موريس كرنليوس اشر طراح مشهور هلندي كه هر يك از كارهايش را مي توان مانند امضايش بازشناخت. در كارهايش رازآميزي، سادگي طبيعي زندگي، ابعاد بصري غيرواقعي، پوشاندن سطح با طرح هاي مكملِ هم، حركت از طرح هاي دوبعدي بي جان به طرح هاي سه بعدي جان دار و شگفتي هايي از اين دست را مي بينيم. دو طرح از اشر زينت اين مطلب اند.
در طرح اول ببين مي تواني پله ها را دنبال كني؟
در طرح دوم كجا خواهي ايستاد تا نيفتي؟
مرحلة اول: 10 ثانيه به اين تصوير خيره شويد و تا اين 10ثانيه تمام نشده، سراغ تصوير دوم نرويد. چه مي بينيد؟ يك خانم جوان؟
مرحلة دوم: پس از اتمام 10ثانية مرحلة اول، حالا به اين تصوير نگاه كنيد. چه مي بينيد؟ يك خانم جوان با سر و وضعي مرتب، بيني كوچك و...؟
مرحلة سوم: در اين تصوير سوم چه مي بينيد؟ پيرزني در هم شكسته و غمگين با يك بيني بزرگ و قوز كرده و...؟ باور مي كنيد كه اين پيرزن همان دختر خانم جواني باشد كه در تصوير دوم ديده بوديد؟
مرحلة چهارم: اين همان تصوير دوم است. سعي كنيد پيرزني را كه در مرحلة سوم ديده بوديد، در اين تصوير پيدا كنيد. گوش اين دختر خانم جوان، مي تواند چشم آن پيرزن باشد و... حالا مي توانيد تصوير پيرزن را تشخيص بدهيد، درست است؟
محمد كياسالار
ديو چو بيرون رود، فرشته درآيد اولين چيزي كه به ذهن آدم مي آيد، اين است كه وقتي ديو مي رود، فرشته مي آيد. اما اين مصراع را مي شود جور ديگري هم خواند و فهميد: ديو ـ چو بيرون رود فرشته ـ درآيد يعني ديو وقتي مي آيد كه فرشته رفته باشد، يا به قول آن معلم ادبيات مان كه با آن بيت معروف سعدي شوخي مي كرد و دقيقا بر عكس مي خواندش: تن آدمي شريف است به جان آدميت؟/ نه! همين لباس زيباست نشان آدميت و… مي گويند كه المجاز قنطره الحقيقه: مجاز، نردبان حقيقت است. فهم حقيقت ـ آن طور كه هست و نه آن طور كه ما مي خواهيم باشد و نه آن طور كه ما مي فهميم ـ بسيار دشوار و حتي به قول بعضي ها غيرممكن است. چرا كه هر كسي با پيش فرض ها و قابليت هاي ذهني و روحي خودش به سراغ فهم حقيقت مي رود و طبيعتا به اندازة خودش هم مي فهمد. اما اين كه اين توضيح واضحات چه ربطي دارد به موفقيت، سؤالي است كه بخشي از جوابش را همين هفته خواهيم گرفت.
استفان كاوي مي گويد سال ها پيش، همين آزمايش را بر روي 100 نفر از دانشجويانش در دانشگاه هاروارد انجام داده و ديده است كه 85 نفر از آن ها وقتي به تصوير دوم مي رسند، تشخيص اوليه شان يك دختر جوان و زيباست، نه يك پيرزن غمگين و شكسته. او مي گويد: اين ضعف تشخيص، ناشي از همان 10 ثانية اول و همان خيره شدن به تصوير اول است. و نهيب مي زند كه: وقتي فقط 10 ثانيه براي شرطي شدن ذهن و جهت گيري نگاهمان كافي است و ما فقط در همان مدت كوتاه، به اين پيش فرض ذهني مي رسيم كه تصوير دوم هم بايد چيزي در حال و هواي تصوير اول باشد، واي به حال شرطي شدن در طول يك عمر زندگي! اين حرف او مبالغه آميز نيست: تأثيراتي كه محيط كار و خانواده و جامعه بر ذهن ما مي گذارند، باعث مي شوند جهان را نه آن گونه كه هست، بلكه آن گونه كه خودمان هستيم، ببينيم... و نه فقط در اين تصاوير، بلكه در صحنه هاي ديگري از زندگي هم براي همه مان پيش آمده يا پيش مي آيد كه از يك اتفاق واحد، يك حرف واحد، يك شخص واحد و... تعابير مختلف، متضاد و گه گاه متناقضي دريافت كنيم. نگاه موفق اما نگاهي است كه هر پديده اي را از زواياي مختلف ببيند و هميشه سعي كند پيش فرض هاي ذهني اش را ـ حتي المقدور ـ در قضاوت نهايي اش دخالت ندهد.
اين قضيه در بحث ارتباطات و روابط اجتماعي هم كاربرد دارد. ما براي فهميدن ديگران بايد خودمان را جاي آن ها بگذاريم، نه اين كه از آن ها بخواهيم در موقعيت ما قرار بگيرند و موعظه ها يا دل خواسته هاي ما را مو به مو اجرا كنند. البته پيش از اين مرحله بايد مرحلة مهم تري را به سلامت طي كنيم كه همان گوش كردن به حرف هاي طرف مقابل مان است، با رعايت اين دو قيد بسيار مهم: صميمانه و حتي المقدور بدون هيچ پيش فرض ذهني.