از فراز سبلان
قتل بابك خرم دين 14 دي 317 ش
احسان رضايي
پيامبر (ص) فرموده بود كه اگر مملكت با كفر هم دوام بياورد، با ظلم دوام نخواهد داشت. اما انگار كساني كه به اسم خلافت آن بزرگ بر تخت مي نشستند، باور نداشتند. خلفاي عرب، روشي غير از روش حكومت پيامبر (ص) در پيش گرفتند و برخلاف اصول اسلام كه مساوات و برابري را آموزش مي داد، عرب را سرور جهانيان مي دانستند و عجم را زير فشار قرار مي دادند. اين ظلم ها، سرانجام، حكومت دمشق را برانداخت. ولي عباسي ها هم با آن كه به كمك يك سردار ايراني، ابومسلم خراساني بر سر كار آمدند، اما چندان تفاوتي با اموي ها نداشتند. در دورة عباسي هم هميشه جان به لب رسيده هايي بودند كه دست به شورش بزنند. قيام هاي ايرانيان با قتل ابومسلم شروع شد و سركوب هر قيامي، خود به خاكستري براي آتش قيام بعدي تبديل مي شد. در فاصله قتل ابومسلم تا قيام بابك، اسحاق ترك، سنباد، استادسيس، مقنع، حمزه و رافع بن ليث شورش و قيام كرده بودند. انگيزه مأمون از وليعهد كردن امام رضا (ع) و بردن پايتخت به مرو، فرونشاندن همين سيل شورش ها بود. اما نارضايتي ها تمام نشد. در آذربايجان، مرد زيركي پيدا شد كه با استفاده از اين موج نارضايي عمومي ، بيشتر از بيست سال، خليفه را دردسر داد. درباره بابك و احوال او، آن قدر داستان و افسانه گفته اند كه حقيقت احوالش چندان روشن نيست. ظاهرا او عقايد مزدك، شورشي مساوات طلبِ زمان ساساني را تبليغ مي كرده و با همين شعار، كشاورزان را گرد خود جمع مي كرده. يارانش را جامه سرخ، در برابر لباس سياه عباسي ها، مي پوشانده. او عمال خليفه را از آذربايجان بيرون كرد. با استفاده از موقعيت كوهستاني و سرماي منطقه، تدارك مقابله با لشگر خليفه را ديد. و مكاتباتي هم با امپراتور روم شرقي انجام داد و حمايت بيزانس را جلب كرد. لشگريان مأمون و جانشين اش معتصم، چهاربار از بابك شكست خوردند. آمار تلفات سپاهيان بغداد را بين 36 تا 300 هزار نفر نوشته اند. عاقبت، معتصم سرداري ايراني به نام افشين را به جنگ او فرستاد كه توانست در يك جنگ سه ساله، قلعه بابك را تصرف كند. بابك را پس از شكنجه بسيار كشتند. اما اين، پايان كار نبود. بلافاصله در مازندران، مازيار قيام كرد و خود افشين هم سر به شورش برداشت. معتصم توانست با اعمال خشونت فراوان، اين دو شورش را هم سركوب كند. اما درست با خاتمه نهضت بابك و مازيار، دوران طلايي حكومت عباسي هم پايان يافت.
من همه چيزم و هيچ
تولد استاد جلال الدين همايي ۱۳ دي 1278
اين متن را از زندگي نامة خودنوشت استاد همايي در ابتداي كتاب محرم اسرار (انتشارات مراويد، 1379) برداشته ايم
خانوادة من از زن و مرد، همه اهل سواد و هنر بودند. پدرم ميرزا ابوالقاسم محمد نصير متخلص به طرب، فرزند هماي شيرازي است كه از افاضل ادبا و شعرا و خوشنويسان عصر خود بود. پدرم با جهانگيرخان قشقايي مرتبط بود و گاهي مرا به نزد او مي فرستاد تا از انفاس قدسي اش بهره اي بگيرم.
شش هفت ساله بودم كه به مكتب رفتم. همان روز اول، مكتب دار صفحة اول ديوان حافظ را باز كرد و من همان طور كه در خانه نزد پدر و مادر آموخته بودم، صحيح و كامل و با صداي رسا خواندم:
الا يا ايها الساقي أدر كأساً و ناولها/ كه عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشكل ها. استاد مرا تحسين كرد و عيال خود را صدا زد و از او خواست اسفند بياورد.
از سال 1328 قمري تا سال 1348، يعني درست بيست سال، من با حجرة مدرسه سر و كار داشتم. دو سال اول، شب ها را به خانه مي رفتم. اما به تدريج، چنان از خانه و محلة خود بيگانه شده بودم كه ديگر در آن جا كمتر مرا مي شناختند. در اين مدت، سودايي جز علم و كمال در سر نپروردم. هيچ شب رختخواب نمي انداختم و چه بسا اصلا تا بامداد بيدار مي ماندم و گاه مرحوم آسيد محمدباقر درچه اي كه مرجع تقليد بود و در حوزة درس خارجش شركت مي كردم، مرا از اين رياضت منع مي كرد.
مدت ها تنها وسيلة معيشت من، كتابت بود كه در مقابل هر هزار بيت، يك تومان مي گرفتم.
در سال 8 1307 وارد خدمت رسمي معارف شدم، با حقوق ماهي هشتاد تومان، در حالي كه با همان لباس روحاني بودم. در آن ايام، ساعات مدرسه، روزي شش ساعت بود. چهار ساعت صبح و دو ساعت بعدازظهر. گاه چنان اتفاق مي افتاد كه وقتي از درس فارغ مي شدم، ديگر لب و دهانم قوّت حرف زدن نداشت.
تدريس من در دانشكدة حقوق، دوازده سال، فقه سال سوم قضايي بود و من از اين بابت، حقوقي نمي گرفتم و محض خدمت به علم و دين بود. در دانشكدة ادبيات در دورة ليسانس و دورة دكتري، صناعات ادبي تدريس مي كردم. دو سفر به خارج رفتم: يكي براي تأسيس كرسي ادبيات فارسي در بيروت و ديگر براي تأسيس كرسي ادبيات فارسي دانشگاه لاهور.
من همه چيز هستم و هيچ چيز نيستم. همه چيزم هست و هيچم نيست. در شعر و ادب چكيده ام نه چسبيده، و بررسته ام نه به خود بسته. باري، اديب، شاعر، حكيم، عارف، فقيه، منجم و رياضي دان، همه چيز، حتي علوم و فنون غريبه، رمل و جفر و اعداد را شناخته ام. تاكنون به هيچ كار و كسبي غير از تحصيل و مطالعه و تصنيف نپرداخته ام و يك دم از خواندن و نوشتن نياسوده ام. با اقل معاش قناعت كرده و هيچ گاه ذكر و فكرم از كتاب، و دستم از قلم جدا نشده است.
حقيقت جاي ديگري است
نامه امام (ره) به گورباچف 11 دي۱۳۶۷
متن كامل پيام امام به گورباچف را مي توانيد در صحيفه نور، جلد 21، صفحات 66 تا 69 بخوانيد
امام خميني (ره)
جناب آقاي گورباچف، صدر هيأت رئيسه اتحاد جماهير سوسياليستي شوروي!
با اميد خوشبختي و سعادت براي شما و ملت شوروي
از آن جا كه پس از روي كار آمدن شما، چنين احساس مي شود كه جناب عالي در تحليل حوادث سياسي جهان، خصوصا در رابطه با مسائل شوروي، در دور جديدي از بازنگري و تحول و برخورد قرار گرفته ايد و جسارت شما در برخورد با واقعيات جهان، چه بسا منشأ تحولات و موجب به هم خوردن معادلات فعلي حاكم بر جهان گردد، لازم ديدم نكاتي را يادآور شوم.
اولين مسأله اي كه مطمئنا باعث موفقيت شما خواهد شد، اين است كه در سياست اسلاف خود، داير بر خدازدايي و دين زدايي از جامعه كه تحقيقا بزرگ ترين و بالاترين ضربه را بر پيكر مردم شوروي وارد كرده است، تجديد نظر نماييد و بدانيد كه برخورد واقعي با قضاياي جهان، جز از اين طريق ميسر نيست. البته ممكن است از شيوه هاي ناصحيح و عملكردهاي غلط قدرتمندان پيشين كمونيسم در زمينة اقتصاد، باغ سبز دنياي غرب رخ بنمايد، ولي حقيقت، جاي ديگري است.
جناب آقاي گورباچف! بايد به حقيقت رو آورد. مشكل اصلي كشور شما مسألة مالكيت و اقتصاد و آزادي نيست. مشكل شما عدم اعتقاد واقعي به خداست، همان مشكلي كه غرب را هم به ابتذال و بن بست كشيده و يا خواهد كشيد. مشكل اصلي شما مبارزة طولاني و بيهوده با خدا و مبدأ هستي و آفرينش است.
جناب آقاي گورباچف! براي همه روشن است كه از اين پس، كمونيسم را بايد در موزه هاي تاريخ سياسي جهان جست وجو كرد، چرا كه ماركسيسم، جوابگوي هيچ نيازي از نيازهاي واقعي انسان نيست، چرا كه مكتبي است مادي و با ماديت نمي توان بشريت را از بحران عدم اعتقاد به معنويت كه اساسي ترين درد جامعة بشري در غرب و شرق است، به درآورد.
آقاي گورباچف! وقتي از گلدسته هاي مساجد بعضي از جمهوري هاي شما پس از هفتاد سال، بانگ الله اكبر و شهادت به رسالت حضرت ختمي مرتبت (ص) به گوش رسيد، تمامي طرفداران اسلام ناب محمدي را از شوق به گريه انداخت. لذا لازم دانستم اين موضوع را به شما گوشزد كنم كه بار ديگر به دو جهان بيني مادي و الهي بينديشيد. ... از شما مي خواهم درباره اسلام به صورت جدي، تحقيق و تفحص كنيد و اين نه به خاطر نياز اسلام و مسلمين به شما، كه به جهت ارزش هاي والا و جهان شمول اسلام است كه مي تواند وسيله راحتي و نجات همة ملت ها باشد و گره مشكلات اساسي بشريت را باز نمايد. نگرش جدي به اسلام ممكن است شما را براي هميشه از مسألة افغانستان و مسائلي از اين قبيل در جهان نجات دهد.
يك سال در ميان ايرانيان
فوت ادوارد براون 15 دي 1304
ادوارد براون در ايران و با لباس ايراني
احسان رضايي
در مركز تهران، درست روبه روي در غربي دانشگاه تهران، خياباني هست كه پروفسور ادوارد براون نام دارد. اين خيابان، از معدود معابر تهران است كه نامش به تصويب مجلس شوراي ملي (در خرداد 1339) رسيده. اين مايه از احترام و بزرگداشت يك مستشرق، تنها منحصر به ادوارد براون است.
او كه مشهورترين مستشرق براي ما ايراني هاست، سال 1862 در نيوكاسل به دنيا آمد. از اول قرار بود پزشك بشود. اما در 15 سالگي اش، جنگ كريمه بين روسيه و عثماني درگرفت و عموي براون، داوطلبانه در آن به نفع عثماني ها شركت كرد. اين رفتار، براون جوان را تحت تأثير قرار داد و اگر پدرش جلويش را نگرفته بود، او هم مي خواست به جنگ برود. پدرش اما او را فرستاد به كمبريج كه پزشكي ياد بگيرد. ادوارد در كنار درس پزشكي، زبان تركي هم مي خواند. و چون شنيده بود براي آشنايي كامل با عثماني، بهتر است با زبان عربي و فارسي هم آشنا شود، نزد يك ايراني ساكن انگليس، فارسي هم ياد گرفت. اين، آغاز آشنايي براون با ادبيات فارسي بود. در همين ايام، سفري هم به استانبول كرد و دلبستگي اش به مشرق، بيشتر شد. سال 1887 تحصيل پزشكي را تمام كرد و به ايران آمد. او يك سال در ايران زندگي كرد. و در اين مدت با زبان و ادب فارسي، بيشتر از قبل آشنا شد. يك دوره فلسفه اسلامي هم نزد شاگردان ملاهادي سبزواري خواند. دلبستگي او به ادبيات فارسي، آن قدر شديد بود كه بلافاصله پس از برگشت به انگليس، كرسي زبان فارسي را در دانشگاه كمبريج، بنيان گذاشت. او تمام وقتش را به تحقيق و مطالعه در ادبيات ايران اختصاص مي داد و در اين تحقيقات، از ياري علامه محمد قزويني كه آن روزها ساكن لندن بود هم بهره مي برد. در 1902 رياست بخش زبان هاي شرقي دانشگاه را به او سپردند و بعد از مرگ دوستش پروفسور گيب كه دربارة ادبيات اسلامي پژوهش مي كرد، سرپرستي اوقاف گيب را كه اختصاص به چاپ كتب ادبي فارسي داشت، به عهده گرفت. او انجمني به نام انجمن ايران (Persian Society) تأسيس كرد و در جريان استبداد صغير محمدعلي شاه، علنا به حمايت از مشروطه خواهان برخاست و در روزنامه هاي لندن به نفع مبارزان، مقالات متعدد نوشت. او تا پايان عمرش در 1926 هم به كار تصحيح متون كهن ادبيات فارسي و تأليف كتب تحقيقي در اين زمينه پرداخت. شاهكار او تأليف چهار جلدي تاريخ ادبي ايران است كه هنوز هم جزو منابع دست اول در اين زمينه به حساب مي آيد.
غراب هاي سفيد
تولد ضياء موحد ۱۲ دي 1321
امين خوش لسان
پرندگاني هستند
كه آشيانة خود را ترك مي كنند
به جاي ديگر مي روند
وخواب آشيانة خود را مي بينند.
بهارها به خواب زمستان مي روند
و خواب مي بينند.
كه در بهارند.
اول فيزيك خواند، بعد فلسفه. شعر گفت و كتاب منطق نوشت. شعرهايش را بارها تقدير كردند و كتاب هايش سال ها تنها و بهترين متن آموزشي منطق جديد بودند. به اين ها تصوير مردي نسبتا قدبلند با موهاي خاكستري كه از جلو ريخته، اضافه كنيد. تصوير استادي كه كت شلوارهاي خوش دوخت رسمي مي پوشد و قدم زنان به دفترش در گوشة حياط سرسبز انجمن حكمت و فلسفه مي رود. سيگار بهمن كوچكش را روشن مي كند و سرش را به نوشتن مقاله اي فلسفي يا ورق زدن متني كهن از آثار ابن سينا يا فارابي گرم مي كند.
ضياء موحد، اصفهاني است. ليسانس و فوق ليسانس فيزيكش را از دانشگاه تهران گرفت. مي نوشت و مي خواند. به خصوص شعر. چيزهايي از جنس نقد ادبي، از كارهاي چاپ شدة آن دورانش باقي مانده. تا اين كه به انگليس رفت. در يونيورسيتي كالج لندن كه از دانشگاه هاي مهم و معتبر آن جاست، تزش را زير نظر دبليو اچ هارت، دربارة فرگه نوشت و به اين جا آمد. سال شصت بود. جنگ بود.
از اين جا به بعد، كارهاي موحد، ليست بلند بالايي از دستاوردهاي درجه يك در زمينه هاي جور واجور است. در اين ليست، از استاد نمونه گرفته تا جايزة كتاب سال، انواع تأليفات ادبي و فلسفي، ترجمه هاي بسيار خوانده شده، كنفرانس هاي معتبري كه برگزار كرده يا درشان شركت كرده و ده ها شعر پيدا مي شود.
فلسفة تحليلي ـ كه او بيشتر بدان مي پردازد ـ دربارة ظرايف مفهومي و مسأله هاي دقيق به زبان شبه رياضي منطق جديد است و ضياء موحد بسياري از مسائل اين رشته را براي اولين بار و با نثري خواندني و شفاف به فارسي زبان ها معرفي كرد. شفافيتي كه در شعرهايش چارچوبي محكم مي شوند براي تصويرهاي تو در تو و زنده.
چند ماه پيش، شعرهاي موحد را در رتردام تجليل كردند. او اولين شاعر فارسي زباني بود كه به اين مناسبت دعوت مي شد. از سفر برگشت و چشمش را عمل كرد و در دوران طولاني نقاهت است.
نوه يك كودك سرراهي
تولد اومبرتو اكو 15 دي، 5 ژانويه 1932
گفت وگو با اومبرتو اكو
مگزين ليته رر/ ترجمه: خجسته كيهان/ متن كامل اين گفت وگو را مي توانيد در www.persianbook.netبخوانيد
اومبرتو اكو در ايتاليا به دنيا آمده است. استاد نشانه شناسي است. يك روشنفكر عجيب و غريب و مستقل است و در عين حال، رمان هم مي نويسد. از رمان هايش دست كم دو تا را به فارسي ترجمه كرده اند. يكي اش نام گل سرخ است كه مترجم مجبور شده قسمت هايي را كه به لاتين بوده، حذف كند و يكي جزيرة روز ديگر كه مترجم گرامي، آبا و اجداد نويسنده را در گور به حركت درآورده است.
اكو يك فيلسوف جدي هم هست و نقدهاي جانداري به فيلسوف هاي معاصر نوشته است. از تلويزيون هم دل خوشي ندارد. زنده باد خدا كه اكو را آفريد.
كي هستي؟
من نوة يك كودك سرراهي هستم: پدربزرگ ام كه اين نام خانوادگي عجيب را به او دادند. سه چهار سال پيش، يك دوست مردم شناس كه در كتابخانة واتيكان مشغول پژوهش بود، فهرستي را يافت كه مربوط به قرن هفدهم بود و در آن از كودكان سر راهي با اين عنوان ياد شده بود:
Ex Celis Oblatus يعني هدية آسمان. خب من عاقبت دريافتم كه از آسمان مي آيم!
چطور مي نويسي؟
دنيا پر از داستان است، ولي كسي بايد به آن ها شكل ببخشد. در اين هنگام است كه نويسنده به جاسوس تبديل مي شود! يعني كسي كه به وسيلة اين عناصر درهم ريخته، يك زندگي را بازسازي مي كند.
نويسنده ـ جاسوس، يك متن كامل پيش رو ندارد: او مجموعه اي از اطلاعات را دارد كه به او امكان خلق متن را مي بخشد.
چرا مي نويسي؟
چون كه دلم مي خواست. در چهل و هشت سالگي، كرسي استادي داشتم. بنابراين [طبق رسم روشنفكران اين روزها] بايد ميان صعود به قلة مون بلان، همجنس گرايي، نوشتن رمان يا فرار كردن همراه يك رقاصة باله، يكي را انتخاب مي كردم! من هميشه خوب لطيفه مي گفتم و علاقه داشتم براي بچه هايم قصه هاي دور و دراز تعريف كنم. با وجود اين، هميشه به روزنامه نگاران، اين پاسخ كاذب را مي دهم: براي اين رمان نوشتم كه بچه هايم بزرگ شده بودند.
اما خاطره كافي نيست
تولد جان رونالد روئل تالكين/ 13 دي، 3 ژانويه 1892
احسان رضايي
نوميدي از آنِ كساني است كه فرجام كار را بي هيچ ترديد مي بينند. ما نمي بينيم. تصديق ضرورت، عين حكمت است، هر چند كه ممكن است در نظر كساني كه به اميد كاذب دل بسته اند، حماقت بنمايد. باشد، بگذاريد حماقت بالاپوش ما باشد و ما را از چشم دشمنان، پنهان نگه دارد. اين را گندالف، شخصيتي كه در ارباب حلقه ها حكم پدر معنوي دارد، مي گويد.
درون ماية اصلي داستان ارباب حلقه ها ، مثل تمام افسانه ها و اسطوره ها، تقابل هميشگي خير و شر است. اما تالكين، با واقع بيني اي كه از يك انگليسي انتظار مي رود، اين تقابل ازلي را در بدترين وضعيت ممكن روايت كرده است. در ارباب حلقه ها ، يك هابيت، ضعيف ترين عضو جبهة خير (هم از نظر جسماني و هم از نظر اراده و انگيزه) بايد به قلب جبهة شر بزند و اسباب اصلي كسب قدرت او را نابود كند. كاري كه تقريبا غيرممكن به نظر مي رسد.
تالكين اين ايدة مبارزه با غيرممكن ها را از بچگي خودش و فداكاري هاي مادرش گرفته بود؛ مادري كه 9 سال تمام، يك تنه سدي بين پسرهايش و دنيا درست كرده بود. جان رونالد روئل تالكين در سه سالگي، پدرش را از دست داد و در دوازده سالگي، مادرش را. با اين حال، او بعدها همواره حسرت دوران كودكي و نوجواني اش را مي خورد. او شاير (زادگاه هابيت ها) را از روستاي كودكي اش گرفت. هابيت ها و شوخ و شنگي شان هم خود رونالد كوچولو و رفقاي كودكي اش بودند. شخصيت گندالف هم از پدر مورگان، كشيش كاتوليكي كه بعد از درگذشت مادر، سرپرستي او را به عهده داشت، آمد. داستان لوتين، بانوي زيباروي اِلف كه براي وصال با آدميزاده اي حاضر شد فناپذير بشود هم دقيقا از روي معشوقة شانزده سالگي اش كه بعدها با هم ازدواج كردند، آمد. آن همه اسم هاي عجيب و غريب و جاها و شخصيت ها و گونه هاي خيالي و نيز زبان هاي مختلف هم از علاقة رونالد به بازي هاي زباني با كودكان روستا سرچشمه مي گرفت.
رونالد از بچگي، عاشق لغات و اختراع زبان هاي من درآوردي خودش بود. او مدام، زبان هاي جديد اختراع مي كرد. مثلا با عوض كردن جاي حروف اول و دوم كلمات، يا استفاده از اسامي حيوانات به جاي مفاهيم انتزاعي، يا روش هاي ديگر. او عاشق كلمات بود و معتقد بود كه كلمات، چيزي بيشتر از يك انتقال دهندة صرف معاني قراردادي هستند. او همين عشق را در جواني دنبال كرد. زبان شناس شد و نهايتا استاد آكسفورد در همين رشته. آن جا هم از اين بازي اختراع زبان هاي جديد دست برنداشت و بالاخره يك زبان كامل با قواعد دستوري و سيستم آوايي خودش ساخت به نام زبان اِلفي. اين زبان، اساس ساخت حماسة ارباب حلقه ها بود.
البته نگارش ارباب حلقه ها انگيزة ديگري هم داشت. تالكين كه هميشه رفيق باز بود، يك وقتي با سه رفيق دورة جواني اش قرار گذاشته بود كه نور معنويت را به انگلستان بتابانند. اما بعد از اين كه دو تا از رفقا در جنگ جهاني كشته شدند، رونالد اين قول را از ياد نبرد. داستانِ اسطوره اي كه او دربارة بانوي الفش و عشق بي پايان او نوشت هم انگيزه اي شد كه طي دوازده سال، داستان ارباب حلقه ها را بنويسد و سعي كند قولش به رفقايش را اين طوري عملي كند.
تنهايي و خاطره بازي تالكين، بعد از انتشار ارباب حلقه ها ، بيشتر هم شد. در سال هايي كه جوانان دهه شصتي به طرز غريبي عاشق ارباب حلقه ها شده بودند و هيپي ها گندالف را بيشتر از هر شخصيت ديگري در دنيا قبول داشتند، تالكين رفيق سوم و بعد هم همسرش را از دست داد.
او ابتدا خودش را شبيه گيملي دورف معرفي مي كرد. اما در سال هاي آخر، شده بود مثل بيلبو بگينز.
جايي هست در كتاب كه گيملي، پس از جدايي از بانوي بزرگ الف ها، در جواب دل داري دوستش لگولاس مي گويد: شايد. من از حرف هاي تو متشكرم. ترديدي ندارم كه حرف هايت درست است. اما چنين تسكين خاطري، ماية دلسردي است! خاطره، آن چيزي نيست كه دل، آرزويش را مي كند. فقط يك آينه است كه اي كاش مثل آب شفاف باشد. دست كم قلب گيملي دورف، اين طور مي گويد.
لطفا دنيا را تكان نده
تولد جورج تنت 15 دي، 5 ژانويه 1953
كورش علياني
تصور كن فرزند نسبتا چاق يك مهاجر يوناني باشي. تقريبا تمام عمرت را در ايالات متحده زندگي كرده باشي و در تمام اين مدت به خودت گفته باشي: هي جورج! تو آخرش يه چيزي مي شي. يه چيزي كه دنيا رو تكون بده. بعد واقعا چيزي مي شوي. يعني جايگاهي پيدا مي كني. بعد ترقي مي كني. ترقي بيشتر. باز هم بيشتر. بعد مي شوي رئيس سي آي اي. آخرش هم كاري مي كني كه دنيا را تكان مي دهد. اما اين قضيه، يك نكتة بامزة انحرافي هم داشته باشد؛ اشتباه كرده باشي و اشتباه ات دنيا را تكان داده باشد. آن وقت، اسمت چه مي شود؟ جورج تنت.
جورج تنت، تنها دموكراتي بود كه از دولت كلينتون به بوش ارث رسيد و بوش عوضش نكرد. رئيس سي آي اي، رئيس باقي ماند. طبيعي است كه تنت بعد از اين كه ديد بوش با او مشكل ندارد خيلي نسبت به بوش احساس ارادت مي كرد. اين قدر كه وقتي بوش مي خواست به عراق حمله كند و دوست داشت صدام چند تا بمب اتم داشته باشد تا راحت بشود اين بمب ها را بهانه كرد و به عراق حمله كرد، تنت كارش را راه انداخت و يك گزارش برايش نوشت كه نشان مي داد صدام يك عالم سلاح كشتار جمعي دارد. اين گزارش البته يك عيب كوچك هم داشت، سر تا پا غلط بود.
براي همين، چند وقت بعد از شكست صدام، تنت مجبور شد استعفا بدهد و افتخار عوضي تكان دادن دنيا را بگذارد براي يك جورج ديگر؛ جورج بوش دوم.
بارهستي روي دوش اسپانيا
مرگ ميگل اونامونو 10 دي، 31 دسامبر 1936
سارا تفكري
ميگل اونامونو از آن نويسنده هاي پرجوش و خروش يا فيلسوف هايي كه همان صفحه هاي اول كتابشان در مي ماني و دستت به جايي بند نمي شود، نبود. متفاوت هم نبود؛ يك اسپانيايي الاصل دقيق و با انضباط كه تقريبا همه عمرش را در دانشگاه سالامانكا گذراند، اما حوصلة شاگردانش را سرنبرد.
يك آكادميك تمام عياروالبته جمهوري خواه.
شورشي هم نبود. آن وقت ها كه روشنفكران از اروپا دسته دسته مي آمدند تا در مبارزات آزادي طلبانة اسپانيا عليه فاشيسم بجنگند و ثابت كنند حرف و عملشان يكي است، او راه خودش را مي رفت؛ دكترايش را در مورد تاريخ و فرهنگ باسكي گرفته بود. ( باسك يكي از زبان هاي اسپانيا به جز كاتالونا و گايه گو است.)
در فاصلة سال هاي 1891 تا 1901 در سالامانكا كه ديگر، خانة دوم او بود، يوناني درس مي داد تا اين كه مجبور شد به خاطر حرف هاي نه چندان دلگرم كننده اش در مورد حكومت مستبدانة آلفونسوي هشتم، كارش را كنار بگذارد (1914). مبارزه اش يك جورهايي دانشگاهي بود.
ده سال بعدش در 1924با ميگل ريورا، (يك ديكتاتور ديگر) روبه رو شد و به تلافي انتقاداتش تبعيد شد. گرچه بعدها عفو شد، اما به تبعيدي خودخواسته اسباب كشي كرد تا روزهاي آرام تري را در فرانسه بگذراند. ژنرال ريورا كه مرد، به كشورش و سر كار قبلي اش برگشت.
شش سال بعد براي آخرين بار، گرفتار ژنرالي شد. البته قبل از آن كه فرانكو بلايي سرش بياورد، دسامبر۱۹۳۶ در سالامانكو از دنيا رفت.
اونامونو درست مانند كشورش تركيب فرهنگ شرق و غرب را با هم در ذهن داشت. در نوجواني به شدت مذهبي بود والبته بعد از دست و پنجه نرم كردن با بحران هاي معنوي، حس و حال كاتوليكي اش را از دست داد و رفت به حزب سوسياليست پيوست.
آن هم خيلي طول نكشيد. در۱۸۹۷ براي هميشه خود را از قيد سياست رها كرد و شور فلسفي نوشته هايش از آن دوره به بعد، بر سر موقعيت انسان در جامعه، مرگ، و ميل به جاودانگي بود. اونامونو فيلسوفي نظريه پرداز نبود. ولي از آن جا كه دغدغه هايش مثل همين ناميرايي آدم ها منطق بردار نبود، چاره اي نداشت جز آن كه براي عقل مدرن و اسباب خردورزي، تره هم خرد نكند.
عضو گروه Generacion del 98 بود و غير از كندوكاو اميال انساني، مثل همة اعضاي اين گروه، نگراني ازدست رفتن هنر اسپانيايي در دوران مدرن راهم داشت.
دلواپسي ناسيوناليستي در همة نوشته هايش
كم و بيش آمد ه است.
منچستريونايتد، منم
تولد آلكس فرگوسن ۱۰ دي، 31 دسامبر 1941
متن كامل اين گفت وگو را مي توانيد درwww.2atoms.com پيدا كنيد
سيدجواد رسولي
نقش او در منچستر يونايتد، مثل يك نجات دهنده است. كسي كه از راه مي رسد و به ناكامي ها پايان مي دهد. او اوايل دهه نود به منچستر آمد و توانست سال 92، تيم را قهرمان ليگ برتر كند. اتفاقي كه ديدنش 26 سال براي طرفداران منچستر طول كشيده بود. بعد از آن، شياطين سرخ، دوباره اعتماد به نفسشان را به دست آوردند و 7 بار ديگر، قهرمان ليگ برتر شدند. شايد او حق داشته باشد به خاطر اين پيروزي ها خودش را همه كارة منچستر يونايتد بداند. حتي در شرايطي كه تيمش مثل حالا خوب بازي نكند و بد نتيجه بگيرد. مصاحبه اي كه مي خوانيد، چند روز قبل از بازي سنتي بين آرسنال و منچستر انجام شده. فكر كنم روحية پدر سالارانة فرگوسن در اين گفت وگو براي ما خيلي آشنا باشد.
مي خواهيد با وين روني چه كار كنيد؟ او كي مي خواهد بفهمد كه در مسابقه هاي بزرگ بايد جلوي بداخلاقي هايش را بگيرد؟
منظورتان چيست؟
منظورم اين است كه در آخرين مسابقه اي كه با آرسنال داشتيد، او صد باري فحش داد كه مخاطب بيشترشان هم داور مسابقه بود.
داورها حقشان است.
يك كم بيشتر توضيح مي دهيد؟
اين داورها... هميشه جلوي راهت قرار مي گيرند. من سعي مي كنم كارم را انجام بدهم. ولي چطور مي توانيم جامي فتح كنيم وقتي ديگر هيچ كس براي ما پنالتي نمي گيرد؟
(سكوت)
ادامه بدهيم؟
بله.
شما كار خوزه مورينيو مربي چلسي و شيوة مديريت اش را چطور مي بينيد؟ شيوه اي كه به نتيجه هم رسيده است.
دلقك لعنتي. با آن كت و موهاي بلند لعنتي اش. پرتغالي عوضي. بفرستيدش اين جا. گفتم بفرستيدش اين جا و آن چلسي لعنتي تراكتور را هم همراهش بفرستيد و بگذاريد زورش را بزند. من هم به تيمم مي گويم چه كارشان كنند!
بگذريم، شايعات مي گويند كه جانشين شما...
چي من؟
جانشين تان؛ مربي آيندة منچستر يونايتد...
بگذار يك چيز را روشن كنم، پسر جان. من هيچ جانشين لعنتي اي ندارم. اين باشگاه، بدون من هيچي نيست. تيم لعنتي منچستر يونايتد، من ام. اولدترافورد يعني من. اين جا من پادشاه ام...
سر الكس، يك بار ديگر از شما متشكرم.
به سلامت.
اين گفت وگو در 19 مي 2005 ، پيش از بازي با آرسنال در فينال جام حذفي انجام شده است. بازي را آرسنال در ضربات پنالتي از
منچستر يونايتد برد.
شرودينگر و گربه نداشته اش
مرگ اروين شرودينگر 14 دي، 4 ژانويه 1961
مريم جعفراقدمي
همه شرودينگر را با مكانيك كوانتومي و معادلة شرودينگر و همين طور آزمايش فكري گربة شرودينگر مي شناسند. اما نكته اي در مورد اين فيزيك دان وجود دارد كه كمتر كسي آن را مي داند. اروين شرودينگر، اولين كسي بود كه ايدة وجود ژن را در زيست شناسي مولكولي مطرح كرد. او در كتابي با نام حيات چيست كه در سال 1944 منتشر شد، سعي كرد حيات را از منظر يك فيزيك دان توضيح دهد. جالب اين بود كه او حدس زد اطلاعات زيستي يك موجود زنده، توسط يك مولكول انتقال مي يابد. بعدها فرانسيس كريك كه از كاشفان DNA بود، كشف خود را متأثر از ايده هاي شرودينگر دانست. با اين حساب، شرودينگر يك انقلابي واقعي بود و در دو انقلاب بزرگ علم، سهم مهمي داشت. اما در انقلاب فيزيك، يعني مكانيك كوانتومي، نقش شرودينگر بيشتر بود. شرودينگر اتريشي به همراه بور و هايزنبرگ و ديگر فيزيك دانان هم عصر خود در اوايل قرن بيستم، نظرية جديدي را كه رفتار جهان ميكروسكوپي را توصيف مي كرد، فرمول بندي كردند. شرودينگر معادلة موج در مكانيك كوانتوم را از همان اول به نام خود زد و حالا هر كه فيزيك مي خواند، بايد اين معادله را بداند. به خاطر همين كارها بود كه جايزه نوبل 1933 را به او دادند. اما شريك او در جايزه هم آدم معروفي بود؛ پل آدرين موريس ديراك، يكي ديگر از پيشگامان فيزيك كوانتومي. اين سؤال پيش مي آيد كه كدام يك از آن ها بايد به اين شراكت افتخار مي كردند. احتمالا هيچ كدام. اما حالا دانشگاه هاي وين، زوريخ و برلين افتخارشان اين است كه شرودينگر روزي در آن جا درس خوانده يا درس داده است. دانشگاه برلين هم احتمالا بايد يك تالار افتخار درست كند. براي اين كه شرودينگر پس از بازنشستگي ماكس پلانك، جانشين او شد. ضمن اين كه هايزنبرگ و اينشتين هم مدتي در آن جا بوده اند.
امروز خيلي ها فكر مي كنند كه فيزيك دان ژوليدة اتريشي با آن عينك گرد و پاپيون معروفش، به خاطر آزمايش بر روي گربه اش مشهور شده است. شرودينگر گربه نداشت، اما احتمالا از گربه ها بدش مي آمده كه حتي آزمايش فكري را هم بر روي گربه ها طراحي كرده است. آزمايش او تنها يك آزمون ذهني بود براي نشان دادن تأثير جهان ميكروسكوپي بر جهان ماكروسكوپي. شرودينگر كه مثل اينشتين، زياد به نتايج فيزيك كوانتومي خوش بين نبود، مي خواست نشان دهد نظرية كوانتوم با تعبيرهاي استاندارد، به چه نتايج تناقض آميزي در جهان ماكروسكوپي منجر مي شود. چيزي مثل اين كه يك گربه، همزمان هم مرده و هم زنده باشد. او خيلي خوش شانس بود كه انجمن هاي حمايت از حيوانات به خاطر اين آزمايش فكري، اعتراض نكردند!