- هفته نامه فرهنگي - اجتماعي -جوانان‎/شماره۵۰ - شنبه ۳ دي ۱۳۸۴ - - Dec 24, 2005
docharkhe
پدر،حكم وپسر
حكم هم كيميايي پدر را زنده كرد و هم كيميايي پسر را. پدر به اوج محبوبيت بازگشته و پسر، خاطره بازي هاي كم رمقش در فيلم هاي پدر را از ذهن ها پاك كرده
021876.jpg
عكس: جواد منتظري
توي اين سال ها فقط مانده بود كه سيد گوزن ها بيايد و بگويد آخه مسعود، نوكرتم، باوفا، چرا قصه گفتن يادت رفته؟ ولي حالا با حكم فقط مانده كه همان سيد بيايد و بگويد بابا تو كه هنوز يادته!
بعد از سال ها بالاخره كيميايي فيلمي ساخت كه توانست هم توجه منتقدان را به سمت خودش جلب كند و هم توجه مردم را. فروش ده ميليوني روزانة حكم حكايت از رضايت مردم از اين فيلم دارد و نقدهاي مثبت منتقدان مخالف فيلم هاي اخير كيميايي، نشان از محبوبيت دوبارة او در ميان سينمايي ها .كيميايي بعد از سال ها فيلمي دربارة بزرگ ترين عشق زندگي اش، يعني سينما ساخته. حكم اداي دين بچة خلف سينما به خود سينماست، به فيلم هاي نوآر (سياه) دهة 50 و 60، به سينماي گنگستري كلاسيك آمريكا، به همان فيلم هايي كه به قول كيميايي سرشار از حس و سينما هستند. محسن عاشق فروزنده است و دوستدار قدرت و ثروت. او اجير شدة يك سري گنگستر است كه براي شان هر كاري انجام مي دهد. اين وسط يكي از همين گنگسترها يا پدرخوانده ها به اسم رضا معروفي به كمك شان مي آيد... نورپردازي اكثر صحنه هاي حكم از دل همان فيلم ها درآمده، پايان فيلم پايان سامورايي (ژان پير ملويل) را به ياد مي آورد؛ ماشين ها و لباس ها، گنگسترهاي هاوارد هاكز را تداعي مي كند و... حكم شايد دفعة اول، فيلمي شلخته و نامنسجم به نظر بيايد ولي اگر بار دوم به تماشاي آن برويد متوجه خواهيد شد كه با فيلمي دقيق و حساب شده روبه رو هستيد. لحن هجو و شخصيت پردازي كاريكاتوري پدرخوانده ها را بهتر مي پذيريد، ديگر فكر نمي كنيد كه داستان كم و كاستي دارد. نورپردازي هاي اغراق  شدة زرين دست معني پيدا مي كند و...حكم روايتي جديد از همان دنياي تلخ و سياه فيلم هاي دوست داشتني كيميايي است.

پدرم حالا سرش را بالا مي گيرد
در فيلم هاي قبلي، مسعود كيميايي اين قدر به او اعتماد نداشت كه نقش مهمي را به او بسپارد. ولي بعد از حكم، رفتار پدرش كاملا عوض شده است
021879.jpg
سعيد قطبي زاده
كسي كه مثل من پولاد را زياد نمي شناسد، حتما خيلي دلش مي خواهد بداند او چه قدر شبيه محسن است. شباهت او به محسن، تقريبا مثل شباهت سيندرلا به كينگ كونگ است. حتي شباهتي به فيلم هاي ضعيفي كه قبل از اين بازي كرده هم ندارد. وقار و آرامش و كم رويي و نگاه نجيبش هيچ ربطي ندارد به دريدگي و گستاخي و زبان آوري و تخسي شخصيت هايي كه بازي كرده. در حكم ، او بازي خيره كننده اي را از خودش به نمايش گذاشته  است و پس از سال ها، شايد پس از مرحوم هادي اسلامي و فرامرز صديقي در سرب و دندان مار ، حالا شاهد يك بازي درخشان ديگر در سينماي مسعود كيميايي هستيم. در جريان گفت وگو، داشتم تقريبا پولاد را مي شناختم. بازيگري كه مي داند در فيلم جديدش چقدر خوب بازي كرده و اصلا بلد نيست اداي آدم هاي مغرور يا فروتن را در بياورد. دوست داشتني است و مهربان و خونگرم.
فرق اول فيلم حكم با فيلم هايي كه قبلا بازي كرده اي، در اين است كه براي اولين بار در نقش اصلي ظاهر شده اي. اما فرق مهم تر حكم با فيلم هاي قبلي ات، اين است كه براي اولين بار، خيلي خوب ظاهر شده اي. موافقي؟
آره. اين اتفاق در زندگي شخصي ام هم افتاد. بعد از چند تا تجربه، تصميم گرفتم تكليف خودم را با خودم روشن بكنم. درست است كه نقش هاي قبلي ام كوتاه بود، اما اجراي آن ها برايم سختي هاي زيادي داشت. با اين  حال در فيلم هاي قبلي، فرصتي پيدا نكردم تا بتوانم خودم را نشان بدهم. اما وقتي قرار شد در حكم ، نقش محسن را بازي كنم، سعي كردم اين شخصيت را در خودم پيدا بكنم. اين شخصيت به نسل من ارتباط پيدا مي كند و پيچيدگي هايي دارد كه دوست داشتم با آن ها كلنجار بروم. دليل ديگري كه محسن برايم ارزشمند بود، اين بود كه براي به دست آوردنش تلاش زيادي كردم.
يعني از اول، قرار نبود اين نقش را بازي كني؟
نه. اين نقش، كانديداهاي مختلفي داشت. در ضمن، از لحاظ سن به من نمي خورد و بزرگ تر بود. نكتة ديگر، اين است كه ويژگي هاي منفي اي داشت. من تا آن زمان، نقش منفي كار نكرده بودم. بعد از تغييراتي كه در مرحلة CAST (انتخاب بازيگر) پيش آمد، قرار شد اين نقش را بازي كنم. هيچ وقت به طور حرفه اي تا آن زمان، صحبتي از ايفاي يك نقش محوري، ميان من و پدرم پيش نيامده بود. در فيلم هاي پدرم نقش هاي چندان مهمي نداشتم.
فقط حضور داشتي.
آره. آن قدر اعتماد نمي كرد كه چنين نقشي را به من بسپارد.
قبول داري كه در سربازهاي جمعه خيلي ضعيف بودي؟
آره. ولي يادت باشد كه يك سكانس خيلي مهم آن فيلم، موقع اكران حذف شد. حالا چون آن سكانس نيست، شخصيت سعيد، خيلي گنگ به نظر مي رسد.
چطور به محسن رسيدي؟ شناخت تو از اين شخصيت چي بود؟
چيزي كه هميشه به اش فكر مي كردم، اين بود كه علاقة محسن به فروزنده را در همة موقعيت ها نشان بدهم. تأكيدم روي ابعاد پنهان شخصيت محسن بود. دلم نمي خواست يكدست منفي باشد. در فيلم نامة اوليه، او يك بدمن كلاسيك بود. ولي در اجرا، شخصيت او رفته رفته كامل تر شد. يادم است كه اواسط فيلم برداري، پدرم به اين ايده رسيد كه محسن چطوري بايد بميرد. رضايت كيميايي از من، فضاي بيشتري را در اختيارم مي گذاشت و اعتماد به نفسم را بيشتر مي كرد. خيلي از جزئيات محسن را موقع اجرا كشف كردم. از ابتدا، او اين گونه نبود.
اسم تو در تيتراژ به عنوان يكي از سرمايه گذارهاي فيلم آمده است. يكي از شوخي هاي ما، دربارة حكم اين بود كه مي گفتيم چون تو خودت پول گذاشتي، سعي كرده اي خوب بازي كني!
بعد از اين كه حدود بيست درصد از كار جلو رفت، يك اتفاقي افتاد كه من به عنوان سرمايه گذار وارد شدم. تهيه كنندة ما در آن مقطع نبود و رفته بود سفر. من سرمايه اي كه داشتم را در اختيار پدرم گذاشتم تا كار جلو برود.
هميشه وقتي از تو دربارة پدرت مي پرسند، خيلي راحت جواب مي دهي. در حالي كه آدم هاي ديگري كه موقعيتي مشابه تو دارند، اصلا دلشان نمي خواهد كه دربارة پدر يا مادرشان حرف بزنند. فكر مي كني رابطه با پدرت در كارت تأثير دارد؟
نه، اصلا. رابطة ما سركار، شكل ديگري دارد. پدر من در كار، قانون خودش را دارد. فيلم بايد مطابق نظر او ساخته شود. بنابراين من هم به عنوان يكي از اعضاي گروه، بايد ببينم او چه مي خواهد. حتي مي توانم بگويم رابطه اش با من، در كار خيلي سنگين تر است تا با عوامل ديگر. بارها شده كه تشنة تأييدش بودم و هيچ واكنشي از او نديدم.
در سربازهاي جمعه هم همين طور بود؟
بله.
براي آن فيلم قرارداد بستي؟
بله، با هدايت فيلم قرارداد داشتم.
ميزان دريافتي ات به اندازة رادان بود؟
نه، اصلا.
در حكم چطور؟
در حكم هم كمتر گرفتم. مي توانم جواب تلفن ام را بدهم؟
اختيار داري.
[سلام، چاكريم. من بعدا خودم به ات زنگ مي زنم. قربانت. خداحافظ.]
چقدر گوشي ات شبيه گوشي حد ميثاق (خسرو شكيبايي) است.
همان است. داشتم مي گفتم كه دوست دارم با كارگردان هاي متفاوت و با نگاه هاي متفاوت كار بكنم.
ميان فيلم هايي كه توي حكم صحنه هايشان را مي بينيم، يعني سزاركوچك ، قتل و سانست بلوار ، هيچ كدام را قبلا ديده  بودي؟
فقط قتل كوبريك را نديده ام.
ديالوگ هاي كيميايي، يك جور خاصي است كه با حرف زدن عادي و محاوره فرق دارد. برايت حفظ كردن اين ديالوگ ها سخت نبود؟
نه. من با نثرش آشنايي دارم. براي همين، نوع ديالوگ نويسي اش برايم راحت تر بود. مهم تر اين كه نگاهش را مي شناسم.
كدام يك از فيلم هاي پدرت را بيشتر از همه دوست داري؟
ـ دو سه تايش را خيلي دوست دارم؛ قيصر ، گوزن ها ، دندان مار ، سرب و حكم .
021858.jpg
خسرو شكيبيايي در فيلم حكم نقش حدميثاق را دارد.گوشي تلفن همراه شكيبايي در فيلم مال پولاد است!/عكس: بابك بروزيه
يعني اين چند تا فيلمي را كه قبل از حكم ساخته و تو بازي كرده اي دوست نداري؟
دوست دارم. ولي ميزانش كمتر است از فيلم هايي كه اسم بردم.
كدام يك از نقش هاي فيلم هاي كيميايي را دوست داشتي بازي كني؟
تمام نقش هايي كه آقاي وثوقي بازي كرده اند.
حتي بلوچ ؟
بلوچ نه. استثنائا نه.
با فيلم هاي نوآر و پليسي هاي قديمي، آشنايي داري؟
خيلي از كارهاي همفري بوگارت را ديده ام و دوست دارم. آلن دلون ها هم معركه است. اما اگر منظورت از اين سؤال، اين است كه اين ها ربطي به شخصيت محسن دارند، بايد بگويم اصلا. ويژگي هاي محسن، جوري است كه نمي توانستم نمونة عيني اش را در فيلم هاي ديگر پيدا كنم. احساس مي كنم همة ما در درون خودمان، اين شخصيت را داريم. توي هر كسي، يك محسن وجود دارد. مهم ترين ويژگي او، آنارشيست بودنش است. حرف كسي را گوش نمي دهد و براي رسيدن به قدرت، هر كاري مي كند. قشنگي محسن به اين است كه بي سواد نيست، لمپن نيست، زماني دانشجو بوده و برعكس اين جريان حركت مي كرده و حالا به اين نقطه رسيده. وقتي داشتم نقش محسن را بازي مي كردم، نمي توانستم به هيچ چيزي ديگر فكر كنم.
هيچ پيشنهادي براي بهتر شدن محسن داشتي كه كيميايي بپذيرد و استقبال بكند؟
من به طور كامل متمركز شده بودم روي سكانس هايي كه برايم نوشته شده بود.
همة ديالوگ ها در فيلم نامه بود يا سر صحنه عوض مي شد؟
خيلي هاش بود و خيلي هايش عوض مي شد.
مثلا ديالوگ شيما با من چته؟ يا من تو رو خيلي، عاشقت ام! در فيلم نامه بود؟
بعضي از اين جمله ها جذاب اند، چون با گويش عادي فرق دارند. اين ها مواردي بودند كه توافق داشتيم. خيلي وقت ها، حتي به ديالوگ هايي كه اعتقاد نداشتم هم فكر مي كردم. سعي مي كردم محسن باشم، او را درك بكنم و به جاي او صحبت بكنم. محسن، شخصيت پيچيده اي است. خيلي چيزها را مي گويد، بدون اين كه به آن ها اعتقادي داشته باشد.
مثل خواستگاري كردن از خواهر حد ميثاق؟
دقيقا.
فيلم هاي محبوبت كدام ها هستند؟
خيلي زيادند.
آن هايي را كه بيشتر دوست داري، بگو.
از قديمي ترها، فيلم هاي فردزينه مان را خيلي دوست دارم؛ به خصوص اسب كهر را بنگر . كارهاي ديويد لينچ را خيلي دوست دارم. اين اواخر هم تصادف را ديدم و خيلي خوشم آمد.رواني آل پاچينو هم هستم.
از فيلم هاي ايراني چطور؟
فيلم هاي علي حاتمي و ابراهيم حاتمي كيا، خيلي خوب اند.
دنياي تو چقدر به دنياي پدرت نزديك است؟
در حالي كه نزديك است، خيلي با هم متفاوت ايم. در زندگي شخصي ام به شكل ناخودآگاه، خيلي از او تأثير گرفته ام. مي داني كه مدت زيادي ايران نبودم و از كودكي رفتم آلمان و حدود سيزده سالگي آمدم ايران.
زمان فيلم تجارت .
دو سال بعد از آن فيلم. بعدش در يك مقطعي ايران بودم و سپس رفتم آمريكا و كانادا. اين تجربه ها باعث شدند كه در بعضي موارد، خيلي با بابا فرق داشته باشم. او خيلي ناسيوناليست است و خيلي ايراني است. با اين حال، جنس نگاهم شبيه او است.
در آلمان با مادرت زندگي مي كردي؟
بله. ولي وقتي رفتم آمريكا و كانادا، تنها بودم.
و حادثه مرگ مادر ـ مرحوم ـ خود به خود باعث شد كه به پدر نزديك تر شوي.
همين طور است. كليدي ترين نقطه اي بود كه من را به پدرم وصل كرد. من اصلا جاي ديگري بودم. آمده بودم كه برگردم. ولي ماندم و پدرم را از نو شناختم.
الان از اين شرايط راضي هستي؟
021930.jpg
مرگ مادرم من را به پدرم وصل كرد. من اصلا جاي ديگري بودم آمده بودم كه برگردم. ولي ماندم و پدرم را از نو شناختم
خيلي زياد.
انتقادها از سينماي كيميايي، به طور جدي با تجارت شروع شد. يعني از همان زماني كه تو وارد فيلم هاي او شدي. از اين جهت، احساس گناه نمي كني؟
با حكم جبران كردم.
واقعا خيلي خوب بازي كرده اي.
خيلي خوشحال ام و خدا را شكر مي كنم. اول از همه به خاطر استقبالي كه پس از مدت ها از سينماي بابا شده. براي من مهم ترين مسأله همين است. اگر از اين به بعد، تا آخر عمرم در هيچ فيلمي بازي نكنم، باز مي توانم به حضورم در حكم افتخار كنم.
هيچ وقت كيميايي به طور مستقيم، نسبت به بازي ات در اين فيلم، واكنش نشان نداد؟
بابا هميشه وقتي راضي است، با انرژي بيشتري كار مي كند. اين را مي شود در چهره اش ديد.
از آن ابتدا، پدرت با بازيگر شدن تو مخالف نبود؟
فكرش را نمي كرد اين علاقه اين قدر جدي باشد. فكر مي كرد به دليل سن و سالم، دوست دارم در فيلم ها خودم را نشان بدهم. يعني يك تجربه يا دل مشغولي اي كه بالاخره از سرم مي افتد. بعد از حكم ، رفتارش كاملا عوض شد و حالا ديگر سرش بالاست.
هيچ جملة واضحي دربارة بازي ات در حكم به تو نگفت؟
به من گفت تازه مي خواهم باهات كار كنم. دوست دارم كه بازيگرم باشي. اين براي من خيلي قيمت داشت و مهم بود. چون تا آن زمان، هيچ وقت چنين چيزي به ام نگفته بود.
متولد چه روز و ماه و سالي هستي؟!
بيست و سوم تيرماه پنجاه و نه.

حاشيه ها و حرف هاي حكمي ها در فرهنگسراي نياوران
دختر امروز خودش اسلحه برمي دارد
كاوه مظاهري
مسعود كيميايي نامش مساوي است با سينما... او بخش مهمي از تاريخ سينماي ما و تاريخ ما را تشكيل مي دهد. اين ها جملات آغازين مجري برنامه (رضا درستكار ـ منتقد) بود. آخر، آن شب قرار بود حكم كيميايي بررسي شود. بعد مسعود كيميايي شروع كرد به حرف زدن. نوبت عزت الله انتظامي كه رسيد، همه مردم ايستادند. و حدود يك دقيقه برايش دست زدند. اين مرد، شش دهه از عمرش را خرج سينماي اين مملكت كرده و هنوز هم محبوب دل هاست. جالب ترين چهره اي كه مي توان روي سن ديد، جواد طوسي است. او حتي از لحاظ ظاهري هم خودش را شبيه كيميايي كرده است. طوسي پايدارترين منتقد ايراني است كه طي اين سال ها همواره از كيميايي طرفداري كرده. او به معني واقعي، در دنياي كيميايي ذوب شده است. به قول يكي از دوستان، كپي ژنتيك آقا مسعود است. قضيه وقتي جالب تر مي شود كه بفهمي تيتراژ حكم را هم طوسي ساخته است. ليلا حاتمي مثل هميشه كم حرف و خنده رو است و از جواب دادن طفره مي رود. يك ساعت اول، همة مهمان ها دربارة حكم چيزهايي گفتند و مدام براي همديگر پپسي باز كردند و به هم حال دادند. يك ساعت دوم هم به پرسش و پاسخ گذشت.
021837.jpg
مسعود كيميايي
خجالتي ها بازيگر ترند!

چرا تا حالا از پولاد به اين صورت استفاده نكرده بوديد؟
اگر دقت كرده باشيد، مي بينيد آن بازيگرهايي كه كمتر حرف مي زنند و در جاهاي عمومي، خجالتي تر هستند (مثلا ليلا حاتمي)، بازيگرترند. آن ها ياد گرفته اند كه آدم هاي پشت دوربين و حتي شخصيت خودشان را برانداز كنند. وقتي به اين تكنيك و به اين نقطه مي رسند، مي توانند كاملا به خود كاراكتر تبديل شوند. بازي خانم حاتمي در فصل آخر، واقعا حيرت آور است. به نظرم يكي از بازي هاي درخشان سينماست. به نظرم پولاد بايد به اين نقطه مي رسيد تا بتواند بازي كند. هنوز صورتش آن قدر جا نيفتاده بود.
دربارة سربازهاي جمعه هم حرف بزنيد.
شايد يكي از پنج تا كارم باشد كه دوستش دارم...
چرا حكم را به جشنواره فجر نداديد؟
جشنواره فجر، جاي خيلي محترمي است. ولي هميشه جشنوار فجر براي خودش بوده و من هم براي خودم بوده ام. توي اين 25 سال، علاقه اي به كارهاي من نداشته اند. ولي ظاهرا اين جريان تازة مديران هنري ارشاد، يك لطفي به من دارند.
آقاي انتظامي هميشه ايده هاي خوبي در بازي دارند. مثل جويدن كلمات و پريدن توي حرف هنرپيشة مقابل شان. ولي عجيب است كه توي اين فيلم، اين كارها را نكردند.
به هرحال، كارگردان هر فيلمي، يك چيزي مي خواهد كه بازيگر بايد همان كار را بكند. بايد خودش را تطبيق بدهد. فرمول خاصي ندارد. اين جا كارگردان، اين طوري خواسته.
چرا اين فيلمتان بيشتر وابسته به تصوير است تا ديالوگ؟ چرا اين قدر شخصيت پردازي هايتان عوض شده؟ ديگر مثل گوزن ها و حتي دندان مار نيست.
ترسيم انسان، عوض شده. دختري كه در فيلم قيصر مورد تجاوز قرار مي گيرد، با دختري كه امروز مورد تجاوز قرار مي گيرد، فرق دارد. دختر امروز، خودش اسلحه اش را برمي دارد و به محسن مي گويد كه من حامله ام . واكنش امروز محسن نمي تواند مثل قيصر باشد. چون تماشاچي امروز قبول نمي كند. اطراف ما آن قدر تغيير كرده كه امروز حتي در ترسيم آدم ها نمي توان به آن صورت از ديالوگ استفاده كرد.
021867.jpg
عزت الله انتظامي
از فيلم ديدن با تماشاچي مي ترسم

الان هم اعتقاد دارم كه فيلم هاي آقاي كيميايي، به اسم خود كيميايي فروش مي كند، نه هنرپيشه هايش چون بچة پايين شهر است. ديالوگ هايش پايين شهري است. براي آدم ملموس است. آدم خوشش مي آيد... سر فيلم به كيميايي گفتم كه من نمي توانم بپرم بالا و پايين. ديگر قدرت اين كارها را ندارم. تازه دست من مثل دست دخترهاست. بعد ايشان گفتند: مثل پر، لاي حرير نگه ات مي دارم من همين جمله را توي فيلم هم استفاده كردم (اشاره به يكي از ديالوگ هاي فيلم)... قبلا فيلم نامه را به من داده بودند، ولي ديالوگ ها را صبح هر روز به ام مي دادند... همان موقع فيلم برداري بود كه وقتي من با هواپيما رفتم رامسر، شايعه شد كه تصادف كرده ام و مرده ام. شنيدم شب هم توي يكي از كانال ها اين مطلب گفته شده بود... وقتي مي گويند كه با تماشاگر بياييد فيلم ببينيد ، مي گويم: من مي ترسم. مي ترسم من را با سنگ بزنند!
021885.jpg
ليلا حاتمي
خيلي آرامش داشتم

خانم حاتمي بفرماييد صحبت كنيد. (ليلا حاتمي لبخندي مي زند و مثل هميشه كم حرفي پيشه مي كند.)
سلام مي كنم. نمي دونم چه بگم؟
در مورد فيلم حكم بگوييد.
از بچگي دوست داشتم با آقاي انتظامي بازي كنم. دوست داشتم با آقاي كيميايي كار كنم. در طول كار، خيلي آرامش داشتيم. اصلا حس نمي كرديم كه داريم كار مي كنيم.
021864.jpg
عكس ها: محمدرضا شاهرخي نژاد
جواد طوسي
آن رئاليسم ناب اجتماعي چه شد؟

حكم باعث شد كه من بالاخره بعد از مدت ها بتوانم جلوي آن سازهاي مخالفي كه براي سينماي آقاي كيميايي زده مي شد، بايستم... اساسا من معتقد هستم كه دنياي آقاي كيميايي با يك ارجاعات اجتناب ناپذيري همراه است. بايد اساسا سينماي آقاي كيميايي را مرحله به مرحله، تجربة عملي داشته باشي تا به آن جزئيات و به آن كشف و شهود برسي... اگر فيلمساز حسي و كنش مند امروزي، بخواهد فيلم بسازد، فيلمي شبيه حكم مي سازد. پس بيخود نبايد بگوييم كه آن رئاليسم ناب اجتماعي چي شد؟ آن روايت پردازي خطي مستقيم كلاسيك چي شد؟... پس زمينه هاي روشنفكرانه، در آن ديالوگ منطقي هميشگي كيميايي توضيح داده مي شود.

نيومده چي رو نگاه مي كني؟
اگر سياه و سفيدها را در ويديو و رنگي ها را روي پرده نديده ايد و هنوز هم به ديدن فيلم تازه كيميايي نرفته ايد، صبر كنيد. چيزهايي هست كه بايد قبل از تماشاي حكم بدانيد...
021852.jpg
عليرضا زرين دست، مسعود كيميايي و پولاد پسرش در پشت صحنه حكم / عكس: بابك برزويه
سينماي مسعود كيميايي، سينماي نشانه ها و نمادهاست. صبر كنيد. معني اين جمله ام اين نيست كه شما قرار است مطلبي فني دربارة ويژگي هاي سينماي كيميايي و جزئياتش بخوانيد. من هم اصلا چنين قصدي ندارم. فقط اگر از قبل با سينماي كيميايي آشنا نبوده ايد و حالا قرار است به تماشاي حكم برويد، توجه به برخي نشانه ها مي تواند به شما در روبه رو شدن با فيلم كمك كند. نشانه هايي كه در همة اين سي و چند سال كار كيميايي و بيست و پنج فيلمي كه ساخته، حضوري پررنگ داشته و حالا براي فيلم بازهاي حرفه اي، بخشي از تاريخ سينماي ايران شده است.

خسرو نقيبي
در ابتداي اعتراض ـ فيلمي كه كيميايي پيش از سربازهاي جمعه و همين حكم ساخته ـ فصلي هست كه اميرعلي پس از دوازده سال قرار است از زندان بيرون بيايد. قبل از خروج او، زنداني ها براي اميرعلي يك مجلس گلريزان مي گيرند تا او بدون پول از زندان بيرون نرود و در اين بين، محسن دربندي كه بزرگ  بند زندان است، حرف هايي مي زند كه برخي شان در هيچ جاي سينماي كيميايي اين قدر شفاف بيان نشده. در ميان ديالوگ هاي محسن دربندي، چنين چيزي هست: ما كاري به حكم نداريم. حكم رو كاغذ، مال محكمه اس. اصليت حكم مال خداس كه ما و منش ريخته. گلريزون مي كنيم واسه كسي كه آزاد مي شه از اين چارديواري. كه همة دنيا چارديواريه. سلامتي سه تن. رفيق و ناموس و وطن. سلامتي سه كس. زندوني و سرباز و بي كس... جدا از اين كه همين ديالوگ ها تكليف دو فيلم بعدي كيميايي يعني سربازهاي جمعه و حكم را هم تا حدي معلوم مي كند، جمله اي كليدي وجود دارد كه تقريبا همة سينماي كيميايي را در برمي گيرد. در واقع، همة فيلم هاي كيميايي، حول سه محور مي چرخند كه كيميايي سلامتي شان را از جمع مي طلبد: رفيق، ناموس، وطن.
محور اول، تقريبا اساسي ترين چيزي است كه در فيلم هاي كيميايي يافت مي شود. رفيق و رفاقت، اصلا در اين سال ها براي خيلي ها با فيلم هاي كيميايي معنا شده و حتي خيلي ها كه دنياي كيميايي را هم نمي شناسند، با جمله هايي از اين دست، خوب آشنايند: باز كيميايي بازي ت گل كرد؟ يا زدي تو خط فيلم هاي كيميايي؟ جمله هايي كه نشان مي دهد اين محور از آثار فيلمساز، شاخص ترين وجه در نگاه عامه است. نگاه به كارنامة كيميايي، نشان مي دهد كه جز در دو محور ديگري كه از آن ها خواهم گفت، باقي رابطه ها براي كيميايي هميشه در رفاقت تعريف شده. رابطة دو برادر در فيلم هاي خاك و غزل، رابطة پدر و فرزند در تجارت يا رابطة استاد و شاگرد در دندان مار يا رد پاي گرگ، نشان مي دهد كه رفاقت براي كيميايي حتي از رابطه هاي خوني و مريد و مرادي هم مهم تر است. جز اين، رفاقت هاي مردانه، اصلا خود سينماي كيميايي است و شماري از آن ها درخشان ترين كاراكترها يا فصل هاي سينماي ايران را شكل داده است. رابطة ميان قدرت و سيد گوزن ها تقريبا شاخص ترين رفاقت همة اين سينماست و در شكل جوانانه تر، صحنة عهد بستن هفت رفيق در ضيافت، از ماندگارترين سكانس هاي سينماي ايران است. اين رفاقت البته گاهي فراتر از رابطة دو مرد، به رابطة ميان زن و مرد هم كشيده مي شود. سلطان و جنس رابطه اش با مريم در چنين تعريفي مي گنجد: دلت گرفته؟ دل منم گرفته. بي تابي داري؟ منم دارم. يه جوري لالموني گرفتيم هردومون... اين جملات مريم در ديدار ماقبل آخرش با سلطان، از چنين نگاهي مي آيد.
021840.jpg
وطن هيچ گاه به طور مشخص در فيلم هاي كيميايي محور قرار نگرفته، اما همواره به شكل نمادين وجود داشته است
محور دوم سينماي كيميايي، مسألة ناموس است. چيزي كه اصلا كيميايي به خاطرش شهرت امروزي را به دست آورده است. قيصر در دفاع از ناموس اش است كه در برابر برادران آب منگل مي ايستد. بلوچ را ناموس اش آوارة شهر مي كند. در غزل، برادرها در از دست رفتن تعريف همين ناموس، دست به عمل نهايي شان مي زنند. رضاي دندان مار با همة مريضي اش بر سر ناموس اش با شوهرخواهرش گلاويز مي شود. و اصلا در اعتراض و سربازهاي جمعه، دفاع از ناموس، عنصر پيش برندة داستان است. ديالوگ كليدي اين جا را هم مي توان در اعتراض پيدا كرد: اگر قرار باشه هر كي بياد بشه ناموس و خونواده و عزت مرد و بعدش خلاف كنه و خيانت و ناموس فروشي، جواب وجدان مرد و كي مي ده؟ خيابونا چراغاش زياد شده. وجدان و اين حرفام تموم شده؟. شرف و ناموس كه مدال نداره... جايي كه اميرعلي دوازده سال براي يك قتل ناموسي زنداني كشيده و حالا مي شنود كه چنين قتلي، در منطق جامعة امروز، جايي ندارد.
محور سوم اما برآمده از دل دو محور قبل است. وطن براي كيميايي از تعريف همان دو مقوله مي آيد. زمين مقدسي كه هيچ گاه به طور مشخص در فيلم هاي كيميايي محور قرار نگرفته، اما همواره به شكل نمادين وجود داشته است. زمين كار دو برادر در فيلم خاك كه قرار است از آن ها گرفته شود؛ دِه سفر سنگ كه براي آبادي اش تلاش مي شود؛ ايراني كه در تجارت، همة سعي پدر در همراه كردن پسر براي بازگشت به آن است؛ يا همين ديالوگ هاي حد ميثاق در حكم كه در ميانة قاچاق هم از خاكش نمي گذرد. اين ها نشانه هاي كوچك اين نگاه اند. به طور شاخص تر، وطن را مي توان در دو فيلم گوزن ها و دندان مار سراغ گرفت. در اولي، قهرمان داستان، يك مبارز انقلابي است و در دومي، تصوير جنگ و دفاع از وطن، آشكارا وجود دارد. در پيوند اين محور با قبلي ها اصلا داستان فيلم هايي چون ضيافت يا خط قرمز هم شكل مي گيرد كه حرمت رفاقت به دفاع از وطن مي انجامد.
021846.jpg
اين سه محور، در سينماي كيميايي، ابزارهايي هم هستند كه هر كدام به نوعي، زيرمجموعة اجرايي اين محورها قرار مي گيرند. ابزارهايي كه شايد آشناترينشان چاقو باشد و به نظر هم برسد كه اين مطلب اصلا بايد دربارة همين يك ابزار نوشته شود. اما به گمان نگارنده، محورهايي كه مختصر از آن ها حرف زدم، به شكل كليدي تري راه را به سمت درك سينماي مسعود كيميايي باز مي كند. اگرنه، ابزار ثابت سياه و سفيدهاي قديمي و رنگي هاي نوستالژيك در سرب يا حكم، جاي خود را به كلت و اسلحة كمري نمي داد.
* از ديالوگ هاي حكم

اگرعشق ديالوگ هاي كيميايي هستيد حتما اين مطلب را بخوانيد
نمرديم و گولّه هم خورديم
021927.jpg
فريبرز عرب نيا در سلطان
اگر ديالوگ ها را از فيلم هاي كيميايي دربياوريم ،  ديگر نمي شود گفت فيلم كيميايي . اين ها چند نمونه از ديالوگ هاي به يادماندني فيلم هاي كيميايي هستند. ممكن است از بعضي هايشان خنده تان بگيرد (مخصوصا جدي ترهايش) و با بعضي هايشان هم ياد جا هاي ناب فيلم هايش بيفتيد. اگر كمي دقت كنيد، مي بينيد ديالوگ هاي فيلم هاي قديمي تر كيميايي مثل گوزن ها ، رضاموتوري ، قيصر تا سلطان ، خيلي به جا و حساب شده تر به نظر مي آيند و ماندگارتر هم هستند. ولي جلوتر كه مي آيي، ديالوگ ها بلندتر، شايد پررنگ  و لعاب تر و ظاهرا قشنگ تر و شسته رفته تر هستند.فرقشان اين است كه اولي ها را اگر دوباره جايي بشنوي يا اگر يك هو تو ذهنت بيايد، اول فكر مي كني اين را از زبان يكي شنيده بودي؛ در و همسايه اي، گنده  لاتي، راننده تريلي، يكي همين دور و برها. ولي بيشتر ديالوگ هاي دستة دوم را اگر بشنوي، بلافاصله مي داني بايد توي ذهنت دنبال زاويه دوربين و جايي كه هنرپيشه نشسته بود، بگردي. چون عمرا كسي اين ها را جايي غير از توي يك فيلم گفته باشد.
قيصر
من بودم، حاجي نصرت، رضا پورصت، علي فرصت، آره و اينا خيلي بوديم.
ميوه تو عزا طعم نداره.
تو اين دوره و زمونه، مرام و معرفت، خيلي كم شده. قيصرخان. مي دوني چرا؟ چون همه اش را خودت برداشتي.
به هر كسي گفتم نوكرتم، با خنجر گذاشت تو پشتم.
قيصر كجايي كه داشتو كشتن؟
سه دفعه كه آفتاب مي افته، سر اون ديفال، سه دفعه كه اذون مغربو بگن، همه يادشون مي ره ما كي بوديم واسه چي مرديم. همون طور كه ما يادمون رفت.
خدايا اگر هركي پير مي شه، دلش هم كوچك تر مي شه، منو پير نكن كه اصلا حوصله ش رو ندارم.

گوزن ها
نمرديم و گولّه هم خورديم.
وقتي رفتي، نفهميدم كي داره مي ره. حالا كه اومدي، مي فهمم كه اومده.
به اش گفتم كه رضا ـ اسمش رضا بود ـ گفتم: رضا، نوكرتم. باوفا، اين همه حبس واسه يه مرافعه؟ گفت: نه، قاتي هم داره . گفتم: قاتيش چيه؟ گفت: يه قتل جزوي .
اگه رضايت دادي كه دادي. اگه نه، اون موقع من مي مونم و تو و يك ضامن دار اين قدري. قضيه دختر كاروانسرا داره رو هم رو مي كنم. خلاصه خود داني.
اصغر آقا، دستم به مغزم نمي رسه... سفر حج مي كني اگه امشب منو بسازي.
فقير در دنيا هميشه واژگون است. واژگون هم لغت خوبيه ها. ادبياتي ادبياتيه.
خيلي دوست دارم كلكم درست و حسابي كنده بشه.
هنوزم ماتي. هنوزم كم حرف مي زني. هنوز تو چشات عشقه. حتما هنوزم دروغ نمي گي. مثل يك كفتر رو شونة من.

تيغ و ابريشم
همه زبوني هم حرف مي زنه، حتي سگي.
اصلش؛ مرد اونه كه آلودة خوشبختي نشه.
آدم سالم يعني بي غيرت. اصلا خوشبختي تو اين دور و زمونه، يعني بي غيرتي.
خودشو بسته به سگش. سگش هم بسته به تريلي.
عمر، عين ساختمونه. مفيد داره، زير جرز داره، توالت داره، غذاخوري داره، خواب داره، گرما داره، سرما داره، پنجرة رو به خيابان داره، رو به بيابون. خلاصه اين كه پرت هم داره. پرت يعني اضافه، به درد نخور، بي مصرف، زياد اومده.

دندان مار
يك جا هست كه بايد وايستي. يك جا هم هست كه بايد در ري. اما خدا نكنه جاي اين دو تا با هم عوض بشه. ديگه تا آخر عمر، بدهكار خودتي.

گروهبان
آدم تو زمين خودش بميره، بهتره. زندگي شايد يه جاي ديگه خوش بگذره. اما دل سنگيني اش هميشه مي مونه.

تجارت
تو عاشق زني شدي كه مي گه نمي دونم بچه م مال كيه. اين ديگه قانون مي خواد؟ اين غيرت مي خواد. تويي كه هنوز آن قدر غيرت داري كه جور كيف گمشدة بابات رو بكشي، حيف نيست عشقت رو به همچين زني بدي؟

ضيافت
ببينيد يه چيزي مي گم، نه نياريد، اما آرة الكي هم نگيد. يك سال و روز و ساعتي را قرار مي ذاريم، هر كي، هر چي شده، يكي بارش بار شده، يكي بارش افتاده، خدا كنه همه مون كاردرست بيايم. خلاصه يك دفعة ديگر، دور هم جمع بشيم، آره؟
هر كي نه ته دلش اومد، دستش را بكشه كه اگه حالا بكشه، بهتر از اينه كه نياد و زير و رو بكشه.
چند دقيقة ديگه توپ در مي ره و افطار مي شه. چند ساله كه روزة اين رفاقت را گرفتم.
زويا چيه بابا؟ سويا. سويا يه چيزيه عين گوشت. من چيزهايي كه عينشه رو خيلي خوب بلدم. عين خانه، عين ماشين، عين زندگي، عين زن و بچه.
خون كه نكردي خون دل خوردي.

سلطان
سلـــطان عاشــق شــدي؟ مي سوزونتت ها.
هميشه همين طوري بوده. يه آدم بي فاميل بي ستاره از يه چيز با ارزش دختره مي گذره، به اش مي ده. دختره ازش تشكر مي كنه، اشك مي ريزه. بعد بي فاميله سوار موتورش مي شه مي ره. تو راه دلش مي گيره. بعد واسه خودش خونه ش، ننه ش، مدرسه ش مي خونه يا واسه ا ش مي خونن.
كرم چقدر گفتي نوكرم، راستي تو چرا هميشه اون وري؟ قربون اون زخم قمه ت.

اعتراض
سلامتي سه تن، ناموس و رفيق و وطن. سلامتي سه كس، زنداني و سرباز و بي كس. سلامتي آزادي، سلامتي زندوني هاي بي ملاقاتي.
با خانوم كه بلند حرف نمي زنن. خانوم، خانومه. سبزي فروش كه باشه، احترامش بيشتر.
مرتيكة مرغ.

سربازهاي جمعه
اون حرف نمي زنه. مي گه قبل از اتفاق كه آدم حرف نمي زنه. بعد از اتفاق هم كه ديگه تمومه.
ما وقتي تو خودمون حرف مي زنيم، گندمون در مي ياد.
غول تو شيشه كه غول نمي شه.
مثل اين كه جمعه ما مال اين كارهاست. بقية روزها هم تعطيله.

حكم
ما كه پيرهنمون رو يك بند خشك مي شه.
هشت تا تخم مرغ بنداز تو كره. زرده اش را هم به هم  نزن. مي خوام وقتي مي خورم، ببينم، رؤيت كنم.
اطاعت از رفاقت.
ازت خوشم مي ياد، اما تا يه جاهايي.
ما تو تاريكي بهتر بلديم لايي بكشيم.
زن لال هم نعمتيه ها.
شما با من چته؟
به اين رستوران نمي ياد آخور داشته باشه. اون هم با اين همه يابو.
ما معتاد هميم، خيال مي كنيم عاشقيم.
من تو رو خيلي، عاشقت ام.
من اگر خودم نروم، خودم كار خودم را تموم نكنم، تمام عمرم را بو گند مي گيرم.
اسلحه كه داشته باشي، همه چي ساده تر مي شه.

فهرست
نامه به سردبير
نامه ها‎/ فهرست
سينما تلويزيون
كيميايي و كيميايي
جليقه زرد
رويدادهفته
گوي طلايي تمشك طلايي
ورزشي
جوانگرايي مي كنم!
آقا كريم، دوستت داريم
رويدادهفته
اگر بيماري قلبي داريد، تماشا نكنيد
قهرمان، سيستم را دريبل خواهد زد
شيطان كنار زمين چمن
آنتي بارسلونا
اجتماعي
درود بر من روزي كه زاده شدم و روزي كه مي ميرم و روزي كه زنده برانگيخته مي شوم
زندگي
اي ول نيروي انتظامي!
يار دبستاني آقاي رئيس جمهور
رويدادهفته
سينما
پدر،حكم وپسر
پدرم حالا سرش را بالا مي گيرد
دختر امروز خودش اسلحه برمي دارد
نيومده چي رو نگاه مي كني؟
نمرديم و گولّه هم خورديم
دانش
فلاني مي شود دنباله ايراني اينشتين
سه نكته در يك خبر
شبه علم اين جا، شبه علم آن جا، شبه علم همه جا
تقصير كي است؟
روزها
ازملكوت آمد و رفت
ايستاده بر شانه غول ها
عرق جبين و نبوغ
رويدادها
جهان كوچك
تماشاي رقصي چنين
قدم زدن در يك شهر درويشانه
هنر روز
آب وآتش
|  فهرست  |  سينما تلويزيون  |  ورزشي  |  اجتماعي  |  زندگي  |  دانش  |  سينما  |  روزها  |
|  جهان كوچك  |  هنر روز  |  شناسنامه  |  مهمان هفته  |  راهنما  |  سبك زندگي  |  گزارش  |  موفقيت  |
|   نيم رخ ، تمام رخ  |  يادداشت  |  گالري  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |