چون كوه استوارم
جنگ نهروان 25 رمضان 38ق
از نهج البلاغه ـ امام علي(ع)
نهروان، رودي است كه از كنار بيابان حروراء و نزديك شهر كوفه مي گذرد. قسمت بالاي اين رود را تامر مي نامند.
گويند بعد از حكميت، گروهي از پيروان علي(ع) بيعتش را شكستند و پيمانش را گسستند. امير مؤمنان، آهنگ آ ن ها نمود و زبان به پند و اندرز گشود. اما آن ها سرتسليم فرود نياوردند و به سوي او و يارانش تيراندازي كردند. امام (ع) براي اتمام حجت، به گفتار زير پرداخت. سپس پا در ركاب گذاشت و بر ايشان تاخت.
زنهار! از گستاخي و كينه توزي دست برداريد. و گرنه در كرانه هاي اين رود و ميان چاله هاي همين فريب جان مي سپاريد. اي گروه دغا كه چنين از خدا بي خبر و دور شده ايد و به گمراهي و شر و شور گراييده ايد. بدانيد كه سرانجام با ننگ و رسوايي از اين جهان مي رويد و دچار سرنوشت شومي كه در كمينتان نشسته است، مي شويد. من كه از آغاز كار، اين داوري را نيرنگ پنداشتم و همه را از پذيرفتن آن باز داشتم. افسوس! هيچ كدام سخنم را به گوش نسپرديد و بهانه هاي بي سروته برايم آورديد. تا آن كه به دلخواه تان رفتار كردم و اين بار گران را تا سرمنزل زيان، بر دوش بردم. هيچ گاه گزند شما تودة بد كيش و سبك سر، و مردم بدانديش و بي پدر را نخواسته ام. و تا اين دم كه روبه رويتان ايستاده ام، به آزارتان نپرداخته ام. اما امروز، ديگر به آشوبي كه برپا ساخته ايد، پايان مي دهم و براي اين گستاخي ها و خيرگي ها حدي مي نهم.
روزي كه من به فرمانروايي برخاستم، همة گردنكشان وازدند. و هنگامي كه سر بر افراشتم، آن ها از ترس، پنهان شدند. و آن گاه كه به سخن پرداختم، ديگر سخنوران از زبان افتادند. و آن دم كه در پرتو خدا گام برداشتم، جملگي از رفتن بازايستادند. هميشه صدايم از ايشان كوتاه تر بود، اما همتم در برابرشان بلندتر مي نمود. بي پروا امر به معروف و نهي از منكر كردم، و در پرهيزكاري از ديگران گرو بردم. هرگز زبانزد عيب جويان نگشتم، و بهانه به دست بدگويان نهشتم. اكنون هم مانند كوه در برخورد با تندباد استوارم، و در پيكار با زور و بيدادگري پايدارم. ستمديده را همچنان گرامي مي دارم و از او حمايت مي كنم تا آن جا كه دادش را بستانم. و ستمگر را بدان سان در خواري مي گذارم تا سرانجام به سزايش برسانم.
زنهار! پس از من خوارج را نكشيد. زيرا آنان كه در طلب حق، راه كج مي پويند، با كساني كه براي باطل تلاش مي كنند و آن را مي جويند، يكسان نيستند.
رضاي حسن مطرب
اعدام طيب حاج رضايي 11 آبان 1342
علي شهبا
سال 1316، يك بارفروش 36 ساله، طيب حاج رضايي، با چند پاسبان دعوا كرد. نتيجه: دو سال حبس مجرد. در سال دوم حكومت پهلوي دوم (1322) به اتهام قتل، احتمالا دسته جمعي، محاكمه و به 5 سال زندان محكوم شد.
اسفند 31، اوضاع مملكت به هم ريخت. مصدق از شاه خواست محرمانه از كشور خارج شود. شاه ظاهرا پذيرفت . بعد برنامه اي ريختند كه تصادفا مردم صميمي و شاه دوست از ماجرا مطلع شدند و به خيابان ها ريختند و از پدر ملت تقاضا كردند نرود. مصدق مجبور شد عده اي از اين مردم صميمي و شاه دوست را عجالتا بازداشت كند تا نتوانند كاري بكنند. يكي از از اين ها بارفروش قصة ما، طيب حاج رضايي بود. تير ماه، طيب را از زندان بيرون مي آورند تا عمل جراحي اولستراسئون رويش انجام شود.
در قيام ملي 28 مرداد، طيب و حسين رمضان يخي و شعبان بي مخ، مجلس گردان خيابان ها هستند. شاه برمي گردد و از اين ها تجليل مي كند. دكتر فاطمي را كه گرفتند، قرار بود همان قبل از دادگاه، ترتيبش را بدهند كه ديگر، صدايي ازش در نيايد. كار به عهدة شعبان و طيب بود. اما خواهر فاطمي، خودش را روي او انداخت و يازده ضربة كارد و قمه خورد. اين آخرين باري بود كه طيب، بي دردسر به شاه خدمت كرد.
سال 37، طيب كارهاي مشكوك مي كند. مي رود ديدن آيت الله كاشاني و حرف هاي سياسي مي زند و حتي 4 صندوق ميوه هم براي آيت الله كه تحت الحفظ است، مي برد. سال 38 هم طيب همچنان با آيت الله، سر و سري دارد.
سال 39 با تيمسار رئيس ساواك (نصيري) در مقابل اعلي حضرت، درگير مي شود. تيمسار تا آخرش كينة طيب را به سينه داشت.
سال 41 كه مذهبي هاي طرفدار حاج آقا روح الله ـ مثلا حاج مهدي عراقي ـ آمدند سراغش، نه كه نگفت هيچ، بلة محكمي هم گفت.
عاشوراي آن سال، شهرباني موقوف كرده بود كه دستة بي مجوز راه بيفتد. طيب حاج رضايي و حسين رمضان يخي، دستة بي مجوز راه انداختند. تا دوازدهم محرم هم عزاداري كردند. بعد هم كه گفتند حاج آقا روح الله را گرفته اند. اين ها با همان روش خودشان، وارد قضيه شدند. دسته راه انداختند، شيشه شكستند، آتش زدند.
طيب در بازجويي هايش همه چيز را انكار كرد و سعي كرد باز نقش همان شاه دوست بي تقصير را بازي كند. اما نه طرف بازي (شاه و نصيري) اين قدر خنگ بودند و نه ديگر، طيب، اين قدرها شاه دوست بود كه بتواند اين نقش را بازي كند.
قدس، سرزمين محبوب
روز جهاني قدس ۶ آبان، 23 رمضان
احسان رضايي
شهري كه در دوره هاي مختلف به اسم هاي يبوس ، ساليم ، ايليا ، موريا ، اريئيل ، اورشليم ، صهيون ، بلاط ، قدس و بيت المقدس خوانده مي شود، از كهن ترين سكونتگاه هاي بشر است. قدمتش را 45 قرن حدس زده اند. در عهد باستان، دولت كنعانيان در آن جا حاكم بوده است. موقعيت خاصش باعث مي شده همواره مورد تهاجم باشد. زماني دولت مصر، و بعد هم دولت بابل. دولت هخامنشي، سلوكي ها، دولت بيزانس و بعد هم دولت اسلامي، قدس را تصرف كردند. و بر سر حاكميت آن، جنگ هاي دويست ساله، معروف به جنگ هاي صليبي درگرفت. و همة اين ها به خاطر قداست و حرمت فوق العاده اي بود كه پيروان تمام اديان براي اين شهر قائل اند.
به روايت تورات، آدم در اين شهر عبادت كرد. و ابراهيم در اين جا پسرش را مي خواست براي خدا ذبح كند. داوود، اين شهر را از جالوت گرفت و پادشاه آن شد. و سليمان، بزرگ ترين
شاه ـ پيامبر تمام دوران ها، اين شهر را پايتخت خود كرد. بخت النصر بابلي به اورشليم حمله كرد و دانيال نبي و ساير قوم يهود را به اسارت گرفت. پيروان مسيح گفته اند كه عيساي ناصري در اورشليم به دنيا آمده، در آن به صليب كشيده شده و هم در اين شهر از قبر برخاسته و به آسمان رفته است. و مسلمان ها معتقدند پيامبر خاتم، از بيت المقدس به معراج رفت. براي مسلمان ها، قدس، زماني (حدود 17 ماه) قبلة نماز بوده است. و سنگي كه در روايت معراج آمده است پيامبر بر آن نماز خوانده، اكنون به اسم قبه الصخره معروف است و آن ساختمان هشت ضلعي معروف بر روي آن بنا شده. مسجد الاقصي كه گاهي آن را با قبه الصخره اشتباه مي گيرند را خليفة دوم، عمر ساخت. وقتي سپاه اسلام در 16 هجري، شهر را تصرف كرد، عمر خودش وارد شهر شد و كليد اين مكان تقديس شده را از اسقف شهر تحويل گرفت. به دستور او مسجدي ساختند كه به خاطر فاصل? زيادش تا مركز خلافت اسلامي، دورترين مسجد يا مسجد الاقصي نام گرفت.
مسجدالاقصي كه سومين مسجد مهم براي مسلمان هاست را عبدالملك مروان در سال 96 تعمير كرد و وسعت بخشيد. بناي قبه الخضراء را دولت عباسي، پنجاه سال بعد ساخت. اين مجموعه، تقريبا همان مسجد الاقصايي است كه امروزه مي شناسيم. بنايي كه در روايات مختلف آمده كه تمام انبيا در آن عبادت كرده اند و حداقل، معبد سليمان و ديوار ندبه و سنگ معراج پيامبر اسلام را شامل است. سال 725 قمري، عثماني ها كه دولتي تشكيل داده بودند، بر قدس هم حاكم شدند. آن ها بسيار مقتدر بودند و تصور مي كردند ديگر براي حرم قدس، مدعي پيدا نخواهد شد. اما سلطان محمدفاتح، آن قدر در اروپا شلتاق كرده بود كه براي نابودي عثماني، جنگ جهاني اول به راه افتاد. با تجزية عثماني در 1917، فلسطين و قدس به دست انگليسي ها افتاد. 32سال بعد، آن ها سندي امضا كردند كه طبق آن، قدس و بقية فلسطين بايد يهودي نشين مي شد.
پسرش سلطان بود
مرگ سلطان محمد خدابنده 29 رمضان 716 ق
اين عكس بناي سلطانيه در زنجان، آرامگاه سلطان محمد خدابنده است
احسان رضايي
شاه عباس را همه مي شناسند. او جزو چند شاه برجست? تاريخ ايران است كه نامش به قصه ها و افسانه هاي عاميانه هم راه پيدا كرده. اما نام پدر همين شاه عباس، جز در متون تاريخي، آن هم به اختصار، نيامده است.
سلطان محمدخدابنده البته شاه بدي هم نبود. بخشنده و دانشمند و خوش رفتار بود و شاعران بزرگي چون وحشي بافقي و محتشم كاشاني، مدحش را مي گفتند. اما اين بندة خدا را براي شاهي نساخته بودند. و اگر برادرش شاه اسماعيل دوم در دور? دو سالة سلطنت اش، آن همه شاهزاده هاي صفوي را نكشته بود، اصلا كسي سراغ محمد ميرزا كه در بچگي از آبله كور شده بود و روزگارش را به شعر و شاعري و درويش مسلكي مي گذراند، نمي رفت. اما بزرگان قزلباش، قرار گذاشتند كه مقام مرشد اعظم را به اين شاهزاد? نابينا بدهند و كار ملك را به خواهرش پريخان خانم كه از عهد شاه طهماسب در ادار? امور سياسي كشور نقش داشت، بسپرند. و همين باعث شد كه سلطان محمد تا آخر، آلت دست اين و آن باقي بماند و دور? حكومت اش، پريشان ترين دوران حكومت صفوي باشد. پريخان خانم به توطئة همسر شاه كشته شد و خود همسر شاه به دست قزلباش ها. دولت عثماني، دوبار به ايران حمله كرد و جز با رشادت هاي پسران شاه، حمزه ميرزا و عباس ميرزا، تبريز از چنگ دشمن آزاد نشد. امراي خراسان، عباس ميرزا را به امارت خودشان برگزيدند و حمزه ميرزا با او توافق كرد كه كشور بين آن دو تقسيم شود. و سلطان محمد حتي نمي توانست شاهد اين همه باشد. آخرش هم وقتي حمزه ميرزا به دست چند تن از امرايش كشته شد، عباس ميرزا به قزوين آمد، قاتلان برادر را كشت و خود را شاه اعلام كرد و طوايف قزلباش هم در حالي كه سلطان محمد، پايين تخت پسرش نشسته بود، با او بيعت كردند. شاه عباس، دوباره حكومت مقتدر صفوي را احيا كرد و سلطان محمد، سال هاي باقي ماند? عمرش را در انزواي كامل گذراند.
در زماني كه بر همسايه هاي ايران، سلاطين مقتدري مثل سلطان مراد سوم در عثماني، و ايوان مخوف در روسيه، و جهانگير و همايون در هند حكومت مي كردند، ايران، هشت سال پرآشوب را گذراند.
مرد خاكستري
كناره گيري ماهاتير محمد از قدرت (بعد از 22 سال)، 9 آبان، 31 اكتبر 2003
محمد گرشاسبي
سخنراني تاريخي اش در پوتراجايا ي مالزي ـ مقر سازمان كنفرانس اسلامي ـ در حالي كه تنها كمتر از دو ماه تا پايان قدرت فاصله داشت، چهره اي متفاوت از او ساخت. او با انتقاد از دنيايي كه يهوديان، قبضه اش كرده اند خطاب به مسلمانان جهان گفت از خوابي سنگين كه در آن هستند، بيدار شوند و از آن ها خواست سلاحي كارآمدتر از خشونت پروري و ستيزه گري، براي رسيدن به آرزوهايشان بيابند. ماهاتير محمد، فعاليت سياسي اش را از 1946 آغاز كرد. 21 سال داشت كه به سازمان ملي مالزي متحد (آمنو) ـ كه ناسيوناليست ها بنايش كرده بودند ـ پيوست. در كنار فعاليت سياسي، پس از كسب مدرك دكتراي پزشكي از دانشگاه مالايا، به همراه همسرش در منزل طبابت هم مي كرد. اما ماهاتير، آن روي سكه را بيشتر مي پسنديد و ۱۹۶۴، سالي بود كه به عنوان نمايندة آمنو وارد پارلمان شد.
در سال 1969 ماهاتير به دليل نوشتن نامة سرگشاده اي به تونكو عبدالرحمن نخست وزير مالزي، كرسي خود را درمجلس از دست داد و از حزب آمنو نيز اخراج شد. او در نامه اش، از نخست وزير به دليل بي توجهي به وحدت مالزي به شدت انتقاد كرده بود.
در ذهن ماهاتير محمد، كم كم ايده، مخالفت با غرب و استعمار نيز جاي خود را باز كرد. اما او مي ديد كه عملي كردن همة ايده ها، نيازمند دستيابي به قدرت است. آرزويي كه براي او در 1981 محقق شد.
او پس از سه نخست وزير اشراف زاده، اولين نخست وزير غير اشرافي مالزي بود. از اين دوران بود كه ماهاتير با الگو قراردادن ژاپن، اولين گام هاي توسعه را به ثبت رساند و مالزي را در فاصلة كوتاهي، از يك صادركنندة لاستيك و حلبي به توليدكنندة تجهيزات الكترونيكي، فولاد و خودرو تبديل كرد. ساخت برج هاي دوقلوي پتروناس به عنوان بلندترين آسمان خراش هاي دنيا، احداث فرودگاه جديد كوالالامپور و ايجاد پايتخت جديد اداري در پوتراجايا نشان از توجه او به غرور ملي و مطرح كردن مالزي در عرصة بين الملل بود. ماهاتير محمد با برنامه هايش موفق شد طبقة متوسط شهري بزرگي را شكل بدهد تا اين زير بناي توسعه، رؤياي او را براي تبديل مالزي از يك كشور جهان سومي به يك كشور تازه صنعتي، تحقق بخشد.
در سياست هم برخلاف معاون اش انور ابراهيم معتقد بود دموكراسي اسلامي نمي تواند دقيقا مشابه نمونة غربي آن باشد و بايد جلوي سوءاستفادة مفرط از آزادي هاي دموكراتيك را گرفت. همين روية فكري مستقل بود كه باعث شد ماهاتير بدون پذيرش پيشنهادهاي رياضتي آمريكا و صندوق بين المللي پول، مالزي را از گرداب بحران مالي آسيا در 1998 نجات دهد.
اين زن حرف نمي زند عمل مي كند
ترور اينديرا گاندي 9 آبان، 31 اكتبر 1984
اين متن از مصاحبه با تاريخ، ترجمه پيروز ملكي، انتشارات اميركبير نقل شده است
اوريانا فالاچي ـ ترجمه: پيروز ملكي
زني باور نكردني كه بر نيم ميليارد خلق خدا حكمراني مي كند.
ترسيم چهره اي از او، كاري طاقت فرسا است. شخصيت او از پذيرش هر رنگي گريزان است و هيچ شكل معيني نمي پذيرد. خيلي چيزها به هم آميخته و در عين حال، ميان خود در تضاد ند. خيلي ها او را دوست ندارند. او را زني وقيح و بي تعارف و جاه طلب و بي رحم مي دانند. او را به خرده كاري ايدئولوژيك، نيرنگ بازي و عوام فريبي متهم مي كنند. و خيلي هاي ديگر، او را دوست دارند، تا حد عشق. او را زني قوي و شجاع و باگذشت و نابغه مي دانند. خوش طينتي و تعادل و درستكاري او را مي ستايند.
به اينديرا، اولين زن هندوستان و فرزند ملت لقب داده بودند. همراه پدر به سفر مي رفت، همراه پدر با سران كشورهاي ديگر ملاقات مي كرد، همراه پدر در ميتينگ هاي مختلف شركت مي جست. در سال 1956 او هم عضو هيأت اجرائية حزب شد. در سال 1958 رئيس حزب شد و مرداني را كه در زمان كودكي تحسين كرده بود، از حزب تصفيه كرد. بعد از مرگ نهرو در سال 1964، به نظر مي رسيد كه بايد جاي پدر را بگيرد. در انتخابات 1966 عملا جاي پدر را گرفت: حزب او با كسب 355 كرسي در مقابل 169 كرسي، پيروز شد. بعدها در انتخابات 1970، پيروزي او دو چندان شد.
وقتي به صحبت هايش گوش مي كني، بايد مرتب به خاطر بياوري كه زني معمولي نيست و سرنوشت و گذشته معمولي هم ندارد. قبل از هر چيز، دختر جواهر لعل نهرو است و مريد مهاتما گاندي، يعني آن دو مرد افسانه اي كه جرأت كردند و با امپراتوري انگليس درافتادند و پايه هاي آن را در هم شكستند. او در ساية آن دو مرد بزرگ شد و تربيت يافت و شكل گرفت.
در مورد او بايد گفت زني است كه در ميان افراد استثنايي و در زمانه اي استثنايي به دنيا آمده است. خانوادة نهرو از نسل ها قبل، دست اندركار سياست بوده اند. پدر بزرگش يكي از مؤسسان حزب كنگره بوده؛ حزبي كه اينديرا عضو آن است. والدين و عمه اش از اعضاي هيأت اجرائية آن حزب بودند. عمه اش ويجايالا كشمي پانديت، تنها زني است كه مدتي رياست مجمع عمومي سازمان ملل را به عهده داشت. مبارزات استقلال هند، جلو چشمان او عملي شد. اولين ديدار او با زندگي، حمله شبانه پليس براي توقيف آن ها بود. برايم تعريف كرد كه بعد از حمله پليس، او هربار كه در را به روي دوستان باز مي كرد، مي گفت: متأسفم، هيچ كس نيست. پدر، مادر، پدربزرگ، مادربزرگ، عمه، همگي در زندان هستند.
شاعر در زمانه عسرت
از راست : قيصر امين پور، سلمان هراتي و مرحوم سيدحسن حسيني
درگذشت سلمان هراتي 10 آبان 1365 متن كامل اين مقاله را مي توانيد در اين جا بخوانيد: www. louh.com
عليرضا بهرامي
اگر شعرهاي مربوط به انقلاب را در سه دستة كلي شعرهاي سال هاي 32 تا 56، شعرهاي سال هاي 57 و 58 و شعرهاي سال هاي 59 به بعد، تقسيم بندي كنيم، بايد گفت در سرايش شعرهاي مبارزاتي و اعتراضي، يا ترسيم سياهي ها كه شاعراني چون مهدي اخوان ثالث، محمدرضا شفيعي كدكني، حميد مصدق و... در سال هاي پس از كودتاي 28 مرداد خلق و منتشر كردند، عنصر شهامت، بسيار دخيل بوده است. اما شعرهاي سال هاي 57 و 58، ماه هاي پيشين و پسين انقلاب اسلامي، نيز آثاري بودند كه با سيل خروشاني كه در حركت بود، نمايان و با همان، همراه شدند. به گونه اي كه سرعت تأثيرپذيري و تأثيرگذاري در شعرهاي اين محدودة زماني، به اوج خود رسيد. سلمان هراتي يكي از شاعراني است كه شاعري اش همزمان با انقلاب متولد شد، با آن پا گرفت و كم كم به بلوغ كه يكي از نشانه هاي آن پرسش گري از خويشتن است، رسيد. او را معترض ترين شاعر و شاعرترين معترض مي دانم. زيرا هم شاعر بود و هم معترض اجتماعي. يعني همان شاعر انقلابي، نه انقلابي انقلابي، و نه شاعر شاعر. مي گويند از گرايش هاي ذوقي سهراب سپهري، بسيار تأثير پذيرفته است. من مي گويم هرچند كه حتي شعري تقديم شده به سهراب سپهري دارد، اما بسيارتر، از گرايش هاي ذوقي و زباني فروغ فرخزاد تأثير پذيرفته است تا سپهري. البته با اين تفاوت كه او بيشتر ترسيم مي كرد و جز در يكي دو مورد، به مفهوم انتظار، خيلي نزديك نشد. اما هراتي آنچنان به مفهوم انتظار دل بسته است كه ميل به تلافي كردن در آينده، در روح و فكر او بسيار قوي است و مدام، روزي را وعده مي دهد كه چنان خواهد شد و آنچنان خواهد كرد. ضمن آن كه تفاوت او با بسياري از شاعران تأثير پذيرفته، اين است كه اگر از سهراب، فروغ يا دوستان هم دوره اش تأثيرهايي گرفت، خود سپس به شاعري تأثيرگذار - حتي پس از مرگ- تبديل شد. موجي پس از وي در زمينة شعرهاي اعتراضي ـ اجتماعي ايجاد شد كه تا سال ها ادامه داشت.
اي ايستاده در چمن آفتابي معلوم
وطن من!
اي تواناترين مظلوم...
اي منظومة نفيس غم و لبخند
اي فروتن نيرومند
ايستاده ايم در كنار تو سبز و سربلند
و تو آن درخت گردوي كهنسالي
اي شير زهرة بي باك!
بگذار گريه كنم
نه براي تو
كه پايان بي قراري تو پايان زمين است...
و در خنكاي گلدسته هاي تو
انسان به پرواز پي مي برد
تو را دوست دارم
و بهشت زهرايت را
كه آبروي زمين است
و ميدان هاي تو
كه تراكم اعتراض را حوصله كردند
و پشت بام هاي تو كه مهربان شدند
تا من كوكتل مولوتف بسازم
و درخت هاي تو كه مرا استتار كردند
و مسجدهاي تو
كه مرا به دريا مربوط كردند...
سلمان هراتي
سلمان هراتي متولد تنكابن، معلم مدرسة روستايي در نزديكي همان تنكابن، روز 10 آبان 1365 وقتي سركلاس مي رفت، در يك تصادف كشته شد. 27 يا 28 سالش بود و سه كتاب شعر چاپ كرده بود. از آسمان سبز ، از اين ستاره تا آن ستاره (براي بچه ها) و دري به خانة خورشيد .
مرد تبليغات پيشوا
تولد جوزف گوبلز ۷ آبان، 29 اكتبر 1897
اين عكس گوبلز، زنش و بچه هايش است كه بعد از شكست آلمان خودكشي دسته جمعي كردند
جواد رسولي
مي گويند هيتلر اگر بين آدم هاي اصلي دولتش كسي مثل جوزف گوبلز را نداشت، خيلي زودتر از اين ها جنگ را مي باخت و آلمان بدون دخالت متفقين، از درون فرو مي پاشيد. گوبلز كسي بود كه اكثر آلماني ها را تا سال 1945، حتي تا وقتي كه روس ها پشت دروازة برلين بودند، هنوز به پيروزي و سعادت و شكوه و اين چيزها اميدوار نگه داشته بود. او مرد اول رسانه هاي آلمان بود و در سخنراني، چيزي از شخص پيشوا كم نمي آورد. اگر آمريكايي ها در دهه 30 هنوز داشتند امكانات سينما را با آزمون و خطا كشف مي كردند، گوبلز با تكيه بر سينماي درخشان آلمان دهه 20، روح و ذهن ژرمن ها را در تسخير حزب نازي درآورده بود. برگزاري باشكوه المپيك برلين و تصوير چهره اي صلح طلب اما قدرتمند از حكومت رايش سوم كه تمام اروپا را فريب داد، ايدة او بود. جوزف گوبلز، وزير تبليغات آدولف هيتلر.
هيتلر در وصيت اش، گوبلز را به عنوان فرماندار رايش به جانشيني خودش منصوب كرده بود. (اين عنوان البته با رياست جمهوري رايش كه آن را به كس ديگري سپرده بود، تفاوت دارد.) روز سي ام آوريل 1945، بعد از آن كه خبر خودكشي هيتلر تأييد شد، گوبلز، يادداشتي براي دفتر هيتلر فرستاد كه تويش نوشته بود:
پيشوا در وصيت شان دستوراتي به من داده اند تا در صورت شكسته شدن خطوط دفاعي برلين، به آن ها عمل كنم. دستوراتي مبني بر ترك شهر و پذيرفتن مسؤوليت رهبري دولتي كه شخص ايشان تشكيل داده بودند. براي اولين بار در زندگي ام بايد از دستور پيشوايم سرپيچي كنم. همسر و فرزندانم هم با اين سرپيچي از فرمان موافق اند. هر كار ديگري باعث مي شود تا پايان عمر، خود را خائن به وطن و موجودي پست و حقير ببينم. كسي كه منافع خود را بر منافع ملتش ترجيح داده و به سرزمين رايش پشت كرده است.
ساعات باقي ماندة اين روز، براي گوبلز پر از اضطراب است. او منتظر آخرين خبرها از شكستن دفاع شهر است. گوبلز و همسرش، از پيش به اين لحظات فكر كرده اند و برايش برنامه دارند. خبر ورود ارتش سرخ به برلين كه تأييد مي شود، ماگدا گوبلز سراغ شش بچه اي كه از جوزف دارد، مي رود و با مورفين، آن ها را مي خواباند و بعد با سيانور، مسموم شان مي كند. بعد نوبت خودشان است. عده اي مي گويند گوبلز به يكي از محافظين دستور مي دهد به هر دويشان شليك كند. بعضي ها هم داستان را اين طور تعريف مي كنند كه گوبلز، اول زنش را با گلوله مي كشد و بعد خودش را. روس ها جسد گوبلز و خانواده اش را به همراه جسد هيتلر و اوا براون، پنهاني دفن مي كنند. در آوريل 1970، باقي ماندة اجساد آن ها را مي سوزانند و به رودخانة الب مي سپارند.
مردي نگران همه
تولد ازرا پاوند (شاعر و نويسنده آمريكايي) ۸ آبان، 30 اكتبر 1885
اين متن، يكي ديگر از يادداشت هاي خوب همينگوي در پاريس، جشن بيكران است كه قبلا حضورتان معرفي شده است
ارنست همينگوي ـ ترجمه: فرهاد غبرايي
ازرا پاوند هميشه دوست خوبي بود و هميشه در حق اين و آن لطف مي كرد. آتلية محل اقامت ازرا و همسر نقاشش دوروتي، در خيابان نتردام دِشان، آتلية محقري بود. البته نور خوبي داشت، بخاري گرمش مي كرد و نقاشي هايي داشت از هنرمندان ژاپني كه آشناي ازرا بودند. ازرا مهربان تر و با مردم، مسيحي تر از من بود. نوشته هايش وقتي خوب تراششان مي داد، چنان بي نقص بود و در اشتباهاتش چنان بي شيله پيله بود و به آن ها اعتراف مي كرد كه من هميشه او را نوعي قديس مي دانستم. گرچه زودخشم بود، ولي شايد قديس هاي زيادي چنين بوده باشند. ازرا از من مي خواست مشت زني يادش بدهم و من مي كوشيدم حتي الامكان خوب بدرخشد. ولي نتيجة كار، چندان خوب نبود. چون او شمشيربازي مي دانست و من هنوز مي كوشيدم دست چپش را به دست مشت زني اش تبديل كنم.
ازرا سخاوتمندترين نويسنده اي بود كه به عمرم ديده ام، ولي بي غرض ترين آن ها. به شاعرها نقاش ها، مجسمه سازها و نويسنده هايي كه اعتقاد داشت كمك مي كرد. اگر هم كسي مشكلي داشت، بي توجه به اين كه اعتقادي به او دارد يا نه، كمكش مي كرد. نگران همه بود.
با اين حال به ياد دارم روزي بعد از بازي تنيس، نظر واقعي اش را دربارة داستايفسكي پرسيدم. ازرا گفت: راستش را بخواهي، هِم! من هرگز آثار روس ها را نمي خوانم. پاسخ ركي بود و ازرا عملا به نحوي جز اين پاسخ نمي داد. اما من پاك دمغ شدم. چون در كنارم مردي بود كه دوستش داشتم و در آن روزگار، بيش از هر منتقد ديگري در نظرم اعتبار داشت. مردي كه به كلام درست ـ تنها كلام و درست ترين كلامي كه مي شود به كار بست ـ معتقد بود. مردي كه به من آموخته بود به صفت ها بي اعتماد باشم.
دست خدا همراهش
تولد ديه گو مارادونا 8 آبان، 30 اكتبر 1960
مهدي صارمي فر
مارادونا در خانواده اي گواراني ـ اسپانيايي، در يكي از شهرك هاي فقيرنشين حومة بوئنوس آيرس به دنيا آمد. او اولين پسر خانواده اي با 3 دختر و 2 پسر ديگر بود.
او يك تيم بود
اين عصارة فوتبال، در 10 سالگي در باشگاه استرلا روخا كشف شد. 15 سالش بود كه به آرژانتينوس جونيور پيوست و در 1981 با پسران طلايي بوكا، نخستين عنوانش را در كلاسورA به دست آورد. سزار منوتي در 1983 پرچم كاتالونيا را به او پوشاند. قراردادي كه هيچ گاه مبلغش اعلام نشد، اما گفته مي شود كه با احتساب نرخ تورم، شش برابر قرارداد زيدان با رئال است. در بارسا او مهار نشدني بود. دو تا ساق بند مي بست، يكي براي پشت، يكي براي جلو. اما باز هم كفاف خشونت گاو بازها را نمي داد. از فوتبال اسپانيا زده شد و تصميم گرفت به يك باشگاه كم سر و صدا برود: ناپل، ايتاليا.
ناپولي وقتي مارادونا به آن تيم آمد، هيچ بود. مردان پومپئي با او، دو بار كوپاي ايتاليا، يك بار جام يوفا، و يك بار سوپرجام ايتاليا را تصاحب كردند.اما او در آرزوي يك اسكودتوي كوچك بود كه دوستي اش با كامورا رئيس مافياي ناپل به هم خورد و از آن تيم رفت. پس از يك فصل بازي در سويا به خانه اش برگشت. او كاپيتان پسران مو طلايي بوكا بود.
او يك كشور بود
دون ديه گو در 18 سالگي، قهرمان جام جهاني جوانان شده بود در همان سال به آلبيچلسته پيوست و شمارة 10 اسطوره اي تاريخ شد. با جام جهاني 82 اسپانيا شروع كرد. اما هنوز برايش زود بود. او تازه 19ساله بود.
۸۶ مكزيك به او تعلق داشت. در تاريخي ترين بازي ملي، 4 سال پس از جنگ مالويناس (فالكلند)، آرژانتين و انگليس در نيمه نهايي روبه روي هم قرار گرفتند. توپ از جناح راست روي دروازة شيلتون بلند قامت فرستاده مي شود. مارادونا هم به هوا مي پرد و توپ، درون دروازه جاي مي گيرد. او بعدها گفت: دست خدا بود. زيباترين گل تاريخ فوتبال هم در همين بازي شكل مي گيرد. مارادونا از 50 متري، صاحب توپ مي شود. گلن هادل، پيتر ريد، كني سنسام، تري باچر، تري فنوي و سرانجام پيتر شيلتون، يكي يكي وارد قوطي مي شوند و توپ وارد دروازه.
در آزتك، آرژانتين، دو ـ سه آلمان غربي را شكست مي دهد و دون، اسطوره اي مي شود كه يك تيم را يك تنه قهرمان كرد.
اما در المپيك شهر رم، 73 هزار نفر شاهد بودند: 86 دقيقه بدون گل تا اين كه كودسال مندز ملعون مكزيكي و مافياي ايتالياي حذف شده، در نيمه نهايي روي هم ريختند و تكلِ درست خارج از محوطة جريمه را پنالتي اعلام كردند. اندي برمه، توپ را درون دروازة گوچه آ قرار داد و پسرك توپ جمع كن پرروي ايتاليايي(فرانچسكو توتي خودمان) پشت دروازه قرار گرفت و گرية آلبيچلسته به هوا بلند شد.
در 94 آمريكا در توطئه اي ناجوانمردانه نتيجة دوپينگ ال ـ ديه گو را مثبت اعلام كردند (نتيجه اي كه بعدها نقض شد) و در يك طرفه ترين قضاوت تاريخ فوتبال، پيرلوئيجي پايرتوي ايتاليايي، با نامردي تمام، آرژانتين را دو ـ سه در مقابل روماني با زنده اعلام كرد.
مارادونا را بعد از آن، ديگر در مستطيل سبز نديديم.
ونيز، فلورانس و اصفهان
تولد آندره مالرو 12 آبان، 3 نوامبر 1902
سارا نوشادي
آندره مالرو تمام آن چه را كه روشنفكري فرانسه پشت سر گذاشته، به تنهايي تجربه كرده است. از كودكي در جنگ جهاني اول گرفته تا مبارزه براي آزادي الجزاير و هندوچين، جنگيدن در جبهة مقابل ژنرال فرانكو، شركت در جنگ دوم و تمام كارهايي كه آن هاي ديگر نكردند. يعني بيرون آمدن از كافه ها و شركت مستقيم در زندگي واقعي و سياست؛ كاري كه خاص آنگلوساكسون هاست. مالرو در 1958 يك بار و براي هميشه، قواعد روشنفكري را زير پا گذشت و تا 1968 در كابينة دوگل، وزارت فرهنگ فرانسه را در سخت ترين شرايط فرهنگي اروپا و فرانسه، به عهده گرفت. آخرش هم وقتي دوگل در نتيجة انقلاب دانشجويي ماه مي 68 از قدرت كناره گرفت، از كابينه بيرون آمد، مقابل دانشجوها و در كنار سياستمداران ايستاد و بعدها در اميد گفت با وهم شاعرانه و خيال خام نمي توان حكومت كرد.
احتمالا بهترين چيزي كه مي تواند شناختي از او به دست دهد، نقل زندگي اوست، همان طور كه بوده. چون خودش تا آن جا كه توانسته، از زير بار روايت زندگي اش شانه خالي كرده است. دست آخر هم در سال هاي آخر براي اين كه خيال خوانندگان و شرح حال نويسانش را راحت كند، برداشته و ضد خاطرات را نوشته تا در آن، نه اعتراف كند و نه عقايد شخصي اش را بنويسد. او در اين كتاب، دست به روايتي از زندگي اش زده، تا آن جا كه مي تواند، غيرشخصي اش كند.
مالرو قبل از اين كه يك نويسنده باشد، يك توريست فرهنگي بود. نمي خواهم مقايسه كنم، ولي توريست بودنش، چيزي است مثل داريوش شايگان خودمان. در بيست و يك سالگي، دانشگاهش، مدرسة زبان هاي شرقي پاريس را كه در آن، فارسي و چيني مي خواند، نيمه كاره رها كرد و با همسر نويسندة يهودي آلماني اش به كامبوج، هندوچين و چين رفت. (دقت كنيد سوربن نه؛ او هيچ وقت در سوربن نبوده است) بعدها كه از سفر برگشت، سرنوشت بشر را دربارة چين كمونيستي كه در اين سفر شناخته بود، نوشت. اين البته شروع سفرهاي فرهنگي او بود. او تا پايان عمرش با همين اشتياق، دنيا را زير پا گذاشت. به ايران خودمان هم چهار بار آمده و يك بار هم مدت ها ماند. از دوستان صميمي ايراني اش هنوز هم چند نفري هستند. معتقد هم بود كه زيباترين شهرهاي جهان، ونيز، اصفهان و فلورانس هستند.
و بالاخره مي گويند يكي از اصلي ترين تخصص هايش سخنراني براي مراسم ختم بود، ترجيحا در پانتئون (گورستاني براي بزرگان فرانسه در پاريس). اما در هر صورت، سخنران خوبي بود. با تيك عصبي ارثي كه در نتيجة آن، اعضاي صورت و دست هايش را موقع حرف زدن، زيادي تكان مي داد، هيجان حرف هايش را زياد مي كرد.