- هفته نامه فرهنگي - اجتماعي -جوانان‎/شماره۴۴ - شنبه ۲۱ آبان ۱۳۸۴ - - Nov 12, 2005
docharkhe
شايد شياطين هم شكايت كنند!
018678.jpg
واقعا برنامه ساختن در تلويزيون هم مصيبتي است. بايد كاري كرد كه هميشه نه سيخ بسوزد و نه كباب. همه دارند برنامه را مي بينند و از شانس بد هم همه انجمن صنفي دارند. تا موقعي كه چهرة منفي داستان، دزد و قاتل و توي اين مايه ها باشد، اتفاق خاصي نمي افتد، چون هيچ صنف و كانوني ندارند. ولي كافي است شخصيت منفي، صاحب شغلي باشد كه صنف آن هم موجود باشد. آن وقت است كه كار، بيخ پيدا مي كند. حالا بعد از اين كه او يك فرشته بود در ماه رمضان، حسابي تركانده و بازيگرهايش روي جلد هر مجله اي رفته اند و همه توي نخ نور سبز و قرمز مانده اند، صداي كانون وكلا در آمد كه چرا در اين سريال، شيطان در نقش يك وكيل ظاهر شده و سرابي چرا اين بهزاد بدبخت را به كارهاي خلاف وادار مي كرده است. كانون وكلاي دادگستري مركز كه خودشان، اِندِ قانون و اين جور حرف ها هستند، خيلي موضوع را جدي گرفته اند و شكايت رسمي خود را از عوامل اين سريال، به دادسرا تقديم كرده اند و تازه گفته اند كه اين كارهاي صدا و سيما، هدفمند است. علاوه بر او يك فرشته بود ، سازندگان ريحانه هم متهم شده اند. چون در قسمت هايي، وكيل هوشنگ، دو دوزه بازي درآورده است. اگر كار بخواهد به شكايت و آژان كشي بينجامد كه حسابدارها بايد از بهزاد به خاطر گول خوردنش، شكايت كنند، انجمن اگزوزسازان از سادگي هاشم خان شاكي باشد، و صنف امور مالي، فرزاد حسني را به خاطر بازي در براي آخرين بار راهي زندان كند. آن وقت، سنگ روي سنگ بند نمي شود. تازه شايد كانون شياطين مقيم مركز هم از سازندگان او يك فرشته بود به خاطر نمايش ضايع شيطان، شكايت كنند! معلوم نيست اين تلويزيوني ها چه گناهي كرده اند كه هرچي مي سازند، اين قدر شاكي پيدا مي شود كه جلوي دادسراها صف بكشند براي شكايت! احتمالا از اين به بعد بايد فقط از در و ديوار، فيلم بسازند!

همه چيز منتفي است!
018699.jpg
هفتة پيش، خبري در شهر پيچيد كه همه را ذوق زده كرد. خبر، اين بود كه قرار است پرويز پرستويي در يك سريال تلويزيوني بازي كند. سريالي با مايه هاي طنز كه محمدرضا هنرمند هم آن را كارگرداني مي كند. همه توي كف مانده بودند كه يعني مي شود پرويز پرستويي را دوباره توي تلويزيون ديد. بهزاد فراهاني هم اعلام كرد در اولين تجربة كارگرداني سينمايي اش، پرستويي نقش مهمي را بازي مي كند. ولي پرستويي، نه گذاشت و نه برداشت و قضية حضور در تلويزيون و بازي در سريال محمدرضا هنرمند را تكذيب كرد. مثل اين كه بازي در اين سريال، مربوط به يك سال و نيم پيش مي شود و الان به دليل تأمين نشدن بودجة سريال، همه چيز منتفي است. بعدش هم اعلام كرد من به آقاي فراهاني گفته ام كه اگر سركار ديگري نباشم، در كار ايشان بازي مي كنم. شايد اين روزها يك خبر ديگر هم شنيده باشيد. قرار است تئاتر فنز، اواخر دي امسال با حضور همة بر و بچ آن، در دوبي روي سن برود. ولي با اين اوضاع و احوالِ تكذيب خبرهاي مربوط به پرويز پرستويي، احتمالا تا چند وقت ديگر، خبر تكذيب اين خبر را هم خواهيد شنيد!

رويداد هفته
018687.jpg
ديوار تئاتر شهر فرو ريخت
خانه تئاتر بدون ديوار

سه شنبه اعلام مي كنند كه ساختمان تئاتر شهر در فهرست بناهاي تاريخي سازمان ميراث فرهنگي ثبت شده، چهارشنبه يك دفعه ديوار تالار قشقايي تئاتر شهر فرو مي ريزد و ديوار تالار خانه خورشيد ترك برمي دارد. به نظر شما بايد خنديد يا غصه خورد؟ سال ها بود كه زميني در ضلع شرقي تئاتر شهر وجود داشت كه از آن به عنوان پاركينگ استفاده مي شد. سال 1382 تصميم گرفته شد به جاي پاركينگ در اين زمين، يك مسجد بسازند. حفاري شروع شد و كندند و كندند تا اين كه چند روز پيش، يك دفعه ديوار تئاتر شهر فرو ريخت. ماشاءالله... اين قدر سالن تئاتر توي اين مملكت داريم كه اگر تئاتر شهر خراب شود، فقط شش هفت تا سالن درست حسابي باقي مي مانند كه الحمدالله اكثرشان اغلب سوت و كور و يتيم اند. اصلا تقصير امثال علي نصيريان و بهرام بيضايي و جوان هاي عاشقي است كه تا حالا نگذاشته اند تئاتر شهر به يك موزة خاك خورده تبديل شود. تقصير امثال حسين پاكدل است كه از ديوارهاي تئاتر شهر، مثل بچه هاي خودش مراقبت مي كرد. تقصير مردم علاف و بيكاري است كه هر چند وقت يك بار، به واسطة يك تئاتر خوب، بليت ها را پيش خريد مي كنند. اشتباه نكنيد، ريختن ديوار تئاتر شهر، اصلا مهم نيست، حتي اگر كل ساختمان هم عين خانة پلنگ صورتي، يك دفعه بسوزد و فرو بريزد، باز هم اهميتي ندارد. ماجرا هيچ ربطي به ندانم كاري كارگرهاي شهرداري هم ندارد.
تا بوده، همين بوده. حتما بايد خانه اي خراب شود، خرابي به بار آيد و دلي برنجد تا نامه اي نوشته  شود و كسي اعتراض كند و خلاصه بقيه هم بفهمند در گوشه اي از اين مملكت، موجودي به نام تئاتر در يك چهارديواري، دارد نفس مي كشد. چهار ديواري اي كه يك ديوار آن هم ريخت تا وضعيت خانة تئاتر كشورمان، خيلي شبيه حال و احوال خود تئاتر ما بشود.
018708.jpg
سامان مقدم انصراف داد
ايران در برابر آمريكا بازي نمي كند

هفتة پيش در ستون پيام هاي كوتاه نوشته بوديم كه قرار است سامان مقدم (كارگردان پارتي) ايران صفر ـ آمريكا صفر را در امارات بسازد. ولي حالا خبر رسيده كه سامان خان، بي خيال ساخت اين فيلم شده. البته دليل اين انصراف هم خيلي قانع كننده است: چون نگارش فيلم نامه طولاني شد، از ساخت آن منصرف شدم!
ايران صفر ـ آمريكا صفر ماجرايي كمدي داشت كه به اختلاف زن و شوهري كه در امارات زندگي مي كنند، مي پرداخت. هر چند خدايي اش اسم فيلم براي جذب مخاطب، كافي است. به غير از اين انصراف، سامان مقدم از مسؤولان قول گرفته است كه بعد از پايان اكران ديشب باباتو ديدم آيدا ، مكس او روي پرده برود. اين فيلم، داستان خواننده اي لس آنجلسي است كه به جاي يك خوانندة ديگر، اشتباهي به ايران مي آيد. نقش خواننده را هم فرهاد آئيش بازي مي كند. مكس، مدت ها بدون مجوز نمايش بود و بالاخره در پايان دورة معاونت سينمايي قبلي، مجوز گرفت و قرار شد عيد فطر اكران شود. ولي دوباره براي اكران فيلم، مشكل پيش آمد و حالا انگار مشكلات اكران اين فيلم، كم كم دارد حل مي شود. بعد از مكس هم سامان مقدم در انتظار اين خواهد بود كه پروانة نمايش كار ديگرش، كافة ستاره را از وزارت ارشاد بگيرد و آن را روي پرده بفرستد.

سلحشور، نسخة سينمايي حضرت يوسف را نمي رساند
جشنواره اي براي خنده

ما هم بوديم، قاتي مي كرديم. فكرش را بكنيد، يك گوشة دنج پيدا كرده ايد و خورشيد و مه و فلك هم با شما همراهي مي كنند و خُرد خُرد داريد يك سريال تاريخي مي سازيد و كسي هم دم پرتان نمي آيد و نمي پرسد چه خبر؟ كه يك هو صاحبكار ندا مي دهد: يك ماه ديگر بايد اين سريال را به شكل فيلم دربياوريد و بفرستيد جشنوارة فيلم فجر. يك جوري هم بسازيد كه بفرستيم واسة خارجه.
فرج الله سلحشور كه در شهرك سينمايي دفاع مقدس، دارد سريال حضرت يوسف را مي سازد، در جواب درخواست مسؤولان سيما فيلم كه خواهان رسيدن نسخة سينمايي حضرت يوسف به جشنواره فيلم فجر بودند، اعلام كرده موسيقي اين مجموعه و صداگذاري اش انجام نشده و بنابراين، نسخة سينمايي آن هم آماده نمي شود.
سازندة مردان آنجلس در گفت وگو با ايسنا، زيرآب جشنواره فيلم فجر را هم زده: جشنواره فيلم فجر، تنها براي خنده ساخته شده است تا يك سري مشغول باشند و پولي صرف شود. اين جشنواره، هيچ تأثيري روي روند حركت كلي سينما ندارد، چرا كه ارزش جشنوارة فيلم به اين است كه بتواند جريان فرهنگي را درست پيش ببرد و عامل رشد سينماي ارزشي باشد. سلحشور كه انگار حسابي از دست تلويزيوني ها هم شاكي شده، دلش را به دريا زده و گفته: افراد در تلويزيون به حدي درگير روزمرگي هستند كه خيلي نمي توانند به اين چيزها فكر كنند. ضمن اين كه دليلي براي كسب درآمد يا تبليغ ارزش ها هم نمي بينند. بنابر اين معمولا عرضة آثار ما در دنيا خيلي بد است.
018696.jpg
حرف هاي تازة فرمان آرا
فقط بي سوادند، همين!

يكي از دلايل عدم استفاده از ادبيات كهن در سينماي ايران، بي سوادي است كه عمدة فيلمسازان و تماشاگران با آن روبه رو هستند. اين، جمله اي است كه بهمن فرمان آرا در برنامة افتتاحية هم  انديشي سينما و ادبيات گفته و احتمالا به بيشتر فيلمسازان و تماشاگران ما هم بر خواهد خورد. آخر يكي نيست به آقاي فرمان آرا بگويد با اين تيراژهاي ميليوني كتاب و كتابخانه هايي كه تا سقف آن پر از كتابخوان است، مگر بي سواد هم در مملكت ما پيدا مي شود؟ تازه بيشتر فيلمسازان ما كه ديگر، نيازي به خواندن كتاب و ديدن كتاب ندارند و بايد كاپولا بيايد از آن ها فيلم ساختن ياد بگيرد. از بس كه فيلم خوب ساخته اند و سينما را تا آخرش رفته اند و ديگر قله اي نمانده كه فتح كنند! فرمان آرا كه خودش سابقة خوبي در اقتباس هاي سينمايي از آثار ادبي دارد (شازده احتجاب، 1358) حرف هاي ديگري هم زده: تا زماني كه دستمزد فيلم نامه نويسان، اندك است، آدم درست و حسابي در اين كار نخواهيم ديد... دستمزد فيلم نامه نويس در سينماي ايران، كمتر از 10 درصد بودجة فيلم است و ساير عوامل، از آن بيشتر مي گيرند. در حالي كه الگوي فيلم ما فيلم نامه است... ما ادبيات معاصر بسيار غني داريم. ولي با بودجه هايي كه موجود است، نمي توانيم از آن ها استفاده كنيم. و با توجه به ابزار كمي كه داريم، امكان ساخت، فراهم نيست. و تا مسألة مالي اين كار، درست نشود، همديگر را در اين همايش ها خواهيم ديد.
018693.jpg
فيلم تازه اي از شوماخر
كاش از دنده راست بلند شود!

يك فيلم تازه از جوئل شوماخر. اين خبر، مطمئنا هيچ كس را هيجان زده نمي كند. چون اولا سالي يك فيلم ساختن، براي شوماخر، عملي كاملا طبيعي است و دوم، اين كه هيچ  يك از فيلم هاي شوماخر تا قبل از نمايش، ارزش كيفي مشخصي ندارند و تنها پس از نمايش معلوم مي شود كه شوماخر روي كدام دنده بوده؛ آيا يك فيلم با ارزش هاي هنري ساخته يا مثل زمان ساخت بتمن و رابين بايد برايش يك تمشك كنار گذاشت. به هر حال، جناب شوماخر، اين هفته با انتخاب جيم كري و اليزابت شو براي فيلم جديدش كه يك تريلر تمام عيار است، نشان داد كه حداقل در انتخاب بازيگر، قرار است فيلمي مهم را كليد بزند. فيلم، شماره 23 نام دارد و دربارة مردي است كه در حين خواندن يك رمان، متوجه مي شود در حال خواندن داستان زندگي  خودش است. قضيه وقتي جدي  تر مي شود كه كري در مي يابد در پايان كتاب، جانش را از دست مي دهد و حالا بايد مبارزه اي را براي زنده ماندن آغاز كند. اليزابت شو هم زني است كه در اين راه، همراه كري مي شود. از اليزابت شو در همين دو سه هفته، فيلم رؤيابين: ملهم از يك داستان واقعي اكران شده و در گيشه هم توفيق نسبي داشته است.
018714.jpg
اقتباس از رمان برنده جايزه فاكنر
داگلاس، پادشاه كاليفرنيا

هر چقدر امسال، اوضاع فيلم  هاي مهم هنري خراب است، تا آن حد كه سخنگوي آكادمي از تعداد فيلم هاي قابل ارائه در سطح اول اسكار اظهار نگراني كرده، سال آينده اوضاع حسابي روبه راه است و همة زوج هاي اسكاري، فيلمي را براي عرضه آماده مي كنند. تازه  ترين اين زوج ها الكساندر پين و مايكل لندن هستند كه سال قبل با سايدويز (Sideways) خيلي ها را غافلگير كردند و حالا قرار است مرد نيكسون رمان مطرح و برندة جايزه فاكنر، نوشتة مايكل كاهيل را به فيلم برگردانند. ستارة اصلي هم مايكل داگلاس است، در نقش پدري خشن و مستبد كه دختر نوجوانش را با محدوديت هايي فراوان روبه رو كرده است. پين و لندن براي اقتباس از اين رمان، نام پادشاه كاليفرنيا را برگزيده اند. مايكل داگلاس در اين سال ها نسبت به قبل، كم كارتر شده و چند فيلم اخيرش هم فروش بالايي در گيشة ايالات متحده نداشته اند.
018684.jpg
به آمريكا خوش نيامديد!
از پشت درها چه خبر؟

يك تركيب عجيب و هيجان انگيز در محصولي كه نمي  توان چندان برايش مليتي تعيين كرد. اين را خود تصميم گيران كمپاني لاين گيت هم مي  دانند كه نام فيلمشان را گذاشته اند به آمريكا خوش آمديد .
گويا همه چيز از يك مقاله به قلم پيتر لندزمن در مجلة نيويورك تايمز شروع شده است. جايي كه چند فيلم مهم ديگر اين سال ها را هم از لحاظ سوژه تأمين كرده. قصه دربارة مهاجرت هاي غيرقانوني و سوءاستفاده هايي است كه از دختران براي ورود به خاك ايالات متحده صورت مي گيرد. عنوان مقاله هم چنين چيزي بوده: دختراني پشت در . فيلم قرار است اواخر ماه آينده در مكزيكوسيتي كليد بخورد. كارگردانش يك آلماني تازه وارد به نام ماركو كروز پينتز است و تهية فيلم را هم رولند امريش به عهده دارد. اما آن چيزي كه به آمريكا خوش آمديد را در كانون توجه قرار مي دهد، يكي فيلم نامه نويس اش خوزه ريورا است كه سال قبل براي نوشتن فيلم نامة فيلم خاطرات موتورسيكلت نامزد جايزة اسكار شد و ديگر، زوج بازيگران فيلم كه از كوين كلاين و ميلايوويچ تشكيل شده است. چهره هايي كه هرگاه در فيلم هاي متفاوت جلوي دوربين رفته اند، حاصل، اميدواركننده بوده است. فيلم احتمالا از آثار پر سر و صداي سال آينده خواهد بود.
018681.jpg
سام مندس مقابل يك انيميشن
بچه ها، بزرگترها را كنار زدند

نمايش دو فيلم تازه، صدر جدول فروش سينماهاي آمريكاي شمالي را يك تكان اساسي داد. تكاني كه البته منتقدان را زياد اميدوار نكرد. صدرنشين اين هفتة انيميشن جوجه كوچولو با كاراكتري شناخته شده بين عامة مخاطبان آمريكايي، حدود 40 ميليون دلار فروخت تا با قدرت مطلق، فيلم اول اين هفته باشد. اما استقبال از فيلم و البته اقبال فيلم هاي انيميشن در اين سال ها نزد منتقدان، باعث نشد كه مخاطبان حرفه اي به فيلم روي خوش نشان دهند. چنان كه در مثبت ترين مطلب، راجر ابرت دربارة جوجه كوچولو نوشته است: اين فيلم مي توانست دايرة سني مخاطبانش را از كودكان تا سنين بالا باز كند، اما چنين اتفاقي رخ نداده است. فيلم دوم، اوضاع بهتري دارد. اول اين كه با توجه به حال و هواي جنگي فيلم، فروش 7/28 ميليون دلاري اش يك اتفاق است و دوم اين كه آراي مثبت نسبي منتقدان را هم به دست آورده. Jarhead را سام مندس (كارگردان دو فيلم زيباي آمريكايي و جادة پرديشن‎/ راهي به فنا ) ساخته كه در آن، بازيگراني چون جيك گيلنهال، جيمي فاكس و كريس كوپر بازي مي كنند. فيلم، از آن جنگي هاي خشن است و گويا از طبع شاعرانة دو فيلم پيشين مندس، خبري نيست، اما از قرار، او را به اسكار امسال اميدوار مي كند. به جز ابرت كه از فيلم تعريف كرده و آن را فيلمي بدون قهرمان و با اكشن پايين كه ساختش آسان نيست ناميده، ديگران به شكل نسبي از فيلم تعريف كرده اند. آليسون بنديكت از شيكاگوتريبيون، فيلم را خوب، اما نه يك فيلم شكوهمند دانسته. باب لانگينو از آتلانتا ژورنال كانستيشن، اثر مندس را بزرگ و جذاب با بازي هاي خارق العاده ناميده، اما تأكيد كرده كه اين يك فيلم جنگي نيست . تاي بار از بوستون گلاب هم نوشته: دقيقا در جاهايي كه مندس نمي داند بايد چه كند، به آتش بازي روي مي آورد.
018639.jpg
دربارة بقية جدول بايد گفت اين هفته هم افسانة زورو نتوانست اره۲ را بگيرد و با فروش 10 ميليوني اش، مجموع فروش خود را به 30ميليون دلار رساند تا حتي به رسيدن به مرز 100 ميليون هم اميدوار نباشد. در عوض، اره 2 با فروش 17 ميليوني اش در اين هفته، مجموع فروشش را به 60 ميليون دلار رساند. يك نكتة ديگر را هم بايد گفت. فيلم شب به خير و موفق باشي كه دومين اثر بلند جورج كلوني در مقام كارگردان است، در 657 سينما، 3 ميليون دلار فروخت و احتمالا در هفته  هاي آينده به جاهاي بالاتري هم خواهد رسيد.

018702.jpg
پيام هاي كوتاه
اگر مي توني منو بكش كار جديد شاهد احمدلو است كه حميد لولايي و سحر ذكريا در آن بازي مي كنند.
كافه ترانزيت در جشنوارة سه قارة فرانسه حضور پيدا مي كند.
آتيلا پسياني براي بار سوم در فليم آتش بس، جلوي دوربين تهمينه ميلاني مي رود.
گيس بريده، با حضور شريفي نيا و گلشيفته فراهاني ساخته مي شود.
سحر ولدبيگي با فتحعلي اويسي و يوسف تيموري در مجموعة طنز به گيرنده ها دست نزنيد مهدي مظلومي همبازي شد.
در ماه مهر، يازده فيلم ايراني در هفت جشنوارة خارجي روي پرده رفتند.
ماجراهاي المپيك انيميشن توليدي مركز صبا به جشنوارة انيميشن انيمادريد اسپانيا راه يافت.

آيـدا در سرزمين يواشكي ها
ديشب باباتو ديدم آيدا سومين ساخته رسول صدرعاملي درباره دنياي نوجوانان، مثل من ترانه... نتوانست سليقه هاي مختلف را راضي كند
018669.jpg
اين دفعه هم نوبت يك دختر نوجوان ديگر به نام آيدا بود. ولي آيدا نه قرار بود از خانه شان فرار كند و نه قرار بود ناخواسته بچه دار شود و بچه اش را نگه دارد. آيدا (سوفي كياني) زندگي معمولي و آرامي دارد. تك دختر خانواده است و شاگرد اول كلاسشان به حساب مي آيد. درست اول فصل امتحانات پايان ترم مدارس، ساناز (خاطره اسدي)، يكي از دوستان آيدا به او مي گويد: ديشب بابا تو با مامانت توي خيابون ديدم. فقط مشكل، اين جاست كه آن خانم، مامان آيدا نبوده. پس كي بوده؟
تلاش آيدا و ساناز براي كشف جواب همين سؤال پس كي بوده؟ ادامة فيلم را تشكيل مي دهد. آيدا به پدرش (شاهرخ فروتنيان) و به زن ناشناس (الهام پاوه نژاد) شك مي كند. براي همين پدرش را تعقيب مي كند.
فيلم نامة فيلم بر اساس يك داستان كوتاه از مرجان شيرمحمدي (همان بازيگر فيلم مرسدس) به نام باباي نورا نوشته شده. اين داستان، پيشنهاد عباس كيارستمي به صدرعاملي بود كه در به در، دنبال داستاني براي ساخت سومين قسمت از سه گانة نوجوانانه اش مي گشت. فيلم، اساسا نسبت به اصل داستان، چيز اضافي تري ندارد. شايد براي همين است كه ريتم فيلم در اكثر جاها كند به نظر مي ر سد و تماشاچي را خسته مي كند. خيلي ها توقع داشتند كه ديشب باباتو ديدم آيدا به مراتب بهتر از دو فيلم قبلي صدرعاملي و يا حداقل در حد و اندازة من ترانه پانزده سال دارم باشد. اما حتي بازي سوفي كياني (آيدا) هم كه مدت ها سر انتخاب بازيگرش وسواس به خرج داده بودند، مثل ترانه نبود. فيلم در جشنواره با واكنش سرد خيلي از منتقدان روبه رو شد و هيأت داوران هم آن را زياد تحويل نگرفتند. اين اتفاق باعث شد صدرعاملي فيلم را دوباره تدوين كند و صحنه هايي از فيلم كوتاه شد و يك سكانس كامل هم به فيلم اضافه شد. شايد اصلي ترين تغيير، اضافه شدن نريشن هاي (كلام روي تصوير) آيدا روي فيلم است. در نسخة جشنوارة خبري، از اين نريشن  ها نبود. ولي حالا اين نريشن ها قرار است بعضي از نقاط ابهام فيلم را توضيح دهد. كاري كه خيلي از طرفداران فيلم از آن خوششان نيامده است و همان حالت ابهام قبلي را دوست دارند. مثلا در نسخة جشنواره نمي فهميديم در ملاقات  آيدا با آن زن ناشناس چه گذشت و چه حرف هايي رد و بدل شد و همين ابهام، يك جور نقطة اوج فيلم بود. ولي حالا نريشن هاي آيدا، از جزئيات اين ملاقات مي گويد.

گوي طلايي تمشك طلايي
018168.jpg

ژنرال JFK
وقتي مي بيني كه پنج شنبه فيلم پراز ديالوگ JFK با دوبلة عالي از سينما يك پخش مي شود و فردا شبش صد فيلم شاهكار جان بورمن، يعني ژنرال را نشان مي دهد، خدايي اش حيفمان مي آيد كه چند تا گوي طلايي با ابعاد توپ بولينگ به سمت دست اندركاران اين برنامه ها پرتاب نكنيم. ولي از آن جايي كه تمشك خور اين برنامة صد فيلم هميشه ملس بوده، هيأت داوران، اين بار تصميم گرفت به جاي استفادة خلاقانه و بديع از آهنگ فيلم راننده تاكسي روي فيلم ژنرال ، ديپلم افتخار و صد تمشك بلورين را به برنامة صد فيلم اهدا كند.

جواد آنتي اعصاب
اگر اين ستون را به طور كامل به گزارشگران فوتبال تلويزيون اختصاص بدهيم، مطمئن باشيد كه سوژه كم نمي آوريم، به ويژه تمشك، به ويژه... جواد خياباني در شب بازي برگشت يووه ـ بايرن، شاهكار بود. طبق معمول، تا دلتان بخواهد، خميازه كشيد و تا دلتان بخواهد، حرف هاي نامرتبط زد. اعلام نتيجة بازي هاي همزمان ليگ قهرمانان، بهانة خوبي بود تا او كلا گزارش كردن بازي را بي خيال شود. خدا اين سايت livescore را از گزارشگران ما، و اين گزارشگران ويرانگر اعصاب را از ما نگيرد. بگو الهي آمين.

نيكوكاري مخفي
بالاخره يكي پيدا شد كه به جاي اين كه ميكروفن بگيرد دستش و از مردم هميشه در صحنه و خيلي مهربان و با عاطفه بپرسد كه انگيزه شان از شركت در جشن نيكوكاري چيست و آن ها هم جواب بدهند كه وظيفه است و كمك به همنوع است و فلان و بهمان است؛ يك دوربين مخفي بگذارد توي يكي از چادرهاي خلوت جشن نيكوكاري و يك جوان خوش تيپ بي خيال(!) را هم مأمور كند كه گير بدهد به مردم كه: چرا پول مي دهيد؟ و از كجا مي دانيد كه اين پول ها مي رسد دست نيازمندان؟ و بعد هم واكنش هايشان را نشان من و شما بدهد. واقعا تا حالا خيلي در حق بچه هاي مستند يادگاري، بي انصافي كرده ايم كه گوي به شان نداده ايم.

شجريان در سحر
از اول ماه رمضان امسال، تو كف مانده بوديم كه چرا آواز اين دهان بستي استاد شجريان را موقع افطار نمي شنويم. اما به همت عليرضاخان افخمي و سريالش او يك فرشته بود ، از كف درآمديم! چون فهميديم كه راديو اين آواز را موقع سحر پخش مي كند، نه افطار!

همين اتفاق!
- 26 سال پيش چه اتفاقي اين جا افتاد؟
- همين اتفاقي كه الان مي بينيد!
باور كنيد اين گفت وگوي عميق و پرمعنا بين گزارشگر اخبار ساعت 21 و يكي از شركت كنندگان در مراسم روز ملي مبارزه با استكبار، مقابل لانة جاسوسي سابق اتفاق افتاد، در حالي كه جوان محترم به جمعيت حاضر در محل اشاره مي كرد!

018171.jpg
Javan-CinemaTV@ Hamshahri.org
مؤذن زاده يا آرنولد!
سهيل حسين زاده: در تكرار سريال او يك فرشته بود در صحنه اي كه رعنا و سحر، دم افطار داشتند يك فيلم خارجي با بازي آرنولد را مي ديدند (كه اين فيلم اتفاقا قبلا هم از تلويزيون پخش شده بود)، تصوير صفحة تلويزيون حذف شده بود و جاي صداي آرنولد هم صداي مرحوم مؤذن زاده را پخش كردند!

تمشك هندي
وحداني: در يكي از بخش هاي خبري شبكة خبر، اين اتفاق افتاد. خلاصة خبر: ويروس كاواساكي، جان چهل كودك هندي را گرفت. مشروح خبر: ويروس كاواساكي، جان چهل كودك هندي را گرفته است. ويروس كاواساكي جان چهل كودك هندي را گرفت و تعدادي از آن ها را روانة بيمارستان نمود و... واقعا خسته نباشيد!

نكته: خانم ستاره محلوجي! به خاطر نسبت دادن آن صفت به بازيكن مورد علاقه تان متأسف ايم. نويسندة آن تمشك هم منظور خاصي نداشته. به هر حال، معذرت مي خواهيم.
گوي و تمشك هاي شما هم رسيد: حسين نعمت اللهي، هادي سجاديان، حسين آقاجاني، رامين عليزاده (يادداشت شما هم رسيد). چند نفر هم با اسم ناقص برايمان گوي و تمشك فرستادند كه اين هفته براي آخرين بار، اسم آن ها را چاپ مي كنيم. ولي از هفتة بعد اگر مي خواهيد گوي و تمشك هايتان هدر نرود، حتما اسم و فاميلتان را كامل بنويسيد: ماهان اسي، ايمان.

اين فروتنيان از كجا آمد؟
همان روحاني فيلم مارمولك
018789.jpg
راه هاي رسيدن به خدا به عدد نفوس آدم هاست. نه، صبر كنيد. زود حواستان به پرويز پرستويي توي مارمولك منحرف نشود. يادتان هست توي همين فيلم مارمولك چه كسي اولين بار، اين ديالوگ را گفت؟ درست است، همان روحاني خوش سيما كه هم اتاقي پرويز پرستويي در بيمارستان بود و شازده كوچولو مي خواند و از اهلي كردن آدم ها حرف مي زد. آخر سر هم به بهانة حمام، رضا مارمولك را با لباس هايش تنها گذاشت تا او بتواند اين لباس ها را بپوشد و فرار كند. صحنه اي را كه به ديوار تكيه داده بود و براي رضا آيت الكرسي مي خواند، يادتان مانده؟ اين قدر حضور چند دقيقه اي اين روحاني در فيلم، خوب بود كه آدم باورش مي شد رضا تحت تأثير حرف ها و رفتار او قرار بگيرد. حضور مؤثري كه زير سر شاهرخ فروتنيان بود. بازيگري كه در آن زمان، چند ان شناخته شده نبود و شايد خيلي ها فكر كردند يك نابازيگر است كه كمال تبريزي، او را پيدا كرده. فروتنيان را چند سال قبل، ايرج كريمي با فيلم از كنار هم مي گذريم به سينماي ايران معرفي كرده بود. بعد از آن هم در فيلم هايي مثل شام آخر (در نقش پدر گلزار) ظاهر شده بود. بازيگري كه كم كم نشان داد جان مي دهد براي نقش هاي فرعي. مثل نقش دكتر در فيلم گيلانه كه مثل بيشتر نقش هايش، كوتاه بود، ولي در همان چند دقيقه آن قدر گرم و پر حس و حال ظاهر شد كه فكر مي كردي اين دكتر را سال هاست كه مي شناسي. فروتنيان با بازي خوبش در نقش پدر خيانتكار آيدا در ديشب بابا تو ديدم آيدا نشان داد كه براي نقش هاي اصلي تر هم حرف هاي درست و حسابي براي گفتن دارد. فقط كافي است صحنه سيگار كشيدن او در آشپزخانه را ببينيد تا متوجه شويد فروتنيان چقدر حس و حال اين شخصيت را خوب از كار درآورده و چقدر قضاوت را براي تماشاگر، سخت كرده است. چرا كه ديگر، تماشاگر به راحتي نمي تواند نسبت به اين پدر خيانتكار، موضع منفي بگيرد و انگاري ته دلش مي خواهد كمي هم به او حق بدهد. مطمئنا فروتنيان بهترين انتخاب صدرعاملي براي بازي در اين نقش سخت بود. بازيگري كه بايد حسابي حواستان به اش باشد، چون از او بيشتر خواهيد شنيد. حق كشفش هم مي ماند براي ايرج كريمي كه تا به حال در هر سه فيلم او (از كنار هم مي گذريم، چند تار مو و باغ هاي كندلوس) حضور داشته. راستي يك چيز را هم يادمان رفت. فروتنيان همسر افسانه چهره آزاد است. بازي خوب چهره آزاد را در فيلم بوتيك يادتان هست؟

دو ديدگاه
018732.jpg
اين يك ملودرام نيست!
خسرو نقيبي
ديشب باباتو ديدم آيدا به يك دليل ساده، بهترين بخش از سه گانة رسول صدرعاملي است. كارگرداني كه در اين سه فيلم ـ اگر سمفوني تهران را ناديده بگيريم ـ تلاش فراواني كرده تا يك تصوير تمام قد از شرايط دختران نوجوان جامعه اي ارائه دهد كه در مسير سنت به تجدد حركت مي كند. با توجه به سابقة روزنامه نگاري و نگاه مستند صدرعاملي، خب انتظار مي رفت كه اين فيلم ها همه با چنين نگاهي ساخته شود. اما صدرعاملي شيوة ديگري را برگزيد. او سعي كرد درامش را در قالب شكل هايي تعريف شده ارائه دهد. براي همين، دو فيلم اول از سه گانه، بيشتر ملودرام هايي بودند كه حالا در گوشه و كنار، كنايه هاي اجتماعي شان را هم مي زدند. مخاطب و منتقد ايراني هم كه نشان داده اصولا ملودرام دوست دارد، با اين فيلم ها راحت تر كنار آمد.
اما روايت سوم صدرعاملي از دخترانه هاي امروز تهران، نه تنها يك ملودرام نيست، كه آشكارا تصويري صريح، حقيقي و دقيق از زندگي يك دختر تهراني در نيمة اول دهة هشتاد است. يك آينة تمام نما از دغدغه ها و مشكلاتي كه هر دختر نوجوان و جوان امروزي مي تواند با آن مواجه شود. اين جا نه زوم روي يك دختر فراري مثل تداعي در فيلم دختري با كفش هاي كتاني  است، و نه ترانه اي كه ناخواسته صاحب فرزندي شده باشد و حالا بخواهد در برابر جامعه اش بايستد و او را نگه دارد. آيدا يك مشكل معمولي دارد؛ مشكلي از جنس روزمرگي و همين است كه فيلم صدرعاملي را به عنوان يكي از معدود آثار اجتماعي اين سال ها برجسته مي كند. البته كاش صدرعاملي براي خوشايند گروهي منتقد يا شيرفهم كردن مخاطب اش، مجبور نمي شد به اجزاي شاهكار كوچكي كه در جشنواره به نمايش درآمد، دست بزند، تا حالا مي توانستم به تفصيل دربارة حس و حال سكوت جادويي حاكم بر فيلم هم بنويسم.
با اين همه، در شكل فعلي هم، ديشب باباتو ديدم آيدا چه در نگاه و چه در ساختار، يك اتفاق براي سينماي ايران و بلندترين گام صدرعاملي در كارنامة فيلمسازي اش است.

اگركيارستمي ساخته بود
كاوه مظاهري
مي گويند يكي از مشكلات ...آيدا ريتم كندش است.پشت بندش مي گويند براي همين است كه فيلم، خسته كننده شده است. اگر اين استدلال، درست باشد كه چون ريتم يك فيلم، كند است، پس آن فيلم، خسته كننده است پس چرا فيلم هاي تاركوفسكي و برگمان و آنجلو پلوس و كيارستمي و... اين قدر طرفدار پر و پاقرص دارند؟ طرفداراني كه اتفاقا از ديدن اين فيلم ها به هيچ وجه خسته نمي شوند. مگر آبي كيشلوفسكي ريتم كند ندارد، پس چرا خسته كننده نيست؟
رسول صدرعاملي، كارگردان ... آيدا مي گويد ريتم كند فيلم، برگرفته از داستانش است. بعضي ها هم مي گويند با توجه به موضوع شك و ترديد در فيلم، چنين ريتمي لازمة فيلم است. فرض كنيم اين حرف درست باشد، ولي آيا دليل قابل قبولي براي خسته كننده بودن فيلم مي تواند باشد؟
فيلم هايي شبيه استاكر تاركوفسكي، آبي كيشلوفسكي يا سكوت برگمان، مانند مكاشفه اي در جهت كشف هستي كاراكترهايشان هستند. در همه شان ابهامات و سؤالاتي وجود دارد كه تا انتهاي فيلم هم جوابي به آن ها داده نمي شود. ذهن تماشاگر در طول فيلم، همواره درگير اين ابهامات است و مدام دنبال جوابشان مي گردد. هيچ وقت به وضوح، معلوم نمي شود كه آدم هاي سكوت چه مرگشان است؟ چرا موسيقي آبي ، اين قدر مرموز است؟ ايمان راسخ استاكر از كجاست؟ همين درگيري هاي ذهني است كه باعث جذابيت فيلم مي شود، حتي اگر ريتم فيلم كند باشد. اصلا براي تأمل و فكر كردن، ريتم بايد كند باشد. اين سؤالات در اكثر موارد، بسيار كلي تر هم مي شود. ممكن است بعد از ديدن يك فيلم از برگمان، از خودتان بپرسيد: وفاداري يعني چه؟، عشق چه معنايي دارد؟، مرگ چيست؟ و... حتي ممكن است دو ماه بعد از ديدن فيلم، ذهنتان همچنان درگير اين سؤالات باشد. طبيعي است كه چنين فيلمي هيچ وقت خسته كننده نمي شود.
اما ... آيدا با وجود ريتم كندش نه ابهامي دارد (مانند مثال هاي گفته شده) و نه سؤالات اساسي در ذهن تماشاگرش ايجاد مي كند. ... آيدا اساسا يك قصة كلاسيك خيلي ساده دارد. ( در اين جا ساده به معني بد نيست.) هيچ جاي داستان حاضر هم قابليت اين را ندارد كه به تماشاگرش فرصت دهد تا به مسائل بزرگ تر و عميق تري فكر كند. اگر اين طور مي شد، به احتمال زياد، خسته كننده هم از آب درنمي آمد. شايد بهتر بود اين داستان را خود كيارستمي مي ساخت و به صدرعاملي پيشنهاد نمي كرد. او كارگرداني است كه بلد است چطور از اين چيزهاي ساده، حرف هاي اساسي بيرون بكشد.

سومين روايت صدرعاملي از دنياي نوجوانان
سه گانه ساز
شايد چيزي كه بيشتر از همه در تبليغات و تيزرهاي فيلم، چشمتان را گرفته و كمي تا قسمتي هم برايتان سؤال ايجاد كرده، اين دو كلمه باشد: روايت سوم .صدرعاملي با ساخت دختري با كفش هاي كتاني وارد دنياي نوجوانان شد و با ساخت من ترانه ... و ...آيدا سه گانه اش را دربارة نوجوانان كامل كرد. حالا صدرعاملي هم به فهرست سه گانه سازها ي سينماي جهان مثل كيشلوفسكي و ساتياجيت راي راه يافته است و با سومين روايت اش از دنياي نوجوانان، احتمالا شب ها راحت تر مي خوابد.
018723.jpg
روايت اول: تداعي، دختر نوجواني است كه از خانه فرار مي كند تا به وصال عشقش برسد. غافل از اين كه در اين شهر درندشت، تنها چيزي كه برايش تره هم خرد نمي كنند، همين عشق پاك و كودكانة اوست. او دوباره به خانه باز مي گردد، كمي بزرگ تر و كمي بالغ تر.
018726.jpg
روايت دوم: اين بار ترانه گرفتار غول هاي ريز و درشت اين شهر درندشت مي شود. ولي ترانه مثل تداعي نمي خواهد تسليم شرايط شود و به جاي اولش برگردد. او مي خواهد براي حفظ كودكش و براي حفظ دنياي ساده و پاك شخصي اش مبارزه كند و پاي همه چيز هم بايستد. درب و داغان مي شود، ولي ترانه باقي مي ماند.
018672.jpg
روايت سوم: اين بار، آيدا است كه يك دفعه وسط دنياي تيره و تار بزرگسالي مي افتد و با پلشتي هاي شهر، درگير مي شود. او هم مثل ترانه مي خواهد براي حفظ چيزهايي كه دوستش دارد، مبارزه كند. ولي اين بار، خيلي چيزها از دست او خارج است. تسليم نمي شود، ولي راه  ديگري را براي حفظ دنياي شخصي اش انتخاب مي كند.

ده تصوير براي آن ها يي كه فيلم را دوست داشتند
سقوط روي آسفالت سخت
محمد جباري
۱
جيغ گربه: ساناز به آيدا گفته پدرش را با يك خانم در خيابان ديده. شب آيدا روي كت پدرش يك تار موي زنانه مي بيند. درب و داغان با دوچرخه اش دم در خانة ساناز مي آيد. ساناز خانه نيست. آيدا درب و داغان تر پشت به دوربين برمي گردد و دوچرخه را هم با خود راه مي برد و هر لحظه از دوربين دورتر مي شود گربه اي روي دو پايش نشسته و پشت به دوربين، به رفتن آيدا نگاه مي كند. گربه يك دفعه ميوميويي مي كند نالة گربه، شب  و تنهايي آيدا.
۲
آبي: آيدا با دوچرخه اش روي آسفالت آبي، ركاب مي زند. لباس آيدا هم آبي است، شب هم آبي است. اتاقش هم آبي است. همه چيز آيدا، آبي است. به نشانة عشق؟ به نشانة آرامش؟ هيچ كدام. به نشانة تنهايي.
۳
ميز صبحانه: صبح زود است و دور ميز نشسته اند و صبحانه مي خورند. آيدا به مادرش گير داده كه چرا لباس جديد نمي دوزد و چرا چاق شده. مادر رو به پدر: من چاق شدم؟ پدر: چاق شدي؟ تصويرت كه مثل روزهاي اول است، فقط رنگ هايت كمتر شده. آيدا مي خواهد لج پدرش را در بياورد: مي خواهم لباس بدوزم. مي گويند يك خياطي، وسط شهر است كه خيلي كارش درست است. آيدا مي خواهد پدرش را تحريك كند خياط وسط شهر، همان دلكوي پدرش است. ولي صورت سرد و بي تفاوت پدر، آيدا را عصباني تر مي كند.پدر براي آيدا دارد مي ميرد.
۴
دفترچه: مو را روي كت پدر مي بيند و جيغ مي زند. همه جمع مي شوند. هيچي سوسك بود. دفترچة كوچك يادداشت اش را باز مي كند. اين ور، يك سوسك سياه بزرگ و آن ور، يك جمله: در خانة ما يك سوسك پيدا شده. پدر به بهانه هاي مختلف از خانه بيرون مي رود، يك روز هم به بهانة خريد دلكو. دوباره دفترچة كوچك آيدا و يك عكس كوچك نيكول كيدمن با موهاي بلوند و يك كلمة درشت زيرش: دلكو .
۵
دوچرخه: آيدا موي زنانه را روي كت پدرش ديد، ولي نمي خواهد باور كند. تنها با دوچرخه اش مي تواند حرف هايش را بزند . دوچرخه اي كه همة روزها و شب هايش را با آن گذرانده است. سوار دوچرخه مي شود و همة زور پاهايش را خرج ركاب دوچرخه مي كند و همين جور ركاب مي زند. نمي خواهد باور كند. چهره اش جمع مي شود، باز مي شود و يك جيغ، جيغي از ته دل. آيدا دارد فرو مي ريزد.
۶
تقلب: جلسة امتحان و يك صندلي خالي و ساناز كه باز هم نيامده. آيدا با نگراني منتظر است. بالاخره مي رسد آيدا سانديس و تيتاپي را كه پدرش به او داده، به ساناز مي دهد. الكي مي گويد: اين را پدرم براي تو داده. مگر چشمش من را هم گرفته؟ ساناز با شيطنت اين را مي گويد. آيدا واكنش نشان نمي دهد. امروز مي خواهم به ات كمك كنم. آيدا مي خواهد به ساناز تقلب برساند تا با ماشين او پدرش را تعقيب كنند. اولين تقلب ؛ او كم كم دارد بزرگ مي شود.
۷
يواشكي: من عاشق كارهاي يواشكي ام. همة دنيا واسة خودشان، يك يواشكي دارند. اين را ساناز موقعي به آيدا مي گويد كه يواشكي دارند ماشين پدرش را تعقيب مي كنند. آيدا نمي دانست حتي آدم هاي خوب هم واسة خودشان يواشكي دارند.
۸
رنگ: درست چند متر عقب تر از پدر و دلكو داخل ماشين ساناز نشسته اند. ساناز مي خواهد آيدا را آرايش كند. خوشم نمي آيد. تو كه نبايد خوشت بيايد. بقيه بايد خوششان بيايد. بقيه غلط كردند. چند لحظه بعد، آيدا در آينة ماشين، قيافة خودش را نگاه مي كند. شايد فكرش را هم نمي كرد يك شب از لج پدر، خودش را آرايش كند و از خانه بيرون بزند و تنها در تاريكي، روي نيمكت بنشيند و زير باران، خيس خيس بشود. صورت او پس از باران، ديگر سفيد نبود. دنياي بزرگسالي، صورت بي رنگ او را دوست ندارد.
۹
زخم: كشتم اش، هم اونو، هم بابامو، هم مامانمو. دستش را به شكل هفت تير درآورده و به سمت سرش نشانه مي رود: ديگر حوصلة هيچ كدام را نداشتم. كارهاي مهم تري را بايد انجام بدهم. آيدا اين حرف ها را روبه روي خانه شان به ساناز مي گويد، پس از ملاقات با سوسك و پس از يك دوچرخه سواري و پس از يك سقوط روي آسفالت سخت. يك زخم به يادگار بر پيشاني او مانده است. زخمي به نشانة بلوغ به نشانة بزرگ شدن. او ديگر به دنياي پر از يواشكي بزرگسالي وارد شده است.
۱۰
كيك: ساناز خواب خواب بود. از پشت پنجره پسر را ديد. شايد او تنها كسي بود كه مي توانست تنهايي آيدا را پر كند. با دو تكه كيك به بيرون ساختمان دويد. ولي كنار پسرك، دخترك دوچرخه سواري بود. واكنشي نشان نداد. فقط پسرك را هم كشت، مثل پدر و مادر و سوسك. روي نيمكت نشست و يك تكه از كيك ها را خورد، تنهايي. او ديگر راه خودش را در دنياي بزرگسالي پيدا كرده بود. شب، تنهايي، آبي، آيدا!

فهرست
نامه به سردبير
فهرست
سينما تلويزيون
شايد شياطين هم شكايت كنند!
همه چيز منتفي است!
رويداد هفته
آيـدا در سرزمين يواشكي ها
گوي طلايي تمشك طلايي
همان روحاني فيلم مارمولك
دو ديدگاه
سه گانه ساز
سقوط روي آسفالت سخت
تلويزيون
شوخي هاي ساده
متهم گريخت را دوست ندارم
ورزشي
ديه گوي بچه مطرح
حسين سوزوندي ژرمن ها رو
رويداد هفته
مرگ ، پايان كبوترنيست!
اون بالا چه خبره رفيق؟
خيالت راحت باشد، بازي را مي بري!
اجتماعي
حسد ايمان را نابود مي كند؛ همان طور كه آتش هيزم را
زندگي
ده روز ديگر، تاليا مي تركاند!
مستقل ولي بدون استاد!
رويداد هفته
روزها
بازمانده روز
شيخِ ولي تراش
درباره تفسير الميزان
رويدادها
هنر روز
گنبد، چاقو ، انگور
|  فهرست  |  سينما تلويزيون  |  تلويزيون  |  ورزشي  |  اجتماعي  |  زندگي  |  روزها  |  هنر روز  |
|  شناسنامه  |  مهمان هفته  |  راهنما  |  سبك زندگي  |  گفت و گو  |  گزارش  |  موفقيت  |   نيم رخ ، تمام رخ  |
|  يادداشت  |  موضوع ويژه  |  گالري  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |