي در آفتاب
صبح، بيدار شدن از خواب يعني تماشاي مناظري كه در باور نمي گنجد. منطقه اي در جنوب لبنان؛ جايي ميان صيدا و صور، ميهمانسرايي متعلق به جنبش امل كه بركنارة دره اي ساخته شده است. دره هم يعني منطقه اي نيمه جنگلي. پستي و بلندي، پوشيده از درخت هاي برگ سوزني و چمنزار و بناهايي كه لابد هر كدام، از جنگ، قصه ها دارند. و اسرائيل، همان پشت هاست. اين حقيقتي است كه هرجا مي رسيم، بايد تكرار كرد. در جنوب لبنان، در ارتفاعات جولان در سوريه و حتي در درة بقاع. لبنان، كشور بزرگي نيست. چنان كوچك كه درمقياس هاي اين جايي، آدم را بهت زده مي كند. كشيده  شده در كنارة مديترانه، طوري كه در عرض سه يا چهار ساعت مي توان از شمالي ترين نقطه به جنوبي ترين منطقه رسيد. پيمودن عرض كشور كه از اين هم ساده تر است. از بيروت در كنارة مديترانه تا دمشق در شرق لبنان، تنها يكصد و ده كيلومتر راه است. پس اگر از گمركات و معطلي هاي لب  مرز چشم پوشي كنيم، گذشتن از ارتفاعات شرق بيروت و رسيدن از مركز لبنان به پايتخت سوريه ـ يا بالعكس ـ كمتر از دو ساعت زمان مي برد. اين نزديكي جغرافيايي، به اضافة نزديكي فرهنگي و تاريخي، چنان پيوندي را ميان دو كشور و كشورهاي ديگري همچون اردن برقرار كرده كه ديگر صحبت كردن از لبنان بدون سوريه، كاري عاقلانه نيست.
023451.jpg
درسرهرگذر مي تواني عكس هايي از سيدحسن نصرالله ببيني وهمين طوراز امام موسي صدر و امام خميني و رهبر انقلاب
در اولين روز اقامت در لبنان، از جنوب كه به سمت بيروت برمي گرديم، همه چيز به شدت تماشايي است. مزارع موز و مركبات در دو سوي جاده كه حتي در فصل سرما هم نشان از بارآوري و فعاليت دارد و نشانه هايي در گوشه گوشة راه كه از حضور طولاني مدت اسرائيلي ها در اين اقليم و همين طور جنگ هاي سخت خبر مي دهد.
اين را براي مثال مي توان در صيدا بهتر از هر جاي ديگر ديد. شهري كه هنوز ساختمان هايي نيمه مخروبه دارد. از صيدا كه رد مي شوي، و در حال پايين آمدن از ارتفاع به نزديكي هاي بيروت كه مي رسي، از روبه رو ناگهان مديترانه پيدا مي شود. لم داده در كنارة ساحل بكر، با چنان آرامش و غروري كه آدم را مدهوش مي كند. آبي دريا براي ما كه به سبزي درياي خزر عادت كرده ايم و نهايتا آب تميز را در سواحل كوچك كيش ديده ايم، هضم نشدني است. در ساحل شرقي بيروت از جنوب تا شمال، همه جا مي توان مديترانه را ديد كه شهر را دربر مي گيرد. با سواحل شني سفيد توريستي يا مناطقي كه در آن، رستوران ها و ديگر اماكن تفريحي برپا شده اند. ساحل آبي مديترانه در بيروت، چنان در دسترس است كه نگو. انگار از هر طرف كه حركت كني، چند دقيقه بعد به ساحل مي رسي. تازه از آن طرف يعني در شرق، از ارتفاعات هم كه بالا بروي، - و- باز در سر هر پيچ، اين مديترانه است كه نگاه راه برمي گرداند. و بيروت، مثل بسياري از شهرهاي بزرگ دنيا، همان شمال و جنوب را دارد. همان تقسيم بندي ميان محلات شيك و محلات خاك گرفته. گيرم در اين جا شهر به دو محلة شرقي و غربي تقسيم مي شود. غرب و جنوب كه در كنارة دريا واقع شده، همان محلات شيعه نشين است. با ساختمان هاي كم ارتفاع و آفتابگير. اين جا در سر هر گذر مي تواني عكس هايي از سيدحسن نصرالله ببيني. از امام موسي صدر و از امام خميني و همين طور رهبرانقلاب. اين جا مثل جنوب تهران است يا شايد مثل اهواز و آبادان. با بوي شهادت. با مسجدها و مراكز خيريه. اسم بنياد شهيد و كميتة امداد خودمان هم از آن اسم هاي آشناست كه مي شود آن را بر پيشاني بيمارستاني ديد يا بر تابلوهايي كه كنار خيابان، مردم را به كارهاي خير دعوت مي كند.
در عوض، شرق و شمال، محلات مسيحي نشين شهر است. با بانك ها و مراكز تجاري، برج ها و فروشگاه هاي پر و پيمان. اين دو منطقة شرق و غرب هم به دقت از هم جدا شده اند كه كسي خداي نكرده به اشتباه نيفتد.
خط حائل خيابان ها كاملا مشخص است. اغلب هم محل زد و خوردهاي طولاني بوده در جنگ  داخلي، و آن ها را از ساختمان هايشان مي شود شناخت، ساختمان هايي كه از شليك گلوله ها آبله رو شده  اند يا نيمه ويران اند و همين طور مانده اند.
اگر لبنان، محل همزيستي مسالمت آميز ـ يا چه بسا خون آلودـ گروه ها و مذاهب باشد، بيروت را بايد گل سرسبد اين همزيستي محسوب كرد. شهري كه از دروزي تا ماروني و شيعه و ارمني و سني را يكجا در خود جا داده است. از چپ افراطي تا راست. اين واقعيت ، بيش از هر وقت، هنگامي برايمان جا مي افتد كه مي خواهيم در ميان بازديدهاي پر تعدادمان به روزنامه  النهار برويم. جبران توئيني روزنامه  نگار مشهور لبناني، پسر توئيني بزرگ مالك روزنامه النهار و عضو هيأت مديرة روزنامه، چند هفته قبل در يك ترور كشته شده است. اما فضاي اين روزنامه همچنان ملتهب است. اين را از همان سر خيابان مي شود ديد. از جمعيتي كه با پرچم هاي سرخ داس و چكش، مقابل روزنامه سرود مي خوانند. عكس هاي بزرگي از چه گوارا و دخترهايي با كلاه بره. آن قدر غريب و شگفت انگيز كه انگار نمايي از آخرين فيلم اليور استون است. براي وارد شدن به روزنامه هم همه مان را با دقت وارسي مي كنند. پليس ها همه، كار كشته و اين كاره اند. زندگي كردن در كشوري كه سال هاست يا در جنگ به سر برده يا در التهاب، نيروهاي امنيتي را چنان با تجربه كرده كه حتي به يك گروه خبرنگار كه با گل هاي ميخك در دست براي اداي احترام به جبران توئيني آمده اند، رحم نكند.
محبوب تر از مارادونا
بهترين ملاقاتي كه در بيروت انجام مي دهيم، نه با سردبيران روزنامه هاي لبناني، نه با شيخ قبلان رئيس مجلس شيعيان لبنان و حتي نه با نبيه بري رئيس پارلمان اين كشور است. بدون ترديد، بهترين ديدار ما با پسر بزرگ امام موسي صدر است. نشستن در دفتر سادة او و صحبت كردن با مردي كه با پدرش مو نمي زند. همان چشم هاي روشن، همان هيكل تنومند و همان لحن آرام و پرطمأنينه. با نگاهي كه يك لحظه لبخند از آن دور نمي شود. چه وقتي كه از ربوده شدن پدر مي گويد و چه وقتي كه از دولتمردان ايران و اقوام خودش به خاطر پيگيري نكردن ماجرا گلايه مي كند. شايد به خاطر همين مهرباني و آرامش هم هست كه مي گويند اين همه در لبنان محبوب است. صدر كوچك را مي گويم كه وقتي در اماكن عمومي ظاهر مي شود، مردم براي استقبال از او هجوم مي آورند.
او هم همچون پدرش نزد لبناني ها و به خصوص شيعيان، احترامي بي حد و حصر دارد.
مطمئن ام حتي مارادونا هم در آرژانتين، اين قدر ستايش نمي شود كه امام موسي صدر در جنوب لبنان. كسي كه سال هاست از ميانشان رفته است، اما عكس هايش هنوز بر در و ديوار است و حتي در پرت ترين كوچه ها و مغازه ها هم.
اين رسم عكس بازي را در دمشق هم مي شود ديد. اگرچه ماهيت ماجرا تفاوت دارد. عشقي كه لبناني ها و شيعيان با امام موسي صدر و نصرالله و فضل الله و همين طور با رهبران مذهبي ايران مي  كنند، كجا و احترام زوركي كه سوري ها به حافظ اسد و بشار اسد مي گذارند، كجا. البته در دمشق هم عكس پدر و پسر، همه جا هست. خيابان ها و استاديوم ها و پارك ها به نامشان است و مثل تمام كشورهايي كه قدرت مطلقة مركزي به آن  ها حاكم است، به هر دفتر و سازماني كه بروي، از ساية سنگين نگاهشان راه فرار نداري. باوجود نزديكي دو كشور سوريه و لبنان، اين دو از لحاظ آزادي هاي سياسي، كمترين شباهتي به هم ندارند. در سوريه، آرزوي شنيدن حتي يك جمله تند منتقدانه را بايد به گور ببري. همه با همه چيز موافق اند و هيچ جاي تعجب نداشت كه عبدالحليم خدام مرد شماره 2 كشور را پس از حرف هايي كه عليه بشار زد و اتهاماتي كه به نيروهاي امنيتي كشورش در ارتباط با ترور حريري وارد كرد، خيانتكار خواندند و حكم ضبط اموالش را دادند.
023457.jpg
عادت سيگار كشيدن را كاري اش نمي توانند بكنند. قوانين براي محدود كردن استعمال سيگار، كم نيست ولي كيست كه گوش بدهد
قربون تهرون خودمون!
در دمشق، حرف سياسي نمي  شود شنيد. با وجود همة اصراري كه مسؤولان فرهنگي ـ و براي نمونه وزير اعلانات سوريه كه همان وزير ارشادشان باشد ـ بر وجود آزادي بيان مي كنند، روزنامه ها همه دولتي اند و هيچ رسانة مستقلي به چشم نمي  خورد. مستقل ها لابد همان هفته نامه ها و ماهنامه هاي زرد هستند كه مثل مال خودمان، پر هستند از كلوز آپ هنرپيشه ها و فوتباليست ها و تيترهايي كه زردي شان حتي با همان زبان عربي هم بيداد مي  كند!
در دمشق هم رانندگي همان است كه در بيروت ديده ايم. با اعتقادي كه مطلقا به قانون ندارند، با دستي كه از روي بوق برنمي دارند و با آن رانندهاي سيگاري كه نشستن در هر تاكسي را به كاري طاقت فرسا بدل مي كند. اين عادت سيگار كشيدن هم يكي از آن سنت هاي منطقه است كه انگار هيچ كاري اش نمي توانند بكنند. خودشان مي گويند قوانيني كه براي محدود كردن استعمال سيگار در مكان هاي سربسته دارند، كم نيست. ولي كيست كه گوش بدهد. حتي در روزنامه  هايشان هم ـ مثلا ـ اين مقررات را وضع كرده اند كه كسي با دود سيگار، تحريريه را آلوده نكند. اما نشدني است.
دمشق، شهر پاكيزه اي نيست. به خصوص اگر از بيروت آمده باشي، اين بيشتر توي چشم مي زند. بيشتر هم وقتي دلت مي سوزد كه سي يلوها و پرايدها از جلوي چشمت رژه مي روند و يادآوري مي كنند كه ايران در همة اين سال ها چطور شلنگ نفت و دلار را به سويشان باز گذاشته و آخر هم هيچ. حتي به اماكن متبركه هم كه بروي، نشان از ذره اي احترام نمي بيني. احترام يعني كمي رسيدگي كرده باشند و دور و اطراف حرم، جايي براي نشستن داشته باشد و اين چيزها. اما اي عبث. بازار دور حرم حضرت زينب(ع) چنان كهنه و زهوار در رفته است كه شاه عبدالعظيم خودمان، پيشش نيويورك است! سوزناك تر از همه هم شايد مقبرة دكتر علي شريعتي باشد كه اتاقي گچي است در گوشة قبرستاني در كنار حرم، و همين طور رها شده. تازه مي گفتند همين دو تا ديوار را هم تازگي دستي كشيده اند و پيش از اين، حتي محقرتر هم بوده.
دمشق هم هواي غبارآلود و آلودة تهران خودمان را دارد كه با چند تا كافه و كاباره، بايد غربي تر باشد مثلا، اما نيست. با چند بناي قديمي مثل مسجد اموي و هتل هاي ستاره داري كه به آدم حسرت مي دهند چرا در ايران و تهران، يكي اش را نداريم، مي خواهيد شهر را هل بدهند به جلو. اما سخت است. دارند خيابان ها را عريض مي كنند و بزرگراه ها را گسترش مي دهند و مراكز فروش چند طبقة (مال ها) كه جنس خارجي را مي ريزد براي خريد مردم. اما ملتي كه هر روز درگير بحراني تازه است و هنوز براي بنزين و مايحتاج اوليه اش به شدت محتاج سوبسيد دولتي است، حتي آن قدر اميد ندارد كه در منازعات بين   المللي برايش فضايي باز شود و تحولي به وجود بيايد و نفسي بكشد. هر روز جنگ و دعوايي تازه. يك روز با رهبران دولت لبنان و يك روز با غرب. اميد؟ اصلا بعيد مي  دانم در آن محيط بسته، اهميتي به اين چيزها بدهند.
دو روز اقامت در دمشق و ديدار با وزير و سر زدن به روزنامه البعث و دوري براي زيارت و خريد، كافي است تا جمع دستشان بيايد كه اين جا لقمة دندان گيري نيست و همه هواي بيروت و لبنان بكنند.
اما بازگشت به بيروت، اين بار برخلاف مسير رفت، با اتوبوسي شيك و بزرگ انجام مي شود كه از صدقه سر وزارت ارشاد سوريه حاصل شده است. و اين بازگشت، به معناي پايان سفر است. از دمشق، يكراست به فرودگاه شهيد رفيق حريري مي آييم تا بيروت را به سوي تهران ترك كنيم. بيروت را كه هنوز در تدارك جشن سال نو است. با پاپانوئل هايش، با خيابان هايي كه زير نور چراغ آويزها در شب هم مثل روز روشن اند و با خيابان هايي كه گويي از برپايي جنگي دوباره نگران اند.
فرودگاه مهرآباد هم يعني همان اغتشاش هميشگي، همان درهاي چوبي دلگيري كه تو را به داخل راهنمايي مي كنند و به همه چيز، رنگ آشناي كهنگي مي زنند.
023358.jpg


بعلبك، زمزمه پايان ناپذير قرون
023448.jpg
درة بقاع كه مي گويند، فكر مي كني چه عظمتي است. اما بعد كه واردش مي شوي... عرضش آن قدر كم است كه از دو طرف بتوان با چشم غير مسلح، رشته كوه هايي را كه آن را در برگرفته اند، ديد. و خاك، چنان تيره كه به سياهي مي زند. فكر مي كني همين الان آماده است كه بذر را بپاشي. و در آخر به بعلبك مي رسيم. شهري كه اسمش كافي است تا آدم حالي به حالي شود. شهر هم همين طور چند هزار سال است آن جاست. پر از روح و جن و پري كه به قول ژاك پره ور، روز روشن به رهگذران حمله مي كنند.
همان كاخ بيزانس،  براي ثابت كردن قدمت شهر، كافي است. ستون هايي حيرت انگيز و بنايي كه كورش علياني مي گويد اگر ببيني اش، پاسارگاد و تخت جمشيد از چشمت مي افتد.
بنا به قدري سالم مانده كه به هر كدام از مردم شهر، تكه اي برسد. هتلي كه شب را در آن اقامت مي كنيم، صد و خرده اي سال قدمت دارد و در اتاق هايش آدم هاي سرشناسي خوابيده اند. دست نوشته اي كه از ژان كوكتو در همان ورودي گذاشته اند، در كنار قطعاتي از كاخ آن طرف خيابان كه در حياط و راه پله ها گذاشته شده(!) هتل را به محيطي وهم انگيز بدل مي كند. اگر خيلي ها مي گويند شب را تا صبح نخوابيده اند و اگر بعضي از دوستان، مدعي اند كه در اتاق هايشان صداهاي گفت وگو مي شنيده اند، فقط به خاطر سرما نيست.

صور، معلق در ميان رؤيا و حقيقت
هوا كه روشن مي شود و پرده را كه كنار مي زنيم، معجزه روي مي دهد. ساحل مديترانه كه در تمام طول مسير از بيروت تا صور، ما را دنبال كرده است، اين جا در صور، رؤيايي تر از هر جاي ديگر به نظر مي رسد. باران مي بارد و نخل ها در باد تكان مي خورند و مديترانه در برابر ماست.
صور را بايد شهر امل و شيعيان دانست. امام موسي صدر و ديگر رهبران مذهبي كه در تمام جنوب لبنان، حضور خود را به رخ مي كشند، اين جا حكومتي انكارناپذير دارند. هنرستان جبل عامل كه شيهد چمران پايه اش را گذاشته، همين جاست. هسته اي كه در واقع، حركت نظامي امل در آن پايه ريزي شده و بسياري از رهبران كنوني جنبش، از فارغ التحصيلان آن هستند. كساني كه از ميان خيل شهيدان اين مدرسه، در واقع قسر در رفته اند. مدرسه هم يك هنرستان به تمام معناست؛ با يك زمين فوتبال كه وضيعتي فلاكت بار دارد و كارگاه هايي كه آدم را ياد زمان جواني دكتر مي اندازد!
وقتي براي ديدن مي رويم، مدرسه تعطيل است و تنها در يكي از سالن هاي آن، عده اي از زنان مسلمان، آموزش مداحي مي بينند. اما در عوض در سوي ديگر شهر، مؤسسة فرهنگي امام موسي صدر است. يك مجتمع شيك و مدرن كه متولي اش ربابه صدر، دختر امام موسي صدر است. با دل پري كه دارد و علاقه اي كه همه جاي مدرسه را به ما نشان بدهد. مدرسه هم از اين مراكز خيريه است كه انواع و اقسام آموزش ها را براي رده هاي سني مختلف در نظر گرفته. ربابه صدر از جنگ خسته است و حسرت ايران را دارد و معلوم است كه براي مؤسسه اش دل مي سوزاند.
صور جاهاي ديگري هم دارد اما. به خصوص قسمت قديمي شهر كه اصالتي دارد و حال و هوايي. شهر در نهايت،همه چيزش قديمي است. در آن، ساختمان هاي بلند زيادي نمي شود ديد. خيابان هايش جمع و جورند و سريع، تو را به جاي اول برمي گردانند. همة اين ها اما وقتي به مناظري كه در دور دست وجود دارد، گره مي خورد و وقتي كه در پهلوي خود به ساحل تكيه مي دهد، دنيايي را مي سازد كه دل كندن از آن، سخت است. شهري شگفت انگيز كه تاريخ قهرماني، نواي موسيقي و باران و نسيم را يكجا در خود دارد.

محصول مشترك نازيسم و صهيونيسم
هيتلر و رفقايش جنگ را به راه انداختند و حالا اسرائيلي ها با همين بهانه داستان هالوكاست را هر سال با آب و تاب بيشتري تعريف مي كنند
023499.jpg
كاوه رهنما
سال ها پيش، چند سالي از انقلاب نگذشته، سينما عصر جديد را تازه راه انداخته بودند. يادم هست با مادرم رفتيم فيلمي ببينيم با نام چگونه فولاد آب ديده شد؟
گمان كنم فيلم روسي بود. چيز زيادي يادم نيست. فرض كنيد يك سرباز روس بود در جنگ جهاني دوم. صحنه اي از فيلم بود كه آلماني ها اسيران را رديف كرده بودند. يك  نفر آمد و گفت كمونيست ها، كميسرها، يهودي ها، كولي ها و همجنس بازها يك قدم بيايند جلو.
انگار مي خواستند اين عده را اعدام كنند. همان وقت از خودم پرسيدم: يهودي ها ديگر چرا؟ ضديت يك نظام غير ديني را با پيروان يك دين خاص، درك نمي كردم.
هيتلر پيش از اين كه به قدرت برسد، يك بار به زندان افتاد و در زندان چيزهايي نوشت كه بعدها اسمش را گذاشت نبرد من و چاپش كرد. اگر اين كتاب، اولين كتابي نباشد كه مي خوانيد ، از ناداني كودكانة نويسنده اش و اعتماد به نفس عجيب و غريبش تعجب خواهيد كرد. در جايي از همين كتاب، هيتلر توضيح داده است كه چرا با يهودي ها دشمن است. دليلي ندارد با آوردن عين كلماتش خسته تان كنم. خلاصة حرفش اين است كه اين ها پول داشتند و بازار را عليه من تحريك كردند و من را زمين زدند و من هم هر وقت بتوانم، تلافي اش را سرشان درمي آورم.اين، آغاز ماجرايي است كه بعدها با نام هالوكاست معروف شد.حالا كمي از روي وقايع بپريم. سال 1945، شش سال از آغاز جنگ جهاني دوم گذشته است. بالاخره متفقين توانسته اند آن ديوانة سركش را شكست بدهند و حالا جنگ تمام شده است. چرچيل مي گويد دليلي ندارد كه كسي خودش را معطل مسخره بازي هايي مثل دادگاه كند؛ كارگزاران هيتلر را بايد درجا اعدام كرد. اما خوشبختانه كساني هم هستند كه مي دانند در روند دادگاه، بسياري از مسائل مبهم روشن خواهد شد. جدال ميان دو گروه، تا پايان دادگاه نورنبرگ ادامه دارد. در تمام اين مدت، هيچ سند مكتوبي دربارة كشتار سازمان يافتة يهوديان نمي يابند. عده اي در دادگاه معتقد ند هيتلر دستور داده يهوديان را در اردوگاه هايي مثل آشويتس با گاز زيكلون ب خفه كنند و بعد در كوره بسوزانند. همه چيز، مبهم است. شاهداني عليه متهمان شهادت مي دهند. بالاخره نهادهاي رسمي مي پذيرند كه هيتلر شش ميليون يهودي را با اين روش كشته است. لوح يادبودي مي سازند و جلوي آشويتس نصب مي كنند؛ روي لوح مي توانستي شش ميليون قرباني يهودي را بخواني. مي توانستي؟ بله. لوح، ديگر آن جا نيست.دولت اسرائيل هم كه بزرگ ترين مدافع حقيقي بودن هالوكاست است، ديگر به رقم نهصد هزار مرگ در طول جنگ اكتفا كرده است. نهصد هزار مرگي كه معلوم نيست چندتايش به جنگ مربوط است و چندتايش بر اثر پيري، بيماري و مسائلي شبيه آن ها بوده است. در دو سال آخر جنگ دوم جهاني، بيماري هاي همه گير مثل وبا و تيفوس در تمام اروپا شايع شده بود. يقينا اين بيماري ها ميان يهوديان و غير يهوديان فرق نمي گذاشت.
رنه سموئل سيرات، خاخام فرانسوي، با استناد به همان لوح كه ديگر نيست، براي پيشگيري از فراموش شدن هالوكاست، پيش نويس قانوني را تهيه كرد كه آن را در جولاي سال 1990 در فرانسه تصويب كردند. براساس اين قانون هرگونه ترديد دربارة هالوكاست، اعم از ترديد دربارة كشتار يهوديان در جنگ جهاني دوم، وجود اتاق هاي گاز و حتي كمترين ترديد در رقم شش ميليون يهودي مقتول، جرم است و هركس در فرانسه از اين قانون تخلف كرده و در اين موضوع ها شك كند، به يك ماه تا يك سال زندان و دو هزار تا سيصد هزار فرانك جريمه محكوم مي شود.
بعدها اين قانون را در ديگر كشورهاي اروپايي هم تصويب كردند. واتيكان و پاپ، شانس آوردند كه سال ها پيش از تصويب اين قانون، بيانيه اي دادند و گفتند مدركي دال بر وجود اتاق هاي گاز نديده اند و ندارند. دوسال پيش از تصويب اين قانون هم آرنو ماير، مورخ صهيونيست آمريكايي گفته بود بيشتر يهوديان در سال هاي 1942 تا 1945 بر اثر امراض طبيعي مرده اند، نه جنگ يا كشتار. همين مورخ، امروزه نيز مي گويد دلايل وجود اتاق هاي گاز، بسيار كم و ضعيف اند. البته چون او خود، يهودي و صهيونيست است، هنوز كسي در دادگاهي از او شكايت نكرده است.
023502.jpg
عكس سمت راست تصويري است از اردوگاه معروف آشويتس عكس پايين هم نمونه اي ازكوره هايي است كه ادعا مي كنند يهودي ها در آن ها سوزانده شده اند.
منتقدين هالوكاست مي گويند اگر هيتلر تمام چهار سال جنگ مشغول سوزاندن يهودي ها بوده باشد، با توجه به تعداد كوره ها و زمان سوختن بدن انسان باز هم تعداد قربانيان حداكثر 50هزار نفر خواهدبود نه 6ميليون نفر!

تاريخ نگاران تجديدنظرخواه، كساني هستند كه معمولا با يافتن شواهد جديد يا بررسي دوبارة شواهد قديمي، به اين نتيجه مي رسند كه آن چه تاريخ نگاران تا آن موقع گفته اند، احتمالا نقص ها يا خطاهايي هم دارد. يكي از جاهايي كه تجديدنظرخواه ها راجع به آن حرف دارند ـ و حرف هاشان هم كم و بي معنا و بي مدرك نيست ـ همين ماجراي هالوكاست است. اما قانون سيرات نمي گذارد اين ها حرف هاشان را بزنند. تنها قانون نيست. گروه هاي خشني هم هستند كه كارشان تهديد كردن، فحش دادن، تخريب خانه و محل كار و ماشين و حتي كتك زدن و زخمي كردن تجديدنظرخواه هايي است كه دربارة هالوكاست حرف مي زنند. يك نصيحت؛ اگر مي خواهي تاريخ را بكاوي، قيد زندگي آرام را بزن. همة زندگي ات در خطر است.

تاريخ اين طوري ثبت كرده اما
فراموش كن! به نفعت است
آلمان نازي در دو سال آخر جنگ، مقدار زيادي گاز زيكلون ب توليد و در اردوگاه هاي اسيران جنگ استفاده كرده است.
در اردو گاه ها يهوديان از ديگران جدا نبوده اند.
گاز زيكلون، بيشتر به درد كشتن شپش و ساس مي خورد تا انسان. در همان زمان در آلمان، گازهاي كشنده تر و ارزان تري هم بوده است.
در همان سال ها تيفوس در اروپا و خصوصا در اردوگاه ها كه هيچ امكانات بهداشتي نداشتند، شايع شده بود. عكس هاي اردوگاه ها كساني را نشان مي دهد كه از تيفوس، شديدا لاغر شده اند و دنده هاشان پيدا است.
تجديدنظرخواه ها مي گويند آلماني ها نه مي خواستند و نه مي توانستند بيماران را مداوا كنند. تنها بدن، لباس و اتاق هاي اسيران را با زيكلون ب ضدعفوني مي كردند و اجساد كساني را كه بر اثر تيفوس مرده بودند، مي سوزاندند تا جلوي سرايت بيماري به مأموران خودشان را بگيرند.
در آغاز جنگ، يهوديان اروپا سه ميليون و صد و بيست هزار نفر بوده اند. اين را سالنامة آماري يهوديان مي گويد. اين سالنامه را يهوديان آمريكا پيش از آغاز جنگ چاپ كرده بودند.
آلمان پيش از جنگ، ششصد هزار يهودي داشت. هيتلر چهارصد هزار نفر از آنان را از آلمان اخراج كرد.
بسياري از يهوديان اروپا در طول جنگ به آمريكا مهاجرت كردند.
پس از جنگ، آمار يهوديان اروپا حدود سه ميليون نفر بوده است. اين نيز آمار نسخة بعد از جنگ همان سالنامه است.
آلمان تا به حال، بيش از صد ميليارد مارك خسارت هالوكاست به اسرائيل داده است و طبق قرارداد بايد تا سال 2030 هر سال به اسرائيل خسارت بدهد.
اتريش و سوئيس نيز به اسرائيل، خسارت سالانه مي دهند.
نورمن فينكلشتاين، يك محقق يهودي است كه پدر و مادرش سال ها در اردوگاه ها بوده اند. او كتابي نوشته با نام صنعت هالوكاست و مي گويد هالوكاست يك واقعيت تاريخي نيست. بهانه اي است براي غرامت گرفتن. يك صنعت پول ساز است.
اتاق هاي گاز را در بعضي اردوگاه ها پيدا نكردند و براي حفاظت از حقايق تاريخي، آن ها را پس از تصرف اردوگاه ها ساختند.
اتاق هاي گاز بايد شديدا آب بندي شده باشند. اما نه نمونه هايي كه مي گويند اصل است و نه كتاب هايي كه از اين موضوع صحبت كرده اند، توصيفشان از اتاق ها نزديك به چنين چيزي هم نيست.
حتي يك سطر نوشته در مورد هالوكاست در اسناد نازي ها نيافتند. مي گويند هيتلر دستور داده كل ماجراي كشتار يهوديان را شفاهي انجام دهند.

نويسندگان تاريخ هالوكاست
آن ها كه به نان و نوايي رسيدند
023472.jpg
جرزي كوز ينسكي
كتابي نوشته است به نام پرندة رنگ كرده. مــدت ها مـي گـفتند كتاب او بهترين اثر در افشاي ماهيت نازيسم و ظلم به يهوديان در جنگ دوم جهاني است. اول كار مي گفت بازماندة يهودي اردوگاه هاي اسيران است. بعد بالاخره قبول كرد كه يهودي نيست. اسير هم نبوده است. در زمان جنگ هم در جاي خوش آب و هوايي در سوئيس زندگي مي كرده و كتابش يك داستان بلند است، نه بيشتر.
023505.jpg
بنيامين ويلكوميرسكي
كتابي نوشته است با نام تكه ها. او را هم خيلي مشهور كردند. بعد معلوم شد كه او هم يهودي نيست و در زمان جنگ در آن جاها كه ادعا مي كند، نبوده است. كتابش داستان هم نيست. متني آشفته است. آخر كارش به بررسي باليني كشيد و گفتند اختلال رواني دارد.
023460.jpg
الاي وايزل
نــوحـه خوان حــرفه اي هالوكاست. چندين كتاب سوزناك دربارة هالوكاست نوشته و جايزة نوبل ادبيات هم گرفته است. دعوتش مي كنند به كشورها و شهرهاي مختلف تا يك پول اساسي بگيرد و چند كلمه دربارة هالوكاست، حرف هاي تأثربرانگيز بزند. او بارها اعلام كرده دربارة هالوكاست حرف نمي زند. از شاهكارهايش اين است كه: هالوكاست، حقيقتي است بيرون از تاريخ كه هيچ تحقيق تاريخي اي نمي تواند در درستي اش خدشه اي ايجاد كند.

منتقدان تاريخ هالوكاست
آن ها كه كتك خوردند
023463.jpg
روبر فور يسون
مورخ فرانسوي. در دانشگاه سوربن درس خــوانــده اســت و شانزده سال در دانشگاه ليون درس داده است. سال ها بر روي نقشه ها و متن هاي مربوط به تك تك فضاهاي اردوگاه ها كار كرده است و معتقد است هالوكاست زاييدة نوعي اشتباه است كه ممكن است عمدي هم باشد. علاوه بر دادگاه و حبس و جريمه، بارها به او حمله كرده اند. در يكي از اين حمله ها سه جوان يهودي وقتي فوريسون شصت ساله، داشت سگش را مي گرداند، به جانش افتادند.
023496.jpg
گرمار رودلف
شيمي دان آلماني. به تك تك اردوگاه ها سر زده و هر چيزي را كه مي شده، آزمايش كرده ـ حتي سنگ و خاك ـ تا اثري از استفادة وسيع و كشندة زيكلون ب پيدا كند. زيكلون ب آثاري دارد كه تا چندين سال بعد نيز راحت مي توان تشخيص داد. اما چيزي نيافت. آخر كار، لب از لب باز كرد و بلافاصله ريختند و خانه اش و دفتر كارش را تخريب و غارت كردند. نوشته ها و كامپيوترهاش را هم با خودشان بردند. كساني كه معلوم نيست كي هستند. كار به اين جا تمام نشد. به دادگاه هم كشيدندش. محكومش و بعد تبعيدش كردند. شهادت متخصصان ديگر را هم در دادگاه نپذيرفتند.
023469.jpg
ديويد ايروينگ
مورخ انگليسي. مي گويند هيچ كس نمي تواند دربارة جنگ دوم جهاني كار كند و او را ناديده بگيرد. اولين كسي است كه خاطرات 75هزار صفحه اي گوبلز را به دست آورد و روي آن كار كرد. اين خاطرات در بايگاني هاي شوروي بود و تاريخ نگاران تا 50 سال بعد از گوبلز نمي شناختندش. او نشان داده است كه مهم ترين اسناد جنگ، بي هيچ توضيحي گم شده اند. ايروينگ مي گويد در آشويتس و ساير اردوگاه هاي نازي، اتاق گاز وجود نداشته است و رقم شش ميليون كشتة يهودي، درست نيست و تعداد مرگ و مير يهوديان، كمتر از يك ميليون نفر است . او دو ماه پيش به اتريش سفر كرد تا در آن جا دربارة هالوكاست سخنراني كند. هنگام ورود به فرودگاه، دستگيرش كردند و بنا است محاكمه اش كنند.
023487.jpg
فرد لو ختر
متخصص آمريكايي طراحي و ساخت اتاق هاي گاز مخصوص اعدام. از تك تك اردوگاه هاي اسراي جنگي در آلمان و لهستان بازديد كرده است و مي گويد در اين اردوگاه ها هيچ وقت امكان اعدام با گاز وجود نداشته است، چه رسد به كشتار منظم و جمعي. گزارش هاي او هياهوي زيادي به پا كرد.
023466.jpg
روژه گارودي
كمونيست سابق كه مسلمان شده است. كتابي نوشت با نام اسطوره هاي بنيادين سياست اسرائيل و خودش را بيچاره كرد. او در اين كتاب، كمي هم دربارة هالوكاست پرسيده بود. هم در دادگاه محكومش كردند و هم درست در سالن انتظار جلوي دادگاه كتكش زدند و سرش را شكستند. طبيعي است كه باز هم نه كسي را به اين جرم گرفتند و نه محاكمه كردند.
023493.jpg
پل راز ينيه
عضو ارتش مقاومت فرانسه. تاريخ نگار جنگ. پس از سال ها تحقيق به اين نتيجه رسيد كه تصويري كه از اردوگاه ها مي شناسد، با آن چه معمولا مي گويند، بسيار متفاوت است و اين آغاز نهضت تجديدنظرخواهي تاريخي و نيز دردسرهاي او بود.

فهرست
نامه به سردبير
نامه ها‎/ فهرست
سينما تلويزيون
بيا، پول زور وَدم
لاتيني هاي كار درست
رويدادهفته
گوي طلايي تمشك طلايي
تلويزيون
وقايع نگاري يك جنجال
كاردان عليه برره همه عليه خرناس
محبوب هاي عوضي
دوبله يك ارتش مخفي است
همين يك كارتون
نقش اول: نود هزار تومان
مخالفم!
صداهاي ناماندگار
مردي براي همه بازيگرها
ورزشي
مورينيو هم فيلم مي شود
چشم ندارم ببينمت
رويدادهفته
هيجان فقط به درد تماشاگران مي خورد!
بوداي كوچك
تيم ملي در آفسايد سياست!
جنگيدم و برگشتم
درست بگوييد خوشبخت مي شويد!
تيغ، جراحي ... و حالا آدم ديگري شدي!
اجتماعي
دوست داشتن مردم و مهرباني با آن ها، نيمي از عقل است
زندگي
مرغ همسايه، آنفلوانزا گرفته
تنظيم گزارش در كافه تيتر!
رويدادهفته
روزها
آن كه گفت آري
رقصنده در تاريكي
ALI
رويدادها
جهان كوچك
عروس آتش
بعلبك، زمزمه پايان ناپذير قرون
صور، معلق در ميان رؤيا و حقيقت
محصول مشترك نازيسم و صهيونيسم
فراموش كن! به نفعت است
آن ها كه به نان و نوايي رسيدند
آن ها كه كتك خوردند
هنر روز
انوشه، شهر زير و رو
|  فهرست  |  سينما تلويزيون  |  تلويزيون  |  ورزشي  |  اجتماعي  |  زندگي  |  روزها  |  جهان كوچك  |
|  هنر روز  |  شناسنامه  |  مهمان هفته  |  راهنما  |  سبك زندگي  |  گزارش  |  موفقيت  |   نيم رخ ، تمام رخ  |
|  يادداشت  |  گالري  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |