|
از منچستر تا بنگلادش
|
|
|
اگر تاريخ فوتبال ايران بخواهد تنها چند نام را براي هميشه به خاطر بسپارد، بي شك، يكي از آن ها ناصر حجازي است؛ دروازه بان افسانه اي سال هاي دور تيم ملي و استقلال. اسطورة آبي ها كه اگر مي توانست همة اين سال ها را در كنار تيم محبوبش بماند، حالا چيزي از علي پروين كم نداشت. اما او، چه به خاطر افتخاراتي كه با تيم ملي كسب كرده و بازي هاي درخشاني كه به يادگار گذاشته، و چه به خاطر اهميتي كه براي استقلال دارد، يكي از فراموش نشدني هاي فوتبال ايران است. مرد بزرگي كه حتي شكست ها و فراز و نشيب پايان ناپذير زندگي اش و حتي اتفاقات جالب و عجيبي چون كانديداتوري براي انتخابات رياست جمهوري، باعث نشد كه هواداران، فراموش اش كنند. كسي كه همچنان با حسرت و شگفتي به او و گذشته اش مي نگرند.
ناصر حجازي
هر وقت كه سراغ خاطره ها مي روم، ياد يك اتفاق مي افتم. اتفاقي كه نه به مسابقات جام جهاني 1978 آرژانتين برمي گردد، نه به گلري من در مسابقات فوتبال المپيك. ماجرا به روزهاي ابتداي انقلاب برمي گردد. وقتي كه پس از پيروزي انقلاب، فوتبال در ايران براي مدتي تعطيل شد و من با تعطيل شدن تمرينات شهباز، ديگر كاري نداشتم. آن موقع بود كه يك موقعيت اوكازيون برايم پيش آمد. تنها باري بود كه شانس داشت به من لبخند مي زد.
در جام جهاني 1978، در بازي با تيم ملي اسكاتلند، يكي از بهترين بازي هاي عمرم را داشتم. روزي كه با تيم ملي ايران توانستيم آن ها را يك ـ يك متوقف كنيم. پس از آن، چند نفر از ملي پوشان تيم اسكاتلند كه در منچستريونايتد بازي مي كردند، من را به ديويد فكسون، سرمربي آن وقت منچستر پيشنهاد كردند. او هم قبول كرد و براي من دعوت نامه فرستاد. اما اين دعوت نامه، وقتي در ايران به دست من رسيد كه هم فدراسيون فوتبال تعطيل بود، هم باشگاه شهباز. شايد براي همين بود كه خودم يك رضايت نامه جعلي ساختم تا با آن بتوانم در تمرينات منچستر شركت كنم. با آن رضايت نامه توانستم مربي منچستر را براي آغاز تمريناتم قانع كنم. فكسون كه سرمربي تيم زير 23ساله هاي انگليس هم بود، من را به مربي ايرلندي گلرهاي تيم سپرد تا پس از انجام يك بازي دوستانه مقابل تيمي كه الان اسمش يادم نيست، قبولم كند.
روزي كه مربي ايرلندي گلرها، من را براي دروازه باني در منچستر پذيرفت، من اصرار كردم كه به ايران برگردم.
پشيمان نشده بودم، فقط مي خواستم همسر و بچه هايم را با خودم به انگليس ببرم. در كل، اين قضيه 5 ـ 4 ماه طول كشيد. پس از آن مدت، من توانستم چند مسابقه هم براي تيم ذخيره هاي منچستر انجام دهم. اما دقيقا وقتي داشتم خودم را به تيم اصلي منچستر نزديك مي كردم، گند قضيه درآمد. ماجراي رضايت نامة جعلي لو رفت و مرا بيرون كردند. يادم نمي رود آن روز، جو جردن، لو مك گاري و گوردن مك كوئين، سه ملي پوش اسكاتلندي منچستر كه مرا به تيم معرفي كرده بودند، فقط به من اميدواري مي دادند. به من، اطمينان دادند كه اگر بروم و رضايت نامة واقعي ام را از فدراسيون بگيرم، مشكلي پيش نمي آيد. من هم برگشتم. البته در آن روزها، فدراسيون هنوز هم تعطيل بود. با هزار بدبختي، رضايت نامه را بالاخره جور كردم. اما وقتي به منچستر نامه نوشتم، گفتند كه يك گلر ديگر گرفته ايم و به شما احتياجي نيست.
در سال 62، وقتي در استقلال هم مربي تيم بودم، هم گلر و هم كاپيتان، يك بار ديگر اين جمله را تكرار كردند: به شما احتياجي نيست . اين من را ياد خداحافظي اجباري ام از تيم ملي مي انداخت، آن هم در 29 سالگي. اصلا يادم نمي رود كه پس از خواستن عذرم در استقلال، براي فعاليت در فوتبال، مجبور شدم از ايران خارج شوم. با اين كه پيشنهادي نداشتم، ولي به هندوستان رفتم تا شايد تيمي من را بخواهد. در آن جا با هيچ تيمي كنار نيامدم، اما بالاخره با كمك يك بنده خدايي، يك تيم در بنگلادش سراغم آمد. وقت به تمرينات تيم رفتم، فهميدم كه يك مربي هندي تيم را تمرين مي دهد. وقتي او، من را ديد، از سرمربيگري استعفا داد تا كنار دست من كار كند. در تمام 5 سالي كه در محمدان بنگلادش بودم، آن مربي هندي دستيارم بود. يادم مي آيد در همان سال اول، قهرمان ليگ بنگلادش شديم و سال بعد، با اين تيم به جام باشگاه هاي آسيا رسيديم. دومين بازي ما در آن مسابقات، جلوي پرسپوليس بود. پيش از آغاز بازي، مدير تيم به رختكن آمد و گفت: حريف 6 تا بازيكن ملي پوش دارد. فقط مي خواهم بيشتر از سه تا گل نخوريد! همان جا مدير را از رختكن بيرون كردم و به بازيكنان گفتم: حتي يك ملي پوش هم ندارند. دروغ مي گويند. من خودم در ايران بودم. و حقيقت اين بود كه به جاي شش ملي پوش كه مدير گفته بود، پرسپوليس با هشت ملي پوش به زمين آمد. اما در پايان مسابقه، محمدان بازي را 1 ـ 2 برد. هر دو گل را در بيست دقيقة آخر زديم و با آن پيروزي، به جمع هشت تيم برتر آسيا رسيديم.
سال بعد هم استقلال در جام باشگاه هاي آسيا به ما خورد. تا ده دقيقه مانده به آخر بازي، 0 ـ 1 جلو بوديم. اما بالاخره بازي 1 ـ 1 تمام شد تا تيم منصور پورحيدري در بنگلادش نبازد.
به هر حال، تجربة 5 سالة من در آن جا با سه قهرماني در ليگ، دو قهرماني در جام حذفي بنگلادش و دو بار صعود به جمع هشت تيم برتر جام باشگاه هاي آسيا تمام شد. اتفاقاتي كه شيرين تر از قهرماني هاي من در ايران بود.
|
|
|
|
|
|