- هفته نامه فرهنگي - اجتماعي -جوانان‎/شماره۴۶ - شنبه ۵ آذر ۱۳۸۴ - - Nov 26, 2005
docharkhe
پيامبري براي نومسلمانان
در زمان غوغاي نومسلمانان و انبوه قيام هاي نافرجام، امام صادق(ع) كرسي درس خود را در مدينه برپا كرد تا اسلام را از نو روايت كند
019995.jpg
در زمانة پيامبر، كسي از جبر و اختيار نمي پرسيد و توقع نداشت بداند صفات خدا در ذات اوست يا جدا از آن. اما اسلام در زمانة اموي ـ عباسي، با فتح شمال آفريقا، ايران و اسپانيا بزرگ ترين امپراتوري ها و بزرگ ترين مكاتب فكري پيش از خود را دربرگرفت. امام صادق در اين دوران امامت كرد؛ در دوراني كه اسلام مي بايست از متن خود، جوابي براي آن سؤال ها آماده مي كرد
مصطفي اشعري
زمانة امام صادق، دوران بي نظيري است. سلسلة بني اميه كه پس از يزيد در نسل مروان بن حكم ادامه يافته بود، روز به روز ضعيف مي شد. از سوي ديگر، كار عباسيان كه بعدتر ادامة خلافت را به دست گرفتند، هنوز استوار نشده بود. ناتواني بني اميه جز سرافراشتن عباسيان، نتيجة ديگري هم در پي داشت: قيام هاي زيادي در گوشه و كنار امپراتوري اسلامي سر برآورد، اول ميان غيرعرب ها و بعد ميان اعراب. اين قيام ها آشفتگي فراواني به بار آورد.
قيام كردن، بهانه مي خواست. هم براي نفي آن چه در جريان بود و هم براي رسم و آرمان تازه اي كه بايست جانشين رسم فعلي مي شد. بني اميه، كار اول را براي قيام كنندگان، آسان كرده بودند. آنان مكه را سنگباران كردند، فرزندان رسول خدا را در غربت كشتند و زنان و بچه هايشان را به اسيري بردند، مدينه را غارت كردند... همه، آنان را به ستمكاري، فريب و بي رحمي مي شناختند.
اما بهانه دوم را دشوار مي شد يافت. هر كسي، فكري در سر مي پروراند و هر فكري، نشانه اي از زخمي بر پيكر اسلام پيامبر بود. آرمان ها يا به رسم جاهلي، به قبيله پرستي و نژادگرايي بر مي گشت يا به رسم نومسلماني، به تصورات غريب و ناشيانه از متون اسلامي. همه مي دانستند كه اسلام از ظهور نجات دهندة آخرالزمان خبر مي دهد. هر كسي، خود را يا يكي از خويشانش را مهدي مي خواند و مردم را به پيروي از او وامي داشت.
جدا از همة اين ها، اسلام با كشورگشايي ها مردمي را در دامان خود گرفت كه به اندازة اعراب دوران پيامبر، ساده دل و آسان انديش نبودند. در زمانة پيامبر، كسي از جبر و اختيار نمي پرسيد و توقع نداشت بداند صفات خدا در ذات اوست يا جدا از آن. اما اسلام در زمانة اموي ـ عباسي، بزرگ ترين امپراتوري ها و بزرگ ترين مكاتب فكري پيش از خود را دربرگرفت. پرسش هاي زيادي سربرآورده بود و اسلام، اگر نمي خواست به دگرديسي اي مشابه آن چه پس از فراگير شدن مسيحيت در آن پديد آمد، دچار شود، مي بايست از متن خود، جوابي حاضر مي كرد.
019986.jpg
شهادت امام جعفرصادق(ع) ۷ آذر، 25 شوال۱۴۹ق(765م)
قبرستان بقيع اولين مزار از سمت راست، آرامگاه شريف امام صادق (ع) است

امام صادق در اين دوران امامت كرد؛ آرام و بي هياهو. در هنگامة غوغاي نومسلمانان و انبوه قيام هاي نافرجام، كرسي درس خود را در مدينه برپا كرد تا اسلام را از نو روايت كند. مي گويند چهار هزار شاگرد داشت كه بسياري از آنان فقيهان نامدار عصر خود بودند. آنان فقه جعفري را در مكتب امام صادق مي آموختند و به سرزمين هاي ديگر امپراتوري مي بردند؛ همچنان آرام و بي صدا. در همين دوران، بني عباس اندك اندك نيرو گرفتند. اما امام به شاگردانش گفته بود نعمت آرامشي كه حاكمان در سرزمين خود فراهم مي كنند را قدر بدانند، فرمان آنان را بپذيرند، با آنان نماز بخوانند و در خبري كه به آنان مي رسانند، امانت را رعايت كنند.
امام در برابر عباسيان همچنان آرام بود. مي فرمود اگر هفده تن يار مي داشتم، قيام بر من واجب بود، اما چنين ياراني سراغ ندارم. اما اين همه سبب نمي شد زشتي هاي كار حاكمان را بپذيرد، هر جا نامسلماني آشكاري مي ديد، مقابله مي كرد و برحذر مي داشت.
منصور دومين خليفه عباسي، در ظاهر، او را احترام مي كرد. اما همواره از روي آوردن مردم به امام مي ترسيد و به هر مناسبتي، امام را مي آزرد. به والي مدينه دستور داد خانة امام را بسوزاند و مدتي بعد، به امام زهر خوراند و اسلام را از دومين پيامبر خويش محروم كرد.

رويدادها
سيد سرسخت
019905.jpg
شهادت سيدحسن مدرس 10 آذر 1316
حبيبه جعفريان
در اصفهان طلبه بود و دستش تنگ. آخر هر هفته از اصفهان به دهات اطراف مي رفت، لباس طلبگي اش را در بقچه اي مي پيچيد و كارِ گل مي كرد. يك روز قرار شد ديواري را خراب كند و تا عصر، دو قران مزد بگيرد. اما وسط كار، سواري پيدا شد، به او گفت: خسته نباشي جوان! بقية ديوار را نمي خواهد خراب كني. سيدحسن پرسيد: چرا؟ سوار گفت: چون من مي گويم. سيد گفت: من شما را نمي شناسم آقا! صاحب كار من كس ديگري است. سوار عصباني شد و گفت: مگر حرف حساب سرت نمي شود؟ اين جا باغ من است، اين هم ديوار باغ من. او كه تو را به كار گماشته، پيشكار من بوده. سيدحسن كوتاه نيامد. جواب داد: ممكن است شما صاحب باغ باشيد، اما مدركي براي اثبات اين امر نداريد. براي همين، من نمي توانم حرف شما را اطاعت كنم! سوار كه كفري شده بود، فرياد زد: پدر سوخته! از من قباله و بنچاق مي خواهي؟ سيدحسن كلنگ را زمين گذاشت. گفت: من پدر سوخته نيستم. شما مگر نشنيده  ايد كسي كه مدعي است، بايد دليل بياورد و كسي كه انكار مي  كند، بايد سوگند بخورد؟ سوار وقتي اين را شنيد، سرش را پايين انداخت و رفت. ساعتي بعد، سيدحسن را به خانة او كه اسمش محمدرضاخان سرهنگ بود، بردند.
خان گفت: خب! حالا مطمئن شدي من صاحب آن باغ ام؟ و بعد از او خواست راستش را بگويد كه چه كاره است؟ وقتي فهميد سيدحسن مدرس طلبه اي است كه به خاطر امرار معاش، كارگري مي كند، پيشكارش را خواست و به او دستور داد حواله اي به يكي از تاجرهاي اصفهان بنويسد و بفرستد. در نامه اي كه همراه حواله بود، از قول محمدرضاخان سرهنگ آمده بود: تا ميرزا حسن مدرس در مدرسة علميه طلبه است، هر ماه سه تومان شخصا برده و در حجره تحويل او بدهيد. رسيد هم لازم نيست.

معلم دنياي سكوت
019890.jpg
فوت جبار باغچه بان 4 آذر 1345
محمد گرشاسبي
جبار عسگرزاده، كارش را از 1298 شمسي با معلمي در دبستان احمدية شهر مرند آذربايجان شروع كرد. پيشتر در قفقاز، خبرنگار روزنامه بود و خودش هم يك مجلة فكاهي  داشت به نام لك لك . مجله اي كه در نخستين سال جنگ جهاني اول، توقيف شد.
پدر جبار، استاد عسگر بنا اهل اروميه بود، اما خودش در شهر ايروان در روسيه به دنيا آمد. سال 1298 به خاطر انقلاب روسيه و شدت گرفتن كشمكش هاي قومي در ايروان، به سرزمين نياكان خود بازگشت. روزهاي تدريس در مدرسة دانش تبريز بود كه او به فكر افتاد براي آموزش دقيق تر و آسان تر الفبا و درس ها ابزاري بسازد. از شكل ها و فرم هاي مختلف براي الفبا گرفته تا چرتكه هاي رنگي ديواري. شايد او اولين كسي هم بود كه در ايران از نقشة برجسته براي آموزش درس جغرافي استفاده كرد.
شيوة آموزش و رفتار او سبب شد در اندك زماني، به عنوان معلم نمونه مشهور شود. جبار به كمك همسرش كلاس هايي براي آموزش دختران راه انداخت و جمعيت تئاتر و جمعيت  حمايت از معلمين را تأسيس كرد. اما فعاليت هاي انسان دوستانة او به همين جا محدود نمي شد. باغچة اطفال ، همان مدرسه اي بود كه باعث تغيير نام او از جبار عسگرزاده به جبار باغچه بان شد. اين مدرسه در 1303 در تبريز تأسيس شد. كودكستاني بود كه باغچه بان در آن جا براي كودكان شعر مي سرود، نمايشنامه مي نوشت و نمايش هاي موزيكال مي ساخت. او در همين كودكستان، شيوة خاصي براي آموزش فارسي به كودكان ترك زبان ابداع كرد.
باغچه بان با دقت در حالت هاي يك كودك ناشنوا، به فكر آموزش كودكان ناشنوا افتاد و در همان باغچة اطفال ، كار تدريس به سه پسر ناشنوا را آغاز كرد. او توانست به آن ها حرف زدن، خواندن و نوشتن بياموزد. جبار باغچه بان در سال 1306 به شيراز رفت و اولين  كتاب هاي
غير درسي كودكان ايراني را به چاپ رساند. زندگي كودكان (شعر) و سه نمايشنامة پير و ترب ، گرگ و چوپان و خانم خزوك از جمله كتاب هايي بود كه او خودش برخي از آن ها را براي اجرا با آهنگ نوشت.
سال 1311 به تهران آمد. در سال 1314 تلاش چندين سالة او نتيجه داد و وزارت فرهنگ، روش تعليم الفبا ي باغچه بان را منتشر كرد. روشي كه هنوز پاية آموزش خواندن و نوشتن زبان فارسي به همة كودكان و بزرگسالان است.
استاد جبار باغچه بان، بعدها در تهران، مدرسه اي ويژة ناشنوايان ساخت كه تا آخر عمر 81 ساله اش، مدير آن بود.

راست باش و ساكت باش
019977.jpg
تولد شيخ ابوسعيد ابوالخير 5 آذر، 23 شوال 346 ق
اسرار التوحيد ، يكي از كهن ترين متون فارسي است كه به زندگي و احوالات شيخ ابوسعيد ابوالخير عارف نامي اختصاص دارد. اين داستان ها، بازنويسي  شدة چند حكايت از همين كتاب هستند

بازنويسي: احسان رضايي
پيرمردي را كه شيخ گفته بود، پيدا كرد. ژنده پوشي بود كه با تنبورش كنار قبرستان خوابيده بود. خوشش نيامد. بيدارش كرد. پول را داد و خيلي سريع گفت كه شيخ داده است. خواست برگردد كه گرية پيرمرد، نگه اش داشت. دلش سوخت. گفت: چرا گريه مي كني؟ پيرمرد گفت: من مطرب ام. جوون كه بودم، همه من رو براي مجالس شون مي بردند. اما حالا پير شد م و دستم قوت نداره. ديگه هيچ كس من رو نمي خواد. ديشب دلم شكسته بود، اومدم اين جا، گفتم خدا! امشب واسة خودت مطربي مي كنم. تا صبح مي زدم و گريه مي كردم. خدا مزدم رو داد. شيخ، مزدم رو داد. و باز گريه كرد. مرد با خودش گفت پس من مزد مطربي را آورده بودم؟!
همين طور كه داشت راه شيخ را باز مي}كرد، داد مي زد: خدا رحمت كنه هر كسي رو كه يك قدم جلوتر بره. شيخ كه آن جلو رسيد، گفت: هر چه كه تمام انبيا گفته ا ند و ما مي خواستيم بگوييم، همين مرد گفت. از روي منبر بلند شد و رفت.
از ايوان خانه، خاكستر منقلي ريخت پايين و درست ريخت روي سر شيخ. همه خشكشان زد. شيخ با صداي بلند، الحمدلله گفت و رو به مريدانش كرد: ما حقمان آتش بود، به خاكستر قناعت كردند!
چند روزي بود كه خانقاه، خلوت شده بود. توي شهر پيچيده بود كه مي خواهند به آن جا حمله كنند. شيخ اما خيالش راحت بود. مي گفت: چوب به مرد مي زنند!
آمدند گفتند: آقا! فلاني كه مريد شماست، مست توي راه افتاده. شيخ خطا پوش جواب داد: الحمدلله كه توي راه افتاده؛ از راه نيفتاده!
از راه دوري آمده بودند و پرسان پرسان رفته بودند و گشته بودند تا شيخ را در گوشة مسجد پيدا كرده بودند. گفته بودند: آقا! ما مي خوايم صوفي بشيم. به ما درس مي ديد؟ ولي شيخ، هيچي نگفته بود. حتي سرش را هم بالا نياورده بود. فقط سه بار، دستش را زده بود به ستوني كه به آن تكيه داده بود.
يكي شان پرسيد: پس چرا شيخ به ما چيزي ياد نداد؟ دومي گفت: مگر نديدي؟ شيخ با سه حركت، همه  چيز را گفت. مانند اين ستون باش: راست باش، و ساكت باش و باركش  باش.

ارسطو، اسكندر و فارابي
019902.jpg
تولد فارابي 4 آذر، 22 شوال 259 ق
فرخنده ملكي فر
ابونصر فارابي، اهل خراسان بود و در زمان خودش فارس به حساب مي آمد. اما حالا هركس چيزي مي گويد. يكي مي گويد فارس بوده، يكي مي گويد ترك. در منابع لاتين هم كه همة دانشمندان مسلمان، عرب به شمار مي روند. مشكل اصلي، اين جاست كه جايي كه فارابي به دنيا آمده (فاراب)، آن موقع جزو خراسان بوده، و حالا جزو خاك قزاقستان است. فارابي بعد از مدتي كه معلوم نيست چقدر بوده، زادگاهش را ترك كرده. فقط همين قدر مي دانيم كه قبل از سي  سالگي، به بغداد رفته .
در بغداد، فارابي با كساني ارتباط داشت كه با نايب سوم امام زمان (ع)، حسين بن روح نوبختي در ارتباط بودند. بعد از فوت نايب چهارم امام، و شروع غيبت كبرا، فارابي به دمشق رفت. در بغداد، به شيعيان حسابي سخت مي گرفتند و در دمشق، حكومت در دست شيعيان بود. به همين خاطر، بين صاحب نظران، تقريبا هيچ كس در اين كه فارابي شيعه بوده، شكي ندارد. علاوه بر اين، نشانه هاي شيعه بودن او را در نوشته هايش هم مي توان ديد.
فارابي علاوه بر فارسي و تركي و عربي، زبان يوناني را هم بلد بود و به فلسفة  يوناني تسلط كامل داشت. تسلط او به قدري بود كه توانست برخلاف فيلسوفان مسيحي كه فكر مي كردند فلسفة ارسطو و افلاطون با هم متضاد هستند، بين اين دو فلسفه به خوبي جمع كند. فارابي، پايه گذار فلسفة  اسلامي بود و فلسفه را با دين آشتي داد. فلسفه از نظر او راهي بود براي فهميدن اين كه چرا دين، سعادت انسان را تضمين مي كند.
در فلسفه، ارسطو را معلم اول مي دانند و فارابي را معلم ثاني. بعضي ها گفته اند: حكما چهارند. دو كس پيش از اسلام بودند كه آن ارسطو و اسكندر بود، و دو در اسلام بودند كه آن ابونصر و ابوعلي (سينا) است.

صدايش از جنس ديگري بود
019911.jpg
درگذشت سيد جلال تاج اصفهاني 7 آذر 1360
ليلا خجسته راد
آن زمان ها خوشحال بوديم و شادي مي كرديم كه امروز ظهر در جايي مهمان هستيم كه تاج در آن جا حضور دارد. و اين شب را شب شادي مي دانستيم، چرا كه همراه او بوديم و لذت مي برديم؛ صدايي كه به واقع، از جنس ديگري بود. همه مي خواندند، اما صداي تاج، صداي ديگري بود و اين، خواست خداست. هنرمند بايد سيمش به سيم ازلي وصل باشد. اين ها را
استاد حسن كسايي نوازندة بزرگ ني مي گويد.
در زماني كه تاج در قيد حيات بود، خواننده هاي مختلفي در راديو برنامه اجرا مي كردند؛ چهره هايي كه با روزنامه ها و مجله هاي بسياري در ارتباط بودند و ميل زيادي به مطرح شدن داشتند. با اين همه، امروز نه اسمي از آن ها هست و نه يادي. تاج، ارتباط زيادي با مديران روزنامه ها، مقامات و وسايل ارتباط جمعي مثل راديو نداشت، حتي در زماني هم كه راديو نبود، از صداي او صفحه اي ضبط نشد، با اين حال، هنرش او را زنده نگاه داشت. آوازهاي تاج، يادگار ارزنده اي است از مكتب اصفهان.
سيدجلال از همان اوايل، به خاطر ذوق موسيقيايي و علاقه اي كه نسبت به ادبيات فارسي داشت، در مناسبت هاي گوناگون با توجه به فضايي كه وجود داشت، شعري را انتخاب مي كرد و لب به آواز مي گشود. اولين مربي او پدرش بود و بعدها در مكتب سيد عبدالرحيم اصفهاني، مكتب حبيب و مكتب عبدالحسين صدر پرورش يافت. البته همراه با خانواده اي كه هموارة مشوق او بودند. مجموعه اين عوامل و نبوغ باطني او به همراه صداي منحصر به فردش، خيلي زود او را به چهره اي بي مانند تبديل كرد. البته منش نيك و بزرگواري اش هم در اين امر، بي تأثير نبود. تاج، گنجينه و حافظ تمامي پرده ها، مقامات و گوشه هاي موسيقي مقامي ايراني بود.
از شاگردان شناخته شدة تاج مي توان از شريف، مراتب، حسين شاه زيدي و عليرضا افتخاري نام برد.
او مردي سليم  النفس و با مناعت طبع بود. هيچ گاه از كسي بدگويي نمي كرد و حتي اگر از كسي آزرده خاطر مي شد، اين رنج و آزردگي را با سكوت و بزرگواري مي گذراند.
تاج در تكية سيد العراقين در تخته پولاد اصفهان به خاك سپرده شد.

دماغتان را بگيريد!
019896.jpg
تولد ژاك شيراك ۸ آذر، 29 نوامبر 1932
سيداحسان بيكايي
به او مي گويند بولدزر . اين اسم را ژرژ پمپيدو، نخست وزير فرانسه كه شيراك، زماني معاون اش بود، رويش گذاشت (به خاطر قدرت و سرعتش در كار) و همچنان رويش ماند.
او در جواني، از طرفداران حزب كمونيست بود و به همين دليل، نزديك بود نتواند به دانشكدة افسري برود.شيراك بعد از درس خواندن در هاروارد، به سرعت، پله هاي ترقي را طي كرد. اول، معاون ژرژ پمپيدو، نخست وزير دوگل شد. (شيراك يك عشق دوگل بود.) بعد در سال هاي 1960 معاون والري ژيسكاردستن، وزير اقتصاد شد.
سال 1968 وقتي اعتصاب دانشجويان، فرانسه را به آشوب كشيد، شيراك نقش  اساسي در كنترل اغتشاشات و مذاكره با اعتصابگران داشت. تكنوكرات جوان، از اين جا به شهرت رسيد.
در 1969 وزير كشاورزي دولت پمپيدو شد.
سال 1974 وقتي والري ژيسكاردستن رئيس جمهور فرانسه شد، شيراك 41 ساله را نخست وزير خودش كرد. يك سال بعد، شيراك به دعوت صدام به بغداد رفت و امتيازات نفتي زيادي به نفع فرانسه كسب كرد و يك رآكتور هسته اي به عراق فروخت. او بالاخره بعد از شهرداري پاريس و دو دوره شكست در رقابت ها، در انتخابات 1995 با كنار زدن ژوسپن، رئيس جمهور شد. هنوز همه جاي كاخ رياست جمهوري را ياد نگرفته بود كه تظاهرات گروه هاي مختلف حامي محيط زيست و مخالف آزمايشات هسته اي فرانسه، يقه اش را گرفت.
رياست جمهوري او، پر از اعتصاب و آشوب بود. او كه ديگر، محبوبيت سابق را نداشت،
سال 2002 تنها به دليل حضور لوپن، رقيب راست افراطي خود، دوباره رئيس جمهور شد. شعار آن روزها اين بود: به دماغتان گيره بزنيد و به شيراك رأي بدهيد.
شيراك براي تشكيل اروپاي متحد، تلاش زيادي كرد و قهرمان اروپاي متحد نام گرفت. ولي در 2005 مردم فرانسه به همه پرسي او در مورد قانون اساسي اروپا، رأي ندادند.
او كه رياست جمهوري اش را با آشوب و اعتصاب شروع كرده، اين روزها و در پايان رياست اش هم با آشوب مواجه است.

اژدها به دنيا مي آيد
019893.jpg
تولد بروس لي 6 آذر، 27 نوامبر 1940
كاوه مظاهري
با لباس يك دست زرد، وسط دايره محاصره شده. هر چند لحظه يك بار، يك نفر از روي محيط دايره به سمت مركز حركت مي  كند. او دستانش را تكان مي دهد و صداي گربه درمي آورد و آن شخص را نقش زمين مي كند. چند دقيقه بعد، دايره متلاشي مي شود، ولي مركزش همچنان سرپا ايستاده است. او اوماتورمن نيست، بروس لي است؛ يكي از بزرگ ترين نمادهاي فرهنگ پاپ. او جواني هنگ كنگي است كه در عرض چند سال، توانست سينما را به تسخير خودش درآورد.
لي جون فن كه بعدها به بروس لي شهرت پيدا كرد، در 1940 در سان فرانسيسكو به دنيا آمد. وقتي 12 ساله شده بود، به كالج
La Salle مي رفت. يك روز مثل خيلي از ما، داشت از يك محلة خلاف رد مي شد كه حسابي از دست بچه هاي محله كتك خورد. از فرداي آن روز، تصميم گرفت كه به كلاس آموزش هنرهاي رزمي برود. دهه 60 دوباره به آمريكا رفت و زيرنظر اد پاركو ، دفاع شخصي ياد گرفت. چند سال بعد هم يك مدرسة آموزش كنگ فو تأسيس كرد كه به ستارگان سينما نظير استيو مك كوئين و جيمز كابرن هنرهاي رزمي
ياد مي داد.
سال 1971 به خاطر بازي در نقش استادي كه مي خواست به شاگرد نابينايش كنگ فو ياد بدهد، يك دفعه در هاليوود مشهور شد و پول خوبي به جيب زد. پول ها را برداشت و دوباره به هنگ كنگ رفت. در آن جا با يك تهيه كنندة باهوش به نام ريموند چاو اولين فيلم هنگ كنگي را كه در آن، نقش اول را بازي مي كرد، ساختند: رئيس بزرگ . اين فيلم كه بارها از تلويزيون خودمان پخش شده، در شرايط سختي ساخته شد، اما موفقيت عجيبي در اكران داشت.
موفقيت اسرارآميز بروس لي، باعث شد كمپاني برادران وارنر در هاليوود، تهيه كنندگي فيلم بعدي اش اژدها وارد مي شود (1973) را برعهده بگيرد. اين فيلم هم به خاطر سكانس معروف مبارزه در تالار آيينه، بسيار مورد توجه قرار گرفت. بروس در اوج بود،كتك كاري ها و بزن بزن هايش به همه جاي دنيا نفوذ كرده بود، كار و كاسبي آموزشگاه هاي هنرهاي رزمي به خاطر فيلم هاي او سكه شده بود، جوان ها اداي او را درمي آوردند، درآوردن صداي گربه در دعواهاي محلي باب شده بود و... كه يك دفعه خبر رسيد كه او مرده است، به همين سادگي. معلوم نبود كه علت مرگش چيست. هنوز هم معلوم نشده. انگار تاريخ براي اسطوره ها يك جور رقم مي خورد. اما اين حرف ها توي كت هوادارانش نمي رفت. آن ها منتظر فيلم جديد بروس لي بودند. پنج سال بعد از مرگ او، فيلمي با عنوان بازي مرگ ساخته شد كه شخصي شبيه بروس لي، بازيگر نقش اولش بود. اسطورة پاپ، دوباره زنده شده بود. مردم دوباره به سينماها كشيده شدند. همه مي دانستند كه بازيگر روي پردة سينما، بروس لي نيست. اما به ياد او مدام سوت و كف مي زدند و اي ول و دمت گرم مي گفتند.

ماجراهاي هاك تواين
019908.jpg
تولد ما رك تواين 9 آذر، 30 نوامبر 1835
فاطمه عبدلي
مارك تواين اسم واقعي اش نبود. اين، اسمي بود كه سموئل كلمنس نويسندة شاهزاده و گدا روي خودش گذاشته بود. به معناي نشانة دوم. اصطلاحي كه بلند داد زدنش بين ملوانان مي سي سي پي رايج بود.
سم در دهكدة كوچكي به نام فلوريداي ميسوري به دنيا آمد. پدرش قاضي محلي بود و يك بردة سياه داشت. آن ها مثل خيلي هاي ديگر در آن زمان، براي ثروتمند شدن به سمت غرب حركت كردند. وقتي مارك (يا همان سم ) چهار ساله بود، به شهر هانيبال در كنار رودخانة مي سي سي پي رسيدند و مارك در چنين جايي بزرگ شد. طبيعت وحشي و دست نيافتني.
با وجود اين، هيچ وقت تصوير رفتار خشونت آميز اربابان با برده ها، از فكر و ذهن مارك تيزبين، حساس و ذاتا مهربان بيرون نرفت. تصويري كه به راحتي مي توان آن را لا به لاي اتفاق هايي كه براي تام ساير و هاكلبري فين مي افتد، پيدا كرد. بعد از مرگ پدرش (در دوازه سالگي)، در چاپخانة برادر بزرگش ـ كه روزنامه نگاري شهرستاني، خرده پا و ناموفق بود ـ مشغول حروفچيني و شاگردي شد. آن روزها، از حروفچيني تا روزنامه نگاري، راه زيادي نبود. مارك از هجده سالگي شروع كرد به پر كردن ستون هاي روزنامة برادرش. ولي همچنان مثل هر جوان جنوبي ديگر، بزرگ ترين آرزويش ناخدايي كشتي هاي رودخانه پيما بود. آرزويي كه براي مارك در بيست و دو سالگي، تبديل به روش و راه زندگي شد. پس از جنگ داخلي آمريكا و قطع كشتي راني در مي سي سي پي، مارك به سرمايه گذار موفقي در معادن نقره تبديل شد: يك بار ده روز تمام ميليونر بودم. درست در همين زمان بود كه پس از پرسه زدن در اطراف معادن، دم خور شدن با ولگردان و كارگرها، و قصه شنيدن و قصه تعريف كردن ها، مارك تواين شوخي ساز به وجود آمد. كم كم، ديگران او را به عنوان يك طنزنويس جوان مي شناختند. مارك تواين را مرگ همسر و فرزندش، و كار زياد و تنهايي، از پا درآورد. اين طور بود كه داستان سرا و طنزنويس شيرين زبان و خوشرو از دنيا رفت. مردي كه موي ژوليده و سبيل بلند داشت، لباس سراپا سفيد مي پوشيد و سيگار برگ به لب، با لهجة شيرين جنوبي اش باعث قهقهة شنوندگان مي شد. تواين خاطرات شخصي ژاندارك را مهم ترين اثرش مي دانست، در حالي كه منتقدان و طرفدارانش دربارة هاكلبري فين چنين نظري دارند. خود تواين، علاقه و اعتقادي به اين كتاب نداشت و حتي زماني خيال داشت نسخة آن را بسوزاند.

قصه ما راست بود
يك تمدن بزرگ، آغاز كار اسپانياي اسلامي و اندلس است اما پس از هردرخششي خطر انحطاط هست و تا انحطاطي نباشد سقوطي نخواهد بود. باور كن!
020007.jpg
طارق بن زياد
به طرف غرب

درست در زماني كه حجاج بن يوسف در عراق داشت سياست و قساوت توأمانش را تبديل به خاطره اي تاريخي مي كرد، اميران ارتش اموي در شرق و غرب، مشغول كشورگشايي بودند. قتيبه  بن مسلم كه در خشونت كم از حجاج نداشت، سمرقند و بخارا و ماوراءالنهر را ضميمة دولت اسلامي كرد و طارق بن  زياد همين كار را در غرب انجام داد. تنگه اي كه طارق از آن گذشت، اكنون به جبل الطارق معروف است. اين ژنرال مراكشي كه از شاخ آفريقا به اسپانيا (اندلس) حمله برد و آن را فتح كرد علي رغم نابينايي يك چشمش، در فرماندهي ارتش، استعداد عجيبي داشت. معروف است (و البته بعضي ها هم آن را رد كرده اند) كه وقتي از دريا گذشت و پاي مردانش به خشكي رسيد، دستور داد كشتي ها را آتش بزنند و خطاب به سربازان گفت: هيچ راه فراري نيست. پشت سرتان درياست و پيش رويتان دشمن. و به خدا چيزي جز پايداري و استقامت براي شما نمانده. اسم طارق به معناي ستاره درخشان است.

كورش علياني/حبيبه جعفريان‎/ احسان رضايي
019935.jpg
پايان امپراتوري مسلمانان در اندلس ۴ آذر، 25 نوامبر 1491 ميلادي
يك تمدن بزرگ و يك دوران طلايي، آغاز كار اسپانياي اسلامي و اندلس است. بعد، يك دورة عجيب از راه مي رسد. دورة انحطاط كه بي صدا در تك تك اركان فرهنگ و تمدن اندلس رخنه مي كند. اگر دورة درخشش تمدن اسلامي در اندلس نزديك سيصد سال طول كشيد، دورة انحطاط نيز همين قدر بود. انگار تمدن اسلامي اسپانيا مردي بوده كه دوان و پرانرژي از تپه اي بالا رفته است و بعد نفس زنان و خسته، همان مسير را بازگشته است.
بعد از اين دو دوره، يك دورة ديگر هم هست؛ دورة سقوط. دوره اي كه انگار مرد قصة ما درون چاله اي مي افتد كه سر راهش، درست پايين تپه، كنده بوده اند.
دورة سقوط، دورة بد و پرتلاطمي است. دورة شراب و هرزگي است. دورة دوري از اخلاق و خلاقيت است. اما راستش، تا انحطاطي نباشد سقوطي نخواهد بود. تا تو لنگان از تپه پايين نيايي، در چاه شغاد پايين تپه نمي افتي. باور كن.
019998.jpg
گلدسته هاي برافراشته
اندلس تا قبل از ورود عبدالرحمن اول، بلاتكليف بود. براي خلفاي دمشق، اين سرزمين تازه فتح شده آن ور دنيا اهميتي نداشت. اما عبدالرحمن با تكيه بر نژاد اموي اش آن جا حكومتي مستقل درست كرد و خودش خليفه شد. اقبال اندلس در اين دوران بلند بود و عبدالرحمن دوم، سوم و چهارم، همگي مرداني باعرضه، هنردوست، نرم خو و در عين حال، سياست دان از كار درآمدند (ويل دورانت، عبدالرحمن سوم را در كشورداري با ناپلئون مقايسه مي كند). تمام آن معماري مسحوركننده با كاشي ها، تاق ها و رنگ هايش متعلق به اين دوره است و ظهور نابغه هايي مثل زهراوي هم. اما هميشه فتحعلي شاه  ها و سلطان حسين  هايي وجود دارند كه شرابخوار، زن باره، بي كفايت و ترسو از آب درمي آيند و همه چيز را به باد مي دهند.
۷۵۵
عبدالرحمان اول، اولين امير دولت اموي در كوردوبا، حكومت خودمختار تشكيل داد.عبدالرحمان، نوة هشام  بن عبدالملك خليفة اموي بود.
۷۸۵
ساخت مسجد جامع كوردوبا شروع شد. اين بنا در 976 تكميل شد.
۷۹۴
هشام اول، حاكم اندلس، اعلام جهاد كرد و به سمت فرانسه لشگر كشيد.
۸۵۰
پرفكتوس، يك كشيش متعصب مسيحي، در دادگاه به پيامبر اسلام توهين كرد و اعدام شد. متعصبان مسيحي به او اقتدا كردند و با حضور در نزد قضات مسلمان، از قصد به مقدسات توهين مي كردند تا كشته شوند. ظرف 9 سال، 48 راهب و كشيش مسيحي اعدام شدند. اين تنها مورد برخورد اديان با هم در اندلس بود. وگرنه مسيحيان و يهوديان در دولت اندلس، داراي عالي ترين مناصب بودند.
۹۱۸
عبدالرحمان سوم در جنگ فرقه هاي مختلف مسيحي، از مسيحيان داخل قلمرويش دفاع كرد و پاپ را مجبور ساخت كه مسيحيان ويزگوتي را به رسميت بشناسد.
۹۲۹
عبدالرحمان سوم به تقليد از خلفاي فاطمي مصر، خود را خليفه خواند. عبدالرحمان سوم، بزرگ ترين حاكم تاريخ اندلس بود. او مردي دانشمند بود و معماري قصر الحمرا را خودش انجام داد.
۹۵۳
عبدالرحمان سوم با امپراتور اتوي اول، پادشاه آلمان، روابط سياسي و تجاري برقرار كرد.
۱۰۰۴
مسلمانان، شهر پيزاي ايتاليا را تصرف كردند.
019914.jpg
1013
زهراوي، پزشك نامي اندلسي فوت كرد. زهراوي بزرگ ترين جراح مسلمان است كه روش بريدن به وسيلة چاقوي داغ (اساس جراحي امروز) و بسياري از ابزارهاي جراحي را ابداع كرد. او يك كتاب سي جلدي هم در باب پزشكي نوشته است با نام التصريف .
020010.jpg
1031
دولت هشام سوم، هجدهمين حاكم اموي كوردوبا، به دست سلسلة مغربي مرابطون برافتاد.
020001.jpg
در خلسه اسپانيا
سال 1002 ميلادي، منصور خليفة اندلس، بعد از جنگي كه از آن پيروز درآمد، بيمار شد و پسرش را خواست. گفت تا دو روز ديگر مي ميرد. پسرش (خليفة آينده) گريه سر داد و منصور گفت: واي بر ما! اين گريه نشان آن است كه دولت ما در اندك مدتي فرو خواهد ريخت. منصور درست مي گفت. اسپانياي اسلامي بعد از اين، ديگر روي خوش نديد. خليفه ها به حرامسراداري افتادند، عالمان دين، ايده هاي جديد دادند و مسيحيان و يهوديان اندلس را به دشمناني سرسخت، كنار گوش مسلمان ها تبديل كردند. اين، دشمن خارجي (كليسا و پاپ) را كه اصولا چشم ديدن مسلمان ها را نداشت، جري تر كرد. حمله ها بيشتر و سنگين تر شدند و دروازه ها كه در خلسة پول، زن و قدرت، سست شده بود، گشوده شدند.
۱۰۴۳
نبردهاي طولاني بر سر تصرف زاراگوزا كه سي سال طول كشيد، آغاز شد.
019992.jpg

۱۰۶۳
در نبرد گراوس، بالاخره حاكميت زاراگوزا از دست مسلمانان درآمد. در اين جنگ بود كه ال سيد، سردار معروف، براي نخستين بار هنر لشگركشي اش را به نمايش گذاشت. ال سيد، لقب شواليه اي كاستيلي بود. (سيد از سيد عربي گرفته شده.) او براي هر كدام از طرفين جنگ كه پول بيشتري مي دادند، مزدوري مي كرد.
۱۰۸۴
ال سيد براي مسلمان ها جنگيد و زاراگوزا به اندلسي ها برگشت.
۱۰۹۴
شروع جنگ هاي صليبي در فلسطين
019917.jpg
1105
ابن تومرات، فقيه اندلسي، جنبش موحدون را براي دعوت به آن چه اسلام ناب مي خواند، به راه  انداخت. او مخالف تسامح با مسيحيان و يهوديان بود.
۱۱۵۵
موحدون، در كوردوبا هم كاملا نفوذ كردند. آن ها به يهوديان گفتند مي توانند خودشان انتخاب كنند: مسلمان شوند، تبعيد شوند يا بميرند. موسي  بن ميمون، بزرگ ترين فيلسوف يهودي تاريخ كه تا اين زمان در كوردوبا ساكن بود، آن جا را ترك كرد و به مصر رفت. او در آن جا پزشك صلاح الدين ايوبي شد.
۱۱۶۵
نهضت موحدون، به بد جاهايي رسيده بود. حاكمان موحد كه در ابتدا زاهد و تا حد تعصب، ديندار بودند، شروع كردند به ساختن قصر و گسترش حرمسرا.
019920.jpg
1198
ابن رشد، پزشك، رياضي دان و فيلسوف بزرگ اندلسي درگذشت. او به خاطر ترجمه هايش از آثار ارسطو به عربي، مشهور است. او و ابن سينا و فارابي،
مشهورترين فلاسفه مسلمان هستند و آثارشان تا قرن هفدهم
در اروپا تدريس مي شد. قديس آگوستين در اعترافات ،
به تأثير ابن رشد در شكل گيري آرايش اشاره مي كند
و دانته نام او را در كمدي الهي آورده است.
۱۲۰۰
ابن مؤمن، رهبر جديد موحدون و جانشين ابن تومارت، سياست هاي ضدمسيحي را تشديد كرد.
۱۲۱۵
در چهارمين نشست تاريخي سران كليسا در لاترنِ رم، محدوديت  هر چه بيشتر يهودي ها و لزوم بيرون راندن مسلمانان از اروپا به اتفاق آرا تصويب شد.
۱۲۳۸
والنسيا به تسخير پادشاهي آراگون درآمد.
۱۲۵۲
فرناند سوم، فرمانرواي كاستيل، كوردوبا و سويل را بعد از جنگي سي  ساله تصرف كرد. پايان جنگ هاي صليبي با پيروزي مسلمان ها.
020013.jpg
1310
جبل الطارق به دست ارتش كاستيل افتاد و ارتباط اندلس با جهان اسلام قطع شد.
020004.jpg
شب، سكوت، كوير
دختران اغواگر و كولي هاي سبزة وحشي وقتي به اندلس رسيدند كه كار چنداني نمانده بود. قرطبة با شكوه سقوط كرده بود و جبل الطارق به روي مسلمانان بسته شده بود. فقط يك تلنگر لازم بود تا غرناطه كه آن پايين و در تنهايي داشت مقاومت مي كرد، دوباره گرانادا شود و كولي ها اين لطف را در حق كليساي كاتوليك كردند؛ با ظرافتي كه در كار و خونشان بود.
۱۳۴۸
جنگ چهل  ساله بين اندلس و كاستيل، با شيوع طاعون در اروپا، بدون هيچ نتيجه اي پايان يافت.
۱۴۳۵
ارتش آراگون، بخش ديگري از خاك اندلس را جدا كرد.
۱۴۴۰
به دستور كليساي كاتوليك، كولي ها به اندلس فرستاده شدند. بعدها در مورد نقش اين دختران آوازه خوان در ترويج فساد و بي بندوباري در بين اهالي اندلس، زياد گفته شد.
۱۴۶۹
فرديناند آراگوني با ايزابل ملكة مقتدر كاستيل ازدواج كرد و زيربناي اسپانياي امروزي شكل گرفت.
۱۴۸۲
نيروهاي كاستيل و آراگون، متحدا به اندلس حمله كردند و شهرهاي بسياري را محاصره كردند.
۱۴۸۳
سلطان محمد دوازدهم، اولين سلطان اندلسي بود كه در جنگ، اسير مسيحيان شد. او قبلا تمام سرداران شجاعش را از ترس خيانت، از بين برده بود.
۱۴۸۵
سلطان محمد دوازدهم توانست فرار كند، اما مركز حكومتش غرناطه (گرانادا) محاصره شد.
019923.jpg
1491
آخرين سلطان اندلس، محمد دوازدهم، گرانادا را به مسيحي ها واگذار كرد، به اميدي كه مردمش آسيب كمتري ببينند. اما سپاه مسيحي ها، مسلمان ها و يهودي ها را از دم تيغ گذراند و به قولي، 27 هزار نفر كشته شدند.
019926.jpg
020016.jpg
1492
ملكه ايزابل و فرديناند دوم، بعد از تصرف اندلس، كوردوبا را پايتخت خود كردند. آن ها كريستف كلمب را به سفر اكتشافي فرستادند و اين، آغاز جهان نوين بود.
020019.jpg
كريستف كلمب
به طرف شرق

كريستف كلمب هم مثل طارق، سفر دريايي اش را با انگيزة مذهبي شروع كرد.كاپيتان كشتي سنت ماريا (مريم مقدس) ادعا مي كرد هدفش گسترش دين مسيحيت در ميان هندي هاي پاپتي است. اين سفر به سرعت از انگيزه هاي مذهبي خالي شد و نزد حاكمان جديد اندلس به ابزاري براي كسب ثروت و قدرت در جايي كه فكر مي كردند همان شرق افسانه اي است، تبديل شد.

معماري اسلامي دردوران طلايي جنوب اسپانيا
هزار و يك شب در اسپانيا
پايان امپراتوري مسلمانان در اندلس ۴ آذر، 25 نوامبر 1491 ميلادي
سارانوشادي
معماري اسلامي جنوب اسپانيا، يعني كاخ هاي عظيمي كه ديوارهاي خشن بيروني شان به سبك قلعه هاي فئودالي اروپايي براي دفاع ساخته شده و در اندروني، ظرافت هاي بي نظيري دارند تا محل زندگي يگانه اي شود براي اهل خانه. سختي  ديوارهاي خارجي، تضاد شديدي با تزئينات حياط هاي داخلي دارند. حياط ها همه، طوري طراحي شده اند كه همة تزئينات از وسط حياط به خوبي ديده شود. اين، همان تضاد آشكاري است كه معماري اسلامي با انواع معماري كلاسيك غربي دارد. در معماري غربي، ساختمان ها طوري طراحي مي شوند كه زيبايي آن ها در نماي خارجي باشد و از بيرون ساختمان بتوان آن را ديد.
معماري اسلامي در اسپانيا، معماري اي است كه از قرن دهم ميلادي شروع شد و به خاطر پيشينة شمال آفريقايي به آن، معماري مراكشي (Morrish) هم مي گويند. در ناحية اندلس، سه شهر اصلي وجود دارند كه مركز معماري اسلامي هستند: گرانادا (غرناطه يا Granada)، كوردوبا ( قرطبه يا Cordoba) و سويا( سويل، اشبيليه ياSevilla).
019968.jpg
كاشي كاري هاي ميدان اسپانيا در سويا
019950.jpg
019965.jpg
كاخ الكاسار (Alcazar؛ همان القصر عربي) و نمايي از طاق هايش در سويا، پايتخت فرهنگي اندلس. اين قصر را معماران مراكشي در قرن چهاردهم ميلادي براي پدرو ي ستمگر، حاكم سويا ساخته اند. كريستف كلمب در همين قصر، از پادشاه اسپانيا اجازة سفر گرفت تا راه نزديك تري براي رسيدن به هند بيابد
019932.jpg
019980.jpg
كاخ الحمرا يا باغ هاي بهشت در شرق گرانادا.در عربستان و شمال آفريقا - موطن اصلي معماران اين قصرها -آب هميشه دست نيافتني و بهشتي بوده. كاخ الحمرا كه قرار بوده باغ بهشت باشد، سراسر سايه است و آب
019944.jpg
ستون هاي داخلي مسجد كوردوبا. لا مسكيتا (در زبان اسپانيايي يعني مسجد؛La Mezquita) نامي است كه اسپانيايي ها اين مسجد را به آن مي شناسند
019947.jpg
019974.jpg
ميدان اسپانيا(Plaza de Espana)، ميدان مركزي سويا. دماي هواي سويا در تابستان، گاهي به پنجاه درجة سانتي گراد هم مي رسد. مي گويند نيمي از لذت ديدن اين شهر، اين است كه در گرماي هوا، روي اين سكوهاي كاشي كاري شدة ميدان اسپانيا بنشيني و نوشيدني خنكي بخوري كه طعمش، طعم شرق رؤيايي است
019953.jpg
سقف محراب لا مسكيتا (مسجد جامع كوردوبا). مقرنس كاري هاي زير تاق ها، از عناصر اصلي معماري اسلامي هستند. گنبدهايي با قوس هاي پيچيدة هندسي و تزئينات لانه زنبوري. اين مسجدِ 23 هزار متر مربعي، سومين مسجد بزرگ دنيا و به روايت بعضي ها، زيبا ترين بناي اسپانيا است. در اين بنا، علاوه بر معماري اسلامي، عناصر معماري ايراني، گوتيك و باروك هم ديده مي شود. مسيحيان، بعدها در ميانة مسجد، كليساي جامع شهر را ساخته اند
019929.jpg
خانه اي در كوردوبا . توجه به اندروني، از ويژگي هاي منحصر به فرد معماري اسلامي است. اين همه زيبايي و ظرافت، آن هم داخل خانه اي كه آن قدر شخصي بوده كه قرار نيست جز اهل خانه، كسي آن ها را ببيند. اين يك عادت اسلامي است
019938.jpg
يك كوچة تنگ در شهر قديم كوردوبا. اين گلدان ها را در روستاهاي يونان و ايتاليا و فرانسه هم زياد مي شود ديد. ساختمان هاي سفيد شمال آفريقايي و كوچه هاي تنگ اما، از آن معماري مراكشي ـ اسلامي است. براي حفظ ميراث گذشته مردم اجازه تغيير در نماي بيروني خانه ها را ندادند

فهرست
نامه به سردبير
فهرست
سينما تلويزيون
۱۰۱ ميليون دلار در 3 روز
كي دوباره مي خندي؟
رويداد هفته
گويي طلايي تمشك طلايي
ورزشي
آميتا باچان عليه بهادرخان
رويداد هفته
داستان هاي من و هركول!
اسطوره همه را تيغ مي زند!
اين طوري قهرمان شديم!
اجتماعي
ميان ايمان و كفر فاصله اي جز كم عقلي نيست
زندگي
چي مي شكوني؟ شيشه
آتشي خاموش شد
رويداد هفته
سينما
اين روباه دل فريب اسپانيايي
وداع با زورو
چرا به جشنوارة فيلم كوتاه برويم؟
بهترين فيلم: حسين رضازاده!
كوتاه
زوروهاي مهم
دانش
بزرگ ترين راز جهان باستان
در جست وجوي جزيره اسرارآميز
آتلانتيس ميان تاريخ و جغرافيا
ادگار كيس؛ يك موردغريب
سقوط امپراتوري ها
روزها
پيامبري براي نومسلمانان
رويدادها
قصه ما راست بود
هزار و يك شب در اسپانيا
هنر روز
از برج كبوتر به قلعه ديو
|  فهرست  |  سينما تلويزيون  |  ورزشي  |  اجتماعي  |  زندگي  |  دانش  |  سينما  |  روزها  |
|  هنر روز  |  شناسنامه  |  مهمان هفته  |  راهنما  |  سبك زندگي  |  گفت و گو  |  گزارش  |  موفقيت  |
|   نيم رخ ، تمام رخ  |  يادداشت  |  موضوع ويژه  |  گالري  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |