- هفته نامه فرهنگي - اجتماعي -جوانان‎/شماره۴۸ - شنبه ۱۹ آذر ۱۳۸۴ - - Dec 10, 2005
docharkhe
زندگي خصوصي آقاي پاتر
تاحالا از خودتان پرسيده ايد چرا هري از همه پر فروش تر، محبوب تر و موفق تر است؟ اين ها چندتا از حدس هاي اوليه ما هستند
020799.jpg
مقدمه مي خواهيد چه كار؟ كتاب ها، تا حالا بيشتر از۳۶۰ ميليون نسخه فروخته اند و به 63 زبان ترجمه شده اند. (حتي به لاتين!) فقط سه فيلم اول روي هم، دو ميليارد و سيصد و شصت و يك ميليون دلار فروخته اند و فيلم چهارم تنها تا هفتة سوم فروش۵۶۰، ميليون دلار به جيب كمپاني برادران وارنر ريخته. (تازه اين جداي از فروش دي.وي.دي و محصولات جانبي است).
شما كه نمي خواهيد بگوييد اين اتفاق براي هر كتابي كه اين روزها خوب نوشته شود، مي افتد؟ مي خواهيد؟

حسين شريف
مهارت رولينگ در نويسندگي هرقدر هم كه باشد باز نمي تواند به تنهايي دليل قانع كننده اي براي اين اتفاق بزرگي باشد كه به اسم هري پاتر دارد دور و برمان مي افتد. وگرنه، اين همه قصه هاي سرگرم كننده و بانمك و پرجزئيات هست. كدامشان توانسته اند چنين سر و صدايي به پا كنند؟
چند پاراگراف بعدي، چند تا از حدس هايي هستند كه از الان مي شود براي توضيح اين ماجرا ازشان كمك گرفت. براي دلايل محكم و كامل بايد صبر كرد. حالا خيلي زود است.
آقاي پاتر به مدرسه مي رود
درست كه در هاگوارتز جادوگري تدريس مي كنند، ولي هر چه باشد، هاگوارتز باز يك مدرسه است. مدرسه ها هم در همه جاي دنيا از تعداد زيادي عنصر غيرقابل تحمل و تعداد معدودي عنصر به شدت دوست داشتني و فراموش نشدني تشكيل مي شوند.
همه جا بايد با مدير، يك جور، با معاون يا ناظم، يك جور و با آبدارچي يا سرايدار هم يك جور سر و كله بزنيد. معلم ها هم هستند؛ معلم هاي سخت گير، معلم هاي خنــــده دار و معلم هاي متوسـطي كه فقط بعضي وقت ها مي شود گذاشتشان سر كار. همه جا، بچه هاي پشت نيمكت با هم دوست مي شوند، با هم عمل زجرآور درس خواندن و سر كلاس نشستن را به يك فرايند همچنان سخت، ولي قابل تحمل تبديل مي كنند، بيشتر از چيزهايي كه معلم ها به شان ياد مي دهند از همديگر چيز ياد مي گيرند، بزرگ مي شوند و هر وقت بتوانند از معلم هاي عوضي انتقام مي گيرند.
اين ها، فقط بخشي از تجربيات مشترك ماست؛ ما چند ميليارد نفري كه در جاهاي مختلف كرة زمين، زماني پشت نيمكت هاي مدرسه نشسته ايم. به همين خاطر با هم شباهت هايي پيدا كرده ايم و حالا از خواندن داستان هايي كه آن روزها را يادمان مي اندازند، لذت مي بريم.
آقاي پاتر موج سواري بلد است
اين يكي خيلي ساده است. كافي است كتاب با همة جذابيت هايش، خودش را تا سطح مشخصي بالا بكشد. از آن جا به بعد، همان گرد و خاكي كه دور و برش به پا شده، كار خودش را مي كند. اسم كتاب را به گوش بقيه مي رساند، كنجكاوي آن ها را برمي انگيزد و ترغيبشان مي كند تا كتاب را بخوانند؛ آدم هايي كه اگر اين سر و صدا و همهمه نبود، اصلا از وجود چنين كتابي خبردار نمي شدند، اما حالا يكي از طرفدارانش هستند.
آقاي پاتر در هزاره سوم زندگي مي كند
بياييد حدس بزنيم موفقيت ميليارد دلاري هري به چه چيزهايي احتياج دارد. به اينترنت؛ كه هم پيش فروش و فروش بين المللي و چند ميليوني اش را امكان پذير كند، هم پاتوقي بشود براي طرفدارانش كه از همه جاي دنيا بنشينند كنار هم و دربارة دنياي هري با هم حرف بزنند. به يك اقتصاد به شدت به هم پيوسته و در عين حال گسترده هم نياز دارد تا چاپ، توزيع و تبليغ همزمان اين تعداد كتاب را ميسر كند. به روابط فرهنگي نزديك و پيچيدة ملت ها احتياج دارد تا ترجمة سريع و بلافاصلة كتاب به زبان هاي ديگر را ممكن كند. به شبكه هاي ماهواره اي، مجله ها و روزنامه ها نياز دارد تا موج هري پاترخواني را تشديد كنند و اسم كتاب را به گوش آن ها كه هنوز اسمش را نشنيده اند برسانند (همين كاري كه ما الان داريم مي كنيم). و مهم تر از همه، به مردمي احتياج دارد كه اگرچه در كشورهاي مختلف و فرهنگ هاي متفاوت زندگي مي كنند، ولي ـ با وجود همة تفاوت ها  ـ تجربة زندگي روزمره شان آن قدر به هم شبيه شده كه همگي مي توانند از يك كتاب واحد، لذت ببرند؛ قهرمان ها و حوادثش را درك كنند و با آن ها هم ذات پنداري كنند.
(فكرش را بكنيد! اين همه آدم در آنِ واحد، مي توانند هري پاتر را بفهمند و از آن لذت ببرند. ديگر نبايد تا رسيدن به دنياي قشنگ نو چيزي مانده باشد!)
هيچ كدام از زمينه هاي اقتصادي، فرهنگي، اجتماعي و حتي سياسي لازم قبل از اين مهيا نبوده اند. براي همين، تعجبي هم ندارد كه تا حالا چنين اتفاقي نيفتاده بوده. مثلا ارباب حلقه ها، حدود 40 سال قبل از هري نوشته شده بود. خود كتاب، تمام مشخصات لازم را براي موج راه انداختن و طرفدار درست كردن داشت و در سطح دنياي سال هاي،۷۰ همين كار را هم كرد. ولي فقط براي اين كه تفاوت ماجرا دستتان بيايد، به اين نكته توجه كنيد كه كتاب، در 1954 در انگلستان چاپ شد، كلي سر و صدا كرد و به يك پديده تبديل شد. اما يك دهه طول كشيد تا پايش به آمريكا برسد و چاپ شود و آن جا موج راه بيندازد. تازه هيپي هاي آمريكايي كه ديوانة كتاب بودند، جوري با كتاب حال مي كردند كه هيچ كدام از انگليسي ها نمي فهميدند. (تالكين خودش گفته بود اين ها جوري با كتاب رابطه برقرار كرده اند كه من نكرده ام.) بعد از اين هم 30 سال ديگر لازم بود تا كتاب به فارسي ترجمه بشود و تازه ما ايراني ها از عظمت و ظرافت دنياي زيبايي كه استاد خلق كرده، خبردار بشويم.
هيچ كدام از اين ها به داستان هري شباهت دارد؟ هري اي كه كتاب هايش در كمتر از يكي دو ماه ترجمه مي شوند؟
020682.jpg
هري بر خلاف فرودو بگينز و لوك اسكاي واكر، در همين سال ها در لندن زندگي مي كند؛ توي يك خانة كوچك و معمولي در پريوت درايو
خلاصه اش اين كه براي جمع كردن همة طرفدارهاي هري از همة فرهنگ ها، به يك حيات خلوت خيلي خيلي بزرگ احتياج داريم كه همه بتوانيم تويش دور هم جمع شويم. اين حيات خلوت بزرگ را تازه چند سالي است كه ساخته اند.
همة اين ها يك معني ديگر هم مي دهد. اين كه هري ممكن است اولي اش باشد، ولي مطمئنا آخري اش نيست.
آقاي پاتر از چيزهاي معمولي متنفر است
ما در خانواده هاي معمولي به دنيا مي آييم و بزرگ مي شويم. يك عمر به شغل هاي معمولي اشتغال داريم. دوباره خانواده هاي معمولي تشكيل مي دهيم و در نهايت هم با يك مرگ معمولي (و طبيعي) مي ميريم.
در زندگي معمولي مان، فرصت چنداني براي انتقام گيري از اين همه ميان مايگي، متوسط بودن و باور داشتن به چيزهاي واضح و مبرهني مثل علم نداريم. هري، اين كار را براي همة ما انجام مي دهد و انتقام مان را از دنياي مشنگ ها مي گيرد.
با هري به هاگوارتز مي رويم و از آن جا به آدم هاي معمولي، به آن ها كه به جادو اعتقاد ندارند، مي خنديم؛ به قيافه هاي بهت زده شان، وقتي كه براي اولين بار جادو را مي بينند و به اعتماد خنده دارشان به ماشين ها و مهم تر از همه به اطمينان ساده دلانه شان از اين كه دنيا در همان چيزهايي كه آن ها مي بينند، خلاصه مي شود.
شايد براي همين هم هست كه كتاب هاي هري، برخلاف خيلي از داستان هاي فانتزي و قصه هاي پريان، نه در زمان هاي دور اتفاق مي افتند، نه در كهكشان هاي دوردست. هري بر خلاف فرودو بگينز و لوك اسكاي واكر، در همين سال ها در لندن زندگي مي كند؛ توي يك خانة كوچك و معمولي در پريوت درايو.
اين همنشيني دو دنيا ـ دنياي جادو و دنياي معمولي ـ قبل از هر چيزي، از اسم كتاب ها معلوم است كه هميشه از تركيب هري پاتر (يك اسم كاملا معمولي) و يك عبارت كاملا غيرمعمولي (سنگ جادو، تالار اسرار، زنداني آزكابان، جام آتش، محفل ققنوس و... شما را به خدا ببينيد؛ شاهزاده دورگه) تشكيل مي شود.
اصلا به راه ورود به دنياي جادو دقت كنيد. به سكوي هشت و يك چهارم. درگاه توي يك جنگل مرموز و اسرارآميز نيست. توي يك غار پر پيچ و خم و نمدار هم نيست. همين جاست، توي شهر و بين سكوي هشتم و نهم. فقط بايد چشمانتان را ببنديد و با اين اعتقاد كه از ديوار عبور خواهيد كرد، جلو برويد.
درست كه دنياي جديد تا حالا در براندازي خيلي از نظم هاي قديمي موفق بوده و توانسته نهاد ها و مناسبات مربوط به خودش را راه بيندازد، ولي اين يك قلم را نه. ظاهرا هنوز هم بزرگ ترين اشتياق ما همين است. اين كه همه چيز به اين پوستة رقت آوري كه جلوي چشممان است، خلاصه نشود. كه درست بيخ گوشمان و زير پوستة همين دنياي معمولي، دنياي ديگري در كار باشــد. يكـــي كه شگفت انگيزتر، هيجان انگيزتر و زيباتر است.
ظاهرا هنوز هم زير كت و شلوار رسمي و موقر هر انسان مدرني، يك نفر ديگر هست كه دارد آه مي كشد.

هري پاتر
فيلم، كتاب و پديده
020829.jpg
هري، دوباره برگشته. فيلم چهارم گيشه ها را تركانده و كتاب ششم هم از چند ماه پيش به اين طرف بازار را قبضه كرده.5 صفحه بعدي، واكنش ماست به فيلم، كتاب و پديده هري.بخوانيد
توي اين پرونده، از جزئيات كتاب هاي هري پاتر حرف زده ايم. اگر هنوز داستان ها را نخوانده ايد و خيال داريد بخوانيد، چهار صفحة بعد را بي خيال شويد.

اگر هنوزكتاب ها را نخوانده ايد
هري پاتر داستان پسر نوجواني به اسم هري است كه پدر و مادرش را در بچگي از دست داده و پيش خاله و شوهر خاله اش در لندن معاصر زندگي مي كند. در جشن تولد 11 سالگي اش به يك مدرسة جادوگري به اسم هاگوارتز دعوت مي شود. خيلي طول نمي كشد كه مي فهمد يك دنياي كامل جادوگري، درست توي همين دوره و زمانه و روي همين زمين وجود دارد.
آن ها همه چيز دارند؛ مدرسه، روزنامه (با عكس هاي متحرك جادويي)، سيستم پستي اي كه با جغدها كار مي كند، بانكي كه اجنه مي گردانندش، يك ورزش پرطرفدار جادويي به اسم كوييديچ كه در سطوح محلي، باشگاهي و ملي برگزار مي شود، يك وزارتخانه و مهم تر از همه، يك جادوگر بزرگ و خطرناك به اسم ولدمورت كه مي خواهد دنيا را تصرف كند. در حقيقت، تا چند سال پيش، چيزي نمانده بوده موفق شود. ولي بعد از كشتن پدر و مادر هري، وقتي مي خواسته هري را (كه آن موقع يك بچة شيرخواره بوده) بكشد به دليلي كه هيچ كس نمي داند، ضربة بسيار سختي مي خورد و ناپديد مي شود. حالا هري دارد در مدرسة جادوگري هاگوارتز، به مديريت دامبلدور (كه زماني استاد ولدمورت بوده) درس مي خواند و مي داند كه ولدمورت برخواهد گشت.

ديداربا هري پاتر و جام آتش در هفته اول نمايش
اين، همه توقع ما نيست
020805.jpg
مجموعه فيلم هاي هري پاترمدام بهتر از قبل مي شدندو فروششان هم به همان نسبت پايين مي آمد.جام آتش، اين روند را به هم زده است
خسرو نقيبي
فيلم تازه هم از راه رسيد. درست در شرايطي كه تب و تاب هري پاتر پس از انتشار كتاب ششم مجموعه داشت فروكش مي كرد. حالا فيلم چهارم مجموعه روي پرده رفته و استقبال از آن، همان قدر است كه چند ماه پيش، استقبال از شاهزادة دورگه. جام آتش البته به تهران هم رسيده است. حالا كه نه؛ درست سه روز پس از آغاز اكران عمومي، مي شد نسخه هاي پرده اي فيلم را پيدا كرد. اين يعني يك وسوسة كامل. در اين چند سال با خودم قرار گذاشته ام هيچ فيلمي را تا قبل از رسيدن يك نسخة مناسب تماشا نكنم. چون اعتقاد دارم اين نسخه هاي مات و مونو، هيچ جايي براي ارزيابي درست باقي نمي گذارند. اما به هر حال، اكران هر كدام از فيلم هاي هري پاتر باعث شده اين قرار را زير پا بگذارم و فيلم را در همان هفتة اول تماشا كنم. اين ها را گفتم تا بگويم قضاوت هايم در مورد قسمت تازه، براساس ديدن شبحي از فيلم
جام آتش است. قضاوت نهايي را بايد به زمان رسيدن يك دي وي دي درست و حسابي از آن موكول كرد.
هري پاتر و جام آتش، نخستين بخش از تغيير مسير كتاب ها تلقي مي شود. در واقع، كتاب هاي هري پاتر را مي توان به يك سه گانه و يك چهارگانه تقسيم كرد. در نوع نگاه هم مي شود اين قسمت چهارم را پايان چهار كتاب اول، يا آغاز چهار كتاب آخر تلقي كرد. قصه اي كه با بزرگ تر شدن بچه ها، پذيراي دو وجه تازه است. يكي خوف و وحشتي خيلي بيشتر از آن چه كه در قسمت هاي گذشته روي داد و ديگر، تمي عاشقانه كه رابطة مثلث سه نفرة هري، ران و هرميون را تغيير مي دهد. خود كتاب، پر از تصاوير سينمايي ا ست و بيشترين حجم را هم در ميان كتاب هاي چاپ شده دارد. با اين ويژگي ها، كمپاني برادران وارنر، مايك نيوئل (كارگردان فيلم پرفروش چهار عروسي و يك تشييع جنازه) را براي ساخت جام آتش برگزيد. دليلشان هم نگاه استوديويي اين كارگردان بود. او مي توانست وجه ترسناك داستان را تا حدي كم رنگ كند تا فيلم مخاطبان بالقوه اش را از دست ندهد.
در جام آتش اما دو اتفاق رخ داده است كه يك نگاه اجمالي به آن ها مي تواند تكليف مخاطب را با فيلم روشن كند. اولين نكته، فرمول نگارش فيلم نامه توسط استيون كلاوز است. گفتم كه كتاب چهارم، كتابي قطور و پر از اتفاق است. كلاوز از يك سو سعي كرده اتفاق هاي اصلي داستان را از دست ندهد و از سوي ديگر هم مجبور شده بخش هاي زيادي از جزئيات رولينگ را به كلي كنار بگذارد. اين يعني ضربه خوردن از هر دو سو؛ به شكلي كه نه همة وقايع كتاب سرجايشان هستند و نه آن چه كه باقي مانده، شكل درست و سرراستي دارد. اتفاقات فيلم چهارم به قدري سريع و بي وقفه رخ مي دهد كه فرصتي براي نفس كشيدن تماشاگر هم باقي نمي ماند. اين در شرايطي است كه با حذف پاساژهاي رولينگ در برخي جاها حتي جزئيات تأثيرگذار بر روند داستان هم از بين رفته است. همة اين اتفاقات در كنار آن اصل كلي فيلم هاي قبلي  است كه هيچ تصويرگري نمي تواند جادوي كلمات رولينگ را روي پردة سينما بازتاب دهد. مثلا فصل ميهماني كريسمس از بهترين فصل هاي فيلم است و نيوئل در آن سنگ تمام گذاشته. اما در اين فيلم هم نه تنهايي و انتخاب هرميون همانند كتاب روي تماشاگر اثر مي گذارد و نه ريشه تنفر هري از سدريك ديگوري. بالطبع فداكاري او در اواخر داستان هم معناي خودش را از دست مي دهد.
مايك نيوئل سعي كرده اين مشكلات فيلم نامه اي را با روشي برطرف كند كه آن را دومين ويژگي هري پاتر و جام آتش مي دانم. عظيم نمايي و تكيه بر عظمت نماها؛ اين يعني همان شيوه اي كه چند دهه قبل، هاليوود در كارهاي تاريخي اش سعي مي كرد انجام دهد و ضعف قصه ها را با آن مي پوشاند. حالا هم جام آتش پر از صحنه هايي اينچنيني است. سابقة نيوئل نشان مي دهد كه او توانايي هاي بالقوه اش در آثار جمع و جور استوديويي است. اما اين بار، دوربين او در تمام مدت، گرد لوكيشن هاي مختلف مي گردد و سعي مي كند با اوج گرفتن و نگاه از بالا، ويژگي هاي مكاني محل رخ دادن قصه را به رخ تماشاگر بكشد. به حركت هاي مشابه دوربين نيوئل در سه فصل از سه جاي متفاوت فيلم نگاه كنيد تا اين مسأله برايتان مشخص شود: اول، فصل ورود هري و رفقا به استاديوم ميزبان بازي هاي جام جهاني كوئيديچ. دوم، فصل ورود هري به ميدان مبارزه با اژدها و بعد پروازش با جارو. و سوم، فصل ورود هري به هزارتوي نهايي جام سه جادوگر. ويژگي مشترك همة اين فصل ها كشف يك مكان تازه است. نيوئل در هر سه با استفاده از يك نماي معّرف، سعي مي كند عظمت كاري را كه پشت دوربينش ايستاده، به رخ تماشاگر بكشد.
اين ها البته ايراداتي  است كه در قسمت چهارم به چشم مي آيد. وگرنه، اثر نيوئل، كاري منسجم و خوش ساخت است كه شايد تنها در قياس با زنداني آزكابان، ضعيف تر به نظر برسد. حركات دوربين نيوئل در نماهاي بسته در برخي لحظات، از جمله فصل گفت و گوي هري و هرميون روي پل، فوق العاده است. موسيقي جان ويليامز هم با درك تغيير حال و هواي داستان، از تم معروف هري پاتر تنها در يكي دو جا بهره مي برد. در باقي لحظات، كاملا يك موسيقي آرام و دراماتيك است كه نشاني از تم هاي كودكانه در خود ندارد.
مجموعه فيلم هاي هري پاتر تا پايان قسمت سوم، يك روند مشخص را طي كرده بودند. كيفيت هنري فيلم ها در هر قدم، بهتر از قبل مي شد و فروش آن  ها، به همين نسبت پايين تر مي آمد. البته اكران جام آتش، اين روند را به هم زد و قسمت چهارم خود را تا سطح چهارمين افتتاحية بزرگ تاريخ سينما هم بالا كشيد. اين هدفي بود كه برادران وارنر با انتخاب نيوئل نشان داده بودند كه خواهانش هستند. فيلم چهارم اكران شد و قسمت پنجم قرار است با كارگرداني ديويد يتس، جلوي دوربين برود. او كارگرداني است كه در كارنامه اش جز چند اثر مهجور و تلويزيوني، هيچ فيلم ديگري به چشم نمي خورد. با اين همه، هنوز خود كتاب ها بهترين گزينه براي آشنايي با هري پاتر، اين پديده بزرگ هزارة تازه هستند. كتاب هايي كه جادويشان كم از دنياي جادويي خود هري پاتر ندارد.

مشخصات فيلم
هزينة ساخت: 140 ميليون دلار
فروش تا 2 دسامبر: 560 ميليون دلار (در آمريكا: 230 ميليون دلار)
كارگردان: مايك نيوئلي (اولين كارگردان انگليسي مجموعه‎/ كارگردان  فيلم هايي چون لبخند موناليزا و دني براسكو)
بازيگران: دانيل رادكليف (هري پاتر)، اما واتسون (هرميون)، راپرت گرنيت (ران)، مايكل گمبون (دامبلدور)، روبي كُلترين (هاگريد)، كيتي ليونگ (چو چانگ)، تام فلتون (دراكو مالفوي)، ماتيو لوئيسي (نويل لانگ باتم)، مگي اسميت (مك گونگال)، آلين ريكمن (اسنيپ)، گري اولدمن (سيريوس بلك)، رالف فاينس (لرد ولدمورت)
زمان فيلم: 2 ساعت و 30 دقيقه
درجه: PG-13 (به دليل وجود صحنه هاي خشن و ترسناك، بچه هاي زير 13 سال، تنها با پدر و مادرشان مجاز به تماشاي فيلم هستند.)

درباره لردولدمورت
ولدمورت تركيبي از دو واژة فرانسوي با معاني پرواز و مرگ است. براي همين، T در آخر واژة Mort خوانده نمي شود.(البته ما در اين پرونده از همين غلط مصطلح استفاده كرده ايم!) تركيب اين دو واژه، بالطبع مي شود پرواز مرگ. اين، نامي هوشمندانه است كه نه معني اش را به رخ مخاطب انگليسي زبان مي كشاند و نه سرسري و عادي گرفته شده. لرد ولدمورت شيطان مجسم است. چهره اش را از دست داده، مرگ خواراني وفادار دارد و به دنبال حيات و امپراتوري جاويدان است.
يكي از مشكلات بزرگ پيش روي قسمت چهارم، انتخاب يك بازيگر براي تجسم بخشيدن به شيطان بود. در قسمت هاي پيشين، ولدمورت چهرة مشخصي ندارد و در فصل هاي نهايي
جام آتش است كه جان مي گيرد و به پا مي خيزد. رالف فاينس، نخستين گزينة كمپاني وارنر براي بازي در نقش ولدمورت نبود. اما حالا مي توان گفت كه بهترين گزينه بوده است. ميميك صورت فاينس، به مار ـ نماد قدرت شيطاني ولدمورت در تمام داستان  ـ نزديك است. اين، سبب شده كه با يك گريم متعادل، ولدمورت نزديك ترين تصوير به آن چيزي باشد كه خوانندة كتاب در ذهن داشته؛ هر چند هنوز نمي توان دربارة شكل حضور فاينس، قضاوت قطعي كرد. شايد فصل دوئل او و سيريوس بلك در قسمت پنجم، يا تصوير جواني او در قسمت ششم، بتواند تا حد زيادي به فاينس در جان بخشيدن به يكي از شرورترين كاراكترهاي اين سال ها كمك كند. تا فيلم بعدي، فاينس تنها تجسمي از لرد تاريكي ا ست؛ تا زماني كه قدرتش را به شكل كامل به دست آورد.

قبل از طوفان
ششمين كتاب هري پاتر، حسابي از خجالت خواننده ها درآمده حالا همه چيز براي نبرد نهايي بين ولد مورت و هري آماده است
020796.jpg
عجيب ترين اتفاقي كه در اين قسمت مي افتد و تقريبا در تمام طول داستان هم ادامه دارد، اعتماد خدشه ناپذير دامبلدور به اسنيپ است
جواد رسولي
هري پاتر و شاهزادة دورگه، طرفدارهايي را كه از خواندن جلد پنجم دچار افسردگي شده بودند، دوباره به ادامة داستان اميدوار كرد. فرمان ققنوس كه بعد از گذشت سه سال از چاپ جلد چهارم مجموعه به بازار آمد، كشدار و يكنواخت به نظر مي رسيد و برخلاف جلدهاي قبلي، هيچ گره جذاب داستاني نداشت. به جز البته مرگ سيريوس بلك كه تنها اتفاق نفس گير داستان بود. اما جلد ششم، از همان اولين فصل ها، داستان هيجان انگيزش را بر تصويري تيره و تار از اسنيپ و مراسم پيمان ناگسستني با مادر دراكو مالفوي بنا مي كند. بعد از آن است كه سراغ هري و دوستانش مي رويم و رولينگ دوباره آن قصه هاي فرعي دوست داشتني اش را همراه با جزئيات فراوان، لابه لاي داستان اصلي روايت مي كند. جلد ششم، يكي از بهترين داستان هاي مجموعه است كه البته خيلي هم طبيعي است. اين كتاب، شروعي است براي پايان افسانة هري پاتر.
يكي از غافلگيري هاي دلچسب اين قسمت، باز هم به درس دفاع در برابر جادوي سياه برمي گردد. باز هم يك استاد جديد (و البته يك جادوگر قديمي) به هاگوارتز آمده. اما خيلي زود مي فهميم پروفسور اسلاگهورن ـ همين جادوگر توانا و با سابقه ـ قرار نيست استاد دفاع در برابر جادوي سياه باشد. اين بار دامبلدور، مدير مدرسه، تدريس اين درس حساس را به اسنيپ واگذار كرده است. اين تغيير استراتژيك به همراه چند تم داستاني ديگر از جمله شيفتگي اسلاگهورن نسبت به شاگردهاي معروف يا بااستعداد، رابطة پر فراز و نشيب رون و هرميون، نقشة پنهاني مالفوي، كلاس درس خصوصي دامبلدور براي هري، و مفهوم جديدي به نام
جان پيچ، اساس روايت كتاب ششم را تشكيل مي دهند.
عجيب ترين اتفاقي كه در اين قسمت مي افتد و تقريبا در تمام طول داستان هم ادامه دارد، اعتماد خدشه ناپذير دامبلدور به اسنيپ است. با وجود نشانه هاي فراواني كه از در و ديوار مي ريزد و نشان مي دهد اسنيپ يك خيانتكار است، باز هم دامبلدور به دليلي كه هيچ وقت نمي فهميم (و بعيد نيست رولينگ توضيحش را گذاشته باشد براي جلد هفتم) به او اعتماد دارد و اختيارات زيادي به او داده است. اين اعتماد در فصل هاي پاياني قصه، منجر به اتفاقي تراژيك مي شود و در كمال ناباوري خواننده ها، دامبلدور مي ميرد.
020691.jpg
يكي از خاصيت هاي قسمت ششم كتاب،
فلاش  بك هاي زيادي است از دوران كودكي و جواني تام ريدل يا همان لرد ولدمورت. اين بازگشت به گذشته ها، در جريان جلسات درس خصوصي دامبلدور براي هري، به خواننده منتقل مي شوند. به اين ترتيب، ما با زواياي تازه اي از شخصيت شر داستان آشنا مي شويم. اين اطلاعات جديد، از طرفي روشن مي كند كه تام ريدل چطور از يك دانش آموز باهوش و بااعتماد به نفس هاگوارتز، تبديل به قوي ترين جادوگر سياه زمان خودش شد. از طرف ديگر هم نشان مي دهد كه او و هري چقدر نكات مشترك زيادي دارند و چقدر اين احتمال وجود دارد كه هري هم همان راه را طي كند.
در شاهزادة دورگه، براي اولين بار، حق هميشه با هري پاتر است. حتي دامبلدور هم با وجود هشدارهاي هري، دست از اعتماد به اسنيپ برنمي دارد و قرباني مي شود. در كتاب هاي قبل، اغلب با نوجوان عجولي روبه رو بوديم كه حدس هاي عجيب و غريب مي زد. اگر هم راهنمايي هاي دامبلدور نبود، كار دست خودش و دوستانش مي داد. ولي اين بار به نظر مي رسد كه هري حساسيت لازم براي مقابله با نقشه هاي لرد سياه را دارد. رون و هرميون براي اولين بار در سري كتاب ها، تئوري هاي هري را مسخره مي كنند و جدي اش نمي گيرند. اما در نهايت، تمام حدس هاي هري درست از آب درمي آيد و نقشة مالفوي، خيانتكار بودن اسنيپ و خونسردي دامبلدور در مقابل همة اين ها، يك تراژدي را رقم مي زند.
نام جلد ششم يعني هري پاتر و شاهزادة دورگه، يكي از هوشمندانه ترين نام هاي كتاب هاي مجموعه است. در واقع، شاهزادة دورگه معمايي است كه براي حل شدنش بايد تا پايان داستان صبر كنيد. اول فكر مي كنيم اين شاهزاده ممكن است مادر هري باشد. مظنون بعدي، لرد سياه است وآخر سر معلوم مي شود، شاهزاده دورگه همان اسنيپ است.
اگر چه حالا و مخصوصا بعد از مرگ دامبلدور، خيلي دير به نظر مي رسد، ولي ظاهرا بايد اسنيپ را بيشتر از اين ها جدي مي گرفتيم.

حدس هاي بلاهت بار
حالا ديگر وقت نشستن و حدس زدن است كه آخرش چي مي شود اين ها چندتا از فرضيه هايي هستند كه سعي مي كنند اتفاقات جلد هفت را پيش بيني كنند
020823.jpg
فاطمه عبدلي
نسخه اول
اسنيپِ هميشه دوست داشتني

اگر به من بگويي سعي مي كني چه كار كني، مي توانم كمكت كنم اسنيپ به زور مي خواست از زير زبان مالفوي خرفت بكشد بيرون كه دارد چه كاري براي لرد سياه مي كند. اين يعني اسنيپ فقط وانمود مي كند سرسپردة ولدمورت است و از كارهايش خبر دارد. تازه آن جايي كه اسنيپ به بلاتريكس مي گويد: ولدمورت جادوگر بزرگي بوده يعني چه؟ بوده آن هم در حالي كه همة مرگ خوارها معتقدند هست . كدام آدم عاقلي بي تابي اسنيپ را در بن بست اسپينر متوجه نمي شود؛ وقتي مي خواهد بلا و نارسيسا را يك جوري وادار كند، نقشه را لو بدهند. كمي تيزي اسنيپ و حماقت و لودگي نارسيسا كافي است كه آن ديالوگ ها شكل بگيرد و اسنيپ بتواند وانمود كند كه از همه چيز خبر دارد.
درست است كه دامبلدور پير شده، ولي آن قدر خنگ و از كار افتاده نشده كه در چنين كتاب مهمي همين طور رو هوا، به كسي مثل اسنيپ اين قدر اعتماد كند. اسنيپ مي تواند ر.الف.ب باشد. همة اين ها هم مي تواند جزيي از نقشة هوشمندانة اسنيپ و دامبلدور باشد، براي اين كه ولدمورت فكر كند شر دامبلدور را براي هميشه كم كرده. شايد فكر اين نقشه، همان لحظه اي به ذهن اسنيپ رسيده كه از سر ناچاري، مجبور شد با نارسيسا پيمان ناگسستني ببندد و قول بدهد كاري رو به انجام برسونه كه لرد سياه به دراكو محول كرده . اين يعني دامبلدور زنده است. چطور؟ كليد ماجرا مي تواند در نوشيدن آن معجون خفن و اسرارآميز داخل غار باشد. فراموش نكنيد اسنيپ استاد بزرگي در معجون سازي است.
يك تباني و همدستي درست حسابي، بين اسنيپ و دامبلدور. البته در اين صورت، هري، لرد و بقيه بر و بچ رفته اند سر كار كه عيبي هم ندارد؛ لااقل به مبرا شدن اسنيپ از اين همه تهمت مي  ارزد. ديگر هيچ كس نمي تواند دامبلدور را به دليل سادگي بيش از حد و اعتماد احمقانه اش سرزنش كند.

نسخه دوم
اسنيپ نابخشودني

خب از سر ناچاري، مي شود همه چيز را يك جور ديگر هم ديد. اين كه همه چيز واقعا همين قدر مفتضحانه است كه مي بينيد. يك اسنيپ گنهكار و قاتل. دامبلدوري كه به خاطر اشتباه خودش مرده و ولدمورتي كه حالا مي تواند با خيال راحت به كارهايش برسد.
تازه هري هم مي تواند به جبهة شر بپيوندد و به ولدمورت نشان بدهد يك لرد سياه واقعي چه جوري رفتار مي كند. اصلا لقب لرد سياه به هري بيشتر مي آيد؛ كسي كه عاشق كارآگاه شدن است و دفاع در برابر جادوي سياه تنها درسي است كه هميشه ازش نمره عالي مي گيرد. شيفتگي هري به جادوي سياه و آن ورد سكتوم سمپرا را بياوريد. حالا اين ها را بگذاريد كنار آن ماجراي كلاه سخنگو و مارزباني هري و استعداد ذاتي اش براي عضويت در اسلايترين؛ مي بينيد! خودش است. لااقل جرج لوكاس كه بدش نمي آيد.

نسخه سوم
اسنيپ ـ سارومان

قبول! اسنيپ، به دامبلدور خيانت كرده و او را كشته. اما نه به خاطر خوش خدمتي به ولدمورت. به خاطر خودش! يك جادوگر حرفه اي و خطرناك كه ديگر از بازي كردن نقش آدم هاي درجه دو خسته شده و حالا دارد كله گنده ها را يكي يكي از سر راه برمي دارد.
اسنيپ، همة مهارت، كينه توزي، جاه طلبي و تنهايي لازم براي اين كار را دارد... فكرش را بكنيد! درست وقتي همه نفس هايشان را در سينه حبس كرده اند و منتظر شروع دوئل ولدمورت و هري هستند، درها باز مي شوند و همه سرهايشان را برمي گردانند. مرد سوم وارد مي شود و مثل هميشه، هيچ جور نمي شود نيشخندهاي متكبرانه اش را تحمل كرد.

نسخه چهارم
اسنيپ ـ رمبو

اين ديگر ته اش است. اگر از طرفداران اسنيپ هستيد، هيچ نسخه اي به اندازه  اين يكي ارضايتان نمي كند.
فرض كنيد اسنيپ طرف آدم خوب ها باشد ولي حتي با دامبلدور هماهنگ نكرده باشد، چون نيازي به اين كار نمي بيند. يك حرفه اي كه تنها كار مي كند و نيازي نمي بيند از بقيه جادوگرهاي ساده دل ـ مخصوصا دست و پاچلفتي هاي آن محفل ققنوس ـ كمك بگيرد، چون مطمئن است خودش از پس همه چيز برمي آيد.

در جلد بعدي شش دانگ حواستان به اين ها باشد
020820.jpg
جان پيچ
راز بقاي لرد سياه . (يا اگر مرگ خوار نيستيد ولدمورت ) هفت چيز كه ولدمورت تكه هاي روح خودش را توي آن ها گذاشته. جان پيچ ها همان هايي هستند كه دامبلدور براي پيدا كردنشان خودش را به دردسر انداخت. چهارتا از آن ها هنوز كشف نشده اند (كه البته يكي شان بدن خود ولدمورت است). يادتان باشد هر چيزي مي تواند يك جان پيچ باشد. از اين به بعد به هرچيزي به چشم يك جان پيچ بالقوه نگاه كنيد... مثلا، خود هري چطور است؟

نويل لانگ باتم
هيچ كدوم با وجود ديگري نمي تونه زنده بمونه... اين طور كه به نظر مي آيد، اين پيشگويي راجع به هري است. ولي يك نفر ديگر هم هست كه همه خصوصيات توي آن پيشگويي را دارد؛ نويل . همان روز و ساعت تولد؛ پدر و مادري با همان ويژگي. حالا اين كه ولدمورت از سر شكم سيري رفته سراغ هري مي تواند بزرگ ترين اشتباه دوران جادوگري اش باشد. از اين به بعد، نويل را جدي بگيريد و او را همان شاگرد دست و پا چلفتي و خجالتي فرض نكنيد. از آن نترس كه هاي و هوي دارد...

ر.الف.ب
يك جورهايي در مرگ دامبلدور مقصر است (البته اگر بشود باور كرد، ديگر دامبلدوري وجود ندارد.) او يكي از جان پيچ ها را كش رفته بود، قبل از اين كه دامبلدور، پدر خودش و هري را براي پيدا كردن آن در بياورد. به هرحال، دامبلدور سر همين قضيه ناتوان شد و زود از پا در آمد.
از اين ر.الف.ب چيز زيادي دستيگر آدم نمي شود. ولي همين قدر مي داني كه اين يك نفر ـ واقعا يك نفر است؟ ـ دشمن ديرينة ولدمورت بوده  و بدجور كارش درست است. چيزي در حد دامبلدور يا خود ولدمورت. به  هرحال از من و شما خيلي بيشتر مي داند و دستش توي كار است.
حالا مي توانيد بنشينيد و همة شخصيت هاي مجموعه را از جلد اول تا آخر رديف كنيد و سعي كنيد از روي اسم و فاميل ها ر.الف.ب را پيدا كنيد.

او يك قصه گوي اصيل است به او احترام بگذاريد!
020826.jpg
حسين معززي نيا
اتفاق تازه اي نيست. يك بار ديگر در مواجهه با يك پديدة فراگير جهاني، داريم واكنش هاي عجيب و غريب نشان مي دهيم!
صورت مسأله آن قدرها پيچيده نيست. يك نويسندة قبلا گمنام و حالا مشهور، يك مجموعه داستان را براساس طرحي كه از قبل در ذهن داشته و شخصيت هايي كه ذره ذره شكل داده، نوشته و عرضه كرده. اين داستان ها بسيار مورد استقبال قرار گرفته اند و بخشي از فرهنگ امروز جهاني را شكل داده اند. اين تأثير، آن قدر وسيع و شديد است كه هر كس علاقه اي به پيگيري تحولات بزرگ فرهنگي دارد، بايد اين كتاب ها را بگيرد و با دقت بخواند تا بفهمد مختصات اين پديده چيست. كسي كه فقط براي ارضاي كنجكاوي اش اين عمل را انجام دهد، اگر آدم باذوقي باشد، پس از خواندن اين كتاب ها، مشتري خواهد شد و از اين به بعد مثل ديگر خواننده ها، پيگير اعلام زمان انتشار جلد بعدي كتاب خواهد شد. اگر هم آدم كج سليقه اي باشد، حداقل اين را خواهد فهميد كه با يك مجموعه داستان خوش ريتم و پرماجرا و پرشخصيت و باطراوت و بامزه طرف است كه خيلي ها مي پسندند؛ اما خودش به دلايلي شخصي نمي پسندد و ترجيح مي دهد از اين به بعد، وقتش را صرف دنبال كردن اخبار مربوط به اين داستان ها نكند. البته چنين كسي عقيدة تأسف برانگيزي صادر كرده و  بيخود و بي جهت، خودش را از يك عالمه دلشوره و هيجان و لذت هاي جانبي محروم كرده. اما در هر حال، رفتار قابل فهمي در پيش گرفته و ما را وادار مي كند براي نظرش احترام قائل باشيم.
ولي بعضي رفتارهاي دور و بر ما به كلي نامفهوم اند. يكي مي گويد من اصلا حاضر نيستم دست به اين كتاب ها بزنم، چرا كه هر پديده اي كه تا اين حد مشهور شود، حتما مبتذل و حال به هم زن و چه بسا مشكوك است! يكي ديگر كه فقط خلاصة قصه ها را جايي خوانده يا شنيده يا مثلا يكي از فيلم ها را ديده، با اعتماد به نفس دربارة ساختار روايي و سبك نگارشي داستان ها اظهارنظر مي كند. بعد هم نتيجه مي گيرد كه هيچ اتفاق قابل ملاحظه اي در حوزة داستان نويسي رخ نداده! ديگري كه فقط از ايدة كلي داستان ها باخبر است، ژست فاضلانه اي مي گيرد و مي گويد هر داستاني كه دربارة جادوگري نوشته شود، مخاطب وسيع پيدا مي كند. چرا كه آدم هاي اين روزگار، دنبال روش هاي غيرعقلاني براي غلبه بر مشكلاتشان مي گردند. و تازه بگذريم از آن گروه بزرگ تري كه وقتي در محفلشان بحث هري  پاتر را پيش بكشي، يك جوري نگاهت مي كنند كه انگار يك دفعه مهم ترين مدرك سطحي نگري و عوام زدگي خودت را روكرده اي و تمام سابقه و اعتبارت را در چشم به هم زدني از دست داده اي.
نمي دانم اين حكم قطعي چطور صادر شده كه علاقه مند شدن به يك جريان مشهور و رايج جهاني، با قواعد فرهيختگي ناسازگار است. اما اين را مي دانم كه دليل بعضي از موفقيت ها و تأثيرگذاري ها را با نگاه كردن به خود اثر، راحت تر مي شود فهميد تا فاصله گرفتن و از دور بد و بيراه گفتن. داستان هايي كه خانم رولينگ مي نويسد، موفق و پرفروش اند، چون بعد از مدت ها طعم خالص داستان گويي را به آدم مي چشانند. خواندن اين داستان ها لذت بخش و مسحور كننده است. فضاي حاكم بر آن ها در ذهن مي ماند و شخصيت ها به ورجه وورجه شان در خيال مخاطب ادامه مي دهند. رولينگ يك داستان گوي ماهر و خوش ذوق است كه البته مثل هر داستان گوي ديگري، در بعضي قسمت ها معمولي است، در فصل هايي درخشان است، در قطعه هايي بامزه و طناز است و در مقاطعي پايين تر از حد انتظار به نظر مي رسد. سطح كيفي كارهايش هم يكسان نيست. كتاب هاي چهارم و ششم را فوق العاده از آب درآورده و در كتاب پنجم، توفيق چنداني ندارد. اما در يك ارزيابي كلي، آن قدر مسلط و باهوش هست كه به او احترام بگذاريم و كتاب هايش را با دقت بخوانيم. او فقط يك قصه گوي بالفطره است كه مي تواند در اين روزگار ملال آور، داستان هايي بنويسد كه آدم را وادار كند در اولين روز عرضه و در سريع ترين زمان ممكن، آن ها را به دست آورد. بعد، بي وقفه بخواند و قدر خنده ها و ترس ها و لرزيدن ها و اشك ريختن ها و دلشوره هاي فصول پاياني را بداند.
حتي اگر داستان هاي رولينگ را بخوانيم و عالم جادويي اش را باور نكنيم، جادوي قصه گويي اش را نمي توانيم ناديده بگيريم.

فهرست
نامه به سردبير
نامه ها‎/ فهرست
سينما تلويزيون
رستاخيز سينماي ايران
رويداد هفته
آقا بهروز رضايت داد
گوي طلايي و تمشك طلايي
تلويزيون
حس غريبي كه يك مرغ مهاجر دارد
اين مهاجران واقعي
براي جوان هايي كه چمدانشان را نبسته اند
ورزشي
يك تيم و هزار خاصيت
با لباس هاي تروتميز
رويداد هفته
رستگاري در پاريس
مبارز راه آزادي
اجتماعي
بخيل را آسودگي ، حسود را خوشي و دلمرده را وفا نيست
زندگي
شباهت ميان كارتن خواب ها با رونالدينيو
فاجعه در مهرآباد
رويداد هفته
سينما
خداحافظي با افسانه ها
چوپان دروغگو!
موسيقي
كشتار با كمانچه در تهران
چهار نفر و يك اجرا
بي خيال استاد، پول بليت را بچسب
حنجره تاريخي استاد
روزها
پيامبرزاده و پادشاه
بالاخره حافظ يا سعدي؟
نقش دوم ها
از گلستان من ببر ورقي
رويدادها
جهان كوچك
يك شارلاتان كوچك رقت انگيز
متهم؛ ديكتاتور ورشكسته
يك نظر
صدام حسين المجيد
صدام در قاهره
آن مجلس نسبتا بسيار رمانتيك
مهرباني در خانواده صدام
هنر روز
زيرآسمان هشتم
|  فهرست  |  سينما تلويزيون  |  تلويزيون  |  ورزشي  |  اجتماعي  |  زندگي  |  سينما  |  موسيقي  |
|  روزها  |  جهان كوچك  |  هنر روز  |  شناسنامه  |  ادبيات  |  مهمان هفته  |  راهنما  |  سبك زندگي  |
|  گزارش  |  موفقيت  |   نيم رخ ، تمام رخ  |  يادداشت  |  موضوع ويژه  |  گالري  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |