پس از سال ها فيلمسازي در آمريكا، به تازگي به ايران آمده و كلي از تبليغات بامزه تلويزيون كار اوست. در ضمن خواهرزاده سهراب سپهري هم هست
صحبت قشنگي نيست. ولي تفاوت عمدةسينماي ما و سينماي آن طرف، بي ضابطه بودن سينماي ايران است
فاطمه عبدلي
آقاهه نشسته، دارد روزنامه مي خواند. طبقة بالا خانمي دارد جارو برقي مي كشد. چشم هاي آقا گرد مي شود. موهايش كشيده مي شود و ويژ به طرف سقف. جارو برقي، آقاهه را اين طرف و آن طرف مي برد. اين، تبليغ يك جارو برقي بود. يادتان هست؟ جلال فاطمي سازندة اين تبليغ و تبليغ جارو برقي اي كه رنگ هاي گربه را مي كشيد و كلي ديگر از تبليغ هاي صا ايران است. ولي قبل از همة اين ها، او يك فيلمساز است كه شش هفت سال پيش، بعد از بيست سال به ايران آمده. او با فيلمسازهاي مطرح زيادي برخورد داشته و از فيلم بلندش به نام نوزاد اتمي هم در جشنواره هاي مختلف خارجي مثل اوكلاها ما وهيوستن تقدير شده. نوزاد اتمي در اكثر شبكه هاي تلويزيوني كاليفرنيا، نيويورك و سيدني به نمايش درآمده. او در امريكن هارت با بازي جف بريجز ، دستيار تدوين بوده و در one from the heart كاپولا هم به عنوان دستيار طراح صحنه كار كرده است. ولي به قول خودش متأسفانه هيچ كدام از اين ها فيلم هاي خوبي از آب در نيامدند. جالب است بدانيد فاطمي خواهرزادة ناخلف سهراب سپهري هم هست، پسر پريدخت سپهري. او خاطرات زيادي از دايي اش دارد كه قرار شد بعد سر يك فرصت ديگر، مفصل با او دربارة سپهري صحبت كنيم. فاطمي در حال حاضر، مشغول كارگرداني يك اپيزود از يك سريال تلويزيوني است و يك فيلم نامة سينمايي هم آمادة ساخت دارد.
فاطمي تيتراژ فيلم حكم را هم ساخته بود و با اين كه خود كيميايي از آن راضي بوده، ولي بنا به دلايلي، از آن استفاده نشده است.
چرا بعد از اين همه سال برگشتيد ايران؟
من پانزده شانزده ساله بودم كه به آمريكا رفتم. ولي هميشه مي خواستم برگردم. خيلي وقت ها تابستان ها مي آمدم ايران. راستش بعد از چند سال، ديگر از ترس سربازي نيامدم. بعدها فهميدم (بعد از 15 سال) كه امام خميني همان سال، متولدين سال تولد من را معاف كرده بودند و ما خبر نداشتيم. حتي يك پولي هم براي معافي داده بوديم كه بعد به ما برگرداندند.
چي شد كه سينما را با انيميشن در مدرسه والت ديزني شروع كرديد، ولي بعد، آن را بي خيال شديد و رفتيد سراغ فيلمسازي؟
يك بار به صورت اتفاقي، مدرسه اي را در كاليفرنيا ديدم به نام كَل آيت. به مدرسه والت ديزني معروف است. در واقع، يك جور دانشگاه هنري است. يك بار همين جوري يكي از اين دفترچه خط خطي هايم (استوري بورد هايم) را برايشان فرستادم. دو هفته بعد تماس گرفتند كه بيا، ثبت نام هستي. خلاصه كلي تعجب كردم. رفتم آن جا و چند سالي انيميشن كار كردم. آن موقع، ايران درگير و دار انقلاب بود. من هم تابستان ها مي آمدم ايران. يك سال، درست توي 17 شهريور معروف، ايران بودم و خيلي تحت تأثير قرار گرفتم. خلاصه روحيه و فضايم سياسي بود. آن زمان، هيچ كس از سيستم شاه راضي نبود. به هر حال در كارهاي انيميشن من، هميشه يك تم سياسي وجود داشت. يك روز يكي از استادهاي من آمد و گفت: ببين تو رئال (واقعي) كار مي كني. چرا آمده اي سراغ انيميشن؟ چرا به فيلم فكر نمي كني؟ خلاصه اين يك جرقه بود. من هم مدت ها فكر كردم و بعد تغيير رشته دادم و رفتم فيلمسازي.
پس مستندسازي تان هم از اين جا شروع شد؟
بعد از فارغ التحصيل شدن، كار حرفه اي من تدوين بود و ساخت كليپ ها و فيلم هاي موزيكال براي گروه هاي موسيقي راك اند رول و اين ها. بعد از صد و خرده اي كار تبليغاتي و اين طور كارها براي تلويزيون آمريكا، شروع كردم به ساخت فيلم كوتاه. يك كار مستند هم ساختم دربارة كارگران معدن او رانيوم در ايالت يوتاي آمريكا. اين مستند سر و صدا كرد. چون ما وضع كارگرهاي آن جا را نشان داديم كه واقعا تكان دهنده بود. مثلا كارگرها اين سنگ ها را برمي داشتند و مي بردند خانه و به هم مي گفتند: ببينيد چقدر اين سنگ گرم مي كند. يا آن جا پر از آدم هايي بود كه قبلا يكي كليه اش را برداشته بود، و يا آن يكي حلقش را بريده بود. همه از عوارض ناشي از اين كار. خلاصه يك معدن دار 85 ساله و كلانتر آن جا به خاطر اين اعتراض بركنار شدند. من اين مستند را فرستادم براي آقاي كوستا گاوراس (كارگردان Z و حكومت نظامي ) تا بودجه اي بدهند و كار را مفصل بسازيم.
مجبور شديم كلي دود به تعزيه اضافه كنيم البته كار خيلي بهتر شدحتي سر صحنه ها خودم هم بغضم گرفت
اين ها همه قبل از فيلم بلندتان نوزاد اتمي بود؟
بله. تهيه كنندة نوزاد اتمي ، خودم بودم. يعني از جيب خودم. به خاطر همين هم يك سال و نيم طول كشيد. داستان در جنگ جهاني دوم اتفاق مي افتد. خانم بارداري به دنبال پناهگاهي مي گردد كه بچه اش را به دنيا بياورد. خلاصه با كسي برخورد مي كند كه مي خواهد او را به دهكده شان ببرد و كمكش كند. درد زن هم شروع مي شود و در اين فاصله، خوابش مي برد و دچار يك كابوس مي شود. كابوس يك شهر زيرزميني كه شهر كابوس هاي انسان هاست. پر از آدم هايي كه دچار فقر مالي، بيكاري، فساد و... هستند و مأمور مي شوند بيايند در خواب آدم هاي زميني. خلاصه بعد از ديدن اين خواب، زن كه بيدار مي شود، بچه اش به دنيا آمده و خودش مي ميرد. يك كار تركيبي بود كه من در آن، از نماهاي مستند خبري از جمله جنگ ايران و عراق استفاده كردم.
حالا چرا جنگ ايران و عراق ؟
دوست داشتم يك حرف ايراني هم داشته باشم. آدم وقتي جايي مهاجر مي شود، دلش لك مي زند براي هويت خودش، فرهنگ كشور خودش. دوست دارد هر طور شده، فضاي ايراني هم به كارش بدهد. به هر حال، اين كار، يك جور كلاژ است. من براي تكه تكه هاي مستندش پول مي دادم.
بين سينماي ايران و سينماي آمريكا چه فرقي مي بينيد؟
شايد چيزي كه مي خواهم بگويم، صحبت قشنگي نباشد. ولي تفاوت عمدة اين دو سينما، بي ضابطه بودن سينماي ايران است. سينماي ايران، ديسيپلين خاصي ندارد. آن جا پول حرف اول را مي زند و استعداد. ولي اين جا شايد احساس يا مسائل ايدئولوژيك، حرف اول را بزند. اين حرف ها كمي تكراري مي شود، ولي به نظر من اين جا پر است از آدم ها و جوان هاي بااستعداد و پر انرژي. ولي اين طور آدم ها بايد زرنگ باشند تا بتوانند كار كنند. در صورتي كه ممكن است يكي اصلا استعداد و خلاقيت نداشته باشد يا ابتداي ترين مباني فيلمسازي هم در چنته اش نباشد، ولي بشود يك فيلمساز.
شما از نزديك با فضاي پشت صحنه سينماي ايران و سينماي آمريكا به خوبي آشنا هستيد. تفاوتي يا چيز جالبي اين وسط ديده ايد؟
مثلا در اين جا يك نفر براي در آوردن گرية يك بچه، محكم مي زند تو گوش بچه تا اشكش طبيعي باشد. اين را با افتخار، همه جا هم مي گويند. اين قضيه در جشنواره هاي خارجي فاش مي شود كه مثلا در ايران، اين كار يك روش جديد براي بازي گرفتن است! پشت صحنة بعضي از فيلم هاي اين جا يك ژانر وحشت است با داد و بيداد و يا متوسل شدن به يك چيزهايي، بازي مي گيرند. يا بعضي زير آبي رفتن ها، يا خاله زنك بازي ها كه من تا حالا نديده ام. به شدت هم اين جور مسائل، راندمان كار را پايين مي آورد.
يعني اين بي نظمي كه مي گوييد، مشكل اصلي سينماي ايران است؟
ببينيد، آن جا هر چيزي يك صنف دارد. در صورتي كه من تا حالا در ايران همچين چيزي نديده ام. مخصوصا براي رده هاي پايين كه مجبور مي شوند هر راهي را كه جلوي پايشان مي گذارند، قبول كنند. مثلا آن جا صنف دارندگان ماشين هاي سنگين كه در فيلم ها شركت مي كنند، يا كاميون دارهاي سينمايي، وجود دارد. فكر كنيد چه نظمي و چه حساب كتابي برقرار مي شود. كسي نمي تواند كارش را انجام ندهد. چون يك جايي هست كه بازخواست اش مي كند. يا از آن طرف، حق كسي ضايع نمي شود، چون صنفي وجود دارد كه از حقوقش دفاع مي كند.
شروع كارتان در ايران با تبليغات بود يا فيلم داستاني؟
تا آن موقع، بالاي سيصد تا كار تبليغاتي در آمريكا كرده بودم. برادرم شركتي داشت به اسم رسانة پويا كه بيشتر، كار مستند انجام مي داد. ولي با آمدن من، عمدة كارش تبليغات شد. آن زمان، صا ايران كم كم تبديل شده بود به يك غول الكتريكي در ايران. ديگر ما همه كارهاي تبليغاتي اش را انجام مي داديم، همة آن هر روز، بهتر از ديروز ها را. بعدش هم همان تبليغات جارو برقي پارس خزر را كه مي دانيد.
جلال فاطمي (نفر وسط) در پشت صحنة تنها فيلم بلندش نوزاد اتمي يك كار تركيبي كه در آن از نماهاي مستند جنگ ايران و عراق هم استفاده كرد
كه خيلي هم صدا كرد و پر طرفدار شد.
آره، خيلي گل كرد. يك بار يك تلفني از قصبه اي از استان فارس به پارس خزر مي شود كه آقا چهارصد تا از آن جاروها كه آن مرد را از جايش مي كند، براي ما بفرستيد. خلاصه اين ها اول فكر مي كنند طرف دارد مسخره شان مي كند. بعد مي فهمند نه، واقعا اين يك سفارش از انجمن شهر است! خلاصه تمام استوك هاي كالايشان آن سال تمام شد. بعدش هم براي قدرداني، يك جاروبرقي هم به ما دادند!(مي خندد) يادگاري خوبي بود.
از كاري كه الان داريد مي كنيد، برايمان بگوييد.
اين كار مجموعه 6 تا تله فيلم است در مايه هاي فيلم هاي معنا گرا كه براي شبكه ها دارد ساخته مي شود. آقاي رستكاري هم فيلم نامه هايش را نوشته اند. خلاصه من هم از يكي از اين قسمت ها خيلي خوشم آمد و الان هم دارم كارگرداني اش مي كنم. كار براي محرم قرار است آماده شود. ماجراي سه دختر بالا شهري است (شيوا بلوريان ـ مريم سلطاني ـ نفيسه روشن) كه درگير قضايايي مي شوند. كار، تعزيه دارد؛ نور و موسيقي و حركت دوربين هاي فوق العاده اند و... حالا ان شاء الله در بيايد و ببينيم نظر مردم چي است. البته ما يك دور كار را گرفتيم و صحنه ها را ساختيم. بعد گفتند ما ديگر در تلويزيون تعزيه نمي توانيم داشته باشيم و نمي شود و اين حرف ها. ما هم مجبور شديم همان صحنه ها را بگيريم با كلي دود، تا ديگر آدم ها خيلي معلوم نباشند. خلاصه خوب شد. اتفاقا قشنگ تر هم شد. خودم در آن صحنه ها و ظهر عاشورا بغض گلويم را گرفت.
كار بعدي تان چي است؟
شروع كردم يك فيلم نامة سينمايي را به نام ناگهان زيبا شد اين طرف و آن طرف بردن (براي پيدا كردن تهيه كننده). اين فيلم نامه، داستان يك دختر ناقص الخلقه است كه بين دو نفر گير افتاده. يك مددكار و يك معركه گير كه از آن دختر براي نمايش هاي خياباني اش استفاده مي كند. قيافة دختره هم خيلي دِفرمه (يك چيز در مايه هاي مرد فيل نما) و زشت است. منتها اين، يك واقعة حقيقي است كه من در بچگي ديده بودم. يك مرد ناقص الخلقه بزرگ اندام در محله كودكي من بود كه هميشه تأثير عجيبي روي من مي گذاشت. او پشت ماشين ها يا در معركه ها يا حياط مدرسه ها گدايي مي كرد.
پس چرا شخصيت فيلم شما، زن است؟
كاراكترم را زن فرض كردم تا حرف هاي بهتري بتوانم باهاش بزنم چون در اين جامعه، يك زن زشت بودن، خيلي فرق مي كند و از اين حرف ها. فعلا يك كارهايي دارم مي كنم. به تازگي يك از بازيگرهاي زن حرفه اي سينماي ايران كه خيلي توانا و جسور هم هست، از فيلم نامة من خبردار شد. خودشان پيشنهاد داد كه من براي بازي هستم. حالا من اسم نمي توانم ببرم، چون هنوز قطعي نيست. فعلا در مذاكرات اوليه به سر مي برم.
راستي قبل از مصاحبه گفتيد كه آمازون هم رفته ايد، به عنوان آخرين سؤال، يك كم از آن جا بگوييد.
نزديك 10 سال پيش براي يك كار مستند، با گروهي رفتيم آمازون . مستندي بود دربارة گياهاني كه جانوران با شناختن آن ها مي توانند مريضي شان را تشخيص بدهند. به جنگل هاي پرو رفتيم و جاهاي ديگر. تجربة مفصلي بود. براي من آن جا يك مهد ايدئولوژيكي بود. خيلي تجربة عجيبي بود. يك نوع اتوپياي بيولوژيكي زمين. نمي شود گفت، ولي اصلا نگاه من نسبت به دنيا، خدا و همه چيز، جور ديگري شد.