- هفته نامه فرهنگي - اجتماعي -جوانان‎/شماره۴۲ - شنبه ۷ آبان ۱۳۸۴ - - Oct 29, 2005
docharkhe
پرسه زدن درماوراي طبيعت
017994.jpg
در پيگيري هدف سرسخت باش ، ذات خودت را فراموش نكن ، خودت را در جريان انرژي جهاني قرار بده ، به دنبال افسانة شخصي ات باش و...
گرايش هاي عرفاني مدرن به جز حرف هاي كلي شبيه اين، چه چيزي به علاقه مندان خود هديه مي دهند؟

اسماعيل رمضاني
بازار كلاس هاي مراقبه و تسكين نفس به شيوه هاي شرقي و سرخ پوستي، داغ است. تيراژ كتاب هاي عرفان شرقي و غربي هم روز به روز زيادتر مي شود. اما اين بازار داغ معنويت گرايي جديد، تنها منحصر به ايران نيست. اين هم يكي از محصولات صنعت فرهنگسازي غرب است كه حالامثل ساير كالاهاي مشابه، از فيلم و موسيقي گرفته تا دي وي دي و ماكسيما، به مملكت ما رسيده است. در جايي دورتر از مرزهاي اين سرزمين آريايي، به اين جريان جديد كه سمبل معنويت گرايي است و گاهي وقت ها هم در برابر مسيحيت قد علم كرده، New age يا دوران نو مي گويند. يك جست وجوي سادة اينترنتي به همة شما نشان مي دهد كه همين پائولو كوئليو و كارلوس كاستاندا و... براي خودشان چه يال و كوپالي دست و پا كرده اند. با اين حال، ساده انگاري است كه اين معنويت طلبي و عرفان گرايي جديد كه تازگي ها در فضاي جامعة ما رايج شده را مطلقا محصول فرهنگسازي غرب بدانيم. به هرحال در سابقة تمدن درخشان ما در دوران اسلامي، نوعي عرفان گرايي ايراني ـ اسلامي كه تلفيقي از آيين ها و جريان هاي مختلف بوده، همواره حضور داشته است. اين جريان، بعد از حملة مغول ها به ايران و اندكي بعدتر با روي كار آمدن دولت صفوي ها رونق بيشتري گرفته و هنوز هم پس مانده هايي از اين جريان، طرفداران زيادي در كشور ما دارد.
در مسألة رواج جنبش هاي جديد عرفان گرا و بالا گرفتن انواع عرفان هاي زردپوستي و سرخ پوستي در جامعة امروز ايران، هزاران نكتة باريك تر از مو نهفته است. همين پيشينة فرهنگي ما نشان مي دهد كه ما ايراني ها استعداد خاصي براي پرورش اين همه مكاتب و جريان هاي جديد و گوناگون عرفان گرا داريم. مخصوصا اگر دستاورد اين جايي خودمان را دم و دستگاه صنعت فرهنگسازي غربي ها بسته بندي كرده و باز پس فرستاده باشد. به راستي در جامعه اي كه در آن، تقريبا بيش از تمامي جوامع جهان، مظاهر و مناسك ديني جاري است و از در و ديوار آن، دعوت به معنويت مي بارد، چرا آدم ها به دنبال كلاس هاي مراقبه وذن و كتاب هاي كارلوس كاستاندا و پائولو كوئليو و خوزه سيلوا و... مي گردند؟ پاسخش را شما براي ما بگوييد.

عرفان با طعم آبگوشت
اگر شما هم كنجكاويد بدانيد خانقاه چه جور جايي است با ما به يكي از خانقاه هاي مجاز (!) تهران بياييد و مراسم يك روز آن را تماشا كنيد
017946.jpg
ايمان جليلي
داخل خانه پر است از تابلوهاي جور واجور ازتمثال هاي آشنا گرفته تاشمشير و عكس هاي قديمي كه بايد مواظب راه رفتنت باشي
يك در سبز كوچك، خانه اي حوالي خيابان دولت. لا فتي الا علي، لا سيف الا ذوالفقار نوشتة بالاي سردرخانه است. دو سه نفري بيرون در با هم خوش و بش مي كنند. تا اين جا خيلي معلوم نيست كه داخل خانه چه خبر است يا اصلا اين خانه چه جور جايي است. اما قيافه هاي كساني كه مشغول رفت و  آمد هستند، نشان مي دهد كه خيلي اشتباه نيامده ايم. يك آدم سبيل كلفت 45 ـ 40 ساله با يك پيراهن سفيدرنگ كه دور تا دور آن، زردوزي شده، بقيه را به داخل خانه دعوت مي كند.
فضاي خانه كاملا قديمي است. اين را، هم از درخت هاي بلند حياط مي شود فهميد، هم از در و ديوار رنگ و رو رفتة خانه. دم در ساختمان، يك نفر كفش ها را تحويل مي گيرد و يك شماره تحويل مي دهد تا خيالتان از بابت كفشتان راحت باشد. از اين جا به بعد، قيافه ها همه شبيه به هم است. موها و ريش هاي كاملا بلند، پيراهن هاي سفيدرنگ، شال هايي كه به كمر بسته شده و... بعضي ها مفصل تر عمل كرده اند، انگشترهاي عقيق درشت، گردنبندهاي آنچناني و جليقه هاي مشكي رنگي كه روي پيراهن هاي سفيد، بدجوري توي چشم مي زنند. روي اكثر آن ها هم نوشته هاي زردوزي شدة مختلفي هست. نوشته هايي كه اكثرشان نام حضرت علي (ع) را همراهشان دارند.

خانقاه، پير خرابات
و چيزهايي توي همين مايه ها
از جلوي در، همين طور رديف، آدم نشسته است. داخل خانه پر است از تابلوهاي جور واجور. از عكس ها و تمثال هاي علي(ع) گرفته، تا اشعار خطاطي شده و شمشير و عكس هاي قديمي و تسبيح. تابلوها آن قدر زياد است كه بايد مواظب راه رفتنت باشي، چون هر لحظه ممكن است بدنت به يكي از آن ها بخورد و بيفتد. خانه نقشة جالبي دارد. يك هال كه با يك تاق گچي از سرسراي پشتي جدا شده. سرسرا پر از آدم است، ولي با كمي دقت مي شود پيرمردي را بالاي اتاق ديد كه همه به سمت او نشسته اند. پيرمردي با موها و ريش هاي سفيد بلند كه همه آقاجون صدايش مي زنند. هر آدم  تازه اي كه از در تو مي آيد، اول از همه به طرف او مي رود و شانه و زانوي او را مي بوسد. آقاجون هم دستي به سر و رويش مي كشد. با هم خيلي كوتاه صحبت مي كنند و بعد، يك گوشه اي براي خودش پيدا مي كند و مي نشيند.
اين جا يك خانقاه درويشي است. جايي كه امروز قرار است مراسم ويژه اي در آن اجرا شود.
آقاجون روي يك پتوي سفيد تميز نشسته. خودش هم يك دست سفيد پوشيده است. دو سه نفر برايش قرآن و رحل مي آورند. يك نفر هم با ميكروفن وَر مي رود. ساعت حدودا 10 صبح است. مراسم با قرآن خواندن آقاجون شروع مي شود. صداي پيرمرد به خاطر سن زياد، چندان واضح نيست، اما همه با او همراهي مي كنند. بعد نوبت تفسير است. باز هم پير ، آيه هاي خوانده شده را تفسير مي كند. او چند سالي شاگرد مرحوم مهدي  الهي قمشه اي بوده است.
الان طبق گفتة خودش 96 سال دارد. كاملا سرحال است. البته ظاهرا قواي جسماني اش را از دست داده، ولي هوش و حواسش سرجايش است.
بعد از تفسير قرآن، آقاجون از اتفاقات گذشتة زندگي خودش نقل مي كند. از اين كه هميشه در زندگي، آدم خوبي بوده و هرگز دروغ نگفته و براي همين هم الان به اين مقام رسيده. او مدام به اين نكته اشاره مي كند كه زماني يك پست مهم مملكتي داشته و با اين وجود، هرگز دروغ نگفته و هميشه ساده زندگي كرده است.
تا جايي كه من پرس وجو مي كنم، او هيچ وقت از جزئيات آن شغل مهم چيزي نمي گويد. روي تاقچة بالاي سر او يك تابلوي كوچك دايره اي جلب توجه مي كند: دروغ ممنوع!

دف، عود، عرفان بازي
وسط حرف هاي آقاجون، چند نفري وارد اتاق مي شوند. همگي سپيدپوش اند. نفري يك دف هم در دست دارند. حرف هاي او كه تمام مي شود، از گوشة سالن، صداي ني و عود بلند مي شود. دو جوان 24ـ۲۳ ساله سمت راست آقاجون نشسته اند و ساز مي زنند. ريتم آهنگ، اول كار كند است، اما ناگهان دف  ها بلند مي شوند: ساقي بده پيمانه را... چند نفري از گوشه و كنار اتاق شروع مي كنند به دست زدن. دف نوازان بلند مي شوند و ايستاده دف مي زنند. همان آقاي سبيل كلفت دم در، حالا وسط اتاق ايستاده و همه را به دست زدن دعوت مي كند. وسط اين سر و صداها يك مرد ميانسال با موهاي فرفري بلند، يك سبيل پر پشت و لباس يك دست سفيد، خودش را به رديف اول جمعيت مي رساند. با دو سه نفر صحبت مي كند و ناگهان سرش را به تناسب آهنگ، اين طرف و آن طرف تكان مي دهد. موهايش توي هوا تكان مي خورند. چند نفر ديگر هم حركات او را تكرار مي كنند. هرچند دقيقه يك بار، ريتم آهنگ ها كند مي شود. چند نفر اشعار مذهبي مي خوانند كه باز هم اكثرشان در مدح حضرت علي است و بعد مجددا دف نوازها شروع مي كنند به زدن. اين كار چند بار تكرار مي شود، تا حوالي ساعت يك بعدازظهر. حالا موقع نماز است. توي حياط، چند تا فرش پهن كرده اند تا هركسي مي خواهد نمازش را اول وقت بخواند، به آن جا برود.

رقص، خلسه، پرواز
بعد از يك استراحت كوتاه، مراسم دوباره شروع مي شود و اين بار، هيجانش كمي بيشتر است. توي اتاق، كوچك و بزرگ، پير و جوان در دو صف روبه روي هم ايستاده اند، دست هايشان را به هم زنجير كرده اند و هماهنگ با صداي دف تا نزديك زمين خم و راست مي شوند. چند نفري هم دف به دست، وسط اين جماعت، بالا و پايين مي پرند.
يكي شان آن قدر از خود بي خود شده كه حركات عجيب و غريبي انجام مي دهد. شوق حركات، آن قدر زياد است كه يك نفر از پشت، او را مي گيرد تا سر و دستش به بقيه نخورد.
يك پيرمرد 70 سالة لاغر هم آن وسط با چشم هاي بسته دور خودش مي چرخد. گه گاهي آرام چشم هايش را باز مي كند. مواظب است كه سر كسي در حال رقص با او برخورد نكند. شايد به همين خاطر است كه گوشة خلوت اتاق را براي رقصيدن انتخاب مي كند.
اشك، آبگوشت، فرود
بعد از اين كه همگي خسته شدند، كم كم آرام مي گيرند. هر كسي سرجايش مي نشيند. اين بار، چند نفر در مدح پيرشان و خانقاه او حرف مي زنند. اين كه اين  خانه با جاهاي معمولي فرق دارد. اين كه مردم چه حاجت ها كه از اين خانه و پيرش نگرفته اند و از اين حرف ها. لابه لاي اين حرف ها، دف ها سر و صدا مي كنند. اين بار جوان ترها كه هنوز انرژي دارند، سرشان را تكان تكان مي دهند. يكي از آن ها ناگهان فرياد مي كشد، سجده مي كند و اشك مي ريزد.
دست آخر، آقاجون حرف هاي پاياني اش را مي زند. همزمان سفرة ناهار هم پهن مي شود. رسم است كه در مراسم اينچنيني، آبگوشت مي دهند. آقاجون مدام تكرار مي كند كه ديگر از زندگي چيزي نمي خواهد و از خدا خواسته كه زودتر، زندگي اش را تمام كند. به جوان ترها هم مي گويد كه مانند او زندگي كنند و گرفتار ظواهر نشوند. تا حرف هاي او تمام مي شود، سفره هم چيده شده است. آخرين بخش مراسم امروز، حلقة ذكر است. جماعت همگي دست هاي يكديگر را مي گيرند، رو به قبله مي نشينند و با فرمان آقاجون، ده بار ياالله، ده بار يا محمد و ده بار ياعلي مي گويند. بعد از آن، آقاجون از همة آن ها مي خواهد كه توي پنج دقيقه هر چه مي خواهند، از خدا بخواهند. پنج دقيقه كه تمام شد، او براي برآورده شدن خواسته هاي آنان دعا مي كند و دست به دامن اولياي خداوند مي شود.
حالا مراسم تمام شده است. همه گرسنه اند و منتظر، تا ناهار چند ساعتي بعد از وقت معمول اش كشيده شود. اول از همه  نان و كاسه هاي كوچك ماست پخش مي شود. بعد از آن هم كاسه هاي بزرگ تر آبگوشت را از اول صف دست به دست مي گردانند تا به آخر صف برسد. بعد از اين كه غذا به همه رسيد، هر كسي هر جوري دلش خواست، غذا را ميل مي كند.
حالا ساعت چهار بعدازظهر است. دارم با خودم فكر مي كنم چه انگيزه اي جز هيجان صداي دف و تكان خوردن هاي مستانه، ممكن است آدم را براي بار دوم به اين جا بكشاند؟ سؤالم را چند بار سبك سنگين مي كنم و مي بينم جرأت پرسيدن آن را از هيچ كدام حاضرين ندارم. مسؤول هماهنگي برنامه ها، زمان بعدي مراسم خانقاه را اعلام مي كند.

صبور،سنگين،سرگردان
كمي خلاف تصورات ما بود، اما در كل، قضيه فرق چنداني نمي كرد. حضور در اين مجلس براي عموم آزاد بود و صوفيان پيرو جوان آن، كاملا پايبند به دين و مذهب بودند. مراسم آن ها با قرائت و تفسير قرآن كريم، شروع و سر ظهر تعطيل مي شد تا همه سر وقت نماز بخوانند. خيلي از اشعار هم كاملا مذهبي و در مدح ائمه اطهار بود، مثل مداحي هاي مداحان معروف. فقط شكل بروز شور و هيجان آن فرق مي كرد. از گوشه و كنار مجلس، گاهي صداي صلوات هم بلند مي شد. برنامه هاشان در ماه رمضان هم بعد از نماز ظهر شروع مي شد و تا افطار ادامه پيدا مي كرد. با اين حال، انگيزه هاي حضور شركت كنندگان در اين مراسم عرفاني، با انگيزه هاي كساني كه در محافل خصوصي و آپارتماني شركت مي كردند، فرق چنداني نداشت. نمونه اش همين آيدين، جوان بيست و يك ساله اي كه چندين بار در كنكور شركت كرده و قبول نشده بود. او ابتدا خيلي افسرده و نا اميد بوده، اما گويا مولانا به او ياد داده كه در زندگي، همه چيز با عشق قابل حل است. از نظر او مولانا، اوشو، بايزيد و كارلوس كاستاندا همه يك حرف براي گفتن داشته اند و آن، عشق و محبت بوده. او مانند همة كساني كه در اين مراسم شركت كرده اند، حرف هاي قشنگي براي گفتن دارد. اما در پشت اين حرف ها، دغدغه هاي بزرگ زندگي اش را در آغوش آرام عرفان به فراموشي سپرده است.
آقاي سيبل كلفتي در ابتداي مراسم از همة شركت كنندگان مي خواهد كه موبايل هايشان را خاموش كنند. به آن ها گوشزد مي كند كه آن ها آمده اند تا براي لحظاتي هر چند مختصر، با دنياي بيرون قطع رابطه كنند و مشكلات ريز و بزرگ زندگي را به فراموشي بسپارند. اتفاق عجيبي نيست. فراموشي، به مهم ترين فلسفة
باز توليد مكاتب عرفاني و فرهنگ درويشي در جامعة امروزي ما تبديل شده است. جامعه اي كه دغدغه هاي آن، آرامش را از اعضايش گرفته است. دوستي مي گفت به هر حال، اين عرفان بازي ها بهتر از اكس پارتي هاست. شايد باشد، اما گويا او فراموش كرده بود خيلي وقت ها اعتياد به شركت در چنين مراسمي، آدم ها را به افرادي بي تفاوت و خنثي تبديل مي كند. آدم هايي صبور، سنگين و سرگردان كه حتي با فارغ بودن از مشكلات معيشتي، هيچ نفعي براي جامعة خود ندارند.

سرخ پوست ها حمله كرده اند...
در دنياي مدرن، ديگر عصر شمع و طومار و معابد قديمي گذشته است حالا وقت عرفان گرايي مدرن است
محمد سرابي
وقتي كه دنياي مدرن با راه آهن و لامپ برق و داروهاي شيميايي شروع شد، گمان مي رفت كه تمام نشانه ها و مؤلفه هاي دنياي سنتي، نابود شود. فن آوري علمي، تمام عرصه هاي زندگي بشر را چنان مورد هجوم قرار داد كه تصور مي شد ديگر جايي براي معنويات (به معناي غيرمادي) باقي نماند. ولي گذشت زمان نشان داد كه اين مؤلفه ها تنها شكل عوض مي كنند و ضعيف يا قوي مي شوند، ولي از ميان نخواهند رفت. يكي از مهم  ترين تمايلاتي كه از گذشتة دور تا امروز، همراه بشر حركت كرده است، تمايل به ارتباط با دنياي ماوراء الطبيعه با پيروي از دستورات رفتاري و ذهني خاص و به قصد تأثيرگذاري تدريجي بر دنياي مادي بوده است كه مي  توان نام آن را عرفان گذاشت.
در مورد عرفان در دوران گذشته و عصر شمع و طومار و معابد قديمي، بحثي نيست. ولي بحث اين   جاست كه تمام اين نشانه  ها به همراه ديگر عناصر سازندة زندگي بشر، حركت كرد و تغيير شكل زيادي يافته اند. پس از ظهور صنعت در اواخر قرن 19 و پايان جنگ سرد و نظام شوروي كمونيستي و بعد از پايان هر عصري كه ثابت شود حجم دانش و فن آوري، اين بار هم نتوانسته بشر را به تمام آرزوهاي دور و دراز خود برساند، در سرزمين هاي توسعه يافته، عرفان با چهره اي نو بروز مي  كند و جمعيتي را به خودش جذب مي كند و پس از چند سال تأخير به كشور ما هم مي رسد.
در جهان شمال (كشورهاي صاحب صنعت و سرمايه و فكر) خصوصا در دهة اخير، گرايشي به سمت عرفان مدرن، رشد يافته است كه پيشواياني از ميان نويسندگان و شاعران و ... داشته است. گرايشات فوق، وجوه متفاوت و مشابه بسياري دارند، اما تقسيم بندي آن ها به دسته   هاي جدا از هم ممكن نيست. با اين وجود، مي  توان از نمونه  هايي سخن گفت كه شهرت بيشتري دارند و شاخه  هايي از آن هم به كشور ما رسيده است.
017916.jpg
عرفان سرخ پوستي
شما توي پيله ايد

مبناي عرفان سرخ پوستي، مشاهدة حوادث طبيعي و برداشت تمثيلي و سمبلي از آن هاست و همان طور كه از نامش پيداست، در اعتقادات بوميان آمريكاي شمالي ريشه دارد. هر چه ما امروزه از اين نوع عرفان مي دانيم، از كتاب  هايي است كه كارلوس كاستاندا دربارة آموزش هايي كه استادش دون خوآن به او داده، نوشته است. دون خوآن يك سرخ پوست از قبيلة ياكي بوده كه كاستاندا به طور اتفاقي با او آشنا مي شود و تحت تعليمات او قرار مي گيرد. البته او تنها كسي نيست كه تحت آموزش دون خوآن قرار مي گيرد. او به همراه ده نفر ديگر (در مجموع، 8 زن و 3 مرد) يك گروه تشكيل مي دهند كه هدف نهايي شان رسيدن به آزادي و به عبارت ديگر، عمر جاودان است. يكي از مهم ترين چيزهايي كه دون خوآن به كاستاندا ياد مي  دهد، اين است كه دنيايي كه ما مي بينيم، چيزي جز بخش كوچكي از آگاهي نيست و آگاهي به پرتوهايي مي گويند كه از بيكراني بر انسان ها مي  تابد. پس انسان ها كه در تمام زندگي، سعي دارند خودشان را از دست پيله اي كه در آن گرفتارند نجات دهند، بايد پيوندگاه يا محل برخورد پرتوها و بيكراني خود را ثابت نگه دارند! اگر از اين موضوع چيزي نفهميديد، جاي نگراني ندارد. خود كاستاندا هم هشت سال طول كشيد تا اين چيزها را بفهمد.
017907.jpg
عرفان و مسيحيت
سانتياگو با پاي پياده

پيروان برخي فرقه هاي مسيحيت هم دارند روز به روز به سمت نوعي عرفان گرايي پيش مي روند. نمونه اش همين پائولو كوئيلو كه اعتقاداتش طرفداران زيادي در گوشه و كنار جهان پيدا كرده و تا حدودي هم به اعتقادات عرفاني ما ايراني ها نزديك است. او كه شيفتة اسپانيا و آداب اجتماعي خارق العادة مردمانش بود، يك جورهايي رازها و رؤياهاي اين تمدن كهن را با مسيحيت گره زد تا پيروان خاصي براي خود دست و پا كند. تحولات معنوي او دقيقا از زماني شروع شد كه در سال 1982 توانست سانتياگو، جادة عرفاني معروف اسپانيا را با پاي پياده طي كند. حالا مجموع كتاب هاي او نزديك به 65 ميليون نسخه در سراسر جهان فروش داشته است. همين براي محبوبيت او و انديشه هاي ساده و جهانشمول اش كافي است.
017910.jpg
عرفان هنري
مهاجرت به خارج زمين

عرفان بازي و موسيقي هميشه، رابطة نزديكي با هم داشته اند. هر كسي كه توانسته آن ها را با هم تلفيق كند و سبكي بيافريند، طرفداران خودش را پيدا كرده است. اين كيتاروي خودمان هم از جمله همين هنرمندان عارف مسلكي است كه كارهايش خيلي گرفته. ملت با آهنگ هايش حال مي كنند و پوسترهاي عجيب و غريبش را بر در و ديوار خانه  هايشان مي زنند. كيتارو در زمينة موسيقي تحصيل نكرده و قادر به خواندن هيچ نتي نيست و موسيقي خود را هم با روش مخصوص به خود، شبيه به نقاشي مي نويسد. نام واقعي او ماسانوري تاكاهاشي است و كيتارو، نامي است كه دوستانش از روي يك شخصيت كارتوني برايش انتخاب كرده اند. او معتقد است كه با موسيقي، به خارج از زمين مهاجرت مي كند.
017913.jpg
عرفان چيني
مربع جادويي، ئي چينگ و فنگ شويي

انديشه هاي قديمي چين باستان و ديگر اقوام زردپوست و آسيايي، هنوز هم طرفداران خاص خودش را دارد. عرفان آسياي جنوب شرقي ها هر چند كمي خرافه تر از ديگر انواع موجود در بازار است، اما در كشور ما بسترهاي خوبي براي پيشرفت دارد. به خصوص طالع بيني خاص چيني ها (ئي چينگ) كه حسابي، صفحات مجلات خانوادگي ما را پر كرده است.
البته چيني ها يك مربع جادويي هم دارند كه براساس آن، هنر خاصي به نام فنگ شويي را به  وجود آورده اند. چيني هاي باستان از اين هنر براي به سلطه درآوردن افلاك و زمين، جهت كسب سلامتي و ثروت و اقبال خوب، استفاده مي كردند. فنگ شويي كه هدف آن، به جريان انداختن جريان نافذ انرژي كيهاني است، اين روزها محبوبيت زيادي پيدا كرده و حتي در چيدمان خانه هاي ايراني هم به كار مي رود. چيني ها معتقد بودند حركت بسيار ضعيفي از الكترومغناطيس در تمام اشيا وجود دارد كه باعث برقراري تعادل و توازن در زندگي شخصي و وحدت ميان زمين و آسمان مي شود و براي اين كه اين انرژي در خانه جريان يابد، بايد اشياي خانه به طرز صحيحي در كنار هم قرار بگيرند.
017919.jpg
عرفان هندي
زنده باد ساي بابا!

عرفان هندي، طرفداران بسياري دارد. نه اين كه هندي ها هم شرقي اند و هم فاصلة جغرافيايي زيادي با ما ندارند، ملت ماهم خيلي با آن ها حال مي كنند. اساس عرفان هندي بر تمركز ذهن و تسلط بر جريان فكري است. معروف ترين نمايندگان آن هم اوشو و البته ساي بابا است. شايد عكس هاي او را با قيافة عجيب و غريب و موهاي فرفري اش ديده باشيد. خيلي ها براي ديدن او حاضرند از خير سفر به اروپا و آمريكا و جاهاي خوب خوب بگذرند تا براي يك بار هم كه شده، او را در جمع پيروانش ببينند. ساي  بابا نفوذ زيادي در هند دارد. او عارفي حسود نيست و به پيروان خود اجازه مي دهد كه به مسيح، كريشنا و ديگر باورهاي عرفاني، وفادار بمانند. او پيشگويي كرده كه در سال 2022 خواهد مرد و هشت سال پس از آن، به شكل زني كه كاستوري نام دارد، تجسم دوباره خواهد يافت. پيروانش مي گويند پودر خاصي از لاي دستان او مي ريزد. شما هم ديده  ايد؟

ويژگي هاي عرفان مدرن
در جست وجوي آرامش از دست رفته
عرفان مدرن را مي توان از راه ويژگي هاي مشترك ميان شاخه هاي مختلف آن هم مورد بررسي قرار داد. موارد زير، ده مورد از صفات بارز اين عرفان هستند:
۱ـ نيازي به زحمت كشيدن ندارد. ضروري نيست كه از آن چه دوست داريد، دوري كنيد و به تن خودتان سختي بدهيد. احتمالا به همين دليل در كشور ما مورد استقبال قرار گرفته است.
۲ـ آرامش بخش بودن از اهداف اصلي آن محسوب مي شود. در زندگي ماشيني و پر از استرس، همه به دنبال آرامش هستند. گروهي با قرص هاي خواب آور و گروهي با چهارزانو زدن و تمركز گرفتن.
۳ـ از يك دنياي بسيار خوب، سالم، پاك و بي عيب و نقص صحبت مي كنند كه بايد با آن ارتباط برقرار كرد.
۴ـ بدون كمك مرشد و مراد، قابل دريافت نيستند. بايد با اين مرشد، حضوري ملاقات كرد يا كتاب هايش را خواند يا جملات حكيمانه اش را روي ديوار نوشت.
۵ ـ روال زندگي طبيعي و مطلوب را برهم نمي زند. يعني مي توان به دنبال پول جمع كردن و خانه و خانواده و وابستگي هاي ديگري هم بود. به عبارت ديگر، مي توان آلودة هر كاري شد و عارف ماند.
۶ ـ به همان اندازه كه قابل تأييد هستند، قابل نقي هم هستند. در واقع، قبول عرفان مدرن به اعتقاد بستگي دارد نه اثبات.
۷ـ در جوانان و زنان، بيشتر نفوذ مي كنند. همچنين در ميان كساني كه از مذاهب سنتي، سرخورده شده اند يا از فعاليت  در دنياي مادي به نتيجه نرسيده اند.
۸ ـ از اصطلاحات خاصي استفاده مي كنند و روش ها و مراحل صعود به درجات بالاتر را با آن مي خوانند. اين اصطلاحات، اغلب از كلمات باستاني خوش آهنگ گرفته شده اند.
۹ـ يك ارتباط ظاهرا دوطرفه با طبيعت دارند و سعي مي كنند با عناصر و عوامل طبيعي تماس داشته باشند. اين عنصر مي تواند آب، درخت يا كوه باشد.
۱۰ـ صلح طلب هستند. با هم و يا ديگران، سر جنگ و رقابت ندارند و سعي نمي كنند روش هاي يكديگر را نفي كنند.

فهرست
نامه به سردبير
فهرست
سينما تلويزيون
خدا قسمت بكند
ما خيلي دوستتون داريم
رويدادهفته
تلويزيون
ايستادن بر لب پرتگاه
Javan-cinemaTV@ Hamshahri.org
ورزشي
مرگ در روز روشن
به اين دو تيم فلك زده كمك كنيد
رويدادهفته
تو دورنگي!
... دريغ از پارسال!
روزهاي آفتابي برنابئو
مريخي ها به دنبال رونالدينيو
اجتماعي
بدرود اي ماهي كه در آن آرزوها به ما نزديك شد
گزارش تصويري
چشم در چشم!
زندگي
انتقال به شرط شوهر
تجارت آبرو!
رويدادهفته
سينما
فقط به خاطر امام
قلعه اي در شهريار
آرمان ايران پور از زبان نائيجي
عجيب و غريب ها در فرزند صبح
دانش
ملاقات باهلال
هلال چطور تشكيل مي شود؟
رصد هلال با هواپيما
ماه قمري 28 روزه نيست
رصدگران خيلي حرفه اي!
جهان در تب آنفلوانزا
گوريل هاي باهوش
طوفان و زندگي مردم
فضاپيماي مشترك ژاپن و روسيه
روزها
روزجهاني قدس ۶ آبان، 23 رمضان
يادداشت هاي يك فلسطيني معترض
مي شود به او افتخار كرد
رويدادها
جهان كوچك
اگر صدام سگي را گاز بگيرد
بازي سعد و نحس روي لبنان
ببندد يا نبندد؟
رؤياي بازگشت به قدرت
هنر روز
گوهربانوي فيروزه اي
|  فهرست  |  سينما تلويزيون  |  تلويزيون  |  ورزشي  |  اجتماعي  |  گزارش تصويري  |  زندگي  |  دانش  |
|  سينما  |  روزها  |  جهان كوچك  |  هنر روز  |  شناسنامه  |  ادبيات  |  مهمان هفته  |  راهنما  |
|  سبك زندگي  |  گزارش  |  موفقيت  |   نيم رخ ، تمام رخ  |  يادداشت  |  موضوع ويژه  |  گالري  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |