حسين شريف
منصفانه نيست، ولي شما متهم گريخت را خيلي زود فراموش خواهيد كرد. تا چند وقت، قصه و سكانس هاي خنده دار و هاشم آقا و شازده را يادتان خواهد بود و حتي احتمالا سال بعد، وقتي نصفه شبي، وقتي، دوباره سريال را پخش كردند، پايش مي نشينيد و تماشا مي كنيد. ولي ديگر بيشتر از آن طول نمي كشد.دير يا زود، لاي سريال هاي شبانه و هفتگي بي شمار تلويزيون كه هيچ وقت تمامي ندارد، گمش مي كنيد و اين اصلا منصفانه نيست. هيچ كس يك سريال مناسبتي را ـ كه فقط براي (يك بار) پخش در يك ماه رمضان ساخته شده ـ بيشتر از حد معين جدي نمي گيرد. ولي خب اين بار و در متهم گريخت ، اتفاقاتي افتاده كه آدم را قانع مي كند كه سريال و تيم سازنده اش را حسابي جدي بگيرد. اين كه متهم گريخت سريال موفقي است و توانسته تماشاچي ها را بنشاند جلوي تلويزيون و آن ها را حسابي بخنداند؛ اين كه قصه خوب و به تدريج جلو مي رود و كمتر پيش مي آيد در پايان قسمتي، حس كنيد هيچ اتفاقي نيفتاده و سرتان را كلاه گذاشته اند؛ اين كه بازي ها خوب و قابل قبول است و حسابي با قصه همراهتان مي كند؛ و اين كه برخلاف باقي سريال هاي شتابزدة مناسبتي، كار اين يكي به موقع و از يك سال قبل، شروع شده تا همه چيز سر فرصت و با حوصله شود؛ اين ها همه درست ولي باز هم هيچ كدام دليل نمي شود روي سريال، حساب ويژه اي باز كنيد. همه چيز زير سر رضا عطاران است. حالا ديگر با خيال راحت مي شود از سبك خاص رضا عطاران در طنزهايش حرف زد. متهم گريخت نشان داد كه موفقيت پارسال او در خانه به دوش، اصلا تصادفي نبوده. درست برخلاف طنزهاي روتين شبانه كه معمولا به هر وسيله اي براي خنداندن تماشاگر متوسل مي شوند، كارهاي رضا عطاران، ويژگي هايي دارد كه قابل شناسايي است.
|
|
|
اين كارگردان را به خاطر بسپاريد
متهم گم و گور نشد!ا
و يكي ديگر از آن جوان هاي شلوغ پلوغ و پر سر و صدايي است كه با ساعت خوش، كارشان بالا گرفت. مي شد تصور كرد او هم مثل خيلي هاي ديگر از آن گروه، گم و گور شده باشد يا گوشه اي مشغول بازي توي يكي از اين سريال هاي درپيت و بي مزه باشد. اما رضا عطاران، حسابش را از بقيه جدا كرده و بعد از كارگرداني كوچة اقاقيا ي نه چندان موفق، كارگرداني دو سريال موفق در ماه رمضان را توي كارنامه اش دارد.
ولي حتي اين هم به تنهايي مهم نيست. چيزي كه آدم را اميدوار مي كند، اين است كه كم كم مي شود يك سري نشانه ها و ويژگي هاي مشترك توي كارهاي عطاران پيدا كرد. ويژگي هاي مثبتي كه تماشاي كارهاي عطاران را به يك تجربة لذت بخش تبديل مي كند و اين وسط، يكي شان از بقيه مهم تر است.
پاستوريزه ممنوع!
واقعيت ، واقعيت
اين اولين چيزي است كه با ديدن كارهاي عطاران، توي چشم مي زند. از بس توي باقي سريال ها، شخصيت هاي تخيلي و رفتارهاي مصنوعي (مثبت و منفي اش فرقي نمي كند) ديده ايم، همين كه يك نفر مي رود سراغ چهار تا آدم باورپذيرتر كه مثل خودمان حرف مي زنند و به هم فحش مي دهند، كلي ذوق مي كنيم. اين هم كه عطاران رفته سراغ طبقة پايين و همان قشر آسيب پذير معروف و اين طوري از خانه هاي درندشت و فضاهاي پاستوريزه و مصيبت هاي فانتزي باقي سريال ها فاصله گرفته، اين ويژگي را پررنگ تر مي كند.
خوبي اش اين است كه اين باورپذيري را عطاران، توي يك كار طنز حفظ كرده. يعني با ديدن همان شخصيت هاي اغراق شدة پر سر و صدا، و درست وقتي داريد به شان مي خنديد، درست همان موقع حس مي كنيد اين آدم ها را يك جايي ديده ايد، همين دور و بر.
ايده مبل هاي همسايه
ايده هاي بامزه
در طنزهاي عطاران بيننده ها قرار نيست فقط به تكيه كلام ها و فحش هاي شخصيت ها بخندند يا منتظر شوند يكي از هنرپيشه ها جور بامزه اي زمين بخورد. حتي گاهي اقتضائات فيلم نامه باعث مي شود شخصيت ها كارهايي بكنند كه ربطي به طنز ندارد (مثلا توي خيابان راه بروند) اما عطاران و گروهش براي همة اين صحنه هاي معمولي هم به يك ايدة بامزه فكر كرده اند. مثل صحنه اي كه سرور، بعد از مرگ شوهرش و برگشتن به شهرستان، رفته خانة يكي از همسايه ها و دارند با هم حرف مي زنند.
صحنه، از نظر اطلاعاتي كه تويش رد و بدل مي شود، لازم است. ولي صحنة خشك و بي نمكي از آب درمي آمد اگر ايدة مبل هاي همسايه نبود. هر دو روي مبل نشسته اند و سرور دارد حسابي حرص مي خورد و با حرارت حرف مي زند. هر وقت زيادي جوش مي آورد، كلافه مي شود و ناخودآگاه از روي مبل بلند مي شود تا روي زمين بنشيند، چون آن طوري، راحت تر است. اما درست ميانة راه، همسايه اش مي پرد وسط حرفش كه: حالا مي نشستي همان بالا. اين ماجرا در طول گفت وگو مدام تكرار مي شود تا بالاخره صداي سرور درمي آيد كه: ولم كن بابا و مي نشيند روي زمين. چند لحظه بعد و وقتي دوباره وسط درد دل هايش جوش مي آورد، خودش ـ با همان كلافگي ـ بلند مي شود و مي نشيند روي مبل! عطاران مي تواند خودش را كنترل كند و از تمركز روي شوخي صحنه خودداري كند. دقيقا به همين دليل، صحنه اين قدر خنده دار از آب درآمده.
خنديدن به چيزهاي عادي
مهم ترين ويژگي
اما مهم ترين ويژگي اين طنز، دست نيافتني ترينش هم هست. مثلا اين صحنه را به ياد بياوريد؛ جايي كه همه توي حياط جمع شده اند و شازده و هاشم دارند با هم كل كل مي كنند. شازده دستش را مي آورد بالا و با يك اولندش محكم و قاطع، شروع مي كند به حرف زدن. حرف هايش كه تمام مي شود، يك هو صدايش را مي آورد پايين و بفهمي نفهمي دستپاچه مي شود. همه دارند ابلهانه و توي سكوت به هم نگاه مي كنند. يك جاي كار مي لنگد، ولي كسي نمي داند كجا. تا بالاخره صداي عباس درمي آيد: خب، بقيه اش... دومندش؟
همين! آدمي كه تازه بعد از گفتن اولندش مي فهمد فقط مي خواهد يك چيز بگويد و حرف ديگري ندارد. اين مهم ترين خاصيت طنز عطاران، توي اين دو كار آخرش است. ما را با چيزهايي مي خنداند كه عادت نداريم به شان بخنديم. اين غيرقابل پيش بيني ترين طنزي است كه تا حالا ديده ايد. عربده نمي كشد و سر و صدا راه نمي اندازد. خيلي آرام و بدون اين كه حواستان باشد، دورتان مي زند و درست از جايي كه انتظار نداريد، غافلگيرتان مي كند و قلقلك تان مي دهد. نه كسي توي سر بغل دستي اش مي زند، نه كسي مي افتد توي حوض آب، نه كسي به كسي فحش مي دهد. فقط يك نفر، حرفش را با اولندش شروع مي كند و بعد كم مي آورد. همين!
كاشف بازيگرهاي درجه۲
رابين هود!
آن ها دور و بر ما را پر كرده اند و ما عادت نداريم. ببينيم شان. بازيگرهاي درجه دويي كه يك عمر است دارند توي نقش هاي فرعي فيلم ها و سريال هاي مزخرف، زير دست كارگردان هاي بي عرضه، تلف مي شوند و حتي از پس همان نقش هاي فرعي كوتاه هم برنمي آيند. عطاران اما آن ها را مي بيند و به طرز شگفت انگيزي، مي فهمد دست كدامشان را كي و كجا بايد بگيرد و از توي سريال هاي درپيت نجات بدهد و هر كدام را توي كدام نقش بگذارد تا همان بازيگر بي انرژي افسرده كننده، يك دفعه به يك بمب ساعتي تبديل شود كه مدام حرص و جوش مي خورد و بالا و پايين مي پرد. سيروس گرجستاني را قبلا پريسا بخت آور، سر يكي از همين سريال هاي ماه رمضاني كشف كرده بود. اما انتخاب هوشمندانة محمود بهرامي براي نقش شازده، ديگر كار خود عطاران است. از بهرامي، جالب تر، انتخاب مريم اميرجلالي براي نقش همسر هاشم است. اصل ماجرا البته به پارسال و خانه به دوش برمي گردد. اميرجلالي، آن جا هم نقش همين زن خانه دار سختي كشيده اي را بازي مي كرد كه بعد از يك عمر فلاكت، حسابي اعصابش از دست شوهرش خرد است. در عين حال و در همان لحظه اي كه سرش داد مي كشد، دوستش دارد. هر چند زندگي شان آن قدر پيچ و تاب خورده و بالا و پايين شده كه ديگر هيچ كس حال و حوصله حرف هاي رمانتيك را ندارد. همة اين ها را مي توانيد توي بازي فوق العادة امير جلالي در خانه به دوش و متهم گريخت ببينيد. بازي هاي قبلي اميرجلالي را به ياد بياوريد (اگر اصلا بتوانيد به ياد بياوريد) تا اهميت انتخاب عطاران، دستتان بيايد.