- هفته نامه فرهنگي - اجتماعي -جوانان‎/شماره۵۰ - شنبه ۳ دي ۱۳۸۴ - - Dec 24, 2005
docharkhe
نامه به سردبير
Qanavati @Hamshahri.org
سيدحسين بني هاشمي
در شماره 47 در قسمت رازهاي سرزمين  من اين بار به سراغ چغازنبيل رفتيد كه خيلي جالب بود. اما من مي خواهم حقيقتي را روشن كنم. باشد كه شما نيز آن را به جد، پيگيري كنيد. چند هفته اي است كه شركت ملي نفت ايران براي به دست آوردن چندرغاز نفت در اين منطقة باستاني به گمانه زني اكتشافي مشغول شده است و بي اعتنا به هشدارهاي سازمان ميراث فرهنگي، كار خود را دنبال مي كند و مصمم است كه با تخريب اين بناي بسيار كهن كه در سال 1978 جزو ميراث جهاني يونسكو اعلام شد، به نفت دست يابد، تا براي زنده ماندن و سيركردن شكم ميليون ها نفري كه عادت دارند همه چيز خود را از دولت بخواهند و هيچ تلاشي براي تغيير زندگي خود نكنند، زير منطقة زيگورات چغازنبيل را بشكافد تا شايد چاه ديگري به معدن نفت راه باز كند و روزگاراني ديگر با پول نفت سر شود. اكنون معبد پير زيگورات پس از 3400 سال، نه از فرسودگي و رنج باد و باران كه از بي تدبيري ما در آستانة نابودي قرار گرفته است. در اين سال ها نه تنها هيچ فكري نكرديم كه چگونه چنين بنايي را در برابر فرسايش مراقبت كنيم، بلكه با بمب گذاري در اطراف آن، همه چيز را در معرض نابودي قرار داده ايم.
(مطمئن باشيد از طرف شما موضوع را از مسؤولان قضيه پيگيري مي كنيم. فكر نمي كنيم در مقابل چنين مسأله اي كسي بي خيالي طي كند.)
سمانه عابدي  زاده
سازهاي اصيل ايراني، روح و جان شما را فرياد مي زنند. حال بياييد از آن ها نجوايي كنيد!
(ما تقريبا منظورتان را فهميديم. اما آورندة نامه گيج  مان كرد.)

خانم جمشيدي ـ تهران
من از 10 ـ 9 سالگي، مشترك مجله كيهان بچه ها بودم و حالا هم كه دخترم مجلات را مي خرد، خوانندة پر و پا قرص مجلات هفتگي هستم. ولي جديدا فقط همشهري جوان مي خوانم. مجلة شما بسيار زنده وجوان است و در عين حال، محترمانه صحبت مي كنيد و هوشيارانه و منطقي با مسائل برخورد و قضاوت مي كنيد. من تمام هفته صبر مي كنم تا اخبار كشور را از مجله شما بخوانم. منبع موثق من همشهري جوان است. درباره گزارش 130ـ C بسيار ممنون ام. تشكر مي كنم از اين همه دقت و تهية اين گزارش دقيق با جزئيات و نكته سنجي ها. امروز همين كه مجله به دستم رسيد، دخترم را سوار سرويس كردم و نشستم همان جا تو حياط و مجله را ورق زدم. واقعا هر صفحه، يك نشاط خاصي دارد.

راضيه باستاني پور
۱ـ بچه هاي من، اول هفته، مجله را مي خرند، اما من زودتر مجله را مي خوانم.
۲ـ در صفحة سبك زندگي، نوشتيد شهر دامغان يكي از شهرهاي استان اصفهان است، در صورتي كه دامغان در استان سمنان است. همين طور در مورد آذرشهر در استان كرمانشاه. (آذرشهر در استان آذربايجان است.) ضمنا دوست دارم با شما همكاري كنم.
(يك اصفهاني در تحريريه داريم كه مي گويد خدا را چه ديدي. شايد يك روز دامغان هم جزو استان اصفهان شد. به هر حال كار مطبوعاتي است و اشتباهات عجيب و غريب كه گاهي عرق شرم يك سردبير را درمي آورد. براي همكاري هم با توجه به مطالب مجله، مطلب بفرستيد خوشحال مي شويم.)

سيدرضا رضايي
۱ـ راستش انتظار داشتم به مناسبت روز دانشجو يك كم دانشجوها را بيشتر تحويل بگيريد.
۲ـ سه ماه از شروع سال تحصيلي مي گذرد كه تازه شما پروندة خانه دانشجويي چاپ كرده ايد.
۳ـ موسيقي به اندازة ورزش و تلويزيون و سينما خبر دارد. در يك هفته، حداقل دو صفحه را به اش اختصاص بدهيد.
۴ـ جاي يك صفحة طنز درست درمان تو مجله خالي است. مي توانيد به جاي دادن دو صفحه عكس خالي براي بخش هاي راهنما و روزها، دو صفحه طنز توپ داشته باشيد.
(تا آن جا كه مي شود، سعي مي كنيم تمام سال دانشجوها را تحويل بگيريم و مي گيريم. دربارة خانه دانشجويي هم شايد حق با شما باشد.اما اين موضوع، زمان بردار نيست.اضافه كردن صفحات جديدهم از برنامه هاي مجله است.)

سيدمهدي سيدجوادي
بابا اين چه وضعش است؟ اصلا مجله گير نمي آيد. در ضمن،چند تا نكته:
۱ـ بسم الله ها معركه است.
۲ـ با كارگردان هاي توپ مصاحبه كنيد.
۳ ـ با مردان سياست (هرچي بزرگ تر بهتر) صحبت كنيد.
(خود ما هم بعضي وقت ها مجله گيرمان نمي آيد. بقية نكته ها هم چشم. مي گرديم دنبال توپ و بزرگ تر.)

حميدرضا قلعه ئي
من 28 ساله هستم. فوق ليسانس مهندسي برق ـ مخابرات دارم. (اين را نوشتم كه بدانيد بين تحصيل كرده ها هم جاي خوبي براي خودتان دست و پا كرديد.) راستش از وقتي تو دوران آموزشي سربازي توسط يكي از بچه ها با شما آشنا شدم، تا همين امروز كه از خواننده هاي پر و پا قرص مجله تان هستم (و مدام هم همه جا برايتان تبليغ مي كنم)، هميشه دلم مي خواست از اين كه از خواندن مجله تان لذت مي برم و به نظرم مجله متفاوتي است، برايتان بنويسم. ولي هميشه منتظر بودم كه يك شمارة بي نقص و به قول خودمان Perfect در بيايد و بعد به بهانة آن برايتان بنويسم. تا اين كه شمارة 48 به دستم رسيد. بنابر اين حالا با خيال راحت، يك دست مريزاد حسابي به تان مي گويم كه به نظرم تو اين شماره شاهكار كرديد. در مورد كليات بايد بگويم بخش هاي موضوع ويژه ، سبك زندگي ، موفقيت و رازهاي سرزمين من بي نهايت جذاب و پركشش هستند و البته بايد ذكر كنم در اين شماره خلأ محسوس بخش موسيقي را هم نسبتا پر كرده بوديد. (نسبتا از اين جهت كه باز هم به موسيقي نپرداخته بوديد، ولي مي تواند شروع خوبي باشد.) اما در كنار تمام خوبي هاي اين شماره، يك نقد كوچولو هم دارم كه با شما در ميان مي گذارم. آن هم اين كه شايد از ديد شما به عنوان ژورناليست و كسي كه بايد روي جلد چيزي كار كند كه جذابيت بصري داشته باشد و فروش برود بالا و... (و انكار نمي كنم كه شايد هم درستش همين باشد.) جادوي هري، چيز مناسبي باشد. ولي از نگاه من به عنوان يك عاشق، جايي كه صحبت از استاد مسلم آواز ايران زمين باشد، هيچ چيزي بهتر از يك تصوير زيباي استاد شجريان يا از گروه استادان نمي تواند زينت بخش جلد مجله باشد.
(سلام همة ما را به رفقاي خودت برسان. ما هم به استاد ارادت داريم، ولي فكر كرديم تصوير شجريان روي جلد، ممكن است براي خواننده به معناي مصاحبة اختصاصي باشد و دروغ گو دربياييم.)

پيام بهرامي
دو تا مطلب برايتان دارم. يكي در مورد سرگرمي با عنوان تفاوت پسرها و دخترها در تهية املت.
مطلب دوم معرفي روستاي خورهه در شهرستان محلات (استان مركزي). در ضمن من بچة همين روستاي خورهه هستم و اگر بخواهيد براي ديدن آثار باستاني تشريف بياوريد، مي توانم كمكتان كنم.
(دربارة مطلب اول، ما بخش سرگرمي نداريم. ولي خب بايد جالب باشد. بفرست ببينم چيست. دربارة مطلب خورهه هم رضا مختاري دبير صفحة رازهاي سرزمين من مي گويد: حتما بفرست. و اصلا از همين جا به همة بچه هاي شهرهاي مختلف، فراخوان مي دهيم كه اگر مي خواهند شهرشان در اين صفحه معرفي شود، به خصوص شهرهايي كه جذابيت هاي تاريخي و فرهنگي دارند، با ما تماس بگيرند و مطلب بفرستند.)

عليرضا سين ف
من سي سالم است. بعضي وقت ها كه روي جلد همشهري جوان دستم است، بعضي ها فكر مي كنند براي بچه اي كه ندارم، خريدم! بعضي ها با چشم هايشان مي گويند چقدر سطح سليقة پاييني دارد! مثلا چرا دستش يكي از كتاب هاي پائولو كوئيلو نيست؟! تكليف ما را روشن كنيد. اولا جوان يعني چند سال، حد بالا و پايينش چيست؟ و در ثاني، نويسندگان عمدة همشهري جوان چند سالشان است؟!
(سن نويسندگان عمدة همشهري جوان، بين 25 تا 30 سال است. شما هم جواني. غصه نخور.)

فرزانه كافه
يادتان باشد به عالم ادبيات كه پشت كرده ايد هيچ، وقتي از حافظ و سعدي هم در صفحة روزها حرف مي زنيد، تن يكي از آن ها را در مزارشان مي لرزانيد. به خودتان به تعداد غزل هاي سعدي، تمشك طلايي مقفّا و مردّف اهدا نماييد. قابل توجه آقاي احسان رضايي‎/ شب فراق كه داند كه تا سحر چند است؟
(داريد گير مي دهيد. حالا توي اين همه مطلب و متن و كلمه و جمله، يك تا جا افتاده.)

نامه هاي شما را هم خوانديم:
سينا قاسمي، شريفي، مريم سليماني، زهرا صادقي، نگار عليزاده ، لادن رهايي، حسن فيضي. نشرية دانشجويي قلم، كار بچه هاي دانشكده زبان هاي خارجي دانشگاه تهران هم به دستمان رسيد.

مريم هويدامرعشي
همشهري جوان عزيز، سلام. خسته نباشي. دمت گرم!
حالت چطوره؟ خوبي؟ خوشي؟ حال مي كني هر هفته چند نفر را به بروبچ اضافه مي كني و چند نفر را قال مي گذاري؟
من يكي از اون كساني ام كه مي خواستي قالشون بگذاري، ولي نشد! يعني من نگذاشتم. قضيه از آن روزي شروع شد كه رفته بودم يك مجلة سبز و زرد بخرم كه ديدم عكس آقاي سيدمحمد حسيني رو جلدت چشمك مي زند، بد فرم! بيچاره داشت التماس مي كرد از دست خودش نجاتش بدهم. من هم انجام وظيفه كردم. چند وقت بعد، عكس آقاي داريوش فرضيايي داشت به ام مي خنديد. خنديدم و ورش داشتم، و از اون شماره ات بود كه پايبند تو شدم و دور بقيه را هم يواش يواش، خط كشيدم. يك چند ماهي، كارم اين بود كه هر هفته بگردم لوگوي سرخ و سفيدت را بين بقيه پيدا كنم. اوايل خرداد بود كه ديدم اي دل غافل! بايد يك چند وقتي بروم اهواز و برگردم. نكند توي اهواز پيدايت نكنم؟
القصه، ديدم داري مشترك جمع مي كني، گفتم بيايي اهواز. تا هر وقت رفتم آن جا، تو را چند شماره چند شماره با هم بخوانم. زنگ زدم بخش اشتراك، گفتند: اشتراك به شهرستان نداريم. تصميم گرفتم، تهران اشتراك بشوم و اين جا چند شماره چند شماره بخوانم. دست به كار شدم.رفتم اهواز. دو سه هفته بعد، مادربزرگم زنگ زد و گفت: چند روزيه برات روزنامه همشهري مي ياد! پستچي هم مي پرسه: اين همه دكه اين دوروبر هست. چرا مشترك روزنامه همشهري شديد؟ مي بيني حالا هم كه مشترك شده بودم به جاي مجله، براي من روزنامه مي آمد. اين در و آن در زدن و پيگيري  هم فايده نداشت. اما من از ترس از دست دادن دوست، قدم در اين راه گذاشتم و اگر مطمئن بودم به آساني تو را خواهم ديد، به پستچي زحمت نمي دادم. خلاصه باز هم گذشت، اما از مجله خبري نبود. اما من جواب بي معرفتي را با ترك اعتياد ندادم. همان هفتة اولي كه اهواز بودم، دلم برايت تنگ شد و وقتي با خواهرم به روزنامه فروشي محله مان رفتم، شانسي پرسيدم: همشهري جوان داريد؟ (راستش را بخواهي، تو تهران هم بعضي روزنامه فروش ها با شنيدن اسمت چپ چپ نگاه مي كردند. من هم طبق اظهارنظر بچه ها در مجله، از وضعيت توزيع بد مجله باخبر بودم و منتظر بودم فروشنده بپرسد: چي چي داريم؟ ) كه فروشنده از داخل دكه، شمارة جديدت را به من داد. انگار بال درآوردم، ولي آن دو سه شماره اي را كه از اهواز خريدم، تا قبل از تلفن مادربزرگ قايم كردم. فكر كنم يكي از شماره هات هم همان موقع ها از دستم پريد. و بعد از آن هم طبق عادت و از سر نياز هر جا كه بودم، دنبالت گشتم.
يك دفعه توي قطار بودم و داشتم مي رفتم اهواز. شمارة جديدت كه يك مطلب راجع به آقاي مميز داشت را با چند تا مجلة ديگر، توي كيفم دم دست گذاشتم. در راه به همسفري هام چند تا مجله دادم و تو را گرفتم دستم و شروع كردم به خواندن. چند ساعت بود آن  ها مجله هاشان را با هم عوض كرده بودند و آن ها را خوانده بودند، ولي من فقط نصفه مطالب تو را خوانده بودم. يكي شان گفت: مي شه اين مجله اي كه دستته رو بدي ببينم؟ گفتم: نه نمي شه! من اين مجله رو از اول تا آخرش مي خونم. اگه الان بدمش شما، مطلبم نصف مي مونه. آن روز غروب شد و ما وارد تونل ها شديم. چراغ كوپه روشن بود و من با فراغ بال مطالعه  مي كردم، كه با صفحه اي با زمينة مشكي روبه رو شدم. تازه يادم افتاد تو قطار و قطار دارد تكان مي خورد و انگار چشمم سياهي مي  رود. مجله را بستم و گذاشتم كنار تا بعد.از طرف من وكيلي، يك خسته نباشي مشتي، به سردبير خوبت بگويي كه به نمايندگي از طرف همه تحويل بگيرد. يك قرص مسكن هم براي خودت پيدا كن تا صداي نامة صدادارم خيلي بلند نشود و از پرحرفي و بد خطي من خيلي عذاب نكشي.
خب خداحافظ. اگر هوس كردي سرزده بيايي پيشم، آدرس و شماره تلفن را اين جا برايت مي نويسم.

نامه ها‎/ فهرست
يادداشت
اين بچه هاي يك ساله‎/ يادداشت هاي يك سالگي
نيم رخ، تمام رخ
فتح دنيا با تفنگ هاي بادي‎/ الهه احمدي ركورددار تيراندازي
ايران
اين معلم خوب‎/ دكتر محمود بهمن آبادي اولين دكتراي فيزيك
تجربي ايران
انگار گلوله واقعا توي تنم بود‎/ رضا يزداني، هنرمند موسيقي
پاپ و خواننده  ترانه فيلم حكم
سينما
پدر، حكم و پسر‎/ پرونده اي براي حكم ، آخرين فيلم مسعود
كيميايي
گزارش
كارتن مفت؛ آسمان مفت‎/ زندگي كردن مثل كارتن خواب ها
چه مزه اي دارد؟
طعم به يادماندني ژانگولر‎/ آبميوه فروشي و حركات آكروباتيك
صاحبش
سبك زندگي
مرثيه اي براي يك رؤيا‎/ چطوري مي توانيد در كمتر از
24 ساعت روشنفكر شويد؟
ورزش
اگر بيماري قلبي داريد، تماشا نكنيد‎/ به افتخار ديدار دوباره
چلسي و بارسلونا
دانش
فلاني مي شود دنباله ايراني اينشتين‎/ قضيه مدال هاي
اينشتين واقعا چه بود؟
جهان
تماشاي رقصي چنين / سفرنامه جواد منتظري از
گشت وگذار در قونيه
موفقيت
موانع خلاقيت را ورق بزنيم‎/ چطور مي توان موانع تفكر خلاق را
از بين برد
رازهاي سرزمين من
آب و آتش‎/ اين شماره، تخت سليمان
گالري
پرنده كوچك نقاشي‎/ يك نمايشگاه ويژه نقاشي كودكان در خانه
كاريكاتور
مهمان هفته
نوستالژي مرد خندان‎/ به مناسبت سالروز درگذشت چارلي
چاپلين
روزها
تولد مسيح(ع)
وفات زرتشت
تولد رودكي
محكوميت حسنك وزير
فوت ايرج بسطامي در زلزله بم
تولد بهرام بيضايي
تولد احمد محمود
تولد ژوزف استالين
تولد همفري بوگارت
مرگ توشيرو ميفونه
مرگ بوسون، شاعر ژاپني
تولد عزت الله فولادوند
روي شانه هاي غول‎/ تولد آيزاك نيوتن
رويداد هفته
زندگي
سينما
ورزش
راهنما
سينما/تلويزيون
كتاب/هنر
رايانه/بازي

فهرست
نامه به سردبير
نامه ها‎/ فهرست
سينما تلويزيون
كيميايي و كيميايي
جليقه زرد
رويدادهفته
گوي طلايي تمشك طلايي
ورزشي
جوانگرايي مي كنم!
آقا كريم، دوستت داريم
رويدادهفته
اگر بيماري قلبي داريد، تماشا نكنيد
قهرمان، سيستم را دريبل خواهد زد
شيطان كنار زمين چمن
آنتي بارسلونا
اجتماعي
درود بر من روزي كه زاده شدم و روزي كه مي ميرم و روزي كه زنده برانگيخته مي شوم
زندگي
اي ول نيروي انتظامي!
يار دبستاني آقاي رئيس جمهور
رويدادهفته
سينما
پدر،حكم وپسر
پدرم حالا سرش را بالا مي گيرد
دختر امروز خودش اسلحه برمي دارد
نيومده چي رو نگاه مي كني؟
نمرديم و گولّه هم خورديم
دانش
فلاني مي شود دنباله ايراني اينشتين
سه نكته در يك خبر
شبه علم اين جا، شبه علم آن جا، شبه علم همه جا
تقصير كي است؟
روزها
ازملكوت آمد و رفت
ايستاده بر شانه غول ها
عرق جبين و نبوغ
رويدادها
جهان كوچك
تماشاي رقصي چنين
قدم زدن در يك شهر درويشانه
هنر روز
آب وآتش
|  فهرست  |  سينما تلويزيون  |  ورزشي  |  اجتماعي  |  زندگي  |  دانش  |  سينما  |  روزها  |
|  جهان كوچك  |  هنر روز  |  شناسنامه  |  مهمان هفته  |  راهنما  |  سبك زندگي  |  گزارش  |  موفقيت  |
|   نيم رخ ، تمام رخ  |  يادداشت  |  گالري  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |