- هفته نامه فرهنگي - اجتماعي -جوانان‎/شماره۵۰ - شنبه ۳ دي ۱۳۸۴ - - Dec 24, 2005
docharkhe
اين شماره: روشنفكري فوري و آسان
يك هورت قهوه به افتخارانبوه دغدغه هاي بشري
مرثيه اي براي يك رؤيا
021804.jpg
سارا نوشادي،سارا تفكري
طرح ها: محمدرضا دوست محمدي

شما مثل يك آدم معمولي، زندگي تان را مي كنيد. آن وقت، شبي بي دليل از خواب مي پريد. اول ذهنتان به شام شب گير مي دهد كه سر دلتان مانده است. اما بعدش مي فهميد بالاخره در زندگي شما هم زخم هايي پيدا شده است كه مثل خوره، روح آدم را در انزوا مي خراشد و مي تراشد. و البته اين زخم ها را نمي توانيد به كسي اظهار كنيد. اين، سرآغاز سفري است دراماتيك ـ حماسي، كه اگر يك سانچو و يك خر باريك بين و همت عالي داشتيد، دون كيشوت وار براي نجات جهان مي رانديد. شما كه اين ها را نداريد. براي شما كه دستتان از اين ها كوتاه است، راه ديگري وجود دارد: روشنفكري.
با يك بسته نسكافة 100 گرمي، يك بغل افسردگي، زخم هايي كه... و تابلوي گوشِ بريدة ون گوگ، روشنفكر مي شويد.

چه كارهايي بكنيم تا با يك روشنفكر مو نزنيم عينهو خودش باشيم
عشق قهوه وگوش ون گوگ
021807.jpg
يك بنده خداي روشنفكر، معتقد است بد دنيايي داريم، حالا هيچ چيز اصالت اوليه اش را ندارد، همه چيز شبيه سازي شدة اصلش است. روشنفكري زمانة ما هم گرفتار همين دردسر است.
پس آن چه قرار است اين جا راهنماي شما باشد، البته لامكان و لازمان نيست. پيش از آن، رسمي ديگر داشته است و از اين به بعدش هم شايد رسم ديگري داشته باشد.ولي عجالتا همين دستورهايي كه داديم اگر عمل كنيد يك روشنفكر تمام عيار مي شويد.ردخور ندارد.

پوشش
يا موي بلند،ناخن دراز، واه واه واه
اصولا بايد نامرتب به نظر برسيد. اگر توان اقتصادي اش را داريد كه وضع، روشن است. سر و وضعي مي سازيد كه اگرچه هر تكه اش مارك كشوري اروپايي است، اما همه اش را چين توليد كرده است. اصلش سه برابر است و برايتان صرف نمي كند.
در زمستان ها پالتوي بلندي بپوشيد كه كمي كلفت باشد و ترجيحا جيب هاي بزرگي داشته باشد و كهنه به نظر برسد. (نشانة روشنفكري كه طبقة بورژوايش را به خاطر توده رها كرده است.) اگر هم كمي قوز كنيد، فيزيك تان از درد و آگاهي عميق خبر مي دهد.
موي بلند، انتخاب مناسبي است. منتها آن ها كه جا افتاده ترند، سعي مي كنند مويشان را زياد بلند نكنند؛ براي اين كه پشت گردن كه رسيد، توي صورت افشان كنند كه نوعي نارضايتي خاطر را به ذهن متبادر كند.
نارضايتي خاطر معمولا با نشانه هايي مثل دادن چين به پيشاني، سكوت هاي منقطع، تكان دادن شديد دست و مو در هوا بين حرف پراكني ها مشخص مي شود.
در مورد كلاه، حديث ها زياد است. كلاه بره، خودش نشانه اي از نوستالژي پاريس، انقلاب مي 68 فرانسه، اعتراض و بالاخره رفيق چه گوارا است.
البته اگر تمايلات چپ داريد، كلاه هايي هم كه شما را به ارتش سرخ چين شبيه مي كند، بد نيست. اين كلاه ها معمولا خاكي رنگ اند و جلو كشيده مي شوند. آن ها را بپوشيد و براي رهايي خلق، شمع روشن كنيد.
شلوار جينِ كمي كهنه را فراموش نكنيد. (در اين مورد مي توانيد چشمتان را به روي آمريكايي بودن قضيه ببنديد و به مارك شلوارتان نگاه نكنيد.)

خوراك
يا راهنماي زنده ماندن
فرانسوي و اصيلش اين است كه برويد توي كافه هاي ارزان قيمت، غذايتان را بخوريد. اما از آن  جا كه صنعت مواد غذايي ما آمريكايي است و بيرون غذا خوردن، اصولا هزينه بر است، روشنفكرانه نيست كه هر روز رستوران برويد.
آن چه ذهنتان را به كار مي اندازد، به گردو، زيره، كشمش و انجير كوچك ترين ارتباطي ندارد. قهوه فرانسه تحريك كنندة اصلي ذهن شما است و اگر خيلي جدي باشيد، با اسپرسو هم حال مي كنيد. گفته باشيم اسپرسو براي توان گوارشي آدم معمولي ها كمي زيادي غليظ و تلخ است. قهوه ترك كمتر مي خوريد. نه فقط چون اصالت ندارد. چون زود هم تمام مي شود و در فنجان هاي كوچكي هم ريخته مي شود كه زودتر از آن كه به فكر وادارت كنند، تمام مي شوند.
نسكافه را چيزي در مايه هاي چاي كيسه اي مي دانيد و جز در موارد اضطرار، سراغش را نمي گيريد. اما چاي، جزو معدود سنت هايي است كه خاطرش همچنان عزيز است و نوستالژي پدران را زنده نگه مي دارد.

ادبيات
يا دانيل استيل براي نصف شب ها
كتاب خواندن، خودش روشنفكرانه است. البته بايد مواظب باشيد اگر كتابي از دانيل استيل يا فهيمه رحيمي بود، زمان خواندنش فقط بعد از نيمه شب است. تنها دليل اين كه فهيمه رحيمي مي خوانيد هم آگاهي شما از چرايي كتاب هاي مبتذلي است كه آدم معمولي ها مي خوانند و يادتان باشد، جويس بزرگ ترين نويسندة تمام تاريخ است. نويسندگان روشنفكر زن، مثل ويرجينيا ولف هم نوابغي هستند كه ديگر از مادر زاده نخواهند شد. كتاب خواندن، اصولا براي اين است كه شما اطلاعاتتان زياد شود و بتوانيد نظر بدهيد و بحث كنيد. معمولا مقدمة هر كتاب براي شما بايد مثال مشت و خروار باشد و كفايت كند. سامرست موام هم جايي گفته بود هنر يك ادبياتچي واقعي، در اين است كه بداند هر كتاب را تا كجا بايد بخواند و از كجا به بعد را بايد قلم بگيرد.
نقاشي
يا باجه پست مدرن
گرچه جهان بيني و نظريات و كلماتي كه در بحث هاي تمام نشدني ازشان استفاده مي كنيد، پست مدرنيستي هستند، اما در مورد هنر بايد كماكان مدرن بمانيد. اصولا بايد فكر كنيد همين اكسپرسيونيسم و كوبيسم و پيكاسو و شاگال و... اتفاقا خيلي هم پست مدرن هستند. عبارات درگيرش شده ام ، تأثير عجيبي بر فضا دارد يا نمي دانم چه مي گويد، اما قطعا حس ويرانگري دارد توصيه مي شود.

سينما و فيلم
يا رنج بردن با پازوليني
قبل از آن كه پاشنه تان را براي ديدن هر فيلمي ورچينيد، بايد قبلش بدانيد شما از فيلم هاي هاليوودي متنفريد. علاقة خود را به همة ژانرها غير از موج نو فرانسه پنهان كنيد. وقتي دوروبرتان خلوت است، فقط براي آن كه بدانيد بالاخره اين مردم عادي چطور زندگي مي كنند، فيلم هاي هاليوودي ببينيد. اهميت سينما در زندگي روشنفكرانه، به رنجي است كه مي بريد. قرار نيست شما مثل آدم از خلال رشتة احمقانة روزمرگي، درد را كشف كنيد. براي احساس رنج، ديدن هفته اي دو فيلم از استنلي كوبريك، پازوليني و لارس فون تريه كفايت مي كند. در مورد سريال هاي تلويزيوني هم حتما خودتان دستتان آمده. شما اصولا آدم متفاوتي هستيد و حالتان از سريال هاي تلويزيوني (مال هر كجاي دنيا كه باشند) به هم مي خورد. فقط مشكلتان اين است ـ و اين را بايد عنوان كنيد ـ كه نمي دانيد چطور مردم عامه از اين سريال ها لذت مي برند .
موسيقي
يا نت هاي آوانگارد شوستا كوويچ
با موسيقي كلاسيك شروع كرده ايد و مطمئن ايد هيچ وقت آواي آن از پس ذهنتان نخواهد رفت. البته موسيقي كلاسيك باخ يا موتزارت، ديگر دمُده است. بايد تمرين كنيد در مورد استراوينسكي، شوستاكوويچ و اندره مالر هم به همان خوبي، به افق ها خيره شويد. فرق بين اوورتور، اپرا و ارگ را بايد بدانيد. وگرنه در جشنوارة موسيقي فجر نمي دانيد كجا بايد دست بزنيد و از كجا گوشتان را به سكوت هاي بين موومان ها بدهيد.حواستان باشد روي هيچ سي دي يا نوار موسيقي تان ننوشته باشيد سلكشن. اشتباه جبران ناپذيري است. فايل هاي صوتي تان، audio باشد نه mp3. اگر ديديد بدون اين كه حواستان باشد، وقت خواب، موقع غذا درست كردن يا دوش گرفتن مشكي رنگ عشقه... را زير لب زمزمه مي كنيد، نگران نباشيد. فقط بايد با كسي در ميان نگذاريد. روشنفكر شدن، دشوار است و روشنفكر ماندن، از آن هم سخت تر.
سياست
يا تريپ ضدآمريكايي
ضد آمريكايي هستيد، ولي در بحث هايتان بر اين واقعيت صحه مي گذاريد كه خب بالاخره يكي بايد اين دموكراسي را براي عراق مي آورد يا نه؟ خطرناك است، اما راه ديگري نداريد. از شما بزرگ ترها هم هنوز به اين فكر نكرده اند كه شايد هم خود دموكراسي، اصولا لقمة دندان گيري نباشد.خيالتان را راحت كنيم. الان دورة در لاك نشيني روشنفكرانه تمام شده است. بايد خواسته هايي داشته باشيد.و سعي كنيد بعد از پيدا كردن خواسته ها، براي آن ها طرفدار جمع كنيد.ادامه اش ديگر خودش پيش مي آيد. NGO مي زنيد و كلا از هر چيزي كه قابليت خط خوردگي، آزار و پايمال شدن دارد، با نيرو دفاع مي كنيد. اگر اين چيزها خودشان زبان بسته اند كه بهترين انتخاب را كرده ايد (محيط زيست). از زبان دارها هم كم سر و زبان ها را انتخاب كنيد (زنان و كودكان). البته بهتر است سراغ حقوق زنان نرويد؛ كه پايتان چنان در گل فرو شود كه به هيچ لطايف الحيلي بيرون نيايد.

گل گشت ها
يا جلوي تئاترشهر مي بينمت
اگر در تهران زندگي مي كنيد، هر جايي شهر ولتان كنند، سر از اين جا ها درمي آوريد: موزة هنرهاي معاصر، تئاتر شهر، خانة هنرمندان.تنها يك صف در اين دنيا وجود دارد كه مي توانيد اوقات عمرتان را به بي خبري در آن تلف نكنيد و بلكه ساعت ها هم با افتخار و احساس روشنفكري، بايستيد: صف جشنوارة فيلم فجر، موسيقي فجر، تئاتر فجر. تمامي سمينارها، مجمع ها و كنفرانس هايي كه با محوريت جنون عصر حاضر، تخريب مدرنيسم، و دموكراسي براي همه برگزار مي شود، جاي خوبي براي گذراندن يك روز تعطيل است.

علت غايي
يا سارتر بهتر است يا فوكو؟
علت غايي همة اين اوقات فراغت ها يك چيز است: روشنفكرها همديگر را ببينند و با هم بحث كنند. البته براي بحث، يك چيز را نبايد فراموش كنيد. شما هر چقدر هم باهوش باشيد، بي نياز از دانستن نام چند روشنفكر و نويسندة معروف و كلمات قصارشان نيستيد: آندره ژيد، آندره مالرو، ساموئل بكت، اوژن يونسكو، ژان پل سارتر (با تسامح). اين ها براي شروع، خوب هستند. اما دنيا عوض شده. متأسف ام، بايد چند تا اسم ديگر را هم حفظ كنيد (اين روزها شما بايد اين ها را هم يادتان باشد): ميشل فوكو، ژاك دريدا، رولان بارت، ژان بودريار، ژوليا كريستوا و... مي دانم نظراتشان يك خرده قابل فهم نيستند. اما نگران نباشيد. شرايط شما با ديگران برابر است.

تلويزيون
يا نفرت از رسانه ها
با قاطعيت، از تلويزيون روي گردان ايد. دلايل زيادي براي نديدن سريال هاي خانوادگي وجود دارد. اول از همه اين سريال ها از دامن رسانه هاي جمعي مي آيند. اين رسانه ها هم كه ديگر بديهي است، جوهر مشترك شان كنترل افكارعمومي يا لااقل تلاش براي آن است.بدبختي تان هم اين جا است كه اگر روشنفكران را ببرند وسط ليبي ، كنار چادر شب سرهنگ قذافي، اخ اخ... مي كنند كه كجاست روح دموكرات طلبي؟ آدم ها اسير رسانه اي هستند كه تنها يك ذهنيت را القا مي كند. آن وقت، سوار طياره شان كني بياوري سرزمين يانكي ها، درمي آيند كه اخ اخ اين قدر تكثر و اداي دموكرات طلبي داريم كه توده چاره اي ندارد جز آن كه با دهان باز، برود سراغ آن چه به اش قالب مي كنند! آدم مي ماند كه خب فرقي نمي كند. اول بچرخي، بعد هر چه مي گويند قبول كني؛ يا همان اول، خودت را خلاص كني و بنشيني تا بگويند چه كني. تازه راه دوم، كمي معقول تر است. لااقل از نفس نمي افتي.

كافه
يا مكان تفكر انتقادي
حواستان باشد كه اين، جدي ترين تجربة حضور اجتماعي تان است. قرار است همه چيز، صاحب سبك خاص خودش باشد. پس بايد از اين جوانك هاي سوسول كافي شاپ نشين، متمايز باشيد. سعي كنيد زبانتان را عادت دهيد براي گفتن كافي شاپ در دهانتان نچرخد. پاية تفكر انتقادي شما تنها در كافه  ها بسته مي شود.خوش نداريد، تنها كافه نشيني كنيد، معمولا هر روز خيلي اتفاقي، همديگر را پيدا مي كنيد و براي بحث و احوال پرسي، سر از اين ميزها درمي آوريد.
تلاش كنيد روي كافه هاي خاصي متمركز شويد. قرار نيست هر جايي برويد بنشينيد. بايد كافه دارها بدانند شما چه جور قهوه اي دوست داريد. وقتي مي پرسند كه چه ميل داريد، لبخند كوتاهي بزنيد و بگوييد: همان هميشگي!

آموزش
يا علم چه ربطي به عمل دارد
كلاس هاي فلسفه تان در كافه ها برگزار مي شود. حافظة غريبي داريد كه براي تمامي آدم هاي گندة تاريخ، جا دارد. از حكيم سقراط تا پير بورديو ، البته نبايد آكادميسين ها يا دانشگاه نشين ها را قبول داشته باشيد. آن ها جماعتي هستند كه علاقه شان به نظم، قواي فكري شان را تحليل برده است. اصلا كسي كه بتواند سر وقت سركلاس هايش حاضر شود و هر ترم، همان مواد درسي گذشته را روخواني كند و حضور و غيابش بي نقص باشد، با ديد منورالفكرانة شما، مرتجع محسوب مي شود. پس بعيد است بتواند سختي هاي دست و پنجه نرم كردن زندگي يك روشنفكر را تاب بياورد. اهل دودر كردن هستيد و بعد از كلاس با خميازه و افسوس، از تلف  شدنتان در نظام آموزشي نخبه  كش حرف مي زنيد. قضيه هيچ شباهتي ندارد به آن عروس كه نمي توانست برقصد و مي گفت ايراد از زمين كج است. روشنفكرها كلا خوششان نمي آيد علمشان با عمل همراه باشد. چون آن وقت، ممكن است شبيه بقيه به نظر بيايند.

اشتغال
يا مزاحمت براي خلاقيت
معمولا انتظار مي رود در يك لحظة بحراني كه كنار بخاري چمباتمه زده ايد، يا براي خريدن يك خميردندان يا سس مايونز مجبور شده ايد به آدم ها تنه بزنيد و راهتان را باز كنيد. سرزده روي سرتان بنشيند. پرندة الهام و اكتشاف منورالفكرانه را مي گويم. براي همين، خيال پشت ميزنشيني را به مخيله تان راه ندهيد. اين يكي، شوخي بردار نيست. همة روشنفكرها متفق القول اند كه كار و بار درست و حسابي و حقوق آخر برج، چشمة جوشان خلاقيت يك روشنفكر واقعي را مي  خشكاند. بگذاريد هميشه ذهنتان در حالتي از ظهور و شكفتگي، بيكاري ممتد فيزيكي و فراغ بال، پرسه بزند.

مسكن
ياعينكتان را در متراژ چهل متر بيابيد
خانه به دوشي، كاملا افتخارآميز است. معمولا صاحبخانه هاي به تنگ آمده از عربده هاي كافكا وار شبانة شما، سر موعد روانة منزل ديگري مي كنندتان. آن ها چه گناهي دارند كه از ترس مسخ و سوسك شدن مستأجرشان نبايد خواب داشته باشند.
دكوراسيون خانه بايد رنگ و بويي از جنگ هاي داخلي اسپانيا، ترس و هراس از مردمي كه شما را نمي فهمند، شرق دور، فرانسه و اكسپرسيونيسم بدهد.
شلختگي و بي نظمي در هوا موج بزند و وجود زيرسيگاري هاي پر، ليوان هاي نيم خوردة چاي، قهوه جوش و چند دست كتري و سماور، ضرورت دارد. هر گوشه اي هم چند كپه كتاب با بي توجهي، روي هم تلنبار شده است.

خانواده
يا كلا مخالف ا م
اين كه از تشكيل خانواده بيزاريد و ترجيح مي دهيد تا آخر عمر، عزب بمانيد، تغييري در گرفتن پول توجيبي ماهانه تان تا آستانة سي سالگي نمي دهد. رفت و آمد فاميلي را نمي پسنديد. از آجيل خوردن و هورت كشيدن چاي و رفقاي شوهرعمه تان متنفريد. عاشق زل زدن به گوشه هاي ديوارهاي تاريك خانة بستگان ايد. كاري مي كنيد كه مادرتان سراغ يك روان پزشك، روان شناس يا اگر خوش شانس باشيد روانكاو خوب را ـ كه دوز روشنفكري اش به خاطر فرويد بالا است ـ از در و همسايه ها بگيرد.
از مهريه فقط اسمي شنيده ايد و جشن عروسي، شما را ياد فيلمفارسي هاي آب گوشتي مي اندازد. در عوض، از داشتن زني كاري و حقوق بگير كيف مي كنيد. براي آن كه يك اصل روشنفكرانه را رعايت كرده باشيد، حداقل يك بار طلاق گرفته ايد يا ازتان خواستگاري شده است.

نوستالژي
يا دلتنگي آن چه هرگز نديده ايد
زندگي شما اصولا صحنة تئاتري است كه در چند پرده اجرا شده است و موسيقي آن هم عظمت اپراي واگنر را دارد. شخصيت هاي زندگي شما كه تأثير نوستالژيك شان را گذاشته اند و خودشان رفته اند، همگي تراژيك اند. پدرتان موجودي با مشخصات فاگين، پيرمرد بدجنس اوليور تويست بوده و مادرتان زني شبيه مادر نل، كوزت، فانتين (...كلا ژاپني ساز) بوده كه زير پاهاي واكس خوردة مردان تماميت خواه، كم آورده بوده است.
در كودكي، آدم تنها و انزواطلبي بوده ايد و نقاشي هاي سياه (يا از نظر مفهومي سياه) با مداد يا زغال روي ديوار مي كشيده ايد. نوستالژي پاريس، از اصيل ترين درام هاي بعد از بلوغتان بوده است. هيچ وقت پاريس را نديده ايد و در آن زندگي نكرده ايد. اما بقيه هم همين طورند. نگراني ندارد. فقط بايد نسبت به كنارة رود سن و قهوة سن ميشل ، نوستالژي عميقي داشته باشيد.

جهان بيني
يا چگونه از مسؤوليت ها شانه خالي كنيد
در بيشتر موارد، به چند ايسم ختم مي شود. اگر زن باشيد كه تكليفتان كلا معلوم است. قيد شوهر را مي زنيد و همه جا اعلام مي كنيد من فمينيست ام. اما اگر مرد باشيد قضيه كمي پيچيده مي شود. بايد در موارد مقتضي و وقتي كه لازم است، حركتي كنيد و خودي نشان دهيد. نيهيليست (با تأكيد بر نيچه) باشيد تا همه بفهمند چرا صبح تا شب مي خوابيد و كاري نمي كنيد. در مورد سياست، آنارشيست (از آنارشيست هاي اصيل اسپانيايي حرف بزنيد) باشيد تا كسي جرأت نكند از شما بخواهد رأي بدهيد يا كارهاي عاميانه اي از اين قبيل ازتان سر بزند. در موضوعات اجتماعي، سوسياليست باشيد تا به هر چه دلتان مي خواهد، معترض باشيد. در مناسبات جهاني هم بهتر است انترناسيوناليست جلوه كنيد تا كسي از شما نخواهد تاريخ كشورتان را بلد باشيد يا جلو دشمن بايستيد. البته هدف نهايي انترناسيوناليسم صلح جهاني است كه نمي دانيد و كسي هم توقع ندارد بدانيد چطور به دست مي آيد. فقط تا آن جا مي دانيد كه يك جاي كار غلط است.

نتيجه گيري
فكر نكنيد ما روشنفكر شده ايم و به هرمنوتيك معتقديم. نه، ما به روايت  باز معتقد نيستيم و خودمان نتيجه گيري مي كنيم.
نتيجه اين كه اگر همة اين نكات را رعايت كرديد، اما يك روزي خداي ناكرده، اتفاقي در شهر، كشور يا دنياي اطرافتان افتاد و احساس كرديد، به آن اعتراضي نداريد و نمي توانيد در مورد آن، ساعت ها بحث انتزاعي (اين روزها پست مدرنيستي) كنيد. ديگر از دست ما كاري ساخته نيست. قباي روشنفكري به تن شما نمي آيد. شما بي مسؤوليت و بي اعتنا شده ايد. (با نيهيليسم متفاوت است، چون حال عمومي خودتان و خانواده تان ظاهرا خوب است.)

زندگاني دوگانه ورونيك
حبيبه جعفريان
اولين بار كه فهميدم من روشنفكرم، اما در واقع نيستم، تو خوابگاه بود. دخترخالة هم اتاقي ام كه خانه شان اكباتان بود، آمده بود آن  جا و داشت از فيلمي كه ديده بود، حرف مي زد. اما اسم هنرپيشة مردش كه كشته مرده اش شده بود، يادش نمي آمد و من كه چادر نمازم زير بغلم بود، كمكش كردم: كلارك گيبل و بنگ! تناقض از همين جا شروع شد. از تعجبي كه در نگاه آن دختر بود و باعث شد براي اولين بار، كلارك گيبل و نماز خواندن را كنار هم ببينم.
نمي خواهم موضوع را پيچيده كنم. فقط مي خواهم به يك خوددرگيري كهنه، خوب نگاه كنم و بفهمم چطور اتفاق افتاد؟ چطور شد كه الان بيشتر چيزهايي كه دوستشان دارم، روشنفكرانه اند و بيشتر چيزهايي كه از آن ها بدم مي آيد، روشنفكرانه اند؟ از ادا، از تنِ لش بودن، از آدم هايي كه دربارة همه چيز اظهارنظر مي كنند، بدم مي آيد. از همه بدند، من خوبم ، از زنان بدون مردان يا با مردان ، از صميمت قلابي كه به خودش اجازه مي دهد بعد از يك ربع، به ات بگويد تو . از همة اين ها بدم مي آيد. اما از كتاب ها خوشم مي آيد. كتاب هاي نازنين كه دخل عمل گرايي ات را مي آورند و موسيقي هاي دلپذير كه به خلسه ات مي برند و سينما كه روحت را به قدرتش و تاريكي اش مي فروشي. چطور مي شود بدون اين ها از زندگي لذت برد؟ يا شايد بهتر است از آن طرفي كه براي من اتفاق افتاد، بنويسم: چطور مي شود اين ها را دوست داشت، اما روشنفكر نبود؟
من از 12سالگي، ديوانه وار خواندم. (كتاب  ها دور و برم بودند. چه كار مي توانستم بكنم؟ كتاب ها هم مثل شوهر يا زن آينده ات، مثل سرنوشت ات، سر راهت سبز مي شوند و تو دخالت چنداني در آن نداري.) خواندم، ديدم و شنيدم. بعدها بود، خيلي بعد كه فهميدم اين ها يعني روشنفكري، و روشنفكري يعني هزار تا چيز ديگر كه تو لزوما با همه شان راحت نيستي و قبولش نداري. اين طوري است كه ناگهان يك روز بيدار مي شوي و مي بيني دوست داشتني هايت و نفرت هايت براي هميشه، مثل شكر در آب با هم يكي شده اند و تو ديگر هيچ وقت، هيچ وقت نمي تواني از اين برزخ يا تناقض يا نمي دانم چه جهنمي، بيرون بيايي. در اين تناقض بايد نفس بكشي، ازدواج كني، تصميم بگيري و قضاوت كني. در تناقض روشنفكر بودن و نبودن. بودن يا نبودن، نه! بودن و نبودن. ساده بودن و روشنفكر بودن. ايمان داشتن و روشنفكر بودن. زن بودن و روشنفكر بودن. طرف چيزي را گرفتن و روشنفكر بودن. خودت بودن و روشنفكر بودن.

تاريخچه روشنفكري
گربة سياهي از مون مخت
كافه نشيني: اگر قرار باشد قصة روشنفكري را روايت كنيم، بايد از اين جا شروع كنيم كه از يك وقتي كه معلوم نيست دقيقا كي، فرانسوي ها آدم هاي متفاوتي بودند با بقية دنيا. بدشان هم نمي آمد كه اين را مدام بكنند توي چشم ژرمن ها كه دشمن قديمي نظامي شان بودند و آنگلوساكسون ها كه دشمن فرهنگي شان به حساب مي آمدند. حالا همين فرانسوي ها در بين خودشان آدم هاي اهل هنر و بعدها اهل ادبيات و فلسفه اي داشتند كه با بقية مردم، خيلي فرق داشتند. اين آدم ها ترجيح مي دادند به جاي حرف هاي آكادميك زدن، دور هم جمع شوند و با هم اختلاط كنند. تاريخ دور هم جمع شدن آن ها، برمي گردد به اواخر قرن نوزدهم. آن سال ها در مون مخت (Montmartre) جايي در شمال پاريس كه از قبلش هم يك محلة فرهنگي بود، كافه اي به نام گربه سياه (Le chat noir) راه افتاد كه در آن، اهالي تئاتر و موسيقي و كتاب دور هم جمع مي شدند و ساعت ها با هم حرف مي زدند و بحث مي كردند. به اين هايي كه سر خودشان را اين طور گرم مي كردند، مي گفتند روشنفكر.
در 1900، ديگر پاريس پر شده بود از اين كافه ها و در اروپا هم جا افتاده بود كه پاريس، شهر كافه نشيني و روشنفكري است. همين طور شد كه در كنار ابرقدرتي مثل سوربن، يك فضاي فلسفي و هنري غير آكادميك و غير رسمي به وجود آمد كه ويژگي اساسي اين فضا، كافه نشيني و حرف زدن در مورد همة اتفاق هايي بود كه در دنيا مي افتاد . فرانسه شده بود كشور روشنفكري و انگليسي ها هم تنها حركت فرهنگي اي كه براي مبارزه با اين تفاوت پاريس بلد بودند، اين بود كه به شان بگويند فرانسوي قورباغه خور .
مون مخت هنوز هم يك جورهايي مركز روشنفكري مانده است. گرچه بعدها در دوره اي كه هنوز نمونة آرماني روشنفكري است (يعني دهه هاي چهل و پنجاه) سارتر و دوستانش ديگر مجبور نبودند حتما به مون مخت بروند. روشنفكرهاي فيلسوف را در كافه هاي كختيه لاتن (quartier Latin) و در بولوار سن ميشل هم ـ كه رؤيايي ترين مركز آكادميك جهان، سوربن ، در آن قرار داشت ـ هم مي توانستي پيدا كني.

بيرون از كافه: روشنفكر تاريخ روشنفكري، ربطي به تاريخ كافه نشيني ندارد. اما آن روشنفكري اي كه ما قرار است ازش حرف بزنيم، روشنفكري فرانسوي است كه با كافه نشيني شروع شده است. روشنفكري فرانسوي را تنها به يك دليل، مي شود از روشنفكري آنگلوساكسون متمايز كرد. روشنفكران آنگلوساكسون را چون در سياست  بازي مي دهند، معمولا كمتر اعتراض مي كنند و بيشتر عمل مي كنند. يك جورهايي واقع گراترند والبته با اين حساب، خائن به اصول روشنفكري فرانسوي. آمريكايي ها به اين ها مي گويند روشنفكران اهل عمل . مثلا دوروبري هاي كندي، خودشان را اين طوري توصيف مي كردند: روشنفكران واقعي نه آن هايي كه توي كافه ها مي نشينند. گرچه روشنفكر متعهد با مفهومي كه سارتر باب كرد هم قرار بود اهل عمل باشد، اما اين كجا و آن كجا. روشنفكري متعهد و اهل عمل فرانسوي، مي نويسد و مجله درمي آورد، شب نامه پخش مي كند، اين روزها ديگر پتيشن امضا مي كند، و حداكثر راهپيمايي و تظاهرات راه مي اندازد. اما روشنفكر آنگلوساكسون مثل دوروبري هاي كندي مي رود واشنگتن، به مركز قدرت؛ تا عصرطلايي راه بيندازد.
مفهوم روشنفكري فرانسوي، مفهومي است كه با تصوير بحران هاي اخلاقي، سياسي و اجتماعي پيوند خورده است .موقع همة بحران ها، روشنفكرها فرض را بر اين مي گيرند كه بر آن ها واجب است كه دخالت كنند. اين معناي وظيفة اخلاقي، بيش از هر زمان ديگري در يك دورة خاص (معمولا مي گويند از 1930 تا 1950) به اوج خودش رسيد و در مي 68 از پاريس به بقية دنيا صادر شد. البته آمريكايي ها طبق معمول، قضيه را كمي دير گرفتند و همين شد كه روشنفكران سنت فرانسوي ساكن آمريكا، بيشتر، دهة هشتادي هستند. سانتاگ، چامسكي و رورتي از آن دسته اند. تا قبل از آن، عكس العمل هاي آمريكايي در حد يك تقليد ضعيف از فرانسه باقي مانده بود. مثلا اعتراض به جنگ ويتنام، تقليدي آمريكايي بود از تلاش فرانسوي ها براي آزادي الجزاير.
از دهة هشتاد اما پسا ساختارگرايي و پسامدرنيسم گريبان روشنفكري فرانسوي را گرفت و آن را بيش از پيش در دام اعتراض و انتزاع انداخت. از اين پس، مهم ترين جنگ افزار روشنفكر فرانسوي، يعني زبان، به طور كامل از معناي قابل اعتماد كلاسيك  اش تهي شده و نسبي گرايي نظري، دامي واقعي براي روشنفكري فرانسوي شده است.

واژه هايي كه شما را از آدم معمولي ها جدا مي كند
چنين گويند بزرگان
021810.jpg
ابژه و سوژه :اين واژه ها از كليدي ترين درهاي ورود شما به عرصة روشنفكري هستند. اولش دستتان مي آيد كه يكي شناسنده است يا كسي كه سعي در شناخت امري دارد؛ و ديگري آني است كه مي گذارد او را بشناسند. يك جورهايي همان فاعل و مفعول كتاب هاي عربي راهنمايي خودمان است به زبان لاتين. قديم ترها كه هر چيزي سر جاي خودش بود، آدم ها سوژه بودند و بقية عالم امكان، مي شد ابژة آدم ها. منتها اين روزها روشنفكرها گير داده اند كه هر چيزي در دور و برمان، سوژه است و آدم هايي كه ماييم، ابژة اشيا شده ايم.
هول برنداريد. روشنفكرهاي پست مدرن، خودشان هم از اين وضعيت، خسته شده اند. حتما فكري به حال اوضاع خواهند كرد.
توده: توده ها معمولا زود مي خوابند، سر وقت در محل كارشان حاضرند، وقتي ازدواج مي كنند، قبل آن حتما خانواده شان را در جريان مي گذارند، از اضافه حقوقشان خوشحال مي شوند، پاي ثابت سريال هاي خانوادگي و جشن هاي تولد بستگانشان اند، خلاصه يك جورهايي كاملا به آدم ها مي  برند!
پُست: پست يا پس از هر چيزي واقع شدن، از آن كلاه هاي گشادي است كه سرتان مي رود. اگر بگوييد اين حادثه بعد از دوران مدرن اتفاق افتاد، يعني شما اصلا ظرافت طبع روشنفكري نداريد. تركيب پست مدرن، براي اين وقت ها است. بالاخره بايد شكاف محكمي بين عوام و شما وجود داشته باشد.
پارادوكس : حتما در روز، چند بار بادي به گلو بيندازيد كه با خويشتن تان تناقض داريد يا صاحب يك روح پارادوكسيكال ايد، تا هم پيچيدگي هاي روحتان را نشان دهيد و هم براي آن ها كه مي بينندتان، دليل محكمي براي تضاد عقايدتان باشد. وگرنه تكليف ما در برابر يك چپي دوآتشة كافه باز چه بود در شرايطي كه چيپس و پنير مخصوصش را فرو مي داد، از روي شلوار مارك لي وايز، پايش را مي خاراند و لابه لاي دود پيپ چوب گردوي اصل ايتاليايي، از رنج توده مي گفت و در همان آن، لحظة كشته شدن فردريكو گارسيا لوركا در ذهنش نقش مي بست.
اگزيستانسياليسم : مادربزرگ همة ما دست كم هفته اي يك بار با پدرمان بحث مي كرد كه زندگي جبر است و پدر درمي آمد كه انسان مي تواند انتخاب كند. حتي ما جهان سومي ها هم خيلي زود، دستمان آمد كه همه چيز در يد قدرت خودمان است. منتها حالا چه مرضي است كه بايد كلي از هزارتوي سارتر بخواني تا بفهمي انسان در انتخاب هايش آزاد است، و دستگيرت شود كه آها پس منظور مادربزرگ، اين بود و فاتحه اي نثارش كني.
تعهد: نترسيد، زحمتي ندارد. هر از چند گاهي، دور هم جمع مي شوند تا بفهمند تعالي هنر در گرو دوري از مردم است. پس به هيچ چيز نبايد از منظر مسؤوليت اجتماعي نگاه كرد. گاهي هم ويرشان مي گيرد كه بهبود اوضاع جهان، از حياتي ترين اصول زندگي شان است. آن وقت آن قدر به قد و قامت توده ها مي چسبند و نقاشي شان مي كنند تا صباحي ديگر كه بفهمند در دام عوام  گرايي اند و دوباره روز از نو. سرگرمي روشنفكرانه است ديگر.
آنتي: چپ هاي كلاسيك، آن قدر سريع ماركس خواندند و در صف مبارزات طبقاتي از دنيا رفتند كه تقريبا حالي شان نشد قوة استدلال اگر از زور بازو كارآمدتر نباشد ـ كه نيست ـ به هرحال در اين زمانه بهتر جواب مي دهد. آن ها معمولا آنتي يا بر ضد هر چيزي بودند كه به مذاقشان جور نمي آمد .
خوش خوشان  شان مي شد به جاي ادلة حسابي، رو كنند كه من آنتي آن هستم. خيلي هم مقصر نبودند. فرصت مطالعه نداشتند. تا 1917 كه مبارزاتشان به ثمر نشست، كمتر از نيم قرن از شروع جدي ماركس بازها گذشته بود و اين نظريه قبل از آن كه بتواند در كلاس درس به ثمر بنشيند، در ميدان جنگ جان داد.
عبور كردن : قرار نيست تكليف هر چيزي را بدانند. كافي است از روي آن به سوي افق هاي جديد، عبور كنند.
عبور كردن، از مفاهيم كلي و ابتدايي روشنفكري است. مثلا حالا كسي، ديگر صادق هدايت را جدي نمي گيرد. احتمالا سري تكان مي دهند و مي گويند خيلي وقت است از او عبور كرده ايم.
اين عبور كردن ها گاهي آن قدر جدي پيگيري مي شود كه دايره المعارف ذهني فرد مورد نظر، سه چهار سال يك بار، كاملا به نحو غير قابل تشخيصي عوض مي شود.
ديد عوامانه: ادراكي كه آن قدر تربيت نيافته است كه از ديدن نقاشي هاي ونسان ون گوگ، بفهمد ديگر روحش تحمل اين دنياي فاني را ندارد و ارزش خوردن يك فنجان قهوه با پيكاسو در آن دنيا، به هم صحبتي با عامه اي كه از ديدن آقا هاشم و شازده هرهر و كركر مي كنند، مي ارزد.
هرمنوتيك : همه مان كاملا درست حدس مي زنيم. بالاخره هر پديده اي آن قدر رو و وارو دارد كه هركدامش را يكي مان بچسبيم. هر وقت يادگرفتي زبان به دهان بگيري و در مقابل حرف همه تصديق كنان بگويي اين هم درست است، تازه شروع به درك سختي منورالفكري كرده اي. با تمرينات يوگا مي توانيد روزي سي بار به خود يادآوري كنيد همه درست مي گويند. اگر دم هرمنوتيك را ببينيد، مطمئن تان مي كند. چون همه چيز نسبي است، شما هم در حد و قوارة كانت و هگل، سر از ماجراي دنيا و مافيها درمي آوريد.
مرگ مؤلف : ناز شست يك فرانسوي به نام رولان بارت است. مي گفت نويسنده بعد از خلق اثرش بايد كنار رود و خواننده بدون توجه به منظور مؤلف، متن را تفسير كند. قرار نيست ما آن چيزي را بفهميم كه نويسندة بخت برگشته براي گفتنش بسي رنج برده در اين سال سي . حالا فكرش را بكنيد، چه فرصتي براي بحث هاي روشنفكري پيش مي آيد: انواع و اقسام تفسيرهاي متفاوت بعد از ديدن يك فيلم، خواندن يك كتاب و... . بيچاره نويسنده هم كه مرده.

تف به اين دنيا
احسان لطفي
ايستاده ام روي چهارپايه و طناب را با نوك انگشت هايم مزه مزه مي كنم. مي دانستم زبر است و براي همين، بلوز يقه اسكي سفيدم را پوشيده ام. حلقه را چند بار محكم با دست پايين مي كشم. سه تا دانه شن، از سوراخ سقف پايين مي افتند. از درز باريك بين عينك و صورتم رد مي شوند و صاف مي روند توي چشم هايم. تف به اين دنيا كه لحظة آخر هم با آدم راه نمي آيد.
من از اين روشنفكرنماهايي نيستم كه تا نيچة خونشان بالا مي رود، سر از لقمان درمي آورند. انگيزه ام هم ربطي به خورده شدن خوره مانند روح به وسيلة رنج هاي خوره شكل و اين حرف ها ندارد.من فقط از معمولي بودن مي ترسم. دير دستم آمد كه احتمالا فرق زيادي با بقيه ندارم و خيلي ديرتر توي كتم رفت كه پرستيدن آنتونيوني و حفظ كردن ديالوگ هاي فايت كلاب و يك نفس بالا رفتن ماءالشعير تلخ وسط دو تا نقل قول از كامو هم خيلي افاقه نمي كند.
هر چقدر كه موها را روي صورتم مي ريزم و عينك سياه كلفت را عقب مي برم، كلمة معمولي با تشديد روي ع ، به وضوح روي پيشاني و توي چشم هايم خودنمايي مي كند. اما تقدير، كور خوانده است. من يكي به اين سرنوشت تن نمي دهم و وقتي دليرانه از اين بالا پايين بپرم، اين كلمه هم خود به خود از روي پيشاني ام محو مي شود.
براي آخرين بار، به اتاق نگاه مي كنم. اما اصلا دنبال چيزي كه در آخرين لحظه، دوباره به دنيا بردي گرداند، نمي گردم. گفتم كه؛ از اين مرحله گذشته ام. از پنجره دوباره باد مي آيد. ولي به جاي اين كه صورت مرا نوازش بدهد، مي رود توي آشپزخانه و پاكت كرانچي روي يخچال را چپ مي كند. بايد مي انداختمش توي سطل كه الان نارنجي فسفري اش اين طوري توي چشم نزند. بزاق، عين سگ پاولف، دهانم را پر مي كند. زود قورتش مي دهم كه وقتي پايين پريدم، مثل بقية آدم ها از گوشة لبم سرازير نشود و شكوه آن لحظه را تف مال نكند. صورتم را برمي گردانم. و به زور، فكرم را مي برم طرف تلخي قهوه و تاركوفسكي و سر و صداي متاليكا كه ديگر مجبور نيستم تحملشان كنم. چشم هايم را مي بندم و طناب را به گردنم مي اندازم...
فكر اين يكي را ديگر نكرده بودم. كليه ها هيچ بويي از سرگشتگي سيال و زردرنگ انسان معاصر نبرده اند. ربطي هم به ترس و اين چيزها ندارد. احتمالا مال هواي سرد است كه به كارشان مي اندازد. نمي خواهم وقتي پايين پريدم، مثل بقية آدم ها شلوار خودم و عظمت آن لحظه را با هم لكه دار كنم. از چهارپايه پايين مي پرم. نور نارنجي كرانچي ها، از فيزيك صرف نظر مي كند و با دور زدن يخچال، صاف توي چشمم مي رود. شايد هم امروز روز خوبي نيست. اتفاقا براد پيت در جايي از فايت كلاب مي گويد...

فهرست
نامه به سردبير
نامه ها‎/ فهرست
سينما تلويزيون
كيميايي و كيميايي
جليقه زرد
رويدادهفته
گوي طلايي تمشك طلايي
ورزشي
جوانگرايي مي كنم!
آقا كريم، دوستت داريم
رويدادهفته
اگر بيماري قلبي داريد، تماشا نكنيد
قهرمان، سيستم را دريبل خواهد زد
شيطان كنار زمين چمن
آنتي بارسلونا
اجتماعي
درود بر من روزي كه زاده شدم و روزي كه مي ميرم و روزي كه زنده برانگيخته مي شوم
زندگي
اي ول نيروي انتظامي!
يار دبستاني آقاي رئيس جمهور
رويدادهفته
سينما
پدر،حكم وپسر
پدرم حالا سرش را بالا مي گيرد
دختر امروز خودش اسلحه برمي دارد
نيومده چي رو نگاه مي كني؟
نمرديم و گولّه هم خورديم
دانش
فلاني مي شود دنباله ايراني اينشتين
سه نكته در يك خبر
شبه علم اين جا، شبه علم آن جا، شبه علم همه جا
تقصير كي است؟
روزها
ازملكوت آمد و رفت
ايستاده بر شانه غول ها
عرق جبين و نبوغ
رويدادها
جهان كوچك
تماشاي رقصي چنين
قدم زدن در يك شهر درويشانه
هنر روز
آب وآتش
|  فهرست  |  سينما تلويزيون  |  ورزشي  |  اجتماعي  |  زندگي  |  دانش  |  سينما  |  روزها  |
|  جهان كوچك  |  هنر روز  |  شناسنامه  |  مهمان هفته  |  راهنما  |  سبك زندگي  |  گزارش  |  موفقيت  |
|   نيم رخ ، تمام رخ  |  يادداشت  |  گالري  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |