- هفته نامه فرهنگي - اجتماعي -جوانان‎/شماره۴۲ - شنبه ۷ آبان ۱۳۸۴ - - Oct 29, 2005
docharkhe
فقط به خاطر امام
گروه توليد فيلم فرزند صبح دربه در دنبال كودكي هستند كه شبيه آرمان بازيگر نقش چهار پنج سالگي امام باشد
017865.jpg
بچه  با گريه وارد مي شود هيچ شباهتي به آرمان ندارد انگار قرار است آمپول بزند
فاطمه عبدلي
يك ميز ساده و يك اتاق خالي كه روي هر كدام از ديوارهايش يك قاب عكس خوشگل از خانة امام خميني در خمين است. ميز لخت را يك هندي كم، يك دوربين عكاسي ديجيتال و يك گوشي موبايل پر كرده است. نائيجي (دستيار اول بهروز افخمي و برنامه ريز فيلم فرزند صبح ) پشت ميز نشسته است. قرار است اين جا بازيگر نقش شش هفت سالگي امام براي فيلم نيمه كارة فرزند صبح انتخاب شود. شرط قضيه هم اين است كه بچة مورد نظر بايد شبيه آرمان ايران پور باشد كه پنج شش سالگي امام را بازي كرده. اگر بازيگر خوبي شبيه آرمان پيدا كنند كه فيلم برداري ادامه پيدا مي كند. و گرنه همان طور كه قبلا گفته بودند، دو سال صبر مي كنند تا آرمان بزرگ شود. چون انگار آرمان خيلي خوب بازي كرده است. دو سه روزي مي شود كه ملت، فراخوان بهروز افخمي را در روزنامه خوانده اند. فراخواني همراه يك عكس بزرگ از آرمان كه مادر بچه ها را دعوت كرده تا اگر بچه هايشان شبيه آرمان هستند، آن ها را براي تست معرفي كنند.
شايد خودش باشد
پسر بچه با اعتماد به نفس همراه پدرش وارد اتاق مي شود. يك صندلي، كنار ميز نائيجي هست كه مادر پدرها به محض ورود، به بچه هايشان مي گويند: پسرم بشين. ولي نائيجي مي گويد نه شما بنشينيد، آقا پسرتان روبه روي من جلو دوربين بايستد. اين جمله را تا وقتي كه آن جا هستي، صد بار مي شنوي. سؤال ها شروع مي شود. سؤال هايي مثل اسمت چيه؟ و چند سالته؟ از همه پرسيده مي شود. سؤال هايي كه بچه ها بايد زل بزنند به دوربين هندي كم و جوابش را بدهند. اگر دستيار كارگردان تشخيص بدهد كه ممكن است اين مورد، مورد خوبي باشد، سؤال هاي بعدي را مي شنوي. از اين يكي پسر هم خيلي سؤال مي شود. عكس توي روزنامه را ديده اي؟ ، كي به ات گفته شبيه عكسي؟ ، فكر مي كني به اش شبيهي؟ ، دعوا مي كني؟ ، با كي دعوا مي كني؟ ، تا به حال فيلم بازي كردي؟ همين جا پدر بچه خودي نشان مي دهد: اين ها صبح تا شب فيلم هستند ديگر. نائيجي از اين يكي، خيلي بيشتر از حد، سؤال مي كند و وقتي به اش مي گويد: برو به خانم رحيمي بگو يك فرم به شما بدهد ، ديگر مطمئن مي شوي اين پسره چشم نائيجي را گرفته.
عشق سينماها
از ازدحام و شلوغ پلوغي وحشتناك، خبري نيست. چون همه زنگ مي زنند و يك ساعتي به شان گفته مي شود و آن ها بايد سر ساعت بيايند. البته به گفتة نائيجي، روز اول، جماعت مثل مور و ملخ مي ريختند. نائيجي به خانم رحيمي كه يك سر آمده داخل اتاق، مي گويد: اين آخري، من را اميدوار كرد. حسابي
نا اميد شده بودم. بهروز به ام زنگ زده بود گفت: چه خبر، گفتم سركارم. ولي اين پسره را ديدي؟ عين آرمان بود. مردم به ترتيب در زمان هاي مشخصي كه از پشت تلفن آفيش شده اند، مي آيند. نائيجي هنوز دارد از مورد قبل تعريف مي كند: پسره باهوش هم بود. تنها كسي بود كه وقتي من آمدم، فهميد قرار است تست بگيرم. بقيه به در نگاه مي كردند. ولي اين خودش را مرتب كرد و همه اش به من نگاه مي كرد. پسر بعدي مي آيد تو. زل زده به دوربين. تا حالا فيلم بازي كردي؟ مادرش مي پرد توي حرفشان: 16 تا تيزر بازي كرده. با دوربين آشناست. پسره دارد به سؤال هاي بعدي جواب مي دهد كه مادرش مي گويد: دستت را بردار مامان جان ، مامان اين جا را نگاه كن آخر سر هم موقع رفتن، باز مادر بچه مي گويد: آقا! اين پسر، علاقة عجيبي به سينما و تلويزيون دارد. نائيجي هم مطمئن اش مي كند كه بايد عكس او را با عكس آرمان مطابقت بدهند و اگر گريم و اين ها جور بود، حتما خبرشان مي كنند. اين توضيحي است كه تو هزار بار ديگر هم مي شنوي كه نائيجي به همه مي گويد. با صبر و حوصله و روي باز.
موهايش را قيچي مي كنيم
نائيجي لابه لاي آمدن و رفتن بچه ها با ما درد و دل مي كند: من نمي دانم مردم چطور به عكس نگاه مي كنند. قيافة بچه شان هيچ ربطي به عكس آرمان ندارد. ولي اسم سينما كه مي آيد وسط، اصلا اوضاع به هم مي ريزد. پسري در حال بستني ليس زدن همراه مادرش وارد اتاق مي شود. نائيجي سؤال مي كند. بچه هم همين طور كه بستني از لب و لوچه اش آويزان است، جواب مي دهد. نائيجي مي گويد: پسرم مي خواهي بستني ات را بيرون بخور، بعد بيا. اين چيزي بود كه ما خيلي دلمان مي خواست يك جوري به مادرش بگوييم. به گفتة نائيجي، آمار دخترها خيلي بالا بوده است. اگر هم دختري پيدا شود شبيه آرمان كه حاضر باشد موهايش را براي دورة مكتب كوتاه كند، حتما از او استفاده مي كنند. چون خصوصيت امام اين بوده كه نمي گذاشته تا قبل از مكتب، موهايش را كوتاه كنند.
بچه هاي زوركي
بچه  با گريه وارد مي شود. هيچ شباهتي به آرمان ندارد. انگار قرار است آمپول بزند. پدرش لج آدم را در مي آورد، زهرة بچه را تركانده. هي هم به بچه مي گويد: بابا چي مي گويي؟ چيزي نيست، جواب آقا را بده آخر سر هم موقع رفتن مي گويد: بابايش هم مي تواند نقش رضاشاه را بازي كندها. نائيجي تعجب نمي كند. مي گويد در اين چند روز، خيلي ها اگر رويشان مي شد، رك مي گفتند يا غير مستقيم كه: بچه هايمان حالا هيچي، اگر براي خودمان يك كاري در سينما جور كني، چاكريم... پسر ديگري با پدرش مي آيد تو. خيلي شيطان به نظر مي رسد. به محض ورود مي گويد: اين خانم همچين مي گويد نوبت، انگار اين جا دكتر است. نائيجي به شني كه در اتاق روبه رو نشسته و پيرهن سفيد و اتو كشيده اي دارد، اشاره مي كند: دكتر هم داريم. اگر حالتان بد شد، مي بريم تان آن جا. ولي بچه زرنگ تر از اين حرف هاست كه باور كند. وقتي مي رود، نائيجي مي گويد: خيلي خوب بود. حيف كه شباهتي به آرمان نداشت.
فقط به خاطر امام
پسر بچة قبلي هنوز بيرون دارد گريه مي كند. روي اعصاب آدم راه مي رود. نائيجي مي گويد: كار كردن با بچه سخت است. من نه در شوكران و نه در گاو خوني و نه جاي ديگر، تجربة كار با بچه را نداشتم. پدر بچه در حال گريه، اصرار زيادي دارد آن وسط بايستد. انگار مي خواهد ثابت كند كه يا خودش يا پسرش، شايد هم هر دو، استعدادهاي كشف نشدة تاريخ سينما هستند. ولي نائيجي، خوشرو و آرام با او از همين توي اتاق، گپ مي زند. مي گويد بچه ات خوب گريه كردن بلد است. فيلمش است ديگر. ديگر حوصلة زياد و برخورد خوب نائيجي، حوصلة ما را سر مي برد. دارد برايمان تعريف مي كند كه: ديروز آقاي جانبازي، بچه اش را آورده بود. مي گفت مي دانم پسرم شبيه آن عكس نيست. ولي چون كار امام است، آوردمش تا هر كاري بتواند، بكند ما كه كاري براي اين انقلاب نكرديم. معلوم بود هيچ توقعي ندارد. به خاطر شهرت و.. هم نيامده. فقط به خاطر امام آمده.
خانم رحيمي داخل اتاق مي شود و مي گويد: مورد بعدي، هماني است كه مامانش ديروز اصرار داشت پسرش خيلي شبيه امام است. از عكس تو روزنامه هم خوشگل تر است و راه رفتنش از پشت، نگاه كردنش، آدم را ياد امام مي اندازد. زمان زيادي نگذشت تا كنجكاوي مان پاسخ داده شود. يك پسر معمولي بود كه البته خوشگل هم بود و شش هفت سالي داشت. ولي هر چقدر زل زديم به اش، و راه رفتنش را نگاه كرديم، اثري از آثار امام در او نبود. نائيجي مي خندد و اين ها را به حساب عشق مادرانه مي گذارد. عكس و فيلمش را مي گيرد و همان حرف هاي هميشگي كه تا هفتة بعد ان شاءالله خبرتان مي كنيم.

بازسازي كامل خانة امام
قلعه اي در شهريار
017901.jpg
خانه امام (ره) در خمين
لوكيشن اصلي فرزند صبح ، روستايي به نام زرنان در حوالي شهريار كرج است. قسمت  هايي از كار در بازار كاشان و مقدار كمي هم در خمين، فيلم برداري شده است.
اتفاقات فيلم در خانه اي رخ مي دهد كه فقط مخصوص همين پروژه، در زرنان ساخته شده است. قلعه اي با مقياس دو برابر كه دقيقا از روي خانة امام در خمين ساخته شده است. دليل اين دو برابر بودن هم اين است كه زواياي دوربين و همة نماها آن طور كه افخمي مي خواهد، باشد. در ضمن، مسؤول دكور و طراحي صحنة اين كار، مجيد ميرفخرايي است. جالب است بدانيد چون قرار بوده خانه مربوط به صد سال پيش باشد، بايد خيلي چيزها را به خانه اضافه مي كردند يا از آن كم مي كردند. مثلا اتاق خادمين و نگهبان ها كه بعد از انقلاب به خانة امام اضافه مي شود را بايد از يك جايي به بعد، به اين خانه اضافه مي كردند. افخمي هم با حساسيت تمام، از هيچ كدام از اين جزئيات نمي گذرد.
با تمام ترفندها و تكنيك هاي حرفه اي كه براي قديمي نشان دادن خانه به كار گرفته مي شود، باز هم افخمي رضايت نداده بود و گفته بود: اين كهنه كردن، خيلي به چشم مي آيد. ولي همين وقفة چند سالة كار به كمك افخمي آمد و باعث شد خانه كاملا جا بيفتد و واقعا كهنه  به نظر برسد. يك چيز ديگر هم كه بد نيست بدانيد، اين است كه اين خانة پر سر و صدا، يك خانة واقعي است و هيچ جاي آن، ديوار كاذب يا دكور نيست. قرار است اين خانه بعدا هم به همين شكل باقي بماند، براي بازديد و اين حرف ها. به عنوان نمونه اي از بناي خانة امام در خمين. يادتان باشد كه همة اين دردسرها براي يك فيلم 90 دقيقه اي است كه البته موضوع فيلم، اين قضيه را كاملا توجيه مي كند.

گپي با دستيار كارگردان
آرمان ايران پور از زبان نائيجي
017874.jpg
انتخاب بازيگر 4 ساله، كار آساني نبود. به همين شيوه، بچه ها مي آمدند و مي رفتند. مهدكودك ها را زير و رو كرديم و اصلا اميدواركننده نبود. از نظر افخمي، شباهت بين بزرگسالي و بچگي امام، اهميتي نداشت. مهم، ظرافت و زيبايي خاصي بود كه دنبالش مي  گشتيم. ما هم از سن هاي بالا شروع كرديم. بازيگر نقش 21 سالگي امام، هادي حيدري بود كه به طرز عجيبي با گريم، شبيه آن زمان امام بود. (طوري كه خانوادة امام، عكسي را كه ازش گرفته بوديم، تشخيص ندادند. البته بعد يكي شان مشكوك شد و فهميد عكس امام نيست.) آرمان ايران پور از فاميل هاي دور او بود كه خيلي اتفاقي به ما معرفي شد. اول كه سر كار آمد، بلاهاي عجيبي سرمان آمد. وقتي پاي بچه وسط باشد، محدوديت ايجاد مي شود. بازيگردان آورديم، نتوانست بازي كند. ما هم سعي مي كرديم رج نزنيم تا بچه داستان را گم كند. با اين كه زمان فيلم برداري بالا مي رفت، ولي اين كارها را كرديم. آرمان هم واقعا استعداد فوق العاده  و قدرت بازيگري داشت. گرچه اوايل تا هيكل كرين را مي ديد، فرار مي كرد و مي رفت زير كرسي. مي  ترسيد. ولي بهروز افخمي واقعا با بچه ها كنار مي آمد. بچه ها عاشقش مي شدند. تنها مكانيزم بهروز با كج خلقي هاي آرمان، قهر كردن بود. ول مي كرد مي رفت. مثلا سر صحنه  هاي سخت، آرمان بايد يك مسير را كلي مي آمد و مي رفت. خب خسته مي شد و بهانه مي گرفت. بهروز مي گفت: خب بچه ها تعطيل كنيم. من آرمان را خيلي دوست دارم، ولي ديگر نمي  توانيم كار كنيم. بعد من مي گفتم: خب جواب شرف الدين را كي بدهد؟ اين همه خرج كرده. بهروز مي گفت: خودم يك جوري مي  دهم. آرمان هميشه اين طور موقع ها كنار مي آمد. آرمان خيلي عجيب با داستان فيلم كنار مي آمد. مشكلاتي كه ما با بازيگر بزرگسال داريم، با او نداشتيم. يك نماي كلوزآپ را فقط با يك بار برداشت مي گرفتيم. اصلا جوك شده بود. خطاهاي فيلم بردار و دستيارش را با بازي خوبش به رخ مي كشيد. اهل كلك بود.
017889.jpg
آگاهانه ما را وادار مي كرد قبل از پلان، با او بازي كنيم. فوتبال، بدمينتون،... اگر بازي نمي  كرديم، جلوي دوربين نمي آمد.چهار پنج سال بيشتر نداشت، ولي واقعا بزرگ تر از سنش بود. بهروز هم اصلا اهل ترساندنش نبود. خلاصه با هم راه آمديم. البته همين هوشمندي اش كار دستمان  داد. مثلا يك جا بايد مي پريد توي تنور. خطر را مي فهميد. توضيح مي  داد كه اگر بپرم، چانه ام اين طوري مي شود و ... نمي پريد. خلاصه بعد از چند بار تمرين، ته تنور كاه ريختيم و حالا خوشش آمده بود. مي پريد و بازي اش گرفته بود و ول نمي كرد. به هر حال، از آرمان چيزهاي عجيبي مي  ديديم. وقتي مي گفتيم آن جا را نگاه كن، (فقط چشم هايش قرار بود در تصوير باشد )و فكر كن كاروان مادرت دارد مي رود، در نگاهش اتفاق عجيبي مي  افتاد كه فقط بايد خودتان ببينيد تا باور كنيد.

گپي با مدير توليد پروژه
عجيب و غريب ها در فرزند صبح
017877.jpg
مهدي شني مديرتوليد پروژة فرزند صبح در جواب سؤالمان كه اگر بچه دلخواه تان را پيدا نكرديد، چي كار مي كنيد؟ مي گويد: صبر مي كنيم تا آرمان، بزرگ شود. چون كيفيت كار براي ما خيلي مهم است. بايد بيننده باور كند كه اين بچة 7 ساله  همان بچة 4 ساله است. شني معتقد است كه اين كار، صددرصد ريسك است و نه به قول ما، تا حدودي ريسك. از نظر او، هيچ چيزي قابل پيش بيني نيست و در روند توليد، هر اتفاق ممكن است بيفتد. ولي آن ها به خاطر ساخت يك كار خوب، حاضر هستند دو سال صبر كنند. شني مي گويد همة كار، خاطره است، مخصوصا با اتفاق هاي عجيب غريبي كه در كار مي  افتد. يكي از عكس هاي فيلم را جواد منتظري، دارد به دقت نگاه مي كند. به ما نشان مي دهد و مي  گويد: اين كالسكه را مي بينيد؟ يك كالسكة واقعي و درست حسابي است كه مخصوص همين كار ساختيم. يك بار برف آمده بود. وسط سوز و سرما اسب ها رم كردند و از مسير، خارج شدند. ولي هيچ كس هيچ چيزش نشد. با اين كه واقعا تصادف بدي بود. عكس ديگري را نشان مي دهد. اسبي كه يال  هايش بافته شده است. مي گويد: به اين مي گويند پري باف. اهالي آن جا معتقد بودند كه جن  ها يال اسب را مي بافند. ما هم مي گفتيم خرافات است. يك شب، يال اسب را باز كرديم. صبح بيدار شديم، بافته شده بود. كار كي بود، خدا مي داند. شني معتقد است فرزند صبح ، كار دلي است. براي كسي ساخته مي شود كه همه دوستش دارند. به خاطر همين هم اگر بچه  با مخ مي خورد به حوض و يك قطره خون هم از سرش نمي آيد، تعجب نمي كنند. او مي گويد: افخمي، جنس كار را مي شناسد. همه چيز را از سينما مي داند. برعكس خيلي از كارگردان ها، عجله ندارد. اول دكوپاژ مي كند. سنجيده كارهايش را مي كند. تمام تأكيدش روي كيفيت كار است. در تمام روزها دقيقه  هايي كه گرفتيم، خيلي پايين بود. شني در جواب اين سؤال كه اين كار حساس است، چون قرار است راجع به يكي از بزرگ ترين شخصيت ها ساخته شود. از اين لحاظ، مشكل نداريد؟ مي گويد: ما زيرنظر مؤسسة نشر و تنظيم آثار امام (ره) كار مي كنيم. فيلم نامه قبلا خوانده شده. در ضمن، آقاي افخمي را هم قبول دارند و ايشان مورد تأييد هستند. با شني قرار مدار مي گذاريم كه به محض ادامة فيلم برداري، خبرمان كنند تا براي گزارش پشت صحنه از فرزند صبح ، سراغشان برويم.

فهرست
نامه به سردبير
فهرست
سينما تلويزيون
خدا قسمت بكند
ما خيلي دوستتون داريم
رويدادهفته
تلويزيون
ايستادن بر لب پرتگاه
Javan-cinemaTV@ Hamshahri.org
ورزشي
مرگ در روز روشن
به اين دو تيم فلك زده كمك كنيد
رويدادهفته
تو دورنگي!
... دريغ از پارسال!
روزهاي آفتابي برنابئو
مريخي ها به دنبال رونالدينيو
اجتماعي
بدرود اي ماهي كه در آن آرزوها به ما نزديك شد
گزارش تصويري
چشم در چشم!
زندگي
انتقال به شرط شوهر
تجارت آبرو!
رويدادهفته
سينما
فقط به خاطر امام
قلعه اي در شهريار
آرمان ايران پور از زبان نائيجي
عجيب و غريب ها در فرزند صبح
دانش
ملاقات باهلال
هلال چطور تشكيل مي شود؟
رصد هلال با هواپيما
ماه قمري 28 روزه نيست
رصدگران خيلي حرفه اي!
جهان در تب آنفلوانزا
گوريل هاي باهوش
طوفان و زندگي مردم
فضاپيماي مشترك ژاپن و روسيه
روزها
روزجهاني قدس ۶ آبان، 23 رمضان
يادداشت هاي يك فلسطيني معترض
مي شود به او افتخار كرد
رويدادها
جهان كوچك
اگر صدام سگي را گاز بگيرد
بازي سعد و نحس روي لبنان
ببندد يا نبندد؟
رؤياي بازگشت به قدرت
هنر روز
گوهربانوي فيروزه اي
|  فهرست  |  سينما تلويزيون  |  تلويزيون  |  ورزشي  |  اجتماعي  |  گزارش تصويري  |  زندگي  |  دانش  |
|  سينما  |  روزها  |  جهان كوچك  |  هنر روز  |  شناسنامه  |  ادبيات  |  مهمان هفته  |  راهنما  |
|  سبك زندگي  |  گزارش  |  موفقيت  |   نيم رخ ، تمام رخ  |  يادداشت  |  موضوع ويژه  |  گالري  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |