- هفته نامه فرهنگي - اجتماعي -جوانان‎/شماره۴۴ - شنبه ۲۱ آبان ۱۳۸۴ - - Nov 12, 2005
docharkhe
بازمانده روز
درباره معمولي ترين كارها هم مقيد بود مثلا اين كه لباسش را حتما تا كند و پرت نكند مي گفت اين طوري آماده كارهاي بزرگ مي شوي
018975.jpg
تبريز،تنگه دار۸،‎/۲‎/۱۳۲۰
سال هاي آخر، حالات استاد، غريب تر شد يك روز تمام شعرهايش و جزو ه اي را كه در شرح غزل هاي حافظ نوشته بود، آورد وسط حياط و سوزاند
حبيبه جعفريان
متني كه مي خوانيد پاره هايي از يك كتاب است. زندگي محمدحسين طباطبايي چاپ انتشارات روايت فتح، 1382. ممكن است بعضي ها اين كتاب را خوانده باشند. بعضي ها هم نخوانده باشند. براي دستة اول يك جور يادآوري است و براي دستة دوم شايد بهانه اي كه بروند و كتاب را بخوانند. ضرر نمي كنند.
آفتاب آمده بود تا وسط اتاق و مگس ها را هم با خودش آورده بود. ارديبهشت بود و هنوز لذت داشت كه دراز بكشي توي اين آفتاب و آن قدر گل ختمي هايي را كه با آن گردن خارخاري تا لب پنجره قد كشيده بودند، نگاه كني تا چشم هايت گرم شود، سنگين شود و خوابت ببرد؛ اگر مگس ها بگذارند. محمدحسين هر روز اول چادر برمي دارد، مگس ها را بيرون مي كند و گاهي كه يكي دوتايشان سمج مي شوند، آن قدر دور اتاق دنبالشان مي كند تا بالاخره آن ها را مي گيرد توي مشتش. بعد در حالي كه عرق از سر و رويش راه افتاده، مي آيد توي حياط، ولشان مي كند. آن وقت است كه نجمه سادات، عبدالباقي، نورالدين و بدرسادات با هم مي زنند زير خنده. نجمه مي گويد: آقا جون، خب چرا اين طوري مي كنيد؟ يكي بزنيد توي سرش بميرد ديگر. و خودش جلو جلو مي داند آقا جون چي جواب مي دهد: عزيز دلم، اين مگس هم جان دارد. نبايد جاندار را كشت. بعد چادر را با وسواس، تا مي كند و مي دهد دست نجمه سادات. مي گويد: لباس را هيچ وقت پرت نكنيد بيفتد يك گوشه. حتما آويزان كنيد يا تا كنيد. كلي از اين كارهاي ريز ريز هست كه مقيد است آن  ها را انجام بدهد. دست هايش را قبل از كار و قبل و بعد از غذا بشويد. قبل از غذا كمي نمك بخورد، بعدش هم همين طور. وقتي سرش را شانه مي كند، بنشيند و چيزي پهن كند. ايستاده چيز نخورد. توي در ننشيند. سبزه و گياه ـ اگر شده كم ـ دور و برش باشد و... به بچه ها مي گويد: كسي كه مقيد باشد به چيزهاي كوچك، كم كم آمادة چيزهاي بزرگ هم مي شود. اين ها خودش آدم را مي كشد به سمت حقيقت.
018969.jpg
وفات علامه محمدحسين طباطبايي 24 آبان 1360
اولين بار، پاييز سال سي و هفت بود كه علامه، هانري كُربَن را ديد. در تهران و در خانة دوستي با نام دكتر جزايري كه استاد دانشگاه بود. كربن هر سال، اوايل شهريور به ايران مي آمد و تا زمستان مي ماند. قرار اين دو نفر، شد هر دو هفته يك بار، شب هاي جمعه در تهران و خانة كسي به اسم ذوالمجد طباطبايي. سيدحسين نصر و گاهي كه او نبود، داريوش شايگان، حرف هاي كربن را براي علامه به فارسي برمي گرداندند و برعكس. كربن، فارسي را خوب مي فهميد، اما گوش هايش سنگين بود. از آن طرف، محمدحسين خيلي آرام حرف مي زد و با لهجة تركي. با اين حال، معلوم بود كه هر دو از هم صحبتي هم لذت مي برند. تا وقتي پاييز شروع نشده بود، توي حياط مي نشستند. حياط بزرگ بود. بيشتر باغ  بود و سروهاي بلند داشت با حوض و فواره كه وقتي كار مي كرد، قطره هاي ريز آب را سمت آن ها مي پاشيد. متن مباحثه هاي اين دو نفر با پاورقي هايي كه خود علامه به آن ها اضافه كرد، كتابي شد به اسم شيعه و به عربي و انگليسي و فرانسه هم ترجمه شد. اين جمع در آن سال ها و در آن باغ، تجربة عجيب ديگري هم داشتند؛ بررسي تطبيقي اديان جهان. براي اين كار، آن ها كتاب هاي مقدس اين اديان را بارها و بارها خواندند. تائوته كينگ لائوتسه را سيدحسين نصر و داريوش شايگان همان موقع و براي همين كار به فارسي برگرداندند. محمدحسين وقتي اين يكي را خواند، گفت: از بين همة اين متوني كه با هم خوانده ايم، كتاب لائوتسه عميق ترين و ناب ترين آن هاست. با آن آرامش عجيب و چشم هايي كه هميشه پايين را نگاه مي كردند و به هيچ كس خيره نمي شدند، انجيل ها، اوپانيشادها، سوتراها و لائوتسه را مي خواند. گاهي تفسير مي كرد، گاهي ساكت بود. چيزي در او بود؛ در چشم هايش بود، در صدايش بود، در طرز گوش دادن و نشستن اش حتي بود، كه آدم را آرام مي كرد و تن مي دادي با رغبت به آن چه مي گفت و آن چه نمي گفت. وقتي درس مي داد، كمي جلوتر از ديوار مي نشست. تكيه نمي داد. تشكچه يا منبر هم نداشت. شاگردها حلقه مي نشستند و او هم يك جايي بين آن ها مي نشست و درس را شروع مي كرد. عادت نداشت بين درس دادنش از ضرب المثل و شعر و حكايت استفاده كند. مي گفت: مطلب برهاني را بايد با استدلال تفهيم كرد. اگر كسي سؤال  يا اشكالي داشت، خوب گوش مي داد و صبر مي كرد حرف او تمام شود، بعد صحبت مي كرد. عصباني نمي شد، حتي وقتي شاگردي كه در بحث جوش آورده بود، صدايش را بلند مي كرد. كسي باورش نمي شد، اما سؤال هايي بود كه او مي گفت: نمي دانم. يا بيشتر از اين نمي دانم. چهارزانو مي نشست و عبا مي انداخت روي دوشش. يك پوستين هم داشت، از آن ها كه از پدربزرگ آدم ارث مي رسد، و زمستان ها آن را مي پوشيد. تا جايي كه مي توانست، با قلم ني مي نوشت. مي گفت: قلم آهني از تأثير مطلب كم مي كند، چون بناي آهن بر جنگ و خونريزي است. و اَنْزَلْنا الحَديدَ فيهِ بَأس شَديد.

اتاق كوچك بود. به اندازة يك دست رختخواب جا داشت كه خان جون توي آن مچاله شده بود و يك باريكه كنار رختخواب كه نجمه سادات و حاج آقا نشسته بودند و نجمه داشت در گوش حاج آقا مي گفت: چرا من را زودتر خبر نكرديد؟ دلش نيامد. مي دانست او كار دارد. مهمان دارد. جهان خانم، مادرشوهر نجمه، از نهاوند آمده بود. عبدالباقي مي گفت او، نورالدين و نجمه مي توانند نوبتي بنشينند و مراقب خان جون باشند. همين كار را كردند، اما حاج آقا با هر سة آن ها مي نشست. همه چيز را گذاشته بود كنار. كتاب و كاغذها توي اتاق جلويي پهن بودند، اما دو هفته بود دست نخورده بود به آن  ها. تا آن موقع، نجمه ديده بود كه پدرش فقط روزهاي عاشورا كار را تعطيل مي كند. حتي مي دانست هر صفحة تفسير را كه مي  نويسد، بدون نقطه است. نقطه ها را بعد مي گذارد، چون اين طوري هر صفحه، يكي دو دقيقه جلو مي افتد. يك روز يكي از آقايان علما كه آمده بود خانه، حاج آقا را ملامت كرد. گفت: چرا همه چيز را رها كرده ايد، نشسته ايد اين جا؟ محمدحسين سرش را بالا  آورد و او را نگاه كرد. شايد هم نكرد. به حال خودش نبود. گفت: من چهل سال با خانم زندگي كرده ام. امروز بهتر از روز اول بودند. همه چيز من، مال خانم است. دو هفته بعد، خانم فوت كرد. رماتيسم، تمام بدنش را گرفته بود. حاج آقا مي گفت: من فكر نمي كردم مرگ خانم را ببينم، نبودن او را ببينم. و دوباره توي چشم هايش كه از زور بي خوابي قرمز بود، اشك جمع مي شد.
019083.jpg
تولددر روستاي شادآباد تبريز(27فروردين): 1281
شروع تحصيل در علوم ديني:1297
ازدواج: 1302
مسافرت به نجف براي تحصيل: 1304
بازگشت به تبريز: 1314
ورود به قم: 1325
چاپ اولين جلد تفسيرالميزان:1334
ملاقات با هانري كربن:1337
فوت همسر:1344
چاپ آخرين جلد الميزان: 1350
مسافرت به لندن براي معالجه: 1356
وفات در تهران(24آبان): 1360

خرداد بود، سر ظهر. داشت به گلدان  هايش كه زير آفتاب سوخته بودند، مي رسيد كه خبر را آوردند. برادرش مرده بود؛ همان برادر كوچك تر آرام كم حرف كه برعكس او در تبريز مانده بود و در تبريز درس خوانده بود و در تبريز درس داده بود. همان كه او مثل پسرش دوستش داشت، حالا مرده بود. تشييع جنازه، دفن، سوم، هفتم... هنوز ده سال نمي شد كه خانم از دست رفته بود. اين در طاقت او نبود و وقتي براي چهلم به تبريز مي رفت، قلبش ايستاد؛ براي چند لحظه ايستاد. دكترها گفتند انفاركتوس كرده است. گفتند خدا دوستش داشته كه زنده مانده و بعد از اين، بايد خيلي مراقب باشد. فشار عصبي برايش حكم سم را دارد، نمك هم همين طور. حالا همه بسيج شده بودند كه او آرام باشد و به قول خودش، يك قيراط نمك هم توي چيزهايي كه مي  خورد، نباشد. چون آن طور كه دكتر گفته بود، هر كدام از اين قيراط ها سه روز از عمر او كم مي كند. نان را نجمه مي آمد و توي خانه مي پختند، چون ناني كه نمك نداشته باشد، پيدا نمي شد. بدتر از همه اين كه آب قم، شور بود. عبدالباقي توي زيرزمين، دستگاهي راه انداخت كه با آن، آب مقطر مي گرفتند. پسر ارشد، مهندسي مي خواند. راه پدر را نرفته بود. محمدحسين دوست داشت او برود حوزه، لباس بپوشد. چند بار هم با او حرف زد، اما وقتي ديد او نمي  خواهد، رها كرد. تندي يا زور در كارش نبود. حالا پسر ارشد براي خودش كسي شده بود و چند سال بود كه از طرف دولت، او را فرستاده بودند انگلستان، درس بخواند. زمستان پنجاه و شش، چهار سال بعد از فوت برادرش، محمدحسين هم مجبور شد برود آن جا براي معالجه. قلبش خوب بود، اما دست  هايش مدام مي لرزيد. نمي توانست بخواند... خسته بود. گفتند سلسله اعصابش ضعيف شده. بايد يك دكتر خوب، او را ببيند. دكتر خوب در لندن، او را ديد. داروهايي براي سلسله اعصابش نوشت و وقتي چشم هايش را معاينه كرد، گفت پرده اي روي آن هاست كه بايد جراحي كرد و برداشت، وگرنه ديد او را از بين مي برد.
قرار شد همان روزها و همان جا عملش كنند. مثل هر جراحي اي در هر جاي دنيا، دكتر گفت او را بي  هوش كنند. اما محمدحسين اجازه نمي داد او را بي هوش كنند و كسي نمي  دانست چرا. مي گفت: من خودم هر چند دقيقه كه لازم باشد، چشمم را باز نگه مي دارم، بدون پلك زدن. موضوع را به دكتر گفتند و او راضي نمي شد. بعد سعي كردند برايش توضيح بدهند كه اين پيرمرد با آدم  هاي ديگر فرق دارد. گفتند او حكيم است، Philosop her است. دكتر اين را كه شنيد، لبخند زد. گفت: اگر فيلسوف است، بي هوشي لازم نيست.
018966.jpg
وفات علامه محمدحسين طباطبايي 24 آبان 1360
با آن آرامش عجيب و چشم هايي كه هميشه پايين را نگاه مي كردند و به هيچ كس خيره نمي شدند، انجيل ها، اوپانيشادها، سوتراها و لائوتسه را مي خواند. گاهي تفسير مي كرد، گاهي ساكت بود. چيزي در او بود؛ در چشم هايش بود، در صدايش بود، در طرز گوش دادن و نشستن اش حتي بود، كه آدم را آرام مي كرد و تن مي دادي با رغبت به آن چه مي گفت و آن چه نمي گفت. وقتي درس مي داد، كمي جلوتر از ديوار مي نشست. تكيه نمي داد. تشكچه يا منبر هم نداشت. شاگردها حلقه مي نشستند و او هم يك جايي بين آن ها مي نشست و درس را شروع مي كرد. عادت نداشت بين درس دادنش از ضرب المثل و شعر و حكايت استفاده كند. مي گفت: مطلب برهاني را بايد با استدلال تفهيم كرد. اگر كسي سؤال  يا اشكالي داشت، خوب گوش مي داد و صبر مي كرد حرف او تمام شود، بعد صحبت مي كرد. عصباني نمي شد، حتي وقتي شاگردي كه در بحث جوش آورده بود، صدايش را بلند مي كرد

مي گويند سال هاي بعد از اين، حالات استاد، غريب تر شد. كمتر از هميشه حرف مي زد، كمتر از هميشه غذا مي خورد، بيشتر از هميشه راه مي رفت و ساعت ها بدون اين كه خواب باشد، چشم  هايش را روي هم مي گذاشت. وضو مي گرفت، رو به قبله مي نشست و چشم هايش را مي بست. يك روز هم تمام شعرهايش و جزو ه اي را كه در شرح غزل هاي حافظ نوشته بود، آورد وسط حياط و سوزاند. كسي جرأت نكرد بپرسد چرا. آن هايي كه نسخه اي، دست نويسي از اين  ها را پيش خودشان داشتند، سفت نگه داشتند و چيزي نگفتند. دلشان نمي آمد اين چيزها بسوزد. چند ماه بعد، وقتي بهار شد، محمدحسين به مشهد رفت و بيست و دو روز، آن جا ماند. آن جا حالش بهتر بود. ديگر نمي گفت: حالت خواب در چشم هايم پيداست. نمي گفت: چشم هام پر از خواب است، پر از خاك است. اما چند ماه بعد، دوباره حالش بد شد و در بيمارستاني در تهران بستري اش كردند. بعد هم او را به خانة خودش در قم آوردند. دوست ها و شاگردهايش به ديدنش مي آمدند و او ساكت بود. ساكت، با چشم هايي كه به گوشه اي از اتاق، خيره شده بود. چند هفته كه گذشت، دوباره برش گرداندند تهران. دكترها چيز درست و معلومي نمي گفتند و او گاهي به هوش بود، گاهي نبود. يك روز، يكي از دوستان قديم كه آمده بود ديدنش، پرسيد: آقا از اشعار حافظ، چيزي در نظر داريد؟ او نگاهش كرد. چشم هايش كه توي اين صورت رنگ پريده، آبي تر شده بودند، برق زدند. خواند: صلاح كار كجا و من خراب كجا؟ بعد، سرش را توي بالش فشار داد و چشم  هايش را بست.

درباره شاگردان استاد علامه طباطبايي
شيخِ ولي تراش
احسان رضايي
علامه طباطبايي را معمولا با شيخ نجم الدين كبري، عارف بزرگ قرن ششمي مقايسه مي كنند. به شيخ نجم الدين كبري، مي گفتند شيخِ ولي تراش ، چون همة شاگردانش از عرفاي نامدار مي شدند و معروف بود كه شيخ حتي از چوب خشك هم مي توانسته ولي خدا بتراشد. شاگردان علامه، تعدادشان خيلي بيشتر از اين هاست. اين فهرست، فقط شامل معروف  ترين چهره هاي شاگردان آن بزرگ است.
019077.jpg
شهيد مرتضي مطهري (1358 ـ 1298): علامه اين شاگردش را خيلي دوست داشت. مي گفت: وقتي مطهري به درسم مي  آيد، از شوق به رقص مي آيم. مطهري، اصول فلسفه و روش رئاليسم را سر كلاس هاي علامه نوشت. يك بار هم در سال 49، علامه و مطهري، شماره حساب مشتركي را براي كمك به آوارگان فلسطيني اعلام كردند كه باعث زندان افتادن مطهري شد.
019008.jpg
شهيد سيدمحمدحسين بهشتي
(1360 ـ 1307): علامه به او مي گفت: زياد به ما سر بزن. دلمان تنگ مي شود. خبر را به علامه ندادند. خود علامه گفته بود: آقاي بهشتي را مي بينم كه در حال صعود و پرواز است.
019050.jpg
آيت الله محمود امجد (1318 ـ ): علامه مي گفت: ايشان قوي است. اين اواخر هر وقت براي مجلسي، از علامه دعوت مي  كردند، آقاي امجد را مي فرستاد. دوست داشت كه آقاي امجد، دوبيتي هاي باباطاهر را به آواز برايش بخواند.
019002.jpg
شهيد محمدجواد باهنر (1360 ـ 1312): باهنر و بهشتي، نگارش كتاب درسي را به پيشنهاد و تشويق علامه انجام دادند. علامه شهادت اين شاگردش را هم ديد.
019047.jpg
شهيد سيــدمصــطفي خــميني
(1356 ـ 1309): همساية علامه بودند. علامه دوستش داشت. هميشه مي گفت: سلام من را به آقاي خميني برسانيد.
019044.jpg
شهيد محمد مفتح (1358 ـ 1307): علامه او را به تدريس در دانشگاه تشويق مي كرد و براي سخنراني  ميان جوان ها مي فرستاد.
019023.jpg
امام موسي صدر (1307 ـ ؟): علامه خيلي احترامش مي كرد. مي گفت: استادزاده است. سال 42 به پيشنهاد علامه به واتيكان و الازهر رفت تا مگر براي آزادي امام خميني، كاري بشود كرد. وقتي كه لبنان بود، علامه مدام پيگير اخبارش بود و بعد از ناپديد شدنش مدام برايش سفارش دعا به اين و آن مي كرد.
019038.jpg
آيت الله ناصر مكارم شيرازي (1306 ـ ): مجلة مكتب اسلام را به تشويق علامه راه انداخت و تفسير نمونه را هم به توصية استاد براي جوان ها نوشت. علامه ترجمة الميزان به فارسي را هم به او سفارش داد.
018981.jpg
علامه سيدمحمدحسين حسيني طهراني (1375 ـ 1306): خودش استاد حوزه بود كه با علامه آشنا شد. دوباره رفت و مثل يك طلبه نشست پاي درس علامه. كتاب مهر تابان او شامل مكالماتش با علامه است و رسالة لبّ اللُباب هم تقريرات درس اخلاق علامه طباطبايي است.
019020.jpg
علامه حسن حسن زاده آملي (1307 ـ ): شاگرد خاص و وصَّي علامه، وقت مرگ، سر استاد را بر زانو داشت. علامه طلاب جوان را براي درس اخلاق، نزد او مي فرستاد.
018990.jpg
عـــلامه سيدجــلال الدين آشتياني
(1384 ـ 1304): علامه صدايش مي زد آقا سيدجلال و همراه خودش به خانه اش مي برد. مي گفت: فلسفه را اين آقا سيدجلال مي فهمد.
019032.jpg
آيت الله عبدالله جوادي آملي (1310ـ): علامه درباره اش مي گفت: اين آقاي جوادي، خيلي قوي است. خيلي مؤدب است.

درباره تفسير الميزان
اولش يك ايده بود كه بايد در تفسير قرآن از خود آيات قرآن استفاده كرد. براي عملي كردن همين ايده، دو جلد كتاب هم دربارة آيات مربوط به معاد تأليف كرده بود. ولي وقتي از نجف برگشت، ديد در حوزة علميه، به فقه و اصول بيشتر از متن قرآن توجه مي شود. تصميم گرفت تفسيري براي كل قرآن بنويسد. علامه نگارش الميزان في تفسير القرآن را در نجف و در سال 1324 شروع كرد و تا 26 سال بعد مشغول آن بود. كار فيش برداشتن و يادداشت كردن و تنظيم يادداشت ها را علامه هر روز انجام مي داد و فقط در روزهاي عاشورا و مدتي هم بعد از فوت همسرش كار نكرد. علامه براي نگارش اين اثر 20 جلدي، تمام كتاب هاي تفسير و حديث را كه توانست، خواند و 120 جلد بحار الانوار را سه بار كامل خواند. امام خميني يك بار گفته بود: اگر شيعه فقط همين يك تفسير را داشت، برايش كافي بود.

رويدادها
بيچاره بهايي
019017.jpg
وفات شيخ  بهايي 26 آبان، 14 شوال 953 ق
حمام معروف شيخ بهايي در اصفهان كه راز چگونه گرم شدن آن هيچ گاه معلوم نشد

رضا مختاري
شيخ بهايي كشكول دارد. كشكول كتابي است كه در آن، متن هاي جذاب جور واجور مي توانيد بخوانيد و به قول معروف، از هر دري حكايتي است.
شيخ بهايي، خودش هم يك كشكول است. او هم علوم ديني مي داند، هم عرفان، هم رياضي، هم هندسه، هم فيزيك. شيخ بهايي، كشكولي اساسي است. آن چه او مي داند، به كار مي آيد و به كار مي برد.
شيخ بهايي، باني يك شهر است. نجف آباد اصفهان، پيش از شيخ بهايي وجود نداشته است. با تدبير شيخ بهايي و به دلايل سياسي، نجف آباد شهري مي شود در 30 كيلومتري اصفهان.
شيخ بهايي، نبوغ را به حمام وصل مي كند. منشأ گرماي حمام شيخ، سال ها جاي سؤال بود. گاز متان فاضلاب يا مرداب؟ سوخت هسته اي؟ يا... و آخر، چند دهه پيش خاموش شد.
شيخ بهايي با رياضي، عدالت برقرار مي كند. در اصفهان آب چندان نبوده و آدم ها زياد، و اختلاف بر سر آب بيشتر. شيخ بهايي چنان زاينده رود را تكه تكه مي كند كه همه آرام مي گيرند.
شيخ بهايي كليد اول و آخر را دارد. كليد ساخت مسجد امام اصفهان را شيخ مي زند. اما جاي مسجد در ميدان نقش جهان، طوري است كه جهت مسجد با قبله همخوان نبوده. كليد در دست شيخ، بهايي است. اگر به اصفهان برويد، مي بينيد مشكل چطور حل مي شود.
شيخ بهايي شاعر است: بيچاره بهايي كه دلش زار غم توست.

يك مترجم همه فن حريف
019062.jpg
تولد عبدالله كوثري 22 آبان 1325
اميرمهدي حقيقت
من فكر مي كنم بعد از دهه 1960 و 1970، يعني زماني كه غول هاي سربرآورده در ايالات متحده و اروپاي غربي از دنياي ما رخت بربستند (كساني چون فاكنر، همينگوي، هنري ميلر، آندره مالرو، سارتر، كامو، هاينريش بل و...)، اين سرزمين ها ديگر نتوانستند جانشيناني شايسته براي آن نويسندگان پديد آورند. گويي آفرينش آثار بزرگ ادبي به سرزمين هاي ديگر واگذار شد، يعني آمريكاي لاتين، اروپاي مركزي و برخي كشورها مثل هند و ... . در اين ميان، ادبيات آمريكاي لاتين، جايگاهي برتر و يكتا دارد. فكر مي كنم حال و هواي اين ادبيات، شور و جنبش و تپشي كه در نوشته هاي اين نويسندگان موج مي زند، زبان غني و گاه شاعرانة بسياري از آن ها و بسيار چيزهاي ديگر كه به گفت در نمي آيد، با روحية من و ذهن من همخواني شگفتي دارد و فكر مي كنم در ترجمة اين آثار مي توانم به آن حد آرماني، يعني بازآفريني اثر در زبان فارسي، نزديك تر بشوم. اين حرف كسي است كه تعدادي از بزرگ ترين رمان هاي آمريكاي لاتين را به فارسي ترجمه كرده (مثلا پوست انداختن، جنگ آخرزمان، گفت وگو در كاتدرال، گرينگوي پير) و چهره هاي سرشناسي از آن سرزمين را به خواننده  هاي ايراني معرفي كرده، مثل كارلوس فوئنتس، ماريو بارگاس يوسا، آسيخلوس. اما كار او به همين جا ختم نمي شود. كوثري نمايشنامه هم ترجمه كرده. از برتولت برشت (محاكمه ژان دارك در روان) و از آريل دورفمن (اعتماد). و مقالاتي در شناخت شخصيت هاي مهم ادبي جهان را منتشر ساخته. جالب تر از همه اين كه، به دليل رشتة دانشگاهي خودش، ترجمة تعدادي كتاب در حوزة اقتصاد و علوم انساني را هم در كارنامه اش دارد (از جمله صنعت و امپراتوري، اقتصاد شهر، مديريت مالي، و دورة چهارجلدي اقتصاد). در واقع مي شود گفت كوثري، همه فن حريف است. موضوع فقط اين نيست كه او در ترجمة كتاب در حوزه هاي مختلف، تواناست. موضوع، اين است كه به دليل ذوق، هوش و مهارتي كه دارد، هر اثر را با لحن و سبكي متفاوت و منحصر به فرد ترجمه مي كند. مثلا اين را بخوانيد: مانوليتا توي ازدواج، خيلي بدشانسي آورد. نه اين كه شوهرش اهل ددر بود. استبان آزارش به مورچه هم نمي رسد. اما آدم بي بو و خاصيتي است. حقوق بخور و نميري دارد. آخر، اين را مي  گويند ازدواج؟ (از رمان سور بز) و حالا با اين مقايسه كنيد: دردا كه درد است همه كرده  ها و تقديرم‎/ دردا كه درد است دودمان و تبارم‎/ وز اين پيروزي چه بيزار چه بيزارم‎/ كه داغي جاودانه از آن بر پيشاني دارم. (از تراژدي نيازآوران اورسيتا). وجود عبدالله كوثري، به همة اين  دلايل براي ادبيات امروز ما بسيار مغتنم است.

نماد روح اسلامي ايران
019029.jpg
فوت علامه محمدتقي جعفري 25 آبان 1377
اين نوشته ها از لوح فشرده از دريا به دريا كه دفتر نشر آثار علامه جعفري منتشر كرده نقل شده است

گردآوري: فرخنده ملكي فر
پروفسور ولگاريس، رئيس دانشگاه الهيات آتن‎/ روي هم رفته بايد گفت علامه جعفري از شخصيت هايي بود كه در جهان، بسيار نادرند. او مرجعي بود پيامبرگونه. با وجود گرايش شديد مذهبي اش و رسوم و اصول حاصل از آن، نداي استاد جعفري، ندايي بود در دل جهان وحشي امروز؛ هشداري با اين مضمون كه جهان از مسير انسان دوستي و ارزش هاي مذهبي كه برادري و دلسوزي را تبليغ مي كنند و جهاني مي سازند كه فطرت راستين انسان را پرورش مي دهد، منحرف شده است.
علامه جعفري هرگز كسي را محكوم نمي كرد. او قاضي نبود، بلكه يك معلم بود. به خاطر دارم كه يك بار از ايشان خواستم نظر خود را دربارة  جوامع غرب برايم بگويند. سؤال براي ايشان غيرمنتظره بود، اما در پاسخ گفتند كه انسان غربي در تلاش براي فوق بشر شدن، نتيجه اي به جز بشر شدن نگرفته است. زيرا از خدا دور شده و صرفا بر منطق و توانايي هاي خودش تكيه دارد. استاد جعفري، ايمان به خدا را با منطق بشري درهم آميخته بود.
پروفسور موكوپولوس، استاد فلسفه دانشگاه آتن‎/ به ياد مي آورم رفتار دلپذير او را با دانشجويانم در دانشگاه آتن. دانشجويان يوناني، نظم كلاس را به هم ريخته بودند. من نگران بودم كه مبادا آن ها يك روحاني را كه مي بينند، نيشخند كنند، مخصوصا كه به زبان خودشان هم حرف نمي زد. مترجمي خوب چون آقاي رشيد موسوي داشتم، با اين حال نگران بودم. اما در طول سخنراني، دانشجويان، توجهي ويژه به سخنراني كردند و با جذابيت تمام به ترجمة سخنان ايشان گوش مي دادند. از شوق مطالب فراواني كه مي آموختند، با كف زدن هاي پيوسته او را تشويق مي كردند كه نشانة پذيرش درس هاي جعفري بود. او در آن جا به گونه اي الهام آميز با آن ها ارتباط برقرار كرد. طوري كه احساس كردم اين يك هدية الهي است كه يك استاد، تا بدين حد شگفت انگيز باشد.
جعفري، سرشار از احساسات عميق بود. افتخار مي كنم كه او دوست من بود. او نماد روح اسلامي ايران بود. او استاد برجستة فلسفة اسلامي بود و ارزش هاي اخلاقي را از قرآن گرفته بود. او منتقد انديشه اجتماعي جهان معاصر بود، پژوهشگري كه هم از ارزش هاي كهن و هم ارزش هاي نوين برخوردار بود. او در ديدارهاي ما مي كوشيد تا اين انديشه ها را براي خارج از ايران در دسترس قرار دهد. اجازه دهيد بگريم، چرا كه او انساني ارزشمند و دربردارندة ارزش هاي همه جانبه، و نه منحصر به يك موضوع خاص بود. ديدگاه او اميدبخش و آميخته با رضايت بود. هرگز او را ناراحت و با چهره اي در هم كشيده نديدم. او به خوبي مي دانست چگونه به ديگران ـ و قبل از آن به خودش ـ تبسم كند.

من به اختيار خودم آمدم
019035.jpg
فوت روح الله خالقي 21 آبان 1344
روح الله خالقي
پدرم اغلب اوقات در مسافرت بود. او ذوق بسيار داشت و به همين دليل به راهنمايي ميرزاغلامرضاي شيرازي كه ما او را (عموجان) صدا مي كرديم، باغ بزرگي بيرون دروازه قزوين خريد و ما به آن جا انتقال يافتيم. تقريبا از همان موقع بود كه من به تصنيف هاي عارف علاقه مند شدم و آن را در كتابچه اي نوشته بودم و از بس كه آن را خواندم، همه را از برشدم.
در اوايل زمستان 1302 روزي آگهي افتتاح مدرسة عالي موسيقي را در روزنامه خواندم و بي درنگ براي اسم نويسي به كوچة آقا قاسم شيرواني، واقع در خيابان نادري رفتم. علينقي خان در اتاق، پشت ميز نشسته بود.
كلنل كه از نوشتن نامم در دفتر فارغ شده بود، سر بلند كرد و گفت: نت مي دانيد؟
گفتم: خير.
پرسيد: به چه سازي علاقه مند هستيد؟
گفتم: ويولن.
گفت: من اين كتاب را براي تار نوشته ام. ولي چون قواعد خط موسيقي نيز در آن بيان شده است، به كار شما مي آيد. يك هفته ديگر به مدرسه ـ واقع درخيابان منوچهري ـ مراجعه كنيد.
اواخر سال 1303 بود كه با دو تن از شاگردان مدرسة موسيقي، مصطفي اديب و پرويز ايرانپور قرار گذاشتيم كه از اول سال نو، همة كارها را كنار بگذاريم و فقط به موسيقي بپردازيم. پدرم از اين موضوع اطلاع نداشت و من بدون اجازه به اتفاق پرويز و مصطفي به جاي اين كه به مدرسة آمريكايي برويم، صبح زود به مدرسة موسيقي رفتيم.
كلنل را ديديم كه پشت پيانو نشسته بود. ساية ما را كه ديد، سربرگردانيد و گفت: بچه ها كجا بوديد؟ چطور صبح به اين زودي آمديد؟ جريان را براي كلنل تعريف كرديم و او هم با نظر ما مخالفتي نكرد.
با اين كه پدرم دوشنبه شب به كلوپ موزيكال مي آمد، ولي از ترك تحصيل من خبر نداشت. يك شب وقتي وارد سالن مدرسه شدم. او را ديدم كه نزد كلنل نشسته و با هم صحبت مي كردند. وزيري وقتي مرا ديد، صدايم كرد و گفت: پدرت مي گويد من تو را گول زده ام و از تحصيل بازداشته ام؟
گفتم: چنين نيست. من به اختيار خود به اين كار روي آورده ام.
پدرم با خشونت گفت: ولي بي اجازة من؟ من از اين موضوع اطلاع نداشتم و صلاح نمي دانم. كلنل حق ندارد تو را به مدرسه اش راه بدهد.
خالقي برخلاف آن چه گمان مي رفت، به تحصيلات خود ادامه داد و از بانيان تجددخواهي در موسيقي معاصر ايران شد.

گيله مرد
019059.jpg
تولد بيژن نجدي 24 آبان 1320
كورش علياني
مي گويند بونوئل گفته است كافي است سينما چشم سفيد خود را نشان بدهد تا جهان را به آتش بكشد. و بعد اطمينان داده است كه حالا حالاها خبري از چنين چيزي نيست. داستان هم واژگان سفيدي دارد كه جهان سوز است، اما انگار هنوز كسي نتوانسته اين واژگان سفيد را رديف كند. انگار هر چه نوشته اند، مشق آن داستان با واژگان سفيد است.
يك گيله مرد مي شناسم كه متولد خاش است. در ميان آنان كه مشق مي كنند، بي همتا است و مشقش سخت استادانه است. سال 20 به دنيا آمد و سال 76، پروانه اش را تنها گذاشت و پريد و رفت.
سال 73 اولين كتابش را چاپ كردند؛ مجموعه داستان يوزپلنگاني كه با من دويده اند . جواني از نمايشگاهي خريده بود و فغانش به هوا بود كه اين ديگر چيست. ازش هديه گرفتم اش و خواندم اش و لذتش را بردم.
اين شروع يك داستان او است: سه شنبه خيس بود و مليحه زير چتر آبي و در چادري كه روي سرتاسر لاغري اش ريخته شده بود، از كوچه اي مي گذشت كه همان پيچ و خم خواب ها و كابوس او را داشت. (يوزپلنگان، مركز، 1373، ص 69)
و پايان همان داستان: آن ها در تهراني كه سه شنبه فراموش شده اي داشت، از خيابان هايي گذشتند كه به خاطر اعتصاب ها گاهي برق داشت، گاهي نه. گاهي تاريك بود، گاهي هم به اندازة يك تير چراغ، روشن. اين بود كه مليحه و پدربزرگ نتوانستند نعش چتر را زير هيچ كدام از درختان كوچه پيدا كنند. حالا چتر هم يك سياوش شده بود. (همان، ص 77)
نثر نجدي، روان است. آن قدر كه گاه ازش مي ترسي. شاعرانه است. بي دليل هم نيست. نجدي شعر هم مي گفته است؛ خوب. اما داستان را هم به پاي اين ها ذبح نمي كند. داستان نيز تمام قد در ميان نثر روان و شاعرانه ايستاده است؛ مثل داماد ميان ساقدوش هايش.
شايد نجدي، فرسنگ ها از ديگران به آن واژگان سفيد، نزديك تر است.

درباره كژفهمي شعر نيما
019068.jpg
تولد نيما يوشيج 21 آبان 1274
نيما و پسرش، شهريار و دخترش-تيرماه 1336
متن كامل اين مقاله را مي توانيد در www.sigarchi.com ببينيد

مجتبي پورمحسن
اين  روزها اگر شاعر باشي و حتي اگر شاعر نباشي  و علاقه مند به  شعر باشي،  از هر جايي  كه  شروع  كني  باز هم  مي رسي  به  يك  نام  بزرگ . پس  از سال ها همه  به  اين جا رسيده اند كه  بايد به  عقب  برگشت  و يك بار ديگر، او را خواند.
اگر تا ديروز، نام  نيما صرفا تداعي  كنندة  شكستن  اوزان  عروضي  بود، شعر امروز ايران،  دستاوردهاي  مهم تري  را در شعر نيما جست وجو مي كند.
نيما يوشيج  يا همان  علي  اسفندياري  پس  از گذشت  هشتاد و دو سال  از اولين  شعر نيمايي،  اينك  كم  كم  به  سوي  فهميده  شدن  پيش  مي رود. حالا كه  وزن  به  طور كل  از شعر معاصر ايران  رخت  بربسته  است،  لايه هاي  پنهان  و ارزشمندتر شعرهاي  نيما، خودش  را عيان  مي سازد.
بسياري  از پژوهشگران  ادبي، سنگ  بناي  تحول  ذهني  نيما را نسبت  به  شعر، آشنايي  او با زبان  فرانسه  مي دانند. به  عبارت  ديگر، نيما با خوانش  شعرهاي  اروپا كه  از سال هاي  پاياني  قرن  نوزدهم،  مسير كاملا متفاوتي  را پيش  گرفته  بود و با مقايسة  آن  اشعار با شعرهاي  تاريخ  ادبيات  ايران، شكل  جديدي  از شعر را به  جامعة  ادبي  ايران  پيشنهاد كرد.
مطمئنا خروج  از اوزان  عروضي  (كه  چندي  بعد به  كنار رفتن  وزن  از شعر فارسي  انجاميد) كمترين  تأثير نيما از شعر اروپاست.
اگر تنها كاركرد شعر نيما خروج  از اوزان  عروضي  بود، اين  همه  شهرت  او، بي دليل  جلوه  مي كرد. چون  شاعراني  پيش  از او بودند كه  در وزن  دست  برده  بودند. اما آن چه  شعر نيما را متمايز از آثار امثال  تقي  رفعت  و حتي بسياري  از شاعران  پس  از او كرده، نه  صرفا دست  بردن  در وزن  بلكه  تغيير در دورنماي زيبايي شناسي  شعر ايران  بود. نيما شعر ايران  را از وضعيت  بازنمايي  و به  كارگيري  مكرر تشبيه، استعاره  و... به  خلق رساند. بازخواني  شعري  مثل  افسانه با اين  ذهنيت،  ما را به  جواب  مي رساند.
شعر ايران  در طول  تاريخ،  هيچ گاه  از يك  فرم  ثابت  يك  به  يكي  (از A به B) فراتر نرفت. اگر در اكثر غزليات  سعدي  (كه  در جايگاه  خود، بسيار ارزشمندند) يك  و تنها يك  حرف  تكرار مي شود، همه اش  به  دليل  ايجاب هاي  وزني  نيست. نگاه  شاعر ايراني  در طول  تاريخ  ادبيات ، ثابت  بوده  است.
در شعرهاي  پس  از نيما نيز اين  مشكل  وجود دارد. حتي شعر شاملو كه  گام  بزرگي  را در شعر معاصر ايران  برداشت ، از لحاظ  شكلي ، از شعر نيما عقب  ماند. اگر هستند امروز كساني  كه  به  چرايي  عدم  جهاني  شدن  شعر معاصر مي انديشند، بد نيست  كمي  هم  به  اين  موضوع  فكر كنند كه  چرا تا به  امروز، تعريف  شعر نيما محدود به  شكستن  اوزان  عروضي  شده  است.

مدرن ترين فيلسوف سنتي ايران
018987.jpg
تولد استاد سيدجلال الدين آشتياني / 21 آبان 1304
براي مطالعة بيشتر دربارة زندگي و آثار استاد سيدجلال الدين  آشتياني كه 3 فروردين همين امسال فوت شد، مي توانيد كتاب خرد جاودان ـ جشن نامة استاد سيدجلال الدين آشتياني را بخوانيد

احسان رضايي
هانري كربن كه به او در انتشار شاهكار چهار جلدي منتخباتي از آثار حكماي الهي ايران كمك مي داد، به او لقب داده بود ملاصدراي زنده .
سيدجلال،  تمام عمرش را صرف فلسفه كرد. از پنج سالگي، تحصيل علوم اسلامي را شروع كرد و در 18 سالگي به قم رفت. هشت سال آن جا، دو سال در نجف و پنج سال هم در قزوين، نزد تمام اساتيد بزرگ فلسفة عصر شاگردي كرد، آن هم در عصري كه هنوز فلسفه ستيزي در حوزه رايج بود. پنج سال، پيش سيدابوالحسن رفيعي قزويني (فيلسوف گمنام) ملاصدرا  خواند. پنج سال هم نزد علامه طباطبايي شاگردي كرد و در همين دوره با هانري كربن، اسلام شناس فرانسوي، آشنا و صميمي  شد.
سال 38 به دانشگاه مشهد رفت و استاد فلسفه و ادبيات آن جا شد. كتاب هستي از نظر عرفان و فلسفه را براي كسب كرسي تدريس در دانشگاه نوشت و از همين جا بود كه سير تأليفات او شروع شد. تا سال 66 كه آخرين كتابش تفسير سوره حمد را نوشت، تقريبا سالي دو كتاب منتشر كرد. چيزي كه در بين فلاسفة سنتي و معاصر، سابقه نداشت. آثار او به جز پنج كتاب تأليفي خودش، شامل تصحيح و معرفي آثار فلسفي حكماي ايران است. او با اين كار، شماري از مهم ترين آثار فلسفة اسلامي، فلاسفة گمنام و نيز تاريخ فلسفة اسلامي را شناساند و متون حكمت  الهي را از بين نسخه هاي خطي كهن به جهان معاصر عرضه كرد. به او مدرن ترين فيلسوف سنتي ايران مي گفتند. تأثير او بر جريانات فكري معاصر، از طريق همين كتاب ها و مقدمه هاي محققانة آن ها بود. مي گفت آن چه لازم بوده بيان شود را بزرگان بيان كرده اند. جز همكاري در تأسيس انجمن فلسفه با سيدحسين نصر، هيچ وقت گوشة كتابخانه اش را رها نكرد و تمام وقت خود را براي زنده نگه داشتن سنت فلسفة عرفاني ملاصدرا و عرفان فلسفي ابن عربي صرف كرد.  تا آخر، مجرد باقي ماند. به كساني كه مي خواستند در امور اجتماعي و سياسي دخالت اش بدهند، جواب مي داد: شاگردان سر به هوا بروند، بگذاريد تنبيه بشوند. نگذاشت برايش بزرگداشت بگيرند و گفت وقت تلف كردن است. از مريد داشتن گريزان بود. سخت و سنگين مي نوشت و مي گفت: حكمت باطني بايد از دسترس نامحرم دور بماند. تا وقتي كه بيماري از پا درش آورد، مي نوشت و مي نوشت. با اين حال، يك بار كه شاگردش داريوش شايگان از او خواست كتابي جامع در تاريخ فلسفة اسلامي بنويسد، جواب داده بود: ترسيم دورنماي كلي انديشة فلسفي به صورتي كه شما مي خواهيد، براي من ممكن نيست. چون خودم فيلسوف ايراني ام و نمي توانم از آن فاصله بگيرم تا آن را بنويسم. وجود خود من خلاصه اي است از اين فلسفه.

عاشق سينما و زندگي با همه سرخوردگي هايش
019041.jpg
تولد مارتين اسكورسيزي 26 آبان، 17 نوامبر 1942
امير قادري
چطور مي شود شور ايتاليايي را با خودآگاهي هاي يك عشق سينما تركيب كرد؟ چطور مي شود دنيا را از زاوية فيلم ها ديد و در عين حال، بينش سياسي و اجتماعي در دنياي واقعي را از دست نداد؟ چطور مي شود همان قدر موسيقي را دوست داشت كه سينما را؟ يك سكانس را چطوري مي شود ساخت و تدوين كرد، انگار كه با يك قطعة موسيقي طرف ايم؟ واقعا مي شود حداقل سه چهار تا شاهكار ساخت و كلي فيلم خوب، تحويل تاريخ سينما داد، بعد خضوع و خشوع در برابر اساتيد قديمي را از دست نداد و همچنان دوستشان داشت؟
مارتين اسكورسيزي بزرگ، ثابت كرده كه نه فقط اين چيزها را مي شود عملي كرد، بلكه حتي مي شود در دل جريان اصلي سينماي آمريكا، فيلم هايي آنچنان شخصي و مستقل ساخت كه داد تماشاگر از تماشايشان دربيايد.
سينما كه هيچي، اگر دنبال نمونه اي مي گرديد كه شور و شعور را به هم تركيب كرده باشد، استاد، نمونة خوبش است. او همان جوري به سينما نگاه مي كند كه قهرمانان فيلم هايش با دنيا طرف اند. آدم هاي پرشوري كه قرار نيست اين شور و سرمستي شان هميشه تقديس شود. خود ويرانگران بزرگي كه تلافي شور سركوب شده شان را معمولا روي بدن و زندگي خودشان درمي آورند.
اسكورسيزي فقط بين قهرمان هاي سينمايي، دنبال اين جور آدم ها نمي گردد. حتي وقتي تاريخ سينما را هم فيلم مي كند، كارگردان هاي محبوبش را طوري اسم مي برد و توصيف مي كند كه انگار يكي از همين ضدقهرمان هاي پرشور فيلم هايش هستند و وقتي براي آخرين اجراي گروه The Band ، مستند مي سازد، چنين انتظاري از هنرمندان آهنگسازش دارد.
حالا هم زندگي نامة باب ديلن اش روي پردة سينماهاست. شرط مي بندم به اين ترتيب، ديلن هم به يكي از ضد قهرمان هاي اسكورسيزي تبديل شده يا برعكس، اين اسكورسيزي است كه يكي از قهرمان هاي سينمايي محبوبش را در دنياي واقعي يافته است. استاد، يكي از مهم ترين آدم هايي است كه بلدند چطوري مرز بين واقعيت و خيال را از بين ببرند.

نمي خواهم رئيس جمهور شوم
019071.jpg
تولد كاندوليزا رايس 23 آبان، 14 نوامبر 1954
سيداحسان بيكايي
نام كاندوليزا از يك اصطلاح موسيقي در زبان ايتاليايي گرفته شده است كه معني آن همراه با شيريني است. تك فرزند خانوادة رايس، اول قرار بود پيانيست شود. اولين رسيتال پيانوي خود را در سن 4 سالگي اجرا كرد و در ابتداي دوران دانشجويي هم مدتي موسيقي خواند. ولي بعد از يك جلسه حضور در كلاس سياست بين الملل جوزف كوربل، پدر مادلين آلبرايت وزير اسبق امور خارجه، موسيقي  را رها كرد تا به سياست بپردازد. كاندوليزا در سن 26 سالگي از دانشگاه دنوِر، PhD در رشتة علوم سياسي گرفت و از 1981 تا 2000 در استانفورد سمت استادي داشت. زمينة تخصصي و مورد علاقه اش، شوروي بود. تسلط او بر تاريخ، سياست و مسائل مربوط به رهبران شوروي باعث شد تا در دولت جورج بوش پدر به عنوان مشاور سياست خارجي در امور شوروي مشغول به كار شود. جورج بوش پدر به ميخائيل گورباچف گفته بود: هر چه كه من راجع به شوروي مي دانم، او به من ياد داده است.
از همان زمان عضويت در دولت بوش پدر، رايس جزء دوستان صميمي خانوادة بوش شد. در سال 2000 از استانفورد مرخصي گرفت تا در تيم انتخاباتي جورج دبليو بوش فعاليت كند. در اولين دورة رياست جمهوري بوش، مشاور امنيت ملي او شد؛ مقامي كه تاكنون هيچ زني آن را كسب نكرده بود. اما روابط او و بوش، بيش از يك همكاري ساده است. رايس، تسلط و نفوذ زيادي روي بوش دارد. جورج دبليو بوش راجع به او مي گويد: او مي تواند طوري مطالب سياسي را براي من توضيح دهد كه بتوانم بفهمم. اصطلاح محور شرارت را هم به نوعي او توي دهان بوش گذاشت. (نفوذ او بر جورج بوش به حدي است كه بوش در ميانة يكي از جلسات رسمي سازمان ملل براي رفتن به توالت، روي كاغذ، نظر رايس را پرسيد) او از اصلي ترين مدافعين حمله به عراق بود. در زماني كه عراق اصرار داشت سلاح كشتار جمعي ندارد، او مقاله اي براي نيويورك تايمز نوشت تحت عنوان چرا ما مي دانيم عراق دروغ مي گويد؟
عقايد جنگ  طلبانه، ظاهر خشن و نفوذ بيش از حد روي جورج دبليو بوش، شخصيتي اسرارآميز از كاندي رايس ساخته است كه موردپسند جمهوري خواهان است. طوري كه تحليلگران، او را كانديداي حزب جمهوري خواه براي انتخابات سال 2008 مي دانند و مي گويند او و هيلاري كلينتون بر سر رياست جمهوري با هم رقابت سختي خواهند داشت. شايد كاندوليزا رايس 51ساله، همزمان، اولين رئيس جمهور زن و اولين رئيس جمهور سياه پوست ايالات متحده بشود. چيزي كه خود او آن را تكذيب مي كند و مي گويد: نمي دانم در اين شهر به چند روش مي توان گفت نه؟!

من يك پديده ام
019056.jpg
تولد ياني 23 آبان، 14 نوامبر 1954
مصاحبه:  لري كينگ با ياني ـ ترجمه: حبيبه جعفريان!
قرار بود ياني، قهرمان شنا شود، در حد المپيك. حداقل خودش وقتي 14 سالش بود، اين طور فكر مي كرد. اما 20 سالش كه شد، مثل بچة آدم، سرش را انداخت پايين و رفت دانشگاه، روان شناسي خواند. بعد از دانشگاه در يك گروه راك، كي بورد زد و قصه از همين  جا شروع شد. اجراي زنده در آكروپوليس پرفروش ترين آلبوم او تا به حال بوده. ياني در 1995 افسرده شد و تا 5 سال، آلبومي نداد. الان ظاهرا دوباره حالش جا آمده. تاريخ مصاحبة زير، جولاي 2003 است. شبكة CNN، لري كينگ.
چي شد كه 5 سال نزدي؟
خب، چون به نظرم، اين، درست ترين كاري آمد كه مي شد كرد.
يعني چي؟ ناگهان وسط يكي از اجراها، تصميم گرفتي ديگر كار نكني؟
نه. مدت ها بود به آن فكر مي كردم، اما عملا نمي شد. از زماني كه فكر كردم ديگر كار نكنم، تا وقتي كه واقعا كار نكردم، 60 بار روي صحنه رفتم. در جاهاي مختلف دنيا از تاج محل تا شهر ممنوع چين.
توي اين 5 سال چه كار كردي؟
اول رفتم خانه؛ يونان، كنار پدر و مادرم. سعي كردم از موسيقي دور بمانم. يك سال تمام، دست به پيانو نزدم كه براي خودم هم غيرقابل تصور بود.
دلت تنگ نشد؟
چرا! چند بار پيش آمد. اما فكر كردم اين مهم است كه به خودم نشان بدهم مي  توانم بدون حرفه ام از زندگي لذت ببرم، بدون موسيقي، بدون پنهان شدن پشتِ كاري كه انجام مي  دهم.
چي باعث شد برگردي و باز هم موسيقي كار كني؟
دقيقا به خاطر طرفدارهايم. سال 98، در شرايطي كه كارم را رها كرده بودم، با نامزدم به هم زده بودم و خلاصه بدجوري احساس بدبختي مي كردم، خواهرم يك بغل نامه از فن   هاي من فرستاد. اول نمي خواستم بخوانم شان. اما يكي را كه شروع كردم، ديگر نتوانستم جلوي خودم را بگيرم. دومي، سومي و... گريه ام گرفت.
و بعد تصميم گرفتي برگردي. گوشي را برداشتي و گفتي: دوباره براي من اجرا مي گذاريد؟
نه. بعد از 5 سال دوري، نامطمئن تر از اين بودم كه چنين كاري بكنم. در اولين اجرايم بعد از اين مدت، دست هايم مي لرزيد. كاملا عصبي بودم.
كمي دربارة اين كه چطور ياني، ياني شد، بگو.
من فكر مي كنم اين ماجرا، يك پديده است. [ياني، بابت اين كه موسيقي را جايي يا از كسي ياد نگرفته و بابت خيلي چيزهاي ديگر به خودش افتخار مي كند. او از اين كه به موسيقي اش بگويند New-Age ، عصباني مي شود. ترجيح مي  دهد بگويند موسيقي امروز يا موسيقي نو يا چيزي شبيه اين كه خودش فكر مي  كند از New-Age آبرومندانه  تر است.]

قديس، گمراه يا عاشق پيشه؟
019053.jpg
تولد سنت آگوستين ۲۲ آبان، 13 نوامبر 354م
مصطفي اشعري
هزار و خرده اي سال قبل، يك بچه اي پيش مادر فداكار و مهربانش در الجزاير زندگي مي كرده. اسم بچه آگوستين بوده، مادرش مسيحي سنتي و كم سوادي بوده و بابا هم اصلا مسيحي نبوده. ولي خب پول... اي همچين.
بابا بچه اي را كه مادر، مسيحي بار آورده بوده، مي فرستد يكي از شهرهاي بزرگ دور  و بر كه درس بخواند. آن وقت ها مثل حالا نبوده و سخنورها و وكلا پول اساسي درمي آورده اند. براي همين ـ مطمئن نيستم  ـ آگوستين هم مي رود پي اين چيزها. اما چشمتان روز بد نبيند. اين پسر اصلا حواسش نبوده، رفته كتاب هاي گمراه كننده خوانده، از ويرژيل و سيسرو و بقيه. اين ها هم كه همه لامذهب؛ بچة مردم را از راه به در مي كنند. البته ناگفته نماند، اين كتاب ها شاهكارهاي ادبي آن وقت ها بوده اند و آگوستين اگر آخرش مسيحي خوبي نشده، عوضش كلي باسواد و كله گنده شده. در ادامه تأكيد كنم كه چشمتان روز بد نبيند. اين آگوستين، ديگر شورش را درآورده: بچه! دين و ايمان نداري كه نداري، دختر مردم ديگر براي چي ...
اما خب داستان آگوستين، ظاهرا هپي اِند مي شود. آگوستين توبه مي كند و روحاني كليسا مي شود. آن جا مردم، كلي به اش علاقه مند مي شوند و اين ها... بعد هم قبل از اين كه بميرد، همة جيك و پوك زندگي اش را مي نويسد تا ماية عبرت جوانان بشود. اسمش را هم مي گذارد اعترافات.
حالا بعد از اين همه سال، يك يوستين گُردر پيدا شده كه خواسته به فرهنگ بشري خدمت كند. رفته يك كتاب درآورده به اسم زندگي كوتاه است . نامه  بلندي كه آن دختره بعد از خواندن اعترافات آگوستين به او نوشته است و گردر ادعا مي كند سند آن را از يك عتيقه فروش آرژانتيني خريده اما در واقع گردر دارد داستان مي گويد و فقط دو تا اسم از تاريخ درآورده، چسبانده به داستانش. [كي باور مي كند كه متن كتاب را گردر از يك عتيقه فروش آرژانتيني خريده؟]... يك جوري كه اعصاب آدم از دست همه خرد مي شود... آن از آگوستين، آن از گردر كه معلوم نيست چي دارد مي گويد؛ آن از هيتلر كه يك نويسندة آرژانتيني، بعدا گفت خودكشي نكرده  است؛ آن از آن روزنامه كه گفت نويسندة آرژانتيني، خيالباف است...
لابد فردا هم يكي مي خواهد دربارة گردر، حقايق جديدي روكند. اصلا معلوم هست اين جا كي دارد راست مي گويد؟

فهرست
نامه به سردبير
فهرست
سينما تلويزيون
شايد شياطين هم شكايت كنند!
همه چيز منتفي است!
رويداد هفته
آيـدا در سرزمين يواشكي ها
گوي طلايي تمشك طلايي
همان روحاني فيلم مارمولك
دو ديدگاه
سه گانه ساز
سقوط روي آسفالت سخت
تلويزيون
شوخي هاي ساده
متهم گريخت را دوست ندارم
ورزشي
ديه گوي بچه مطرح
حسين سوزوندي ژرمن ها رو
رويداد هفته
مرگ ، پايان كبوترنيست!
اون بالا چه خبره رفيق؟
خيالت راحت باشد، بازي را مي بري!
اجتماعي
حسد ايمان را نابود مي كند؛ همان طور كه آتش هيزم را
زندگي
ده روز ديگر، تاليا مي تركاند!
مستقل ولي بدون استاد!
رويداد هفته
روزها
بازمانده روز
شيخِ ولي تراش
درباره تفسير الميزان
رويدادها
هنر روز
گنبد، چاقو ، انگور
|  فهرست  |  سينما تلويزيون  |  تلويزيون  |  ورزشي  |  اجتماعي  |  زندگي  |  روزها  |  هنر روز  |
|  شناسنامه  |  مهمان هفته  |  راهنما  |  سبك زندگي  |  گفت و گو  |  گزارش  |  موفقيت  |   نيم رخ ، تمام رخ  |
|  يادداشت  |  موضوع ويژه  |  گالري  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |