- هفته نامه فرهنگي - اجتماعي -جوانان‎/شماره۴۹ - شنبه ۲۶ آذر ۱۳۸۴ - - Dec 17, 2005
docharkhe
بازگشت كينگ كونگ
كارگردان ارباب حلقه ها با ساخت كينگ گونگ 200 ميليون دلاري رؤياي دوران كودكي اش را به واقعيت بدل كرد
021315.jpg
دل بستن يك هيولا به يك زن جوان مايه اصلي داستان كينگ كونگ است داستاني كه نسخه هاي زيادي از آن ساخته شده است .حالا جكسن روايت خودش را از اين ماجرا روانه پرده سينما كرده است
كيكاووس زياري
نسخة جديد كينگ كونگ به كارگرداني پيتر جكسن را مي توان بزرگ ترين ديو و دلبر تاريخ سينما دانست. اين فيلم مي خواهد همزمان، هم تماشاگران را بترساند و هم آن ها را تحت تأثير قرار دهد. جلوه هاي ويژة مدرن و تازه اي كه در فيلم به خدمت گرفته شده اند، گوريل واقعي تري را روي پردة سينما خلق كرده است. همچنين نگاه هاي كم و زيادي كه بين او و دخترك بخت برگشتة فيلم رد و بدل مي شود، زيباتر و جذاب تر از نسخه هاي قبلي است.
آرزوي كودكي
پيتر جكسن با سه گانة ارباب حلقه ها به شهرت بين المللي رسيد. او اسكار بهترين كارگرداني را براي قسمت سوم فيلم گرفت و همين اعتبار و موفقيت، راه را براي او هموار كرد تا جاه طلبانه ترين پروژة سينمايي خود را جلوي دوربين ببرد. كارگرداني نسخة دوباره سازي شدة كينگ كونگ ، آرزويي بود كه از سن 12 سالگي، ذهن اين فيلمساز نيوزيلندي تبار را به خود مشغول كرده بود. او در سن 9 سالگي، نسخة اصلي فيلم را تماشا كرد و ديدن همين يك فيلم، كافي بود تا او تصميم بگيرد در بزرگسالي فيلمساز شود.
كينگ كونگ پيتر جكسن، قبل از اين كه روي پردة سينماها برود، محبوب منتقدين سينمايي شد. از يك ماه قبل، همه از اين فليم به عنوان يكي از اميدهاي اصلي اسكار 2006 اسم مي بردند. البته شكي وجود ندارد كه جلوه هاي صوتي و تصويري فيلم، نامزد دريافت جايزة اسكار خواهد شد و به احتمال زياد، آن را نيز به دست مي آورد. اما بحث منتقدين سينمايي، بيشتر مربوط به جوايز بهترين فيلم و كارگرداني است. اعضاي اخمو و بداخلاق آكادمي اسكار، اغلب اوقات به دنبال فيلم هاي سنگين و غيرمتعارفي هستند كه يك كاراكتر مريض حال در نقش اصلي آن هاست. اما چنين به نظر مي رسد كه عشوه هاي دلرباي كينگ كونگ عظيم الجثه، آن قدر خريدار داشته باشد كه به جز دل ربودن از آن دارو (با بازي نائومي واتس)، عقل و هوش اعضاي آكادمي را هم ببرد.
تايتانيك جكسن
بعد از تايتانيك جيمز كامرون، صنعت سينما تقريبا فيلم بزرگ و پرخرج ديگري را به خود نديده است. اما بسياري كينگ كونگ را با اين پرفروش ترين فيلم تاريخ سينما مقايسه مي كنند. فيلم پيتر جكسن هم يك اثر پرخرج است. قرار بود هزينة توليد فيلم، حدود 185 ميليون دلار شود. (هزينة برآورد شدة اوليه، 150 ميليون دلار بود.) اما در روزهاي پاياني فيلم برداري، خبر رسيد كه در جيب تهيه كنندگان فيلم، ديگر حتي يك دلار هم نيست. فيلم بالاخره با هزينه اي 207ميليون دلاري به پايان رسيد. هم جكسن و هم كمپاني يونيورسال، بزرگوارانه اعلام كردند كه بالا رفتن هزينة توليد برايشان اهميتي ندارد! هنوز معلوم نيست چه كسي اين هزينة اضافي را پرداخت خواهد كرد و فعلا هر دو طرف، پرداخت آن را تقبل كردند. تايتانيك در آمريكا حدود 600 ميليون دلار فروش كرد و با يك فروش يك ميليارد و دويست ميليون دلاري، صدرنشين جدول فروش جهاني هم شد. تحليل گران اقتصادي سينما پيش بيني مي كنند كه كينگ كونگ به اين رقم فروش دست پيدا كند و حتي شايد آن را رد نيز بكند.
كينگ كونگ را با پرفروش ترين فيلم تاريخ سينما تايتانيك مقايسه مي كنند فيلم با هزينه اي 207 ميليون دلاري به پايان رسيد
كينك گونگ اصل
برخلاف نسخة دوباره سازي شدة سال 1976، نسخة جكسن به قصة فيلم اصلي وفادار مانده است. او در عين وفاداري به نسخة 1933، از تكنولوژي كامپيوتري و ديجيتالي قرن بيست و يكم بهره گرفته است. كينگ كونگ فيلم او به جز اندازة عظيم خود، بقية چيزهايش مثل يك ميمون معمولي است. همة بازيگران فيلم ـ و از جمله نائومي واتس كه نقش دلدادة كونگ را بازي مي كند ـ عقيده دارند كه گوريل اين فيلم، يك انسان كامل است.نتيجه تلاش ها و زحمت هاي جكسن و همكارانش يك فيلم سه ساعته است. مسؤولين كمپاني يونيورسال، عقيده دارند طولاني بودن زمان فيلم، باعث خستگي و دلزدگي تماشاگران نخواهد شد و آن ها تا دقايق پاياني فيلم با اشتياق به تماشاي قصة فيلم خواهند نشست. جكسن 44 ساله در دل يك ماجراي دلهره آور، يك قصة عاشقانه را تعريف مي كند. اين نوع قصه گويي در دل خود با يك تناقض بزرگ رو به رو است. اما جكسن، كار خودش را خيلي خوب بلد است.
نيوزيلند پنهان
جكسن براي فيلم برداري كينگ كونگ ، لوكيشن سرزمين مادري خود نيوزيلند را انتخاب كرد. او قبل از اين، ارباب حلقه ها (2001) را هم در همين مكان فيلم برداري كرده بود. به جز آشنايي جكسن با اين محل، لوكيشن هاي دل فريب و غريب اين سرزمين سرسبز به قصة كونگ،  رنگ و جلوة  ديگري مي داد. از زمان توليد سه گانة ارباب حلقه ها نيوزيلند مورد توجه صنعت سينما قرار گرفته و تعدادي از محصولات پر سر و صدا و معتبر سينمايي در اين كشور فيلم برداري شده است. جكسن، فيلم جديد خود را در يك سكوت خبري كامل، جلوي دوربين برد و حداقل خبر را در مورد توليد فيلم به رسانه هاي گروهي داد. تا يك ماه قبل حتي عكس هاي فيلم هم به مطبوعات ارائه نشده بود. بازيگران فيلم از گفت وگو با نمايندگان رسانه هاي گروهي منع شده بودند و هاله اي از ابهام، كل پروژه  را در بر گرفته بود. همين نكته بر جذابيت فيلم مي افزود و جكسن هم دقيقا همين را مي خواست.
دي وي دي قبل از فيلم
كاراكتر كينگ كونگ از 72 سال قبل به اين طرف، تبديل به يكي از دوست داشتني ترين هيولاهاي صنعت سينما شده است. تماشاگران در هر دوره اي خواسته اند كه او را دوباره روي پردة سينما ملاقات كنند. پيتر جكسن براي كينگ كونگ خود، فراتر از سازندگان دو فيلم قبلي رفته و يك نسخة سه بعدي از فيلم را هم آمادة نمايش كرده است. نكتة جالب، اين است كه اين نسخة سه بعدي، همزمان با نمايش عمومي و سراسري فيلم به نمايش درنمي آيد. جكسن و كمپاني يونيورسال تصميم گرفته اند اين نسخه را چند ماه بعد از اكران عمومي نسخة 35ميلي متري فيلم، روي پرده سينماها بفرستند. اما آن ها در عوض، دست به يك ابتكار ديگر زدند. جكسن حدود يك ماه قبل، يك نسخة دي وي دي از پشت صحنة فيلم خود روانة بازار ويديويي كرد. اين فيلم، چگونگي ساخت و توليد كينگ كونگ را به تصوير مي كشد. چنين اقدامي در تاريخ دي وي دي بي سابقه بوده است. به طور معمول، همراه با پخش دي وي دي هر فيلم سينمايي، بخشي از محتويات آن اختصاص به گزارش تصويري پشت صحنة آن فيلم دارد. اما اين بار و براي اولين بار، يك دي وي دي كامل فقط اختصاص به گزارش تصويري پشت صحنة يك فيلم دارد. يونيورسال و جكسن، مطمئن بودند كه اين كار مورد استقبال دوستداران سينما قرار خواهد گرفت. فروش خوب اين دي وي دي، نشان داد كه آن ها اشتباه نكرده اند.
رؤيا به حقيقت پيوست
پيتر جكسن يك بار در دوران نوجواني تلاش كرد تا با دوربين هشت ميلي متري خود، يك نسخة ارزان قيمت از قصة كونگ را بسازد.او براي خلق كاراكتر كونگ، حتي پالتوپوست مادرش را هم به امانت گرفت! اما آن فيلم، هيچ وقت آمادة نمايش نشد و با اين حال، پيتر نوجوان نا اميد نشد. او مطمئن بود كه روزي پروژه خانگي  اش را خواهد ساخت.

كينگ كونگ (2005)
كارگردان: پيتر جكسن
بازيگران: نائومي واتس (آن دارو)، جك  بلك (كارل دنهام)، آدرين برودي (جك درسيول)، اندي سركيس (كينگ كونگ در نماهاي نزديك)
يك گروه فيلم برداري، راهي يك جزيرة متروك و عجيب و غريب مي شوند تا يك موجود عظيم الجثه را پيدا كنند. هيولا به زن جوان كه همراه گروه است، دل مي بندد. كارل دنهام سرپرست گروه كه يك فيلمساز است، تصميم مي گيرد با استفاده از موقعيت پديد آمده، هيولا را به نيويورك ببرد و از طريق او ثروتي به جيب بزند.

ازوالت ديزني تا تعزيه
پس از سال ها فيلمسازي در آمريكا، به تازگي به ايران آمده و كلي از تبليغات بامزه تلويزيون كار اوست. در ضمن خواهرزاده سهراب سپهري هم هست
021402.jpg
صحبت قشنگي نيست. ولي تفاوت عمدةسينماي ما و سينماي آن طرف، بي ضابطه بودن سينماي ايران است
فاطمه عبدلي
آقاهه نشسته، دارد روزنامه مي خواند. طبقة بالا خانمي دارد جارو برقي مي كشد. چشم هاي آقا گرد مي شود. موهايش كشيده مي شود و ويژ به طرف سقف. جارو برقي، آقاهه را اين طرف و آن طرف مي برد. اين، تبليغ يك جارو برقي بود. يادتان هست؟ جلال فاطمي سازندة اين تبليغ و تبليغ جارو برقي اي كه رنگ هاي گربه را مي كشيد و كلي ديگر از تبليغ هاي صا ايران است. ولي قبل از همة اين ها، او يك فيلمساز است كه شش هفت سال پيش، بعد از بيست سال به ايران آمده. او با فيلمسازهاي مطرح زيادي برخورد داشته و از فيلم بلندش به نام نوزاد اتمي هم در جشنواره هاي مختلف خارجي مثل اوكلاها ما وهيوستن تقدير شده. نوزاد اتمي در اكثر شبكه هاي تلويزيوني كاليفرنيا، نيويورك و سيدني به نمايش درآمده. او در امريكن هارت با بازي جف بريجز ، دستيار تدوين بوده و در one from the heart كاپولا هم به عنوان دستيار طراح صحنه كار كرده است. ولي به قول خودش متأسفانه هيچ كدام از اين ها فيلم هاي خوبي از آب در نيامدند. جالب است بدانيد فاطمي خواهرزادة ناخلف سهراب سپهري هم هست، پسر پريدخت سپهري. او خاطرات زيادي از دايي اش دارد كه قرار شد بعد سر يك فرصت ديگر، مفصل با او دربارة سپهري صحبت كنيم. فاطمي در حال حاضر، مشغول كارگرداني يك اپيزود از يك سريال تلويزيوني است و يك فيلم نامة سينمايي هم آمادة ساخت دارد.
فاطمي تيتراژ فيلم حكم را هم ساخته بود و با اين كه خود كيميايي از آن راضي بوده، ولي بنا به دلايلي، از آن استفاده نشده است.
چرا بعد از اين همه سال برگشتيد ايران؟
من پانزده شانزده ساله بودم كه به آمريكا رفتم. ولي هميشه مي خواستم برگردم. خيلي وقت ها تابستان ها مي آمدم ايران. راستش بعد از چند سال، ديگر از ترس سربازي نيامدم. بعدها فهميدم (بعد از 15 سال) كه امام خميني همان سال، متولدين سال تولد من را معاف كرده بودند و ما خبر نداشتيم. حتي يك پولي هم براي معافي داده بوديم كه بعد به ما برگرداندند.
چي شد كه سينما را با انيميشن در مدرسه والت ديزني شروع كرديد، ولي بعد، آن را بي خيال شديد و رفتيد سراغ فيلمسازي؟
يك بار به صورت اتفاقي، مدرسه اي را در كاليفرنيا ديدم به نام كَل آيت. به مدرسه والت ديزني معروف است. در واقع، يك جور دانشگاه هنري است. يك بار همين جوري يكي از اين دفترچه خط خطي هايم (استوري بورد هايم) را برايشان فرستادم. دو هفته بعد تماس گرفتند كه بيا، ثبت نام هستي. خلاصه كلي تعجب كردم. رفتم آن جا و چند سالي انيميشن كار كردم. آن موقع، ايران درگير و دار انقلاب بود. من هم تابستان ها مي آمدم ايران. يك سال، درست توي 17 شهريور معروف، ايران بودم و خيلي تحت تأثير قرار گرفتم. خلاصه روحيه و فضايم سياسي بود. آن زمان، هيچ كس از سيستم شاه راضي نبود. به هر حال در كارهاي انيميشن من، هميشه يك تم سياسي وجود داشت. يك روز يكي از استادهاي من آمد و گفت: ببين تو رئال (واقعي) كار مي كني. چرا آمده اي سراغ انيميشن؟ چرا به فيلم فكر نمي كني؟ خلاصه اين يك جرقه بود. من هم مدت ها فكر كردم و بعد تغيير رشته دادم و رفتم فيلمسازي.
پس مستندسازي تان هم از اين جا شروع شد؟
بعد از فارغ التحصيل شدن، كار حرفه اي من تدوين بود و ساخت كليپ ها و فيلم هاي موزيكال براي گروه هاي موسيقي راك  اند رول و اين ها. بعد از صد و خرده اي كار تبليغاتي و اين طور كارها براي تلويزيون آمريكا، شروع كردم به ساخت فيلم كوتاه. يك كار مستند هم ساختم دربارة كارگران معدن او رانيوم در ايالت يوتاي آمريكا. اين مستند سر و صدا كرد. چون ما وضع كارگرهاي آن جا را نشان داديم كه واقعا تكان دهنده بود. مثلا كارگرها اين سنگ ها را برمي داشتند و مي بردند خانه و به هم مي گفتند: ببينيد چقدر اين سنگ گرم مي كند. يا آن جا پر از آدم هايي بود كه قبلا يكي كليه اش را برداشته بود، و يا آن يكي حلقش را بريده بود. همه از عوارض ناشي از اين كار. خلاصه يك معدن دار 85 ساله و كلانتر آن جا به خاطر اين اعتراض بركنار شدند. من اين مستند را فرستادم براي آقاي كوستا گاوراس (كارگردان Z و حكومت نظامي ) تا بودجه اي بدهند و كار را مفصل بسازيم.
مجبور شديم كلي دود به تعزيه اضافه كنيم البته كار خيلي بهتر شدحتي سر صحنه ها خودم هم بغضم گرفت
اين ها همه قبل از فيلم بلندتان نوزاد اتمي بود؟
بله. تهيه كنندة نوزاد اتمي ، خودم بودم. يعني از جيب خودم. به خاطر همين هم يك سال و نيم طول كشيد. داستان در جنگ جهاني دوم اتفاق مي افتد. خانم بارداري به دنبال پناهگاهي مي گردد كه بچه اش را به دنيا بياورد. خلاصه با كسي برخورد مي كند كه مي خواهد او را به دهكده شان ببرد و كمكش كند. درد زن هم شروع مي شود و در اين فاصله، خوابش مي برد و دچار يك كابوس مي شود. كابوس يك شهر زيرزميني كه شهر كابوس هاي انسان هاست. پر از آدم هايي كه دچار فقر مالي، بيكاري، فساد و... هستند و مأمور مي شوند بيايند در خواب آدم هاي زميني. خلاصه بعد از ديدن اين خواب، زن كه بيدار مي شود، بچه اش به دنيا آمده و خودش مي ميرد. يك كار تركيبي بود كه من در آن، از نماهاي مستند خبري از جمله جنگ ايران و عراق استفاده كردم.
حالا چرا جنگ ايران و عراق ؟
دوست داشتم يك حرف ايراني هم داشته باشم. آدم وقتي جايي مهاجر مي شود، دلش لك مي زند براي هويت خودش، فرهنگ كشور خودش. دوست دارد هر طور شده، فضاي ايراني هم به كارش بدهد. به هر حال، اين كار، يك جور كلاژ است. من براي تكه تكه هاي مستندش پول مي دادم.
بين سينماي ايران و سينماي آمريكا چه فرقي مي بينيد؟
شايد چيزي كه مي خواهم بگويم، صحبت قشنگي نباشد. ولي تفاوت عمدة اين دو سينما، بي ضابطه بودن سينماي ايران است. سينماي ايران، ديسيپلين خاصي ندارد. آن جا پول حرف اول را مي زند و استعداد. ولي اين جا شايد احساس يا مسائل ايدئولوژيك، حرف اول را بزند. اين حرف ها كمي تكراري مي شود، ولي به نظر من اين جا پر است از آدم ها و جوان هاي بااستعداد و پر انرژي. ولي اين طور آدم ها بايد زرنگ باشند تا بتوانند كار كنند. در صورتي كه ممكن است يكي اصلا استعداد و خلاقيت نداشته باشد يا ابتداي ترين مباني فيلمسازي هم در چنته اش نباشد، ولي بشود يك فيلمساز.
شما از نزديك با فضاي پشت صحنه سينماي ايران و سينماي آمريكا به خوبي آشنا هستيد. تفاوتي يا چيز جالبي اين وسط ديده ايد؟
مثلا در اين جا يك نفر براي در آوردن گرية يك بچه، محكم مي زند تو گوش بچه تا اشكش طبيعي باشد. اين را با افتخار، همه جا هم مي گويند. اين قضيه در جشنواره هاي خارجي  فاش مي شود كه مثلا در ايران، اين كار يك روش جديد براي بازي گرفتن است! پشت صحنة بعضي از فيلم هاي اين جا يك ژانر وحشت است با داد و بيداد و يا متوسل شدن به يك چيزهايي، بازي مي گيرند. يا بعضي زير آبي رفتن ها، يا خاله زنك بازي ها كه من تا حالا نديده ام. به شدت هم اين جور مسائل، راندمان كار را پايين مي آورد.
يعني اين بي نظمي كه مي گوييد، مشكل اصلي سينماي ايران است؟
ببينيد، آن جا هر چيزي يك صنف دارد. در صورتي كه من تا حالا در ايران همچين چيزي نديده ام. مخصوصا براي رده هاي پايين كه مجبور مي شوند هر راهي را كه جلوي پايشان مي گذارند، قبول كنند. مثلا آن جا صنف دارندگان ماشين هاي سنگين كه در فيلم ها شركت مي كنند، يا كاميون دارهاي سينمايي، وجود دارد. فكر كنيد چه نظمي و چه حساب كتابي برقرار مي شود. كسي نمي تواند كارش را انجام ندهد. چون يك جايي هست كه بازخواست اش مي كند. يا از آن طرف، حق كسي ضايع نمي شود، چون صنفي وجود دارد كه از حقوقش دفاع مي كند.
شروع كارتان در ايران با تبليغات بود يا فيلم داستاني؟
تا آن موقع، بالاي سيصد تا كار تبليغاتي در آمريكا كرده بودم. برادرم شركتي داشت به اسم رسانة پويا كه بيشتر، كار مستند انجام مي داد. ولي با آمدن من، عمدة كارش تبليغات شد. آن زمان، صا ايران كم كم تبديل شده بود به يك غول الكتريكي در ايران. ديگر ما همه كارهاي تبليغاتي اش را انجام مي داديم، همة آن هر روز، بهتر از ديروز ها را. بعدش هم همان تبليغات جارو برقي پارس خزر را كه مي دانيد.
021399.jpg
جلال فاطمي (نفر وسط) در پشت صحنة تنها فيلم بلندش نوزاد اتمي يك كار تركيبي كه در آن از نماهاي مستند جنگ ايران و عراق هم استفاده كرد
كه خيلي هم صدا كرد و پر طرفدار شد.
آره، خيلي گل كرد. يك بار يك تلفني از قصبه اي از استان فارس به پارس خزر مي شود كه آقا چهارصد تا از آن جاروها كه آن مرد را از جايش مي كند، براي ما بفرستيد. خلاصه اين ها اول فكر مي كنند طرف دارد مسخره شان مي كند. بعد مي فهمند نه، واقعا اين يك سفارش از انجمن شهر است! خلاصه تمام استوك هاي كالايشان آن سال تمام شد. بعدش هم براي قدرداني، يك جاروبرقي هم به ما دادند!(مي خندد) يادگاري خوبي بود.
از كاري كه الان داريد مي كنيد، برايمان بگوييد.
اين كار مجموعه 6 تا تله فيلم است در مايه هاي فيلم هاي معنا گرا كه براي شبكه ها دارد ساخته مي شود. آقاي رستكاري هم فيلم نامه  هايش را نوشته اند. خلاصه من هم از يكي از اين قسمت ها خيلي خوشم آمد و الان هم دارم كارگرداني اش مي كنم. كار براي محرم قرار است آماده شود. ماجراي سه دختر بالا شهري است (شيوا بلوريان ـ مريم سلطاني ـ نفيسه روشن) كه درگير قضايايي مي شوند. كار، تعزيه دارد؛ نور و موسيقي و حركت دوربين هاي فوق العاده اند و... حالا ان شاء الله در بيايد و ببينيم نظر مردم چي است. البته ما يك دور كار را گرفتيم و صحنه ها را ساختيم. بعد گفتند ما ديگر در تلويزيون تعزيه نمي توانيم داشته باشيم و نمي شود و اين حرف ها. ما هم مجبور شديم همان صحنه ها را بگيريم با كلي دود، تا ديگر آدم ها خيلي معلوم نباشند. خلاصه خوب شد. اتفاقا قشنگ تر هم شد. خودم در آن صحنه ها و ظهر عاشورا بغض گلويم را گرفت.
كار بعدي تان چي است؟
شروع كردم يك فيلم نامة سينمايي را به نام ناگهان زيبا شد اين طرف و  آن طرف بردن (براي پيدا كردن تهيه كننده). اين فيلم نامه، داستان يك دختر ناقص الخلقه است كه بين دو نفر گير افتاده. يك مددكار و يك معركه گير كه از آن دختر براي نمايش هاي خياباني اش استفاده مي كند. قيافة دختره هم خيلي دِفرمه (يك چيز در مايه هاي مرد فيل نما) و زشت است. منتها اين، يك واقعة حقيقي است كه من در بچگي ديده بودم. يك مرد ناقص الخلقه بزرگ اندام در محله كودكي من بود كه هميشه تأثير عجيبي روي من مي گذاشت. او پشت ماشين ها يا در معركه ها يا حياط مدرسه ها گدايي مي كرد.
پس چرا شخصيت فيلم شما، زن است؟
كاراكترم را زن فرض كردم تا حرف هاي بهتري بتوانم باهاش بزنم چون در اين جامعه، يك زن زشت بودن، خيلي فرق مي كند و از اين حرف ها. فعلا يك كارهايي دارم مي كنم. به تازگي يك از بازيگرهاي زن حرفه اي سينماي ايران كه خيلي توانا و جسور هم هست، از فيلم نامة من خبردار شد. خودشان پيشنهاد داد كه من براي بازي هستم. حالا من اسم نمي توانم ببرم، چون هنوز قطعي نيست. فعلا در مذاكرات اوليه به سر مي برم.
راستي قبل از مصاحبه گفتيد كه آمازون هم رفته ايد، به عنوان آخرين سؤال، يك كم از آن جا بگوييد.
نزديك 10 سال پيش براي يك كار مستند، با گروهي رفتيم آمازون . مستندي بود دربارة گياهاني كه جانوران با شناختن آن ها مي توانند مريضي شان را تشخيص بدهند. به جنگل هاي پرو رفتيم و جاهاي ديگر. تجربة مفصلي بود. براي من آن جا يك مهد ايدئولوژيكي بود. خيلي تجربة عجيبي بود. يك نوع اتوپياي بيولوژيكي زمين. نمي شود گفت، ولي اصلا نگاه من نسبت به دنيا، خدا و همه چيز، جور ديگري شد.

دست پخت هاي تبليغاتي
021309.jpg

فيلمسازي به سبك حرفه اي
فاطمي براي همه كارهايش استوري بورد مي كشد،چه سريال چه فيلم بلند و چه تيزر تبليغاتي
021312.jpg
خودش مي گويد نه تنها كار عجيب و اضافه اي نيست بلكه كار با استوري بورد راحت تر مي شود. استوري بورد كه مي دانيد چيست؟ كاري كه در سينماي حرفه اي دنيا رايج و جاافتاده است و آدم هايي مي نشينند نمابه نماي كار را با جزئيات مي كشند. انگار كار يك بار فيلم برداري شده باشد. به هر حال در سينماي ما كه خيلي خبري ازش نيست ولي فاطمي آن را كار عادي و معمولي مي داند.

جلال فاطمي از سهراب سپهري مي گويد
دايي جون سهراب
لذت بخش ترين دوران زندگي ام وقتي بود كه با خانواده مادري خاله ها و دايي سهراب به قريه اي به اسم چنار مي رفتيم. شوهرخاله ام آن جا ويلا داشت. دايي جون سهراب صدايش مي كرديم. آن روزها با او به كوهنوردي و بيابانگردي مي رفتيم. سهراب، مرغ مهاجر را مادرم نوشت.
پريدخت با سهراب فاصلة سني كمي داشتند. هميشه با هم بودند. با هم شب شعر مي رفتند. آن ديالوگ هاي چرا گرفته دلت، مثل اين كه تنهايي... براساس چيزي بود كه بين مادرم و دايي جون سهراب رد و بدل شده بود. در خانة بابل مان اتاقي داشتيم به اسم اتاق سهراب . وقتي دايي نبود، مادرم در اتاق را قفل مي كرد تا بچه ها به وسايل دايي دست نزنند. دايي سهراب، مسافر را در همان اتاق خانة ما گفت. آخرين باري كه ديدمش، قبل از انقلاب بود. شاه در رفته بود. آخرين سفري بود كه با سهراب به قرية چنار رفته بوديم. راه ها را بسته بودند. نا آرامي بود. سهراب هم ناآرام بود. نمي توانست لندرورش را بردارد و راحت به اين طرف و آن طرف برود و شعر بگويد و نقاشي بكشد. نمي دانم چرا خانوادة ما فكر مي كنند هر چيز را هر چه ديرتر بگويند، فرق مي كند. سال سوم دانشگاه بودم،  در آمريكا پسرخاله ام نزديك لس آنجلس زندگي مي كرد. اول به او كه بزرگ تر بود، گفته بودند. او هم به من زنگ زد و خبر را داد. خبر مرگ دايي جون سهراب را. ضربه اوليه راخوردم. به من دلداري مي دادند: جلال خوشحال باش، دايي راحت شد. اين آخري ها خيلي زجر مي كشيد. ياد وقتي هايي مي افتادم كه از قريه ها رد مي شديم. همان قرية گلستانه . دايي سهراب مي آمد. سراغم مي گفت: جلال. توجيغ اين شاخه رو شنيدي و پايت را گذاشتي رويش؟  ما بچه ها عاشق سهراب بوديم. خوشي مان دايي بود كه از شعر و نقاشي فاصله مي گرفت و با ما بازي مي كرد و مي شد دايي سهراب .

كنار رنجروور سبزاسپيلبرگ
وقتي فاطمي مشغول فيلمسازي در آمريكا بوده با فيلمسازهاي زيادي برخورد داشته اين ها چندتايي از آن ها هستند
021360.jpg
روزي به عنوان دانشجو براي سفر علمي رفتيم به استوديوي آقاي كاپولا. ايشان به ما گفتند: كدامتان علاقه داريد به عنوان كارآموز بياييد سركارهاي من؟ من و يكي دو تاي ديگر از بچه ها دستمان را بالا كرديم.
اين طور شد كه دستيار صحنة آن فيلم one from the heart شدم. چون من از همان موقع، طراحي صحنه را دوست داشتم. خلاصه پشت صحنه هاي فيلم هاي ايشان، تجربة خوبي بود و چيزهاي زيادي ياد گرفتم.
021378.jpg
شيفتة شخصيت و فيلمسازي آقاي كوبريك بودم. وقتي فوت شدند، واقعا منقلب شدم. برايش محراب دست كردم. قبلا هم خيلي سعي كرده بودم به ايشان نزديك بشوم. از طريق وكيلش در لس آنجلس. (خود آن وكيل هم دو تا منشي داشت.) وكيلش خيلي هم آدم گردن كلفتي بود و نامه اي را از طريق او به دست آقاي كوبريك رساندم. در آن نامه از شان گله كرده بودم كه چرا آن قدر بسته كار مي كنند و من حاضرم همه جوره باهاشان كار كنم و از نزديك با كارشان آشنا بشوم. ولي خب ايشان هيچ وقت جوابم را نداد.
021372.jpg
با آقاي تري گيليام (كارگردان فيلم برزيل) مكالمه هايي داشتم. با ايشان گپ مي زدم. اولين بار كه ايشان را ديدم، به دانشگاه ما آمده بود. همه مي خواستند از او امضا بگيرند و من كارت ويزيتم را دادم به اش. (گفتم با من كاري داشتيد زنگ بزنيد) كلي خنديد. با كسي شوخي كردم كه خودش همه را در فيلم هايش مي گذاشت سر كار.
021366.jpg
روزي جلوي يك اسباب بازي فروش، به صورت اتفاقي، اسپيلبرگ را ديدم. فوق العاده آدم متين و مهرباني بود. بعدها با هم نامه پراكني هايي داشتيم. فيلم هاي من را مي ديد و خيلي متواضعانه نظر مي داد. به من مي گفت: فيلم شما هنري است، ولي مي داني كه ما فيلم هاي گيشه اي مي سازيم. خلاصه آن جا، جلوي آن مغازة اسباب بازي فروشي، چنان برخورد دوستانه اي با من (يك فيلمساز ناشناس ايراني) داشت، كه انگار نه انگار يكي از بزرگ ترين فيلمسازهاي دنياست آن هم در اوج شهرتش، زماني كه پارك ژوراسيك را مي ساخت. همراه همسرش بود (همان بازيگري كه در اينديانا جونز با هرسيون فورد بازي مي كرد). به من گفت با ما تا كنار ماشينمان بيا. كلي هم اسباب بازي خريده بود. نيم ساعتي كنار آن رنجروور سبز آقاي اسپيلبرگ ايستاديم و گپ زديم. هنوز دست خطش را دارم به من چند تا شماره تلفن داد و گفت اگر اين جا نبودم، با اين يكي يا اين يكي شماره تماس بگير. حتما فيلم هايت را بفرست ببينم. مرد چند ميليارد دلاري و غول اقتصادي آن زمان، جلوي من ايستاده بود. با تي شرت رنگ روشن و شلوار قديمي اش به من چند تا شماره مي داد تا حتما پيدايش كنم.

درباره كارگردان
پيتر پا برهنه و ديويد افسرده
حسين شريف
نهايت كمال يك مرد، اين است كه در بزرگسالي به همان جديتي برسد كه در كودكي هنگام بازي داشته است يك فيلسوف آلماني آن ها نااميدمان مي كنند. ديگر مثل قبل ترها نيست كه هرسال، دلمان را به اين خوش كنيم كه هر اتفاقي بيفتد، لااقل از هركدامشان فيلمي اكران مي شود كه مطمئنيم توي سالن يا خانه، مي لرزاندمان؛ از ترس يا شوق يا هيجان.آن وقت ها خيلي كه طول مي كشيد، مي شد دو ـ سه سال. ولي ديگر ردخور نداشت. مي دانستيم كه خيلي زود از خجالت مان درمي آيند.
ولي حالا نمي دانيم. اصلا هم معلوم نيست. فينچر از بعد از اتاق وحشت هيچ فيلمي نساخته. تا حالا بيشتر از پنج شش پروژه عوض كرده. از راما ي آرتورسي كلارك گرفته تا اقتباس يك كميك خفن و حتي اربابان داگ تاون كه تا لحظة آخر قرار بود روي صندلي كارگرداني اش بنشيند. ولي باز هم ترجيح داد اصل كار را بسپرد دست يكي ديگر و خودش بشود تهيه كنندة اجرايي. لوك بسون هم كه خيلي وقت پيش خيال همه را راحت كرده بود؛ كه فيلمسازي كار دهن صاف كني است و خيال ندارد بيشتر از تعداد مشخصي فيلم بسازد. او هم زده توي كار حمل و نقل عمومي و فعلا ترجيح مي دهد تاكسي۱ و تاكسي۲ و ترانسپورتر تهيه كند.
جيمز كامرون هم كه بعد از تايتانيك نتوانست از پس تصويرِ آقاي كامرونِ يك ميليارد و هشتصد ميليون دلاري بربيايد و تا همين امسال ـ يعني هفت هشت سال بعد از تايتانيك ـ فيلم داستاني بلندي نساخته. لابد از ترس اين كه شكست تجاري بخورد يا كسي تحويلش نگيرد، يا هر اتفاق ديگري كه آن آقاي كامرونِ ديگر دوست نداشته باشد.
ديگر نمي توانيم دلمان را با تصوير رؤيايي آن ها خوش كنيم. واقعيت ماجرا بدجور روي سرمان هوار شده. بچه ها كوتاه آمده اند. ديگر جوان نيستند، بزرگ تر (پيرتر؟) شده اند و خبري از آن شور و شوق و ميل به مبارزه تويشان نيست. واقعيت اين است كه آن جوان ها، همان بمب هاي متحرك خلاقيت كه هيچ وقت نمي شد حركت بعدي شان را پيش بيني كرد، به آدم هاي ميانسال و سر به زيري تبديل شده اند كه يا دارند پول درمي آورند يا بايد كمپاني شان را بگردانند، يا ديگر حال و حوصلة فيلم ساختن و رو به رو شدن با سختي هاي كار را ندارند و يا شايد هم ـ كسي چه مي داند ـ دچار بحران ميانسالي شده اند و فكر مي كنند، نهايتا فرقي هم نمي كند؛ يك فيلم كمتر يا بيشتر كه قرار نيست چيزي را عوض كند.
اما اين يكي فرق مي كند. اين كارگردان پشمالوي چاق ـ كه ديگر چاق نيست و حسابي لاغر كرده ـ با بقيه شان فرق مي كند. خيلي زود و بعد از يك پروژة سنگين و چند صدميليون دلاري با كلي ذوق زدگي رفته سراغ پروژة بعدي و انگار فيلم قبلي را به كل از ياد برده. دومين فيلم پرفروش تاريخ سينما را ساخته و تنها فيلمي كه بعد از تايتانيك از مرز يك ميليارد دلار عبور كرده. ولي برايش اهميتي ندارد اگر فيلم بعدي اش شكست بخورد. مهم اين است كه سعي كند فيلم خوبي از آب دربياورد. براي همين هم وقتي بودجة اولية 185 ميليون دلاري فيلم ته مي كشد، كوتاه نمي آيد و كار را ادامه مي دهد. آخرسر هم با برادران وارنر قرار مي گذارد كه باقي 22 ميليون دلار خرج شده را با هم پرداخت كنند؛ از جيب! حواسش هم هست كه با اين كارها اگر فيلم در گيشه شكست بخورد، هرچقدر هم از قِبَل ارباب حلقه ها ثروت و اعتبار كسب كرده باشد، باز معلوم نيست دوباره بتواند از جايش بلند شود. ولي حتي اين هم مهم نيست. استاد، رؤياهايي دارد كه بايد باهاشان كنار بيايد. بچه كه بوده، كينگ كونگ را ديده و فهميده كه دوست دارد خودش هم از همين چيزهايي بسازد كه روي پرده يا توي تلويزيون پخش مي كنند. لازم هم نديده خودش را تا سال 2005 معطل حمايت مالي برادران وارنر كند. همان سال ها توي خانه و با يك دوربين 8 ميليمتري و پالتوپوست مادرش؛ اولين كينگ كونگ پيترجكسن را ساخته. حالا چرا بايد از ساختن يكي ديگر بترسد؟
از تماشاي پشت صحنه هاي ارباب حلقه ها چيزهاي زيادي درمورد او دستگيرتان مي شود. با قيافة ژوليده اي كه معلوم است يك هفته اي است درست و حسابي نخوابيده، روي كاناپه ولو شده و پاهاي برهنه اش ـ دقيقا! اوخيلي وقت ها با پاهاي برهنه اين طرف و آن طرف مي رود ـ را گذاشته روي دسته مبل و خسته، ولي با وسواس، كارها را راست و ريس مي كند.وسط همة اين صحنه ها يكي هست كه بيشتر از بقيه جلب توجه مي كند. بر و بچز، ماكت كوچكي از برج سارومان ساخته اند و يك دوربين كوچك لوله مانند هم داده اند دست آقاي كارگردان. دوربين با سيم به يك مانيتور وصل است و اين طوري جكسن مي تواند زوايا و قاب هاي مختلف را امتحان كند. صحنة بانمكي است.
درست وسط همة آن تكنيسين هاي جاافتاده و قدبلند، يك كوتولة چاق و شلوارك پوش هست كه مدام دارد دور خودش و برج كوچكي كه برايش درست كرده اند مي چرخد. حواسش به هيچ يك از آن دكوراتورهاي حرفه اي، نگاه هاي متعجب شان و لبخندهايي كه يواشكي با هم رد و بدل مي كنند، نيست. چشمش فقط به دوربين كوچكي است كه دستش داده اند و دارد هي توي هوا بالا و پايين مي بردش؛ درست مثل بچة كوچكي كه دارد با هواپيماي اسباب بازي اش، هواپيما بازي مي كند.

فهرست
نامه به سردبير
نامه ها‎/ فهرست
سينما تلويزيون
اخراجي ها
تهراني پر از سينما!
رويدادهفته
گوي طلايي و تمشك طلايي
تلويزيون
خداحافظ آقاي دست و دلباز
نوذري هاي زنده
نان سنگك صبح هاي جمعه
سه نسل را خنداند
ورزشي
آنگولا دوستت داريم
تومث هيچ كسي نيستي
رويدادهفته
خوره ها ازجام  جهاني مي گويند
جمله هاي دهان سوز
چهار ستاره مقابل ايران
رقابت براي ميكروفن جام جهاني
سه شهر مقدر
يك سمبل پشمالو
بزرگ ترين ماهي طلايي در قلاب نعلبنديان
عشق سياه و سفيد جهاني
اجتماعي
سرزنش و ملامت بسيار، آتش لجاجت را شعله ور مي كند
زندگي
جشنواره جوان خوارزمي هفت ساله شد!
فقط چند سانتي متر تا خفگي!
رويدادهفته
سينما
بازگشت كينگ كونگ
ازوالت ديزني تا تعزيه
دست پخت هاي تبليغاتي
فيلمسازي به سبك حرفه اي
دايي جون سهراب
كنار رنجروور سبزاسپيلبرگ
پيتر پا برهنه و ديويد افسرده
دانش
نه همين صورت زيباست !
كندن و چسباندن صورت
تكنيك آمريكايي
كتاب ها و فيلم ها
روزها
فوت مولانا ۲۶ آذر، 17 دسامبر 1273 م
پيشگويي هاي مرد مريخي
وقتي نابغه و نويسنده يكديگر را ديدند
رويدادها
جهان كوچك
مي گيرند و مي برند
وقتي عوضي ها عوضي مي گيرندت
من فقط زدم تو گوشش
هنر روز
بندري كنار كوير
|  فهرست  |  سينما تلويزيون  |  تلويزيون  |  ورزشي  |  اجتماعي  |  زندگي  |  دانش  |  سينما  |
|  روزها  |  جهان كوچك  |  هنر روز  |  شناسنامه  |  مهمان هفته  |  راهنما  |  سبك زندگي  |  گزارش  |
|  موفقيت  |   نيم رخ ، تمام رخ  |  يادداشت  |  گالري  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |