|
|
|
انتخاب بازيگر 4 ساله، كار آساني نبود. به همين شيوه، بچه ها مي آمدند و مي رفتند. مهدكودك ها را زير و رو كرديم و اصلا اميدواركننده نبود. از نظر افخمي، شباهت بين بزرگسالي و بچگي امام، اهميتي نداشت. مهم، ظرافت و زيبايي خاصي بود كه دنبالش مي گشتيم. ما هم از سن هاي بالا شروع كرديم. بازيگر نقش 21 سالگي امام، هادي حيدري بود كه به طرز عجيبي با گريم، شبيه آن زمان امام بود. (طوري كه خانوادة امام، عكسي را كه ازش گرفته بوديم، تشخيص ندادند. البته بعد يكي شان مشكوك شد و فهميد عكس امام نيست.) آرمان ايران پور از فاميل هاي دور او بود كه خيلي اتفاقي به ما معرفي شد. اول كه سر كار آمد، بلاهاي عجيبي سرمان آمد. وقتي پاي بچه وسط باشد، محدوديت ايجاد مي شود. بازيگردان آورديم، نتوانست بازي كند. ما هم سعي مي كرديم رج نزنيم تا بچه داستان را گم كند. با اين كه زمان فيلم برداري بالا مي رفت، ولي اين كارها را كرديم. آرمان هم واقعا استعداد فوق العاده و قدرت بازيگري داشت. گرچه اوايل تا هيكل كرين را مي ديد، فرار مي كرد و مي رفت زير كرسي. مي ترسيد. ولي بهروز افخمي واقعا با بچه ها كنار مي آمد. بچه ها عاشقش مي شدند. تنها مكانيزم بهروز با كج خلقي هاي آرمان، قهر كردن بود. ول مي كرد مي رفت. مثلا سر صحنه هاي سخت، آرمان بايد يك مسير را كلي مي آمد و مي رفت. خب خسته مي شد و بهانه مي گرفت. بهروز مي گفت: خب بچه ها تعطيل كنيم. من آرمان را خيلي دوست دارم، ولي ديگر نمي توانيم كار كنيم. بعد من مي گفتم: خب جواب شرف الدين را كي بدهد؟ اين همه خرج كرده. بهروز مي گفت: خودم يك جوري مي دهم. آرمان هميشه اين طور موقع ها كنار مي آمد. آرمان خيلي عجيب با داستان فيلم كنار مي آمد. مشكلاتي كه ما با بازيگر بزرگسال داريم، با او نداشتيم. يك نماي كلوزآپ را فقط با يك بار برداشت مي گرفتيم. اصلا جوك شده بود. خطاهاي فيلم بردار و دستيارش را با بازي خوبش به رخ مي كشيد. اهل كلك بود.
|
|
|
آگاهانه ما را وادار مي كرد قبل از پلان، با او بازي كنيم. فوتبال، بدمينتون،... اگر بازي نمي كرديم، جلوي دوربين نمي آمد.چهار پنج سال بيشتر نداشت، ولي واقعا بزرگ تر از سنش بود. بهروز هم اصلا اهل ترساندنش نبود. خلاصه با هم راه آمديم. البته همين هوشمندي اش كار دستمان داد. مثلا يك جا بايد مي پريد توي تنور. خطر را مي فهميد. توضيح مي داد كه اگر بپرم، چانه ام اين طوري مي شود و ... نمي پريد. خلاصه بعد از چند بار تمرين، ته تنور كاه ريختيم و حالا خوشش آمده بود. مي پريد و بازي اش گرفته بود و ول نمي كرد. به هر حال، از آرمان چيزهاي عجيبي مي ديديم. وقتي مي گفتيم آن جا را نگاه كن، (فقط چشم هايش قرار بود در تصوير باشد )و فكر كن كاروان مادرت دارد مي رود، در نگاهش اتفاق عجيبي مي افتاد كه فقط بايد خودتان ببينيد تا باور كنيد.