سيد سرسخت
شهادت سيدحسن مدرس 10 آذر 1316
حبيبه جعفريان
در اصفهان طلبه بود و دستش تنگ. آخر هر هفته از اصفهان به دهات اطراف مي رفت، لباس طلبگي اش را در بقچه اي مي پيچيد و كارِ گل مي كرد. يك روز قرار شد ديواري را خراب كند و تا عصر، دو قران مزد بگيرد. اما وسط كار، سواري پيدا شد، به او گفت: خسته نباشي جوان! بقية ديوار را نمي خواهد خراب كني. سيدحسن پرسيد: چرا؟ سوار گفت: چون من مي گويم. سيد گفت: من شما را نمي شناسم آقا! صاحب كار من كس ديگري است. سوار عصباني شد و گفت: مگر حرف حساب سرت نمي شود؟ اين جا باغ من است، اين هم ديوار باغ من. او كه تو را به كار گماشته، پيشكار من بوده. سيدحسن كوتاه نيامد. جواب داد: ممكن است شما صاحب باغ باشيد، اما مدركي براي اثبات اين امر نداريد. براي همين، من نمي توانم حرف شما را اطاعت كنم! سوار كه كفري شده بود، فرياد زد: پدر سوخته! از من قباله و بنچاق مي خواهي؟ سيدحسن كلنگ را زمين گذاشت. گفت: من پدر سوخته نيستم. شما مگر نشنيده ايد كسي كه مدعي است، بايد دليل بياورد و كسي كه انكار مي كند، بايد سوگند بخورد؟ سوار وقتي اين را شنيد، سرش را پايين انداخت و رفت. ساعتي بعد، سيدحسن را به خانة او كه اسمش محمدرضاخان سرهنگ بود، بردند.
خان گفت: خب! حالا مطمئن شدي من صاحب آن باغ ام؟ و بعد از او خواست راستش را بگويد كه چه كاره است؟ وقتي فهميد سيدحسن مدرس طلبه اي است كه به خاطر امرار معاش، كارگري مي كند، پيشكارش را خواست و به او دستور داد حواله اي به يكي از تاجرهاي اصفهان بنويسد و بفرستد. در نامه اي كه همراه حواله بود، از قول محمدرضاخان سرهنگ آمده بود: تا ميرزا حسن مدرس در مدرسة علميه طلبه است، هر ماه سه تومان شخصا برده و در حجره تحويل او بدهيد. رسيد هم لازم نيست.
معلم دنياي سكوت
فوت جبار باغچه بان 4 آذر 1345
محمد گرشاسبي
جبار عسگرزاده، كارش را از 1298 شمسي با معلمي در دبستان احمدية شهر مرند آذربايجان شروع كرد. پيشتر در قفقاز، خبرنگار روزنامه بود و خودش هم يك مجلة فكاهي داشت به نام لك لك . مجله اي كه در نخستين سال جنگ جهاني اول، توقيف شد.
پدر جبار، استاد عسگر بنا اهل اروميه بود، اما خودش در شهر ايروان در روسيه به دنيا آمد. سال 1298 به خاطر انقلاب روسيه و شدت گرفتن كشمكش هاي قومي در ايروان، به سرزمين نياكان خود بازگشت. روزهاي تدريس در مدرسة دانش تبريز بود كه او به فكر افتاد براي آموزش دقيق تر و آسان تر الفبا و درس ها ابزاري بسازد. از شكل ها و فرم هاي مختلف براي الفبا گرفته تا چرتكه هاي رنگي ديواري. شايد او اولين كسي هم بود كه در ايران از نقشة برجسته براي آموزش درس جغرافي استفاده كرد.
شيوة آموزش و رفتار او سبب شد در اندك زماني، به عنوان معلم نمونه مشهور شود. جبار به كمك همسرش كلاس هايي براي آموزش دختران راه انداخت و جمعيت تئاتر و جمعيت حمايت از معلمين را تأسيس كرد. اما فعاليت هاي انسان دوستانة او به همين جا محدود نمي شد. باغچة اطفال ، همان مدرسه اي بود كه باعث تغيير نام او از جبار عسگرزاده به جبار باغچه بان شد. اين مدرسه در 1303 در تبريز تأسيس شد. كودكستاني بود كه باغچه بان در آن جا براي كودكان شعر مي سرود، نمايشنامه مي نوشت و نمايش هاي موزيكال مي ساخت. او در همين كودكستان، شيوة خاصي براي آموزش فارسي به كودكان ترك زبان ابداع كرد.
باغچه بان با دقت در حالت هاي يك كودك ناشنوا، به فكر آموزش كودكان ناشنوا افتاد و در همان باغچة اطفال ، كار تدريس به سه پسر ناشنوا را آغاز كرد. او توانست به آن ها حرف زدن، خواندن و نوشتن بياموزد. جبار باغچه بان در سال 1306 به شيراز رفت و اولين كتاب هاي
غير درسي كودكان ايراني را به چاپ رساند. زندگي كودكان (شعر) و سه نمايشنامة پير و ترب ، گرگ و چوپان و خانم خزوك از جمله كتاب هايي بود كه او خودش برخي از آن ها را براي اجرا با آهنگ نوشت.
سال 1311 به تهران آمد. در سال 1314 تلاش چندين سالة او نتيجه داد و وزارت فرهنگ، روش تعليم الفبا ي باغچه بان را منتشر كرد. روشي كه هنوز پاية آموزش خواندن و نوشتن زبان فارسي به همة كودكان و بزرگسالان است.
استاد جبار باغچه بان، بعدها در تهران، مدرسه اي ويژة ناشنوايان ساخت كه تا آخر عمر 81 ساله اش، مدير آن بود.
راست باش و ساكت باش
تولد شيخ ابوسعيد ابوالخير 5 آذر، 23 شوال 346 ق
اسرار التوحيد ، يكي از كهن ترين متون فارسي است كه به زندگي و احوالات شيخ ابوسعيد ابوالخير عارف نامي اختصاص دارد. اين داستان ها، بازنويسي شدة چند حكايت از همين كتاب هستند
بازنويسي: احسان رضايي
پيرمردي را كه شيخ گفته بود، پيدا كرد. ژنده پوشي بود كه با تنبورش كنار قبرستان خوابيده بود. خوشش نيامد. بيدارش كرد. پول را داد و خيلي سريع گفت كه شيخ داده است. خواست برگردد كه گرية پيرمرد، نگه اش داشت. دلش سوخت. گفت: چرا گريه مي كني؟ پيرمرد گفت: من مطرب ام. جوون كه بودم، همه من رو براي مجالس شون مي بردند. اما حالا پير شد م و دستم قوت نداره. ديگه هيچ كس من رو نمي خواد. ديشب دلم شكسته بود، اومدم اين جا، گفتم خدا! امشب واسة خودت مطربي مي كنم. تا صبح مي زدم و گريه مي كردم. خدا مزدم رو داد. شيخ، مزدم رو داد. و باز گريه كرد. مرد با خودش گفت پس من مزد مطربي را آورده بودم؟!
همين طور كه داشت راه شيخ را باز مي}كرد، داد مي زد: خدا رحمت كنه هر كسي رو كه يك قدم جلوتر بره. شيخ كه آن جلو رسيد، گفت: هر چه كه تمام انبيا گفته ا ند و ما مي خواستيم بگوييم، همين مرد گفت. از روي منبر بلند شد و رفت.
از ايوان خانه، خاكستر منقلي ريخت پايين و درست ريخت روي سر شيخ. همه خشكشان زد. شيخ با صداي بلند، الحمدلله گفت و رو به مريدانش كرد: ما حقمان آتش بود، به خاكستر قناعت كردند!
چند روزي بود كه خانقاه، خلوت شده بود. توي شهر پيچيده بود كه مي خواهند به آن جا حمله كنند. شيخ اما خيالش راحت بود. مي گفت: چوب به مرد مي زنند!
آمدند گفتند: آقا! فلاني كه مريد شماست، مست توي راه افتاده. شيخ خطا پوش جواب داد: الحمدلله كه توي راه افتاده؛ از راه نيفتاده!
از راه دوري آمده بودند و پرسان پرسان رفته بودند و گشته بودند تا شيخ را در گوشة مسجد پيدا كرده بودند. گفته بودند: آقا! ما مي خوايم صوفي بشيم. به ما درس مي ديد؟ ولي شيخ، هيچي نگفته بود. حتي سرش را هم بالا نياورده بود. فقط سه بار، دستش را زده بود به ستوني كه به آن تكيه داده بود.
يكي شان پرسيد: پس چرا شيخ به ما چيزي ياد نداد؟ دومي گفت: مگر نديدي؟ شيخ با سه حركت، همه چيز را گفت. مانند اين ستون باش: راست باش، و ساكت باش و باركش باش.
ارسطو، اسكندر و فارابي
تولد فارابي 4 آذر، 22 شوال 259 ق
فرخنده ملكي فر
ابونصر فارابي، اهل خراسان بود و در زمان خودش فارس به حساب مي آمد. اما حالا هركس چيزي مي گويد. يكي مي گويد فارس بوده، يكي مي گويد ترك. در منابع لاتين هم كه همة دانشمندان مسلمان، عرب به شمار مي روند. مشكل اصلي، اين جاست كه جايي كه فارابي به دنيا آمده (فاراب)، آن موقع جزو خراسان بوده، و حالا جزو خاك قزاقستان است. فارابي بعد از مدتي كه معلوم نيست چقدر بوده، زادگاهش را ترك كرده. فقط همين قدر مي دانيم كه قبل از سي سالگي، به بغداد رفته .
در بغداد، فارابي با كساني ارتباط داشت كه با نايب سوم امام زمان (ع)، حسين بن روح نوبختي در ارتباط بودند. بعد از فوت نايب چهارم امام، و شروع غيبت كبرا، فارابي به دمشق رفت. در بغداد، به شيعيان حسابي سخت مي گرفتند و در دمشق، حكومت در دست شيعيان بود. به همين خاطر، بين صاحب نظران، تقريبا هيچ كس در اين كه فارابي شيعه بوده، شكي ندارد. علاوه بر اين، نشانه هاي شيعه بودن او را در نوشته هايش هم مي توان ديد.
فارابي علاوه بر فارسي و تركي و عربي، زبان يوناني را هم بلد بود و به فلسفة يوناني تسلط كامل داشت. تسلط او به قدري بود كه توانست برخلاف فيلسوفان مسيحي كه فكر مي كردند فلسفة ارسطو و افلاطون با هم متضاد هستند، بين اين دو فلسفه به خوبي جمع كند. فارابي، پايه گذار فلسفة اسلامي بود و فلسفه را با دين آشتي داد. فلسفه از نظر او راهي بود براي فهميدن اين كه چرا دين، سعادت انسان را تضمين مي كند.
در فلسفه، ارسطو را معلم اول مي دانند و فارابي را معلم ثاني. بعضي ها گفته اند: حكما چهارند. دو كس پيش از اسلام بودند كه آن ارسطو و اسكندر بود، و دو در اسلام بودند كه آن ابونصر و ابوعلي (سينا) است.
صدايش از جنس ديگري بود
درگذشت سيد جلال تاج اصفهاني 7 آذر 1360
ليلا خجسته راد
آن زمان ها خوشحال بوديم و شادي مي كرديم كه امروز ظهر در جايي مهمان هستيم كه تاج در آن جا حضور دارد. و اين شب را شب شادي مي دانستيم، چرا كه همراه او بوديم و لذت مي برديم؛ صدايي كه به واقع، از جنس ديگري بود. همه مي خواندند، اما صداي تاج، صداي ديگري بود و اين، خواست خداست. هنرمند بايد سيمش به سيم ازلي وصل باشد. اين ها را
استاد حسن كسايي نوازندة بزرگ ني مي گويد.
در زماني كه تاج در قيد حيات بود، خواننده هاي مختلفي در راديو برنامه اجرا مي كردند؛ چهره هايي كه با روزنامه ها و مجله هاي بسياري در ارتباط بودند و ميل زيادي به مطرح شدن داشتند. با اين همه، امروز نه اسمي از آن ها هست و نه يادي. تاج، ارتباط زيادي با مديران روزنامه ها، مقامات و وسايل ارتباط جمعي مثل راديو نداشت، حتي در زماني هم كه راديو نبود، از صداي او صفحه اي ضبط نشد، با اين حال، هنرش او را زنده نگاه داشت. آوازهاي تاج، يادگار ارزنده اي است از مكتب اصفهان.
سيدجلال از همان اوايل، به خاطر ذوق موسيقيايي و علاقه اي كه نسبت به ادبيات فارسي داشت، در مناسبت هاي گوناگون با توجه به فضايي كه وجود داشت، شعري را انتخاب مي كرد و لب به آواز مي گشود. اولين مربي او پدرش بود و بعدها در مكتب سيد عبدالرحيم اصفهاني، مكتب حبيب و مكتب عبدالحسين صدر پرورش يافت. البته همراه با خانواده اي كه هموارة مشوق او بودند. مجموعه اين عوامل و نبوغ باطني او به همراه صداي منحصر به فردش، خيلي زود او را به چهره اي بي مانند تبديل كرد. البته منش نيك و بزرگواري اش هم در اين امر، بي تأثير نبود. تاج، گنجينه و حافظ تمامي پرده ها، مقامات و گوشه هاي موسيقي مقامي ايراني بود.
از شاگردان شناخته شدة تاج مي توان از شريف، مراتب، حسين شاه زيدي و عليرضا افتخاري نام برد.
او مردي سليم النفس و با مناعت طبع بود. هيچ گاه از كسي بدگويي نمي كرد و حتي اگر از كسي آزرده خاطر مي شد، اين رنج و آزردگي را با سكوت و بزرگواري مي گذراند.
تاج در تكية سيد العراقين در تخته پولاد اصفهان به خاك سپرده شد.
دماغتان را بگيريد!
تولد ژاك شيراك ۸ آذر، 29 نوامبر 1932
سيداحسان بيكايي
به او مي گويند بولدزر . اين اسم را ژرژ پمپيدو، نخست وزير فرانسه كه شيراك، زماني معاون اش بود، رويش گذاشت (به خاطر قدرت و سرعتش در كار) و همچنان رويش ماند.
او در جواني، از طرفداران حزب كمونيست بود و به همين دليل، نزديك بود نتواند به دانشكدة افسري برود.شيراك بعد از درس خواندن در هاروارد، به سرعت، پله هاي ترقي را طي كرد. اول، معاون ژرژ پمپيدو، نخست وزير دوگل شد. (شيراك يك عشق دوگل بود.) بعد در سال هاي 1960 معاون والري ژيسكاردستن، وزير اقتصاد شد.
سال 1968 وقتي اعتصاب دانشجويان، فرانسه را به آشوب كشيد، شيراك نقش اساسي در كنترل اغتشاشات و مذاكره با اعتصابگران داشت. تكنوكرات جوان، از اين جا به شهرت رسيد.
در 1969 وزير كشاورزي دولت پمپيدو شد.
سال 1974 وقتي والري ژيسكاردستن رئيس جمهور فرانسه شد، شيراك 41 ساله را نخست وزير خودش كرد. يك سال بعد، شيراك به دعوت صدام به بغداد رفت و امتيازات نفتي زيادي به نفع فرانسه كسب كرد و يك رآكتور هسته اي به عراق فروخت. او بالاخره بعد از شهرداري پاريس و دو دوره شكست در رقابت ها، در انتخابات 1995 با كنار زدن ژوسپن، رئيس جمهور شد. هنوز همه جاي كاخ رياست جمهوري را ياد نگرفته بود كه تظاهرات گروه هاي مختلف حامي محيط زيست و مخالف آزمايشات هسته اي فرانسه، يقه اش را گرفت.
رياست جمهوري او، پر از اعتصاب و آشوب بود. او كه ديگر، محبوبيت سابق را نداشت،
سال 2002 تنها به دليل حضور لوپن، رقيب راست افراطي خود، دوباره رئيس جمهور شد. شعار آن روزها اين بود: به دماغتان گيره بزنيد و به شيراك رأي بدهيد.
شيراك براي تشكيل اروپاي متحد، تلاش زيادي كرد و قهرمان اروپاي متحد نام گرفت. ولي در 2005 مردم فرانسه به همه پرسي او در مورد قانون اساسي اروپا، رأي ندادند.
او كه رياست جمهوري اش را با آشوب و اعتصاب شروع كرده، اين روزها و در پايان رياست اش هم با آشوب مواجه است.
اژدها به دنيا مي آيد
تولد بروس لي 6 آذر، 27 نوامبر 1940
كاوه مظاهري
با لباس يك دست زرد، وسط دايره محاصره شده. هر چند لحظه يك بار، يك نفر از روي محيط دايره به سمت مركز حركت مي كند. او دستانش را تكان مي دهد و صداي گربه درمي آورد و آن شخص را نقش زمين مي كند. چند دقيقه بعد، دايره متلاشي مي شود، ولي مركزش همچنان سرپا ايستاده است. او اوماتورمن نيست، بروس لي است؛ يكي از بزرگ ترين نمادهاي فرهنگ پاپ. او جواني هنگ كنگي است كه در عرض چند سال، توانست سينما را به تسخير خودش درآورد.
لي جون فن كه بعدها به بروس لي شهرت پيدا كرد، در 1940 در سان فرانسيسكو به دنيا آمد. وقتي 12 ساله شده بود، به كالج
La Salle مي رفت. يك روز مثل خيلي از ما، داشت از يك محلة خلاف رد مي شد كه حسابي از دست بچه هاي محله كتك خورد. از فرداي آن روز، تصميم گرفت كه به كلاس آموزش هنرهاي رزمي برود. دهه 60 دوباره به آمريكا رفت و زيرنظر اد پاركو ، دفاع شخصي ياد گرفت. چند سال بعد هم يك مدرسة آموزش كنگ فو تأسيس كرد كه به ستارگان سينما نظير استيو مك كوئين و جيمز كابرن هنرهاي رزمي
ياد مي داد.
سال 1971 به خاطر بازي در نقش استادي كه مي خواست به شاگرد نابينايش كنگ فو ياد بدهد، يك دفعه در هاليوود مشهور شد و پول خوبي به جيب زد. پول ها را برداشت و دوباره به هنگ كنگ رفت. در آن جا با يك تهيه كنندة باهوش به نام ريموند چاو اولين فيلم هنگ كنگي را كه در آن، نقش اول را بازي مي كرد، ساختند: رئيس بزرگ . اين فيلم كه بارها از تلويزيون خودمان پخش شده، در شرايط سختي ساخته شد، اما موفقيت عجيبي در اكران داشت.
موفقيت اسرارآميز بروس لي، باعث شد كمپاني برادران وارنر در هاليوود، تهيه كنندگي فيلم بعدي اش اژدها وارد مي شود (1973) را برعهده بگيرد. اين فيلم هم به خاطر سكانس معروف مبارزه در تالار آيينه، بسيار مورد توجه قرار گرفت. بروس در اوج بود،كتك كاري ها و بزن بزن هايش به همه جاي دنيا نفوذ كرده بود، كار و كاسبي آموزشگاه هاي هنرهاي رزمي به خاطر فيلم هاي او سكه شده بود، جوان ها اداي او را درمي آوردند، درآوردن صداي گربه در دعواهاي محلي باب شده بود و... كه يك دفعه خبر رسيد كه او مرده است، به همين سادگي. معلوم نبود كه علت مرگش چيست. هنوز هم معلوم نشده. انگار تاريخ براي اسطوره ها يك جور رقم مي خورد. اما اين حرف ها توي كت هوادارانش نمي رفت. آن ها منتظر فيلم جديد بروس لي بودند. پنج سال بعد از مرگ او، فيلمي با عنوان بازي مرگ ساخته شد كه شخصي شبيه بروس لي، بازيگر نقش اولش بود. اسطورة پاپ، دوباره زنده شده بود. مردم دوباره به سينماها كشيده شدند. همه مي دانستند كه بازيگر روي پردة سينما، بروس لي نيست. اما به ياد او مدام سوت و كف مي زدند و اي ول و دمت گرم مي گفتند.
ماجراهاي هاك تواين
تولد ما رك تواين 9 آذر، 30 نوامبر 1835
فاطمه عبدلي
مارك تواين اسم واقعي اش نبود. اين، اسمي بود كه سموئل كلمنس نويسندة شاهزاده و گدا روي خودش گذاشته بود. به معناي نشانة دوم. اصطلاحي كه بلند داد زدنش بين ملوانان مي سي سي پي رايج بود.
سم در دهكدة كوچكي به نام فلوريداي ميسوري به دنيا آمد. پدرش قاضي محلي بود و يك بردة سياه داشت. آن ها مثل خيلي هاي ديگر در آن زمان، براي ثروتمند شدن به سمت غرب حركت كردند. وقتي مارك (يا همان سم ) چهار ساله بود، به شهر هانيبال در كنار رودخانة مي سي سي پي رسيدند و مارك در چنين جايي بزرگ شد. طبيعت وحشي و دست نيافتني.
با وجود اين، هيچ وقت تصوير رفتار خشونت آميز اربابان با برده ها، از فكر و ذهن مارك تيزبين، حساس و ذاتا مهربان بيرون نرفت. تصويري كه به راحتي مي توان آن را لا به لاي اتفاق هايي كه براي تام ساير و هاكلبري فين مي افتد، پيدا كرد. بعد از مرگ پدرش (در دوازه سالگي)، در چاپخانة برادر بزرگش ـ كه روزنامه نگاري شهرستاني، خرده پا و ناموفق بود ـ مشغول حروفچيني و شاگردي شد. آن روزها، از حروفچيني تا روزنامه نگاري، راه زيادي نبود. مارك از هجده سالگي شروع كرد به پر كردن ستون هاي روزنامة برادرش. ولي همچنان مثل هر جوان جنوبي ديگر، بزرگ ترين آرزويش ناخدايي كشتي هاي رودخانه پيما بود. آرزويي كه براي مارك در بيست و دو سالگي، تبديل به روش و راه زندگي شد. پس از جنگ داخلي آمريكا و قطع كشتي راني در مي سي سي پي، مارك به سرمايه گذار موفقي در معادن نقره تبديل شد: يك بار ده روز تمام ميليونر بودم. درست در همين زمان بود كه پس از پرسه زدن در اطراف معادن، دم خور شدن با ولگردان و كارگرها، و قصه شنيدن و قصه تعريف كردن ها، مارك تواين شوخي ساز به وجود آمد. كم كم، ديگران او را به عنوان يك طنزنويس جوان مي شناختند. مارك تواين را مرگ همسر و فرزندش، و كار زياد و تنهايي، از پا درآورد. اين طور بود كه داستان سرا و طنزنويس شيرين زبان و خوشرو از دنيا رفت. مردي كه موي ژوليده و سبيل بلند داشت، لباس سراپا سفيد مي پوشيد و سيگار برگ به لب، با لهجة شيرين جنوبي اش باعث قهقهة شنوندگان مي شد. تواين خاطرات شخصي ژاندارك را مهم ترين اثرش مي دانست، در حالي كه منتقدان و طرفدارانش دربارة هاكلبري فين چنين نظري دارند. خود تواين، علاقه و اعتقادي به اين كتاب نداشت و حتي زماني خيال داشت نسخة آن را بسوزاند.