تاحالا از خودتان پرسيده ايد چرا هري از همه پر فروش تر، محبوب تر و موفق تر است؟ اين ها چندتا از حدس هاي اوليه ما هستند
مقدمه مي خواهيد چه كار؟ كتاب ها، تا حالا بيشتر از۳۶۰ ميليون نسخه فروخته اند و به 63 زبان ترجمه شده اند. (حتي به لاتين!) فقط سه فيلم اول روي هم، دو ميليارد و سيصد و شصت و يك ميليون دلار فروخته اند و فيلم چهارم تنها تا هفتة سوم فروش۵۶۰، ميليون دلار به جيب كمپاني برادران وارنر ريخته. (تازه اين جداي از فروش دي.وي.دي و محصولات جانبي است).
شما كه نمي خواهيد بگوييد اين اتفاق براي هر كتابي كه اين روزها خوب نوشته شود، مي افتد؟ مي خواهيد؟
حسين شريف
مهارت رولينگ در نويسندگي هرقدر هم كه باشد باز نمي تواند به تنهايي دليل قانع كننده اي براي اين اتفاق بزرگي باشد كه به اسم هري پاتر دارد دور و برمان مي افتد. وگرنه، اين همه قصه هاي سرگرم كننده و بانمك و پرجزئيات هست. كدامشان توانسته اند چنين سر و صدايي به پا كنند؟
چند پاراگراف بعدي، چند تا از حدس هايي هستند كه از الان مي شود براي توضيح اين ماجرا ازشان كمك گرفت. براي دلايل محكم و كامل بايد صبر كرد. حالا خيلي زود است.
آقاي پاتر به مدرسه مي رود
درست كه در هاگوارتز جادوگري تدريس مي كنند، ولي هر چه باشد، هاگوارتز باز يك مدرسه است. مدرسه ها هم در همه جاي دنيا از تعداد زيادي عنصر غيرقابل تحمل و تعداد معدودي عنصر به شدت دوست داشتني و فراموش نشدني تشكيل مي شوند.
همه جا بايد با مدير، يك جور، با معاون يا ناظم، يك جور و با آبدارچي يا سرايدار هم يك جور سر و كله بزنيد. معلم ها هم هستند؛ معلم هاي سخت گير، معلم هاي خنــــده دار و معلم هاي متوسـطي كه فقط بعضي وقت ها مي شود گذاشتشان سر كار. همه جا، بچه هاي پشت نيمكت با هم دوست مي شوند، با هم عمل زجرآور درس خواندن و سر كلاس نشستن را به يك فرايند همچنان سخت، ولي قابل تحمل تبديل مي كنند، بيشتر از چيزهايي كه معلم ها به شان ياد مي دهند از همديگر چيز ياد مي گيرند، بزرگ مي شوند و هر وقت بتوانند از معلم هاي عوضي انتقام مي گيرند.
اين ها، فقط بخشي از تجربيات مشترك ماست؛ ما چند ميليارد نفري كه در جاهاي مختلف كرة زمين، زماني پشت نيمكت هاي مدرسه نشسته ايم. به همين خاطر با هم شباهت هايي پيدا كرده ايم و حالا از خواندن داستان هايي كه آن روزها را يادمان مي اندازند، لذت مي بريم.
آقاي پاتر موج سواري بلد است
اين يكي خيلي ساده است. كافي است كتاب با همة جذابيت هايش، خودش را تا سطح مشخصي بالا بكشد. از آن جا به بعد، همان گرد و خاكي كه دور و برش به پا شده، كار خودش را مي كند. اسم كتاب را به گوش بقيه مي رساند، كنجكاوي آن ها را برمي انگيزد و ترغيبشان مي كند تا كتاب را بخوانند؛ آدم هايي كه اگر اين سر و صدا و همهمه نبود، اصلا از وجود چنين كتابي خبردار نمي شدند، اما حالا يكي از طرفدارانش هستند.
آقاي پاتر در هزاره سوم زندگي مي كند
بياييد حدس بزنيم موفقيت ميليارد دلاري هري به چه چيزهايي احتياج دارد. به اينترنت؛ كه هم پيش فروش و فروش بين المللي و چند ميليوني اش را امكان پذير كند، هم پاتوقي بشود براي طرفدارانش كه از همه جاي دنيا بنشينند كنار هم و دربارة دنياي هري با هم حرف بزنند. به يك اقتصاد به شدت به هم پيوسته و در عين حال گسترده هم نياز دارد تا چاپ، توزيع و تبليغ همزمان اين تعداد كتاب را ميسر كند. به روابط فرهنگي نزديك و پيچيدة ملت ها احتياج دارد تا ترجمة سريع و بلافاصلة كتاب به زبان هاي ديگر را ممكن كند. به شبكه هاي ماهواره اي، مجله ها و روزنامه ها نياز دارد تا موج هري پاترخواني را تشديد كنند و اسم كتاب را به گوش آن ها كه هنوز اسمش را نشنيده اند برسانند (همين كاري كه ما الان داريم مي كنيم). و مهم تر از همه، به مردمي احتياج دارد كه اگرچه در كشورهاي مختلف و فرهنگ هاي متفاوت زندگي مي كنند، ولي ـ با وجود همة تفاوت ها ـ تجربة زندگي روزمره شان آن قدر به هم شبيه شده كه همگي مي توانند از يك كتاب واحد، لذت ببرند؛ قهرمان ها و حوادثش را درك كنند و با آن ها هم ذات پنداري كنند.
(فكرش را بكنيد! اين همه آدم در آنِ واحد، مي توانند هري پاتر را بفهمند و از آن لذت ببرند. ديگر نبايد تا رسيدن به دنياي قشنگ نو چيزي مانده باشد!)
هيچ كدام از زمينه هاي اقتصادي، فرهنگي، اجتماعي و حتي سياسي لازم قبل از اين مهيا نبوده اند. براي همين، تعجبي هم ندارد كه تا حالا چنين اتفاقي نيفتاده بوده. مثلا ارباب حلقه ها، حدود 40 سال قبل از هري نوشته شده بود. خود كتاب، تمام مشخصات لازم را براي موج راه انداختن و طرفدار درست كردن داشت و در سطح دنياي سال هاي،۷۰ همين كار را هم كرد. ولي فقط براي اين كه تفاوت ماجرا دستتان بيايد، به اين نكته توجه كنيد كه كتاب، در 1954 در انگلستان چاپ شد، كلي سر و صدا كرد و به يك پديده تبديل شد. اما يك دهه طول كشيد تا پايش به آمريكا برسد و چاپ شود و آن جا موج راه بيندازد. تازه هيپي هاي آمريكايي كه ديوانة كتاب بودند، جوري با كتاب حال مي كردند كه هيچ كدام از انگليسي ها نمي فهميدند. (تالكين خودش گفته بود اين ها جوري با كتاب رابطه برقرار كرده اند كه من نكرده ام.) بعد از اين هم 30 سال ديگر لازم بود تا كتاب به فارسي ترجمه بشود و تازه ما ايراني ها از عظمت و ظرافت دنياي زيبايي كه استاد خلق كرده، خبردار بشويم.
هيچ كدام از اين ها به داستان هري شباهت دارد؟ هري اي كه كتاب هايش در كمتر از يكي دو ماه ترجمه مي شوند؟
هري بر خلاف فرودو بگينز و لوك اسكاي واكر، در همين سال ها در لندن زندگي مي كند؛ توي يك خانة كوچك و معمولي در پريوت درايو
خلاصه اش اين كه براي جمع كردن همة طرفدارهاي هري از همة فرهنگ ها، به يك حيات خلوت خيلي خيلي بزرگ احتياج داريم كه همه بتوانيم تويش دور هم جمع شويم. اين حيات خلوت بزرگ را تازه چند سالي است كه ساخته اند.
همة اين ها يك معني ديگر هم مي دهد. اين كه هري ممكن است اولي اش باشد، ولي مطمئنا آخري اش نيست.
آقاي پاتر از چيزهاي معمولي متنفر است
ما در خانواده هاي معمولي به دنيا مي آييم و بزرگ مي شويم. يك عمر به شغل هاي معمولي اشتغال داريم. دوباره خانواده هاي معمولي تشكيل مي دهيم و در نهايت هم با يك مرگ معمولي (و طبيعي) مي ميريم.
در زندگي معمولي مان، فرصت چنداني براي انتقام گيري از اين همه ميان مايگي، متوسط بودن و باور داشتن به چيزهاي واضح و مبرهني مثل علم نداريم. هري، اين كار را براي همة ما انجام مي دهد و انتقام مان را از دنياي مشنگ ها مي گيرد.
با هري به هاگوارتز مي رويم و از آن جا به آدم هاي معمولي، به آن ها كه به جادو اعتقاد ندارند، مي خنديم؛ به قيافه هاي بهت زده شان، وقتي كه براي اولين بار جادو را مي بينند و به اعتماد خنده دارشان به ماشين ها و مهم تر از همه به اطمينان ساده دلانه شان از اين كه دنيا در همان چيزهايي كه آن ها مي بينند، خلاصه مي شود.
شايد براي همين هم هست كه كتاب هاي هري، برخلاف خيلي از داستان هاي فانتزي و قصه هاي پريان، نه در زمان هاي دور اتفاق مي افتند، نه در كهكشان هاي دوردست. هري بر خلاف فرودو بگينز و لوك اسكاي واكر، در همين سال ها در لندن زندگي مي كند؛ توي يك خانة كوچك و معمولي در پريوت درايو.
اين همنشيني دو دنيا ـ دنياي جادو و دنياي معمولي ـ قبل از هر چيزي، از اسم كتاب ها معلوم است كه هميشه از تركيب هري پاتر (يك اسم كاملا معمولي) و يك عبارت كاملا غيرمعمولي (سنگ جادو، تالار اسرار، زنداني آزكابان، جام آتش، محفل ققنوس و... شما را به خدا ببينيد؛ شاهزاده دورگه) تشكيل مي شود.
اصلا به راه ورود به دنياي جادو دقت كنيد. به سكوي هشت و يك چهارم. درگاه توي يك جنگل مرموز و اسرارآميز نيست. توي يك غار پر پيچ و خم و نمدار هم نيست. همين جاست، توي شهر و بين سكوي هشتم و نهم. فقط بايد چشمانتان را ببنديد و با اين اعتقاد كه از ديوار عبور خواهيد كرد، جلو برويد.
درست كه دنياي جديد تا حالا در براندازي خيلي از نظم هاي قديمي موفق بوده و توانسته نهاد ها و مناسبات مربوط به خودش را راه بيندازد، ولي اين يك قلم را نه. ظاهرا هنوز هم بزرگ ترين اشتياق ما همين است. اين كه همه چيز به اين پوستة رقت آوري كه جلوي چشممان است، خلاصه نشود. كه درست بيخ گوشمان و زير پوستة همين دنياي معمولي، دنياي ديگري در كار باشــد. يكـــي كه شگفت انگيزتر، هيجان انگيزتر و زيباتر است.
ظاهرا هنوز هم زير كت و شلوار رسمي و موقر هر انسان مدرني، يك نفر ديگر هست كه دارد آه مي كشد.